آموزه «قدرت مطلق الهى» مدعى است كه خداوند مىتواند هر كارى را انجام دهد. از اينرو، برخى با طرح مثالها و نمونههايى كه خداوند قادر بر انجام آنها نيست، درصدد برآمدهاند اين آموزه را رد كنند; مثلا، گفتهاند: خداوند نمىتواند «دايرهاى مربع» رسم كند.
سنت توماس در پاسخ به اينگونه ايرادها متذكر شده است كه در آموزه مزبور، بايد واژه «هر كار» را به گونهاى تفسير كرد كه تنها موضوعات، رفتارها يا وضعيتهايى را در بر بگيرد كه توصيف آنها خود متناقض نباشد; (6) زيرا فقط در مورد چنين چيزهايى است كه مىتوان نبود آنها را به نحوى معقول، به نبود قدرت در يك فاعل مستند ساخت. براى مثال، چنانچه من نتوانم در جلسه امتحان دايرهاى را رسم كنم، ممكن استبيانگر اين باشد كه من در هندسه مهارت ندارم. اما ناتوانى من در رسم يك دايره مربع چنين كمبود و نقصانى را در من نشان نمىدهد. بنابراين، كاذب (يا شايد بىمعنا) بودن اين سخن كه «خداوند مىتواند دايره مربع رسم كند» به آموزه قدرت مطلق خدا هيچ ضررى نمىرساند.
اما آنچه پيچيدهتر و غامضتر است، مسالهاى است كه با پرسشى همچون پرسش ذيل مطرح مىشود: آيا خداوند مىتواند سنگ بزرگى بيافريند كه خود نتواند آن را بلند كند؟ اين مشكل از آنجا كه موجب يك معضل دو گانه (dilemma) است، ظاهرا از مشكل قبلى قوىتر است: اگر بگوييم خداوند مىتواند چنين سنگى بيافريند، در اين صورت، وجود چنين سنگى ممكن است و اگر چنين سنگى وجود داشته باشد، بدون ترديد خداوند قادر مطلق نيست; چون نمىتواند آن را بلند كند. اما اگر بگوييم خداوند نمىتواند چنين سنگى را خلق كند، در اين صورت، قادر مطلق بودن خدا را كنار گذاشتهايم. پس پاسخ مثبت و منفى به اين پرسش ما را به يك نتيجه واحد مىرساند كه خداوند قادر مطلق نيست.
علاوه بر آن، به نظر مىرسد كه مشكل «پارادوكس سنگ» با راه حل پيشنهادى سنت توماس به وضوح حل نشود. صورت اين قادر استيك دايره مربع رسم كند» ، آشكارا متضمن تناقض است، در حالىكه صورت قضيه X ] قادر استسنگى بيافريند كه خود نمىتواند آن را بلند كند» اينگونه نيست; زيرا كاملا درست مىنمايد كه من بتوانم قايق بزرگى را بسازم كه نتوانم آن را بلند كنم. از اينرو، چرا نبايد براى خداوند اين امكان وجود داشته باشد كه سنگى بيافريند كه نتواند آن را بلند كند؟
به رغم تفاوت روشنى كه ميان اين دو معما وجود دارد، اساسا پاسخ معماى دوم نيز همان پاسخى است كه به معماى اول داده شد. اين استدلال جدلىالطرفين باطل است; زيرا لازمه آن اين است كه بپرسيم: آيا خداوند مىتواند كارى خود متناقض انجام دهد يا خير؟ و اين جواب كه خداوند توان انجام چنين امرى را ندارد، به آموزه قدرت مطلق ضررى نمىزند.
