زبان تعريضي عبيد – بر خلاف حافظ كه داراي حريم و حد مشخصي است – هرگز به قالب خاصي در نمي آيد و نظام مند نيست. براي همين است كه ركيك ترين هجو ها در مجاورت لطيف ترين طنزهاي اجتماعي مي نشيند؛ والبته عبيد را از اين همه بيمي نيست. گاهي طنز عبيد ( كه بسياري از مواقع به شائبه هجو و هزل آميخته است) عوامانه و بازاري مي شود واز ژرفايي لازم تهي مي گردد. اما طنز حافظ كه در قلمرو مفاهيم متضاد شكل مي گيرد اگرچه خوشايند عموم مردمان است ولي خواص جامعه را هم مد نظر دارد. مثلا در شعر زير باطنزي لطيف، كوچكي دهان يار را به جواهرمفرده يا همان اتم لايتجزا تشبيه مي كند22) عنصري كه اگرچه كوچكترين است اما داراي انرژي بي پايان و جاوداني است. از سويي ديگر آوردن تعبير " شائبه كردن " نيز به خواص فهيم مكتب ديده، اشارتي لطيف دارد. چراكه در مدرسه و مَدرَس مبادرت به شائبه كردن و ماخذ خواستن از استاد مي كردند تا بر صدق آنچه مي گويد مستندات و شواهدي محكم ارايه دهد و استدلالي عقلي بياورد. حافظ، با طنزي فاخر و كنايه اي زيبا، كوچكي دهان يارخود را بروجود قطعي اتم كوچك اما داراي انرژي بسياربسنده مي داند:
ماهم اين هفته شد از شهر و به چشمم سالي است
حال هجران تو چه داني كه چه مشكل حالي است
... بعد از اينم نبود شائبه در جوهر فرد
كه دهان تو بر اين نكته خوش استدلالي است
برخلاف عبيد، طنز ديرياب اما خاص و تاثيرگذار حافظ داراي شيوه است و سرشار از مفاهيمي كه به جغرافيا و تاريخي خاص معطوف نيست. به عنوان مثال آنجا كه مي گويد:
ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين؟
" ناصح، كسي است كه از روي دلسوزي پندي مي دهد. حافظ نظرخوشي نسبت به ناصح و نصيحت گو و واعظ ندارد. خواجه عاقل، مجاز است با علاقه تضاد."(23) حافظ باآوردن صفت عاقل براي ناصح يا خواجه منكر عشق، ضمن آنكه تلويحأ همه قامت عقل را دربرابر آستان شكوهمند عشق مي شكند از نوعي بيخردي منكران عشق هم سخن مي گويد. درواقع " خواجه عاقل " از نظر او در معناي عكس آن يعني " مردك نادان " به كار گرفته شده است.
همچنين توجه كنيد به عنوان " عالي مقام " در بيت زير كه در كنار صوفي قرار داده شده تا همه حيثيت وهمي او را بر باد دهد:
راز درون پرده ز رندان مست پرس
كاين حال نيست صوفي عالي مقام را
و نيز آنجا كه اراده و توان اشرف مخلوقات را كه بي شك بايد اشرف عابدان نيز باشد به طرفه طريقي بيان مي سازد طنزي فاخر در كلام او شكل مي بندد:
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز غرفه، حور ز جنت به در كشيم
بيت بالا طنين طنز آميز همان بيتي را دارد كه حافظ در هنگامه لشكر انگيزي غم بيان مي كند. او غم را بسي كمتر و كوچكتر از انسان برمي شمارد و انسان را چندان توانمند كه قادر است فلك را سقف بشكافد و طرحي نو دراندازد. انسان، در طنز حافظ، مقامي والا مي يابد و همه آنچه در برابر اراده انساني صف آرايي مي كند به هيچ انگاشته مي شود و دون مقدار به حساب مي آيد. با خواندن اين ابيات، مخاطب با رجوع به فطرت الهي و آسماني خود از شعف و شور سرشار مي شود وبراي لحظاتي خود را در همان جايگاه اصلي اش – مسجود فرشتگان – مي بيند. براي همين است كه لجام اختياررا از اندوه باز مي ستاند:
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم
حافظ در طنز هاي عاشقانه اش – آنجا كه براستي مست ِ افاضه هاي مدام دلدار مي شود – لطافت طبع را به مدد كنايه هايي خلاقانه به اوج اقتدار مي رساند:
من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف
آن قدر هست كه آهسته دعا نتوان كرد
