| براى پاسخ گويى به سؤالات پيش گفته، مقاله حاضر برخى از مهم ترين زمينه ها و بسترهاى زايش صهيونيسم، مانند سهم آزار و انزوانشينى يهوديان، منافع سرمايه دارى غرب، نقش ادبيات و نخبگان سياسى، تأثير انديشه هاى كمونيستى و ناسيوناليستى، بازتاب تقدس و برترى ملت و نژاد يهود، آمال و آرزوهاى دينى و...را مى شكافد.همان گونه كه هويداست، اين زمينه ها متعدد و متنوع اند و از اين رو، در عرصه هاى مختلف اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى قرار مى گيرند. به علاوه، برخى از اين بسترها، از درون نژاد يهود برمى خيزد و برخى ديگر، ساخته و پرداخته غيريهود است؛ اما قبل از بازخوانى ماهيت پروژه صهيونيسم يا همان ريشه ها و بسترهاى صهيونيسم، شناخت معنا و مفهوم صهيونيسم اجتناب ناپذير است:
چيستى صهيونيسم
«صهيون» در زبان عبرى، به معناى پُرآفتاب و نيز نام كوهى در جنوب غربى بيت المقدس است. كوه صهيون زادگاه و آرامگاه داود پيامبر عليه السلام و جايگاه سليمان عليه السلام بود. گاهى اين واژه نزد يهوديان به معناى شهر قدس، شهر برگزيده و شهر مقدس آسمانى، به كار مى رود؛ ولى در متون دينى يهود، صهيون، به آرمان و آرزوى ملت يهود براى بازگشت به سرزمين داود عليه السلام و سليمان عليه السلام و تجديد دولت يهود اشاره دارد. به ديگر سخن، صهيون براى يهود، سمبل رهايى از ظلم، تشكيل حكومت مستقل و فرمانروايى بر جهان است و از اين رو، يهوديان خود را فرزندان صهيون مى دانند.
صهيونيسم به جنبشى گفته مى شود كه خواهان مهاجرت و بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و تشكيل دولت يهود است. صهيونيسم، همانند شووينيسم (ناسيوناليسم افراطى) است كه با خوار شمردن ملتها و نژادهاى ديگر و با غلوّ در برترى خود، در پى دست يابى به قدرت سياسى است. اين جنبش در نيمه اوّل قرن 13 شمسى / نيمه دوم قرن 19 ميلادى در اروپا پا به عرصه حيات گذاشت؛ ولى واژه صهيونيسم، نخستين بار توسط تئودور هرتصل(2) به كار رفت و سپس ناحوم ساكولو(3)، در كتاب «تاريخ صهيونيست» از آن سخن گفت.(4)
صهيونيسم، تنها داراى ابعاد و معانى سياسى ( صهيونيسم سياسى) نيست؛ بلكه ابعاد و معانى ديگرى همچون: صهيونيسم كارگرى، فرهنگى، دموكراتيك، راديكال و توسعه طلب را نيز در بر مى گيرد. مشهورترين تقسيم صهيونيسم، طبقه بندى آن به دو بخش سياسى و فرهنگى ( دينى) است. صهيونيسم سياسى خواهان بازگشت يهوديان به فلسطين است كه با تدوين كتاب «دولت يهود» توسط هرتصل در 1263 / 1894 زاده شد؛ امّا صهيونيسم فرهنگى، مخالف مهاجرت يهوديان در قرن 14 شمسى / 20 ميلادى به فلسطين است؛ زيرا در انتظار انسان رهايى بخش(5) در آخر الزمان نشسته كه يهوديان و تمام اديان را به سرزمين ابراهيم عليه السلام و موسى عليه السلام يا سرزمين نجات بازگرداند(6).
صهيونيسم به دينى و غير دينى نيز تقسيم مى گردد. صهيونيسم دينى، انديشه اى است كه اعتقاد دارد بازگشت به سرزمين موعود، در زمانى كه پروردگار مشخص نموده است و به شيوه اى كه او تعيين مى كند، انجام خواهد شد و اين كار به دست بشر انجام پذير نيست. پيروان اين انديشه، گروهى يهودى (صهيونيسم) و شمارى عيسوى (صهيونيسم مسيحى) هستند. در مقابل، در صهيونيسم غير دينى و غير يهودى، كسانى جاى دارند كه با تكيه بر استدلال هاى تاريخى، سياسى و علمى به اسكان يهوديان در فلسطين مشروعيت مى بخشند؛ اين همان صهيونيسم لائيك ( غير دينى) است كه تنها مفاهيم سياسى خويش را به زبان دين بيان مى كند. بنابراين، صهيونيسم همواره به معناى يهوديت نيست؛ بلكه گاه به مفهوم حركتى براى غير يهودى كردن يهوديت نيز، به كار مى رود.(7)
آنتى ـ سيميتيسم(8)
صهيونيست ها مدعى اند كه صهيونيسم، پاسخى به آنتى ـ سيميتيسم يا يهود آزارى است. به عقيده آنها، دولتها و ملتها به بيمارى علاج ناپذير يهودستيزى دچار شده اند. بنابراين، يهوديان را ـ در هر كجا باشند ـ عنصر بيگانه به حساب مى آورند و آنان را در آشكار و پنهان آزار مى دهند. حيم وايزمن(9) (متوفى 1331 / 1952) در اين باره مى گويد: «ضديت با يهود، ميكروبى است (كه) هر غير يهودى هر كجا... باشد و هر چند كه خود منكر باشد، بدان آلوده است.» به بيان ديگر، آنان يهودستيزى را بلايى ازلى و ابدى مى دانند كه تنها در پناه يك دولت يهودى مى توان از آن رهايى يافت.(10)
صهيونيست ها، به نمونه هاى بسيارى از يهود آزارى در طول تاريخ اشاره مى كنند. از نظر آنان، يهود آزارى با شكست دولت يهودى اسرائيل و جهودا (يهودا)(11)، به ترتيب در721 و 586 قبل از ميلاد توسط آشوريان و بابليان آغاز، و در نتيجه با پراكنده شدن يهوديان به نقاط ديگر جهان ادامه يافت و به تدريج، روند رو به رشدى به خود گرفت؛ به گونه اى كه نقطه اوج آن، در آلمان هيتلرى به چشم مى خورد. در اين دوره طولانى، يهوديان در امپراتورى روم، كشور لهستان، روسيه تزارى و... بارها سركوب و شكنجه شدند و تنها در سال 770 / 1391 م. هفتاد هزار نفر به دليل نپذيرفتن دين مسيح عليه السلام در اسپانيا جان خود را از دست دادند. افزون بر آن، يهوديان همواره از حق مالكيت در برخى از مناطق جهان، و نيز اشتغال در برخى حرفه ها محروم بوده و اغلب در «گتو»ها(12) به سر برده اند.(13)
البته، اين ادعاهاى صهيونيسم، به هيچ وجه قابل اثبات نيست؛ زيرا اولاً، برخى از نمونه هاى تاريخى يهودآزارى، مانند آنچه صهيونيست ها درباره يهودسوزى در آلمان مطرح مى كنند، بيش از حد بزرگ شده اند. صهيونيست ها در اين مورد، با سلطه اى كه بر ابزارهاى تبليغى جهان و به كارگيرى آن دارند، به مظلوم نمايى پرداخته اند. ثانياً، برخى قصه هاى يهودآزارى، ساخته و پرداخته يهوديان و صهيونيست هاست؛ با اين هدف كه به روند مهاجرت يهوديان به فلسطين و تأسيس يك دولت يهودى شتاب بخشند. ديويد بن گوريون(14) (متوفى 1352 / 1972) اعتراف مى كند: «اگر قدرت داشتم، عده اى يهودى را به كشورهاى مختلف مى فرستادم تا يهودآزارى را تعمّداً به وجود آورند.»(15)
شواهد ديگرى بر نادرستى ادعاهاى صهيونيسم در اين باره وجود دارد؛ از جمله:
1ـ مهاجرت و پراكندگى يهوديان، اغلب به دلخواه آنان و با هدف اقتصادى به سوى پررونق ترين سرزمين ها صورت گرفته است.
2ـ يهوديان همواره در پهنه اى گسترده از خاك امپراتورى عثمانى، در صلح و آرامش مى زيسته اند.
3ـ يهوديان در بريتانيا، فرانسه و آلمان قرون وسطى، تحت آزار نبوده اند و حتى، پس از عصر نوزايى، وضع اجتماعى آنان بهبود يافت.
4ـ رنج و دردى كه ميليون ها برده آفريقايى سياه پوست، در انتقال و اسكان اجبارى به غرب متحمل شده اند، بيش از رنج و دردى است كه بر يهوديان وارد آمده است. شگفت اين كه، صاحبان برخى از كشتى هاى حاملِ بردگان، سوداگران و بانكداران يهودى بوده اند.
