نوانديش- مدرنيسم در لغتنامه انگليسي آكسفورد راي (آراء) يا روش (روشها) جديد خصوصاص گرايش در امور مرتبط با ايمان مذهبي كه سنت را ذيل تفكر جديد و تابع آن قرار ميدهد تعريف شده است.
امروزه مراد از مدرنيسم آخرين مرحله تاريخ جهان است كه اعتقاد به علوم جديدأ برنامهريزيأ سكولاريسم و اصل ترقي از وجوه متمايز آن است تمايل نسبت به نظم و تقارنأ توازن و قدرت نيز از جمله مشخصات آن است.
نظريه تجدد يكي از الگوهاي تحليلي مسلط جامعهشناسي امريكايي براي توضيح فراگردهاي شاملي بود كه جوامع سنتي از طريق آنها به تجدد نايل شدند.
1 تجدد سياسي، متضمن توسعه نهادهاي كليدي، احزاب، پارلمانها، حق شركت در انتخابات و آراي مردم است كه پتوانه تصميمگيري براساس مشاركت مردم را تشكيل ميدهد.
2 تجدد فرهنگي سنني موجب سلب اختصاص امور فرهنگي از راديكال ها و بيعت با ايدئولوژيهاي مليت گرايانه است.
3 تجدد اقتصادي، هرچند با صنعتي شدن فرق دارد ملازماص با تغييرات عميق اقتصادي يعني افزايش تقسيم كار، استفاده از فنون مديريت، پيشرفت تكنولوژي و رشد تسهيلات بازرگاني همراه است.
4 تجدد اجتماعي شامل افزايش تعداد باسوادان توسعه شهرنشيني و افول اقتدار سنتي است. (آبركرامبي)
نويسندگان ادبيات توسعه سياسي و نوسازي، دموكراسي، برابري و مشاركت را اصول برگشتناپذير وابسته به صورتهاي معين تحول اجتماعي و سياسي قلمداد كردهاند. شيلز در تعريف نوين و نو بودن آن را "فرآيندي پويا و دل مشغول به مردم، دموكراتيك، برابر طلب، علمي، از نظر اقتصادي پيشرفته، مستقل و با نفوذ" دانسته است. (اردنه گن زير)
لرنر و كلمن مشتركاص در مورد معناي نوسازي براي دايره' المعارف بينالمللي علوم اجماعي مقاله نوشتهاند. كلمن برآن است كه نوسازي را در بردارنده "جدايي دين از سياست،تجاري شدن، صنعتي شدن، بالا رفتن معيارهاي مادي زندگي، گسترش سواد، رسانههاي گروهي و آموزش و پرورش، وحدت ملي و توسعه مشاركت و درگيري مردم ميباشد.
لرنر معتقد است نوسازي نه تنها متضمن اقدامهايي در راه كسب رشد مداوم فزاينده اقتصادي است بلكه اقدامي براي مشاركت دادن مردم در امور سياسي يا دست كم نمايندگي دموكراتيك در تعيين و گزينش بديلهاي سياسي است.
