باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 36 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
رنسانس ديني(3)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: حميد - پارسانيا

منبع: هفته نامه - پگاه حوزه - 1386 - شماره 227 - تاريخ شمسی نشر 00/01/1387

 
 

1. انزوا و حاشيه نشيني


در طي دوران اقتدار و سلطه بي منازع مدرنيته و سكولاريزم برعرصه هاي مختلف فرهنگي و هنري معرفتي، سياسي و اقتصادي، دين و معنويت هيچ مسئوليتي را در افق مسائل فرهنگي، تمدني و تاريخي بر عهده نداشت. بلكه همواره يا از جانب نهادها و يا نظام هاي اجتماعي مدرن به طور كامل از صحنه زندگي اجتماعي به دور رانده مي شد و يا آن كه دست كم به عنوان يكي از نهادهاي اجتماعي در عرض ديگرسازمان ها و نهادها وظيفه و كاركرد خاصي براي آن تعريف مي شد.


به حاشيه رفتن دين در كشورهايي كه مدرنيته در آن به طور طبيعي تكوين يافت يعني در جوامع غربي كه مهد پيدايش سكولاريزم هستنددر يك فرايند تاريخي مستمر انجام شد. در اين كشورها با آن كه جريان ها و انديشه هاي سكولار عريان پديد آمد، نظير ديدگاه هاي فلسفي ماترياليستي، ولكن دين به طور كامل از عرصه زندگي اجتماعي طرد نشد بلكه كوشش شد تا با تفاسير و قرائت هاي مدرن و سكولار ازدين نوعي از وظايف و كاركردهاي اجتماعي براي دين به رسميت شناخته شود و تنها در بلوك شرق و در كشورهاي ماركسيستي بود كه ستيز رسمي و حذف كامل دين در دستور كار قرار گرفت. حضورماركسيسم در اين كشورها تا آن جا كه به جوامع غربي باز مي گشت، بايك فرايند تدريجي تحقق پذيرفت.


در كشورهايي كه مدرنيته و سكولاريزم به عنوان يك پديده خارجي ودر اثر بسط سلطه و اقتدار دنياي غرب حضور بهم رسانيد به حاشيه رفتن دين اولا با سرعت و شتابي شگفت تحقق پذيرفته و ثانيا سكولاريزم دراين كشورها در چهره عريان خود، نفي كامل دين از عرصه زندگي اجتماعي و سياسي دنبال كرده و همين امر موجب شده است تاسكولاريزم در اين كشورها اغلب به عنوان جدايي دين از سياست معناشود. نمونه كامل اين نوع از رفتار را در بعد از جنگ دوم در غالب كشورهاي اسلامي مي توان ديد. دولت عثماني كه مركز خلافت اسلامي دانسته مي شود، در اثر شكست سياسي از غرب، كانون اقتدار سياسي اي شد كه سكولاريزم را در حذف كامل ديانت از عرصه سياست و يا حتي حذف نمادهاي ديني از حوزه زندگي اجتماعي دنبال مي كرد. دين در اين نظام تنها در قلمرو زندگي خصوصي بدون آن كه بروزي اجتماعي داشته باشد، توانست تداوم يابد.


 


2. تجديد حيات و مسئوليت


بازگشت مجدد دين به عرصه فرهنگ عمومي و ظهور آن به عنوان يك قطب تمدني در جغرافياي انساني و بلكه سياسي جديد، وضعيت تاريخي نويني را براي قرن بيست و يكم رقم مي زند و رويكرد قدسي به هستي و ديانت در اين سده:


اولا بر خلاف سده هاي نوزدهم و بيستم، فارغ از مسئوليت هاي تاريخي و تمدني نبوده و تنها موضوع از براي معرفت و عمل ديدگاه هاي مدرن و سكولار نمي باشد.


در طي قرن نوزدهم و بيستم جامعه شناسان، مردم شناسان و ياشرق شناسان با رويكرد سكولار و دنيوي و با نظريه ها و تئوري هاي مدرن خود به مطالعه درباره باورها و رفتارهاي ديني مي پرداختند و برهمان اساس نيز بر ضرورت حذف دين از عرصه اجتماعي نظر داده و ياآن كه وظايف خاص و محدودي را به عنوان يك نهاد اجتماعي براي آن به رسميت مي شناختند.