5ـ وقوع يهودآزارى را در حد پايينى مى توان پذيرفت كه آن هم به ويژگيهاى فردى و اجتماعى يهوديان، مانند جمع گريزى و اشتغال در مشاغل غير مولد، مانند ربا خوارى باز مى گردد(16) و نيز ريشه در منازعه دائمى كليسا و كنيسه دارد. به هر روى، نقش يهودآزارى ساختگى، در تولد صهيونيسم آنچنان بزرگ بود كه هرتصل آن را موهبت الهى ناميد. اگر صهيونيسم محصول يهودآزارى است، پس چرا صهيونيسم به نوعى يهودآزارى از طريق تبعيض بين يهوديان سفاردى و اشكنازى(17) مبدل شده است؛ سؤالى كه صهيونيست ها همچنان آن را بى پاسخ گذاشته اند.(18)
قدرتهاى اروپايى
صهيونيسم، مولد دوران تحول و انتقال سرمايه دارى غرب به مرحله امپرياليسم نيز به شمار مى رود. در اين دوره، همه قدرتهاى بزرگ براى تأمين منافع استعمارى، فعالانه در پى يافتن جاى پايى محكم، در خاورميانه شدند. براى دست يابى به اين هدف، نخستين بار ناپلئون بناپارت (امپراتور فرانسه)، به جلب همكارى يهوديان عليه امپراتورى عثمانى دست زد؛ هر چند در اين كار توفيقى به دست نياورد. سپس، بيسمارك (صدر اعظم سابق آلمان) براى پاسدارى از خط راه آهنى كه قرار بود از برن (شهرى در آلمان) به بغداد كشيده شود، به جذب و به كارگيرى يهوديان پرداخت؛ (19) امّا سرانجام، اين انگليس بود كه به آرزوى ديرينه اش، يعنى خلق انديشه صهيونيسم و ترغيب يهوديان اروپاى شرقى، روسيه و غرب، براى مهاجرت به فلسطين و تشكيل يك دولت يهودى كه حافظ منافع آن كشور باشد، دست يافت.(20)
دلايل بسيار، در تأييد نقش قدرتهاى بزرگ استعمارى، به ويژه انگليس، در پديد آمدن صهيونيسم و رژيم اشغالگر قدس در دست است؛ به عنوان مثال، در 1219 / 1840 روزنامه «تايمز» لندن اعتراف كرد كه پيشنهاد استقرار يهوديان در سرزمين فلسطين، مورد حمايت پنج قدرت بزرگ جهانى است. سپس هرتصل فاش كرد: «بازگشت به سرزمين پدران مان... از بزرگ ترين مسائل سياسى مورد علاقه قدرتهايى است كه در آسيا چيزى مى جويند.» امّا همانگونه كه گذشت، انگليس گوى سبقت را از قدرتهاى ديگر اروپايى ربود و با ابداع انديشه صهيونيسم(21)، زمينه تأسيس رژيم غاصب اسرائيل را فراهم آورد. به بيان ديگر، پس از يك منازعه طولانى ميان صهيونيست ها، سرانجام صهيونيست هاى انگلوفيل(22)، جناح وابسته به وايزمن، موفق به تثبيت فلسطين (مكان مورد نظر انگليس) به عنوان جايگاه نهايى يهوديان گشتند.(23)
يهوديان تنها نامزد تشكيل دولتى حافظ منافع غرب در منطقه حساس و استراتژيك خاورميانه بودند؛ زيرا به عقيده لرد ارل شافتسبُرى هفتم(24) ـ كه از رجال سياسى بريتانيا و نيز يك صهيونيست مسيحى بود ـ اسكان يهوديان در فلسطين نه تنها براى انگلستان كه براى سراسر دنياى متمدن (غرب) سودمند خواهد بود. هرتصل نيز بر آن بود كه يهوديان مى توانند حلّال مشكل غرب در خاورميانه باشند. ماكس نوردو، از صهيونيست هاى معروف، معتقد بود كه "ما فرهنگ اروپايى را... همچنان حفظ خواهيم كرد... ما به اين فكر كه بايد آسيايى شويم، مى خنديم." پيش تر نيز يك كشيش مسيحى پيشنهاد كرده بود كه براى حفاظت از هندوستان زير سلطه انگليس، لازم است يهوديان در فلسطين ساكن شوند. به هر حال، صهيونيست ها خود را مشعل دار تمدن غرب مى دانند كه در تلاش است دموكراسى را در خاورميانه و قلب آن حاكم كند.(25)
نتيجه اين كه نيازهاى فرهنگى، سياسى، اقتصادى و نظامى غرب، به ويژه انگليس، موجب پديد آمدن جريان فكرى صهيونيسم و اسكان يهوديان در فلسطين گرديد؛ جريانى كه با غير دينى (سياسى كردن) يهوديت، در پى تحقق و حفظ منافع استعمارى در خاورميانه برآمد؛ در حالى كه يهوديت ديندار ممكن بود براى غرب خطرآفرين باشد.(26)
سرمايه دارى يهودى(27)
از اواخر قرن دهم شمسى / شانزدهم ميلادى، يهوديان سفاردى از اسپانيا و پرتقال طرد شدند و در كشورهاى عثمانى، هلند و فرانسه سكونت گزيدند. آنان به دليل مهارت در بانك دارى و با بهره مندى از روابط تنگاتنگى كه با سفاردى هاى عثمانى داشتند، به آسانى به عرصه تجارت جهانى وارد شدند و بدين سان، نخستين گام را در شكل دهى به بورژوازى يهود برداشتند.(28) در قرن يازده شمسى / هجدهم ميلادى نيز با ارتقاى وضع اجتماعى اروپاييان، موقعيت يهوديان، بويژه در عرصه اقتصادى، بهبود يافت. اين امر منجر به تلاش بيشتر بخشى از يهوديان براى رهايى از نظام «گتو» و ادغام در جوامع غربى و روى آوردن به مشاغل مولد و در نتيجه، گسترش و تثبيت قشر بورژوازى يهود گرديد.(29)
بورژوازى يهود به صورتهاى گوناگون در پديد آوردن صهيونيسم مؤثر افتاد، كه مهم ترين آنها عبارتند از:
1ـ بورژوازى يهود، همگام و همراه با رشد و تكامل سرمايه دارى غرب، و همانند آن، همه جهان را بازار مصرف خود مى پندارند. در آن زمان، هرچند امپراتورى عثمانى از ضعف اقتصادى رنج مى برد، امّا به دست آوردن بازار داخلى آن به سادگى امكان پذير نبود؛ اين امكان با مهاجرت بيشتر يهوديان به عثمانى ـ سرزمينى كه از نيروى كار ارزان عرب بهره مند بود ـ فراهم مى آمد. افزون بر اين، چنين اقدامى يهوديان غير فعال اقتصادى و بى علاقه به سرمايه گذارى را به عناصر فعال اقتصادى، در امپراتورى عثمانى تبديل مى كرد و يهوديان باقى مانده در غرب را نيز به سوى فعاليتهاى اقتصادى و سودآور(30) سوق مى داد.(31)
2ـ سرمايه دارى يهود، براى جلوگيرى از افزايش تقاضاى مالى يهوديان فقير، كه به كاهش ثروت آنان مى انجاميد، خواهان طرد آنها بودند؛ از اين رو، با تشكيل دولت اسرائيل، اداره دولت يهودى را در دست گرفتند. بنابراين، بورژوازى يهود، هم در راندن يهوديان از اروپا و هم در اداره كردن آنان در فلسطين اشغالى، نقش اساسى داشته است.
