باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 337 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بحران مشروعیت در پیدایش نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


نوشتار حاضر، در صدد بررسی دو مقطع تاریخی یعنی دوره قاجار تا نهضت مشروطیت و دوره پهلوی تا انقلاب اسلامی از منظر چگونگی پیدایش مشروعیت‏سیاسی در این دوره‏ها و نحوه زوال این مشروعیت در دو انقلاب است. سؤال اساسی این مقاله آن است كه چه نسبتی میان ظهور بحران مشروعیت از یك سو و فروپاشی نظام سیاسی حاكم در دو مقطع نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی از سوی دیگر وجود دارد؟ این پرسش خود به پرسش‏های دیگری باز گشت می‏كند: مشروعیت‏سیاسی در دوره قاجار و پهلوی از چه منابعی تغذیه می‏كرد؟ تزلزل و فروپاشی مشروعیت‏سیاسی در نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی در سایه رخداد كدام زمینه‏ها و عوامل صورت گرفت؟ ظهور نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی، همراه با طرح كدام عناصر مشروعیت‏ساز جایگزین، تكوین یافت؟ در این راستا این فرضیه مطرح می‏شود كه «ظهور نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی، نتیجه فروپاشی عناصر مشروعیت‏بخش نظام سیاسی حاكم و تكوین عناصر جایگزین مشروعیت‏بخش بوده است‏».

 
   ● نويسنده: عباس - زارع

منبع: سایت - مركز اسناد انقلاب اسلامی - به نقل از نشریه علوم سیاسی

 
 

نوشتار حاضر، در صدد بررسی دو مقطع تاریخی یعنی دوره قاجار تا نهضت مشروطیت و دوره پهلوی تا انقلاب اسلامی از منظر چگونگی پیدایش مشروعیت‏سیاسی در این دوره‏ها و نحوه زوال این مشروعیت در دو انقلاب است. در واقع، بدون انكار تاثیر عوامل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در بروز و ظهور دو پدیده مهم نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی، تحقیق حاضر، بر آن است تا روشن كند كه همان گونه كه حاكمیت‏سیاسی در دوره‏های مزبور با فایق آمدن برپاره‏ای مشكلات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در صدد ایجاد مشروعیت‏سیاسی و اعمال اقتدار مطلوب خود بوده است، بروز چالش‏های بی‏پاسخ در عرصه‏های یاد شده و عدم توان حاكمیت‏ها در اداره و كنترل مسائل ناشی از آنها نیز از سوی دیگر، حاكمیت‏سیاسی را با مشكلی جدی در حفظ مشروعیت‏خود رو به رو ساخته و نظام سیاسی را دچار بحران مشروعیت كرد. در این جا، دولت و نظام سیاسی حاكم بر جامعه، به عنوان اصلی‏ترین عامل مسلط و صاحب نقش در جامعه تلقی شده است.از سوی دیگر، چالش‏های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به دلیل قاهریت دولت در ایران معاصر، همواره در مراحل حاد و بحرانی خود، به چالش سیاسی انجامیده و حكومت را با بحران‏های سیاسی مواجه ساخته است؛ از این رو می‏توان گفت شروعیت‏سیاسی دولت و به عبارت دقیق‏تر، دولت در وجه سیاسی آن، از مساله‏انگیزترین و در عین حال آسیب‏پذیرترین عناصر ساختاری در ایران معاصر بوده و در سده‏های اخیر همواره بحران در عرصه نظام سیاسی ایران وجود داشته‏است.

سؤال اساسی این مقاله آن است كه چه نسبتی میان ظهور بحران مشروعیت از یك سو و فروپاشی نظام سیاسی حاكم در دو مقطع نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی از سوی دیگر وجود دارد؟ این پرسش خود به پرسش‏های دیگری باز گشت می‏كند: مشروعیت‏سیاسی در دوره قاجار و پهلوی از چه منابعی تغذیه می‏كرد؟ تزلزل و فروپاشی مشروعیت‏سیاسی در نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی در سایه رخداد كدام زمینه‏ها و عوامل صورت گرفت؟ ظهور نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی، همراه با طرح كدام عناصر مشروعیت‏ساز جایگزین، تكوین یافت؟ در این راستا این فرضیه مطرح می‏شود كه «ظهور نهضت مشروطه و انقلاب اسلامی، نتیجه فروپاشی عناصر مشروعیت‏بخش نظام سیاسی حاكم و تكوین عناصر جایگزین مشروعیت‏بخش بوده است‏».

در آغاز لازم است درباره مفهوم مشروعیت توضیحی ارائه شود. «مشروعیت‏» بر گردان است كه با واژگانی چون Legislator (میراث قانونی) و (Legal , Legislation قانون گذاری) ، legacy (قانون گذار) هم ریشه بوده و می‏توان معادل‏هایی همچون «مقبولیت‏»، «قانونیت‏» و «حقانیت‏» را برای آن به كار برد. البته از آن جایی كه مفهوم «قانون‏» در غرب از توسعی خاص برخوردار بوده و قوانین نانوشته اعم از سنت‏ها و عرف‏ها را نیز شامل می‏شود، مشروعیت ناشی از سنت‏ها و عرف‏ها نیز مستفاد از این واژه می‏باشد. (1) ضمن این كه اقتدار مشروع، اقتداری است كه از جانب كسانی كه تحت كار برد آن قرار می‏گیرند، معتبر یا موجه تلقی می‏شود؛ از این رو مشروع بودن یك نظام سیاسی، یعنی این كه آن نظام مبین اراده عمومی است و توانایی ایجاد و حفظ این اعتقاد را دارد كه نهادهای سیاسی موجود، مناسب‏ترین نهادها برای جامعه هستند. بدین سان اقتدار و مشروعیت، هر دو، ارتباطی نزدیك با مفهوم تعهد و الزام به فرمانبرداری می‏یابند و اقتدار، متضمن فرض مشروعیت می‏گردد. (2) ماتیه دوگان در توضیح معنای مشروعیت می‏گوید: مشروعیت، باور بدین امر است كه اقتدار حاكم بر هر كشور مفروض، محق است فرمان صادر كند و شهروندان موظفند به آن گردن نهند. مفهوم مشروعیت را می‏توان از طریق پیمایش، یعنی اندازه‏گیری اعتماد مردم به نهادهای موجود، ایمان به رهبران و میزان حمایت از رژیم‏ها، مورد سنجش قرار داد، چنانچه مردم باور داشته باشند كه نهادهای جامعه‏ای مفروض، مناسب و از نظر اخلاقی موجه است، آن گاه می‏توان نتیجه گرفت كه نهادهای یاد شده، مشروع است. (3) بدین سان می‏توان گفت اصولا مشروعیت‏به رابطه دو سویه میان مردم و حاكمیت‏باز می‏گردد؛ به علاوه امری ذهنی است و بنابراین در جوامع مختلف، در ابعاد و سطوح متفاوتی معنا پیدا می‏كند و نمی‏توان قالب‏های عینی مشخصی برای آن در نظر گرفت.

در عین حال، برخی نیز مشروعیت را به منطق نظام سیاسی حاكم در اعمال حاكمیت‏خود باز می‏گردانند؛ چنان كه محمد جواد لاریجانی می‏گوید:

مشروعیت، یعنی توجیه عقلانی انفاذ حاكم، یعنی این‏كه گروه حاكم چه توجیهی برای انفاذ قدرت خود دارد. این غیر از توجیه محكوم علیه در قبول حكم است، زیرا آدم می‏تواند به دلایل مختلف، از جمله ترس از جان، سیطره‏ای را بپذیرد؛ اما كسی كه مسیطر است، چه توجیهی دارد؟ ...قواره حكومت‏به اندازه برهان مشروعیت است. (4)

ولی باپذیرش چنین معنایی، اولا، بحث از مشروعیت صرفا بحث از پدیده‏ای منطقی و ذهنی از منظر حاكمان خواهد شد، در حالی كه مشروعیت اصولا پدیده روانی در سطح كلان اجتماعی است؛ ثانیا، با قبول چنین معنایی، اساسا هر رژیمی در حد مطلوب و مقبول، مشروعیت‏خواهد داشت هر چند كه به هیچ وجه مورد قبول اكثریت مردم جامعه خود نباشد، زیرا حتی رژیم‏های در تبعید نیز به نحوی، انفاذ حكم خود را توجیه عقلانی كرده و برای حاكمیت‏خود، مدعی توجیه عقلانی هستند. مستبدان تاریخ در مرحله سقوط و اضمحلال از خود می‏پرسند، چرا پیروان، حكم آنها را فرمان نمی‏برند؟ و چرا تسلیم منطق واقعی و درست نمی‏شوند؟ بدین روی، نمی‏توان مشروعیت را در وجه ذهن و ضمیر حكام مورد كاوش قرار داد و چنانچه «توجیه عقلانی حكم‏» معادل مشروعیت‏باشد، در همان جانب محكوم علیه نسبت‏به قبول حكم صحیح‏تر خواهد بود تا جانب حاكم و مسیطر.