ماهيت غلط انداز (7) اين مشكل ممكن استبدينگونه تقرير شود: خداوند يا قادر مطلق استيا قادر مطلق نيست. (8)
نخست فرض مىكنيم كه خداوند قادر مطلق نيست. در اين صورت، قضيه «سنگ بزرگى كه خداوند نمىتواند آن را بلند كند» ممكن استخود متناقض نباشد. و البته با توجه به اين فرض، اگر ثابت كرديم كه خداوند مىتواند چنين سنگى بيافريند و يا ثابت كرديم كه خداوند نمىتواند چنين سنگى بيافريند، در هر دو صورت، مىتوانيم نتيجه بگيريم كه خداوند قادر مطلق نيست. و اين نتيجه چيزى بيش از همان فرض نخست نيست كه بعد از يك چرخش دوباره به آن رسيدهايم. و اگر اين همه آن چيزى باشد كه آن معضل دوگانه «استدلال جدلىالطرفين» مىتواند آن را ثابت كند، اين امرى ناچيز و كم اهميت است. و چنانچه بخواهيم استدلال جدلىالطرفين مزبور مهم باشد، بايد همين نتيجه را از اين فرض، كه خداوند قادر مطلق است، به دست دهد; يعنى آن استدلال جدلى الطرفين بايد نشان دهد كه فرض قادر مطلق بودن خداوند به خلف (9) منجر مىشود. اما آيا مىتواند چنين چيزى را نشان دهد؟
حال اگر فرض كنيم كه خداوند قادر مطلق است. در اين صورت، قضيه «سنگ بزرگى كه خداوند نمىتواند آن را بلند كند» خود متناقض مىشود; زيرا به اين معنا مىباشد كه «خداوندى كه براى بلند كردن هر چيزى قدرت دارد، نمىتواند اين سنگ را بلند كند.» اما اين «چيز» ى كه گزاره خود متناقض مزبور توصيف مىكند، كاملا غيرممكن است و از اينرو، هيچ ربطى به آموزه قدرت مطلق ندارد; زيرا به هيچ وجه، متعلق و موضوع قدرت مطلق خداوند قرار نمىگيرد و عدم تعلق قدرت به آن هرگز مايه نقصان قدرت مطلق نيست، بلكه خود آن امر قابليت تحقق و موجوديت ندارد. (10)
و جالب اينكه همان قدرت خداوند است كه وجود چنين سنگى را كاملا محال مىشمارد، در حالىكه من با قدرت محدودم مىتوانم قايقى را بسازم كه نتوانم آن را بلند كنم. (11)
حال مستشكلى را فرض كنيد كه با سماجت هرچه تمامتر، حتى براساس اين فرض كه خداوند قادر مطلق است، منكر خود متناقض بودن گزاره «سنگ بزرگى كه خداوند نمىتواند آن را بلند كند» باشد. به عبارت ديگر، ادعا كند كه قضيه مزبور توصيفى معقول و درون سازگار (12) است. بنابراين، يك موضوع كاملا ممكن را توصيف مىكند. آيا من در اين صورت نيز بايد اقدام به اثبات تناقضى كنم كه قبلا آن را به عنوان يك امر روشن و مسلم پذيرفتهام؟ نه، الزاما چنين نيست. اجازه دهيد فقط همين پاسخ را بگويم كه اگر مستشكل در ادعايش بر حق باشد، در اين صورت، پاسخ ما به آن پرسش اصلى (آيا خداوند مىتواند سنگ بزرگى بيافريند كه خود نتواند آن را بلند كند) آن است: «آرى، او مىتواند چنين سنگى را بيافريند.» ممكن استبه نظر برسد كه اين پاسخ ما را به همان استدلال جدلى الطرفين مىكشاند، اما بايد گفت: چنين نيست; زيرا اكنون مستشكل نمىتواند از اين پاسخ نتيجهاى بگيرد كه به ديدگاه قدرت مطلق خدشهاى وارد سازد; چرا كه خود او اظهار داشت [آفرينش ] چنين سنگى هماهنگ و سازگار با قدرت مطلق خداوند است. بنابراين، از احتمال (13) آفرينش چنين سنگى نمىتوان نتيجه گرفت كه خداوند قادر مطلق نيست.
