آرتور سى كلارك معروف كه اخيراً در ۹۱ سالگى بر اثر كهولت و عوارض بيمارى هاى كهن داخلى كه وى را سال ها به صندلى چرخدار دوخته بود، دار فانى را وداع گفته، آخرين غول و واپسين عضو برجسته از بزرگترين نسل صنعت مكاشفه و هنرهاى علمى - تخيلى محسوب مى شد. او نويسنده، محقق، نظريه پرداز و كسى بود كه توانسته بود Sience Fiction را از يك اثر عامه پسند نه چندان سطح بالا به گونه اى احترام برانگيز از ادبيات و هنرى متعالى بدل كند. او با يارى ايزاك آسيموف و رابرت هاين لين تصويرى جديد از ساينس فيكشن و آنچه بايد باشد، به دست آورد.
كلارك در سال ۱۹۴۵ نويد داد كه ماهواره هاى موسوم به Geosynchronous مى توانند پيام هايى را به سراسر جهان برسانند و وقتى چنين چيزى ثابت شد، او حالت پدرخوانده صنعت مبادلات ماهواره اى را يافت. او كتاب هاى غير تخيلى متعدد و آثار پرشمار ديگرى را كه ارتباط مستقيمى با ساينس فيكشن نداشتند، به رشته تحرير كشيد و بيشتر آنها مربوط به علم بهبود سطح و روال زندگى بشر در كره خاكى مى شد و دو بار نيز به عنوان رئيس انجمن زندگى فراسياره اى بريتانيا انتخاب شد و به همان اندازه در اكتشافات زير دريا و حركت در زير آب و غواصى ماهر بود و يكى از دلايلى كه بيش از ۵۰ سال در سريلانكا در شرق آسيا زندگى كرد، پرداختن به اين امر و غواصى و انجام مطالعات دريايى در آنجا بود.
با اين حال مهمترين اثر هنرى كه بر اساس نوشته ها و مطالعات و خيال هاى حقيقى كلارك ساخته و رو شد، همانا فيلم تاريخى و به يادماندنى «۲۰۰۱: يك اديسه فضايى» بود كه مبتنى بر داستان كوتاهى از كلارك به نام «The Sentinel» بود و متن سناريوى آن نيز با همكارى خود كلارك نوشته شده و با كارگردانى استنلى كوبريك مشهور ارائه گشته است. شايد به همين خاطر باشد كه كلارك هميشه خودش را يك نويسنده علمى - تخيلى مى دانست و امروز هم تأثيرگذارى او بر اين عرصه و مديوم، وسيع و انكارناپذير است.
ويژگى خاص داستان هاى تخيلى كلارك اين بود كه در دو روال كاملاً متفاوت سروده مى شد. يك روال آن خشك و بيش از حد مبتنى بر حقيقت بود و اين همان چيزى بود كه ظاهراً بايد از كلارك در هيأت يك مهندس انتظار داشت و او حتى در زمان جنگ جهانى دوم به عنوان يك راهنما و متخصص رادار در نيروى هوايى انگليس به كار گرفته شده بود. در يك داستان كوتاه او به نام «يك نفس عميق بگير» يك فضانورد بايد از فضاى كوچك تهى و خالى از هوا (و هر شىء ديگر) كه بين دو سفينه واقع شده، عبور كند و مسئله و دشوارى كار در اين است كه او بايد بدون يك پوشش فضايى دست به اين كار بزند تا زنده بماند، در نگاه نخست اين يك تصور بيش از حد رؤيايى است و حتى نوع بيان آن نيز ظاهراً لازم به ترميم نشان مى داد و شايد كلارك نتوانسته بود شخصيت پردازى لازم را هم روى كاراكترهايش صورت دهد، با اين حال اصل سوژه و مايه فكرى او و آنچه به آن اشاره مى كرد، پرشكوه و عظيم بود. به همان منوال رمان سال ۱۹۷۸ كلارك به نام «چشمه هاى بهشت» در اصل و ذات تشريح چگونگى ساخت و نحوه عمل يك آسانسور فضايى و يا چيزى از اين قبيل است. در تعريف و توصيفى كه كلارك از اين وسيله به دست مى دهد، ما با شيئى روبه رو هستيم كه از هر سو يك كابل به آن آويزان است و قسمتى از آن نيز به يك قمر مصنوعى در آسمان سوق يافته است.