نكته آخر این كه در بررسی زمینه‏ها و اشكال مشروعیت‏بخش نظام سیاسی در نوشتار حاضر، ضمن توجه به عناصر كاركردی نظام سیاسی، سنخ‏شناسی مشروعیت ماكس وبر - مشروعیت عقلانی، مشروعیت‏سنتی و مشروعیت كاریزماتیك - مد نظر بوده است، و در تحلیل چگونگی ظهور بحران مشروعیت، از چارچوب نظری «بروزشكاف‏های اجتماعی‏» به همراه نظریه «مدرنیزاسیون‏» بهره‏گیری شده است.

 

مشروعیت‏سیاسی در دوره قاجار و پهلوی

حكومت قاجار بر شالوده قبیله استوار بود و قبایل در این دوران به دلیل این كه بهترین نیروهای جنگی را تشكیل می‏دادند، بر اهالی شهری برتری می‏یافتند.در واقع تمام سلسله‏های مهم ایرانی از زمان آل بویه تا زمان قاجار، بر قدرت‏های قبیلگی تكیه داشتند (5) و ساختار قدرت قبیله و عشیره، نه تنها در ریشه‏های شكل‏گیری حكومت، بلكه در تكوین و استقرار بلند مدت حكومت، عنصری اصلی محسوب می‏شد؛ بدین ترتیب مشروعیت‏سنتی پدرسالاری از درون قبیله به عرصه حاكمیت‏بسط یافت و شالوده اصلی اقتدار حاكم را سامان داد. قوی‏ترین گروه منفرد در حاكمیت، «دربار» بود كه در عین حال، شخص «شاه‏» در راس آن قرار داشت. دربار از گروه‏های بزرگی از اقوام سلطنتی تشكیل می‏شد كه در میان آنها، ملكه مادر، همسران و سوگلی شاه با نفوذ فراوان حضور داشتند، و همین افراد معمولا فرمانروایان ایالات را از میان اعضای خاندان قاجار برمی‏گزیدند و در قالب سیستم خراج سالیانه، پست‏ها را در خانواده قاجار دست‏به دست می‏كردند كه البته داشتن زمین در كسب چنین منزلتی بسیار مؤثر بود. این امر گواه پیوند میان دو عنصر ثروت و قدرت، یعنی زمین داران با رهبران قبایل و وابستگان خاندان قاجار اعم از صاحب منصبان و علما در این دوره است. (6)

در عین حال، در ضمن چنین شالوده‏ای از نظام سنتی، نوعی فعالیت دیوان سالاری وجود داشت؛ لكن كاركرد آن نه تقویت وجه عقلانی مشروعیت و اقتدار حاكم، بلكه جمع آوری مالیات‏ها و تامین بنیه مالی درباری‏های ایالتی و مركزی، به ویژه شخص شاه بود؛ (7) چنان كه شاهزادگان جوان مایل بودند تا از منابع ایالتی برای سركشی و طغیان استفاده كنند. (8)

برخی از علما نیز در این دوره، كاركرد تقویت و باز تولید مشروعیت‏سنتی نظام سیاسی را ارائه می‏كردند.گر چه برخلاف صفویه، قاجاریه نمی‏توانست‏خود را از نوادگان ائمه بشمارد و یا مدعی تبار و شرافتی خاص به لحاظ مذهبی گردد، ولی بر مبنای سنت رایج‏سلطنتی، خود را ظل الله می‏دانست؛ از این رو با نصب امامان جمعه ولایات و نیز بخشی از قضات، سعی در جلب مشاركت علما و همگون سازی آنها در جهت مشروعیت‏حكومت می‏كرد، به بیان خانم لمبتون: «فتحعلی شاه برای جلب مساعدت علما زحمت زیادی كشید، ولی حاكمان بعدی در صدد محدود كردن قدرت آنان بر آمدند. محمد شاه با این‏كه به طبقات روحانی جیره و مستمری می‏پرداخت، اما سعی می‏كرد كه آنان را بیشتر تحت كنترل در آورد...علما وظایف مذهبی معینی برای حكومت انجام می‏دادند و بخش عمده‏ای از آنان كه تا حدی با حكومت مصالحه كرده بودند، مقرری و مواجب دریافت می‏كردند» . (9)

عنصر دیگری كه در تقویت و تحكیم مبانی مشروعیت قاجار مؤثر بود، وجه كاركردی و كارآمدی نظام سیاسی در تامین امنیت و نظم بود. نظم و امنیت در كشور پهناوری مانند ایران با فقدان راه‏های مواصلاتی و با وجود فرمانداران محلی كه پست‏ها را به مزایده برده بودند، معنای ویژه‏ای می‏یافت؛ ضمن این كه نیروهای نظامی محلی قبایل، پشتوانه چنین نظمی شمرده می‏شدند.در عین حال، دولت مركزی در راستای كنترل نظم و امنیت ایالات به وسایلی غیر مستقیم تمسك می‏جست كه «عبارت بودند از: تقسیم نیروهای مخالف دولت، تشویق منازعات گروهی، اعطای رشوه و...، و بالاخره گروگان نگه داشتن سران قبایل و خانواده‏های سرشناس در تهران. (10)

با همه این احوال، نباید از تاثیر گذاری و دخالت نمایندگان دولت‏های خارجی و كمپانی‏های اقتصادی بیگانه در تصمیمات و سمت‏گیری نظام سیاسی ایران غفلت كرد؛ چه آن كه رقابت انگلیس و روسیه و تضعیف استقلال سیاسی حاكمیت داخلی، امكان تحلیل مبانی مشروعیت نظام سیاسی بر پایه‏های صرفا داخلی را منتفی ساخته و سهم مؤثر عنصر خارجی را در ساخت اقتدار و در نتیجه بنیان مشروعیت‏حاكمیت داخلی قابل تحلیل می‏شمارد؛ همچنان كه خانم لمبتون می‏گوید:

ناصر الدین شاه احتمالا نسبت‏به ضعف ایران، از اجدادش درك روشن‏تری داشت.وی با دریافتن این مطلب كه از مداخله بیگانه نمی‏توان جلوگیری كرد، سیاست تشویق و تقویت قدرت‏های بیگانه برای سرمایه گذاری در ایران را پیشه كرد. (11)

خانم نیكی كدی نیز می‏گوید:

تكیه ایران بر نیروهای اقتصادی غرب، ضعف سیاسی و نظامی، كوشش دولت در جلب نظر و موافقت غربی‏ها و حفاظت قاجاریه توسط دولت‏های انگلیس و روس در مقابل قیام‏های مردم، ایران را تبدیل به كشوری نمود كه استقلال بسیار محدودی داشت. (12)

در عین حال، همه عناصر نام برده را می‏توان در ذیل همان مشروعیت پدرسالاری تفسیر كرد و این وجه از مشروعیت را وجه غالب نظام سیاسی دوره قاجار برشمرد.

دوره پهلوی، برخلاف دوره قاجار، با خروج از مشروعیت‏سنتی پدر سالاری همراه بود و شكل‏گیری عناصر نوین مشروعیت را نوید می‏داد.در عین حال شاید بتوان گفت كه هیچ شالوده منسجمی از عناصر مشروعیت در این دوره تحقق خارجی نیافت و حاكمیت در تحقق بخشیدن بدین مقوله همواره سردرگم باقی ماند. پهلوی اول، در وضعیتی به قدرت رسید كه ناامنی گسترده، مشكلات اقتصادی دوران پس از جنگ جهانی اول و از هم گسستگی‏های اجتماعی، مردم را در زیر فشارهای مضاعف ناتوان ساخته بود؛ از این رو با اعمال زور و دیكتاتوری، دست‏كم امنیت و نظم را به جامعه باز گردانید. اعمال زور و شیوه‏های قهرآمیز اگر چه در بلند مدت خود مشروعیت زدا است، لكن در كوتاه مدت به ویژه پس از دوره‏ای از ناامنی‏ها و هرج و مرج‏های اجتماعی، عامل مثبت و مشروعیت زا تلقی می‏شود؛ ضمن آن كه در دوره رضاخان در فاصله سال‏های 1304 تا 1320، به طور نسبی یك برنامه نوسازی و اصلاحات از بالا به مرحله اجرا در آمد كه احداث خط آهن، بهبود سیستم حمل و نقل جاده‏ای، ایجاد كارخانه‏های برق و تقویت‏بخش صنعت، وضع قانون جدید خدمت‏سربازی و پایه ریزی ارتش مدرن، رشد دیوان سالاری اداری، توجه به نهادهای تمدنی جدید نظ‏یر تاسیس دانشگاه تهران از جمله آنها بود. بدین سان به كارگیری زور و اعمال قوه قهریه همراه با تامین نظم و امنیت و اجرای برنامه نوسازی (كه به وجوه كار آمدی نظام سیاسی باز می‏گشت و می‏توانست عامل مشروعیت‏یابی رژیم در دوره بقا و استقرار گردد) عناصر اصلی شكل‏گیری مشروعیت نخستین و مشروعیت‏بدوی در نظام سیاسی دوره پهلوی را تحقق بخشید. در عین حال، همین عنصر زور و قوه قهریه در بلند مدت، عامل فروپاشی مشروعیت نظام سیاسی و زوال ساخت اقتدار پهلوی اول گردید؛ بدین جهت، اصولا دشوار است كه در این مقطع بتوان مشروعیت پایداری را مورد شناسایی قرار داد و تمسك شاه به پاره‏ای از باورهای سنتی مردم در برخی مواقع و تاكید او بر یكپارچگی ملی با اتكا برناسیونالیسم دولتی، مغشوش‏تر وضعیف‏تر از آن است كه بتوان آنها را مبنای شكل‏گیری مشروعیتی فراگیر و ریشه دار تلقی كرد.

