باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 18 شهريور 1387 كاربران برخط 174 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
رمان در جهان بی خدا(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
نسبت رمان و فلسفه


متن حاضر مشروح سخنرانی محمد منصور هاشمي با عنوان: نسبت رمان و فلسفه است که پنج شنبه 25 بهمن 1386 در موسسه معرفت و پژوهش ایراد شده است. بخش دوم و پایانی این سخنرانی تقدیم می گردد.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● سخنران: محمد منصور - هاشمي

خبرنگار: سعید - بابایی

 
 

معرفتِ رمان

با اين توضيح كوتاه دربارة چيستي فلسفه و رمان، به سؤال ابتداي بحث برمي‌گردم. آيا مي‌توان گفت رمان همچون فلسفه يا علم معرفت بخش است؟

از يك منظر رمان معرفت‌بخش است. به اين معني كه كمك مي‌كند تاريخ انديشه بشر را بهتر بشناسيم. در ايران خيلي متداول نيست، ولي اين موضوع در دنيا مطرح بوده و افرادي در نقد ادبي فقط از اين رويكرد به مطالعه مي‌پردازند. آنها مي‌خواهند بفهمند رمان‌ها و سير آنها، چه نكاتي دربارة تاريخ انديشه بشر به ما یاد مي‌دهد.

وقتي رمان مي‌خوانيم از سروانتس تا فيلدينگ، بالزاك، زولا و غيره در واقع درك‌هاي متفاوت بشر از هستي را مي‌بينيم. تاريخ درك‌هاي متفاوت از بشر برايمان رخ مي‌نمايد. مثالي بزنم.

همان‌طور كه مي‌دانيد زمان ما دوره اوج انديشه پست‌مدرن بوده و انديشه پست‌مدرن در بسياري رويكردهاي معرفتي مدخليت دارد. براي كسي كه در رمان به دنبال تاريخ انديشه بگردد، جدا از آثاري كه پست‌مدرن ناميده مي‌شوند، آثاري‌اند كه فرم كاملاً كلاسيك رمان دارند، اما ذهنيت پست‌مدرن را منعكس مي‌كنند. مثلاً وقتي «قول» فردريش دورنمات را مي‌خوانيم، ما در حال پشت سر گذاشتن يك تجربه پست‌مدرن هستيم. مي‌دانيم كه در رمان پليسي به طور سنتي، شخص كاراگاه با جنايت مواجه مي‌شود. او با هوش و تلاشي به سبك خود مسئله را حل مي‌كند و در انتها گويي نوعي عدل الاهي در رمان حاكم مي‌شود. اما در قول نوشته دورنمات اين اتفاق نمي‌افتد. كاراگاه باهوش اين رمان همه چيز را درست حدس زده و يك قدم مانده تا اين ماجراي پليسي را حل كند. ولي در اثر يك تصادف، پيش‌بيني او غلط از آب درمي‌آيد و خود او به سرنوشتي تراژيك دچار مي‌شود. ناگهان احساس مي‌كنيم زير پايمان خالي شده و چيزي را از دست داده‌ايم. اين يك تجربه رمان پست‌مدرن است. يا مثلاً رمان وقتي يتيم بوديم نوشته ايشي گورو هم به نوعي نقيضه رمان پليسي است. همه چيز به صورت پليسي جلو مي‌رود ولي انتهاي رمان تراژيك است.

در واقع ما در اين رمان‌ها با وضع پست‌مدرن مواجه مي‌شويم. بنابراين يكي از خاصيت‌هاي رمان كه مي‌تواند جنبه معرفت‌بخش داشته باشد اين است كه مي‌شود با رمان تاريخ انديشه بشر را پيگيري و بازسازي كرد و از اين جنبه به لايه‌اي از انديشه بشر رسيد. يكي ديگر از ويژگي‌هاي معرفت‌بخش رمان اين است كه شما با خواندن رمان قواعد و ذهنيات جوامع ديگر را مي‌شناسيد.

