در طول چند قرن اخير ايران، همواره بين خلافت و سلطنت از يكسو و وزارت و ديوانسالاري از سوي ديگر يك رقابت ديرينه برقرار بوده است. اولين نتيجه كشمكش دربار و ديوان رواج رسم و سنت نامتعارف و ناپسند وزيركشي بوده است. در دوره اوليه عباسيان پايههاي اين رسم نهاده شد و به تدريج به صورت يك فرهنگ سياسي به نسلهاي بعدي به ارث رسيد. اين ستيزه پنهان و آشكار بسياري از افراد برجسته و تاثيرگذار زمان خودشان را بهكام مرگ كشيد.
سقوط خاندان برمكيان در دورههارون الرشيد، قتل ابوعلي حسنبنميكال (حسنك وزير) در سال 422، عميدالملك كندري وزير طغرل (البته او قرباني رقابت درون ديواني شد) به سال 456، خواجه رشيدالدين فضلالله وزير دانشمند ايلخاني نمونههايي از شكاف بين دربار و ديوان بود. در عهد صفوي هم اين رويه ادامه پيدا كرد و برخي از شاهان اين سلسله از جمله شاهعباس كبير كه به صورت الگويي براي زمامداران بعدي درآمد، دست به چنين عملي زد و مرشد قليخان استاجلو كه وكيلالسلطنه ناميده ميشد را از سر راه خود برداشت. نكته مهمي كه از دوره يورش تركان و مغولان در صحنه سياسي ايران ظهور كرد؛ جنبه ايلياتي فرمانروايي است كه به رودررويي اشرافيت ايلي و ديوانسالاري كهنسال ايراني انجاميد. به نظر ميرسد اين رقابت در دوره قاجار با شدت ادامه يافت كه در نهايت چندين وزير دانشمند را نابود كرد.
ابراهيم خان كلانتر معروف به اعتمادالدوله اولين وزير خاندان قاجار بود كه در تحكيم پايههاي اين خاندان نقش مهمي ايفا كرد و بر امور نظارت كامل داشت، نخستين قرباني خاندان قاجار به شمار ميرفت و فتحعلي شاه با سنگدلي تمام او و افراد خانوادهاش را قتلعام كرد. قائممقام فراهاني وزير دانشمند محمدشاه هم سرنوشتي بهتر از كلانتر نداشت و قرباني اميال شاه ضعيف و ناتوان قاجار گرديد. در پايان بايد از اميركبير، وزير باكفايت ناصرالدين شاه نام برد كه به علت نداشتن پايگاه اجتماعي بالا و اقدامات اصلاحطلبانهاش خاري شد در چشم مخالفان درباري و دسيسهبازان سفارتهاي خارجي كه در نهايت مورد بيمهري شاه قرار گرفت و با تيغكينهجويان به قتل رسيد. از اين وزيركشيها دو نتيجه ميتوان گرفت: 1- نشان بلوغ سياسي شاهزادگان جوان بود كه ميخواستند زمام امور را به دست گرفته و استقلال فكري خود را نشان دهند. 2- تلاش شاهان براي انتقال قدرت از ديوان به دربار و تمركز قدرت در دست افراد نزديك و مورد اعتماد خودشان.
اميركبير كه بود
ميرزا تقيخان فرزند مشهدي قربان فراهاني از قريه هزاوه (از روستاهاي اراك امروزي) سال 1210 هـ. ق و به روايتي در سال 1214 هـ. ق متولد شد. پدرش آشپزي بود كه در خدمت خاندان ميرزا عيسي قائممقام اول كار ميكرد. او ايام طفوليت را در خدمت خاندان قائم مقام سپري كرد. هوش و ذكاوت و استعداد فطرياش فراهاني را برآن داشت تا به ميرزاتقي اجازه دهد كه نزد فرزندانش آموزش مقدماتي را فرا بگيرد. بعد مدتي به دستگاه احمدخان زنگنه اميرنظام آذربايجان راه يافت و به مقام منشيگري او منصوب شد. به مرور با نشان دادن مديريت و كاردانياش به فردي قابلاعتماد و مطمئن مبدل گرديد. در نخستين ماموريت به همراه خسرو ميرزا شاهزاده قاجاري براي عذرخواهي از تزار به دليل قتل گريبايدف به روسيه رفت، به دستور قائم مقام (دوم) منشي گروه شد. در مساله اختلافات ارضي با عثماني نماينده تامالاختيار ايران در مذاكرات بود. اين سفرها تاثير زيادي بر رشد فكري امير بهجا گذاشت و تا حدودي بر ارادهاش براي اصلاحات در ايران موثر واقع شد. مدت كوتاهي مستوفي آذربايجان شد و هنگام فوت محمدشاه از طرف شاه جديد به امير نظامي آن ولايت منصوب گرديد.