3ـ بورژوازى يهود در آغاز خواهان مهاجرت يهوديان به فلسطين نبود؛ بلكه به اعتراف حيم وايزمن، اوگاندا بيشتر مورد علاقه بازرگانان يهودى بود. در مرحله بعد نيز بورژوازى يهود در پى مهاجرت همه يهوديان به فلسطين نبود؛ بلكه خواهان آن بود كه شمار يهوديان به اندازه اى كاهش يابد كه به رفاه اقتصادى آنان در غرب لطمه اى وارد نسازد. ناحوم ساكولو در اين باره اعتراف مى كند كه صهيونيسم، نه به عنوان يك نهضت، بلكه به عنوان يك اقدام مالى و سرمايه دارى ظهور كرده است. البته، يافتن مكانى براى خوشگذرانى و نيز دست يابى به كنترل مجدد يهوديان، از ديگر هدفهاى بورژوازى يهود در خلق صهيونيسم شمرده شده است.(32)
ادبيات صهيونيستى
پيش از تولد صهيونيسم سياسى، صهيونيسم ادبى پديد آمد و نخستين جرقه هاى سياسى كردن دين يهود را برافروخت. به ديگر سخن، صهيونيسم، نخست در عرصه زبان، گفتار و انديشه و آنگاه در عرصه سياست قد برافراشت. در اين روند، صهيونيسم ادبى، زبان عبرى را به خدمت گرفت و در گسترش آن كوشيد و يهوديان عبرى زبان را مورد تشويق و پاداش قرار داد. در نتيجه، آنگونه كه ساكولو مى گويد: در آن زمان، فراگيرى زبان عبرى، حتى در ميان غيريهوديان هم رو به افزايش نهاد. به دنبال اين تلاش چند صد ساله، زبان عبرى كه به گفته بن گوريون، يك زبان ناگويا بود و تنها در قلبها مى زيست و به نماز و شعر و ادبيات مذهبى اختصاص داشت، به جايگاهى دست يافت كه ديگر تنها زبان زمان گذشته نبود؛ بلكه زبان آينده، زبان رستاخيز و زبانى بود كه مى توانست يهوديان را به عنوان يك ملت يگانه در زير بيرق خويش گرد آورد.(33)
در عرصه قلم، انديشه و هنر، داستان، رمان و نمايش هاى بسيار پديد آمد كه به ايفاى نقش در تولد صهيونيسم پرداختند. از جمله، اشعار مذهبى يهود بن هاله وى (متوفى 519 / 1140) به سود مقاصد صهيونيستى به كار رفت. كتاب «تلمود»(34) (نگارش 1129 / 1750) انديشه بازگشت به ارض موعود را رواج داد. بنجامين ديزرائيلى (Benjamin disraeli) در رُمان «ديويد آلروى» (تأليف 1212 / 1833) شكلى از نژاد پرستى افراطى يهودى را به تصوير كشيد. زيگموند فرويد (متولد 1235 / 1856) بر لزوم اجراى تربيت صهيونيستى تأكيد ورزيد. جورج اليوت (Georg Eliot) در رمان «دانيل دروندا»(35) (تدوين 1255 / 1876) كه مهم ترين سند ادبى صهيونيسم به شمار مى رود، ناممكن بودن ادغام يهوديان در تمدنهاى ديگر را گوشزد كرد. افزون بر اين تلاشها، نگارش «دائرة المعارف صهيونيسم و اسرائيل» (تأليف 1259 / 1880) به سهم خويش، زمينه ساز صدور اعلاميه بالفور(36) گرديد و آن نيز، از زمينه هاى اساسى تأسيس اسرائيل به شمار مى رود.(37)
برخى از افسانه ها نيز در پديد آوردن صهيونيسم دخيل بوده اند. مهم ترين اين افسانه ها، افسانه «يهودى سرگردان» يا «يهودى دوره گرد» است. اين افسانه براى نماياندن زندگى سراسر آميخته با رنج، محنت، سرگردانى و بى پناهى يهوديان به كار رفت و به تدريج زمينه ذهنى ضرورت تلاش براى رهايى يهوديان صهيونيست را در اواخر قرن دوازدهم شمسى / نوزدهم ميلادى فراهم آورد.(38) پروتكل يازدهم از مجموع پروتكل هاى صهيون، به نتيجه آتى اين تلاشها اشاره مى كند و مى نويسد: "خداوند به ما، امت برگزيده اش، آوارگى را به مثابه يك نعمت الهى عطا كرده است و اين مسأله كه همه آن را ضعف ما پنداشته اند، و در واقع قوت ما بوده است، ما را در آستانه سلطه جهانى قرار داده است."حتى به عقيده ساكولو، در اين فرآيند، هنرمندان غربى با ولع فراوان كه تا آن هنگام بى سابقه بود، به موضوعات مربوط به مسأله يهود پرداختند. فيلسوفانى چون جان لاك (Locke John)، اسحاق نيوتن (Ishac Newton)، ديويد هارتلى (David Hartly) و پريستلى (Prisetly) در نوشته هايشان، تمايلات صهيونيستى از خود بروز دادند و برخى فيلسوفان رمانتيك (Romantic) مانند: ژان ژاك روسو (Jean Jacques Roussea) از انديشه صهيونيسم دفاع كردند.
ادبيات صهيونيستى تنها به ترسيم چهره يهودى يا يهوديان ناراضى نپرداخته، بلكه گاه كوشيده است چهره اى نيك و انسانى از يهوديان به دست دهد، تا آنان راه كسب امتيازات اجتماعى بيشترى را بازيابند و آن را براى ظهور صهيونيسم به كار گيرند. در مجموع، ادبيات صهيونيستى كوشيده اند با رواج همبستگى يهوديان جهان مبارزه با تبليغات ضد صهيونيستى، رنج و ستمديدگى يهوديت را به تصوير كشند و به پندار خود، وحشى گرى اعراب عليه يهوديان را نمايان سازند و به ترويج انديشه برترى قوم يهود بپردازند.(39)
شخصيت هاى صهيونيستى
شخصيت ها و نخبگانى بسيار در پديد آمدن صهيونيسم نقش داشته اند. در ذيل به نام برخى از شخصيت هاى سياسى كه در اين زمينه سهم بيشترى از ديگران داشته اند و نيز به عمده فعاليت آنها اشاره شده است:
1ـ تئودور هرتصل: وى كه بنيان گذار سازمان جهانى صهيونيسم و پدر صهيونيسم به شمار مى رود، در بوداپستِ مجارستان به دنيا آمد و در ادلاخ اتريش جان سپرد. هرتصل در هجده سالگى به وين رفت و به تحصيل حقوق پرداخت. وى پس از پايان تحصيلات، به جاى كار وكالت، پا به دنياى ادبيات و مطبوعات گذارد. در اين دوره، او به تأثير از موج تازه يهودستيزى در روسيه، لهستان و برخى از كشورهاى اروپايى در پى مطالعه كتاب مسأله يهودى و نيز به دنبال مشاهده قضيه دريفوس(40) به اين نتيجه رسيد كه تنها راه حل پايان يافتن يهودآزارى، گردآوردن يهوديان جهان در يك سرزمين است. هرتصل، اين نظريه را در كتاب دولت يهود (چاپ 1275 / 1896)، كه در اصل نامه اى به خاندان روچيلدهاست، (41) مطرح ساخت و يك سال بعد، نخستين كنگره جهانى صهيونيسم را در شهر بال سوئيس تشكيل داد كه هدف آن، ايجاد موطنى براى يهوديان در فلسطين بود؛ (42) در حالى كه خود او به يهوديت ايمان نداشت؛ به شعاير مذهبى بى اعتنا بود؛ زبان عبرى نمى دانست و به فرهنگ غربى خويش(43) مباهات مى كرد.(44)
2ـ بارون ادموند روچيلد: (45) اعلاميه 1296 / 1917 دولت انگليس، درباره لزوم تأسيس دولت يهودى در فلسطين (اعلاميه بالفور) با عبارت "لرد روچيلد عزيزم!" آغاز مى شود كه خود نشان از سهم ويژه و مؤثر بارون ادموند روچيلد (متوفى 1313 / 1934) در تولد و حيات صهيونيسم دارد. او همچنين، مشهور به "پدر اسكان يهوديان در فلسطين" است. اين عنوان، به پاس تلاش مستمر وى در خريد زمين و املاك اعراب فلسطينى و هزينه كردن يك ميليون و شش صد هزار ليره استرلينگ براى احداث دهكده هاى مهاجرنشين در فلسطين، به او داده شد. ادموند روچيلد به خانواده اى ثروتمند و يهودى الاصل تعلق داشت كه از راه صرافى و بانك دارى به ثروتى افسانه اى دست يافت؛ تا جايى كه اعضاى خانواده روچيلدها به سلاطين مالى مشهور شدند. اين خانواده ثروتمند، به پاس خدمات مالى شان به دولت اتريش، از سوى آن دولت به لقب بارون(46) مفتخر شدند. سهم ادموند روچيلد در شكل گيرى اسرائيل نيز بسيار است. خود او در اين باره اعتراف مى كند: «بدون من صهيونيست ها هيچ كارى نمى توانستند انجام دهند.»(47) دولت اسرائيل نيز به منظور قدردانى از خدمات وى، نام او را بر يكى از بلوارهاى تل آويو(48) نهاده است.(49)
3ـ حيم وايزمن: وى برجسته ترين رهبر صهيونيستى پس از هرتصل است. خدمات او به نيروى دريايى بريتانيا(50)، زمينه را براى پذيرش نظريه هايش درباره لزوم تأسيس يك دولت يهودى در فلسطين، نزد مقام هاى انگليسى و نيز براى صدور اعلاميه بالفور فراهم آورد. وى پس از هرتصل، به رهبرى سازمان جهانى صهيونيسم و سپس به رياست آژانس يهود(51) در فلسطين و سرانجام به رياست جمهورى اسرائيل (اولين رئيس جمهور اسرائيل) بر گزيده شد.(52)
