«مرگانديشي» و «هراس از مرگ» از جمله موضوعاتي هستند كه بهويژه در چند سال اخير در فضاي فرهنگي ايران مجالي براي انديشه يافتهاند.
در اين ميان انديشمندان و نويسندگان مختلف از رويكردهاي متنوعي به اين موضوعات ميپردازند؛ بهطوري كه در يك دهه اخير كتابها، فيلمها و همايشهايي با اين موضوع يا موضوعاتي كه بهنحوي با مرگ در پيوند بودهاند، پديد آمدهاند.
يكي از مهمترين رويكردهايي كه در تحليل پديده مرگ و هراس از مرگ و ارتباط با فرهنگ و هنر وجود دارد، رويكرد روانكاوانه است. اين رويكرد كه برگرفته از آراي زيگموند فرويد، پدر روانكاوي است، بعدها بهويژه توسط روانكاوان بعد از وي از قبيل: اتورنك، ملاني كلاين، لكان و... گسترش داده شد.
در رويكرد رنك به مرگ و هراس از مرگ، مرگ از غريزه صرف طبيعي كه در نهايت به نابودي آدمي ميانجامد، به انگيزهاي براي خلاقيت؛ يعني به نوعي تأييد زندگي تبديل ميشود. از اين نظر، آثار هنري پايي در هراس از مرگ دارند.
ارنست بكر؛ انسانشناس معاصر نيز با بهرهگيري از آراي رنك در اين حوزه اطلاعات انسانشناختي خود را سامان داد. به هر روي، رويكرد روانكاوانه به مرگ، اخيراً در ايران طرفداران جدياي يافته است و در اين حوزه دكتر محمد صنعتي همچنان پيشگام است.
او چند سال پيش كتابهاي «صادق هدايت و هراس از مرگ» و «زمان و ناميرايي در سينماي تاركوفسكي» را نوشت و آخرين پرونده مجله ارغنون كه اختصاص به موضوع مرگ داشت، با سرپرستي او به انجام رسيد. با اين حال، نبايد نگاه به مرگ را منحصر به اين ديدگاه كرد و در گوشه و كنار ايران هستند هنرمندان و نويسندگاني كه دلمشغول اين موضوعاند.
در ميان كارگردانان ايراني ميتوان از بهمن فرمانآرا و عباس كيارستمي نام برد. گرچه كيارستمي در مقايسه با فرمانآرا، بيشتر زندگي را ميستايد تا مرگ را.
در همين زمينه، سريال «حلقه سبز» به كارگرداني ابراهيم حاتميكيا، كه نيمه دوم سال گذشته را اشغال كرده بود، موضوعات مرگ، هراس از مرگ، زندگيخواهي و مرگخواهي را بهتصوير كشيده بود. سريال، يك معلول ذهني و جسمي به نام حسن گلاب را نشان ميداد كه دچار مرگ مغزي شده ولي روح يا روح مثالي وي(؟) (اينكه اين روح يا روح مثالي چگونه در اين سريال مطرح شده و بر چه مبناي ديني و فلسفياي ترسيم شده از نقاط مبهم اين سريال بود) بر يكي از پرستاران (گلبهار روزبهاني) بيمارستاني كه در آن بستري است، ظاهر ميشود و با وي بهنوعي ارتباط ديالوگي برقرار ميسازد و در واقع كل سريال بازگوكننده نحوه اين ارتباط بعداً عاشقانه است.
با اين حال، كارگردان در همان قسمتهاي اول سريال ما را با يك تناقض بزرگ درزندگي روزمره انسان رويارو ميسازد: مردهاي كه نميخواهد بميرد! حسن گلاب از نظر پزشكي، دچار مرگ مغزي شده بود و بيگمان، علم پزشكي، حكم به مرگ چنين فردي ميدهد؛ اما با اين وجود، روح وي در مخالفت با اين حكم و به عبارتي؛ هراس از پذيرش مرگ خود، در تلاش است تا به هر شكل ممكن زنده بماند و مخالفتوي با پيوندزدن قلبش به يك انسان زنده، از همين منظر قابل بررسي است.
اين شايد، زيباترين ايدهاي بود كه كارگردان در اين سريال باز نمود. بهگونهاي كه عين همين تناقض و كشمكش، يعني گير و دار بين حكم پزشكي (مرگ) و حكم فردي (زندگي) ما به ازايي از فضاي جامعه نيز بود. به اين معنا كه درست پس از پخش نخستين قسمتهاي سريال بود كه اعتراض پزشكان برانگيخته شد و عدهاي هم ظاهرا بدون توجه به اين تناقض، بر شعلههاي اين اعتراض افزودند.
اين زندگي خواهي و گريز از مرگ و جدال حاصل از آن، به تماشاگر نيز سرايت ميكرد، چرا كه واقعيتي بود كه از ژرفناي وجود آدمي ميجوشيد. امري كه از گيلگمش تا حسن گلاب را در بر ميگيرد. در اسطوره گيلگمش، سرانجام او گياه بيمرگي را مييابد ولي ماري آن را از وي ميربايد و اين گونه، گيلگمش به سرنوشت محتوم خويش كه مرگ باشد، ناگزير گردن مينهد.
حسن گلاب اما در گير و دار هراس از مرگ و جست و جوي راهي براي زندگي، اكسير عشق را مييابد. بدين سان، بين او و گلبهار، عشقي دميدن آغاز ميكند. از اين پس، به تدريج ريتم سريال از جدال مرگ و زندگي به يك جستوجو و ارتباط عاشقانه تغيير مييابد. بهگونهاي كه ديگر حسن گلاب هراسي از پيوندزدن قلبش به ديگران ندارد و يا اصلا برايش مهم نيست كه قلبش را به چه كسي پيوند زنند.
در اينجاست كه او كه دگرديسي عارفانه رواني و جسمي(؟) خود را در هيئت روح يك عقبمانده ذهني تا يك پير فرزانه(؟) به انجام رسانده، در پايان سريال ناگاه و به طور غيرمنتظره با آغوش باز به استقبال مرگ ميرود و در واقع بر خلاف رويه آغازين فيلم، مرگ را پذيرا ميشود و درست همين جا تماشاگر از خود ميپرسد كه سريالي كه ميخواست ايده غلبه بر مرگ را به تصوير كشد، چگونه اين چنين، خيزي عارفانه برداشت؟
در يك حركت شتابزده كارگردان، گلي (گلبهار) نيز به طور ناخواسته در تصادفي در جاده به آغوش مرگ پرتاب ميشود تا عشق آنها (حسن گلاب و گلبهار) در وضعيت پس از مرگ بپايد و باشد تا به وصال هم برسند!
در همين زمينه، دكتر صدرالدين الهي قميشي كه دي ماه پارسال در فرهنگسراي پايداري در تحليل اين سريال سخن ميگفت، به بهرهگيري حاتميكيا از عرفانهاي شرقي در اين سريال چنين اشاره كرد: « سريال حلقه سبز يك سريال تماما عرفاني است و اتفاقا با عرفان شرقي يانگوم نيز پيوند دارد. اگر بينندگان و منتقدان سريال صبر داشته باشند، خواهند ديد كه حسن گلاب خود به يك پزشك حاذق تبديل ميشود و در رخدادگاهي تناسخي و سوررئاليستي با گلبهار كه همچون مولانا دلبسته شمس خود يعني حسن گلاب شده است، قلههاي عرفان را يكي يكي ميپيمايند... يانگوم و گلبهار دو روي سكه رهروان عرفان شرقياند و مينجائو و حسن گلاب نيز همان پير مراد يا نجاتدهندهاي هستند كه جسم و روح اين دو زن را صيقل ميدهند.»
مسئله بر سر اين تحليلهاي عارفانه از فيلم نيست و حتي هر كارگرداني حق دارد كه اين نگاه را در فيلمش وسعت بخشد، اما با اين همه، سريالي كه انتظار ميرفت بتواند برگ زريني در اين كهنترين ستيز وجودي بشر، رو كند، خود عملا مغلوب مرگ شد!