● در ميان ستارگان فرهنگ مكتوب ايران اسلامي به ستاره ديگري در كنار حافظ مي رسيم كه بي شك در طنز و طنز آوري مقامي شامخ دارد و او كسي نيست جز عبيد زاكاني. حافظ و عبيد اگرچه در مضمون طنز هايشان تالي يكديگرند و كم و بيش در غايت آنچه آفريده اند يگانه اند ولي به لحاظ شيوه هاي بياني و به كارگيري عناصر زيبايي شناسي با هم تفاوتهاي عمده اي دارند. در طنز عبيد آن روح لطيف شاعرانه و آن نازك خيالي هاي هوشمندانه كمتر ديده مي شود. او بر خلاف حافظ كه با تركه هاي نازك بر روح مخاطب خود مي نوازد تازيانه هايي پي در پي بر روان او فرود مي آورد. عبيد زاکانی، تک چهره ی طنز مردمی در ادبيات کلاسيک ايران، بيش از هر شاعر و نويسنده ی ديگری، نه تنها در دوره زندگانی، که پس از مرگ نيز، مورد آزار طبقه حاکم و قشر متعصب و متحجر قرار گرفته و اين ظلم بزرگ، تا آنجا پيش رفته است که داشتن و خواندن آثار او برای خانواده ها ممنوع اعلام شده و حتی پدران پاکدل، بی آنکه توجه به نيــّـت مخالفان عبيد داشته باشند، خواندن لطايف عبيد را برای فرزندان خود ممنوع کرده بودند؛ و اگر در خانه ای، به احتمال، نسخه ای از ديوان عبيد پيدا مي شد، آن را از دسترس خانواده دور نگه مي داشتند.
اين کودکانه خواهد بود اگر تحريم عبيد را معلول بی پروا بودن زبان و رکاكت کلمات او بدانيم. چرا که فراوان است از اينگونه کلمات رکيک در آثار ديگر شاعران و نويسندگان زبان فارسی. تنها در مثنوی مولوی بارها به کلمات رکيکی بر می خوريم که تفاوتی با کلمات عبيد ندارند و تصادفأ گاه نيز پاره ای از تمثيل های مولوی با همان کلمات در لطايف عبيد آمده است. حال آنکه در کمتر خانه ايرانی است که مثنوی وجود نداشته باشد و در دسترس همه ی اهل خانه نباشد.
تنها يک اثر او (موش و گربه) را، آنهم برای کودکان و در حد قصه ای کودکانه و نه طنزی تاريخی، مي خواندند.
با يک نگاه به مجموعه رسايل بازمانده از عبيد به روشنی معلوم مي شود؛ مبارزه قاطع، بی پرده، گستاخانه و جنگ آشتی ناپذير او با شاه، خليفه، حاکم، گزمه و به طور كلي با تمام مظاهر استبداد و استثمار ـ و مولود آن، فساد ـ عبيد زاكاني را به كنج هاي عزلت رانده است. برخي تذکره نويسان متملق، که گاه به ذکر جزئيات بی ارزش زندگی پادشاهان آن زمان پرداخته اند، آنچنان عبيد را فراموش می کنند که اسناد مکتوب درباره اين متفکر طنز آفرين، تقريبأ منحصر به يکی دو سطر مطلبی است که حمدالله مستوفی، همشهری معاصر عبيد، در تاريخ گزيده نوشته و پس از او هيچ اطلاعات با ارزشی افزون بر آن دو خط، در تاريخ ها و تذکره ها نيامده است؛ بلکه کوشيده شده است تا با دادن نسبت های ناروا و چسباندن مطالب افسانه ای به او، آيندگان را از دانستن رويدادهای زندگی و حتی تاريخ، جا و چگونگی مرگ او محروم کنند.
از مقدمه و متن رساله اخلاق الاشراف برمی آيد که عبيد فلسفه را آموخته و با آثار فلاسفه ی يونان، تا آنجا که به زبان های فارسی و عربی ترجمه شده، آشنا بوده و در بسياری از زمينه های فکری تحت تاثير فلسفه افلاطون بوده است.