دوره اقتدار پهلوی دوم نیز پس از سقوط دولت ملی دكتر مصدق در سال 1332، با رویكرد شاه جوان به عنصر زور و استبداد به مثابه نخستین عامل ایجاد اقتدار و مشروعیت آغاز شد. به گفته خانم كدی «شاه نیز از پدرش رضاشاه تقلید نمود و بخش اصلی قانون اساسی سال‏های 1285 تا 1286 را كه مقرر می‏داشت‏حكومت از هیات دولتی تشكیل می‏شود كه در مقابل مجلس كه به وسیله آرای آزاد ملت انتخاب گردیده، مسؤول بوده و قدرت شاه نیز به چند مورد معدود محدود می‏باشد، به فراموشی سپرد». (13) شاه در سایه كودتای زاهدی و سركوب گسترده مخالفان و تشكیل سازمان امنیتی در سال 1336، اقتدار خود را با حمایت دولت‏های خارجی به ویژه امریكا تحكیم بخشید، در عین حال او می‏دانست كه در بلند مدت، این فرآیند، گره از كار مشروعیت رژیم نمی‏گشاید و او نیازمند به كارگیری عناصری دیگر برای تحكیم مبانی مشروعیت رژیم و تفوق یابی پایدار بر گروه‏های قدرتمند و متنفذ از جمله روحانیت و مذهبی‏هاست.

یكی از این عناصر، باز گشت رژیم به نوعی مشروعیت و اقتدار سنتی بود. این نوع مشروعیت‏خود وجهی دو گانه یافت كه از سویی، در تمسك شاه به پاره‏ای عقاید مذهبی و باورهای سنتی دینی مردم (همانند این ادعا كه شاه تحت عنایت و حمایت امام هشتم شیعیان قرار دارد) جلوه گر شد و از سویی دیگر، در توجه او به دوران قبل از اسلام و افتخارات باستانی ملی و شكوه و عظمت پادشاهی هخامنشی و ساسانی تجلی یافت.تبلیغ چگونگی جان به در بردن از سوء قصدی كه در دهه 30 به جان او شده بود، از قسم نخست، و برپایی جشن‏های تخیلی و پرهزینه 2500 ساله در دهه پنجاه از مقوله اخیر بود.شاید این باز گشت دوگانه به مشروعیت‏سنتی، متعارض می‏نمود؛ ولی گویا رژیم مایل بود از هر دو زمینه در جهت تحكیم مبانی مشروعیت‏خویش بهره گیرد.گاهی استفاده بی‏مهابا از چنین منابعی تا حدی پیش می‏رفت كه گویا شاه مایل است چهره‏ای اسطوره‏ای از یك رهبر فرهمند را برای خود ترسیم كرده و خود را مفتخر به حمایت مستقیم الهی و سایه خدا بر زمین تلقی كند.

عنصر دیگر، توجه شاه به تقویت وجه قانونی - عقلانی مشروعیت رژیم بود.این توجه از سویی در تقویت دیوان سالاری دولتی ظاهر گشت و از سویی دیگر در تشكیل احزاب سیاسی مانند حزب ملیون، حزب مردم، حزب ایران نوین و سرانجام حزب رستاخیز، ولی مآلا آنچه از سوی شخص شاه مورد تاكید و تعقیب قرار گرفت، متمركز ساختن قدرت تحت اختیار حكومت در تهران بود، و این البته با راه اندازی نمایشی نمادین در جهت تبلیغ جنبه‏های دموكراتیك حكومت و تظاهر به وجود اقتدار و مشروعیتی قانونی عقلانی، سازگار می‏نمود.در واقع وجه قانونی - عقلانی مشروعیت رژیم، هیچ گاه بنیان استواری نیافت و همواره در سطح اشكال نمادین این نوع مشروعیت و تظاهر به وجود مشروعیتی قانونی - عقلانی باقی ماند.

در عین حال، گرایش به مظاهر جدید فرهنگ غرب و علاقه به اصلاحات و نوسازی جامعه در بعد فرهنگی - علاوه بر بعد اقتصادی - با گرته برداری از مدل‏های غربی، شاه را در تعارض ویرانگر با گرایش‏های پیشین خود قرار می‏داد.آیا او می‏خواست رهبری بر طبق سنت‏ها و آیین دیر پای تاریخی تلقی شود یا رهبری كه با انگیزه‏های اصلاح‏طلبی و سنت‏شكنی در صدد است ملتش رابه «دروازه‏های تمدن‏» رهنمون شود و عاجل‏ترین مظاهر غرب را در كشور به منصه ظهور رساند؟ مجموعه گرایش‏ها و تمایلات متعارض یاد شده، حاكمیت را در اتخاذ مسیری واحد در جهت كسب مشروعیتی پایدار سر در گم ساخت؛ در نتیجه رژیم سعی كرد از امتیاز همه انواع مشروعیت‏سیاسی بهره گیرد و این امر اگر قابل تحقق بود، مشروعیتی تركیبی و «منشوری‏» را برای رژیم به ارمغان می‏آورد. رژیم دیگر به مشروعیت و اقتدار پدرسالارانه‏ای كه در دوره قاجار جریان داشت و در پهلوی اول بقایای آن دیده می‏شود، دل خوش نداشت و مشروعیت‏سیاسی را در بنیادهایی دیگر و عناصر متنوع جست و جو می‏كرد.بدین ترتیب، اگر بتوان مشروعیت اولیه و نسبی در دوره پهلوی نخست را ناشی از استخدام عنصر زور و اجبار همراه با كار آمدی نظام در تامین نظم و امنیت و اجرای برنامه نوسازی تفسیر كرد، مشروعیت مورد توجه نظام سیاسی در سه دهه اخیر پهلوی دوم را باید در منشوری از عناصر و مفاهیم متفاوت و گاه متعارض صورت بندی كرد كه شاه سعی داشت‏با استفاده از عامل اجبار و استبداد سلطنتی به تلفیق و تحكیم آنها همت گمارد و شاید در یك جمله بتوان گفت كه رژیم سیاسی در دوره پهلوی دوم تا آخرین روزها، میان عدم مشروعیت و وجود مشروعیت چندگانه و متعارض همچنان سرگردان و متحیر باقی ماند.

 

تزلزل مشروعیت‏سیاسی در دوره قاجار

حكومت قاجار كه خود برپایه نزاع و جنگ با قبایل رقیب و حاكمان وقت‏شكل گرفته و اقتدار خود را تثبیت كرده بود، در سال‏های آغازین خود، گرفتار تجزیه‏طلبی در مناطق شمال ایران و هجوم روسیه به آن مناطق گردید.جنگ‏های سختی كه در فاصله سال‏های 1804 تا 1828 میلادی در این مناطق در گرفت، علاوه بر هزینه‏های سنگین نظامی و مشكلات فراوان اقتصادی كه برای دولت‏به بار آورد، ضعف جدی در برابر ارتش مدرن دشمن و وجود فاصله‏ای عمیق با كشورهای غربی را نیز نمایان ساخت.در این مرحله، نظام سیاسی حاكم خود را با دو گونه چالش مواجه دید:

چالش نخست، مساله‏ای درون زا بود و به خرابی‏های داخلی و تبعات ناشی از جنگ بر می‏گشت.عواید دولت، كفاف هزینه‏های به وجود آمده را نمی‏داد.در واقع اقتصاد روستایی ایران با دو مشخصه صحرانشینی و لم یزرع بودن - كه تنها خوراك پنج تا ده میلیون نفر را پاسخ گو بود - نمی‏توانست پشتوانه‏های مالی هزینه‏های مزبور را فراهم كند؛ در نتیجه مطابق معمول، امتیاز زمین‏ها و یا دارایی‏های دیگر به عنوان معافیت از مالیات به صورت تیول واگذار می‏گردید كه این خود، فشار هزینه‏ها را بر سطح باقی مانده اراضی بیشتر می‏ساخت.از سوی دیگر، به دنبال همین دست رخنه‏ها و ضعف‏ها در بنیان‏های داخلی، نفوذ خارجی‏ها به ویژه انگلستان در سطوح اقتصادی و اجتماعی افزایش یافت و محصولات غربی به عنوان رقبای جدی كالای ایرانی به مملكت‏سرازیرشد، چنان كه اولین عریضه‏های بازاری‏ها علیه محصولات غربی به شاه و اولین حركت‏ها و قیام‏های مهم مذهبی در دوره محمد شاه پدیدار گردید.از مسائل مهم این دوره كه خود عامل وخیم‏تر شدن اوضاع اقتصادی ایران بود، «موازنه منفی تجاری رو به رشد، خراب‏تر شدن شرایط تجارت و سقوط وحشتناك ارزش نقره (جنس پول رایج ایران) در بازارهای جهانی بود. (14) در این دوره، فواصل در آمدهای طبقاتی رو به افزایش گذاشت و جامعه به سمت طبقاتی شدن پیش رفت، به چند كشور معدود غربی، وابستگی خطرناكی ایجاد شد و دولت نیز قدم‏های مؤثری در جهت تقویت اقتصادی ایران در مقابل اقتصاد غرب بر نمی‏داشت. (15) در واقع قاجاریه فاقد اراده و توان لازم جهت پیشبرد تمركز قدرت در دست دولت مركزی، انجام اصلاحات مالی و رفع خرابی‏ها بود.اقتصاد سنتی ایران در عرصه منسوجات و دیگر حرفه‏ها كه زمانی مایه مباهات ایرانیان بود، بیش از پیش رو به افول گذاشت و یا در رقابت‏با كالای غربی نابود شد.از سویی، واگذاری پست‏ها و فرمانداری های ایالتی و از جمله مدیر كلی گمركات به صورت مزایده در حراج سالیانه، موجب می‏شد كه خرید هر پست، فشارهای مالی مضاعفی را برای تامین هزینه‏های وارده در خرید پست قبلی و هزینه لازم جهت‏خرید پست‏بعدی، بر گرده مردم منطقه تحمیل كند.بر همین سیاق، در سطوح نظامی، افسران و فرماندهان، حقوق و مواجب سربازان تحت فرمان خود را به خود اختصاص می‏داند.

در اوایل سال‏های دهه 1850 میلادی نیز مرحله جدیدی از روابط ایران با قدرت‏های غربی یعنی واگذاری پاره‏ای امتیازات اقتصادی آغاز گردید كه منشا بروز قیام‏ها و تنش هایی شد.در ادامه این روند در سال‏های دهه 1880 میلادی تب این امتیازات به شدت بالا گرفت:

این سری امتیازات كه تنها مبلغ ناچیزی را به خزانه دولت‏سرازیر می‏كرد، اگر چه رشوه به شاه و مقامات بالای دولتی برای كسب آنها بسیار چشمگیر بود، اما هر چه بیشتر ایران را به كام كنترل و نظارت دولت‏های روس و انگلیس فرو می‏برد. (16)

ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه با اتخاذ تدابیر مختلف و به منظور فراهم كردن سرمایه، به اعطای انحصارات و امتیازات به بنگاه‏های خارجی پرداختند. مظفرالدین شاه همچنین در صدد اخذ قروض خارجی برای پرداخت ولخرجی‏های دربار، هزینه‏های سفر، مقرری شاهزادگان قاجار و افراد دیگر و هزینه‏های عمومی برآمد.هر دو سیاست مایه نارضایتی وسیعی شد. (17)

بدین ترتیب، با نزدیك شدن به اواخر قرن نوزدهم، انگلیسی‏ها و روس‏ها، به چنان منافع اقتصادی و سیاسی عظیمی در ایران دست‏یافتند كه در برخی موارد، حقیقتا صورت استعمار به خود گرفت.این روند در عین این كه حاكمان را به وابستگی بیشتر به قدرت‏های خارجی و ایجاد پیوندی مستحكم‏تر با آنان معطوف كرد - كه نتیجه آن، تضعیف استقلال سیاسی و تاثیر گذاری بیشتر دولت‏های خارجی بر سرنوشت مملكت‏بود - ارتباط میان دولت و جامعه و جایگاه حكام در میان مردم را سست‏تر ساخت و روز به روز حاكمیت را در چشم مردم وابسته‏تر و منفورتر گردانید. بدین سان، چالش نخست، مجموعه بحران‏های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را نشان می‏داد كه مآلا به بحران سیاسی ختم شد و مشروعیت دولت‏حاكم را از بن متزلزل نمود.

چالش دوم، مساله‏ای برون‏زا بود كه از مسائل و رخدادهای ناشی از تحولات جهانی متاثر بود كه به احساس ضعف عمیق ایرانیان در برابر قدرت قاهر نیروهای مدرن غرب منجر شده بود.حكام وقت ایران به رغم پاره‏ای كوشش‏های عباس میرزا و برخی دیگر از اصلاح طلبان، كه آن نیز با مخالفت مراكز متعدد قدرت داخلی رو به رو گشت، چندان تمایلی به ابتكار عمل و خلاقیت در امر نوسازی و حركت‏به سمت پركردن فاصله پدید آمده با كشورهای غربی را نداشتند.همین ضعف و كاهلی از سویی، نظام سیاسی را در چشم رعایا، در مقایسه‏ای تحقیرآمیز با حكومت‏های قدرتمند خارجی قرار می‏داد و از سویی دیگر، منشا الگو برداری‏های سطحی و نیز پاره‏ای شیفتگی‏ها و خود باختگی‏ها در برابر تمدن جدید و نوظهور می‏گشت.اقداماتی را نیز كه برخی صدر اعظم‏ها نظیر امیر كبیر در جهت تقویت انسجام داخلی و تمركز مملكت انجام دادند و می‏توانست زمینه ساز تحولات مثبت‏بعدی گردد، با سقوط آنها و ظهور نیروهایی كه سعی در محدود كردنشان شده بود (یعنی قبایل گوناگون و رهبرانشان، ملاكین از تبارهای مختلف و درباری‏ها) به سرانجام نرسید؛ در نتیجه با تداوم این روند، غرب برای ما به مثابه یك مساله اساسی باقی ماند؛ چنان كه خانم لمبتون می‏گوید:

غرب در درجه اول، به عنوان یك موضوع قابل رقابت نگریسته می‏شد...و در درجه دوم، تهدید معنوی، مذهبی و سیاسی نسبت‏به شیوه زندگی مسلمانان به شمار می‏رفت. (18)

بدیهی است نمی‏توان چالش تمایل ایران به غرب جدید را در تاثیراتی از این دست محدود كرد.تحقیر نظام حاكم داخلی در مقایسه با رقیب نوظهور خارجی، و اقدام به كپی برداری از الگوهای غربی در شیوه‏های زندگی، تنها بخشی از آثار سوء برشمرده می‏باشد؛ چنان كه در لایه‏های درونی جامعه نیز سنتی‏تر شدن برخی اقشار و گروه‏ها و گرایش به روی گردانی از مظاهر جدید در ضمن تقابل با حكومت و در بازگشت‏به دوران خاطره‏انگیز سلف، دیگر آثار شكننده این وضعیت‏بود.همچنان كه خانم كدی می‏گوید:

چنین به نظر می‏رسد كه نتایج تماس‏های ایران با غرب در قرن نوزدهم، بیشتر از آن كه مثبت‏باشد، منفی بوده و خیلی از مسائل ناخوشایند سنتی به عوض این كه مرتفع گردند، تقویت‏شده باشند. (19)

این گونه گرایش‏ها نیز در جای خود واكنشی منفی در برابر نظام حاكم محسوب می‏شد و به گونه‏ای - البته متفاوت با اشكال پیشین - نظام حاكم را متهم می‏ساخت، و در عین حال، كاركردهایی منفی به مساله تماس با غرب می‏بخشید؛ چنان كه لمبتون می‏گوید:

ویژگی بارز قرن كه سلطه فزاینده ملل غیر مسلمان بر ایران بود، با تحویل قرن، بعد تازه‏ای به آشوب‏های داخلی بخشید.دشمنی با حكومت‏به شكل یك نهضت ملی‏گرا كه هم اسلام و هم ضد بیگانه بود بروز كرد. (20)

بر این اساس، چالش دوم، مجموعه بحران‏های موجود در عرصه فرهنگ را می‏نمایاند كه به بحران سیاسی منجر شده بود.

