به دو دليل اين بحث را قبول كردم. يكي اصرار آقاي دكتر شجاعيزند برای وارد شدن به اين بحث و افزوده شدن بر آموزههايم و دوم اينكه به نظر من حساسيتي در علوم اجتماعي و جامعهشناسي به طور اخص وجود دارد و آن اين است كه بسياري از جامعهشناسان مؤثر و بزرگ به گونه ای جامعهشناسي و اين معرفت را به عرصه جامعهشناسي دين تقليل داده اند. با اينكه خيلي از آنان در مورد جامعهشناسي اقتصادي و حقوقي و سياسي و مسائل ديگر بحث كرده اند ولي ميشود آراء آنها را به نوعی در تقليل گرايي این حوزه در دين ديد. يا كانوني بودن حوزه جامعهشناسي دين را در مجموعه جامعهشناسي ديد. حتي جامعه شناسی مثل مارکس به يك معنا اين مقوله را كمرنگ کرده و نگاه تابعي به آن دارد و هدفش تخريب اصلي دين و نظام فرهنگي است؛ ولي این امر نشان می دهد حوزه دين، حوزه قدرتمندي است و جامعهشناس نميتواند بدون توجه و فهم اين عرصه در باب كليت نظام اجتماعي مدرن سخني بگويد. اين داعيه يك نتيجه در بر دارد و آن اين است كه ما در فهم مدرنيته چارهاي نداريم جز فهم دين و تحولات دين.
شايد اين امر ما را مقداري زيادي به وارد شدن به حوزه دين، مطالعاتي دين و شناخت تحولاتي كه در عرصه دين در جهان و ايران وجود دارد، ملزم می کند. اگر ما ميخواهيم جامعهشناس باقی بمانيم، به يك معنا بايستی در خدمت استادان جامعهشناسي دين بوده و فهم جامعهشناسي در حوزه دين را ارائه بدهيم.
نكته ديگری که اين بحث را جدی تر ميكند این است که كانوني شدن مدرنيته و سر و سامان دادن به جهان مدرن ايراني امروزه مسئله مهمی شده است، ولی از طرف ديگر اساساً جامعه ايراني جامعه ای ديني است و اين تلازم، تقارن و تعارض آنها با همديگر، فضايي را ايجاد كرده كه به نظر می رسد شناخت آن بسیار لازم هست. حال اينكه اين فضا به چه سمت و سويي ميرود و آيا اساساً ما شاهد يك فرايند عرفي شدن هستیم يا آنکه شاهد چيزي مخالف اين جریانیم، بايستی در چنین جلساتی به پاسخ آن دست یابیم.
ولي براي پاسخ دادن به اين مسئله بايد ابتدا مقداري در نوع نگاههايي كه در دانش ايراني در باب دين و مطالعات ديني وجود دارد، تأمل بكنيم . زیرا اصليترين انسانهایی كه در اين زمينه به جاي جامعهشناسان و روشنفكران بحث كردند؛ سياستمداران و مديران بودهاند.
تعلق يا تأمل يا توجهي كه اين سه گروه اجتماعي در باب دين داشتند و دارند خيلي متفاوت از يك تأمل عالمانه است.
برای من تأمل عالمانه مهم است زیرا معتقدم اساس جامعهشناسي، جامعهشناسي دين بوده و جامعهشناس بدون فهم حوزه دين، نميتواند جامعهشناس باشد. از این رو معتقدم همه ما كه در جامعهشناسي ايران كار ميكنيم به شكلي بايد به اين عرصه وارد شويم. لازمه آن اين است كه نسبت به ملاحظات روشنگرانه، روشنفكرانه، سياستمدرانه، مديريتي و نوع برنامهريزي كه در جامعه در این خصوص وجود دارد، نگاه انتقادي داشته باشيم. زیرا فكر ميكنم بحث عرفي شدن بيش از آنكه بحثی آكادميك باشد، بيشتر حاصل مباحث توليد شده اين سه عرصه است. يعني تعارض و تعاملات سياستمداران، مديران و روشنفكران با هم اين فضا را مقدار زیادی داغ و پر التهاب كرده است.