اما طنزهاي اجتماعي حافظ نه تنها آيينه تمام نماي دوره اي از تاريخ اجتماعي ايران به شمار مي رود بلكه عالي ترين نمونه هاي طنز فاخر هم به شمار مي آيد؛
يعني طنزي مؤثر، استوارو خلاق:
- اگرچه باده فرح بخش و باد گلبيز است
به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است
- گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد
واي اگر از پس امروز بود فردايي
بي شك در برخي از انواع طنز هاي عبيد هم به كنايه هاي لطيفي بر مي خوريم كه خود مؤيد خصايص روزگار خويش است:
يكي از دغدغه هاي عبيد در دوران خويش، وجود افرادي بوده است كه به جاي تعريف منطقي مسايل تنها به تعريف لفظي و اسمي آن بسنده مي كردند و در پي آن نبودند كه حد و رسم موضوعات مبتلابه ذهني خود را ترسيم كنند. اينان از هر موضوعي تنها به غشاء بيروني و پوسته هاي ظاهري آن بسنده مي كردند و هرگز در باطن و معاني امور شناور نمي شدند. عبيد همواره بر اين ظاهرانديشان و ساده انديشي ها، جسورانه مي تاخت؛ و نيز بر كساني كه در اوج تنگدستي و درماندگي مردم به جاي پرداختن به اصل مطلب به حواشي دل خوش داشته اند:
" گويند يكي از ديگري پرسيد قيمه به قاف كنند يا به غين؟
گفت: قاف و غين همه بگذار. قيمه به گوشت كنند."(24)
"شخصي از مولانا عضدالدين پرسيد كه چون است كه زمان خلفا مردم دعوي خدايي و پيغمبري بسيار مي كردند و اكنون نمي كنند. گفت: مردم اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگي افتاده است كه نه از خدايشان به ياد مي آيد نه از پيغامبر."(25)
و چقدر جسورانه، دست صوفيان ناصاف و عارفان دغل پيشه زمانه را باز مي كند:
"صوفييي را گفتند: جبه خويش بفروش. گفت: اگر صياد دام خويش بفروشد به چه چيز صيد كند؟" (26)
به گفته حافظ:
صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد
بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
● طنز حافظ و عبيد در موارد زير با يكديگر همنشين و همسايه اند:
1- هدفمندي
2- تعالي و پايداري در پيام
3- دوري گزيدني از ابتذال و لغو
4- به دوش نهادن رسالت تاريخي و گريز از روزمرگي ها
5- ارايه تحليلي شايسته از احوال روزگار
6- ترسيم استادانه و هنرمندانه نابسامانيهاي فكري و اجتماعي
7- استفاده وسيع از عنصر كنايه
8- تناسب با ظرفيت هاي ادراكي و ذوقي جامعه
9- سالوس ستيزي
10- شيوايي بيان
11- بيدارگري
12- ايستادگي در برابر ستمگري و ستمگران
پی نوشت:
1) فرازي از سخنراني دكتر علي لاريجاني در سخنراني افتتاحيه "هم انديشي درباره صدا و سيماي مطلوب – طنز" 6/12/1376
2) ديوان اشعار منوچهري دامغاني؛ به تصحيح دكتر سيد محمد دبير سياقي، تهران، انتشارات زوار
3) براي اطلاع بيشتر و وسيعتر از نمونه هاي هزل و هجو شاعران قديم توجه خوانندگان ارجمند را به مجلد دوم كتاب "مونس الاحرار في دقايق الاشعار" تاليف محمد بن بدرالجاجرمي (قرن هشتم هجري قمري) جلب مي كنيم كه باب بيست و سوم آن به ذكر "هزليات و اُهاجي" اختصاص داده شده است و در آن هجوهايي از كمال الدين اسماعيل، ملك الشعراء و الحكماء تاج الدين ابن بها، ملك الكلام فخري اصفهاني، سلطان الشعراء سوزني و ملك الشعراء سيد جمال الدين كاشي در قالب قطعه و قصيده و ترجيع بند در صفحات 893 تا 924 كتاب ياد شده آورده است.
4) حديقه الحقيقه و شريعه الطريقه؛ حكيم سنايي، به تصحيح مرحوم محمد تقي مدرس رضوي، تهران، انتشارات دانشگاه تهران
5) ديوان وصال شيرازي؛ چاپ دكتر ماهيار نوابي
6) ظاهرا نام اصلي بهلول "وهب بن عمرو" و از ياران و شاگردان حضرت امام جعفر صادق بوده است.