عبيد در ديوان خود بارها و بارها از تنگی معيشت و فزونی قرض شکايت کرده و گاه نيز، به اشاره ای، از آزارها سخن می گويد:
در خانه ی من زنيک و بد چيزی نيست
جـــز بـَـنگی و پاره ای نمد چيزی نيست
از هر چه پزند نيست غير از سودا
وز هر چه خورند، جز لگد چيزی نيست
عبيد اگر نه در همه ی عمر، در بخش بزرگی از دوران حيات، در فقر می زيسته و به علت داشتن طنز تـُـند و بيدارگر، انواع تهمت ها بر وي وارد بوده است.
شايد بی خبری تذکره نويسان از زندگی عبيد، معلول اين علت نيز باشد که با شاعران مقــرّب دربار حشر و نشر زيادي نداشته و مانند آنان جذب زندگی اشرافی نبوده است. دفاع عبيد از محرومان، که در سراسر آثار او جلوه گر است، نشانه بارز درک او از زندگی مردم و همدلي او با آنان است:
"شخصی غلامی به اجاره می گرفت به مزدِ سيری شکم. و اصرار بدان داشت که غلام هم اندکی مسامحه کند. غلام گفت: ای خواجه روز دوشنبه و پنجشنبه هم روزه می دارم."
"سلطان محمود را در حالت گرسنگي بادنجان بوراني پيش آوردند. خوشش آمد. گفت بادنجان خوش طعامي است. نديمي در مدح بادنجان فصلي پرداخت. چون سير شد گفت: بادنجان سخت مضر چيزي است. نديم باز در مضرت بادنجان مبالغتي تمام كرد. سلطان گفت: نه اين زمان مدحش مي گفتي؟ گفت: من نديم توام نه نديم بادنجان. مرا چيزي بايد گفت كه تو را خوش آيد نه بادنجان را."(14)
تازيانه اي كه در اين حكايت و حكايت هايي از اين دست بر چهره تاريخي كاسه ليسان و چاپلوسان مي زند نه تنها بيانگر فرومايگي گروهي شبه سخنور بازاري است بلكه نشان از چگونگي روابط و مناسبات اجتماعي حاكم بر زمان خود نيز دارد.
به نظر مي رسد كه عبيد زاكاني از همان ابتداي نوجواني و جواني با زبان طنز آشنا بوده است. يكي از منابعي كه در اين خصوص مي تواند مورد استناد قرار گيرد "دولتشاه سمرقندي" است كه ذيل "ذكر مفخرالفضلا خواجه عبيد زاكاني" مي نويسد:
"مرد خوش طبع و اهل ذوق بوده و هر چند فاضلان او را از جمله هزالان مي دانند اما در فنون علوم صاحب وقوف است." صاحب تذكره الشعرا در سبب به طنز گراييدن عبيد زاكاني اين طور مي نويسد: "گويند نسخه اي در علم معاني بيان تصنيف كرده به نام شاه اسحق. مي خواست تا آن نسخه به عرض شاه رساند. گفتند مسخره اي آمده است و شاه بدو مشغول است. عبيد تعجب نمود كه هرگاه تقرب سلطان به مسخرگي ميسر گردد... چرا بايد كسي به رنج تكرار پردازد و بيهوده دماغ كثيف به دود چراغ مدرسه كثيف سازد. به مجلس شاه ابواسحق نارفته بازگشت و مترنم اين رباعي دلنواز شد:
در علم و هنر مشو چو من صاحب فن
تا نزد عزيزان نشوي خار چو من
خواهي كه شوي قبول ارباب ز من
كنك آور و كنكري كن و كنكره زن
و در پاسخ ملامت عزيزي گفت:
اي خواجه مكن تا بتواني طلب علم
كاندر طلب راتب هر روز بماني
رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز
تا داد خود از مهتر و كهتر بستاني(15)
از جمله كساني كه بر ظرافت انديشه و ذوق پرورده عبيد زاكاني تاكيد بسيار دارد "خواند مير" است و عقيده دارد كه "از جمله افاضل زمان مولانا عبيد الزاكاني است كه بعضي از سخنان فرح انگيز او در ميان مردم اشتهار دارد."(16) همچنين "مولانا فخر الدين علي صفي" بر بي محابايي و جسارت او در بيان واقعيت هاي نارواي اجتماعي تأكيد نموده است.(17)
عبيد، توجه محقق معروف "ادوارد براون" را نيز به خود مشغول و معطوف داشته، تا آنجا كه وي درباره اش مي نويسد:
"در شيوه سخن... در ميان شعراي متقدمين منحصر به فرد است. اگر چه كلام وي با سلف خود سوزني و با جانشينان خويش چون ابواسحق، شيخ اطعمه و محمود قاري يزدي از شباهتي خالي نيست."(18)
برخي از محققان عقيده دارند كه عبيد را نمي توان در سلك هجا گوي تلقي كرد چنان كه برخي بر اين پندار بوده اند(19). " اشعار مطايبه عبيد هم به قصد عيب جويي و عيب گويي از انديشه ها و كردارها و گفتارهاي معاصران سروده شده است ليكن بي خبران آن را از جنس هزل و مضحكه پنداشته اند و به سبب آن عبيد را جهنمي و هجاگو ناميده اند. در حالي كه هجو در آثار عبيد به ندرت يافت مي شود و آنچه هجا پنداشته شده انتقادي است از مردم فاسد و عنان گسيخته زمان كه با آنان جز با همان زبان تند كه عبيد سخن گفته است نمي بايد روبرو شد"(20)
مساله اي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه آيا براستي عبيد زاكاني هرگز حريم سخن را نشكست و در كلام او به هيچ روي هجو و هتاكي ديده نشد؟ با همه فضلي كه او داشت و با همه ستم ستيزي شايسته اي كه او را بالا برد اما در پاره اي موارد عنان اختيار از كف داد و طنزي برهنه را ارايه داد. حافظ نيز در شرايطي اجتماعي مشابهي چون عبيد مي زيست. او نيز جامعه را درگير رياكاري و در بند متعصبان و كژانديشاني مي يافت كه جز براي تلذذ و تفرعن خود نمي كوشند. حافظ نيز به مانند عبيد، زبان طنز را ابزاري ارزشمند براي مبارزه اي مليح با نااهلان و خواب آلودگان مي دانست. اگر عبيد در زمان حاكميت بلا منازع امير مستبدي چون مبارزالدين محمد مظفري (طي سالهاي 754 تا 758 هجري قمري) از شيراز گريخته و به دربار آل جلاير پناه برده و از دور به طعن و هجو ديكتاتور بزرگ تاريخ عراق عجم پرداخته و در اين ميان بالطبع تامين جاني هم داشته است در عوض بايد توجه داشت كه حافظ هرگز چنين نكرده است؛ وي هرگز بسان عبيد ميدان مبارزه را ترك نگفت و در برابر معاندان انديشه هاي پاك و معارضان سعادت انساني ايستاد. شايد بتوان گفت همين ايستادن در متن مبارزه و در برابر ريا پيشه گان زمان بود كه الزام گزينش كنايه را براي طنز حافظ پر رنگ تر ساخت. اگر لايه هاي طنز حافظ را بسيار ژرف تر از عبيد مي بينيم شايد به خاطر در امان ماندن او از شر نااهلان است. از سويي ديگر حافظ خود از فرهيختگان زمان خويش است و به اعتراف خويش، قرآن را از بر و در چهارده روايت مي خوانده است:
عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني در چهارده روايت
كسي كه آشناي كلام وحي باشد بخوبي مي داند كه بايد هدايتگرانه، مودبانه و خلاقانه سخن بگويد؛ سخناني كه اگر چه ساحت الهامي آن از واقعيتهاي اجتماعي زمانه برگرفته شده است اما هرگز معطوف به مصداقي مشخص نباشد. بلكه سخني كه بتواند سير آفاق انفس كند. بي شك مفهومي بودن طنز حافظ هم رهين همين درايتمندي اوست. اين است كه " طنز حافظ بر عكس بزرگاني چون سعدي و عبيد زاكاني هرگز به هزل نمي رسد تا چه رسد به هجو و بد زباني و دريدن پرده هاي عفاف... كمتر شاعري با اين همه طمأنينه و طنز و اعتماد به نفس و نكته گويي و شيرين زباني با معشوق خود روبرو شده است." (21)
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حور العين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
ادامه دارد ...