4ـ لرد ارل شافتسبرى هفتم: وى يكى از برجسته ترين رجال سياسى بريتانيا و نيز برادر همسر پالمرستون، نخست وزير اسبق انگليس، بود. وى رياست صندوق كشف فلسطين را بر عهده داشت و به پيشهاد او نخستين كنسول گرى انگليس در بيت المقدس تأسيس شد. شافتسبرى بر پايه اين استدلال كه هر ملت بايد داراى وطن باشد و سرزمين كهن از آنِ ملت كهن است، مشوّق نظرى و عملى مهاجرت يهوديان به فلسطين گرديد.(53)
5ـ بنجامين ديزرائيلى: اين سياست مدار و نويسنده يهودى الاصل انگليسى در 1216 / 1837 به عضويت پارلمان و سپس به رهبرى مجلس عوام و حزب محافظه كار انگليس درآمد و آنگاه به نخست وزيرى انگليس رسيد. ديزرائيلى، بار دومى كه به نخست وزيرى بريتانيا رسيد، ورود يهوديان به پارلمان آن كشور، در كسوت نمايندگى را قانونى ساخت و مهم تر از آن، به ابتكار شخصى خويش، سهام ترعه (كانال) سوئز(54) را پس از اخذ و دريافت وام چهار ميليون ليره اى از بارون ادموند روچيلد، از خديو مصر خريد و آن را در اختيار دولت انگليس قرار داد و بدين سان، سلطه انگليس را بر مصر، فلسطين و صحراى سينا فراهم آورد. چهل سال بعد، دولت دولت بريتانيا به پاس قدردانى از زحمات او و ديگر صهيونيست ها، فلسطين را به عنوان سرزمين يهوديان در نظر گرفت. بنابراين، تأثير ديزرائيلى در شكل گيرى دولت يهود، غير مستقيم، ولى اساسى بود.(55)
6ـ اسرائيل بير: (Israel Beer) وى در سال 1223 / 1842 به پل جوليوس رويتر(56) تغيير نام داد. او در 1195 / 1816 به دنيا آمد و در سيزده سالگى از آلمان به انگليس مهاجرت كرد. وى به تدريج به فعاليتهاى خبرى علاقه مند شد و سرانجام در 1228 / 1849 مؤسسه اى براى گردآورى خبر در فرانسه و بلژيك تأسيس كرد، تا آلمان را به خطوط تلگراف آن دو كشور متصل كند. بيست و پنج سال بعد، اين مؤسسه به يك خبرگزارى بى رقيب تبديل شد و به اينگونه، رويتر به ثروت و شهرتى فراوان دست يافت. وى از اولين كسانى است كه در اواسط قرن دوازدهم شمسى / نوزدهم ميلادى با خريد زمين در فلسطين، سنگ بناى دولت غاصب و اشغال گر اسرائيل را گذارد. همچنين، با در اختيار داشتن سازمان عظيم خبرى رويتر، بيش از هر يهودى ديگر به شكل دهى صهيونيسم كمك كرد.(57)
انديشه هاى ماركسيستى
يكى ديگر از عوامل شكل گيرى صهيونيسم، ماركسيسم(58) و كمونيسم است. برخى از شواهدى كه در اين زمينه مورد استفاده قرار مى گيرند، عبارتند از:
الف. در عقايد كارل ماركس (متوفى 1262 / 1882) كه يك يهودى بوده است، آلمان كشورى به شمار مى رود كه گرفتار انقلاب كارگرى خواهد شد و يهوديان در آن انقلاب، همانند انقلاب هاى گذشته بشرى، نيروهاى پيش رو خواهند بود. صهيونيست ها به تأثير از ماركس، ملت برگزيده خداوند؛ يعنى يهوديان را همواره عامل هر حركت پيشروانه و مترقيانه به حساب مى آوردند. به عقيده آنان، اين نقش پيشتازى در جريان تولد و رشد كمونيسم و نيز در فرآيند برپايى و پيروزى انقلاب كمونيستى روسيه وجود داشته است؛ زيرا بيشتر اعضاى كادر مركزى حزب كمونيست شوروى سابق از جمله، تروتسكى(59)، يهودى بوده اند؛ علاوه بر آن، بسيارى از رهبران صهيونيستى از جمله، بن گوريون از روسيه تزارى كه نخستين كشور كمونيستى جهان بوده است، برخاسته اند.(60)
ب. صهيونيست ها، همانند كمونيست ها، از ماترياليسم(61) تاريخى ماركس در تحليل گذشته و آينده خود سود مى جويند. به گمان صهيونيست ها، دوران كمون اوليه، (62) جلوه روزگار يهوديان پيش از حضرت يعقوب عليه السلام است. در دوره برده دارى، برده دارانى غير يهودى مانند فرعون، يهوديان را به بردگى گرفتند. در دوران فئوداليسم(63) و سرمايه دارى، زمين داران و سرمايه داران غير يهودى بر مسند قدرت باقى ماندند و يهوديان را به سوى كارهاى كم ارزش و پستى مانند صرافى سوق دادند. «در اينجا بود كه يهود لازم [ديد] كه با انقلاب كمونيستى رقبا را از ميدان به در كرده و با ايجاد يك حزب نيرومند... تمامى قدرت اقتصادى و سياسى و اجتماعى را به دست گيرد.»(64) به هر روى، كمونيسم، جهان را با ديدگاه مادى محض تفسير مى كند؛ دين را افيون توده ها مى داند؛ عواطف و احساسات و اخلاق را روبنا مى شمارد؛ حركت تاريخ را بر اساس جبر تشريح مى نمايد؛ شيرازه جامعه را بر اقتصاد قرار مى دهد؛ براى نيل به هدف از هر وسيله اى بهره مى برد و طبقات ـ نه شخصيت ها ـ را تاريخ ساز مى داند. صهيونيسم نيز معتقد است:
1ـ ثروت، پايه و اساس حكومت هاست. در نتيجه، جهان را بايد از دريچه سكه و سرمايه ديد.
2ـ ايمان مذهبى را بايد ريشه كن كرد و به جاى آن ارقام و اعداد را جايگزين نمود.
3ـ سياست هيچ وجه مشتركى با اخلاق ندارد و حكومت اخلاقى محكوم به شكست است.
4ـ بى گمان، يهوديان بر اساس مشيّت الهى به آقايى و سرورى جهان مى رسند.
5ـ طلا، برترين نيروى محركّ جهانى، در دست يهوديان است.
6ـ از مكر، تزوير و خيانت براى نيل يا نزديك شدن به هدف مى توان سود برد.
7ـ هيچ تحولى بدون دخالت و نظارت پر قدرت و نفوذ وافر يهوديان انجام نمى شود.(65)
ملى گرايى يهودى
ناسيوناليسم يا ملى گرايى جديد، محصول انقلاب كبير فرانسه و يكى از آثار تمدن نوين غرب است. پس از انقلاب كبير فرانسه، ميل به وطن خواهى و آرمانهاى قومى در مليّت ها و اقليت هاى دينى، چون يهوديت، افزايش يافت. ازاين رو، صهيونيسم را نمى توان فرزند درد و رنج يهوديان دانست؛ بلكه اگر به يهوديان آزار و آسيبى نيز نمى رسيد، باز هم، تولد صهيونيسم بر پايه رشد ناسيوناليسم غربى اجتناب ناپذير بود. هرتصل هم با بيان اين كه "مسأله تشكيل حكومت يهودى بيش از آنكه مسأله اى مذهبى يا اجتماعى باشد، مسأله اى ملى است." بر تأثير فزاينده ملى گرايى در خلق صهيونيسم تأكيد مى ورزد. همچنين مارتين بوبر، يكى از بزرگ ترين مناديان يهود در قرن حاضر، بر ويژگى ناسيوناليستى صهيونيسم اشاره مى كند. افزون بر اين، آلبرت اينشتين از زيانهاى گسترش ناسيوناليسم بر يهود، بيمناك بود.(66)
اين اعتقاد كه يهوديت ريشه در روح جمعى و گروهى، زبان و دشمن و سرزمين مشترك دارد، همواره ميان يهوديان وجود داشته است؛ ولى يهوديان در گذشته، قادر به بهره گيرى از اين عناصر براى خلق دولت يهود نبوده اند. سرانجام گروهى با تأكيد بسيار بر عناصر ناسيوناليستى يهود، زمينه هاى ظهور صهيونيسم و تأسيس دولت يهودى را فراهم آوردند. البته ظهور ليبراليسم كه ميل به آزادى و برابرى را شدت مى بخشد، در بهبود وضع عمومى، اجتماعى و سياسى يهود وظهور ناسيوناليسم يهودى (صهيونيسم) تأثير بسزايى داشت است.(67)
امروزه برخى انديشمندان، عناصرى را كه يهوديان افراطى يا صهيونيسم، به عنوان عناصر تشكيل دهنده دولت يهود مطرح مى كنند، مورد ترديد جدى قرار داده اند؛ زيرا:
اولاً، صهيونيسم، جريانى غير دينى است و از اين رو، نمى تواند با تكيه بر عناصر سازنده دين، به حيات خود مشروعيت بخشد.
ثانياً، يهود، يك نژاد نيست؛ بلكه يك دين است؛ آن هم دينى كه پيروان پراكنده اش در هيچ نقطه جهان، داراى اكثريت جمعيتى نبوده اند.
ثالثاً، يهود يك ملت نيست؛ زيرا يهوديان از عناصر تشكيل دهنده ملت، چون زبان و دشمن مشترك برخوردار نيستند.
رابعاً، صهيونيسم با طرح قوم برگزيده بودن يهود، در پى سلطه بر جهان است؛ در حالى كه برترى و برگزيدگى راستين نيز نمى تواند وسيله اى بر مشروعيت بخشيدن به رفتار سلطه گرايانه باشد.
