من مفهومي را تحت عنوان مدرنيته دنبال می کنم.
علوم اجتماعي در واقع كانون اصلی بحث مدرنيته است. ولي مدرنيته ايراني رنگ و بويی ديني دارد. ما چيزي تحت عنوان مدرنيته از تجربه مدرنيته ديني داريم که تجربه ای خيلي متفاوت از آن تجربه مدرنيتهاي است كه در جهان غرب وجود دارد.
مثلا می توان گفت مدرنيتهاي كه در نهايت به يك چالش اساسي به نام بيگانگي اجتماعي ميانجامد. یعنی مدرنيته ايراني رنگ و بويي دارد که به يك نوع بيگانگي ديني ميانجامد. يعني در جامعه ايراني نوعی بيگانهگرايي ديني وجود دارد كه بعد از اين طرح، تعارض آن هم به نوعی رهايي بخشي ديني می انجامد. حال به مفهوم فراغت در عرصه دين نگاه می کنیم. فراغت ايراني فراغت خيلي مدرنی نيست. فراغتي نيست كه در كنار صنعت و كار و تلاش و همزاد با آن تعريف شده باشد.
اصل فراغت ايراني در واقع فراغتي گنگ است .
تمام تحقیقاتی كه ما در تهران و ایران انجام داديم، تلفيقي از نوع فراغت ديني مدرن و سنتي است. يعني همه افراد لزوما نميخواهند به پارك و سينما بروند يا موسيقي مدرن گوش كنند. همة آنها حتما نميخواهند به زيارت امام رضا بروند.
البته تلفيقي بين اينها وجود دارد ولي فراغت آنها خيلي رنگ و بوي ديني دارد. توجه ما به سريالهاي ديني، نگاهی فراغتي است. نگاه ما در حوزهي سريالهاي ديني به صورت يك فراغت است. در واقع سريالهاي ديني در ايران فراغت ايراني است.
يا مثلا طنزها و استعارههاي زباني و كلامي مان را مورد نظر قرار دهید. در کنار این به طنز های دنياي غرب توجه کنید. طنزهاي اجتماعي آنان به گونه ای بيگانگي و عقبماندگي شخصيتهايي مثل مستر بين و چارلي چاپلين، نماد بيگانگي از صنعت، كار و زندگي صنعتي و پيچيده است. به گونه ای كه نوعی نگاه و عنصر رهايي بخشي در آن هست.
به نظر من طنز ديني ما که سابقه زیادی هم دارد مثل پرداختن به شخصيتهاي تاريخي ملانصرالدين و بهلول با نگاه به وضعيت فعلي جالب توجه است. دقت در این نکته که مثلا شخصيتهاي اصلي این طنزها روحانيت و خود شخصيتهاي ديني و بزرگان دين و ائمه هستند.
طرح طنزها و شخصيتها به عامل بيگانگي خيلي ربط دارد و بيان بيگانگي ناشي از نوعي غلبه فرهنگ ديني و دين گرايي و از طرف دیگر نقد آن هم هست. زیرا رهاييبخشي و آزادي و گونه ای جداشدن و بازگشت به معنويت هم در اين زمينه وجود دارد.
عده ای معتقدند نوعی تجربه خاص در جامعه ايراني از نوع مدرن آن وجود دارد كه نفسش دين است. یعنی در حوزه دين اتفاق ميافتد. شرايطش شرايط تاريخي و موقعيت تمدني است ولي حالتی دوگانه دارد. از يك طرف به شكلی ساختاري و عام است كه منافعگرايي و طنزها و رفتارهاي ديني و فراغت و امثال اينها درون این کل جا می گیرند. از طرف دیگر درون این کل، عناصری وجود دارد که نشانگر ضديت ساختاري، ساختارشكني و بيگانگي ستيزي است. مثل ملانصرالدين كه به گونه ای احمق ولی خيلي باهوش است. همچنين بهلول و شخصیت های ديگر.
نكته ديگري كه در متن تجربه مدرن ايراني مورد توجه است توجه آن به سازمانها، نهادها و انسانهایی است كه در حوزه دين عمل مي كنند، مثل مسجد و زيارتگاهها، بحث روحانيت و حوزه علميه و سپس شخصيتهای و ارزشهاي ديني.
در واقع می بینید که افراد جامعه فلان زیارتگاه را نفی می کنند ولی به هنگام مشکل خودش به سرعت به آن پناه ميبرد. یا همیشه مسجد را مورد سوال قرار می دهد ولی براي رفع مشكلات اجتماعی اش به سرعت به صورت كانون امن قرار ميگيرد. يا روحانيت را به شدت نقد ميكند ولي از آن طرف به سرعت در پناه روحانیت قرارميگيرد. مجاز می شمارد که دیگران در مورد شخصيتهاي دين جوك و طنز بگويند ولي اساساً در مقابل او قرار ميگيرد.
اين وضعيتي است كه در بحث جامعه و تجربه مدرن به معناي عام وجود دارد. تجربه مدرنیته ايراني در متن دين خيلي قابل مشاهده است. در واقع ما با وضعیتی تعارض گونه در حوزه فهم ديني و رفتار ديني و زندگي ديني و نظام معناي ديني مواجهیم.