يكي از اصطلاحاتي كه مترادف تجددگرايي يا تجددگري به كار برده ميشود غربگرايي است. وستر نائزسيون جريان عملي رويكرد به غرب است كه در طي آن نهادها و روابط و ارزشهاي غربي پذيرفته ميشود. وسترنيسم يا غربگرايي يك گرايش فكري است كه ميتوان آن را طرز تفكر خاصي كه به پذيرش هرچه غربي باشد گرايش دارد و از هرچه سنتي و شرقي است بيزار است، دانست. اصطلاح مدرنيزاسيون و مدرنيسم يا تجددگري و تجددگرايي نيز به عنوان مترادف غربگرايي به كار برده ميشود. تجددگرايي و مدرنيسم را جامعهشناسان تلاش در جهت هماهنگ ساختن نهادهاي سنتي با پيشرفت علم و تمدن تعريف نمودهاند. (علي محمد نقوي)
تحقيقات جامعه شناسانه مانند روستو، مك كله لند و ديگران ؤابت كرده است كه در مدرنيزه و غربي شدن كشورهاي شرقي مراحل مختلف وجود داشته است. كرپت نيز معتقد است تجددگرايي در دو مرحله صورت ميگيرد مرحله اول با ظهور عوامل جديد اجتماعي و نوآوريهاي تكنولوژيك و اقتصادي شروع ميشود. عوامل اقتصادي بطور مستقيم زندگي عموم را تحت تاؤير قرار ميدهد و منجر به بروز طبقات جديد در قشربندي اجتماعي ميگردد كه به نوبه خود اين طبقات كه زاييده جريان غربگرايي هستند روند مزبور را سرعت ميبخشند. آمارشناسان كمي نيز وجود مراحل مختلف را در پروسه مدرنيزه گشتن كشورها به اؤبات رساندهاند. بطور مثال در مورد ژاپن برخي جامعهشناسان به تقسيمبندي فرهنگي دست زدهاند و معتقدند سير غربگرايي در ژاپن سه مرحله داشته است. نخست مرحله غربزدگي بيبند و بار و تجدد، مرحله دوم بازگشت به خويشتن و احياي سنتهاي محلي و سرانجام مرحله تمدن و نو شدن كه به ترتيب مراحل وسترنائزسيون ژاپونيزسيون و مدرنيزسيون مينامند.
ميتوان مدرنيته را مجموعه فرهنگ و تمدن اروپايي از رنسانس به اين سو دانست يا آن را امروزي شدن و "نوآوري و تجدد" ناميد. واژه تجد براي دقيقي براي مدرنيته نيست چرا كه تمام معنا را نميرساند.
واژه تجدد كه پيش از انقلاب مشروطيت به كار رفت كم و بيش معناي نوآوري داشت و در آن روزها واژه تجدد نوطلبي را ميرساند، اما نويسندگاني كه خود نوطلب بودهاند بدان واكنش منفي نشان دادند و بطور مثال كسروي كلمه متجدد را كلمه ساختگي ميدانست و معتقد بود كساني كه اين كلمه را بكار ميبرند ميزاني براي شناخت نيك از بد ندارند و هرچه تازه است را نيك ميدانستهاند. (بابك احمدي)
بعضيها معتقدند مقتضاي عقلانيت جديد (تجديد) به حساب آوردن چيزهاي قابل محاسبه و صرف نظر كردن از امور غيرقابل كنترل است ولي اقتضايت جدد با ماهيت آن تفاوت دارد. يعني تجدد را نميتوان در مجموعه امور قابل اندازهگيري محدود كرد. تجد پديد آمدن شرايط و امكان كوشش و تبديري است كه بشر با غفلت از هر قدرتي وراي قدرت بشري و مرجعي غير از خود براي تحكيم موقعيت خود در عالم و تصرف در طبيعت و سامان دادن به امور زندگي به خرج داده است. در بحث تجدد و توسعه سنت چيزي است كه در مقابل پيشرفت قرار ميگيرد و به نظر بعضي بايد چنان تعديل شود كه با پيشرفت مخالفتي ننمايد. (داوري اردكاني)
بسياري از تاريخنگاران هنگامي كه از روزگار مدرن ياد ميكنند فاصله ميان رنسانس و انقلاب فرانسه را در نظر دارند اما كساني هم آغاز صنعتي شدن جوامع اروپايي، پيدايش وجه توليد سرمايهداري و تعميم توليد را شروع مدرنيته ميدانند و از سوي ديگر برخي نيز حد نهايي مدرنيته را ميانه سده بيستم و حتي امروز ميشناسند. بسياري براين باورند كه مدرنيته يعني روزگار پيروزي خرد انساني برباورهاي سنتي (اسطورههاي ديني اخلاقي فلسفي و...)، رشد انديشه علمي و خردباوري يا راسيوناليسم افزوني اعتبار ديدگاه فلسفه نقادانه كه همه اينها ملازم با سازمانيابي تازه توليد و تجارت است. (احمدي)
موضوع تجدد يا مدرنيته در قرون اخير از مهمترين مباحث مجادله خيز فرهنگي در غرب بوده است. در ميان انديشمندان غربي گروهي تجدد را مظهر تام و تمام كمال انساني تلقي كردهاند و دستهيي ديگر آن را باعث تشتت فرهنگ و تباهي روح دانستهاند. در اين ميان عدهيي نيز پارهيي از مباني تجدد را قبول و پارهيي را نقد و رد ميكنند. متفكران عصر روشنگري تجدد را اوج پيشرفت اسطورهيي انسان تلقي ميكردند. اين اسطوره ترقي معرف يك عهد نوين تاريخي است كه در آن انسان به مدد عقل و به همت اراده دست به آفرينش خويش ميزند و عقبل علمي جانشين خارافات بدوي و تخيلات واهي ميگردد. در اين دوره بايستي به يك سلسله حقايق عام و كلي درخصوص انسان طبيعت و جامعه دست يافت تا بتوان برپايه آن جهانبيني عصر جديد را بنا كرد. اين اشتياق نسبت به تجدد در انديشه متفكرين قرن نوزده و بيست تداوم مييابد. آگوست كنت كه هم واضع پوزيتويسم و هم به تعبيري بنيانگذار جامعه شناسي است تاريخ را در آستانه ورود به عصر پوزتيويستي ميبيند كه در آن انسان از الهيات و فلسفه رسته و در رشته عقل و علم چنگ انداخته است.