فرضيه كلارك اين است كه با وسايلى از اين دست مى توان به مدارهاى اطراف زمين رسيد و به سفر در دل فضا دست زد، بدون اين كه احتياج به پرتاب كردن اين شىء به دل فضا از طريق راكت ها و موشك ها باشد. مثل اكثر كتاب هاى نوشته شده توسط كلارك در اين مورد خاص، اين اثر ادبى نيز بسيار مبتنى بر علم ولى قدرى خشك و كم انعطاف نگاشته شده بود. شما ممكن است چنين كتابى را به خاطر اصالت سوژه هايش بخوانيد و به آن جذب شويد و يا اين كه اصلاً نخوانيد. در همه حال كلارك به شدت تجسم گرا و اهل رؤيا و بافتن خيال هاى شيرين بود و اينجا بود كه مدل دوم و سبك ثانوى نوشتن هاى وى شكل مى گرفت. در يكى از معروف ترين داستان هاى او به نام «۹ ميليارد نام براى خالق هستى» دو مهندس كامپيوتر توسط چند رهبر تبتى استخدام مى شوند تا يك كامپيوتر را به گونه اى برنامه ريزى كنند كه بتواند هر نام ممكنى را براى خالق حيات و توصيف او ابداع و تصور و ترسيم كند، ولى اين مهندسان بدون قبول ايده ها و باورهاى تبتى ها كه مى گويند كره زمين و زندگى بر روى آن فقط با مأموريت فوق ادامه مى يابد، محل را ترك كرده و كار خود را ناتمام مى گذارند. در پايان نمايش كلارك در جمله اى مشهور مى آورد: «بر بالاى سر انسان ها و بدون هيچ سر و صدايى، ستاره ها در حال دور شدن از نظرها بودند. »
در يك رمان ديگر كه كلارك قبل از داستان فوق نوشته است و «شهر و ستاره ها» نام دارد، اتفاقات مورد اشاره نويسنده ميلياردها سال بعد و زمانى روى مى دهد كه ديگر اثرى از اقيانوس ها بر سطح زمين نيست و حتى ماه هم نابود شده است و انسان هاى فناناپذير به ستاره هايى كه نسل هاى قبلى بشر و اسلاف آنان به فراخور مقاصد خود بازسازى و به كار گرفته بودند، پشت كرده اند. اين گونه رخدادها را بسختى مى توان تبديل به يك داستان خوب و تأثيرگذار كرد و مثل شيرهايى كه زود فاسد مى شوند، سريعاً از دور خارج مى گردند، اما حتى چند دهه بعد از زمان نگارش قصه توسط كلارك، دنياى طراحى شده توسط او به خواننده اين اثر يك حس جالب و عجيب را مى بخشد و در آن زيبايى تصنعى و حيرتى وجود دارد كه فقط مى توان در روندها و داستان هاى موسوم به سكولار يافت.
شايد خدمت بزرگتر و اصلى تر كلارك به امور علمى - تخيلى، معرفى آن به عنوان علمى باشد كه انتقال آن از زمانى به زمانى ديگر پردردسرترين كار نيست. در «پايان كودكى» كه شايد بهترين كتاب كلارك باشد، روند تكاملى بشر به نقطه نهايى و تكوين خود مى رسد و ناگهان يك نسل از كودكان تبديل به ابر انسان مى شوند. در اين راستا كلارك نشانه هايى را به دست مى دهد كه داشتن هوشى برتر و خداگونه چه وضعى دارد و اين كار را با استادى انجام مى دهد و همسو با آن مطلع شدن والدين اين كودكان از اين نكته كه پيشرفت فوق شامل حال شان نشده و از اين روند جا مانده اند، نفس خواننده ها را مى گيرد و شايد هم دل شان را مى شكند.