گاهی هم به نظر ميآيد كه این فضا وهمآلود شده و مقدار زيادي ابهام در آن وارد شده است و حاصل آن فضايي است که داوري در باب دين ايراني يا دين در ايران را سخت جلوه ميكند.
بنابر این اگر كسي بخواهد وارد اين بحث بشود، به احتمال زياد بايد متوجه يا طرفدار دو رويكرد دينگرايانه يا عرفي شدن و سكولار شدن جامعه شود.
من فكر ميكنم كه ميشود در مورد چيزي تحت عنوان دين ايراني و تحولات دين ايراني به معناي غيرسكولار آن حرف زد و ديندار هم نبود؛ يا برعكس ديندار بود و داعية سكولار شدن عرصه دين را هم داشت. به شرطی که ملاحظات روشي و به لحاظ نظري جامعهشناسانه را داشته باشيم. زیرا این امر به نظرم خيلي مهم هست.
اما اين ملاحظه چه چيزي است؟ ما در امور اجتماعي آموخته ایم که برای شناسایی دو روش را دنبال كنيم. اولین آن اين است كه به جاي اينكه امور را به واقعيت اجتماعي ارجاع دهيم، به سراغ مفاهيم و بحثهاي نظري و مفهومي كه وجود دارد برویم. زیرا معمولاً علوم اجتماعي و جامعهشناسي دين ما درگير اين بحثهاست. يعني آنجايي كه برگر مبلغ سكولاريسم است، همه ما سكولار بوده و فهم سكولاريستي از دين يا تعبير عرفي از جامعه و فرهنگ و دين داريم. از این روست که اين امر چرخشی ایجاد مي كند كه تولید کننده تبعات و بحثهاي دیگر ودر نهایت مخدوش کردن ادبيات در اين زمينه است.
به نظر ميآيد اين معرفت اگر معرفتی جديد باشد، خيلي قابل دستكاري است.
افرادی كه در اين بحث وارد شدهاند، همة حرفشان اين است كه ابهام بزرگ و اساسي در زمینه معناي مفاهيم عمده و اصلي وجود دارد. اینکه این مفاهیم چه هستند و از آنها چه تعابيري مي توان داشت. مثلا دكتر ساعدزاده در کتابشان تلاش می کنند كه در جامعه ايراني و حوزه دانشگاهي مقداري شفافيت مفهومي فراهم كنند، ولي به نظر ميآيد كه همچنان ما از اين بابت بلاتكليفیم و اين ابهام مفهومي موجب تولید مباحث معارض و معاند شده است.
به نظر من اين راه خيلي خوبي نيست. ما بايد اين راه را کنار بگذاريم. نه به اين دليل كه يك عده از افراد نبايد اين كار را بكنند ولي بقيه افرادی كه در اين زمينه در سطح رسالهنويسي و كارهاي پژوهشي وارد بحث ميشوند مجاز به این کارند، بلکه بايد اين روش را كنار گذاشت و به واقعيت اجتماعي باز گشت. یعنی به این امر که چيزي تحت عنوان واقعيت اجتماعي یا دين، دينمداري و دينداري و مناقشات حوزه دين و دينداري وجود دارد، باور داشته باشیم.
به نظر من به جاي اينكه به بحثهاي مدون و تقريبا كم اثر مفهومي بپردازیم باید به بحث خيلي عينيتر و شفافتر واقعيت اجتماعي دست پيدا بكنيم و ببينيم كه پيرامون ما چه ميگذرد.
منظورم از پيرامون، يك نگاه تاريخي است. يك پيرامون تاريخي و يك پيرامون به معناي جغرافيايي نیز هست و چيز دیگری تحت عنوان مناسبات و روابط اجتماعي.