پيامد فوت محمدشاه
وضعيت كشور در آستانه فوت محمدشاه بسيار آشفته بود. آقاسي كه برمحمد شاه نفوذ كامل داشت در طول صدارتش اسباب نارضايتي اعيان و اشراف را فراهم آورده بود. او كه از جان خود بيم داشت تمام تلاش خود را بهكار برد تا افراد متنفذ را از دربار دور نمايد. از اينرو نوري، وزير لشكر را به كاشان و آصفالدوله از ديگر اشراف سرشناس را به عتبات تبعيد كرد. مهدعليا مادر وليعهد و ميرزا آقاخان نوري ازجمله چهرههاي مخالف آقاسي بودند، صدراعظم براي مستحكم كردن موقعيتش سعي داشت ناصرالدين ميرزا را از وليعهدي محروم كند به همين جهت از عباس ميرزا كه مادري غيرقجري داشت حمايت ميكرد. اين اقدام اختلاف بينصدراعظم با وليعهد و مهدعليا را بسيار زياد نمود. شاه در نهم شوال 1264 از دنيا رفت. به گفته عباس امانت اعيان و اشرافي كه از صدارت آقاسي صدمات فراوان ديده بودند بلافاصله بعد از مرگ شاه با حمايت مهدعليا <مجلس جمهوري (مشورتي>) براي تصميمگيري درباره آينده تشكيل دادند. ميرزا يوسفخان آشتياني مستوفيالممالك و حسنعليخان گروسي آجودان باشي از چهرههاي پرنفوذ پشتيباني خود را از ناصرالدين ميرزا اعلام كردند و به مقابله با صدراعظم و حاميانش برخاستند. پيش از آنكه شاه جديد به تهران برسد؛ دربار به ميدان زورآزمايي و دسيسههاي سياسي مبدل شده بود. البته اين امر جديدي نبود و بايد خواهناخواه منتظر نابسامانيهاي بعد از مرگ شاه بود. آنيچكوف كنسول روسيه در تبريز نخستين فردي بود كه خبر مرگ شاه را به وليعهد داد. ناصرالدين ميرزا از وضعيت آشفته و متزلزلي كه داشت نگران بود. اما نمايندگان روس و انگليس وعده دادند كه شاه جوان را ياري دهند بنابراين با پيشنهاد ميرزا تقيخان و با ضمانت نمايندگان آن دو كشور تجار و بازرگانان مبلغ 10 هزار تومان وام در اختيار وليعهد و امير نظام قرار دادند.
همزمان با ورود شاه به تهران وضعيت كشور و دربار بسيار نابسامان بود و خطر يك انقلاب ضدقاجاري، سلطنتشاه جوان را تهديد ميكرد. ميراثي كه از شاه متوفي بهجا مانده بود عبارت بود از خزانه خالي، بيسروساماني دستگاه دولت و آشفتگي سراسر كشور بود. سالارالدوله فرزند آصف از خاندان دولو در مشهد با كمك تركمانها و كردها قيام كرده بود و ادعاي تاج و تخت ميكرد. تمام اقدامات دولت مركزي در دوره محمدشاه براي پايان دادن به اين آشوب بينتيجه ماند. دومين خطر از سوي بابيان بود كه در شهرهاي زنجان، شيراز و آذربايجان به تبليغ بابيت پرداخته و اسباب نارضايتي مردم و ازجمله علما را فراهم آورده بودند. هنگامي كه شاه از تبريز به تهران حركت ميكرد ميرزا تقيخان را به لقب امير نظامي مفتخر گردانيد تا اينگونه به دربار تهران بفهماند كه دست خالي به تهران نيامده تا به ابزاردست اشراف مبدل شود. ميرزا نصرالله خان صدرالممالك اردبيلي كه خود را صدراعظم آينده ميدانست به دستياري برخي بزرگان به توطئه عليه ميرزا تقيخان مشغول شد اما به دستور امير به قم تبعيد گرديد. نوري وزير لشگر تبعيدي ديگر مدعي كرسي صدارت، بلافاصله از كاشان به تهران آمد تا خود را مهياي مقام صدارت نمايد اما اميرنظام كه نفوذ زيادي بر شاه داشت او را وادار كرد كه دستور دهد نوري به كاشان بازگردد، در پي اين وزير لشگر به سفارت انگلستان پناهنده شد و هر چند در ظاهر از دستورات شاه پيروي ميكرد اما در نهان براي تضعيف اميرنظام وارد عمل شد. در 22 ذيالقعده شاه به طور رسمي تاجگذاري كرد و در اين مراسم لقب <اتابك اعظم> را به امير داد و در فرماني به او گفت: <تمام امور ايران را به شما سپردهايم و شما مسوول هر اقدامي هستيد زيرا من بهجز شما به كس ديگري اعتماد ندارم. > طبيعي بود دادن لقب فرماندهي كل قشون به امير كه پايگاه اشرافي نداشت براي بسياري از سران ايل قاجار قابل تحمل نبود.