در واقع دو دسته چالش یاد شده زاینده بحران‏های چندگانه‏ای بود كه با نزدیك شدن به دهه‏های پایانی قرن نوزدهم در قالب بحران سیاسی فراگیر، نضج‏یافت.خانم كدی در یك جمع بندی، بحران‏های چندگانه یاد شده را چنین توضیح می‏دهد:

جا به جایی‏های اقتصادی و سیاسی‏ای كه در اثر تماس با غرب در ایران به وجود آمد؛ از جمله زوال اكثر صنایع دستی ایران، تبدیل بافندگان فرش به كارگرانی كه برای دستمزدی ناچیز كار می‏كردند، تنزل بهای صادرات ایران در مقابل بهای واردات از اروپا و افت وحشتناك قیمت نقره كه پول رایج ایران بود...به همراه مشكل ایجاد یك بازرگانی مستقل از اروپا و عدم ایجاد كارخانجات تحت‏حمایت دولت، موجب نارضایتی روز افزون اقتصادی مردم گردید...كنترل روز افزون سیاسی ایران توسط غرب مورد تنفر مردم بود و تعداد بسیار زیادی از تجار و كارگران ایرانی‏ای كه به هندوستان، ماورای قفقاز شوروی و تركیه مسافرت می‏كردند، می‏توانستند به چشم خود، اصلاحات به عمل آمده در آن كشورها را ملاحظه كرده و با افكار آزادی خواهانه و مبانی جدید آشنا شوند كه متضمن راه‏هایی بود كه بدان وسیله دولت‏ها و از جمله ایران می‏توانستند تغییر كرده و به روش‏هایی روی آورند كه به تقویت‏بنیه داخلی و بهبود شرایط آنها منجر شود. (21)

اگر چه شاید بتوان نابسا مانی‏ها و فروپاشی‏های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران در قرن نوزدهم را به عوامل گوناگون داخلی یا خارجی مربوط دانست؛ لكن آنچه مسلم است‏به دلیل قاهریت دولت و نظام سیاسی در سده‏های اخیر و صاحب نقش عمده بودن حكومت‏ها در برابر اقشار اجتماعی و شكل‏گیری مشروعیتی از نوع پدر سالارانه در نظام وقت، بیشتر خرابی‏ها و ناهنجاری‏ها به خرابی حكومت‏باز می‏گشت.حكومت‏های وقت نیز در برابر تنش‏ها و قیام‏های موجود، از آن‏جا كه فاقد توان لازم جهت اتخاذ راهی برای اصلاح خرابی‏ها و انجام نوسازی در جامعه بودند، و از سوی دیگر، ارتباطی با حكومت‏ها و دولت‏های غربی پیدا كرده و احیانا مستحضر به پشتیبانی آنها شده بودند، راه استبداد و برخورد خشونت‏آمیز در برابر اعتراضات مردمی را پیش روی خود می‏دیدند؛ حال آن كه گر چه حكومت قاجار و حكومت‏های پیش از آن عموما با توسل به خشونت و بهره‏گیری از زور به قدرت دست‏یافته بودند، ولی بقا و دوام یك نظام سیاسی نیازمند ایجاد مشروعیت در سایه عوامل دیگری است كه این حكومت‏ها به نحوی آشكار از استعداد بهره‏گیری از این عوامل بی‏بهره بودند.

بدین سان توالی بحران‏ها و مسائلی ذو وجوه در آخرین دهه‏های قرن نوزدهم، و عدم توانایی حاكمان وقت در ساماندهی امور، منجر به رویارویی مردم با حاكمان و بروز خشونت و استبداد آشكار از سوی آنها گردید.در نگرش مردم، در مقایسه با مظاهر و جلوه‏های پیشرفت و اصلاح گری دولت‏های رقیب و نظام‏های اجتماعی - سیاسی همسایه، جایگزینی شرایط رقت‏بار موجود با وضعیتی مطلوب كاملا ضروری و لازم می‏نمود.تامل در واكنش‏های مقابله جویانه و بحران‏های سیاسی داخلی از تنباكو تا انقلاب مشروطه چنین می‏نماید كه گویا از سویی، ناظر به خرابی‏های داخلی و استبداد حكام در مواجه با اعتراضات مردم است و از سویی دیگر، در ترسی از تسلط بیش از پیش غربی‏ها بر منافع و سرمایه‏های مملكت می‏باشد و از حیثیتی دیگر، در سودای ابراز حقارت‏ها و عقب‏ماندگی‏ها و كسب برتری‏ها و امتیازات جوامع رقیب است، در واقع، بحران‏های سیاسی حادث در اواخر قرن نوزدهم ابتدا در زمینه‏ها و عوامل غیر سیاسی و البته چندگانه آن قابل ریشه‏یابی است، ولی نقش محوری نظام سیاسی حاكم و مستولی بودن روح استبداد بر حاكمیت‏سیاسی و نبود ساز و كارهایی كه مسائل غیرسیاسی را از مقوله سیاست‏بر كنار دارد، موجب گشت تا عناصر و عوامل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به حوزه سیاست منتهی شده و بحران‏های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به بحران سیاسی تنزل یابد و در نتیجه، آنچه به صورت طغیان و انفجار در سطح جامعه بروز نمود، مهدوف به نظام سیاسی گردید و در درجه نخست، تلاشی مشروعیت نظام سیاسی را فرا روی خود یافت.

قهرا فروپاشی مشروعیت‏سیاسی نظام در این دوره، به همراه ظهور عناصر جدید مشروعیت‏بخش و قالب‏های جایگزین ممكن گردید.اصولا زمانی تمایل به گذار از وضعیت موجود به شرایط جدید در ذهن و ضمیر یك قوم تجلی می‏كند كه مقایسه‏ای میان عناصر شكل دهنده وضع موجود با عناصر سازنده وضع مطلوب رخ دهد.این مقایسه تنها در سایه توجه به شرایط جایگزین و مطلوب تحقق خواهد یافت.عناصر و شرایط جایگزین در این دوره نیز همان مسائلی بود كه اندیشه گران ایرانی از الگوهای برون‏زا دریافت می‏كردند؛ گرایش به اقتدار قانونمند و مشروعیتی قانونمدارانه، تمركز زدایی و توجه به مشروطیت، آزادی و عدالت در اشكال جدید اجتماعی - سیاسی و عناصر بر آمده از حكومت‏های دموكراتیك از جمله آنها بودند.بر این پایه، دیگر استبداد و جلوه‏های ویژه آن و اتكا به دولت‏های خارجی پذیرفته نبود.مرحوم حائری ورود عناصر جدید به اندیشه اندیشه گران ایرانی و اضمحلال مشروعیت استبداد حاكم را چنین توضیح می‏دهد:

به سبب آشنایی و توجهی كه اندیشه گران ایرانی باسیر و گسترش جنبش‏های مشروطه خواهی بورژوازی غرب داشتند، احساس كردند كه نظام حاكم آن زمان در ایران دیگر تحمل‏ناپذیر است.آنان هر انگیزه خصوصی و فردی كه داشتند، بدان باور بودند كه ایران هنگامی از امنیت، آسایش، آبروی بین المللی، اهمیت و ثبات برخوردار خواهد شد كه حكومت استبدادی آن زمان در سرزمین ایران ریشه كن شود و یك نظام مشروطه دموكراسی گونه غربی جایگزین گردد.این مردان باور داشتند كه بسیاری از ارزش‏های نو با واقع همبستگی دارد.آنان با وضع جهانی و اوضاع فاسد داخل ایران آشنایی داشتند.آنان به دست آورده بودند كه رژیم ایران به علت فساد حكومت از درون، در حال واژگونی است، و به سبب دخالت و كارهای رقابت‏آمیز و تجاوز كارانه امپریالیست‏ها از برون، به فرسودگی و زیان‏های جان‏فرسا دچار شده است. (22)

 

تزلزل مشروعیت‏سیاسی در دوره پهلوی

همان طور كه گذشت، مشروعیت‏سیاسی در دوره پهلوی گر چه با عناصری كاركردی از قبیل حفظ امنیت و نظم و انجام دادن شماری از اصلاحات گره خورده بود، ولی از آغاز با عنصر استبداد تحكیم یافت و در ادامه، اقتداری متكی بر خشونت را به نمایش گذاشت.در این باره، نخست وزیر رضا شاه، مخبر السلطنه هدایت می‏نویسد:

برای هیچ كس امنیت نبود. شاه به احدی به جز چاپلوسان و چاكران رحم نمی‏كرد و مخالفان سیاسی خود را با حربه‏های مختلف از میان بر داشت و یا به خانه نشینی و تبعید ناچار شان ساخت و حتی به دوستان رحم نكرد. تیمور تاش، نصرت الدوله، سردار اسعد، تدین و تمام سینه زن‏های پای علم جمهوری و تفسیر سلطنت‏یكی یكی پاداش خدمت‏یافتند. (23)

این نوع اعمال اقتدار، قهرا در مقاطعی خاص و بحرانی به چالش كشیده می‏شد و همان گونه كه در مرحله تاسیس رژیم و تحكیم اولیه آن مؤثر بود، اما در مقاطع دیگر بی‏اثر می‏گشت.این امر خاصیت متناقض نمای استبداد را هویدا می‏كند كه به همان میزان كه جامعه ونیروهای اجتماعی را در كام خود فرو می‏برد، صاحبان قدرت سیاسی را در واپسین لحظات ناكام می‏سازد. در واقع اگر در این دوره استبداد در ابتدا عامل انسجام ملی و تحكیم حاكمیت‏شد، در ادامه به عامل پیدایش نارضایتی‏ها و تراكم عقده‏ها بدل گشت. چنین اقتداری، خود زمینه داشت تا با بروز بحران‏هایی در داخل و یا اعمال فشار نیروهای خارجی از هم بگسلد و از درون باز شكافد؛ چنان كه در پایان دوره پهلوی اول چنین وضعیتی پدیدار شد.