اين امكان برايمان وجود ندارد كه در همه جاي دنيا زندگي كنيم و جهان‌بيني‌هاي مختلف بشر را تجربه كنيم. اما اين امكان را داريم كه با رمان خواندن به آن جوامع نزديك شويم.

اما ذهنيات يك جامعه ديگر را چگونه مي‌شود در يك رمان ديد؟ شما وقتي رمانی از نويسنده اروپايي قرن 18 مي‌خوانيد ايده‌هاي روشنگري را در آن رمان کاملا شكوفا مي‌بينيد. اما هنگامی که رماني از یک نويسنده آمريكاي لاتين به سبك رئاليسم جادويي مي‌خوانيد، مانند صد سال تنهايي ماركز، با تجربه‌اي جديد مواجه مي‌شويد و مي‌بينيد كه در جهان‌ جايي وجود دارد كه ارزش‌هاي روشنگري به آنجا نرسيده يا اگر رسيده آن كاركردي را نداشته كه روشنگري در اروپا داشته است. در واقع رئاليسم جادويي كمي دور شدن از هنجارهاي رمان‌هاي اروپايي است. اما همين دور شدن ما را به شناختي عميق‌تر از قومي ديگر نزديك مي‌كند.

همچنان كه به رغم تلاش‌ نويسندگان ما از صد سال پيش براي شناخت رمان و بوجود آوردن رمان، چيزي كه در ايران پديد آمد را مي‌توان رمان ايراني ناميد. اولين رمان بزرگ و جهاني ما، بوف كور چيزي بين شعر و رمان است. انگار مردم ايران نمي‌توانسته‌اند از راهي غير از شعر به رمان برسند. مي‌شود نشان داد رمان ايراني ويژگي‌هاي ذهنيت ايراني را منعكس مي‌كند. در رمان ايراني ايجازي وجود دارد كه در شعر وجود ندارد. در رمان ايراني به نثر بسيار توجه مي‌شود. در صورتي كه در رمان‌هاي اروپايي نثر آنقدرها اهميت ندارد. در رمان ايراني موضوع طنز كمتر وجود دارد.

سومين نكته از حيث شناخت روان انسان‌هاست. همه مي‌دانيم آثاري وجود دارند به اسم قصه‌هاي روان‌شناختي. ماجراهايي كه روان آدمي را نمودار مي‌كنند. مثلاً آثاري كه به سبك تداعي معاني و سيلان ذهن نوشته مي‌شوند. اما اين حداقلي از شناخت ذهن است.

اگر عميق نگاه كنيم بيش از اينها خود پديده رمان مي‌تواند به ما كمك كند كه دغدغه‌هاي ذهن انسان را از آن جهت كه رمان‌نويس بوده، بشناسيم. به اين معني به نظر من رمان معرفت‌بخش است.

چهارمين ويژگي كه به نظرم مي‌رسد اين است كه رمان امكان يك تجربه منحصر به فرد را به ما مي‌دهد. ديدن از زاويه ديد ديگري. وقتي رمان مي‌خوانيم خودمان هستيم و خودمان نيستيم.  خودمان هستيم چون رمان مي‌خوانيم. خودمان نيستيم چون با شخصيت‌هاي قصه همذات‌پنداري مي‌كنيم و تجربه آنها را گويي از سر مي‌گذرانيم. اين ويژگي است كه خواننده آگاه و حرفه‌اي رمان با آن امكان ديدن از زواياي مختلف را پيدا مي‌كند.