«۲۰۰۱: يك اديسه فضايى» كه با قوه خاص و غير متعارف فيلمسازى استنلى كوبريك تبديل به يكى از شناخته شده ترين كارهاى كلارك شده، راز آفرينش و زنجيره حيات را شرح مى دهد و بهتر بگوييم اتفاقات و شرايطى را فراروى ما مى گذارد كه شايد بر اساس آن زندگى بشر، از نژاد اوليه آن تا امروز تكامل يافته و حركت كرده باشد، اما ما در يك سفينه فضايى شكل گيرى نطفه حيات بشر را هم مى بينيم و با چيزى مواجهيم كه شايد زندگى انسان ها را از ماقبل تاريخ تا امروز هدايت كرده و به پيش رانده باشد. با تصويرپردازى شگرف كوبريك (كه به سال ۱۹۹۹ و به واقع ۹ سال قبل از كلارك درگذشت) روند زندگى و تكوين بشر به شكلى پرشكوه و در دل يك ماجراى فضايى و در يك سفينه به تصوير كشيده شده، اما مهمترين مسئله، ارائه فرضيه هايى درباره چگونگى شروع زندگى و هستى در اين جهان است. چيزى كه كلارك در هاله اى از ابهام آن را مطرح مى كند و كارگردانى كوبريك بر ابهام آن مى افزايد.
اگر در فرضيه حيات آنها سؤال هايى به چشم مى خورد، در عوض در اين شكى نيست كه آرتور سى كلارك در ۱۶ دسامبر ۱۹۱۷ در يك خانواده عمدتاً كشاورز در انگليس چشم به جهان گشود و پس از كسب شهرت و اعتبار اوليه از سال ها پيش در سريلانكا ساكن شد و اهالى اين كشور نيز بر اثر كثرت سال هاى حضور او در اين كشور، وى را يكى از خود مى دانستند و زمانى هم كه درگذشت، همچون يكى از ذخاير ملى از دست رفته با او برخورد كردند و برايش مراسم گراميداشت متعددى را برپا داشتند. به درخواست خود كلارك كه در سال هاى اخير از طريق اينترنت و ايميل هر روز با صدها دوستدار علم و فرهنگ در تماس بود، اين عبارت بر سنگ قبر او حك شده بود: «اينجا آرتور كلارك آرميده است. كسى كه هرگز بزرگ نشد، اما از تلاش براى رشد كردن هم دست برنداشت. » وقتى هم از او قبل از مرگ پرسيده بودند آيا ميراثى از وى باقى مى ماند يا خير، او گفته بود: «پا به هر كتابخانه قابل ذكرى بگذاريد، اسم و نشانى از من در آنجا خواهيد يافت. » نالاكا گوناواردنا مدير روابط عمومى كلارك در سريلانكا نيز پيرو اين نظريه مى گفت: «كلارك اعتقاد داشت كه نمايش و به واقع زندگى بايد ادامه يابد و هيچ چيز نبايد باعث توقف رشد و تحقيقات علمى شود. وى اصرار داشت كه مرگش را با عزا همراه نكنيم و برعكس ادامه روند توسعه علم را گرامى داريم. »
چهار ماه پيش در مراسم تولد ۹۰ سالگى كلارك و پا گذاشتن وى به ۹۱ سالگى نيز سه آرزو را مطرح كرده بود: يكى سر برآوردن حقيقى اى تى (موجودات هوشمند فرابشرى و فضايى) كه توصيف استيون اسپيلبرگى آن در فيلمى با همين نام آمده بود. دوم دورى جستن بشر از حرص و آز و ثروت و سوم برقرارى صلح در سريلانكا كه جنگ داخلى و نا آرامى به مدت يك ربع قرن در آنجا حكم رانده است. اطمينانى در دست نيست كه هيچ يك از اين سه آرزو عملى شود، اما حدود ۱۰۰ كتاب و صدها داستان كوتاه و مقاله اى كه از كلارك بر جاى مانده، مى توانند رنگى بهتر و علمى تر و مطمئن تر به زندگى بشر در سال هاى پس از اتمام حيات وى بزنند.