دين مهم است ولي خيلي مهم نيست؛ ائمه مهم هستند ولي خيلي مهم نيستند؛ مسجد خيلي مهم است ولي نيست؛ روحانيت و رهبران ديني هم همچنين. اين تناقض نماها را چطور مي شود در تجربه دينداري ايراني پيگيري كرد؟
از 1378 تا امروز من هفت یا هشت كار تحقیقی در این باره در جامعه ایران انجام داده ام. در همه آنها دریافته ام دين يكي از اصليترين عرصههاي اجتماعي جامعه ايراني است. يعني باارزشترين آنها. وقتي از يكي سوال ميشود كه اصليترين حوزه ارزشي شما كدام است، او مي گويد دين. بحث دين خيلي مهم است. كمتر کسی گفته است كه دین كاملا بيارزش هست. این نتیجه گیری در مطالعات پيشين و مطالعات جديد هم به دست آمده است. اگر به نتایج آمارگیری ها در تهران نگاهی بیندازیم در می یابیم اهميت مذهب بسيار بسيار بالاست.
از اين طرف وقتي ميپرسيم كه اگر شما به خداوند و معاد اعتقاد دارید چقدر خودتان را مذهبي تعريف ميكنيد؟
حدود 83% زیاد، حدود 5/13 درصد کم و 4% هم اصلا مذهبی نیستند. يعني فقط 4% ميگويند كه ما اصلا مذهبي نيستيم. عموماً ميبينيم كه رقم بسيار بالایی از جامعه آماری خود را مذهبي ميدانند. پس از مذهب بسيار ميدانند.
حال اين مذهبي بودنشان را چطور تعريف كنيم؟ باور به معاد، خدا و بحثهاي اعتقادي ديگر. مثلا 90% گفتند كه به زندگي بعد از مرگ اعتقاد داريم و 10% گفتند نه.
بر اساس این ارقام خیلی از افراد به معاد اعتقاد دارند. دين هم براي آنها مهم است. اما مهم این است که بالاخره با اين دين مهم چه كار ميشود كرد؟ آيا مي شود با آن كار كرد؟ آیا این دین اصلا به درد زندگي ميخورد يا نه؟
این هنگام است که ما می توانیم انشقاقي كه بين رفتارهاي سطحی افراد وجود دارد را ببينيم. يعني ایرانیان از لحاظ فردي دين را بسيار بسيار مهم ميشناسند ولي در بحث عمل به دين و كارهاي جمعي و خاص دين خيلي وحدت نظر ندارند.
اينجاست که می توانید تنوع و گوناگوني در باب دين و عمل به دين را ببينيد. مثلا اين جمله كه سياست ما عين ديانت ماست.
شما ميبينيد كه معمولاً اينجا جامعه به گونه ای قطبي ميشود. يك عده ميگويند آري و عده ای دیگر ميگويند نه.
ما آدمهاي بينظر را بيشتر ميشناسيم. يا اين سوال که مذهب ميتواند همه مشكلات شما را حل كند؟ 50% ميگويند ميتواند و 50% ميگويند نميتواند. جامعه اینجا قطبی ميشود.
ولي آنجايي كه سوال ميشود مذهب كجا ميتواند مشكلات شما را حل كند؟ به نظر ميرسد به اطلاعات جالبی دست پیدا می کنیم. عده ای ميگويند مذهب بيشتر در مسائل خانوادگي كمك ميكند. یا در روابط جنسي. سپس بحث مجازات كه خيلي شفاف و معلوم است. بحثي كه با عنوان قطبي بودن جامعه در عرصه مسائل خانوادگي، امور جنسي و حتی مجازات مطرح کردم به فهم خانواده از دين بر می گردد.
اما از آن طرف این كه ميگوييم دين امكان اين را دارد كه در عرصه تصميمگيريهاي كلان جامعه دخالت كند يا دين عين سياست ماست؛ آيا دين ميتواند پاسخ نيازهاي اجتماعي و سياسي دنياي امروز ما را بدهد؟ اینجاست که جامعه به سرعت دچار قطبي شدن ميشود.
سئوال این است که آیا ميتوان مشكلات جامعه ايران را از طريق معماري دين به عهده گرفت یا نه؟ مثلا در بحث از نوع اعمال و رفتار دینی مثل نماز خواندن و روزه گرفتن با مسائلی روبرو ایم. اعتقاد به این مناسک بسیار بالاست ولی افعال جمعي ديني خيلي كم است. يعني افراد كمتر به نماز جمعه ميروند. نماز جمعه افراد ثابتي دارد. عموم مردم به نماز جمعه نميروند یا به ندرت به زیارت اماکن متبرکه ميروند يا جاهايي كه رفتارهاي جمعي ديني وجود دارد كمتر شركت ميكنند.
با اين توضيحاتي كه دادم، ما در عرصه های كليت ساخت ديني، رفتارهاي ديني، كليت ساختاري و نظام معنايي با وضعيت تعارضگونهاي روبروییم. این هنگام است که شما رفتاري را ميبينيد كه نوعی پراكندگي و انشقاق در آن وجود دارد و از آن تعبیر می کنید که جامعه ميل به دينگرايي فردي پيدا كرده و تشخيص فرد در زمینه دينداري و عمل ديني بيشتر فردي شده است تا جمعي.
البته معنای اين مدعیات این نيست كه دين با عرصه دولت و نظام سياسي و اجتماعي تعارض پيدا كرده است یا اینکه معناي خاصي از سكولاريسم را بتوان تلقی کرده و بگوييم مدرنيته آمده است كه دين را از جامعه بيرون كند. اين معني اصلا از اين ادبيات بر نمی خیزد. ولي از طرف دیگر يك نوع جابجايي و حساسيتهاي متفاوتي را در باب دين ارائه ميدهد كه اين نوع فهم و رفتار ديني کنونی نميتواند كليت نظام اجتماعي را سامان بدهد .
دين اگر كاري ميكند از طريق فرد ميكند. به عبارت دیگر اين امر بیشتر به فرد و رفتار فردي بر می گردد تا زندگي جمعي. فقط در جاهايي خاص از طريق خانواده به جمع وصل ميشود، نه از طريق كليتي كه آن را كانون و محور قرار دهيم.
مثلا جاهايي كه نفوذ دين در جامعه براي سياست مفيد است، جامعه به یک معنا قطبي ميشود. از آن طرف جامعه در مباحث انحراف جنسي خیلی سخت گیر است و از دین می خواهد به این امر توجه بكند. از این روست که هر دو رابطه جنسي بدون ازدواج را حرام می دانند و اين اصول و قواعد را رعايت ميكند و در این زمینه خيلي سختگير است.
ولي در زمينههاي ديگر خيلي قطبي است. اين امر به نوع موقعيتهاي جامعه بر می گردد. در اصل ما با شکل گیری معناي خاصي از دين در جامعه مواجهیم كه در دل آن فردگرايي ديني يا دينگرايي فردي در حال شكل گيری است.
در این حالت دين از طريق خود فرد و فهم و نگاه و عمل فرد خود را با جامعه پيوند ميدهد ولي كانون پيوند زدن جامعه به خانواده و دين و دولت، كنش های فردي است تا ساختارهاي اجتماعي. يعني سازماني مثل مسجد یا مدرسه نيست كه اين پيوستگيها را ايجاد ميكند. پس در نهایت اين فرد است كه اين ميانداري را انجام ميدهد.
من خيلي خوشحال هستم كه يك چنين چيزي در حال جوانه زدن و رشد است. این اتفاق ميتواند در اصل گام خوبي براي آن چيزي كه تحت عنوان دينداري ايرانيان شناخته می شود به جاي جمعگرايي، فردگرايي و خانوادهمداري اتفاق بيافتد.
اما به گونه ای دیگر ميشود اتفاقات تاريخي را روايت مجدد كرد.
مثلا اينكه آيا به لحاظ تاريخي در گذشته دين ما دينی كاملا جمعي بوده يا فرد گرايانه؟ من فكر ميكنم به لحاظ تاریخی جامعه خيلي قدرتمندي به نام جامعه ايراني وجود داشته که كانونش فقط دولت ايراني نيست. در عرصه دینداری فهم ايراني خيلي مهم است.
دوره جديد یعنی سه یا چهار دهه گذشته، عصر برپا خواستن ايدئولوژيهاست كه در واقع فهم جمعگرايانهاي از دين در قالب ايدئولوژي اسلامي و ديني مطرح مي کنند که از دل آن نظامی كاملا ديني رشد می کند.
ولي همين شكل گيري نظام ديني و نظام سياسي ديني، به وسيلهاي براي به هم ریختن و نقادی اين نوع نگاه به دين و دوباره بازگشت به عرصه پيشين تبدیل می شود.
يعني در واقع به دنبال پیگیری فهم فردي از دين يا دينگرايي فردي كه به لحاظ تاريخي در کشور ما دارای سابقه است، دوباره به همان چيزي كه كانون آن خود دين است بر می گردیم. اين امر خيلي غريبي هم نيست كه ما به آن ربط پيدا كردهايم.
اگر اینگونه نگاه كنيم، جامعه ايران جامعهاي نيست كه مسير سكولاریسم را به معناي حذف دين از زندگي روزمرهاش و حتي تصميمگيريهاي كلانش دنبال بكند. در این زمینه شاید بتوان دعوايي را كه بين منافعگرايي و معناگرايي وجود دارد مثال زد. بعضی معتقدند جامعه ما كاملاً منافعگراست و بعضي دیگر خيلي به معناگرايي اعتقاد دارند. به نظر من اين گونه نيست. بلکه ما با تلفيقي بين اين دو مواجهیم. كه انسان كانونی اش، خود كنشگر ديني و فرد ديندار است.
در پایان اينكه اکنون و در آينده، ما در این زمینه یعنی بحث از دینداری و عرفی شدن بايد چه بكنيم و چه سمت و سويي را دنبال كنيم، به نظر ميآيد كه نمی توان به آن پاسخی حتی کلی داد. / پایان.