خردِ رمان
من بنا دارم بحثي كلي درباره نسبت رمان و فلسفه داشته باشم. همة ما تعابيري چون رمان فلسفي يا فلسفهاي كه در غالب رمان بيان شده است را شنيدهايم. مثلاً ميگوييم سارتر فلسفهاش را در قالب رمان بيان كرده است. حتي تعبير فلسفه فلان رماننويس را ميشنويم. كتابهايي هم دربارة فلسفة داستايوفسكي يا ديگران به چاپ ميرسند. بنابراين بحث دربارة نسبت رمان و فلسفه نبايد چيز عجيبي باشد. من قصد دارم با بيان نسبت رمان و فلسفه در انتهاي سخنم نتيجه بگيرم كه اين تعابير از سر مسامحه بيان ميشوند. همچنين اشاره می كنم در تاريخ فلسفه و بعد از پيدايش رمان، فيلسوفان بزرگي دربارة رمان بحث كرده و نظر خويش را ابراز كردهاند. يكي از اين فيلسوفان هگل است كه در درس گفتارهاي زيباييشناسياش به قدری كوتاه اما به صورت عميق به رمان پرداخته است. او ميگويد: رمان حماسة دنياي بورژوا است. يا اينكه رمان به دنيايي تعلق دارد كه مناسبات اجتماعياش به نثر تبديل شده و عالم شاعرانه در آن از بين رفته است.
بنابراين بحثي عجيب نخواهد بود كه كسي بخواهد نسبت رمان و فلسفه را نشان دهد و تأمل كند در اين باره كه آيا رمان ميتواند علاوه بر فلسفه چيز ديگري به ما بدهد يا نه؟ آيا رمان شناختي برتر از فلسفه به ما ميدهد؟
در يك معناي كلي بحث دربارة رمان و فلسفه، ذيل بحث دربارة هنر و فلسفه يا ذيل بحث فلسفة هنر قرار ميگيرد. اما رمان ويژگيهايي دارد كه آن را از ساير هنرها جدا کرده و به ما اجازه ميدهد دربارة نسبت رمان و فلسفه بحثی تخصصي انجام دهيم. طبيعي است رمان و موسيقي از آنجايي كه احساسات ما را برميانگيزند، خيلي شبيه به هماند. اما موسيقي مفهوم و محتواي روايي ندارد.
موسيقي احساس و نشانههاي صوتي ما را تقويت ميكند. اما رمان اين گونه نيست. از اين رو فكر ميكنم ذيل بحث فلسفه و هنر ميشود دربارة نسبت رمان و فلسفه به طور خاص صحبت كرد.
براي بحث در اين باره بايد به چيستي رمان و فلسفه به طور جدا پرداخت. من دربارة اينكه فلسفه چيست بحثي نميكنم، فقط به ذكر چند نشانه بسنده ميكنم كه فكر ميكنم مورد قبول همة افرادي است كه در زمينة فلسفه كار ميكنند.
فلسفه براي كساني كه با آن آشنا اند تلاشي است براي شناخت مفهومي، تحليلي و استدلالي عالم. عمدهترين كار فلسفه، ساختن مفاهيم است. فيلسوفان اين مفاهيم را تحليل كرده و نسبت آنها را با هم روشن ميكنند. روش آنها هم براي اين كار استدلالي و منطقي است.
حال رمان چيست؟ وقتي رماني ميخوانيم، لذت و ابتهاجي به ما دست ميدهد. زيبایی و والايي را در ما سببساز ميشود. ولي اين كيفيات، كيفياتياند كه ميشود آنها را ذيل بحث فلسفه و هنر مطرح كرد. آيا ميشود گفت رمان معرفتبخش است؟ همة ما ميدانيم كه علم تجربي معرفتبخش است و به ما از عالم شناخت كلي به دست ميدهد. همچنين همه موافقيم كه فلسفه معرفتبخش است. ما با فلسفه سعي ميكنيم دنيا را بشناسيم. حال آيا رمان ميتواند درك ما را از هستي بيشتر كند؟ براي پاسخ دادن به اين سؤال ابتدا بايد ديد رمان چيست؟
به يك معنا ميتوان يك قصه يا روايت بلند را رمان ناميد. با نگاه فرعي، روايتي در قالب نثر كه حجم آن از حدي تجاوز كند، به آن رمان ميگويند. اما اين تعريفِ صورتي از رمان است. اينكه چه اتفاقي ميافتد كه رماني پديد ميآيد بهتر ميتواند به ما كمك كند كه ذات رمان را بيشتر بفهميم.
در واقع اگر به صورت هگلي به رمان بنگريم، ذات رمان در طول تاريخ شكوفا شده و ما ميتوانيم بفهميم كه آن از كجا شروع شده و به كجا رسيده و با شناخت آن، جهانبيني كه رمان در آن به وجود آمده را بفهمیم.