سيمون دبووار مي‌گويد: اعجاز ادبيات كه از خبرنگاري متمايزش مي‌كند اين است كه در آن حقيقت ديگري، حقيقت من مي‌شود و در عين حال همان حقيقت باقي مي‌ماند. هم حقيقت ديگري است و هم حقيقت من. منِ خود را ترك مي‌كنم تا منِ كسي را كه سخن مي‌گويد را بپذيرم در عين اينكه خودم باقی مي‌مانم. بدون امكان هم‌ذات‌پنداري هيچ‌كس نمي‌تواند رمان بخواند. در غير اين صورت ماجرا برايش اهميتي نخواهد داشت. با اين همذات‌پنداري مي‌توان به تجربه‌هاي عجيبي رسيد كه در زندگي خودمان هرگز نمی توانسته اتفاق بیفتد. بماند كه بعضي سبك‌هاي رمان‌نويسي اين موضوع را تشديد مي‌كنند. مثلاً رمان «تغيير» نوشته ميشل بوتور، خطاب به شما نوشته شده است.

اما پنجمين ويژگي كه از چهار ويژگي ديگر مهم‌تر بوده و به طور خاص هم به رمان مربوط مي‌شود اين است كه جداي از چيزهاي فرعي كه از تبعات رمان خواندن بود، خود رمان به ما معرفت مي‌دهد. تجربه رمان خواندن خود معرفت‌بخش است. البته معرفتي كه به ما مي‌دهد مفهومي و انتزاعي نبوده و بر استدلال فلسفي و درك كليات مبتني نيست. معرفتي است از مقوله تجربه زيسته. بدينگونه كه قبول داريم كسي كه بيشتر زندگي كرده تجربه زندگي بيشتري دارد. به عبارت دیگر او شناخت بيشتري از هستي پيدا كرده است. رمان به ما اين امكان را فراهم مي‌كند كه تجربه زيسته خود را افزايش دهيم. اين به نظر من مهمترين بخش معرفت‌بخش رمان است. براي اثبات اين امر به آراء بعضي رمان‌نويس‌ها در بيان تجربه شخصي خودشان اشاره مي‌كنم.

اميل زولا در كتاب «رمان تجربي» به نحو افراطي اين امر را یاد آور شده است. زولا يك ناتوراليست است. او مي‌گويد:" رمان‌نويس مشاهده‌گر است و آزمايش‌گر. تمام كار رمان‌نويس در اين خلاصه مي‌شود كه واقعياتي را از طبيعت بگيرد، در محیط‌شان تغييراتي بدهد تا از رهگذر آن سازوكارشان را مطالعه كند. بي‌آنكه از قوانين طبيعت فاصله بگيرد. حاصل چنين مشاهدات و آزمايش‌هايي در واپسين تحليل آن است كه شخص به شناخت آدمي آن هم به شناخت علمي از او چه در سطح روابط فردي و چه جمعي دست يابد."

زولا معتقد است رمان‌نويس سعي مي‌كند موقعيت‌هاي مختلف بشري را تجربه كرده و با اين تجربه‌ها به درك افزون‌تري از عالم برسد.

سيمون دوبوآر گفته است: "در اين جهاني كه معين و ثابت نيست، در برابر انساني كه معين و ثابت نيست،‌ روابط با جهان نيز قطعاً معين و ثابت و از پيش‌شناخته نيست. بايد آن را كشف كرد. نويسنده پيش از آنكه آن را براي ديگران آشكار كند، بايد نخست آن را براي خود آشكار كند. از همين روست كه اثر ادبي ذاتاً پژوهش است."

آلن روب گريه نيز دقيقاً همين معناي پژوهش را به كار برده است. او مي‌گويد: "ادبيات وسيله بيان نيست، بلكه وسيله پژوهش است. يا مي‌گويد: رمان فقط پژوهش است و بس. اما پژوهشي كه در آن موضوع پژوهش پيشاپيش روشن نيست. او مي‌گويد: وقتي مي‌نويسم نمي‌دانم كدام ارزش‌ها را بيان مي‌كنم. مي‌نويسم تا آنها را پيدا كنم.

