خيال و رمز
از نظر ابن عربي «هستي، سراسرش خيال اندر خيال است»(68) يعني «غير از ذات حق، همه چيز در مقام استحاله است خواه سريع و خواه بطيء»(69). هيچ چيزي را نميتوان يافت كه داراي ثبات و سكون باشد و همواره از حالي به حال دگر متبدل و متغير نشود. اين نحوه از وجودشناسي در عرفان شيخ اكبر معرفت شناسي خاصي در پي دارد. وقتي وجود، همواره در حال تغيير و تبدل است، معرفت ما در صورتي اصابت به واقع ميكند و منطبق با آن ميشود كه از كاروان در حال حركت هستي عقب نماند و با تحول و تطور دائم با آن هماهنگ شود. از اينرو در عرفان ابن عربي مركز ادراك و پايگاه معرفت از عقل به قلب منتقل ميگردد، زيرا عقل، بسته و محدود و گرفتار الفاظ است اما قلب دائماً در حال تقلب و دگرگوني و تپش است.(70) از آن سو نام معرفتي كه حاصل ميشود «حكمت» است زيرا «حكمت، علم به حقايق اشيا ميباشد چنانكه هستند»(71) و «علم آن چيزي است كه في نفسه نور است و چيزهاي ديگر را روشن ميكند»(72) همانگونه كه ذكر شد، حقايق همة اشيا در عالم هستي در حال تحول و تبدل است و تنها در پرتو علم حقيقي و راستين كه همان حكمت باشد، ميتوان به حقايق متحول اشيا دست يافت و ابزار دست يافتن به اين حقايق، قوه خيال است زيرا «حقيقت خيال عبارتست از تبدل در هر حال و ظهور در هر صورت».(73)
تنها وجودي كه في ذاته ثابت و محقق و غني است و هيچ گونه تبدل و تغيري در او راه ندارد، عين و ذات حق تعالي است.(74) از ذات حق تعالي كه فرود آييم، از مرتبة اسماء و صفات خداوند گرفته تا پايينترين مرتبة هستي، همه چيز «خيال حائل و ظل زائل»(75) است.
هيچ كوني در دنيا و آخرت و برزخ ميان آن دو و هيچ روحي و نفسي در حالت واحد باقي نميماند. بل همواره و هميشه از يك صورت به صورتي ديگر در ميآيد و خيال، چيزي جز اين نيست و معقوليت خيال دقيقاً و عيناً به همين معني است.(76)
بنابراين، حق مطلق، ذات حق تعالي است «و حق متخيل، هر آن چيزي است كه غير اوست»(77) لازمة غنا و ثبات ذاتي حق، احديت ذاتي است و هيچگونه كثرتي در آن، متصور نيست اما لازمة صورت حق تعالي يعني صفات(78) او كه حق متخيل است و عالم را پديد آورده و يكپارچه تبدل و تحول ميباشد، كثرت است.
وقوف با احديت، شأن موحداني است كه از خلق محجوبند؛ ايشان مظاهر حقاند، چرا كه مستهلك از حقاند زيرا جز خلق را نميبينند. از اين دو مقام، برتر، مقام كاملاني است كه حق را در همة مظاهرش حتي در حقيرترين اشيا مشاهده ميكنند. پس حق را با خلق، وحدت را با كثرت و بالعكس ميبينند.(79)
بدين ترتيب آدمي براي تقرب به حقيقت، راهي جز اين ندارد كه بكوشد در هر گام، از محجوبيت به درآيد، پردهها را بدرد و از لابلاي حجاب كثرات، كوره راهي به سوي وحدت يابد. خروج از فراز و نشيب عالم كثرات و تبدل و تقرب به حقيقت يعني ذات حق تعالي كه عين وحدت و ثبات است، اوج هنرمندي آدميزاده است. هرگونه ساختن، صنعت و خلاقيت هنري اگر در اين مسير قرار گيرد، ميتوان بر آن نام «اثر هنري» نهاد. اما اگر آدمي را به توغل و فرو رفتن در كثرات بكشاند و موجب غفلت او از غربت خويش در وادي كثرتها و محجوبيت از حق گردد و نهايتاً فراموش كند كه خانة خود را گم كرده است، اينگونه ساختهها و صنايع حتي اگر جاذبههاي بسيار داشته باشند، ممكن است به ظاهر آثار هنري به شمار آيند اما تجليگاه آمال شيطاني و هواهاي نفساني است و آدميزاه را سرانجام به اعراض از خدا كه زيبايي محض است، ميكشاند و وادي غربت و دربهدري را براي او، خانة امن و امان جلوه ميدهد. اكنون جاي اين پرسش وجود دارد كه: اگر از نظر ابن عربي سراسر عالم هستي خيال اندر خيال است، پس آيا ميتوان گفت كه در عالم هستي، هيچ واقعيتي وجود ندارد و همه چيز پندار محض است؟
پاسخ اين پرسش را با شعري شروع ميكنيم كه قيصري، در شرح «فصّ يوسفي» از قول ابن عربي ميآورد:
«انما الكون خيال و هو حق في الحقيقه
كل من يفهم هذا حاز اسرار الطريقه»
(هستي يكپارچه خيال است و آن، در حقيقت حق است. هر كس اين نكته را دريابد به اسرار طريقت دست يافته است).
همة سخن در اين است كه وقتي ابن عربي سراسر هستي را خيال ميداند، هرگز در پي نفي واقع نيست بل ميخواهد رسالت عظيمي را كه بر عهدة خويش احساس ميكند به زيباترين وجه به انجام رساند. يعني با خيال دانستن كل عالم، ميخواهد راه و رسم خروج از خواب و خيال را به ما نشان دهد و اسرار طريقت را باز گويد. بدين منظور و براي اينكه بتواند اين امر مهم را براي ما بيان كند به روايتي كه از قول پيامبر – صلوات الله عليه – نقل شده است متوسل ميشود. در آن روايت پيامبر – صلوات الله عليه – ميفرمايد: «الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا»(80)(مردم در خوابند. هرگاه بميرند بيدار ميشوند). يعني در عالم خواب، صورتهايي را ميبينيم كه با صورتهاي دنياي بيداري منطبق نيست. صورتهاي عالم خواب، رمزها و نمادهايي است كه بايد تأويل شود تا براي ما معنايي محصل داشته باشد. از اين رو رؤياهاي خود را نزد معبر ميبريم. معبر كسي است كه «از اين صورتي كه شخص در خواب ديده است عبور ميكند و اگر درست تعبير كند، به آن صورتي كه ميرود كه واقعيت آن است {يعني در عالم بيداري قابل فهم است} مانند ظهور علم در صورت شير. در نتيجه معبر، در تأويل خود صورت شير را {كه شخص در خواب ديده است} به صورت علم ميبرد».(81)
بدين سان از نظر ابن عربي تعبير خواب يعني عبور از صورتي كه در خواب ظاهر شده است به صورتي كه در عالم بيداري معادل ان است و «تأويل يعني مآل صورتهاي ظاهر شده در رؤيا را پيدا كردن».(82) بنابراين دنياي رؤيا، دنياي رمز و نماد است و براي فهم معناي رؤيا بايد مآل نمادهاي رؤيايي را پيدا كرد. اكنون ابن عربي در ذيل روايت مذكور چنين ميگويد: «هرچه را در اين دنيا ادراك ميكنيد، همان ادراك شخص خوابيده است، بل {دقيقاً} ادراكي است كه در خواب صورت ميبندد، و آن خيال است. بدون ترديد همة مردم در برزخ ميان اين دنيا و دار آخرت كه مقام خيال است قرار دارند.»(83)
در نتيجه عالم واقع يعني دنيايي كه مردم در آن زندگي ميكنند، تبديل ميشود به شبكهاي پيچيده از نمادها كه بايد براي فهم آنها، مآل هر نمادي را پيدا كرد. هر چيزي در اين عالم نمايندة يك حقيقت است كه در باطن آن قرار دارد. ايزوتسو در اين باره چنين مينويسد:
ابن عربي با ذكر اين حديث شهير كه مردم در خوابند و چون بميرند برميخيزند ميگويد كه پيامبر ميخواسته تا توجه مردم را به اين نكته جلب كند كه آنچه را انسان در اين دنيا ادراك ميكند به مثابة رؤياست. چنانكه انسان در خواب، رؤيا ميبيند و بايد اين رؤيا تأويل شود.(84)
همانگونه كه صورتهاي رؤيايي، شكلي تخيلي از واقع است و نه خود واقع و براي رسيدن به واقع بايد آن صورت ظاهر شده در خواب تأويل شود و به مآل خود خود باز گردد، صورتهاي ظاهر شده در اين دنيا نيز باطن و مآلي دارد كه بايد به آنجا ره يافت. آنجا، جهان بواطن و حقايق است و تمام تلاش ابن عربي اين است كه آن جهان را براي ما توصيف كند.
توصيف آن جهان خارقالعاده و توضيح تركيب وجودي متافيزيكي آن مهمترين رسالت ابن عربي است.(85)
نكتهاي كه بسيار حايز اهميت است و ذكر آن در اينجا لازم، اين است كه اولاً- چنانكه ذكر شد – معرفت خيالي نيازمند تأويل است و بايد از ظاهر اشيا و امور عبور كنيم و به باطن آنها برويم. ثانياً قوه خيال اين قدرت را دارد كه هر صورتي را خلق كند و بيافريند و به قول ابن عربي «حضرت خيال، هر صورتي را انشا ميكند»(86). ثالثاً خداوند اين قدرت را به شيطان داده است كه در حضرت خيال نفوذ كند و بر آن تسلط داشته باشد.(87) بنابراين بايد كاملاً بهوش و مراقب بود كه گرفتار التباس و اشتباه نشويم و آنچه را شيطان به ما عرصه ميكند و مشابه كشف است به جاي كشف نگيريم.(88) تنها راه در امان بودن از اين التباس و اشتباه آن است كه خيال را تابع «قلب» خويش كنيم كه محل نزول حكمتهاست.
از نظر ابن عربي نفس، برزخ ميان روح و جسم است. اكنون اگر خيال قوهاي از قواي نفس است، پس آن هم در برزخ ميان قلب و حس قرار دارد. «اگر تسليم دادههاي حسي شود، خيال عامة مردم است و اگر تابع دادههاي قلب گردد، خيال عارفاني خواهد بود كه حقايق امور را ادراك ميكنند(89)».
دكتر ابوزيد دربارة رابطة قلب و خيال چنين ميگويد:
رابطة خيال و قلب، موازي رابطة ظاهر و باطن است. خيال، از يك سو موازي وجود ظاهر است و از سوي ديگر موازي ظاهر انسان است. قلب، باطن انسان است و از جانب ديگر جايگاه روح الاهي در اوست. رابطة ظاهر با باطن و خيال با قلب بر اساس انفصال نيست، زيرا ظاهر و خيال ابزار و معبري است براي وصول به باطن و قلب و نميتوان به باطن رسيد مگر از طريق ظاهر. از همين جاست كه اهميت خيال انساني آشكار ميشود چرا كه خيال، ابزاري است كه ميتواند از ظاهر حسي و وجودي «عبور» كند و قلب، ابزاري است كه ميتواند «تأويل» كند عبور و تأويل دو مقصد جداي از هم نيستند، بل دو وسيلهاند براي غايتي واحد كه همان معرفت تام و صحيح است.(90)
هانري كربن نيز براي امكان تأويل و وصول به باطن، بر تبعيت خيال از قلب تأكيد ميكند و چنين ميگويد:
وجود خيالي نيازمند آن است كه از صورتهاي ظاهري خود بگذرد و خيال انساني قدرت اين عبور را دارد پس آنگاه كه خدا بر قلب تجلي ميكند و انسان به روح باطني خود كه محل آن قلب است ميرسد، ميتواند اين وجود خيالي را تأويل كند و حقيقت باطني آن را دريابد.(91)
قسمت دوم: همت
قوة خيال اين قدرت را دارد كه صورت چيزي را كه در دنياي محسوس وجود ندارد يا نزد او حاضر نيست در قلمرو خود بيافريند.(92)
مانند كسي كه صورت محبوب غايبش را به گونهاي قوي تخيل ميكند و آن را در خيال خود حاضر مينمايد و به مشاهدهاش مينشيند.
اين قوه در اختيار همة انسانها قرار دارد و هركس، چه عارف به حقايق باشد و چه از عامه مردم باشد(94)، ميتواند از اين قوه استفاده كند. بنابراين خلاقيت و آفرينشگري قوة خيال دو ويژگي دارد: يكي اينكه در محدودة خيال انجام ميگيرد و نميتواند چيزي را در دنياي واقع خلق كند. ديگر اينكه اختصاص به دستهاي خاص از انسانها ندارد و همه ميتوانند از خلاقيت آن، بهرهمند باشند.
نيروي ديگري در انسان وجود دارد به نام «همت» كه اگر چه جايگاه آن درخيال است(95) اما برخلاف خيال، اولاً ميتواند در بيرون از قلمرو خيال يعني در «اعيان خارجي»(96) چيزي را بيافريند و ثانياً همگان از اين نيرو برخوردار نيستند(97) بل اختصاص به «عارف» دارد.
«مراد از عارف در اينجا شخص كاملي است كه در «وجود» تصرف ميكند، نه آن كسي كه حقايق و صور آنها را ميداند اما تصرف ندارد»(98) همت، قوهاي الاهي است كه در قلب انسان كامل جاي دارد و مراد از انسان كامل در اينجا، انسان كامل در قوس صعود و نيم دايره معرفت است.(99)
اين قوه خلاقة خيالي كه نزد عارف ميباشد، همان چيزي است كه ابن عربي نام «همت» را بر آن اطلاق ميكند و مرادش نيرويي الاهي است كه در قلب انسان كامل قرار دارد».(100)
ادامه دارد ...