اين ما را از شناخت صوري فراتر ميبرد. در نقد ادبي غرب، متداول است كه رمان را بعد از حماسه و تراژدي قرار بدهند. اين تقسيمبندي براي ما شناخته شده نيست. اما براي آنها اين تقسيمبندي سهگانه خيلي جدي است. حماسه مثل ايلياد و اديسه هومر و در ادبيات ما مثل شاهنامه فردوسي است. تراژدي چيزي شبيه نمايشنامههايي كه در يونان نوشته شده است. مثل نمايشنامههاي سوفوكل. اما رمان در آن دورهها وجود نداشته و محصول دنياي جديد است. منتقدان ادبي، متفقالقولاند كه شكوفايي و به ثمر رسيدن رمان، با دونكيشوت سروانتس در قرن شانزدهم آغاز شد.
در واقع رمان در دورة تجدد تكوين پيدا كرده است. قبل از آن البته آثاري وجود دارد كه آنها را پيشدرآمدي بر رمان تلقي ميكنند. مثلاً دِكامرون بوكاچيو. اما به هر حال اگر فرض بگيريم كه جوانههاي رمان پيشتر وجود داشته است، كسي بحثي ندارد كه رمان در دورة جديد شكل گرفته است. هگل معتقد است رمان حماسة دنياي بورژواست. يعني نگاه حماسي تغيير كرده و جاي خود را به چيز ديگري داده است.
لوكاچ در كتاب نظرية رمان، تعبيري زيبا دارد كه ميتواند براي چيستي فهم رمان به ما كمك كند. او ميگويد در دنيايي كه انسان با جهان هماهنگ است و انسان مشکلی در فهم معناي هستی ندارد، در چنين دنيايي حماسه به وجود ميآيد. اين دنيا ويژگيهاي ديگري نيز دارد. مثلاًً دنيايي كه در آن زمان چندان مدخليتي ندارد. يك قهرمان حماسي، اول حماسه داراي يك سري ويژگيهاست و در آخر حماسه هم همان ويژگيها را دارد. انگار نه انگار كه بر او زمانی گذشته است.
در تراژدي، انسان گويي مقابل عالم قرار ميگيرد و براي فهم معناي هستي با چالشي مواجه ميشود كه در اين چالش، سرنوشتی تراژيك برایش رغم ميخورد.
اما رمان به تعبير لوكاچ به دنيايي تعلق دارد كه خدا آن را طرد كرده است. دنيايي كه در آن معني از دست رفته و ديگر شاعرانه نيست. دنيايي كه واقعيت، خود را بر آدمها تحميل كرده است.
در چنين دنيايي است كه انسانها با رمان نوشتن و رمانخواندن سعي ميكنند وضعيت جديد را بفهمند. اين تعبير حتي در خود رمانها هم اشاره شده است. مثلاً هنري هيل دينگ در قرن 18 میلادی در مقدمة ماجراهاي جوزف اندرزو ميگويد: رمان يك شعر حماسي كميك غير منظوم است. در خود اين تعبير يك شوخي بزرگ وجود دارد. اين در واقع چالشي است كه بشر با آن مواجه شده و رمان را پديد ميآورد.
يكي ديگر از ويژگيهايي كه معمولاً براي رمان ذكر ميشود و آن را از حماسه و تراژدي متفاوت ميكند، چيزي است كه ميخائيل باختين آن را درهم آميزي گفتمانها مينامد.
ما به طور عادي ميگوييم در رمان ديالوگهاي مختلف وجود دارد. اين ويژگي انحصاري رمان است. باختين ميگويد اين ويژگي در رمانهاي داستايوفسكي هم وجود دارد. اما بالاتر از چيزي كه باختين ميگويد، رمان حاصل در هم آميختن گفتمانهاي تراژيك حماسه، شاعرانه، مقالهنويسي و بسياري موارد ديگر است. از اين روست كه نمونههاي جالبي از رمان وجود دارد كه نميتوان هرگز آنها را به صورت ديگري بيان كرد. مثلاً بار هستي ميلان كوندرا را در نظر بگيريد. از روي اين رمان فيلمي هم ساخته شده است. هيچ كس نميتواند بگويد كه فيلمي كه از اين رمان ساخته شده است، ميتواند مفهوم اصلی اين رمان را منتقل كند. اين رمان حاصل درهم آميختن گفتمانهاي مختلف است. در صورتي كه فيلم فقط ميتواند يك روايت كه همانا ماجراي قصه است را بيان كند.
متفكران ديگري چون اريش آئرباخ و يا ايان وات، در كتاب پديدار شدن رمان، ويژگيهاي ديگري براي رمان برشمردهاند. آنها معتقدند رمان در هر سبكي كه نوشته شود، معمولاً واقعگراست. فرقي نميكند ناتوراليستي، سوررئاليستي يا رئاليستي باشد. رمان قواعد بازي عالم روزمره را پذيرفته و بر مبناي آنها عمل ميكند. سازوكارش بر اساس قوانين عالم واقع است. نميتوانيد شخصيتهاي رمان را مانند نگاه حماسي به آدمهاي خوب و بد تقسيم كنيد. در رمان آدم خوب هم ميتواند اشتباه كند. چيزي شبيه دنياي واقعي كه انسانها سياه و سفيد نيستند. واقعگرايي رمان از اين جهت است.