سيمون دوبوآر نيز مي‌گويد: "نويسنده نه مي‌خواسته اين كتاب را بنويسد و نه نمي‌خواسته آن كتاب را بنويسد. اصلاً نمي‌دانسته چه مي‌خواهد بنويسد. فقط يك خط پژوهش در ذهنش داشته و نتيجه كار هم براي خودش غير منتظره بوده است."

ويژگي‌هايي كه براي رمان برشمردم متأسفانه در جامعه ما به رسميت شناخته نمي‌شود. تصور خيلي از مسئولين فرهنگي ما از رمان اين است كه قالبي است كه افكار فردي در آن ريخته شده و به مردم عرضه مي‌شود. اين تصوري است كه با ذات رمان سازگار نيست. رمان قالب نيست. ظرفي است كه ويژگي‌هاي خود را دارد كه متناسب دنيايي خاص بوجود آمده است. نمي‌توانيد آراء مطلق خود را درباره عالم در قالب رمان بريزيد. زيرا به ذات رمان پايبند نبوديد.

من دو رمان را مثال مي‌زنم. يكي تراژدي آمريكايي تئودور درايزر كه رمان مفصلي است و ديگري ژان باروا نوشته روژه مارتن دوگار.

تراژدي آمريكايي بيان كننده يك ماجراي اخلاقي است. ماجراي جواني جاه‌طلب است كه در خانواده‌اي به دنيا مي‌آيد كه مبلغ مذهبي‌اند. او از اين تجربه در كودكي خوشش نمي‌آيد. در نوجواني و جواني سعي مي‌كند به دنبال پول برود. براي اين كار مجبور مي‌شود نوع متفاوتي از زندگي را بياموزد. ارزش‌هاي اخلاقي‌اش تغيير مي‌كند و مرتكب كارهاي مي‌شود كه به لحاظ اخلاقي خوب نيست.

آخر كار او مرتكب قتل دختري مي‌شود كه دوستش داشت. سپس كاراگاهي باهوش به دنبال شواهد براي يافتن قتل آن دختر مي‌رود و شواهدي را به طور مصنوعي براي اثبات قتل آن دختر توسط آن جوان فراهم مي‌آورد. شما وقتي اين رمان را مي‌خوانيد نه با اين مفهوم مواجه مي‌شويد كه قهرمان ما آدم خوبي است و نه آدم بدي. به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رسيم. ولي با اين تجربه‌اي كه پيدا مي‌كنيم گونه‌اي ديگر به دنيا نگاه مي‌كنيم.

يا مثلاً در ژان بارُوا كه درباره دين است، نمي‌توانيم بگوييم دين خوب است يا نه. ما با تجربه يك فرد مواجهيم. تجربه اين است كه فردي كه مذهبي بزرگ شده، رويكرد علمي پيدا مي‌كند. دست به فعاليت‌هاي سكولار مي‌زند و در همين ايام در نامه‌اي مي‌نويسد كه اگر من روزي پير شدم و در اثر كهولت عقيده‌ام را كنار گذاشتم و فكر كردم كه بايد به دين برگردم اشتباه كرده‌ام. بعداً همين انسان كم‌كم احساس پوچي و تنهايي مي‌كند و احساس مي‌كند در زندگي‌اش چيزي كم دارد. او سپس دين‌دار مي‌شود و به صورت يك مؤمن به تمام معني مي‌ميرد. بعداً نامه او را مي‌يابند كه در جواني نوشته بود. حال بالاخره او به دين اعتقاد داشت يا نه؟ اين يك تجربه است. تجربه‌اي كه مشاركت در آن ما را به درك بيشتري از دينداري مي‌رساند و به پيچيدگي‌هاي انسان در مقابل دين مي‌پردازد.

با ذكر اين دو نمونه فكر مي‌كنم توانستم نشان دهم كه رمان به ما معرفت مي‌بخشد، اما معرفتي كه مي‌دهد متفاوت از معرفت فلسفي است كه در آن امور درست يا نادرست‌اند.