بحت تجدد توسط دوركيم از يك امر كلي تاريخي به يك موضوع خاص جامعه شناسي تبديل شد. او در كتاب تقسيم كار اجتماعي نشان ميدهد در جوامع صنعتي جديد عليرغم تقسيم گسترده كار و تفكيك وظايف و افزايش تخصاها انسجام اجتماعي از بين رفته و كيفيتي فراتر يافته است. دور كيم از طريق تقويت اخلاق فردي و مدني سعي در مهار خودخواهيهاي فردي و خودكامگيهاي انحصارطلبانه سازماني و سياسي دارد.
اين اعتقاد به اهميت تجدد در قرن بيستم با نظريه پارسونز (1979 1902) در كتاب "تحول جوامع مدرن" ادامه مييابد. پارسونز روند نهادي شدن تجدد در اركان مختلف جامعه از آموزش و پرورش تا اقتصاد و سياست را مورد توجه قرار داده آن را با فرهنگ فردگرايي مسيحي هماهنگ ميبيند. وي ميكوشد تا با ايجاد نظام عرفي و ارزشي جديد از طريق فرارفتن از ارزشهاي خاص مذهبي و عموميت و كليت بخشيدن به ارزشهاي مدرن بنيادي اخلاقي براي حفظ و تحكيم نظام اجتماعي نوين فراهم آورد. راه حل پارسونز براي مساله پيچيدگيهاي عصر جديد و مساله انسجام در جامعه فرد محور تعميم ارزشها است كه جامعه با كليت بخشيدن به ارزشها به سطح بالاتري از همبستگي نايل ميآيد.
همانطور كه قبلا ذكر شد تجدد از نظر گروهي نيز باعث نابساماني اجتماع و تشتت فرهنگ تلقي ميگردد. اين نگرش بيم آلود نسبت به تجدد در آؤار فلاسفه اجتماعي نظير برك، بونالد، ماسيتر و سونيك مشهود است در اين نگرش متد روشنگري پايههاي اصلي تجدد نظير علم گرايي، دنيوي شدن، فردگرايي و عامه گرايي مورد ترديد قرار ميگيرد. در اين تفسير، تجدد متضمن نسبيت اخلاقي، آشفتگي دروني و بيگانگي اجتماعي است كه اگر اين تفسير صحيح باشد تجدد در گرداب يك بحران اجتماعي دايمي غوطهور خواهد بود، چرا كه عقل دنيوي قادر به ارايه يك دستگاه منسجم و نمادين كه در برگيرنده ارزشهاي فراگير و اصول لازم الاجرا باشد، نيست. اين نگرش ترديد آميز در انديشه يكي از بزرگترين جامعهشناسان قرن نوزده و بيست "ماكس وبر" تجلي مييابد. وبر بر خلاف فلاسفه عصر روشنگري نفوذ و رسوخ عقل را در تار و پود جوامع صنعتي نشانه سعادت و آزادي انسان تلقي ميكند. به نظر وي تجدد حوزه اختيار انسان را محدود ميكند.