نكتة ديگر جايگاه فرديت در رمان است. در رمان عنصر و عامل انساني چيز مهمي است. چنانچه بسياري از رماننويسان قرن هيجده در كتابهاي خود تصريح كردهاند، رمان براي آنها ماجراي انسان منفرد است. ماجراي هستي نيست. دغدغة سرنوشت انسانهاي تكتك روي كرة زمين است. ولو در آن يك جامعه توصيف شود. اما مسئلهاش تكتك انسانهاست.
عامل ديگر چيزي است كه هيل دينگ آن را حماسة كميك بودن مينامد. رماننويس و به تبع آن خوانندة رمان، دنيا را غير جديتر از آن چيزي كه پيشتر ديدهاند مييابد. غيرجدي بودن جنبة هستيشناختي دارد. وقتي معنا عالم را ترك كرده و رماننويس به دنبال معنا ميگردد و گاهي اوقات با پوچيهاي مختلف زندگي مواجه ميشود، به حالي ميرسد كه گويي نوعي "تسخر" نسبت به عالم و قواعد شناختهشدهاش پيدا ميكند. رمان از اين جهت ژانر دست و دل بازي است. من رماني ميشناسم كه حتي تسخرهاي خود را به عنوان رمان در دل خودش پذيرفته و جاي داده است.
ميدانيم كه رمان با نقيضهنويسي شروع ميشد. دونكيشوت نقيض آثاري است كه قبلاً به سبك پهلواني نوشته شده بودند و هنوز به مرحله رمان بودن نرسيدهاند. اما رمان فقط نقيض چيزهاي غير از خودش نيست. رماننويسها خود رمان را با دست و دلبازي فراوان تمسخر كردهاند و تاريخ ادبيات آنها را به عنوان بخشي از بهترين رمانها به رسميت شناخته است.
«ژاك قدري» نوشتة دني ديدرو را ميتوان در اين باره مثال زد. او در ابتداي كتاب مينويسد كه اين رمان دربارة ماجراهاي ارباب و همراه او است. ولي هنگامی که رمان را كه بخوانيد چيزي راجع به اين ماجرا نميبينيد. البته با لذت اين رمان را ميخوانيد. اين رمان يك نقيضهنويسي است.
كارهاي هنري فيل دينگ نقيضههايي بر آثار ريچارد سون است. يا در روزگار ما آثار پستمدرني كه نوشته ميشود در واقع نقيضة رمان مدرن هستند و آن ذهنيت را نقد ميكنند ولي رمانهاي جالبياند. مثلاً سلاخخانه شمارة 5 كرت و نه گات يا اپراي شناور جان بارت و يا اثر عجيب ريچارد براتيگان با عنوان صيد غزلآلا در آمريكا كه هيچكس نميتواند تعريف كند اين كتاب چيست. صرفاً يك تجربه و سلوك است كه هر كس برداشت خود را خواهد داشت. هيچكس نميتواند خلاصة آن را بيان كند. همة اين ويژگيهاي كه ذكر كردم، رمان را رمان ميكند. اين ويژگيها از كجا ميآيند؟ اين ويژگيها حاصل اين است كه رمان همذات دنياي مدرن است. دنياي مدرن با انديشة انتقادي، فلسفة فردگرايي، واقعگرايي و علمگرايي شناخته ميشود.
رمان محصول چنين دورهاي است. البته همانقدر كه محصول چنين دورهاي است، به وجود آورندة چنين دورهاي هم هست. رمان در واقع به دورهاي تعلق دارد كه انسان به دركي از محدوديتهاي شناختش ميرسد. مطلقهاي ذهنياش كم ميشود و تا حد زيادي نسبي بودن امور را ميپذيرد.
ميلان كوندرا جملهاي زيبا دارد. او ميگويد:" خرد رمان، خرد ترديد در يقين است. هر رماني به خواننده ميگويد كه امور پيچيدهتر از آن است كه تو فكر ميكني. اين حقيقت ابدي رمان است."
اين ويژگي براي كسي است كه رمان خوانده باشد. رمان چيزي را حل نميكند، چنانكه چخوف ميگويد. رمان فقط مسئلهها را به ما نشان ميدهد و ميگويد كه حل كردن آن چقدر دشوار و پيچيده است. به اين معنا رمان حاصل شك بشر جديد و به رسميت شناختن اين شك ناشي از نقص دستگاه شناخت آدمي است. انسان رماننويس و رمانخوان به دنبال حقيقت ميگردد. اما گويي هميشه در آستانة حقيقت چيزي از دستش ميرود و باز دوباره تلاش را تكرار و تكرار ميكند.
ادامه دارد ...