درواقع به معنيی كه هرمان بروخ نويسنده اتريشي مي‌گويد: تنها علت وجود رمان كشف چيزي است كه فقط رمان آن را مي‌تواند كشف كند. شما با رمان به كشف چيزي مي‌رسيد كه قابل تحويل به فلسفه يا علم نيست. به اين معني هم نيست كه چيزي كه عرضه مي‌كند برتر از آنهاست. فقط دريچه‌اي جديد مي‌دهد كه معرفت‌بخش است.

در مقام تمثيل می توان گفت فلسفه با تلسكوپ به دنيا نگاه مي‌كند و رمان با ميكروسكوپ به دنيا نگاه مي‌كند. نمي‌شود گفت كدام نگاه بهتر است. شما مي‌توانيد دو تجربه داشته باشيد و با هر كدام به شناختي متفاوت برسيد. اما آن چيزي كه موضوع بحث من بود اين است كه شما وقتي رمان مي‌خوانيد گويي بيشتر زندگي كرده ايد. بيشتر تجربه زيسته داريد و شناخت بيشتري از جهان داريد.

 

رمان فلسفی؛ آری یا خیر؟!

حال به ابتداي بحث يعني نسبت رمان و فلسفه مي‌پردازم.

جنگ و صلح رماني با شكوه، بزرگ و بي‌نظير است. تولستوي در انتهاي جنگ و صلح به بيان آراء فلسفي‌اش دربارة تاريخ مي‌پردازد. آيا فصل آخر جنگ و صلح چيزي به آن اضافه مي‌كند؟ چيزي اضافه مي‌كند و چيزي اضافه نمي‌كند. اضافه مي‌كند به اين معني كه ما رأي فلسفي تولستوي را راجع به تاريخ مي‌خوانيم. اما به معناي ديگري چيزي به رمان اضافه نمي‌كند. چون رمان نيست و نهايتاً تفسير تولستوي است از چيزي كه نوشته.

مي‌شود رمان جنگ و صلح را با توجه به فصل آخرش قرائت كرد و هم مي‌شود قرائت نكرد. در واقع تولستوي در مقام خواننده رمان خودش نتايجي گرفته است. ما مي‌توانيم در مقام خواننده رمان او نتايج ديگري بگيريم. رمان براي قرائت‌هاي متفاوت ما باز است. ممكن است براي يك نفر رأي تولستوي درباره تاريخ اهميتي نداشته باشد، ولي اگر رمان‌خوان باشد هرگز فراموش نخواهد كرد كه شخصي به نام ناتاشا در رمان جنگ و صلح وجود دارد كه با آن آشنا شده، فراز و فرود او را ديده، بزرگ شدن، دغدغه‌ها و بسياري چيزهاي ديگر او را ديده و هرگز او را فراموش نخواهد كرد.

مهم نيست كه رأي تولستوي دربارة ناتاشا چيست. قصد دارم بگویم عظمت اثري چون جنگ و صلح يا آنا كارنينا اصلاً به تفكرات فلسفي نويسنده‌اش نيست بلکه به توانايي‌اش در خلق رمان است.

میلان کوندرا جمله ای رندانه دارد. او می گوید: "وقتی تولستوی نخستین روایت آنا کارنینا را طرح کرد، آنا زنی بس نفرت انگیز بود و عاقبت فاجعه آمیزش موجه می نمود. روایت نهایی رمان بسیار متفاوت است. اما من گمان نمی کنم تولستوی در این فاصله عقاید اخلاقی اش را تغییر داده باشد. ترجیح می دهم که بگویم او در حین نوشتن رمان به صدای دیگری به غیر از صدای اعتقادات شخصی اش گوش داده است. او به خرد رمان گوش داده استت. همه رمان نویسان حقیقی، گوش به فرمان این خرد غیرشخصی اند و این نشان می دهد که چرا رمان های بزرگ همیشه کمی هوشمندتر از نویسندگانشان هستند."