خامساً، اگر فلسطين قبله گاه ويژه يهوديان است، پس چرا بيش تر يهوديان آن را نمى شناخته و حتى درباره موقعيت جغرافيايى آن نيز بى اطلاع بوده اند؟
سادساً، ناسيوناليسم صهيونيستى به شكلى افراطى در آمده و بشر امروز به هيچ رو پذيراى تحمل ناسيوناليستى نيست كه براى تحقق هدفهاى خويش، به كشتار، خشونت، ازدواج قومى و رفتار ناپسند دست مى زند.(68)
ايده برگزيدگى
تفسير و نگرش خاص صهيونيست ها از ايده قوم برگزيده به شكلهاى زير در پديد آمدن صهيونيسم دخالت داشته است:
1. بر اساس متون دينى يهودى، يهود قوم برگزيده خداوند است؛ زيرا خدا به بنى اسرائيل وعده حكومت از نيل تا فرات را داده است. اين آموزه، تفسير كلام خداوند به حضرت ابراهيم عليه السلام است كه فرمود: "به اخلاف تو، اين سرزمين، از رود مصر تا شط بزرگ] يعنى] شط فرات را اعطا مى كنم." در واقع، كتاب مقدس يهوديان، آنان را "قومى كه خداوند كيفرشان داده و در همان حال برگزيده است" معرفى مى كند. به ديگر سخن، بر اساس متون دينى يهوديان، آنان عطيّه الهى اند و خداوند آنان را دوست مى دارد و از اين رو، آنان را از ميان مردم زمين براى اداره حكومت جهانى برگزيده است.(69)
انديشه مذكور در شرايط عادى و در وضعيت طبيعى، به پديد آمدن صهيونيسم منجر نشده است؛ بلكه بزرگ نمايى و سياسى كردن آن، زاينده صهيونيسم است؛ زيرا:
الف. هرتصل بنيان گذار صهيونيسم، فردى غير مذهبى بود. وى اعتراف كرد كه آرا و عقايدش متأثر از مذهب يهودى نيست؛ بلكه او انسان بى دينى است. در تأييد اين اعتراف، يورى اونرى (Uri Avnery) عضوسابق مجلس اسرائيل، بر اين نكته پاى فشرد كه اكثريت جمعيت اسرائيل، بى مذهب و حتى ضد مذهب اند.(70)
ب. در تفسير برگزيده شدن قوم بنى اسرائيل و اعطاى حكومت نيل تا فرات به آنان از سوى خداوند، دو نظريه مطرح است:
اول، وعده فوق كه به بنى اسرائيل داده شده، مربوط به زمانهاى گذشته است كه خانه به دوش بوده اند، و پس از مدتى اين وعده (تشكيل دولت يهود) تحقق يافته است.
دوم، اين وعده مربوط به آينده است؛ بدين گونه كه يك منجى ظهور مى كند و يهوديان را به ارض موعود مى برد. البته، هنوز آن منجى ظهور نكرده است.(71)
2. يكى از ديگر دلايل يهوديان براى اثبات برگزيده بودن خويش، ويژگيهايى است كه به گمان آنان تنها در يهوديان وجود دارد. يهوديان گمان مى كنند كه شباهتى به ملل ديگر ندارند و نژادشان پاك ترين و خالص ترين نژادهاست و به اين دليل، در سراسر تاريخ از پذيرش حاكميت و سلطه هر سلطانى جز پروردگار عالم سرباز زده اند. همچنين، يهوديان برآنند كه قوم يهود، ملّتى است بى مانند و آنان، نخستين مورّخان دنيا، تنها دارندگان فرهنگ مستقل در خاورميانه و جهان، گل سرسبد آفرينش، مردمى كوشا و توانا، اولين كاشفان حكومت جهانى خدا، نژاد برتر و ملت مقدس اند، و به دليل برخوردارى از اين ويژگيها، بر ديگران مى بالند، و خود را شايسته حكومت مستقل و يا مسلط بر جهانيان مى دانند.(72)
اگر هم بر فرض، اين گمان و اعتقاد آنان درست باشد، به هيچ روى موجب پديد آمدن حقى براى تشكيل دولت يهود و سلطه بر جهان نمى شود. افزون بر اين، تحقيقات نوين، اولاً، برخوردارى يهوديان از ويژگيهاى مذكور را رد مى كند و ثانياً، اگر فرض شود كه اين ويژگيها در يهود هست، اثبات وجود آنها در همه يهوديان ممكن نخواهد بود. چنان كه ساكولو مى گويد: «خلوص و ناآلودگى مطلق [در يهود] وجود ندارد.»(73) چگونه مى توان پذيرفت كه آلودگى در يهود نيست؛ در حالى كه يكى از زمينه هاى پديد آمدن صهيونيسم، نجات يهود از آلودگى نژادى است؟ از اين رو، ساكولو به عنوان يك صهيونيست، يهوديانى را كه زنان غير يهودى مى گيرند، سرزنش و نفرين مى كند و مى كوشد آنان را از اين كارِ گناه آلود باز دارد.(74)
وعده هاى مذهبى
يهوديان مدعى اند كه خداوند در كتب دينى به آنان وعده داده است كه روزى فرزندان و بازماندگان قوم برگزيده و ـ در همان حال ـ پراكنده يهود را از سراسر جهان به دور كوه صهيون ِ اورشليم گرد مى آورد و آنان را براى هميشه از آوارگى نجات مى دهد و در فلسطين ساكن مى كند. خداوند اين وعده را توسط يك منجى الهى محقق مى سازد. بنابراين، نتيجه مى گيرند كه باز گشت يهوديان به ارض موعود، يك آرمان مذهبى و حاكى از علاقه آنان به فلسطين و نيز نمايان گر تلاش يهوديان در همسانسازى سرنوشت هم كيشان است.(75)
در اين زمينه، صهيونيست ها جايگاه مذهبى فلسطين يا سرزمين موعود را بسيار بالاتر از آنچه هست، نشان مى دهند و از آن بهره بردارى سياسى مى كنند؛ به گونه اى كه ژنرال موشه دايان مى گويد: «اگر كتاب مقدس به ما تعلق دارد و اگر خود را به عنوان امت دينى كتاب [مقدس [تلقى مى كنيم، بايد تمامى سرزمينهاى كتاب مقدس را در تملك خويش داشته باشيم.» به عقيده روژه گارودى، ايگال امير به امر خداوند و گروه خود، يعنى جنگاوران اسرائيل، اسحاق رابين را ترور مى كند؛ زيرا رابين بر خلاف عقايد دينى، در پى آن بود كه بخشى از سرزمين موعود (كرانه غربى رود اردن) را به اعراب تسليم كند.(76)
در نقد اين عقيده مى توان گفت: اگر وعده بازگشت به سرزمين موعود، كلام وحى باشد، آن به معناى سرزمينى جغرافيايى نيست؛ بلكه اعاده صهيون به يهود اشاره به انعقاد نوعى پيمان با خداوند است. از اين رو، به نظر مى رسد فلسطين هيچ گاه سرزمين موعود يهودى نبوده است. شايد از اين روست كه مجمع اصلاح يهوديت در 1264 / 1885 اعلام نمود كه انتظار بازگشت به فلسطين را ندارد؛ يا برخى از آنان گفته اند: آمريكا و آلمان، صهيون يهوديان است. البته حذف كلمه صهيون در ادعيه مذهبى نيز نشان از بى پايگى اين عقيده دارد كه صهيون در فلسطين است.(77)
بنابراين، ادعاى صهيونيسم مبنى بر اين كه صهيون در فلسطين است، درست نيست؛ زيرا صهيونيست ها در اواخر قرن سيزده شمسى / اوايل قرن بيستم ميلادى، فلسطين را پس از بررسى و رد مناطقى چون سورينام، كنيا، اوگاندا، قبرس، موزامبيك، آرژانتين، كنگو، آنگولا، طرابلس ( ليبى) و صحراى سينا(78)، به عنوان مكانى براى تأسيس حكومت يهود برگزيده اند. نتيجه اين كه آنان حتى به اندازه يهوديان، در انديشه فلسطين نبوده اند و نيز اين كه صهيون براى صهيونيست ها مهم نبوده و نيست، با اعتراف لئو پنسكر (Leo pinsker)، صهيونيست مشهور به اين كه "ما فقط به قطعه زمينى نياز داريم كه... اعتقاد به خدا و كتاب مقدس... را به آنجا ببريم" و نيز با اين اعتراف هرتصل كه تلاش او براى تأسيس دولت يهودى، يك برنامه استعمارى است، روشن تر مى گردد.(79)
حوادث تاريخى
افزون بر آنچه گذشت، زمينه هاى ديگرى نيز در زايش صهيونيسم دخيل بوده اند. در ذيل به برخى از آنها اشاره مى شود.