در عین حال، عناصر دیگری نیز بودند كه این فرو پاشی را دامن زدند. اصلاحات اقتصادی رضاخان اگر چه جنبه‏های مثبتی داشت و گام‏های مؤثری را در راه نوسازی پشت‏سرگذاشت، لكن فقر، بیكاری و فاصله طبقاتی را نسبت‏به قبل فزون‏تر ساخت و دامنه نارضایتی مردم را تشدید كرد.سیاست‏شاه با اقشار مختلف نیز همان سركوب و اعمال خشونت‏بود:

سیاست وی نسبت‏به كارگران شهری مشابه سیاست او نسبت‏به كشاورزان بود، اعتصابات درهم شكسته شده و ایجاد اتحادیه‏های كارگری نیز غیر قانونی بود. مردم نیز به خاطر فقر كشاورزان یا بیكاری‏های مزمن به حقوق‏های كم برای همیشه قانع شده بودند. (24)

در عمل، كشاورزان مورد بی‏مهری بیشتری قرار گرفتند و ملاكان بزرگ تقویت‏شدند:

حمایت از ملاكین بزرگ و سقوط سطح زندگی روستایی، ضعیف‏ترین نقاط برنامه نوسازی رضاشاه بودند. (25)

گسترش هر چه وسیع‏تر نیروهای پلیسی و ارتشی كه امكان می‏داد هر گونه حركت كشاورزان در جهت‏بهبود وضعشان به سرعت‏سركوب شود، نیز از عواملی بود كه به پایین نگاه داشتن منزلت‏سیاسی و اقتصادی كشاورزان كمك می‏كرد. (26)

در برخورد با قومیت‏ها و قبایل نیز همین گونه رفتارها در شكلی دیگر تكرار شد:

سیاست رضا شاه نسبت‏به قبایل، ادامه كنترل نظامی آنها بدون ارائه هیچ گونه راه حل‏های اقتصادی بود.خط مشی او در مورد كردها و سایر قبایل عمده این بود كه آنها را با زور خلع سلاح نموده، رهبران آنها را دستگیر و زندانی كرده و از طریق نیروهای نظامی به كنترل قبایل بپردازد....بعضی از قبایل نظیر لرها با این سیاست تار و مار شدند. (27)

در واقع بیشتر سیاست‏های اقتصادی و اجتماعی در جهت نوسازی نیز تحت تاثیر سیاست تمركز گرایی اقتدارآمیز قرار داشت و در همه جا، قدرت به مثابه اهرم خست‏حاكمیت‏به كار رفت:

هیچ گونه اختیارات مردم سالارانه...در امر اداره دهات، شهرها، مناطق و یا استان‏های كشور وجود نداشت.كلیه مقامات دولتی در سرتاسر كشور از تهران نصب گردیده، در مقابل مركز، مسؤول بودند.كنترل نیز به طور مستبدانه و از راه دور صورت می‏گرفت. (28)

مجموعا اصلاحات اقتصادی، اجتماعی رضا شاه به ایجاد فاصله بیشتر بین طبقات مرفه و متوسط جامعه و محروم‏تر شدن اكثریت جامعه منجر شد:

رژیم رضا شاه فاصله بین طبقات بالا و متوسط اجتماع را كه با وجودی كه درصدشان رو به رشد بود، اما هنوز مقدار كمی از كل افراد جامعه را تشكیل می‏داند، به هزینه اكثریت عظیم مردم محروم و فقیر جامعه زیادتر نمود...هزینه برنامه نوسازی رضا شاه و ریشه طبقات ممتاز، اكثرا از جیب اكثریت مردم پرداخت می‏شد... و بیشتر به نفع یك گروه محدود از طبقات برجسته و مرفه اجتماع بود. (29)

اما نوسازی رضا شاه با عطف توجه به مظاهر فرهنگی غرب به ویژه تمركز بر لایه‏های سطحی آن، منشا پیدایش نوعی دو گانگی فرهنگی در فرهنگ بومی و سنتی ایرانیان گردید و جامعه را بدین سو سوق داد كه همان شكاف اقتصادی میان دو قشر جامعه، به نوعی شكاف فرهنگی منتهی شود؛ به طوری كه طبقات بالا طبقه جدید متوسط هر روزه بیش از پیش آداب و سنن غربی را پذیرا شده و به مظاهر فرهنگ غربی روی آوردند؛ در نتیجه از درك فرهنگ مذهبی و سنتی اكثریت هموطنان خود عاجز شدند؛ در حالی كه كشاورزان و طبقات بازاری شهری، هنوز از علما تبعیت می‏كردند و فرهنگ سنتی در میانشان ریشه دار بود.بروز این دوگانگی كه در دهه‏های پایانی پهلوی دوم به نحو حادتری خود را نمایان ساخت، مجددا مورد اشاره قرار خواهد گرفت.

بدین ترتیب، تشدید بحران‏های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی همراه با كاركردهای منفی عنصر خشونت و استبداد، زمینه‏های اصلی ایجاد تزلزل در اركان مشروعیت‏سیاسی نیم بند دوره رضاخان را به ظهور رسانید و این امر به صورت بحران سیاسی فراگیر و فرو پاشی كامل در آستانه جنگ جهانی دوم آشكار گشت.

پهلوی دوم با گذر از یك دهه فضای باز سیاسی (سال‏های 1320- 1332) در دوره استقرار حاكمیت‏خود (دهه 1330 به بعد) كما بیش دچار همان ضعف‏ها و خلل‏های مشابه در تحكیم مشروعیت‏خود می‏گردد.تورم و تشدید فاصله طبقاتی، فساد دستگاه در بلعیدن ثروت‏های مملكت در برابر چشم توده‏های محروم، پیدایش شكاف‏های فرهنگی و تشدید تعارضات آشكار در درون فرهنگ ملی، جریحه دار شدن احساسات ملی و مذهبی، متاثر بودن از قدرت‏های خارجی و در نتیجه بی‏اهمیت‏شدن استقلال سیاسی، در كنار استبداد شخصی شاه كه با گرایش به نظامی‏گری و انجام هزینه‏های سرسام آور همراه شده بود، همه بخشی از عناصری را شكل داد كه پایه‏های اقتدار مطلوب رژیم را سست كرده و از شكل‏گیری نوعی مشروعیت‏سیاسی پایه دار جلوگیری كرد؛ چنان كه خانم كدی می‏گوید:

در سال‏های نخست دهه 1960 میلادی، با نزدیك شدن انتخابات، مسائلی نظیر تورم جدی، فساد روبه رشد و نشانه‏هایی دال بر این كه رونق اقتصادی اواخر سال‏های دهه 1950 میلادی رو به انفجار بود، باعث گردید كه در خارج از قلمرو دو حزب رسمی دولتی، مخالفت‏هایی به منصه ظهور برسد. (30)

وی ادامه می‏دهد:

شریف امامی مجبور شد بپذیرد كه شرایط مالی ایران بد بوده و ذخایر ارزی مملكت نیز پایین می‏باشد.برنامه‏ای كه بسیار جدی به نظر می‏رسید، برقراری ثبات اقتصادی بود؛ اما آنها كه مهارت طبقه سر آمد و ممتاز ایران را در بازی گرفتن و گریز از قوانین می‏دانستند، به این برنامه نیز با چشم شك و تردید نگاه می‏كردند. (31)

روند اصلاحاتی كه شاه پس از بركناری امینی، نوید آن را می‏داد و با تعبیر انقلاب سفید و اصلاحات ارضی از آن یاد می‏شد، عملا مقهور سیاست‏های بعدی نظامی‏گری شاه قرار گرفت، و به دلیل وجود فساد گسترده در سیستم اداری مملكت و در میان نخبگان ابزاری جامعه، در ابعاد محدود خود نیز كمتر توانست تاثیر گذار شود.این طبقات ثروتمند و بالای جامعه بودند كه ثروتمندتر می‏شدند؛ اگر چه ممكن بود طبقات فقیر نیز بی‏بهره نمانند؛ البته «این امر بدان معنا نیست كه اكثر افراد فقیر ظاهرا فقیرتر شدند.با توجه به افزایش چشمگیر در آمد سرانه مملكت، طبقات ثروتمند بسیار ثروتمندتر شدند و طبقات فقیر هم اندكی وضعشان بهتر شد؛ اما طبقات فقیرتر از چنان سطح در آمد پایینی شروع كرده بودند كه حتی دو برابر و یا سه برابر نمودن میزان در آمد ایشان نیز هرگز نمی‏توانست آنها را به سطحی شبیه به وضع طبقات كارگری اروپا برساند. (32)

در اواخر دوره حكومت‏شاه، علی رغم افزایش اولیه در آمد مملكت در سال‏های نخست دهه 1350، و توزیع بخشی از درآمد میان اقشار جامعه (كه افزایش توقعات و انتظارات مردم را نیز در پی‏آورد) تورم اقتصادی و كاهش در آمد بعدی، مجال ادامه روند پیشین را از دولت گرفت و این امر خود، به عامل بروز تنش‏ها و انفجارات داخلی تبدیل شد.