ولكن اينك دين براي حضور تاريخي و تمدني خود ناگزير بايد از منظرمعنوي و قدسي نه تنها به تفسير عالم در سطح كلان يعني در سطح فلسفي و هستي شناختي بپردازد، بلكه بايد با روش شناسي ويژه خود،چارچوب فرهنگي و تمدني نويني را طراحي كرده و اجرا نمايد. به بيان ديگر دين فرصت تاريخي جديدي كه براي آن پديد آمده است، اينك در سطح مسائل تمدني مسئول بوده و در معرض پرسش و سئوال است.


و ثانيا: در پاسخ گويي به مسائل تمدني دين و معنويت نمي تواند به صورت هاي تاريخي خود بسنده نمايد. افقي كه در پايان قرن بيست ويكم و يا در سده هاي آينده با حضور فرهنگي و تمدني، معنويت وديانت ها ترسيم مي شود، نه نظام اجتماعي قرون وسطايي مي تواند باشدكه مسيحيت بر آن سيطره داشت و نه دولت عثماني و مانند آن مي تواندباشد كه با عنوان خلافت اسلامي مطرح مي شد.


 


3. پيوندهاي تاريخي


نفي صور تاريخي ديانت به معناي پشت كردن دين به گذشته خود وبريدن از آن نيست، زيرا براي دين بريدن از گذشته تاريخي خود نه ممكن است و نه مصلحت مي باشد.


هويت دين به ريشه آسماني، و ملكوتي آن وابسته است و هر يك ازاديان با يك واقعه ملكوتي در تاريخ، و با يك تجلي معنوي بروز و ظهوريافته اند و سنت هاي خود را از متن افاضات و الهامات معنوي آن به دست آورده اند.


گسستن از تاريخ براي ديانت به معناي از دست دادن و نفي سنت هاي آسماني و معنوي ديانت است، و اين امر براي هيچ ديني ممكن نيست،متدينين براي حفظ هويت ديني خود ناگزير از رجوع به تاريخ خويش هستند. آنان در اين مراجعه مي كوشند تا سنن معنوي خود را به عنوان بنيان ها و ريشه هاي تمدني ديني خود شناسايي كنند.


علاوه بر آن كه گسستن از تاريخ براي دين ممكن نيست، مراجعه به صور تاريخي ديانت، به عنوان يك ذخيره ارزشمندي از تجربيات بشري مي تواند راهگشاي سازندگي ديني در حيات امروز بشري باشد ومحروميت از اين تجربيات هرگز به مصلحت حركت تمدني ديانت نيست.


ترديدي نيست كه حضور تاريخي دين حاصل از تعامل متدينان وتلاش و فداكاري آنان براي استقرار اصول و سنت هاي ديني خود درعرصه فرهنگي و تمدني بشر بوده است و اين تلاش بدون شك دررقابت با عوامل دنيوي رقيب و موانع، فرهنگي و تاريخي موجود، همواره موفقيت ها و شكست هايي را به همراه داشته است.


موفقيت هايي كه متدينان در گذشته تاريخي خود در ابعاد مختلف فرهنگي و اجتماعي داشته اند، به عنوان منابعي ارزشمند مي توانند برظرفيت حركت معنوي و ديني بشر امروز بيفزايند. چه اين كه بخش قابل توجهي از بازگشت معنوي انسان امروز مرهون حضور همان ذخاير است.


به عنوان نمونه، عرفان و فلسفه اسلامي بخشي از ذخيره ارزشمندتاريخ اسلام است كه اينك بخش هاي مختلفي از فرهيختگان دنياي غرب را متوجه و متمايل به خود نموده است.


شناخت شكست ها و ناكامي هاي تاريخي نيز به نوبه خود مي تواند به پالايش بدعت ها و دريافت بهتر سنن كمك كند و هم آموزه هاي مناسب را براي موفقيت هاي بعدي فراهم آورد.


 


4. فرصت ها و تهديدها


به موازات فرصت تاريخي نويني كه براي حركت فرهنگي و تمدني معنويت و خصوصا دين اسلام پديد آمده است، تهديدهاي جديدي نيزبراي آن به وجود آمده است و برخورد فعال نداشتن متدينان نسبت به فرصت هاي تاريخي موجود، موجب مي شود تا تهديدها افق معنوي ديني را كه بر روي فرهنگ ستيزي گشوده شده است تيره و تار گرداند.