الف) ماجراى آلفرد دريفوس: وى (متوفى 1314 / 1935) افسر يهودى ارتش فرانسه بود كه در 1273 / 1894 متهم به تحويل مدارك نظامى محرمانه و مهمى به آلمان شد. او در همين سال دستگير، محاكمه و به حبس ابد محكوم گشت؛ ولى در 1278 / 1899 تبرئه و در 1285 / 1906 به خدمت فرا خوانده شد. اين ماجرا از يك سو، موج تازه اى از يهودآزارى، و از سوى ديگر، يهودگرايى را در اروپا شدت بخشيد. اگر چه ماجراى دريفوس نزاعى ميان گروه هاى چپ و راست فرانسه تلقى مى شد؛ امّا صهيونيسم، آن را به عنوان يكى از مظاهر آزار و ستم بر يهوديان مطرح ساخت. همين ماجرا، اثرى عميق بر افكار هرتصل گذاشت؛ به گونه اى كه وى را به يافتن يك راه حل اساسى براى رهانيدن و نجات يهوديان از ظلم و ستم كشاند. در پى آن، وى طرح تأسيس يك كشور يهودى را به عنوان راه حلى براى نجات يهوديان از يهودآزارى، در كتاب يهود و دولت خويش به دست داد.(80)
ب) جنبش ها و گروه هاى صهيونى: از ديگر زمينه هاى ظهور صهيونيسم، تأسيس و تداوم فعاليتها و جنبش هاى صهيونى است. از مهم ترين اين گروه ها و جنبش ها، گروه عشّاق صهيون و جنبش بيلو(81) بودند كه در نخستين سالهاى دهه 1260 / 1890 در روسيه پديد آمدند و به سرعت در كشورهاى ديگر گسترش يافتند. جنبش بيلو، متأثر از آرا و نظريه هاى پنسكر، رهبر عشاق صهيون بود؛ امّا رنگ صهيونيستى بيشترى نسبت به عشاق صهيون داشت؛ به گونه اى كه نخستين مهاجرت گروهى به فلسطين از ابتكارات اين جنبش است. در مجموع، نتيجه تلاشهاى حدود پانزده ساله گروه عشاق صهيون و جنبش بيلو، ظهور هرتصل و نگارش كتاب دولت يهود است. هرتصل براى نيل به هدف تأسيس كشور يهودى، جنبش ها و سازمانهاى پراكنده صهيونيستى را در كنفرانس «بال» زير چتر سازمانى واحد (سازمان جهانى صهيونيسم) گرد آورد.(82)
ج) نگاه منفى اروپا به يهود: اروپاييان با نگاهى منفى به يهوديان مى نگريستند. از نظر آنان، يهوديان موجوداتى پست، ملتى فرومايه، استثمارگران اصلى اقتصاد اروپا، ناتوان در همسانى با ديگران، نژادى با زاد و ولد فراوان و عناصرى فقير و انگل بودند و به عقيده بالفور، آنان دشمنانى بودند كه حضورشان در تمدن غرب به فلاكت آن مى انجامد. بنابراين، اروپاييان، تحمل آنها را نداشتند و بر آن شدند تا يهوديان را از اروپا اخراج و در يك سرزمين خارجى (فلسطين) ساكن كنند. در اين صورت، يهوديان فقير و انگل با حراست از كانال استراتژيك سوئز به ابزار سودمند براى غرب مبدل مى شدند.(83)
د) ناتوانى يهود در همسانى اجتماعى: زندگى اجتماعى يهوديان در اروپا، همراه با مشكلات و موانعى بود. يكى از مشكلات و موانع اين بود كه يهوديان توانايى هماهنگى و همسانى با جامعه غرب را نداشته و براى پاسدارى از آداب، سنن و عقايد يهودى، علاقه اى از خود نشان نمى دادند و چون ناچار بودند توان و نيروى خويش را در بهسازى، عمران و آبادانى تمدن غرب ـ تمدنى كه در آن عنصرى بيگانه بودند ـ به كار گيرند، هيچ گاه خشنود نبوده اند. از اين رو، به سوى نظريه تأسيس دولت مستقل يهودى كه مى توانست آنان را از شرّ غرب رهايى بخشد، گرايش يافتند.(84)
ه) ادعاى پاسدارى از دين: در دوره رنسانس(85) و انقلاب صنعتى غرب، حصار زندگى گتويى يهوديان فروريخت. اين امر مواجهه و برخورد يهوديان با فرهنگ غير خودى و تضعيف عقايد دينى را در پى داشت و، از قدرت پاسخ گويى يهوديت به نيازهاى نوين مردم يهودى كاست. در نتيجه، گروهى كه به ظاهر در پى حفظ هويت ملى و مذهبى يهود بودند، تحت تأثير عوامل گوناگون و به ويژه نفوذ استعمارگران، به سياسى كردن يهوديت، يعنى آفرينش صهيونيسم پرداختند. در دستيابى به اين هدف، حفظ انسجام نسبى يهوديان و ممانعت از تفرقه آنها ضرورى بود.(86)
و) حقوق و آزادى هاى مدنى: تحولات اجتماعى در غرب پس از عصر نوزايى، به گسترش حقوق مدنى و ترويج آزادى هاى سياسى و توسعه شعارهاى برابرى و برادرى همگانى انجاميد. اين موضوع به يهوديان امكان داد تا در پرتو فضاى ايجاد شده، به تقويت عناصر ناسيوناليستى يهوديت، از قبيل نژاد، خون، مذهب، وطن و زبان يهودى بپردازند. به عنوان مثال، بسط و رشد آزادى سياسى، موجب دست كشيدن يهوديان آلمانى از زبان محلى «يديش» و روى آوردن به زبان عبرى گرديد. خلاصه اين كه بهره گيرى از عناصر ناسيوناليستى براى خلق صهيونيسم در پرتو گسترش حقوق مدنى غربى به وقوع پيوست.(87)
ز) شكست دادن عثمانى ها: تجزيه و نابودسازى امپراتورى عثمانى از اهداف استعمارگران بود؛ زيرا تجزيه يك امپراتورى مسلمان افزون بر اين كه شكست دشمن و حريفى ديرينه به شمار مى رفت، بازار مصرف، مواد اوليه و موقعيت اقتصادى نوينى را براى يكايك استعمارگران، به ويژه بريتانيا به عنوان بزرگ ترين دولت استعمارى، فراهم مى آورد. به اعتراف سرهنگ جورج گاولر (George Gauler) ـ حاكم انگليسى استرالياى جنوبى ـ فلسطين به عنوان محور، مركز عصب و قلب دنياست. بنابراين، تصرف و تصاحب آن توسط هر يك از كشورهاى رقيب، ضربه اى هولناك بر پيكر بريتانيا وارد مى ساخت.(88)
ح) انديشه ملت واحد: ترويج انديشه ملت واحد، در بارورى صهيونيسم سهيم بوده است. در ترويج و تزريق اين انديشه، كسانى چون اسحاق نيوتن(89) و روسو(90) داراى سهمى بزرگ اند. در نوشته هاى كانت(91) و فيخته(92) نيز يهوديان به عنوان يك ملت اندام وار (ارگانيك) يا واحد معرفى شده اند. كوشش هاى آنان منجر به نگارش كتاب سرزمين جلعاد (چاپ 1259 / 1890) و تولد سرود هاتيكوه(93) به معناى اميد شد كه اولى بر لزوم اسكان يهوديان در يك سرزمين معين پاى مى فشرد و دومى بر حركت صهيونيسم به سوى فلسطين.(94)
بديهى است عوامل ديگرى نيز مانند: نقش مهاجرتهاى يهوديان به نقاط گوناگون جهان، تحريف متون دينى و سكوت روحانيان مذهبى و نيز خاموشى و بى تفاوتى مسلمانان و حكومتهاى اسلامى در پديد آمدن صهيونيسم، را نبايد به فراموشى سپرد.
تا كنفرانس «بال» در 1277 / 1898 زمينه هاى ذهنى و فكرى انديشه يك دولت صهيونيستى فراهم آمد. پس از آن حركتهاى عملى و عينى قابل توجهى از سوى صهيونيست ها براى تأسيس يك دولت يهودى آغاز و به انجام رسيد كه به برخى از مهم ترين آنها در مقاله ديگر، مى پردازيم:
نتيجه
از آن چه گذشت، مى توان به نتايجى دست يافت، از جمله:
1ـ صهيونيست ها از ابزارها و روشهاى غيرمشروع بسيارى براى دست رسى به توليد و ايجاد صهيونيسم سود برده اند؛ در حالى كه تنها راه رسيدن به هدف مشروع، كاربرد ابزارها و روشهاى مشروع است و چون در تأسيس صهيونيسم از ابزارها و روشهاى نامشروع استفاده شده است، خود به تنهايى نشان از نادرستى صهيونيسم دارد.
2 ـ در زايش صهيونيسم، فقط يهوديان افراطى يا همان صهيونيست ها، نقش نداشته اند؛ بلكه كشورهاى قدرت مند اروپايى ـ هر يك به انگيزه اى ـ در شكل دهى به انديشه صهيونيسم ايفاى نقش كرده اند؛ البته، نقش برخى از قدرتهاى اروپايى در اين ميان، بيش تر است.