داعيه من اين است كه ما اساسا در بحثهاي جامعة ايراني، از فهم ايرانيان در توليد دين، توليد نظامهاي ديني و هويتبخشي و فهم ايرانيان در طرح يهوديت، ساماندهي مسيحيت و اسلام غافل شده ايم. این ادعا مقداري عجيب است. اسلام برای ما خيلي معلومتر است. زیرا ما مسلمانيم و در ساماندهي، اشاعه و توسعه اسلام به معناي عام آن مؤثر بوديم.
از این رو ما كمتر به تاريخ دين و تاريخ تحولات ديني پرداخته ایم. لذا لازم است بدانیم رابطه ايرانيان با مقوله مسيحيت و يهوديت چگونه است. اکنون نیز مناقشاتي با بحث يهود و اسرائيل داریم. به نظر من درست يا غلط، ما با این مباحث در ساختن يك گونه فهم خاص از يهوديت در دنيا مشاركت ميكنيم.
البته اين طرح براي دولت امروز نيست، بلکه مقابله و نقل ناقض كشتار يهوديان در جنگ جهاني دوم قبلتر توسط روشنفکران هم بوده و ما اولين كساني هستيم كه در دنيا داعيههاي خيلي عجيب (درست يا غلط) را در باب يهوديت و مسيحيت و اديان بزرگ الاهی و تاريخي ايجاد كرديم.
منظورم از ايران، دولت و جامعه ايران به معناي هفتاد ميليون نفر نيست، بلكه منظورم حوزه تمدني ايران و عرصه تمدني ايراني است كه دين و مناقشات ديني همیشه برایش مهم بوده است. به همين دليل عرصه تمدني ايران در زمانهای پیشین در ارتباط با حوزههاي تمدني ديگر كه دينهاي مهم دیگر در آنجا رشد کرده بودند، به واسطه تعاملات، تعارضات و پيوستگيهايش به آنها كمك كرده تا برای خود هويت هایی پيدا كنند.
ادعاي عجيبي كه من مطرح کردم به این معنا كه بسياري از اديان بزرگ در ارتباط با جامعه ايراني، هويت ديني و هويت خاص خود را پيدا كردند، مستنداتي نياز دارد كه من به چند مورد اشاره كردم، ولي این امر فعلا ادعاست.
ولي با توجه به اینکه در این تئوری منظور من از ايران، به معناي ايراني نيست كه با جمهوري اسلامي متولد ميشود؛ بلكه منظور ايراني است كه با حوزه تمدني ايراني توليد ميشود و جان ميگيرد و همچنان فراتر از مرز ايران هست؛ ادعاي نسبتاً صادقي است.
فرض دوم در درون خود جامعه حوزه تمدني ايران هست. این حوزه تمدني سعي ميكند كه در درونش معنايي از يك دين ايراني ارائه دهد. همچنین سعي می كند آن را فراگير كرده و هميشه هم مصاديق و شواهدي را پيدا كند.
مثلا می توانیم دوره قبل از زرتشت یا اسلام را دنبال كنيم و بعد هم شيعه را به معناي عام، که در دوره صفويه به طور سازمانيافته ای با آن سروكار داريم. تطابق در حوزه ديني شيعي با حوزه سرزميني ایران با دوره صفويه آغاز ميشود.
این يك معنا بود. معناي ديگر كه من به صورت مفهومي بر روي آن كار ميكنم و زياد هم روي آن بحث كرده ام اين است كه من اساسا نظام اجتماعي جامعه ايراني را يك نظام اجتماعي متعامل، متلازم و متعارض با عرصه دولت، خانواده و دين می دانم. من مدعي هستم جامعه ايراني جامعهاي است كه سه كانون عمده و اساسي دارد. حوزه دين موجب شده كه خانواده ايراني يك خانواده ديني شده و دولت ايراني دولت ديني ميشود.