توضيح مساله اين است كه تا هنگامي معنويت و ديانت از حضوراجتماعي بيرون رانده شده باشد، رويكردهاي سكولار و دنيوي به كنترل و يا استفاده ابزاري از آن بسنده مي كند ولكن هنگامي كه معنويت درعرصه فرهنگ عمومي نشاط و حضور فعال خود را آشكار كند، داعيه هاي نويني براي تحريف ها و تقلب هاي معنوي به وجود مي آيد.


رواج تحريف و تقلب در حوزه دين و معنويت نظير رواج سكه هاي تقلبي است. تا هنگامي كه سكه اي اعتبار اجتماعي نداشته باشد، انگيزه و زمينه اي براي تقلب نسبت به آن وجود ندارد. ولكن هنگامي كه يك واحد پولي داراي اعتبار اجتماعي مي شود، به موازات افزايش اعتبار آن امكان تقلب نسبت به آن بيشتر مي شود.


ارزش ها و آرمان ها و رويكردهاي ديني نيز هنگامي كه در قلمروفرهنگ عمومي مورد استقبال قرار مي گيرد، زمينه تحريف ها و ياپوشش گرفتن جريان هاي رقيب از آن نيز به وجود مي آيد، در جامعه اي كه ارزش ها و يا احساسات ديني حضور زنده و فعال داشته باشند، بدون شك كساني كه انگيزه هاي دنيوي و غير ديني نيز دارند، فعاليت هاي خود را با پوشش هاي ديني دنبال خواهند كرد.


پوشش گرفتن برخي حركت هاي ناسيوناليستي و قومي، و يا حتي فاشيستي از نمادها و شعارهاي مذهبي بخشي از اين تحريفات مي تواندباشد.


تحريفات مي تواند با انگيزه تخريب حركت تمدني معنوي نيز انجام شود. تلاش براي ارائه چهره اي خشن، عقل ستيز از حركت معنوي گاه به ايجاد و تحريك فعاليت هاي تروريستي در قالب عناوين ديني از سوي كساني منجر مي شود كه نقطه قوت خود را در توان نظامي خويش ديده وميليتاريزه كردن رقابت هاي تمدني را به نفع خود مي دانند.


 


5. مسائل و مسئوليت ها


حركت تمدني معنويت و دين در شرايط تاريخي جديدي رنسانس وخيزش مجدد خود را آغاز مي كند.


معنويت و ديانت در گذشته تاريخي، با تحريفات و رقابت هاي دنيوي اين جهان مواجه بوده و لكن حركت هاي رقيب هرگز نمي توانستندگفتمان و بنيان هاي انديشه و رويكرد قدسي به عالم را نفي نمايند وبلكه با پوشش گرفتن از معنويت طريق تحريف و بدل سازي كاذب رادنبال مي كردند.


در شرايط جديد حركت مجدد معنويت با حضور مسلط فرهنگ وتمدني مواجه است كه به صورت رسمي نگاه معنوي به عالم را از حوزه تدبير و رفتار اجتماعي خود خارج كرده است و با خدمت گرفتن استعدادهاي انسان ره آوردهاي دنيوي و جهاني نويني را نيز به دنبال آورده است. اين فرهنگ گرچه به دليل اعراض از ساحت هاي معنوي وجود آدمي گرفتار بحران شده است ولكن هر حركت فرهنگي رقيب براي عبور از اين واقعيت بايد توان جذب ظرفيت هاي ثبت آن و توان ارائه منظر و چشم اندازي فراتر از آن را داشته باشد.


دين و معنويت براي شكل دادن به يك تمدن جديد قدسي با توجه به سطوح و صور مختلفي كه براي آن قابل تصور است بايد هم موضع وموقف خود را نسبت به بسياري از ساحت هاي فرهنگي بشر تبيين نمايد. و هم عملكرد خود را بر اساس آن مواضع دنبال كند. از جمله مهمترين مسائلي كه به مناسبت شرايط تاريخي موجود دين بيش ازگذشته بايد به طرح آن ها پرداخت و پاسخ مشخص خود را ارائه دهدعبارتند از:


الف) تبيين نظام معنايي مورد نظر خود؛


ب)روش شناسي و نظام معرفتي منسجم و كارآمد؛


ج) فلسفه اجتماعي و انديشه سياسي؛


د) مدل هاي رفتاري براي عملكرد اجتماعي در سطح مسائل داخلي وبين المللي.