3 ـ سهم پول بورژوازى يهودى و اروپايى در زادن صهيونيسم، بيش از انديشه هاى دينى، آرزوهاى مذهبى و باورهاى نژادى است. در واقع، تفكر صهيونيستى، قرنها وجود داشت و آنچه آن را به ظهور رساند، سرمايه بود.
4 ـ توده يهود، نه انديشه صهيونيستى داشت و نه تلاشى براى توليد يا تثبيت آن، بلكه تعدادى از نخبگان فكرى، سياسى و مالى صهيونيستى، انديشه صهيونيسم را توليد، ترويج و بر توده يهود تحميل كردند؛ البته، بخشى از مردم را با تبليغات به حمايت از آن كشاندند، و در استقرار و تداوم صهيونيسم، اين مردم نقش ايفا كردند. جالب اين كه برخى از اين نخبگان، يهودى نبودند.
5 ـ صهيونيسم، گرايش دينى ندارد؛ اگرچه با ابزارهاى دينى به ميدان آمده است. در اثبات اين ادعا مى توان به نقش هرتصل كه به اعتراف خود، يهودى نبود و نيز، به نقش انديشه هاى كمونيستى كه الحادى است، در قوام يابى صهيونيسم استناد كرد. هم چنين، در تأييد اين سخن، به تأثير ناسيوناليسم يهودى بايد اشاره كرد كه همانند ناسيوناليسم به مفهوم برآمده از انقلاب فرانسه، به غايت ضد دينى است؛ ناسيوناليسمى كه على رغم ترديد جدى در موجوديت آن، حتى عليه يهودى است كه با صهيونيسم مخالف است.
6ـ عناصر سازنده صهيونيسم، متعدد و در عين حال، نامتجانس است، و به اين دليل، استحكام درونى آن براى ادامه حيات، سسست و شكننده است، و از اين رو، نمى بايست شكل مى گرفت، قوام مى يافت و به خلق و تثبيت يك انديشه سياسى ـ نه دينى ـ مى انجاميد؛ ولى قدرتها، سرمايه ها و نخبه هاى مالى، فكرى و سياسى غرب ـ چون، زايش آن را به سود غرب و حافظ منافع آن مى ديدند ـ به مدد اين انديشه آمدند. در حقيقت، صهيونيسم، بيشتر، منشأ خارجى دارد و پويايى آن نيز، به همين عامل وابسته است. فهم درست اين مسأله، ابزارها و روشهاى جديدى را براى مبارزه با صهيونيسم، فراروى همه مخالفان آن قرار مى دهد.
پي نوشتها:
1ـ عضو هيأت علمى پژوهشكده تحقيقات اسلامى، مدرس دانشگاه، محقق و نويسنده.
2ـ تئودور هرتصل (Thedar Herzel) به شكل هاى گوناگون همچون: تئودور هرتزل، هرزل، هرتسل و... نوشته مى شود؛ ولى معمولاً آن را به صورت «هرتصل» مى نگارند.
3ـ ناحوم ساكولو (nahum sokolow)، مورخ صهيونيستى است.
4ـ عبدالوهاب الميسرى، صهيونيسم، ترجمه لواء رودبارى، دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، تهران، 1374، ص 7؛ حميد احمدى، ريشه هاى بحران در خاورميانه، مؤسسه كيهان، تهران، 1369، ص 3؛ على آقا بخشى، فرهنگ علوم سياسى، مركز اطلاعات و مدارك علمى ايران، تهران، 1374، ص 423؛ ب. پراهى، فريب خوردگان صهيونيسم، ترجمه ابوالقاسم سرى، طهورى، تهران، 1357، ص 27.
5 ـ انسان رهايى بخش را در زبان عبرى «ماشياح» مى گويند.
6ـ احمدى، پيشين، ص 3؛ روژه گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسى، ترجمه نسرين حكمى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1369، ص 5؛ المسيرى، پيشين، ص 8.
7ـ المسيرى، صهيونيسم، صص 17ـ4؛ عادل توفيق، تعليم و تربيت صهيونيستى، ترجمه مجتبى بردبار، زيتون، تهران، 1368، ص 50؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، ترجمه مجيد شريف، رسا، تهران، 1375، ص 23.
8- Anti - Semitism.
9 ـ «حيم» يا «حيثم» يا «چيم وايزمن» (Chaim Weizman) پس از هرتصل، جامعه صهيونيستى را براى نيل به تأسيس اسرائيل رهبرى كرد.
10ـ يورى ايوانف، صهيونيسم، ترجمه ابراهيم يونسى، امير كبير، تهران، 1356، صص 74ـ71؛ المسيرى، پيشين، ص 36.
11ـ نام دولت ديگر يهودى، يهودا (= يهوذا) بود.
12 ـ «گتو» Ghetto در گذشته به محله اى در يك شهر گفته مى شود كه يهوديان به اقامت در آن مجبور بوده اند.
13ـ آلاسداير درايسدل و جرالد اچ بليك، جغرافياى سياسى خاورميانه و شمال آفريقا، ترجمه دُرّه ميرحيدر، دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، تهران، 1370، ص 361.
14 ـ ديويد داود بن گوريون (David Ben Gurion) در لهستان به دنيا آمد و در اسرائيل مرد. وى نخست وزير اسرائيل در سالهاى نخستين تأسيس رژيم صهيونيستى بود.
15ـ پراهى، پيشين، ص 6؛ گالينا نيكيتينا، دولت اسرائيل، ترجمه ايرج مهديان، پيشگام، تهران، 1356، ص 32.
16ـ ايوانف، پيشين، صص 32، 40، 71 و 74؛ المسيرى، صهيونيسم، صص 24 و 75.
17ـ سفاردى (Sepharadi) و اشكنازى (Ashkanase) به ترتيب به يهوديان مهاجر اروپاى شرقى و شمال غرب اروپا به اسرائيل، اطلاق مى شود.
18ـ المسيرى، صهيونيسم، ص 88.
19ـ پيش از جنگ جهانى اول، صهيونيست ها به آلمان دل بسته بودند؛ ولى با مشاهده شكست قريب الوقوع آلمان و پيروزى انگليس، به آن روى آوردند.
20ـ ايوانف، پيشين، صص 13، 45، 48 و 54.
21ـ به عقيده ماكس نوردو (Max Nordau)، يكى از رهبران صهيونيست ها در قرن بيستم ميلادى، صهيونيسم اختراع انگليس است. ر.ك: ايوانف، پيشين، ص 51.
22 ـ انگوفيل به افراد و گروه هايى مى گويند كه گرايش و وابستگى شديد به انگليس دارند.
23ـ ايوانف، پيشين، صص 18، 47، 51 و 85.
24- Seventh Eart shafes bury.
25ـ المسيرى، صهيونيسم، صص 54، 12، 8 و 5؛ ايوانف، پيشين، ص 69.
26ـ المسيرى، صهيونيسم، ص 29.
27ـ بورژوازى (Bourgeoisie) براى طبقه سرمايه دار نيز به كار مى رود. ر.ك: آقابخشى، پيشين، ص 35.
28ـ به عقيده ايوانف، بورژوازى يهود محصول رنسانس نيست؛ بلكه پيش از آن نيز وجود داشته است. ر.ك: ايوانف، پيشين، صص 26ـ20.
29ـ المسيرى، صهيونيسم، صص 2، 7 و 8.
30ـ ماير ويلنر (Mcir Vilner)، سياستمدار اسرائيلى، مى گويد: «صهيونيسم، نماينده ايدئولوژى ارتجاعى يهوديان بورژوازى طرفدار امپرياليسم است.» ر.ك: پراهى، پيشين، ص 30.
31ـ المسيرى، صهيونيسم، صص 9، 17، 40 و 55.
32ـ ايوانف، پيشين، صص 52، 82 و 83؛ نيكيتينا، پيشين، ص 31.
33ـ غسان كنعانى، نگاهى به ادبيات صهيونيسم، ترجمه موسى بيدج، برگ، تهران، 1365، صص 23ـ13.
34ـ تلمود يا تعليم، كتابى است شامل دو بخش كه يكى را «مشنا» و ديگرى را «گمارا» گويند. مشنا، مجموع تعاليم مختلف يهود است، و گمارا، تعليمات و تفاسيرى است كه پس از تكميل مشنا در مدارس عاليه يهود به وجود آمد. ر.ك: گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسى، ص181.
35- Daniel Deranda.
36ـ اعلاميه بالفور (Deslavation Balfeur) از سوى لرد آرتور بالفور(Lord Arthur James Balfeur) وزير امور خارجه وقت انگليس صادر شد. مفاد اين اعلاميه به پيشنهاد وى در كنفرانس سان ريمو (San Remo) ـ شهرى در ايتاليا ـ به تأييد متفقين رسيده بود.
37ـ گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسى، صص 47 و 42، 33، 28؛ المسيرى، پيشين، صص 17ـ14: در اينجا بايد به ترجمه عبرى كتاب جلعاد (Gilead) ـ نام منطقه اى در شرق اردن ـ اشاره كرد كه ركورد بى سابقه اى در فروش نشريات عبرى برجاى گذاشت.