نتيجه این می شود كه در خانواده يك سري مؤلفههايي نظير اخلاق و گرايشات ديني واجد اهمیت می شوند.
شايد ادعای عجیبی باشد ولی به عقیده من يك سري تناسب هایی بين نظام خانواده در ايران با خانواده امام علي (ع) وجود دارد. به دلیل این تناسب و تقارني كه وجود دارد و خيلي هم با هم پيوسته اند، ما خيلي به شيعه علاقه داریم.
مادر بزرگ و بعد پدر و پدربزرگ و مانند اینها مفاهيمي اند كه در فرهنگ خانواده ايراني توليد شده وميشود و با مفاهيمي كه در فرهنگ ديني ما وجود دارد متناسب است.
دين و خانواده؛ اين دو خيلي متمايل به یکديگرند. دين و نظام سياسي و دولت هم يک جايي با هم تلاقی پیدا می کنند.
مفاهیمی چون رهبر، رئيس خانواده، امام و پدر و سایر تناسبهايی كه در فرهنگ و ادبيات ما وجود دارد مثل پيوستگيهاي دولت، خانواده و دين از طريق شخصيتهايي كه در فرهنگ ايراني و دینی وجود دارد به ما منتقل شده است.
مثلا تنهایی و مظلوم بودن زن؛ شما نگاه كنيد به حضرت فاطمه و حضرت زينب (س) و از آن طرف هم پدر و پسر به گونه ای قدرت دارند ولي در عين حال قرباني يك سري توطئهها و گرفتاري ها ميشوند. اينها صرفا فرضياتي است كه من مطرح ميكنم و شواهد نقيضي هم ميشود براي آنها پيدا كرد.
ولي پيوستگي كه حوزه خانواده، دولت و دين به علت تاريخي پيدا ميكنند، اضافه بر نقش دومي كه دين به لحاظ تاريخي ايجاد كرده، موجب شده كه دين به امری كانوني در عرصه اجتماعی تبدیل شود. از عرصه تاريخي و جغرافيايي كه بگذريم دین در محاسبات اجتماعي و جامعه و زندگي اجتماعي به امری خيلي كانوني تبدیل شده است.
من اينجا ميتوانم از این بحث تاريخي، متأثر از بحثي كه ابن خلدون درباره عصبیت قومي ديني ارائه داد، مفهومي تفصيلي ارائه كنم ولي اين كار را نميكنم. ولي بحث ديگري كه وجود دارد، بحث تاريخي است. اگر به دولتها و دورههاي تاريخ ايران از دوره ساساني به سمت دورههاي معاصر مراجعه کنیم، من هیچ دولت غير ديني را در ايران نمی بینم.
فقط دولت جمهوري اسلامي نيست كه دولت ديني است. همه دولتهايی که روزگاری در ايران بر مسند قدرت قرار داشته اند دولت ديني بوده و داعيه و زمينههايي كه جهت دستيابي به قدرت داشتند، زمينههاي ديني بود. ممكن است بگویند این بحث در باب تاريخ ايران صادق نیست و ما نبايد بحث تاريخي در تاريخ ايران بكنيم ولي وقتي نگاه كنيم و حالت ابنخلدونياش را از طريق بحث شكلگيري نيروي اجتماعي براي دستيابي به قدرت دنبال كنيم، خود اين دولتها به معنايي و مشخصا دولت صفويه؛ بعد از آن همه ما دولتهاي ديني داريم و دولت جمهوري اسلامي هم يكي از آن دولتهاست.
بر خلاف تصوري كه بسياري آن را رواج ميدهند دولت جمهوري اسلامي تنها دولت ديني در ايران نيست. خود اين امر از يك انرژي و امكاني برميخيزد. يعني اتفاقي نيست.
آن ظرفيتها چه چيزهايي است؟ اگر بحث تاريخي آن را به كناری بگذاریم، می توان به مباحث اجتماعي و بحثهايي كه در این زمینه وجود دارد پرداخت.
ادامه دارد ...