شما در مقام خواننده رمان ممکن است علاقه ای به آراء تولستوی یا داستایوفسکی نداشته باشید، اما رمان هایی چون جنگ و صلح، جنایت و مکافات، برادران کارامازوف یا طاعون و تهوع کمی هوشمندانه تر از مؤلفشان دنیا را به ما نشان می دهند و امکان شناخت دنیا را برای ما فراهم می کنند. در واقع در تبیین نسبت رمان و فلسفه باید حتماً به این موضوع توجه کنیم که نمی شود رمان را به فلسفه فروکاست. نمی شود از فلسفه فلان رمان نویس سخن گفت و در واقع حتی می شود گفت که انجام این کار به یک معنا خیانت به رمان است. وقتی یک رمان را به مجموعه ای از گزاره ها تحویل می کنیم و از آن یک ایدئولوژی و فکر مطلق استخراج می کنیم، در واقع رمان بودن رمان را از آن گرفته ایم و آن را به نویسنده اش فروکاسته ایم در صورتی که تجربه رمان چیزی بیش از تجربه فکری (استدلالی و باورها) نویسنده است.

مثلاً عده ای کوه جادوی توماس مان را یک اثر فلسفی می دانند. زیرا توماس مان در یکی از فصل ها درباره زمان به بسط نظر خود در این باره می پردازد. به نظر من این امر اشتباه است.

کوه جادو اثر بزرگی است. زیرا به رغم جملات توماس مان، یک رمان خواندنی است که ما را با تجربه زندگی کردن در یک محیط بی زمان بالای کوهی در سوئیس آشنا می کند در حالی که در پایین کوه جنگ در حال رخ دادن است.

رمان های دیگری نیز هستند که مطلقاً راجع به زمان بحثی نشده است. چنانکه در کوه جادو بحث شده است. اما این رمان ها هم به گونه ای درباره زمان به ما بصیرت می دهند. مثل جستجوی زمان از دست رفته پروست یا آثار جیمز جویس، ویرجینیا ولف و خشم و هیاهوی فالکنر.

نکته دیگری که باید به آن توجه کرد این است که نباید فریب این را بخوریم که بعضی فیلسوفان رمان نویس اند و بعضی رمان نویسان فیلسوف اند. ژان پل سارتر نمونه مشهور این قضیه است تا جایی که به رمان های او رمان فلسفی می گویند. به نظر من گفتن این جمله هیچ وجهی ندارد. سارتر از آن جهت که فیلسوف است آثار فلسفی نوشته است. مثل هستی و نیستی. از آن جهت که رمان نویس است تهوع را نوشته است. البته می توانید تهوع را در پرتو هستی و نیستی قرائت کنید. یا به هستی و نیستی با کمک تهوع معنای دیگری ببخشید. اما این فقط یکی از قرائت های ممکن از تهوع سارتر است. هیچ دلیلی وجود ندارد که ما در مواجهه با رمان های سارتر چیزی راجع به اگزیستانسیالیست مخصوص او بدانیم.

با توضیحاتی که ارائه دادم باید روشن شده باشد که چیزی به نام رمان فلسفی تعبیری مسامحه آمیز است. نمی گویم حق نداریم این تعبیر را به کار بریم، بلکه قصد دارم بگویم باید متوجه باشیم این تعبیر را به چه معنایی به کار می بریم.

ما معمولاً به آثاری رمان فلسفی اطلاق می کنیم که در آن آثار دغدغه های وجودی بشر طرح شده اند مثل آثار کامو و داستایوفسکی، یا اینها آثار عمیق و پیچیده ای اند که ما فکر می کنیم اطلاق صفت فلسفه می تواند عمق آنها را نشان دهد. اما این به این معنا نیست که این رمان ها حظی از فلسفه دارند. نه! این فقط تعبیری کمی قراردادی است برای رمان عمیق و رمانی که در آن دغدغه های وجودی طرح شده است. بنابراین نباید گفت که داستایوفسکی فلسفه ای دارد که آن را در آثارش طرح کرده است.