يكي از دلايل موفقيتآميز در اين كارزار نابرابر به جز هوش و درايتش، تسلط بر لشگر آذربايجان بود كه با توجه به اصلاحات عباسميرزا در نوع خود مدرن و پيشرفتهتر از قشون ايلي بود. اميركبير در نخستين اقدام سعي كرد اوضاع را آرام نمايد. او كه از خزانه خالي حكومت خبر داشت نميخواست هزينه لشكركشي را هم به خزانه تحميل نمايد. از اينرو سلطان مراد ميرزا را مامور مذاكره با سالار نمود تا شايد بتواند از طريق ديپلماتيك قضيه خراسان را حل و فصل نمايد. اما سالار از هرگونه مذاكره خودداري نمود و در نهايت امير دستور محاصره مشهد را داد تا اينگونه شورش سالار سركوب گردد. غائله با بيان هم به همين ترتيب سركوب شد. نزديك به يك سال طول كشيد تا امير اوضاع را سروسامان داده و اصلاحات در زمينههاي مالي و اقتصادي و فرهنگي را آغاز نمايد. ابتدا از وضعيت آشفته مالي شروع كرد و شيوه جديد مالياتي را بنيان گذاشت كه در آن ماليات براساس ميزان درآمد افراد دريافت ميگرديد. هزينههاي اضافي كه براي دولت سنگين بود و عموما از طرف مردم هم پرداخت ميشد حذف گرديد. مخارج اضافي دربار حذف شد اين با نارضايتي درباريان همراه بود، حتي مخارج شخصي شاه هم دستخوش صرفهجوييهاي جديد شده بود. از ديگر اقدامات ارزنده امير انتشار روزنامه وقايعالاتفاقيه براي بالا بردن سطح آگاهي مردم و تاسيس دارالفنون جهت آموزش محصلان در سطوح عالي آموزشي بود، او همچنين چندين كارخانه كوچك تاسيس كرد.
امير كبير موانع و مشكلات
در واقع نياز متقابل شاه و امير به يكديگر موجب گرديد كه در آغاز ناصرالدين شاه از دادن هر امتيازي به صدراعظم خودداري نكند. آشوبهايي كه سلطنت را تهديد ميكرد بسيار جدي بودند و در مقابل اين بحران امير هم براي پوشاندن نقطه ضعف (نداشتن پايگاه اشرافي) خود نيازمند حمايت شاه بود. در فلسفه سياسي اميركبير نهاد سلطنت تنها قدرت سياسي مشروع بود، كه يك قوه اجرايي قانوني به نام دستگاه صدارت هم در كنارش قرار داشت. چون در ايران مجلس و مشورتخانهاي وجود نداشت. يگانه منشا قدرت سلطنت بود اما با وضعي كه دربار قاجار داشت نهاد سلطنت فاقد آن وجهه و قدرتي بود كه امير براي شاه متصور شده بود. از اهداف مهم اميركبير اين بود كه فن مملكتداري را به شاه جوان بياموزد و او را به مسووليت سلطنت آگاه گرداند. وي در نامهاي به شاه ميگويد: <به اين طفرهها و امروز و فردا كردنها و از كار گريختنها، در ايران به اين هرزگي حكما نميتوان سلطنت كرد بايد به همه امور بينا بود> و خاطر نشان ميكند <گيرم كه من ناخوش شدم و يا مردم شما بايد سلطنت كنيد يا نه؟... يا دائم محتاج به وجود يك بندهاي باشيد. > شاه جوان از اينكه ميديد امير با كفايت سپاهش درصدد احياي اقتدار سلطنت است شادمان بود ولي جناحهاي تشنه قدرت در دربار تهران اين استنباط شاه را به آساني پذيرا نبودند. تعقيب سياست افزايش قدرت شاه مخالفان و دشمنان زيادي براي امير توليد كرد. با اين تفاسير حكومت مورد نظر اميركبير نمونهاي از <استبداد منوره> بود. در اين نوع نظام يك حكومت متمركز تشكيل ميگردد كه تمام امور را در اختيار دارد و اصلاحات را با قدرت پيش ميبرد. دشمنان هيچگاه ساكت ننشستند و بر ضد او نزد شاه و مادرش سعايت مينمودند. اصلاحاتي كه در قشون صورت گرفت، بدخواهان را به اين فكر انداخت كه نزد شاه رفته و از نفوذ امير در قشون اعلام خطر نمايند. اما شاه چون ميدانست اتابك اعظم هدفي جز تمركز قدرت ندارد گوش خود را به روي اين اتهامات بست و براي اينكه حمايت خود را از برنامههاي اصلاحي صدراعظم اعلام نمايد زمينهساز ازدواج خواهر تنياش <عزتالدوله> با امير شد. هر چند مادر شاه يعني دشمن شماره يك امير و ديگر اشراف با اين امر مخالف بودند و ازدواج شاه دوخت قاجاري با فرزند يك آشپز را امري ناپسند ميشمردند. صدراعظم هم اين موقعيت را فرصت بسيار مناسبي براي تقويت موقعيت خود ميدانست. اين احتمال هم وجود دارد كه شاه ميخواست از طريق اين وصلت بيشتر امير را تحت نظر داشته باشد.
از آنجا كه امير هم بر قشون متكي بود و هم از تفقد شاه برخوردار بود، بزرگان قاجار و قدرتهاي بيگانه را به هراس انداخت. مخالفان در صدد بودند اميركبير را از سر راه خود بردارند، در نخستين اقدام سربازان آذربايجاني را عليه صدراعظم تحريك كردند آنان به علت بدرفتاري برادر امير كه آن زمان والي آذربايجان شده بود از شاه درخواست بركناري امير را كردند. البته دالگوركي وزير مختار روسيه كه از اقدامات امير ناراضي بود در تهييج سربازان نقش مهمي داشت. روز 3 ربيعالاول 1265 اطراف خانه صدراعظم را گرفته و او را تهديد به استعفا كردند و تنها به خاطر احترام به خواهر شاه وارد خانهاش نشدند. مردم در حمايت از صدراعظم به خيابانها آمده و بازار هم تعطيل گرديد. شاه براي اينكه نشان دهد فرد قدرتمندي است و زيربار درخواست يك عده شورشي نميرود به آنها دستور داد به سربازخانهها بازگردند.
دو سياست امير يعني دور نگهداشتن شاه از خاندان و بستگانش و كاهش مزاياي دربار جبهه مخالفان را به هم نزديكتر كرد. مهدعليا كه اقدامات امير را عامل كينه و بدبيني شاه نسبت به خودش ميدانست قدرتمندترين فرد ضدسياستهاي امير در دربار بود. بديهي است صدراعظم به هيچوجه نميخواست با مادر شاه درافتد و ظاهرا سعي كرد شاه را وادار كند نسبت به مادرش سياست دوستانهتري در پيش بگيرد. دوقطب ديگر مخالفان را نوري وزير لشكر و ميرزايوسفخان مستوفيالممالك رهبري ميكردند. نوري به مرور موقعيتش در لشكر كمرنگ شده ميشد و آشتياني هم كه پيش از اين متنفذترين فرد ديواني بود اكنون شاهد كاهش اقتدارش بود. شاه كه اكنون تاج و تختش تثبيت شده بود به دنبال مجراهايي بود تا خود را از زيرسلطه صدراعظم خارج نمايد و استقلال خود را ابراز دارد. فرمان ميداد، دستورالعمل صادر ميكرد، اقدام فوري ميطلبيد و امر به مجازات عبرتانگيز ميداد.