مستشكل نمىتواند اين دو [يعنى خود متناقض نبودن قضيه «سنگ بزرگى كه خداوند نمىتواند آن را بلند كند» و قادر مطلق نبودن خداوند] را با هم داشته باشد. نتيجهاى را كه مىخواهد از پاسخ مثبتبه پرسش اصلى بگيرد، آن نتيجه، خود اثبات مىكند عبارت توصيفى كه در سؤال وجود دارد، داراى تناقض است و «به جاى اينكه بگوييم خداوند نمىتواند چنين چيزهايى بيافريند بهتر استبگوييم: چنين چيزهايى امكان وقوع ندارند.» (14)
ماهيت غلط انداز اين مشكل [معماى سنگ] را مىتوان با اين شيوه كه تا حدى با شيوه قبلى متفاوت است نيز بيان كرد. (15)
الهى دانى (16) را فرض كنيد كه به جهت آن استدلال جدلى الطرفين متقاعد شده است كه مىبايست از آموزه «قدرت مطلق» دستبرداشت. اما او مصمم استبر اينكه به كمترين وجه ممكن - يعنى فقط به همان مقدارى كه بتواند جواب استدلال را بدهد - از اين آموزه دستبردارد. يك وجه براى اينكه او بتواند به اين هدف برسد آن است كه قدرت مطلق خداوند را در مورد بلند كردن سنگها محفوظ بداند و در عين حال، در نوع سنگى كه خداوند مىتواند آن را بيافريند محدوديتى قايل شود. هرچند تنها محدوديتى كه در اين صورت لازم مىآيد، اين است كه خداوند نمىبايست قادر بر خلقتسنگى باشد كه خود نتواند آن را بلند كند و استدلال جدلى الطرفين مذكور هيچگونه محدوديت لازم و ضرورى ديگرى غير از اين محدوديت را مطرح نمىكند. در حقيقت، اين الهىدان به پرسش اصلى پاسخ منفى داده است و اينك با تاسف و ناراحتى تصور مىكند كه اين پاسخ منفى او را ملزم مىسازد كه از آموزه قدرت مطلق بتمامه دستبردارد. او اكنون چيزى را حفظ مىكند كه به تصورش بقاياى معتدلترى از آموزه «قدرت مطلق» است كه او را از مشكل «پارادوكس سنگ» نجات داده است.
ولى بايد بپرسيم كه اين الهىدان در حقيقت، از چه چيزى دستبرداشته است؟ آيا او از قدرت نامحدود خداوند بر آفرينش سنگها دستبرداشته است؟ بله، ترديدى نيست. اما آن چه سنگى است كه خداوند از خلق آن ناتوان است؟ البته سنگى است كه نتواند آن را بلند كند. اما بايد به خاطر داشته باشيم كه در اين استدلال، چيزى وجود ندارد كه الهىدان را ملزم كند كه در خصوص بلند كردن سنگها محدوديتى در قدرت خداوند بپذيرد. او هنوز بر اين باور است كه قدرت خداوند مىبايست نامحدود باشد. و اگر قدرت خداوند در بلند كردن سنگها نامحدود باشد، بنابراين، قدرت او براى آفرينش هم مىتواند نامحدود باشد، بدون اينكه از آن قدرت اول [يعنى قدرت بر بلند كردن سنگها] تجاوز كند [. يعنى بدون اينكه آن قدرت اولى كمتر شود و خدشهاى بر آن وارد شود، قدرت خداوند براى آفرينش هم مىتواند نامحدود باشد].
نتيجه اين محدوديت موردنظر، آن است كه اساسا هيچگونه محدوديتى نيست; زيرا اين محدوديت صرفا با ارجاع به قدرت ديگرى كه خود نامحدود است، معلوم و مشخص مىشود. بنابراين، اين الهىدان نبايد ناراحتباشد; زيرا چيزى را از دست نداده و آموزه قدرت مطلق الهى به همان وضعيت قبلىاش باقى است.
هدفم از بيان مطالب مزبور اين نبود كه ثابت كنم خداوند قادر مطلق است، بلكه تمام تلاشم اين بود كه نشان دهم استدلالهاى خاصى كه درصدد هستند ثابت كنند خداوند قادر مطلق نيست، مردودند; زيرا آنها به عنوان آزمون قدرت خداوند، تكاليف و كارهاى مفروضى را مطرح مىكنند كه توصيف و بيان آنها خود متناقض است; و چنين كارهاى مجعول [و ساخته و پرداخته ذهن جوال ما] در قلمرو امور ممكن نمىگنجند و ابدا موضوع قدرت قرار نمىگيرند. بنابراين، اين واقعيت كه آنها قابل تحقق نيستند، مستلزم هيچگونه محدوديتى در قدرت خداوند و در نتيجه، هيچگونه عيب و نقصى در آموزه قدرت مطلق خداوند نيست.
پىنوشتها:
1- مشخصات مقالهشناختى به شرح ذيل است:
George mavrodes, "some puzzles concerning omnipotence", in: philosophy of Religion An Anthology of Contemporary Views, Melvilley. stewart, ed. , Jones and Bartlett publishers (Boston \ London \ singapore, 1996) pp. 469-472
2. Belief in God
3. Reprinted from The philisophical Review, 73 (1964)
5. Self - Contradictory
6. St. Thomas AQuinas, Summa Theologiae, Ia, Q. 25, a.3.
7. Specious