این تعابیر نه تنها مسامحه آمیز بوده بلکه در جاهایی اشتباه برانگیز است. رمان نویسی یک سری موارد ابتدایی دارد. به بیان دیگر تکنیک رمان نویسی آموختنی است. یکی از این تکنیک ها این است که چیزی را نگو، بلکه نشان بده. این گزاره ساده آموزشی حاصل جهان بینی رمان است. شما هیچ رأیی را در رمان ابراز نمی کنید. شما یا می توانید یک تجربه را به وجود بیاورید و آن را طوری نشان دهید که خواننده با آن ارتباط برقرار کرده و آن را درک کند یا نمی توانید. اگر نتوانید رمان نویس خوبی نیستید. در واقع تلاش برای نشان دادن و ایجاد تجربه برای خواننده است که رمان را به وجود می آورد. حال به آرایی که تاکنون درباره نسبت رمان و فلسفه گفته شده است، می پردازم.

یکی از آنها رأی هگل است. هگل معتقد است فلسفه شناختی بالاتر از هنر به ما می دهد. بنابراین واضح است که به نظر او وقتی ما بحثی فلسفی می کنیم به شناختی والاتر می رسیم نسبت به وقتی که رمان می خوانیم.

فیلسوف دیگری به نام ریچارد رورتی بالعکس می گوید فلسفه ها با چیزهای مطلقی که می سازند امکان شناخت درست را از ما می گیرند و دنیا را به چیزی تبدیل می کنند که نیست.

او در مقایسه هایدگر و دیکنز می گوید: فرض می کنیم در اثر یک انفجار همه دنیای غرب از بین رفته است و قرار است از این دنیا یک اثر باقی بماند. حال ما ترجیح می دهیم آثار هایدگر باشد یا دیکنز؟ رورتی می گوید من ترجیح می دهم برای آسیایی ها و آفریقایی هایی که می خواهند دنیای غرب را بفهمند آثار دیکنز باقی بماند.

من فکر می کنم همانقدر که رأی هگل در این زمینه نارساست، رأی رورتی هم نارساست. زیرا وقتی خواننده آسیایی و آفریقایی فرضی چیزی از تجربه رمان نمی داند، وقتی نمی داند مشارکت خواننده در رمان یعنی چه؟ وقتی قاعده بازی را نمی شناسد، وقتی در اولین مواجهه با رمان، آن را به مجموعه ای از مفاهیم خوب و بد تبدیل می کند، در واقع او هیچ شناختی از رمان پیدا نمی کند. یعنی غرض ریچارد رورتی برآورده نخواهد شد.

من فکر می کنم ما چه بخواهیم رمان را در مقابل فلسفه کوچک بشماریم و چه بخواهیم رمان را به سبک رورتی بزرگتر از فلسفه بشماریم در واقع شناخت بشر را به چیزی که نیست تقلیل می دهیم. آسیایی ها و آفریقایی هایی که رورتی در مقاله اش مثال می زند در مواجهه با یکی از رمان های دیکنز و هنگامی که غرب و مفاهیم غربی وجود ندارد و ما نمی توانیم درباره فردگرایی و واقعیت و مولفه های دیگر غرب صحبت کنیم؛ از غرب و انسانیت چیزی بیشتر از کارتون های والت دیسنی نخواهند فهمید./ پایان.

 

    258 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   رمان (42)
●   فلسفه (341)

تصاوير

عناوين مرتبط
●  رمان در جهان بی خدا(1) 

دسته
●  

رسته :1

تاريخ ارسال:29/01/1387

تاريخ شمسی نشر:29/01/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب