نهضت عاشورا در تاريخ اسلام، نقطه عطفي است كه از بسياري جهات، آغاز گر تحولات در ساخت، بافت و انديشه جامعه مسلمين است.مهم ترين و محسوس ترين اين تحولات را مي بايد در نحوه و چرايي اقبال دگر باره وسيع مردم به خاندان هاشم و چگونگي انديشه و نحوه رويارويي آنان با حكومت گران اموي و به تبع آن، تحكيم و بسط پايه ها ونگره هاي سياسي شيعي و تغيير فضاي جامعه آن زمان دانست. از اين رو(جريان شناسي سياسي بني هاشم) مي تواند در شفافيت و روشن شدن زواياي اين مسئله، كارساز و مؤثر باشد. بدين جهت، اين موضوع را به لحاظ زماني از سال 61 هجري قمري ـ سال رخداد واقعه عاشورا ـ تاسال 146 هـ.ق، سال سركوب قيام حسينيان توسط منصور عباسي ـ كه نزديك 85 سال را در بر مي گيرد پي گرفته ايم. گفتني است كه در اين پژوهش، منظور از بني هاشم، بيشتر نقش نخبگان هاشمي در هدايت حركت هاي سياسي آنان است.
در اين مقاله فرضيه تحقيق بر اين پايه استوار است كه پس از قيام عاشورا و بر اثر آن، بني هاشم در جامعه اي كه سلاح هاي سياسي، متمركزدر دست بني اميه بود، جريان هاي كلان و خردي پيدا نمودند. در بعدكلان به دو پارادايم اعتقادي ـ فرهنگي ـ سياسي كه اماميه آن رانمايندگي مي كند و پارادايم سياسي ساير جريان ها تقسيم مي شوند. باوجود آن كه مبارزه همه اين جريان ها با رژيم است، از لحاظ خرد، برخي از اين جريان ها به مبارزه پنهاني و برخي مبارزه زيرزميني، برخي باروش اصلاحي ـ البته با اهداف انقلابي ـ و برخي به روش انقلابي روي مي آورند.
چارچوب نظري
اين تحقيق از دو مفهوم، يكي در حوزه روش شناسي علمي و ديگري در حوزه جامعه شناسي سياسي ياري مي گيرد؛ از پارادايم در حوزه روش شناختي و از بحث (استراتژي هاي سياسي) در حوزه جامعه شناسي.
1. پارادايم، روشي در چارچوب نظريه به مشابه ساختار است كه (تامس كوهن) به تفصيل بدان پرداخت و نخستين شكل آن در كتابش با عنوان ساختار انقلاب هاي علمي مطرح و در سال 1962 منتشر شد.كوهن حرفه علمي خود را به عنوان فيزيك دان آغاز كرد و سپس توجهش به تاريخ علم معطوف شد. وي ضمن اين كار متوجه شد كه پيش پندارهايش درباره ماهيت علم از هم پاشيده و متشتت گرديده است. ويژگي عمده نظريه وي تاكيدي است كه بر مميزه انقلابي پيشرفت هاي علمي دارد، به طوري كه موافق آن، انقلاب متضمن طرد ورد يك ساختار نظري و جايگزيني آن با ساختار ناسازگار ديگري است.
ويژگي ديگر نقش پر اهميتي است كه مميزات جامعه شناختي جوامع علمي، در نظريه كوهن ايفا مي كند. بر اين اساس پارادايم مشتمل است بر مفروضات كلي نظري و قوانين و فنون كاربرد آن ها كه اعضاي جامعه علمي خاصي آنها را بر مي گيرند. پارادايم ها همچنين شيوه هاي مقبول و مرسوم تطبيق قوانين بنيادي به چند وضعيت گوناگون را شامل مي شود.(1)
2. در تحليل دروني تحقيق از بحث (استراتژدي هاي سياسي) كتاب جامعه شناسي سياسي موريس دوورژه، بهره گيري شده است. وي دراين راستا مفاهيمي چون جامعه با تمركز يا عدم تمركز سلاح هاي سياسي، مبارزه باز و مبارزه پوشيده، مبارزه پوشيده نهاني و مبارزه پوشيده زيرزميني، مبارزه با رژيم و مبارزه در رژيم، اصلاح طلبي وانقلابي گري نام مي برد(2) كه ما بر اساس اين مفاهيم به تبيين رويكردهاي پارادايم ها و جريان هاي هاشمي پس از عاشورا پرداخته ايم.با تسامح هر كدام را به استفاده از يكي از اين استراتژي ها و پيش زمينه ها متصف نموده ايم.
1. جوامع با تمركز سلاح ها كه همه سلاح هاي سياسي يا دست كم سلاح هاي اصلي، در دست طبقه واحد يا گروه واحد اجتماعي قرار دارد.
2. جوامع با پراكندگي سلاح ها كه وضع چند گانگي و تنوع حكمفرمااست. و بخشي از سلاح هاي سياسي در دست گروهي و بخشي ديگر دردست گروه ديگر است.
مبارزه باز و مبارزه پوشيده: تمايز ميان مبارزه باز و مبارزه پوشيده اساسي است و بر دو گروه از رژيم هاي سياسي منطبق است. در دموكراسي،مبارزه سياسي در روز روشن جريان مي يابد، ولي در نظام هاي اقتدارگرا،بايد روي پنهان كند و به رخسار خويش نقاب استتار بزند. مبارزه باز دردموكراسي و مبارزه پوشيده در نظام هاي اقتدارگرا اتفاق مي افتد. مبارزه پوشيده خود دو نوع دارد؛ مبارزه پنهاني و مبارزه زيرزميني. درتعارض هاي پنهاني، تعارض هاي سياسي خود را در پس تعارض هاي غير سياسي كه در برخي از زمينه ها مجاز شناخته شده است، پنهان مي كنند. از اين طريق، سازمان هاي غير سياسي در عمل مي تواندسازمان هاي سياسي شوند. در نظام هاي اقتدار سالار، فقط يك نوع پنهان كاري ؛ يعني مخفي كردن هدف هاي سياسي زير ظواهرهدف هاي غير سياسي وجود دارد، زيرا پيكار سياسي آشكار ممنوع است.(3)
اما در رژيم مطلق گرا و همه گير؛ پيكارهاي سياسي حقيقي را امكان جريان نيست مگر در خفا و به كمك سازمان هاي زيرزميني. در كليه رژيم هاي اقتدار سالار، گرايش طبيعي به سوي پيدايش اين نوع پيكارهاي زيرزميني وجود دارد. دوورژه دامن رده شدن و جدي شدن پيكارهاي زيرزميني را با دو شرط قابل تحقق مي داند. نخست آن كه بخش بزرگي از مردم رژيم را تحمل ناپذير شمرند. ديگر آن كه بايداميدي به سرنگون كردن رژيم وجود داشته باشد. اگر چنين به نظر آيد كه رژيم به گونه ديرپايي مستقر است، تنها تني چند از آشتي ناپذيران جرات آن را دارند تا فعاليت زير زميني كنند و توده مردم، هنگامي از آنان پشتيباني مي كند كه امكان نتيجه اي در آن بينند.(4) نهضت هاي زيرزميني، از حيث وسايل، عملكرد و ساختشان با ساير نهضت ها تفاوت دارند؛ يعني به طور كلي بر جلسات سري، نشر شايعات دهان به دهان،تبليغات منفي و انتشار اعلاميه هاي بي نام، اعمال خشونت چون نفوذ دردستگاه دولت و خرابكاري از داخل، توطئه، سوء قصد و ترور بنا مي شود.مشخصه سازماني همگي اين است كه نهضت در پايه از گروه هايي تشكيل شده كه تا آنجا كه ممكن است كوچك و محدودند.
فقط رئيس هر گروه در هر مرتبه بامرتبه بالاتر در تماس است.
مبارزه در رژيم و مبارزه با رژيم: در حالت مبارزه در رژيم، پيكار سياسي هرحزب يا گروه عبارت است از كوشش براي به چنگ آوردن قدرت و سپس اعمال آن ضمن حفظ نهادهاي موجود و قواعد پيكار سياسي كه خود به وجود آورده است - به سود طبقات و گروه هاي اجتماعي كه نماينده آنهاست. پس اين نهادها و اين قواعد مورد توافق همگان است. درحالت دوم، پاره اي از احزاب و گروه ها، چنين گمان مي كنند كه منافع طبقات و دسته هايي را كه در بردارند نمي توان در چارچوب اين نهادهاارضا كرد. پس مي خواهند قواعد ديگري به وجود آورند ونهادهاي ديگري خلق كنند. تمايز ميان پيكار با رژيم و پيكار در رژيم با مفهوم حقانيت بستگي دارد. اگر كليه شهروندان رژيم را حقاني شمرند و اگر اين رژيم موضوع يك توافق عمومي واقع شده باشد، پيكار در چارچوب رژيم باقي مي ماند ولي اگر چنين توافقي از ميان برود و تنها برخي از طبقات وبرخي از گروه ها و برخي از احزاب، رژيم موجود را حقاني بشناسد در حالي كه ساير طبقات، گروه ها و احزاب به حقانيت ديگري پايبند باشد، پيكاربا رژيم به جريان مي افتد. اگر توافق سياسي عميقا منقطع شده باشد،اين وضع انقلابي منجر به مبارزه با رژيم خواهد شد.
انقلابي ها و اصلاح طلبان ضد رژيم، روش انقلابي آن است كه نظم موجود را به گونه اي خشونت آميز و ناگهاني و يك سره سرنگون كرد و باهمان خشونت نظم سراسر نويني را جايگزين آن ساخت. روش اصلاح طلبانه آن است كه نظم كهن را كم كم، و به تدريج تخريب كرد، و به جاي هر قسمتي از آن بخشي از نظم نو گذاشت.
نكته اي كه در اينجا قابل تذكر است اين كه مفاهيمي كه ذكر شد اصولاو عموما در جهت تبيين مسائل جهان مدرن است. دو نوع حكوت ورژيمي نيز كه در آن مد نظر است دموكراسي و رژيم اقتداگرا است. از اين رو كمتر معطوف به جهان ما قبل مدرن اند. به طور مثال هنگامي كه ازمبارزه در رژيم و با رژيم سخن گفته مي شود، مفروض آن وضعيت فعلي جوامع است، در موضوع مورد پژوهش تمامي پارادايم ها و جريان ها، درجهت تغيير كلي ساختار نيستند و رژيم معمول همه آنها رژيم خلافت است. با وجود اين، مفاهيم پيش گفته مي تواند ظرفيت سنجي شود و باتسامح به ديگر زمان ها تعميم داده شوند.
تاثيرات حادثه عاشورا بر بني هاشم
نهضت عاشورا، تاثيرات گوناگون سياسي، بر ذهن، عمل و رفتارنخبگان سياسي هاشمي داشته است. كه اينها عبارتند از:
1. فراهم آوردن زمينه هاي حضور سياسي هاشميان: نهضت حسيني،مشروعيت ديني و توان سياسي حاكمان اموي را به چالش كشاند و به قيام و شورش عليه آنان مشروعيت بخشيد. عظمت اين حادثه وآثارگران آن، بخصوص از روحيه عاطفي و سياسي موقعيتي را رقم زد كه زمينه ساز حضور جدي و موثر هاشميان ؛ يعني رقيب عمده آل اميه درصحنه هاي مختلف جامعه گرديد. از منظر عاطفي، هم شخصيت خاص امام حسين (ع) و هم نحوه شهادت به گونه اي بود كه تاثير عميقي برذهنيت مردم مي گذاشت. نيز از نظر سياسي ـ اجتماعي هم آثار متعددي داشت كه قدر جامع آن تغيير مناسبات سياسي اجتماعي از سكون نسبي به تحرك در حد اعلا بود.
2. فعال شدن گروه هاي سياسي هاشمي: در اين زمان، مردم كه نياز به رهبري فعال داشتند به هاشميان كه بازماندگان و خونخواهان كربلا محسوب مي گشتند، روي آوردند و آنان را به سمت مقابله با امويان هدايت نمودند.از اين رو مي توان گفت كه شهادت امام حسين (ع) تاثير اساسي درانسجام سياسي و فعال شدن ابتدايي هاشميان و شفاف شدن انقسامات پسيني آنان و به تبع آن تشيع داشته است.
3. شفاف شدن پارادايم ها و جريان هاي سياسي هاشمي:
واقعه عاشورا به جز آماده سازي زمينه حضور هاشميان نقطه عطفي درشفاف شدن نحله هاي فكري سياسي هاشمي و آشكار شدن اختلافات دروني آنان به شمار مي رود. تا زمان حضور امام حسين (ع) اگر چه صف بندي هاي غير متمايزي در ميان هاشميان وجود داشت، اما شكل فعالانه به خود نگرفته بود، اما باشهادت حسين بن علي (ع) و سرازيرشدن سيل در خواست هاي مردمي، وضعيت تفاوتي آشكار پيدا نمود.بدين سبب كانون هاي مختلف نامزد امامت و رهبري فعاليت چشمگيري را آغاز نمودند.
به گونه اي كه دو پارادايم اعتقادي ـ سياسي و سياسي و سه رهيافت علوي ـ فاطمي با علوي - غير فاطمي و عباسي را رقم زد.
رهيافت علوي ـ فاطمي
1. اماميه
پس از حادثه عاشورا، از ميان پسران سيدالشهدا (ع) تنها امام سجاد(ع) بود كه جان سالم به در برد و آن نيز بدان سبب بود كه شدت بيماري توان كارزار را از او ستانده بود.(5) وي بر اساس متون شيعي به واسطه نصوص مختلفي از پيامبر (ص) امام علي (ع) و امام حسين (ع) به جانشيني و امامت پس از پدر رسيد.(6) امام سجاد را بايد بنياد گذاردوران جديد حيات اماميه، پس از جريان عاشورا محسوب داشت. چرا كه روشي را كه آن حضرت بنيان گذارد با اندك تغييرات مرتبط با زمان تاآخرين امام شيعه تداوم يافت.
1-1. پارادايم:
اماميه تنها حامل پارادايم اعتقادي سياسي است. دراين دوران از نظر اماميه تحكيم پايه هاي اعتقادي و پرورش شيعيان،اصلي ترين اقدام است. از اين حيث اماميه تحت تاثير ماهيت قيام عاشورا بود كه آن را حركتي داراي ابعاد گوناگون اعتقادي ـ سياسي واجتماعي با مشي اصلاح گرايانه و ظاهري انقلابي، براي زدودن انحرافات از حكومت و جامعه مي ديد كه حركت هاي بعدي مي بايست باتوجه به روح قيام و ماهيت نهضت تداوم يابد. از اين رو اماميه تنهاپارادايمي است كه در جريان مبارزه به دنبال تغييرات ماهوي در سطح كلي جامعه و حكومت بود كه از طريق روش هاي خاص خود، آن را دنبال مي نمود.
1-2 انديشه سياسي:
اماميه در اين دوره همانند ديگر دوره ها انديشه سياسي اش مبتني بر نص جلي است ؛ يعني امامت ديني و سياسي وعهده داري امور حكومت و خلافت را مخصوص امام منصوب از ناحيه خداوند به اسم و رسم مي داند و شروط آن را عصمت و اعلميت مي شناسد. اماميه براي پيشوايان خود هم مرجعيت علمي و ديني قائل است و هم بر شان سياسي و تعلق حكومت به آنها تاكيد دارد؛ اما درعرصه عمل، سياست امام سجاد (ع) پرهيز از ورود به چالش ها وفرخوان هاي سياسي به علت عدم آمادگي لازم و شرايط كافي در جامعه بوده است. امام باقر (ع) نيز همان رهيافت فكري را كه مبتني بر كناره گيري هوشمندانه از تلاطمات سياسي و درعين حال تاكيد بر وجوه حقانيت خود بود، پي گرفت. امام صادق (ع) نيز مشاركت در بازي قدرت را نمي پذيرفت. تاريخ تحرك سياسي و مبارزاتي علني خاصي از امام صادق (ع) در زمان امويان ثبت نكرده است و حتي آن گاه كه ابوسلمه خلال نامه اي به حضرت نوشت و از وي براي احراز مقام خلافت دعوت كرد، به او جواب رد داد و نامه را سوزاند.(7) اين بدين معنا نيست كه ايشان سياست را از شوون امامت نمي دانسته و يا نصب امامت و خلافت را از مناصب امام به شمار نمي آورده اند. چرا كه سيره امامان و روايات آنان سرشار از تصريحات و نشانه هايي است كه حكومت را حق امام مي دانند و عدم قيام به آن را به جهت شرايط زماني و عدم وجود ياران خالص معرفي مي كنند.(8) از اين رو بر خلاف كساني كه بر آنند سنت سياسي امامت شيعي را به نوعي طرفدار تفكيك امامت (دين) ازخلافت (سياست) بنمايند.(9) بايد گفت كه اگر چه پيشوايان اماميه به مقولات راهبري فرهنگي و اعتقادي توجه ويژه اي معطوف داشتند، امااين رويكرد خود داراي استراتژي سياسي بود و نيز آنها از حق خويش درخلافت چشم نپوشيدند و به بستر سازي مي پرداختند. بدين جهت است كه معمولا از سوي حاكمان تحت نظر بودند و گاه به خشم و زندان آنان دچار مي شدند.
1-3. مبارزه با رژيم / در رژيم:
اماميه را بايد حقيقي و واقعي ترين رويكردمبارزه با رژيم دانست. زيرا كه آموزه ها و شيوه هاي مورد نظر رهبران اين جريان، تقابل بنياد ديني با آموزه ها و روش هاي حكومت و نيز ديگرجريان هاي رقيب دارد. اگر چه اماميه از روش هاي بسيج انقلابي ومبارزه انقلابي در سطح عموم بهره نمي گيرد، اما به واسطه حركت هاي محتوايي و آينده نگرانه اي كه به روشني در تقابل با ديدگاه رژيم موجوداست، همانند مبارزه با مرجئه كه زمينه هاي استبداد اموي را فراهم مي آوردند، در واقع حركتي ماهيتا و عميقا ضد رژيم را سامان مي دهند.دومين نكته آن است كه رژيم اموي، رژيم تغيير شكل يافته به سلطنت بود و عباسيان نيز به نحوي در همان مسيرگام نهادند، اما رژيم مورد نظراماميه، رژيم خلافتي بر پايه امامت شيعي بود كه ماهيتا با نوع رژيم موجود متفاوت بود.
1-4. مبارزه باز/ پوشيده:
در آن زمان مبارزه باز با توجه به انحصار اكثرسلاح هاي سياسي در دست حكومت امكان پذير نبود. از اين رو مبارزه اماميه به طور حتم، مبارزه اي پوشيده بوده است و از ميان انواع مبارزه پوشيده، مبارزه اماميه از نوع پنهاني بوده است. بدين جهت اماميه دردوران امام سجاد(ع)، بيشتر به بهره جويي از نهادهاي غير سياسي و غيرمبارزات علني گرايش دارد؛ يعني به مبارزه پنهاني در قالب ادبيات دعاكه نماد حركت امام سجاد(ع) است و نيز به تلاش هاي علمي و فرهنگي و سامان دهي وضعيت عمومي و اجتماعي و شيعيان اعتقادي مي پردازد.از همين رو است كه مي توانيم بسياري از انديشه هاي سياسي ودستورات اجتماعي زين العابدين (ع) را در دعاهاي مختلف صحيفه سجاديه بيابيم. همچنين گريستن هاي علني آن حضرت در مقابل ديدگان مردم و در مواضع گوناگون نمونه اي از اين شيوه مبارزه است.حركت امام باقر(ع) و مبارزه پنهاني آن حضرت نيز مبارزه در ميان فعاليت هاي علمي، فرهنگي، نقل روايات و حوزه هاي نظريه پردازي است كه از دو سو سلاحي سياسي در برابر رژيم بود. هم بدان جهت كه درراستاي سياست كلي پروراندن نيروهاي مخلص توانمند و همه جانبه نگر بود و هم از آن رو كه نماياننده نوعي مبارزه بي صدا با اركان وانديشه هايي كه رژيم بر آن اتكا داشت به شمار مي رفت. به عنوان نمونه مي توان از تلاش هاي آن حضرت در رد نظرات مرجئه كه زمينه لازم براي تداوم استبداد اموي را فراهم مي آورد اشاره نمود. امام باقر (ع) دراين دوران با رهبري عالمانه و دور انديشانه، حركت تشيع را به عنوان حركتي جامع خصلت هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي وارد مرحله جديدي ساخت و به توليد انديشه و بنياد مكتب هاي گوناگون و مستقل اماميه در حوزه هايي چون فقه، ادبيات، كلام، علوم طبيعي، قرآن وحديث و... پرداخت. امام صادق (ع) نيز در همين قالب، مبارزه پنهاني راادامه داد و به تكميل، تدوين و منسجم نمودن انديشه اماميه در ابعادمختلف و گسترش حوزه نفوذ پيروان خود پرداخت، به گونه اي كه مي بايداين دوره را بلوغ سازمان تشيع امامي به شمار آورد.
1-5. اصلاح / انقلاب:
اماميه تحت تاثير لايه هاي زيرين عاشورا رويكردخود را در قبال سياست روز مشخص ساخت. رويكرد اماميه را بايدمبتني بر اهداف و انقلابي و روش اصلاحي به شمار آورد. البته روش اصلاحي اماميه، مشروعيتي براي رژيم نمي شناسد و بدان هيچ نزديكي نداشته و يا كمترين نزديكي مبتني بر بقيه را دارد. اصلاح گرايي اماميه،مبتني بر توجه به بدنه اجتماعي، اصلاح نيروها و افكار و انديشه هاي اجتماعي و تربيت نيروهاي زبده اعتقادي بر اساس ايستارها و باورهاي اماميه است تا از آن طريق زمينه لازم براي تاسيس حكومت مشروع دلخواه فراهم شود. از اين رو حركتي تدريجي و آهسته را با استفاده از دوروش مكمل مقاومت منفي و تقيه در پي گرفت ؛ چرا كه هدف اساسي اماميه تصرف قدرت سياسي نبود، بلكه هدف اساسي اصلاح بافت اجتماعي قدرت و پس ساختار سياسي بود. سياست اماميه در استراتژي نفي رژيم موجود و كنارگزاردن آنها با تمام پايه هاي اعتقادي اش بود، امادر تاكتيك عدم برخورد قهر آميز دنبال مي شد. از اين جهت است كه درزمان امام سجاد (ع) و امامان پس از ايشان شاهد شكل گيري جريان هاي جهادي رهبران اماميه نيستيم و يا حتي قيام هايي كه به نام آنها بوده باشد را نيز نمي بينيم. البته شايد بتوان از جنبش توابين به نام جنبشي به نام اهل بيت و امام سجاد (ع) نام برد كه بنابر نظر برخي پژوهشگران ـ و با وجود ترديدهاي جدي ديگر صاحب نظران ـ دلايل كافي بر اعتقاد آنها به امامت امام عادل زمان علي بن الحسين (ع) وجوددارد.(10) اما بنابر فرض مذكور نيز دلالتي بر ارتباط امام سجاد (ع) باآنان ندارد، زيرا با منش كلي آن حضرت منافات دارد كه نمونه آن عدم ورود آن حضرت در قيام مردم مدينه، قيام مختار و سكوت نسبت به حكومت عبدالله بن زبير است كه ايشان عدم جانبداري خود را حفظنمود.(11)
1-6. ارتباط با ساير رهيافت ها:
اماميه نسبت به حسنيان ائتلاف عقيدتي ورقابت سياسي دارد. در رابطه با حنفيان از نوعي رقابت عقيدتي و بي طرفي سياسي برخوردار است.با زيديان رقابت عقيدتي و بي طرفي سياسي دارد و رابطه شان با عباسيان بر پايه رقابت عقيدتي و بي طرفي سياسي در ابتدا و نوعي رقابت سياسي در ادامه مبتني است.
2.زيديه
2-1. پارادايم:
پارادايم زيديه را مي بايد سياسي به شمار آورد. اگرچه نسبت به مباحث عقيدتي و كلامي توجه دارد، اما بيشتر معطوف به رويكرد سياسي و در راستاي آن است.
2-2. انديشه سياسي:
زيد و پيروانش در اين دوره از لحاظ انديشه سياسي،برخلاف اماميه كه معتقد به نص جلي بودند، امامت و زمامداري حكومت را به نص خفي دانستند؛ يعني آن كه پيامبر(ص)، علي (ع) را به طورپنهاني به بعضي اصحاب و خواص معرفي كرده است. بنابراين معتقد به ارجحيت علي (ع) و اولاد او به خلافت و امامت هستند. با اين حال تقديم امامت و خلافت مفضول (غير علي) بر افضل (علي (ع)) را بنابرمصالح پذيرفتند و مشروعيت خلفاي پيش از علي (ع) را صحه گذاشتند.سه شرط امامت و خلافت از ديدگاه زير عبارت بودند از: فاطمي بودن (حسني يا حسيني) دانش و سجاياي اخلاقي (چون زهد، شجاعت وسخاوت) و قيام به سيف و خروج بر حاكم ظالم، ولي به عصمت امام برخلاف اماميه قايل نبود. از اين رو مي توان نهضت زيد را از لحاظانديشه سياسي محافظه كار و تا حدودي تركيبي انگاشت كه با نظرات عامه در آن زمان نسبتا هماهنگ بود. در واقع به جهت آن كه هدفش بيشتر معطوف به تغيير ساخت قدرت و حاكميت بود و در اين راه مي خواست حمايت مردم را به دست آورد، به تركيب و تلقين عقايدشيعي با عقايد عامه دست زد و در انديشه ايجاد سازوارگي ميان آنان بود.از اين رو با وجود اعتقاد به برتري علي (ع) بر خلفاي پيشين، امامت وخلافت آنان را پذيرفت. او در مسائل فقهي نيز تمايلات بسياري به فقه عامه نشان داد. چنانچه نوبختي زيديه را نزديك ترين فرقه به اهل سنت دانسته است.(12) البته اين منش سياسي او چندان مثمر ثمر واقع نشد و حتي همين سياست محافظه كارانه موجب شد، تا جمعي ازشيعيان از گرد او پراكنده شوند و به امام صادق (ع) بپيوندند.(13) درهمين راستا از گرايش و تمايل زيد به معتزله سخن گفته شده است.شهرستاني از برگرفتن اعتزال توسط زيد از واصل بن عطا و معتزلي بودن اصحاب اوخبر مي دهد.(14) گزارش هايي نيز مبني بر مناظره وگفتگوي انتقادي امام صادق (ع) با واصل بن عطاـ هنگامي كه گروهي ازعلويان گرد او جمع بودندـ موجود است. در اين گفتگو امام صادق (ع)نسبت به ايجاد تفرقه در ميان اهل بيت توسط واصل اعتراض مي كندكه با واكنش واصل و زيد بن علي مواجه مي شود.(15) بر همين پايه است كه معتزله زيد را، امام شروع قيام كننده عليه حاكم ستمكار ونامشروع مي شمارند.(16)
2-3. مبارزه باز/ پوشيده:
از آنجا كه در آن زمان ساخت سياست و جامعه استبدادي بوده است طبيعتا مبارزه باز نمي توانسته است شكل گيرد. براين اساس مبارزه زيد بن علي در ابتدا، يك حركت نيمه زير زميني بااستفاده از روش هاي مبارزه پوشيده بود كه در ادامه به سرعت درصددبروز و ظهور برآمد و به شكل انقلابي تداوم يافت.
2-4 انقلابي / اصلاحي:
رويكرد زيد بيشتر بر اساس الگوگيري از ابعادجهادگرايانه، مبارزه جويانه و ظواهر انقلابي نهضت عاشورا بود. بر اين اساس مي بايست صالحان و مصلحان و شايستگان و عامه مردم عليه حكومت جور به مبارزه و جهاد برخيزند و برترين فضيلت، جهاد است. درجنبش زيديه ـ برخلاف اماميه ـ به تقيه اعتقادي وجود ندارد و همين مسئله به روش آنها شكل انقلابي و تند روانه مي داد. در واقع آنان به بازتوليد شكلي عاشورا پرداختند. بنابراين نهضت زيد يك حركت انقلابي عليه رژيم اموي بود كه بيش از آن كه مراحل زيرزميني را به طور كامل طي كند، بروز يافت. از نظر طبقه حاميان، نيز بيشتر متكي بر شيعيان كوفه بود.(17) اگر چه مورد حمايت برخي از فقهاي كوفه همچون ابوحنيفه و سفيان ثوري نيز قرار گرفت. در جنبش زيد، شخصيت كاريزماتيك و خصوصيات برجسته شخصيتي وي بيش از هر چيز ديگرمي بايست مورد توجه قرار گيرد. نهضت زيد از آن جهت پراهميت تلقي مي شود كه در ميان شيعيان امامي، نخستين رهيافتي است كه برخلاف جريان اصلي اماميه، به حركت براندازانه انقلابي و مسلحانه معتقد بود وتوانست براي مدتي جمع كثيري از شيعيان را به دور خود گرد آورد. زيدقيام خويش را در ماه صفر سال 121ق علني كرد، اما به علت سستي كوفيان و اقدام سريع حاكم اموي (يوسف بن عمر ثقفي)، فرجام شهادت براي او رقم خورد.(18) پس از زيد، پسرش يحيي اقداماتي در نواحي مختلف ايران صورت داد كه با شهادتش در مكاني به نام ارغوي (19) درنزديك جوزجان (20) به سال 125(21) پايان يافت.
2-5. ارتباط با ساير رهيافت ها:
رابطه زيديه با اماميه، مبتني بر رقابت عقيدتي و بي طرفي سياسي است. اگر چه برخي معتقدند كه شخص زيد، امامت امام باقر(ع) و امام صادق (ع) را پذيرفته است و بر آن مستنداتي نيز ذكر مي كنند، ولي به طور قطع روش زيد با روش امامان همگن نبوده است. روابط زيد با حسينيان، مبتني بر همبستگي و اتحادسياسي و ائتلاف عقيدتي است. روابط آنها با حنفيان بر اساس ائتلاف سياسي ـ پيش از هضم حنفيان در عباسيان - و رقابت عقيدتي بود. زيرازيديان معتقد به امامت امامان فاطمي بودند. نسبت به عباسيان، هم درابعاد اعتقادي و هم سياسي در رقابت به سر مي بردند.
3. حسنيان
3-1. پارادايم:
حسنيان سياسي است. چرا كه آنها درصدد كسب قدرت سياسي و حكومت بودند. از سوي ديگر فاقد جنبه هاي روشن نظري واعتقادي خاص خود به شمار مي آيند.
3-2. انديشه سياسي:
پس از واقعه عاشورا دو تن از فرزندان امام مجتبي (ع)؛ يعني زيد بن حسن و حسن بن حسن (حسن مثني)، پيش از سايرين نامبردار گشتند. زيد بنابر بيشتر اقوال در كربلا حضور نداشته است، اگر چه ابوالفرج اصفهاني او را در زمره امرا محسوب كرده است.(22) در منابع تاريخي ادعاي امامت از وي ثبت نگرديده است.اوپس از عاشورا با عبدالله بن زبير بيعت كرد و ظاهرا پس از آن بامروانيان نيز بيعت كرده است. اما حسن مثني نيرويي فعال و پر تحرك در ميان حسنيان و بني هاشم بوده است.(23) وي در عاشورا حضورداشت (24)؛ اسير شد، اما نجات يافت. او پس از قيام عاشورا مورد توجه مردم بوده است ؛ به طوري كه او را دعوت به قيام و رهبري مي نمودند.بلاذري در گفتاري موقعيت برجسته او را نقل مي كند. وي مي نويسد:حسن زماني نزد عبدالملك بود و عبدالملك ازعلت پيري زودرس وسپيدي موهاي او پرسيد. يحيي بن حكم كه آنجا بود گفت: آرزوهاي مردم عراق كه هر ساله او را براي خلافت دعوت مي كنند، وي را به چنين روزي انداخته است.(25) از حسن مثني چيزي كه دلالت بر ادعاي امامت كند، ذكر نشده است (26) و روابطش با امويان در مجموع حسنه بوده است، اما برخي فرق نويسان به گروهي به نام حسنيه اشاره نموده اندكه بر اين باور بودند كه پس از امام مجتبي بنا بر وصيت آن حضرت امامت به حسن مثني رسيده است و وي را ضامن آل محمدمي ناميده اند.(27) پس از وي بزرگترين پسرش عبدالله محض درصددبهره گيري از اين زمينه ها برآمد و كوشيد تا به واسطه آن و با ارايه تطبيق هاي تاريخي چون حديث پيامبر(ص)، درباره مهدي و تطبيق آن با پسرش نفس زكيه خلافت را فراچنگ آورد. از اين رو نفس زكيه راهمان مهدي موعود از آل فاطمه معرفي مي كرد. نشانه اي كه دلالت براعتقاد حسنيان به نص جلي يا خفي باشد وجود ندارد، بلكه آنها بيشتر به اقدام علي (ع) نسبت به خلافت به جهت قرابت او با پيامبر وفضيلت هايش اصرار داشتند و همين را منشا مشروعيت مي دانستند.(28)
3-3. مبارزه با رژيم / در رژيم:
حسنيان نيز مبارزه با رژيم را پي گرفتند.آنان نيز همچون زيديان بر الغاي خلافت اموي، عدم مشروعيت ذاتي،فساد گسترده و جباريت و ستمگري آنان تاكيد داشتند و خود در راس خلافت قرار گرفتند و تصرف مناصب سياسي را با توجه به شايستگي شخصيتي، چون محمد نفس زكيه دنبال مي نمودند.
3-4. مبارزه باز/ پوشيده:
حركت حسنيان تا اواخر كار، يك حركت پوشيده زيرزميني با مختصات خاص آن زمان بوده است. تجمع مخفيانه ابواء و تلاش براي بيعت گرفتن براي نفس زكيه (28) و نيزارتباطات مخفي و فرستادن برخي دعوتگران به نقاط مختلف، ازنشانه هاي اين ادعاست. حسنيان در آغاز، حالت تقيه داشتند و در دربارامويان نيز حاضر مي شدند، اما به تدريج بر دامنه فعاليت هاي مخفيانه وبيعت طلبانه خود افزودند و براي كسب خلافت خيز برداشتند، اما به دلايلي نتوانستند بدان نايل آيند. از جمله آن دلايل:
1.ساده انگاري وضعف در بر آورد و سازماندهي نزديكان و اطرافيان و هواداران، به طوري كه نتوانستند برآورد صحيحي از نيروهاي طرفدار خود كه از گروه ها وانگيزه هاي متفاوت تشكيل يافته بودند، به دست آوردند و نيروهاي ذي نفوذ متمايل به خود همچون ابوسلمه خلال را به درستي جذب و هدايت كنند.
2. ضعف در تحليل روحيات مردم و عدم تماس كامل با افكار عمومي كل جهان اسلام ؛ زيرا بدين گمان بودند كه حقانيت آنها براي مردم واضح است و نيز به نحو غير قابل قبولي از پرداختن و تمركز بر نواحي ايران چون خراسان غفلت نمودند و ميدان را به عباسيان واگذاردند - درحالي كه در ـ توصيه هاي ابراهيم امام عباسي، توجه به روحيات عرب وعجم و حتي نيروهاي عمل كننده ديده مي شود.(30)
3. عدم توجه همه جانبه به نيروهاي رقيب به طوري كه عباسيان را دراردوگاه خود مي پذيرند و به بيعت آنان دلخوش مي كنند و تحركاتشان رازير نظر نمي گيرند.
4. ضعف در تدارك روش هاي هدفمند و تشكيلات منسجم و مناسب تبليغي و سياسي در حالي كه عباسيان تشكيلات تبليغي جدي تدارك ديده بودند(31) و براي زمان هاي مختلف توصيه هاي مختلف داشتند.(32)
5. عدم سرعت عمل و رفتار بهنگام كه نتيجه موارد پيش گفته است وبديهي است كه در صورت فقدان، عمل از روي انفعال خواهد بود. بدين جهت كه عباسيان ضربه نخست را وارد كردند و خلافت را ربودند.
3-5. اصلاح / انقلاب:
حركت حسنيان در مجموع يك حركت انقلابي به شمار مي آيد. البته آنان تا هنگام روي كار آمدن عباسيان به صورت زيرزميني و مخفي فعاليت مي كردند و تظاهرات انقلابي چنداني نداشتند؛ زيرا كه عباسيان به سرعت توانستند اوضاع را به نفع خود تغييردهند. حسنيان محمد نفس زكيه را به عنوان جانشين مناسب براي حكومت امويان در نظر داشتند و با معرفي كردن وي به عنوان مهدي موعود(33) براي خلافت وي تلاش مي كردند. تلاشي كه تا حد زيادي باموفقيت همراه بود و توانسته بود زمينه مساعدي را فراهم آورد تا جايي كه حتي عباسياني چون ابراهيم امام و سفاح و منصور، نيز خود را ناچار به همراهي با آن مي ديدند. جنبش حسنيان در آن زمان توانسته بود گستره وسيعي را در بر گيرد؛ به گونه اي كه زيديان، غلات و افراطيون، موالي ومردمان تحت ستم و حتي فقهاي كوفه نيز از آنان حمايت مي كردند؛ اماپس از چيرگي عباسيان بر اوضاع، محمد و ابراهيم فرزندان عبدالله محض اختفا مي گزينند و مردم را به سوي خويش و عليه بني العباس فرامي خوانند و در عهد منصور ظهور مي كنند. محمد در رمضان 145ق درمدينه و ابراهيم در سال 146ق در بصره قيام مي كنند.(34) اما اين جنبش شيعي حسني كه شكلي ائتلافي و مختلط داشت و دسته هاي مختلفي از مردم با عقايد متفاوت را در بر مي گرفت به شدت سركوب شدو ديگر حسنيان تحت تعقيب و شكنجه قرار گرفتند.
3-6. ارتباط با ديگر رهيافت ها: حسنيان با اماميه رقابت سياسي وائتلاف عقيدتي دارد. در جريان گردهمايي هاشميان در ابواء كه به ابتكار عبدالله محض و براي بيعت با نفس زكيه شكل گرفته بود، بنا به نقل تاريخ نگاران عبدالله از دعوت امام صادق (ع) اكراه داشته است و آن گاه كه برخورد واقع گرايانه امام صادق (ع) را مي بيند آن حضرت را به حسادت متهم مي كند.(35) روابط حسنيان با زيديان بر اساس اتحاد سياسي وائتلاف عقيدتي است. حنفيان تا پيش از هم آميزي آنان با عباسيان درائتلاف سياسي و رقابت عقيدتي به سر مي بردند. با عباسيان نيز در هردو بعد عقيدتي و سياسي روابط رقابت آميز داشتند.
ادامه دارد...
پي نوشت ها:
-1 چيستي علم، آلن اف، چالرز؛ ترجمه سعيد زيبا كلام، تهران، سمت،چ 1، 1378، ص 1.108
-2 جامعه شناسي سياسي، موريس دو ورژه، برگردان، ابوالفضل قاضي، تهران، دانشگاه تهران، ص 336 ج 2.339
3. جامعه شناسي سياسي، موريس دوورژه، ترجمه ابوالفضل قاضي،تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1367، ص 336.
4. جمهره انساب العرب، ابن حزم اندلسي، تحقيق: عبد السلام محمدهارون، قاهره ـ مصر، دارالمعارف، ج 5 ص 14؛ جمهره النسب، محمدبن سائب كلبي، تحقيق: محمود فردوس العظم، دمشق، سوريه،داراليقظه العربيه، ج 1، ص 13.
-5 تذكره الخواص، سبط ابن جوزي، قم، شريف رضي، 1418 ق، ص 291.
-6 الارشاد، شيخ مفيد، برگردان، محمدباقر ساعدي خراساني، تهران،اسلاميه، چ 3، 1376، ص 493 ـ 494.
-20 مروج الذهب، ابوالحسن مسعودي، برگردان: ابوالقاسم پاينده،تهران، علمي و فرهنگي، چ 3، 1367، ج 2، ص 258.
-21 مناقب ابن شهر آشوب، چ 4، ص 237.
-22 تاريخ و عقايد اسماعيليه، فرهاد دفتري، برگردان، فريدون بدره اي، تهران، فرزان، چ 1، 1375، ص 101؛ تشيع در مسير تاريخ،جعفري، برگردان، سيد محمد تقي آيت اللهي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چ 7، 1373، ص 339.
-23 دلايلي كه اين صاحب نظر براي تاييد نظر خودبري شماردعبارتند از: اين كه نگرش مردم به رهبري اهل بيت در آن زمان بيشترفاطمي بوده است و مردم حتي حسن و حسين (ع) را به ندرت به عنوان پسر علي (ع) و بيشتر به عنوان پسران فاطمه تجليل مي كردند.
-24 نام محمدبن حنفيه در ابتداي كار توابين هرگز در ميان نبود.
-25 ترجمه فرق للشيعه، نوبختي، ص 90.
-26 همان، ص 89، الملل و النحل، ص 139.
-27 الملل و النحل، ص 155.
-28 طبقات المعتزله، ابن مرتضي، ص 33.
-29 المغني، قاضي عبدالجبار، ج 20، ق 2، ص 119.
-30 تاريخ كامل، ابن اثير، برگردان، محمد حسين روحاني، تهران،اساطير،؟، 1370، ج 7، ص 3123.
-31 كتاب الفتوح، ابن اعثم كوفي، بيروت، ج 8، ص 119-120.
-32 لغت نامه دهخدا به نقل از معجم البلدان مي نويسد: از شهرهاي بلخ خراسان است و ميان مرو رود و بلخ و تبع است. لغت نامه دهخدا،تهران، دانشگاه تهران، افت، 1338، ج 14، ص 151.
-33 مقاتل الطالبين، ابي الفرج اصفهاني، قم، شريف رضي، 1414،ص 151.
-34 همان، ص 159.
-35 مقاتل الطالبين، ص 119.
-36 الارشاد، شيخ مفيد، ص 119.
-37 بحارالانوار، مجلسي، ج 44، ص 167.
-39 انساب الاشراف، بلاذري، بيروت، دارالفكر، 1417 ق، ج 3، ص 305 به الارشاد، مفيد، ج 2، ص 24.
-39 انساب الاشراف، ج 3، ص 305؛ ارشاد مفيد، ج 2، ص 24.
-40 تحضه اثناعشريه محدث دهلوي، لاهور، چ 4، 1403 ق، ص 15.
-41 تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 374 و 379.
-42 مروج الذهب، ج 2، ص 259.
-43 الامامه و السياسه، ابن قتيبه دينوري، تحقيق: علي شيري، قم،شريف رضي، چ 1، 1413 ق، ج 1-2، ص 156.
-44 تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 341؛ الامامه والسياسه، ج 2-1، ص 156.
-45 العبر، تاريخ ابن خلدون، برگردان، عبدالمحمدآيتي، تهران،پژوهشگاه علوم انساني، چ 2، 1376، ج 2، ص 166.
-46 تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 349.
-47 مروج الذهب، ج 2، ص 302-303.
-48 مروج الذهب، ج 2، ص 251؛ تاريخ خلفا، رسول جعفريان، قم،الهادي، چ 1، 1377، ص 298، به نقل از تاريخ طبري، ج 7، ص 302،اعلام العربي، ص 384، كشف الغمه، ج 2، ص 172-173.