 


6. نظام معنايي ديني


نظام معنايي قدسي در شرايط تاريخي موجود در صورتي توان ورود به عرصه فرهنگي و تاريخي را دارد كه ضمن پاسخگويي به كاستي هاي فرهنگ مدرن از جهت معنا بخشي به حيات و زندگي بشر و ارائه آرمان هاي معنايي و قدسي با رويكرد سلبي محض نسبت به زندگي دنيوي برخورد نكند، بلكه معنويت را تا افق زندگي دنيا استمرار بخشيده و پيوند بين معاش و معاد را برقرار سازد. وحدت معنوي قدسي بايد چنان گسترده و عام باشد كه احاطه و حضور خود را تا متن كثرت دنيوي بشرمعاصر بتواند ادامه دهد و در نتيجه بتواند كثرت موجود را متناسب باحضور خود تجديد سازمان بخشد.


دين و معنويت تنها در اين صورت است كه مي تواند به جاي رويكردسلبي به دنياي مدرن و نفي و سلب مطلق آن رويكرد اخلاقي و مثبتي رااتخاذ نمايد و دستاوردهاي اين تمدن را در نظام معنوي خود و جذب وهضم نمايد.


نظام معنايي ديني اگر از اين توان برخوردار باشد، به جاي آن كه باحضور در موقعيت تاريخي نوين ابعاد متعالي خود را از دست داده و هويت سكولار دنيوي پيدا كند، به زندگي دنيوي بشر صبغه و صورتي قدسي والهي بخشيده و به آن سيرتي آسماني و ملكوتي مي دهد، و بدين ترتيب نيهليسم، پوچ انگاري، بيگانگي، عصيان و اسارت معاصر را نسبت به زندگي ماشيني مدرن، درمان مي نمايد. بدون آن كه صنعت، تكنولوژي وكثرت معاصر زندگي بشر را نفي و طرد نمايد.


دين و معنويتي كه از توان و استعداد فوق بهره مند نباشد، اولا فاقدقداست و تعالي شايسته و حقيقي است. زيرا معنويت و قداستي كه كثرت را به طور مطلق نفي نموده و رقيب خود بداند بر محدوديت و نقص قلمروحضور خود گوايي مي دهد و محدوديت و نقص با معناي تعالي و قداست سازگاري ندارد و ثانيا چنين ديني بايد با تماميت تجربه تاريخي بشر به معارضه و مقابله برخيزد و چنين مقابله اي هزينه اي گزاف مي طلبدچندان كه امكان تحقق آن غير ممكن مي نمايد و ثالثا ره آورد چنين ديني در صورت غلبه ساختن فرهنگ و تمدن در عرصه اين زندگي نيست بلكه نفي فرهنگ و تمدن در اين جهان و عزلت و زهد و انزواي كامل مي باشد.


 


7. روش شناسي و نظام معرفتي


نظام معنوي ديني براي تبيين خود و هم چنين جهت گسترش وپوشش دادن عرصه هاي مختلف فرهنگي و تمدني، نيازمند روش وسيستم معرفتي متناسب با خود است.


مدرنيته حركت هاي نخستين خود را با روش شناسي معرفتي جديدخويش نظير (گفتاري در روش) دكارت آغاز كرد.


نظام معرفتي و روش شناسي علمي مدون با تقابل آشكار نسبت به منابع قدسي معرفت، علم ديني و قدسي را از عرصه فرهنگ و تاريخ بشري خارج كرد و به دنبال آن سيستم معرفتي سكولار و روش هاي علمي متناسب با آن را ايجاد نمود.


سيستم و نظام معرفتي مدرن، با هويت سكولار و دنيوي خود مرجعيت رسمي خود را به عنوان كانون توليد معرفت علمي در طي قرن نوزدهم وبيستم حفظ نمود و تمدن مدرن نيز استمرار و تداوم خود را بيش از هرچيز مديون آن است.