7) شيرازي، رضا؛ مثل آباد، تهران، انتشارات پيام آزادي 1369
8) دهخدا، علي اكبر؛ امثال و حكم ( ج 1)، چاپ دوم، تهران، امير كبير 1368
9) ابن رشيق قيرواني، ابوعلي حسن، العمده في محاسن الشعر و آدابه و نقده، تصحيح محمد محيي الدين عبدالحميد، مصر 1963
10) شفيعي كدكني، محمد رضا؛ صور خيال در شعر فارسي، تهران، انتشارات آگاه 1366
11) جرجاني، عبدالقادر؛ دلايل الاعجاز، چاپ سيد رشيد رضا، قاهره، بي تا
12) كزازي، جلال الدين؛ زيبايي شناسي سخن فارسي، تهران، نشر مركز 1368
13) هدايت، رضا قلي خان، مجمع الفصحا، تهران، بي تا
14) عبيد زاكاني؛ لطايف، با مقدمه مسيو فرته، از روي نسخه چاپ 1303 استانبول، حكايات فارسي
15) دولتشاه سمرقندي؛ تذكره الشعرا، از روي چاپ براون نسخه معتبر خطي قديمي، تحقيق و تصحيح: محمد عباسي، باراني، مقدمه 13337
16) خواند مير، غياث الدين بن همام الدين الحسيني؛ تاريخ حبيب السير في اخبار افراد بشر، كتابخانه خيام 1333
17) مولانا فخر الدين علي صفي؛ لطايف الطوايف، مقدمه، تصحيح و تحشيه: احمد گلچين معاني، تهران، انتشارات اقبال
18) براون، ادوارد؛ از سعدي تا جامي، ترجمه و حواشي: علي اصغر حكمت، تهران، انتشارات ابن سينا 1329
19) سلمان ساوجي در خصوص عبيد زاكاني مي سرايد:
جهنمي و هجا گو عبيد زاكاني مقرر است به بي دولتي و بي ديني
20) صفا، ذبيح الله؛ تاريخ ادبيات در ايران، تهران، انتشارات فردوسي 1366
21) خرمشاهي، بهاالدين؛ حافظ نامه، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي 1367
22) جزءلایتجزّا، اصطلاحی در كلام و فلسفه اسلامی، به معنای كوچك ترین جزء جسم. اصطلاحات جزء، الجزء الواحد، الجوهر الواحد الذی لاینقسم، و به ویژه لفظ جوهرِ فرد برای اشاره به همین مفهوم به كار رفته است. در كلام، كاربرد لفظ جوهر به معنای جزء لایتجزّا رواج داشته است. این تعبیر از جوهر، خاص كلام است و در فلسفه عموماً از اصطلاحات جزءلایتجزّا و جوهر فرد استفاده كرده اند. گاه تعابیر اجرام صغار یا اجسام صغار هم به كار رفته است. در منابع فلسفی فارسی (مانند بسياري از آثار ابن سينا) لفظ "پاره" و جزء نامتجزّی نیز مشاهده می شود. در ادبیات فارسی تعبیر جوهر فرد به عنوان استعاره ای برای كوچكی به كار رفته است. برای سایر شواهد رجوع کنید به دهخدا، ذیل "جوهر فرد". ظاهراً لفظ جزءلایتجزّا ترجمه اصطلاح atomon در فلسفه یونانی (در لغت به معنای تقسیم ناپذیر، ریشه اتم در زبان های اروپایی) بوده است. در عربی امروز لفظ جزء را به جای مولكول به كار می برند و برای اتم فیزیك از لفظ ذره استفاده می كنند. كاربرد ذره برای هر دو معنای اتم در فارسی امروز هم متداول شده است.
بيشتر فلسفه دموكريتوس هم در باره اتم است. اتم در زبان يونانى به معناى تجزيه ناپذير است. دموكريتوس به اين نتيجه رسيده بود كه ماده را نمى توان به صورت نامحدود به ذرات ريزتر تقسيم كرد و پس از تقسيم كردن متوالى ماده به ذره اى تجزيه ناپذير به نام اتم خواهيم رسيد. اتم ها در نظر دموكريتوس جاودانى بودند. يعنى ازلى و ابدى؛ دليل آن هم اين است كه نه هيچ چيز از عدم پديد مي آيد نه وجود قابل تبديل به عدم است.
23) اشرف زاده، رضا؛ راز خلوتيان، مشهد، انتشارات كلهر 1379
24) عبيد زاكاني؛ لطايف، با مقدمه مسيو فرته، از روي نسخه چاپ 1303 استانبول، حكايات فارسي
25) همان
26) همان