38ـ كنعانى، نگاهى به ادبيات صهيونيسم، صص 57 و 66.
39ـ همان، صص 41، 43، 71 و 81.
40ـ آلفرد دريفوس (Alfred Drevtus) سرباز يهودى ارتش فرانسه بود كه به اتهام جاسوسى براى ارتش آلمان دستگير و زندانى شد.
41ـ Rothschil (Rotschil) يك خانواده ثروتمند يهودى است كه يكى از اعضاى آن سهمى ويژه در شكل گيرى صهيونيسم داشته است.
42ـ او در اين زمان گفت: "امروز بنيان دولت يهود را گذاردم." ر.ك: احمدى، پيشين، ص 37.
43ـ هرتصل نقش ممتازى در حيات مجدد يهوديان داشت. از اين رو، به وى لقب موسى جديد داده اند. ر.ك: ايوانف، پيشين، ص 83.
44ـ غلام رضا على بابايى، فرهنگ تاريخى ـ سياسى ايران و خاورميانه، ج 1 رسا، تهران، 1374، ص 49؛ المسيرى، پيشين، صص 52، 55 و 63.
45- Edmond Rothschild )Rotschild.(
46ـ بارون (Baron) يكى از القاب سابق اشراف و نجبا در اروپا بود. ر.ك: حسن عميد، فرهنگ فارسى عميد، ج 1، امير كبير، تهران، 1364، ص 296.
47ـ اسرائيلى ها اعتراف كرده اند كه اگر كمك بارون ادموند روچليد از پاريس نبود، مهاجرت يهوديان امكان پذير نبود. ر.ك: احمدى، پيشين، ص 26.
48ـ پايتخت رژيم اشغال گر قدس.
49ـ روچليدها، ترجمه رضا سندگل و منيره اسلامبول چى، محراب قلم، تهران، 1369، ص 94؛ على بابايى، پيشين، ج 4، ص 149؛ احمدى، پيشين، ص 26.
50ـ وايزمن، استاد شيمى دانشگاه منچستر انگليس، در 1294 / 1915 ماده استون (Asetone) را كشف كرد. اين ماده در ساخت سلاحهاى جنگى با قدرت انفجارى بالا به كار مى رود. ر.ك: احمدى، پيشين، ص 156.
51ـ اين آژانس در 1308 / 1929 به وسيله صهيونيست ها براى تسهيل مهاجرت، جذب و اسكان يهوديان در فلسطين تشكيل شد.
52ـ احمدى، پيشين، ص 28 و 84؛ على بابايى، پيشين، ج 3، ص 319.
53ـ المسيرى، پيشين، صص 12ـ8.
54ـ كانال سوئز براى انگليس بسيار حياتى بود. هربرت سموئل، يكى از صهيونيست هاى معروف در اين باره مى گويد: «نزديك شدن يك نيروى اروپايى به كانال سوئز خطر جدى براى طرحهاى مهم دولت بريتانيا بود.» حكم در وزه، پرونده فلسطين، ترجمه كريم زمانى، بعثت، تهران، بى تا، ص 20.
55ـ جهان زير سلطه صهيونيسم، سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، تهران، 1361، ص 141؛ على اكبر دهخدا، لغت نامه دهخدا، دانشگاه تهران، 1372، ج 7، ص 10023.
56ـ پل جوليوس (ژوليوس) رويتر (Paul Julius Reuter) در 1250 / 1872 امتياز بهره بردارى و استخراج اكثر معادن ايران را از ناصرالدين شاه دريافت كرد. اين امتياز كه به معناى فروش ايران بود، در پى مخالفتهاى داخلى و خارجى لغو شد و شاه براى دل جويى از او، امتياز بانك شاهنشاهى را در 1268 / 1889 به رويتر واگذار كرد.
57ـ ابراهيم تيمورى، عصر بى خبرى يا تاريخ امتيازات ايران، اقبال، تهران، 1332، صص 101ـ97
58ـ "واژه ماركسيسم (Marxism) از نام كارل ماركس گرفته شده است. اين مكتب، قدرتهاى مادى توليد و مبارزه طبقاتى را نيروهاى بنيادى فعال در تاريخ مى داند." ر.ك: آقابخشى، پيشين، ص 197.
59ـ تروتسكى (Trotski) از رهبران انقلاب 1296 / 1917 روسيه بود؛ ولى پس از مرگ لنين در مبارزه قدرت از استالين شكست خورد و در تبعيدگاه خود در مكزيك به دست يكى از عوامل استالين به قتل رسيد.
60ـ جهان زير سلطه صهيونيسم، پيشين، صص 102، 104 و 207.
61ـ ماترياليسم (Materialism) مكتب و ايده اى است كه ماده و طبيعت را بر روح و تفكر مقدم مى شمارد و معتقد است ماده، قبل از پيدايش شعور وجود داشته است و شعور نتيجه تكامل طولانى ماده است. ر.ك: آقابخشى، پيشين، ص 198.
62ـ كمون (Commune) يا جامعه اشتراكى بدوى، به نخستين شيوه توليد در تاريخ اطلاق مى شود كه شالوده آن مالكيت جمعى بر وسايل توليد است.
63ـ فئوداليسم (زمين دارى: Fedalism) به بزرگ مالكى، نظام خان خانى، ملوك الطوايفى، رژيم ارباب و رعيتى ترجمه مى شود.
64ـ جهان زير سلطه صهيونيسم، پيشين، صص 206ـ205.
65ـ همان، صص 97ـ90 و 207ـ200.
66ـ درايسدل و اچ بليك، پيشين، ص 21؛ توفيق عطارى، پيشين، ص 50.
67ـ ايوانف، پيشين، ص 70؛ المسيرى، پيشين، صص 11، 21، 23 و 129؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، صص 67ـ62.
68ـ ايوانف، پيشين، صص 29، 66، 70 و 98؛ المسيرى، پيشين، ص 29؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، صص 67، 61.
69ـ المسيرى، پيشين، ص 14؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، صص 35، 37 و 50؛ پراهى، پيشين، ص 29؛ درايسدل و اچ. بليك، پيشين، ص 362؛ ايوانف، پيشين، صص 39و64.
70ـ پراهى، پيشين، ص 29؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، صص 22، 39 و 41.
71ـ درايسدل و اچ. بليك، پيشين، ص 363؛ ايوانف، پيشين، ص 35.
72ـ الميسرى، پيشين، صص 32 و 46؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، صص 27ـ26؛ نيكيتينا، پيشين، ص 15و23؛ ايوانف، پيشين، صص 28، 64، 70 و 76.
73ـ پراهى، پيشين، ص 28؛ ايوانف، پيشين، ص 76.
74ـ ايوانف، پيشين، ص 29، 69 و 79؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، 70.
75ـ ايوانف، پيشين، ص 36، 64 و 88؛ نيكيتينا، پيشين، ص 21.
76ـ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، ص 36.
77ـ ايوانف، پيشين، صص 42، 45، 83 و 85؛ روژه گارودى، تاريح يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، صص 22، 42 و 275.
78ـ احمدى، پيشين، صص 54ـ49؛ جان گوئيلگى، فلسطين و اسرائيل رويارويى با عدالت، ترجمه سهيلا ناصرى، سفير، تهران، 1372، ص 9.
79ـ ايوانف، پيشين، صص 85، 83، 45، 42؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، صص 275، 42، 22.
80ـ روچيلدها، پيشين، ص 68؛ احمدى، پيشين، ص 37؛ روژه گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسى، ص 18؛ روژه گارودى، ماجراى اسرائيل و صهيونيسم، ترجمه منوچهر بيات محمدى، آستان قدس، مشهد، 1364، ص 13.
81ـ Bilu حرف اول جمله عبرى «بت يعقوب ليخ و نيلخا» و به معناى «اى دختر يعقوب، بيا تا در نور پروردگار حركت كنيم.» ر.ك.: غازى اسماعيل ربابعه، استراتژى اسرائيل، ترجمه محمدرضا فاطمى، سفير، تهران، 1368، ص 17.
82ـ احمدى، پيشين، صص 37 ـ 39.
83ـ المسيرى، پيشين، صص 51، 39، 33، 31، 27.
84ـ المسيرى، پيشين، صص 56 32، 24؛ ايوانف، پيشين، ص 77.
85ـ Reniaissance يا نوزايش نهضت فرهنگى بزرگ اروپا بعد از قرون وسطى كه منجر به پيدايش تمدن سرمايه دارى شد.
86ـ ايوانف، پيشين، صص 97، 66؛ نيكيتينا، پيشين، ص 14.
87ـ ايوانف، پيشين، صص 42 ـ 41.
88ـ المسيرى، پيشين، صص 119، 49؛ روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره هاى بنيان گذار سياست اسرائيل، پيشين، ص31.
89- Ishac Newton.
90- Rousseau.
91- Kant.
92- Fichte.
93- Hatikvah.
94ـ المسيرى، پيشين، صص 5، 14 و 17.
|