تورم و سایر مشكلات اقتصادی موجب گردید كه در اواسط سال 1356 شمسی جمشید آموزگار به عنوان نخست وزیر منصوب گردد. او بلافاصله به اجرای یك برنامه ضد تورمی دست زد كه این امر باعث ازدیاد ناگهانی بیكاری، به خصوص در میان طبقات غیر متخصص و نیمه متخصص گردید.این مطلب...یك حالت كلاسیك قبل از انقلابات را به وجود آورد. (33)

از سوی دیگر، فساد مالی و اخلاقی در میان وابستگان به دربار و گرایش شاه به انجام هزینه‏های گزاف و اسراف‏آمیز و ظهور مصرف زدگی و تجمل گرایی‏های رؤیایی در میان طبقات حاكمه، كه جلوه‏های آن از راه‏های گوناگون در سطوح عمومی جامعه آشكار می‏گشت، فاصله و شكاف میان توده‏های مردم و طبقات حاكمه را عمیق‏تر ساخت و دولت و دولتمردان را بیش از پیش در چشم مردم منفور گردانید.

نمایش هایی نظیر تاج گذاری شاه و به خصوص جشن‏های پر خرج دو هزار و پانصدمین سال سلطنت‏شاهی كه در سال 1350 شمسی برگزار گردید، نمایانگر مغایرت و اختلاف عظیمی بود كه در ثروت ظاهرا نامحدودی كه شاه برای خرج كردن در اختیار داشت و فقر اكثریت عظیم توده‏های مردمی كه زیر سلطه و حكومت او بودند، به چشم می‏خورد. (34)

این فاصله و اختلاف، زمینه‏ای اساسی بود تا مردم را رو در روی دولت قرار دهد و چالش‏های عمیقی را در عرصه مشروعیت‏سیاسی حاكمیت مطرح سازد.

واكنش‏های اعتراض‏آمیز مردم و ظهور گروه‏های مخالف در جامعه نیز نه تنها حاكمیت را به اصلاح روند سیاست‏ها و تعدیل عوامل بحران ساز معطوف نساخت، بلكه همانند پهلوی اول - البته با در اختیار داشتن نیروی امنیتی ساواك و ارتش مدرن‏تر گرایش به خشونت و سركوب به مثابه سیاستی اصلی باقی ماند.صرف نظر از سال 1355 كه با روی كار آمدن كارتر و فشار روی شاه جهت اعطای آزادی‏های بیشتر به مردم زیاد شد، در سراسر دوره حكومت پهلوی دوم، تكیه بر استبداد و نظامی گری، عنصری اصلی در سیاست‏های شاه بود.شاه خود در خصوص ضرورت به كارگیری زور می‏گوید:

برای انجام كار در ایران نیاز به مشورت با دیگران نیست.هیچ كس حق ندارد در تصمیمات ما دخالت نماید و در مقابل ما قد علم كند.در این كشور این منم كه حرف آخر را می‏زنم.واقعیتی كه فكر می‏كنم بیشتر مردم با خوشحالی می‏پذیرند....باور كنید در جایی كه سه چهارم ملتی خواندن و نوشتن نمی‏دانند، تنها راه انجام اصلاحات، شدیدترین دیكتاتوری‏هاست. (35)

مجموعه این شرایط جامعه را به سمت و سویی سوق داد كه بنیان‏های اقتدار و حاكمیت رژیم، بیش از پیش سست‏شد و مشروعیت‏سیاسی دولت را در برابر پرسشی ویرانگر قرار داد.بدین سان، دیگر ادعاهای بزرگ پیشین كه در راستای توسعه مشروعیت و استحكام پایه‏های حاكمیت عرضه می‏شد، گزافه‏ای بیش نمی‏نمود.خانم كدی دریك جمع بندی چنین می‏گوید:

در سال 1356 شمسی، مجموعه‏ای از عوامل نظیر ركورد اقتصادی، تورم، افزایش [بیش از] حد جمعیت‏شهری، سیاست‏های دولت كه به طبقات بازاری شدیدا لطمه وارد ساخت، اختلاف چشمگیر سطح در آمدها و مصرف زدگی آن طبقه ممتاز جامعه به سبك غربی و بالاخره فقدان آزادی و مشاركت‏سیاسی برای مردم، توسط اكثریت افراد و در سطح گسترده‏ای احساس گردید و سپس پیش بینی‏های متعدد دولتیان را كه تمدن بزرگ در چشم انداز و به سهولت قابل حصول است، به یك دروغ مبدل ساخت. (36)

عامل دیگر نیز كه سهم مهمی را در تزلزل بنیان‏های مشروعیت رژیم به خود اختصاص داد، چنان كه اشاره شد، پیدایش شكاف‏های فرهنگی و تشدید تعارضات در درون فرهنگ ملی بود كه این به ویژه در دهه چهل و پنجاه خود نمایی كرد.حاكمیت در مسیر اتخاذ سیاست‏های فرهنگی، جامعه را میان دست كم سه لایه فرهنگی، متحیر و سرگردان ساخته بود: از سویی، تكیه بر فرهنگ ملی باستانی و پادشاهی و سنت‏های دیرین، باز گشت‏به گذشته پر افتخار را نوید می‏داد و ایران باستان را الگوی اساسی بر می‏شمرد؛ از سوی دیگر، تمسك به مظاهر جدید تمدن غربی و آراستن به ظواهر و نهادهای نمادین فرهنگی غرب در میان نخبگان حاكم امری رایج گشته و گرایشی وسیع به فرهنگ جدید غربی را ترویج می‏نمود كه ظهور مبارزه با غرب زدگی در میان بخشی از جریانات فكری - فرهنگی این دوره، واكنشی به همین مساله بود، و از هت‏سوم، وجود فرهنگ مذهبی و دینی ریشه دار در میان توده‏های مردم قابل انكار نبود و گاه و بی‏گاه حكام را نیز وادار به اعتراف بدان و همراهی و همسویی با آن می‏ساخت.این تعارض درونی در فرهنگ ملی، پیش از آن كه وجه مشترك و راه علاجی بیابد، به نوعی بحران هویت در میان لایه‏ها و اقشار عمومی جامعه منتهی گشت كه ثمره نخست آن در حوزه ساختار سیاسی جامعه، تزلزل مشروعیت‏سیاسی رژیم بود.در واقع بحران هویت كه معضلی فرهنگی بود، در این مرحله به بحران مشروعیت در قلمرو سیاسی تنزل می‏یافت و شكاف‏های فرهنگی جامعه به تقابل عمیق جامعه با دولت در حوزه سیاسی بدل می‏گشت.

گسست‏های یاد شده در سطوح اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی همراه با فقدان توسعه نهادهای سیاسی جامعه در اثر رویه استبدادی حكومت، پی‏ریزی اقتداری مستحكم و مشروعیتی پایدار را با چالش‏هایی جدی مواجه ساخت و نظام حاكم را از كسب مستمر پایگاه فراگیر و وفادار در میان توده‏های مردم محروم ساخت.

طبعا ظهور بحران مشروعیت در سال‏های پایانی عمر پهلوی دوم و فروپاشی مشروعیت نسبی پیشین، با ظهور عناصر جدید مشروعیت‏بخشی نیز همراه بود.پیدایش عناصر جایگزین و به زیر سؤال رفتن وضعیت رایج در سایه آن، خود عاملی اساسی در تزلزل بیشتر بنیان‏های پیشین گردید.توجه به لزوم تغییر ساختار سیاسی از پادشاهی به جمهوریت - به جای تغییر پادشاه - و گرایش به جمهوری خواهی از جمله این عناصری بود كه در پایان عمر پادشاه مستبد پهلوی جلوه‏گر شد.علاقه به استقلال سیاسی و احیای عزت ملی در برابر سیاست‏های تحكم‏آمیز دولت‏های قدرتمند به ویژه امریكا، عنصر اساسی دیگری بود كه مورد توجه قرار گرفت.مردم احیای روحیه و فرهنگ ملی خود در برابر جریانات متاثر از فرهنگ غرب و نیز عدم تاثیر پذیری دولت در مقابل سیاست‏های اعمال شونده از ناحیه دول قدرتمند غربی را در باز گشت‏به استقلال سیاسی جست و جو می‏كردند.گرایش به مذهب و اسلام‏خواهی نیز كه به گونه‏ای واكنش به جریحه دار شدن احساسات مذهبی در اثر برخی سیاست‏ها و برخوردهای رژیم تلقی می‏شد، عنصر مطلوب دیگری در این مقطع گشت؛ گرچه باید تاكید كرد كه سركوب مخالفان كمونیست در دهه‏های آخر حاكمیت‏سیاسی رژیم از سویی و ظهور ایدئولوگ‏های اسلامی نیرومندی چون دكتر علی شریعتی از سوی دیگر، زمینه گرایش به سمت مذهب به مثابه «راه نجات‏» از سوی مخالفان و توده‏های مردم را تشدید ساخت و سرانجام، بروز تمایل به پاره‏ای دیگر از عناصر ملی و دموكراتیك و مردم سالارانه، ضلع دیگر مدل هندسی جایگزین نظام وقت را شكل داد.