مكتب فرانكفورت نيز تلاش دارد نشان دهد ادعاهاي آذاديبخشي و سعادت آفريني تجدد در جوامع سرمايهداري و صنعتي جديد به جدايي انسانها از يكديگر و تجزي وظايف و مسووليتها و لزوما به سلطه بوركراتيك و سازماني انجاميده است. اين سلطه نه فقط از طريق ساختارهاي مادي و تكنيكي كه از طريق رسانههاي عمومي نيز در روان و فكر انسانها رسوخ ميكند.
در فلسفه سياسي هانا آرنت تجدد با تضعيف ارزشهاي اصيل سياسي و تحقير حيثيت ممتاز انساني همراه بوده است تعدادي از متفكرين اجتماعي معاصر دو جنبه متفاوت ضعف و قوت تجدد را مورد نظر قرار ميدهند. مانند پيتر برگر و دانيل بل. از يك طرف تجدد را دوره بي سابقه ترقي و پيشرفت اجتماعي تلقي ميكنند و از طرف ديگر دنيوي كردن را كه از عناصر تفكيك ناپذير تجدد است باعث از هم گسيختگي اخلاقي و مولد بحران اجتماعي ميدانند. از نظر آنان ريشه بحران را بايد در تجدد فرهنگ جستوجو كرد. اين تجدد فرهنگي فردگرايي همراه با كف نفس را به خودمحوري غير مسوولانه تبديل ميكند و در نتيجه تعهد اجتماعي و از خودگذشتگيهاي فردي دستخوش بيتفاوتي و بياعتنايي اجتماعي و نفسپرستي ميگردد، در چنين فرهنگي جامعه با بحران ارزشي مواجه ميشود. يكي ديگر از متفكرين پيتر بلا ميباشد كه بحران جوامع جديد را ناشي از تضعيف مباني اخلاقي و مذهبي در مقاله مستقلي پيرامون رابطه مذهب و تجدد مورد بررسي قرار ميدهد.
هابرماس نيز بحران موجود در جوامع غربي را در ساختارهاي اجتماعي اين جوامع و نه در فرهنگ ميداند(خوشرو)
دكتر شريعتي نيز در كتاب "تمدن و تجدد"، تجدد را ضربهيي براي تهي نمودن انسانهاي غير اروپايي از رهنگ و شخصيت خودي ميداند. وي ميگويد: تجدد عبارت است از تغيير سنتها تغيير مصرف از كهنه به جديد چرا كه كهنه را خودشان ميساختند و جديد را ماشين قرون 18 و 19و 20 ميسازد. تجديد بهترين ضربهيي بود كه ميتوانست در تمام جامعههاي غير اروپايي را در هر شكل و قالب فكري كه داشت كه از قالب فكر و شخصيت خود تهي كند و تنها كار اروپايي اين شد كه وسوسه متجدد شدن را در همه جوامع با هر شكل و نظري كه بودند به وجود آورد. آنان ميدانستند كه اگر به طريقي وسوسه عشق متجدد شدن را در شرق به وجود آورند شرقي حتي با آنان همكاري خواهد كرد. بنابراين وضع مشترك همه كشورهاي شرق دور شرق ميانه و نزديك.
كشورهاي اسلامي و... اين شد كه وسوسه عشق متجدد شدن در آنها به وجود آمد و متجدد شدن عبارت بود از يك شبه اروپايي شدن. متجدد يعني متجدد در مصرف. كسي كه متجدد ميشود يعني در مصرف جديد ميشود و اشكال زندگي جديدي را مصرف ميكند كه اين اشكال و كالاها از سنتهاي گذشته و اصيل خودش نبوده و به همان شكل است كه از اروپا وارد ميشود. براي ايجاد علاقه به تجديد سعي كردند بفهمانند تجدد يعني كه هر انساني كه در آرزوي تمدن است به همين جهت روشنفكران اين جوامع كوشيدند تا مصرف كالاها و شكل زندگي جامعههاي غير اروپايي جديد و نو شود. (شريعتي)