علم مدرن به رغم مرجعيت رسمي خود اينك با بحران هاي معرفتي درون مواجه شده و هويت روشنگرانه آن در معرض پرسش و ترديد قرارگرفته است و اين امر تنها فرصت نويني را براي بازگشت مجدد دين به عرصه فرهنگي و تمدني بشر پديد آورده است.


ديانت براي حضور مجدد خرد بايد قبل از هر چيز تبيين و تعريف خودرا از علم قدسي و منابع معرفتي، و روش شناسي آن بيان نمايد.


فرهنگ و تمدن ديني بدون تاسيس علم متناسب و هم افق با خودنمي تواند شكل گرفته و يا استمرار نمايد. نمادها، رفتارها و مظاهر ديني بدون نظام علمي هماهنگ با آنها، نظير كالبد بدون جان و جسم بدون روح بوده و امكان حيات و بقاء دنيا ندارند. بنابراين دين نمي تواندرنسانس و تجديد حيات خود را بر اساس نظام علمي وروش شناسي هاي معرفتي مدرن بنيان نهد. ديني كه مي خواهد درعرصه فرهنگ معاصر حضور به هم رساند و ايفاي نقش نمايد، بايد به موازات نقد عقلانيت مدرن به تقويت ابعاد، سطوح و لايه هاي عقلانيت و معرفت مربوط به خود بپردازد.


قشري گرايي و ظاهرگرايي فاقد عقلانيت امكان مواجهه باپرسش هاي تاريخي جديد و ارائه پاسخ هاي معنوي اصيل را از بين مي برد و باطن گرايي و تاويل گرايي افراطي بدون توجه به ظاهر وعقلانيت هماهنگ با آن دين را در عرصه زندگي فردي و خصوصي مدفون مي سازد. عقلانيت محض و محدود كردن معرفت علمي به دانش مفهومي و يا تجربي بشري نيز ظرفيت هاي قدسي و وحياني معرفت را نظير آنچه كه در دوران مدرن رخ داده مي خشكاند.


تجربه تاريخي فرهنگ هاي ديني، آموزه هاي مناسبي را براي تجديدسازمان معرفت ديني در اختيار متدينين مي تواند قرار دهد. جريان هاي فلسفي، كلامي، عرفاني و فقهي دنياي اسلام سرشار از مباحث روشي ارزشمندي هستند كه فرهنگ اسلامي را در اين حركت مي توانند ياري نمايند.


 


8. فلسفه اجتماعي و انديشه سياسي


نظام معنايي و تبيين قدسي از عالم و آدم و سيستم معرفتي ديني بنيان ها و چارچوب گفتمان معنوي را در حوزه فلسفه و انديشه سياسي اجتماعي پديد مي آورد.


يك فرهنگ و تمدن، بيش از آن كه به يك صورت سياسي و يااجتماعي خاصي وابسته باشد، به مباني و اصول موضوعه اي نيازمنداست كه امكان انديشه ها و نظريه ها و گفت و گوهاي اجتماعي و سياسي را فراهم آورده و گفتمان حاكم بر آن را مشخص سازد.


با اين همه دين براي حضور تمدني خود نمي تواند به تاسيس اصول ومباني بسنده نمايد. زيرا حضور و عمل اجتماعي نيازمند به وجودانديشه ها و فلسفه هايي است كه با حفظ اصول، جهت و شيوه رفتار وعمل اجتماعي و سياسي را تعيين نمايند.


انديشه ها و فلسفه هاي سياسي بايد در مواجهه با واقعيت هاي اجتماعي موجود پاسخ گوي مسائل و پرسش هايي باشند كه در رقابت باجريان هاي فرهنگي رقيب و در حل مشكلات جاري به كار مي آيند.


خيزش معنوي و خصوصا جنبش اسلامي معاصر واقعيتي است كه ضرورت حضور انديشه هاي سياسي متناسب با خود را بيش از پيش طلب مي نمايد. فقدان انديشه هاي سياسي مناسب با اين جنبش،حرمت معنوي را گرفتار ابهام و سرگشتگي كرده و فرصت بدل سازي هاي كاذب و انحراف هاي اجتماعي و سياسي را نيز فراهم مي آورد.


ابهام در حوزه انديشه اجتماعي و فلسفه سياسي، حركت تمدني را به صورت جنبش اجتماعي كرده و ناخودآگاه در مي آورد و علاوه بر اين فرصت تبليغات و ذهنيت سازي منفي را از سوي جريانات اجتماعي سكولار فراهم مي آورد.