به نظر ميرسد تلاش شاه براي كسب استقلال از صدراعظم و دسيسه توطئه چينان سرانجام مثمرثمر واقع شد وقايع سفر شاه به اصفهان در 1267 بيانگر اين امر است. در اين سفر عباس ميرزا برادر ناتني شاه هم به پيشنهاد صدراعظم در ركاب شاه بود. اميركبير با عباسميرزا رابطه خوبي داشت و بارها به شاه توصيه كرد براي جلوگيري از توطئه مخالفان با برادرش به نيكي رفتار نمايد. ناصر از عباس ميرزا نفرت داشت اين اقدامات اميركبير واهمه شاه براي حفظ تاج و تختش را برانگيخت. به نظر ميرسد صدراعظم ميخواست از برادر شاه بهعنوان يك اهرم فشار برضد دربار استفاده نمايد والا امير از نفرت دوبرادر باخبر بود. نكته مهم اينكه امير در طول سفر بارها با خديجه مادر عباس محرمانه ملاقات نمود، اين ديدارهاي سري اعتماد شاه را نسبت به امير سلب كرد. هنگام بازگشت شاه عباس ميرزا را والي قم كرد كه اين امر به منزله تبعيد برادر بود ولي اميركبير با اين انتصاب مخالفت كرد و دستور داد شاهزاده به سوي تهران حركت كند، اين عمل موجب خشم شاه شد و بدگماني جايگزين دلبستگي به صدراعظم گرديد. او اينك راضي شده بود كه امير را بركنار كند اما از واكنش قشون واهمه داشت. به همين جهت تصميم گرفت به مرور امير را از صحنه سياست خارج كند؛ ابتدا او را در 22 محرم 1268 هـ. ق به اين بهانه كه صدارت كبري داراي مسووليت زيادي است كه امير به تنهايي از عهده آن برنميآيد، از صدارت عزل نمود و ميرزا آقاخان نوري را به اين مقام گماشت و هنگامي كه باعكسالعمل قشون روبهرو نشد اميرنظامي را هم از او گرفت. فكر انهدام امير از ذهن توطئهچينان چندان دور نبود، نوري كه با وجود حضور امير احساس امنيت نميكرد از شيل وزير مختار انگليس خواست به شاه توصيه كند امير را از تهران دور نمايد اما صدراعظم معزول كه برجان خود بيم داشت حاضر به خروج از تهران نبود، او واليگري قم و فارس را رد كرد. در اين وضعيت بحراني دالگوركي وزير مختار روسيه درصدد برآمد از آب گلآلود ماهي بگيرد به همين علت عدهاي قزاق را براي حفظ جان امير به خانهاش فرستاد هر چند امير به تحتالحمايگي هيچكدام از سفارتخانهها موافقت نكرد و از اين عمل وزير مختار روس هم برآشفت ولي خشم شاه نسبت به امير با اين اقدام روسها دوچندان شد. امير كه پي برده بود ديگر راهي براي بازگشت به دربار وجود ندارد به ناچار حكومت كاشان را پذيرفت و همراه خانواده راهي اين سفر بيبازگشت شد. هر چند او در كاشان بود اما همچنان سايهاش بر دربار سنگيني ميكرد، اقدامات درخشان او با عملكرد ضعيف نوري قابل قياس نبود به همين جهت احتمال بازگشت امير بر مسند صدارت بيشتر شد. سرانجام بدخواهان شاه را تحريك كردند تا امير را به قتل برساند؛ از اينرو عليخان فراشباشي از طرف دربار به كاشان رفت و اين جلاد درباري هم در 18 ربيعالثاني 1268 امير را در حمام فينكاشان به قتل رساند تا اينگونه پرونده يكي از بزرگترين شخصيتهاي تاريخ ايران در سكوت كامل بسته شود. قتل امير ضربه بزرگي براي ايران عقبمانده بود با حضور امير ايران ميرفت كه راه ترقي و پيشرفت را در پيش گيرد. شايد اقدامات ضعيف نوري و وابستگياش به سفارت انگليس به شاه فهماند كه چه فرد بزرگي را از دست داده است.