توجه به بیشتر این عناصر توام با اعتراض به همه ضعف‏ها و مشكلات موجود در ساختار پیشین، در كلام و شخصیت پر جاذبه آیة الله امام خمینی، رهبر روحانی نهضت، نمودار گشت، و بدین سان، جامعه ایران، فروپاشی مشروعیت و اقتدار پر مساله نظام حاكم را همراه با رویكرد به آرمان‏ها و آمال ملی و مذهبی خود یك‏جا در می‏یافت.

 

نتیجه

تكوین مشروعیت پایدار سیاسی در سده معاصر، از مسائلی بوده كه رژیم‏های حاكم همراه با آن به مثابه یك معضل اساسی دست‏به گریبان بوده‏اند و اگر در سال هایی محدود، این امر به صورت نسبی تحقق می‏یافت، با گذر ایام دوباره به مثابه امری پر مساله و گاه بحرانی پدیدار می‏گردید. بدین سان، در دوره قاجار و پهلوی، تحقق مشروعیت نسبی و سپس زوال مشروعیت‏سیاسی و فروپاشی ساختار سیاسی را در دو مقطع زمانی به طور مشخص می‏توان مشاهده و ارزیابی كرد:

مقطع نخست، دوره نهضت مشروطه است. پیش از این، رژیم سیاسی از مشروعیتی سنتی در شكل پدرسالاری برخوردار بود و پیر سالاری قبیله را به پدرسالاری و پدر شاهی در نظام سیاسی بسط داده بود. ضمن این كه با تقویت كار آمدی نظام سیاسی در تامین امنیت و نظم به توسعه مشروعیت‏ خود در تداوم عمر سیاسی رژیم اهتمام كرد. در عین حال كه نباید از سهم مؤثر عنصر خارجی در حاكمیت و اقتدار داخلی به ویژه در دهه‏های پایانی این دوره غفلت كرد.با این همه، از یك سو بروز چالش‏های جدی در عرصه اقتصاد جنگ زده داخلی، بالا گرفتن تب اعطای امتیازات به دولت‏های خارجی مسلط و بروز بحران‏های اجتماعی به دنبال آن، و اعمال خشونت و استبداد در مواجهه با نارضایتی اجتماعی مردم (به عنوان عوامل درون زا) و از سوی دیگر، احساس سرخوردگی و ناكامی از عقب ماندگی از تحولات و پیشرفت‏های پدید آمده در غرب و ظهور بحران‏های فرهنگی ناشی از آن در سطح گسترده (به عنوان عامل برون زا)، به ظهور بحران مشروعیت‏سیاسی فراگیر در سال‏های دهه 1280 شمسی منتهی گردید و رژیم وقت را در معرض سقوط و اضمحلال كامل قرار داد و بدین ترتیب، آزاد شدن از استبداد داخلی و وصول به دست آوردهای سیاسی، اجتماعی فرهنگ و تمدن غربی، دست‏مایه اقدام برای تغییر ساختار سیاسی حاكم از سوی مردم قرار گرفت.

مقطع دوم، دوره ظهور انقلاب اسلامی است.پیش از این دوره، رژیم سیاسی، تحقق «مشروعیت نسبی‏» را در برهه هایی از عمر خود تجربه كرد؛ چنان كه تكیه بر عامل زور و استبداد در آغاز حاكمیت پهلوی اول و آغاز دوره دوم از حاكمیت پهلوی دوم، تحقق نسبی و ناپایدار مشروعیت‏سیاسی را به ارمغان آورد.به علاوه اتكا بر عنصر كار آمدی در ایجاد نظم و امنیت (در پهلوی نخست) و نیز در انجام اصلاحات و نوسازی اقتصادی - اجتماعی در سراسر دوره پهلوی، عاملی قابل توجه در تولید مشروعیت در مرحله استقرار و بقای نظام سیاسی گردید و سرانجام توجه پهلوی دوم به همه عوامل مشروعیت زا به صورت هم عرض، از جمله باز گشت‏به مشروعیت و اقتدار سنتی در دو وجه سنن تاریخی پادشاهی ایرانی و سنن مذهبی اسلامی شیعی، تقویت وجه قانونی - عقلانی رژیم با تاكید بر دیوان سالاری دولتی و تاسیس احزاب سیاسی وابسته، و گرایش به مظاهر جدید فرهنگ غربی با تلاش در جهت غربی سازی فرهنگی جامعه، رژیم را به بهره‏گیری از «منشوری‏» از مشروعیت‏های چندگانه رهنمون ساخت.

در عین حال، از یك سو تكیه بر عنصر خشونت و استبداد سیاسی در سراسر عمر پهلوی به مثابه عاملی مشروعیت زدا عمل كرد و از سوی دیگر، بروز شكاف‏های اقتصادی و اجتماعی ناشی از مدرنیزاسیون (اقتصادی) شاه در دهه چهل و پنجاه، همراه با ظهور گسست‏های دامنه دار فرهنگی (كه از جمله نتایج آن، پیدایش بحران هویت و معنا در این دوره بود) به دلیل توجه شاه به مشروعیت چندگانه (به نحوی كه رژیم سیاسی را تا مرحله‏ای پیش برد كه در مرز میان «فقدان مشروعیت‏» و «وجود مشروعیت چندگانه‏» و متعارض، سردرگم و متحیر ماند) ظهور بحران مشروعیت‏سیاسی را نوید بخشید.ضمن این كه سركوب ناراضیان اجتماعی - سیاسی، همراه با ظهور ایدئولوگ‏های نیرومند اسلامی نظیر دكتر شریعتی كه وجه بدیل و جایگزین نظام سیاسی را به تصویر كشیدند و سرانجام بروز بحران‏های غیرمنتظره اقتصادی - سیاسی سال‏های 1355- 1356، روند تحولات را به سمتی سوق داد كه همه شكاف‏ها و گسست‏های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی پیش گفته به بحران مشروعیت‏سیاسی رژیم تقلیل یابد و اقشار و لایه‏های مختلف اجتماعی ایران، آمال و آرزوهای سركوب شده خود را در طنین مقتدرانه سخنان رهبر فرهمند، آیة الله امام خمینی، بازیابند و در راه انحلال رژیم سیاسی حاكم و استقرار نظام سیاسی جدید مصمم‏تر به حركت در آیند.

 

پی‏نوشت‏ها:

× دانش آموخته حوزه علمیه قم و دانشجوی دكتری علوم سیاسی دانشگاه تهران.

1.سعید حجاریان، «نگاهی به مساله مشروعیت‏» ، راهبرد، ش 3، (سال 1373) ص 79.

2.اندرو وینسنت، نظریه‏های دولت، ترجمه حسین بشیریه (تهران: نشر نی، 1376) ص 67- 68.

3.ماتیه دوگان، «سنجش مفهوم مشروعیت و اعتماد» ، اطلاعات سیاسی اقتصادی، ش 97- 98، ص 4.

4.محمد جواد لاریجانی، «گفت و گو در باب مشروعیت و كارآمدی‏» ، كیان، ش 30، ص 16.

5.نیكی كدی، ریشه‏های انقلاب ایران، ترجمه عبدالرحیم گواهی (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1375) ص 53.

6.مناصب حكومت، راهی به سوی ثروت تلقی می‏شد.مناصب عالی رتبه حكومت، چه حكومت ایالات و چه مناصب كشوری و لشكری در مركز ایالات، معمولا در انحصار خانوادهای بزرگ بود...خانواده قاجار در درجه اول و بعد از آن عشایر دیگر و زمین داران بزرگ قرار داشتند. «لمبتون، ایران عصر قاجار، ص 143.

7.نیكی كدی، پیشین، ص 58.

8.آن، اس، لمبتون، ایران عصر قاجار، ترجمه سیمین فصیحی (مشهد: جاودان خرد، 1375) ص 37.

9.همان، ص 56.

10.نیكی كدی، پیشین، ص 60.

11.همان، ص 49.

12.همان، ص 71.

13.همان، ص 223.

14.همان، ص 98.

15.همان، ص 94.

16.همان، ص 103.

17.لمبتون، ص 51.

18.همان، ص 14.

19.نیكی كدی، پیشین، ص 93.

20.لمبتون، پیشین، ص 105.

21.نیكی كدی، پیشین، ص 105.

22.عبد الهادی حائری، تشیع و مشروطیت در ایران (تهران: امیر كبیر، 1363) ص 25.

23.علیرضا ازغندی، «بازیگران رسمی قدرت سیاسی در ایران‏» ، فصلنامه خاورمیانه.

24.نیكی كدی، پیشین، ص 158.

25.همان.

26.همان.

27.همان، ص 165.

28.همان، ص 168.

29.همان، ص 173- 174.

30.همان، ص 230.

31.همان، ص 231.