اتهام واپس گرايي و ارتجاع به حركت هاي مذهبي و ديني بيشتر ناشي از اين است كه بشريت معاصر تنها با شيوه ها و سبك هاي تاريخي اقتدار سياسي ديني آن هم با قرائت مدرن و سكولار از آنها آشناست و ازظرفيت متنوع انديشه سياسي در قلمرو باور ديني و معنوي غافل است.


انديشه و فلسفه سياسي ديني بايد آرمان هاي سياسي خود نظيرعدالت، حريت، آزادگي، سعادت و نظام هاي مربوط به آن ها را مشخص سازد و در پاسخ به اتهاماتي كه به آن وارد مي شود جايگاه مشاركت هاي مردمي را با حفظ هويت معنوي و آسماني مشخص سازد.


 


9. مدل هاي رفتاري


از مهمترين ضرورت ها براي حضور تاريخي و تمدني معنويت، تعيين مدل هاي رفتاري است. اين ضرورت تنها از ناحيه پرسش ها و ابهاماتي نيست كه در حوزه انديشه و ذهنيت اجتماعي وارد مي شود، بلكه از ناحيه نيازي است كه جامعه ديني جهت تعيين شيوه رفتار وسلوك خود بدان دارد.


نبود مدل رفتاري مشخص و آشكار علاوه بر آن كه نظام اجتماعي را به سوي هرج و مرج و درهم ريختگي سوق مي دهد زمينه برخوردها،كشمكش ها ونزاع ها و درگيري هاي خونين داخلي و خارجي را فراهم مي آورد.


شيوه ها و مدل هاي رفتاري در عرصه هاي مختلف اقتصادي،فرهنگي، سياسي و اجتماعي قابل بحث، طرح و ارائه مي باشند و ازمهمترين آنها شيوه رفتارهاي اجتماعي با فرق و گروه هاي درون ديني ازيك سو، و با اديان و گروه هاي خارج از يك دين، از ديگر سو است و سبب اهميت اين مساله در اين است كه در حركت هاي تمدني و تاريخي، اين گونه از مواجهات و برخوردها مي تواند نظير دو جنگ جهاني آسيب هاي وحشتناك و مخربي را نسبت به جامعه بشري به دنبال داشته باشد.


با آن كه مدرنيته از اين جهت با دو جنگ ياد شده پرونده قابل دفاعي رااز خود به جاي نگذاشته است ولكن به دليل هراسي كه از نحوه رفتار خودايجاد كرده است اين پرسش را به طور طبيعي متوجه جريان هاي فرهنگي رقيب كرده است و به همين دليل، معنويت و دين در حركت فرهنگي و تمدني خود بايد از اين پرسش پاسخ دهد خصوصا كه سابقه تاريخي اديان، شاهد بسياري از تنگ نظري ها و در نتيجه ستيزهاي خونين حتي در چارچوب يك دين واحد بوده است. شرايط تاريخي موجود، نيازمند حضور معنويتي است كه راه را بر تهديدهاي كلاني ببنددكه تداوم حيات بشري را در معرض ترديد قرار داده و يا تداوم زندگي اجتماعي را سخت و غير قابل تحمل مي نمايند.


نفي خشونت هاي اجتماعي علاوه بر آن كه يك نياز بشري است مقتضاي رويكرد ديني به عالم بوده و علاوه بر آن به مصلحت حركت فرهنگي ديانت نيز هست، زيرا:


اولا، رنسان ديني معاصر سرمايه اصلي خود را در جاذبه هاي فطري وانساني و در وعده هاي ملكوتي و معنوي خود مي يابد و اين حركت معنوي اگر حضور خود را با خشونت و هراس همراه نمايد، فلسفه وجودخود را از دست مي دهد و از هويت خود دور مي گردد.


ثانيا: معنويت در دنياي فعلي فاقد قدرت نظامي منسجم حتي براي دفاع و محافظت از حيات و زندگي خود است و به همين دليل در حركت معنوي مصاف و رويارويي خود را در عرصه نظامي قرار دهد، رفتاري بخردانه نيز انجام نداده است.


قدرت معنويت در شرايطي كه مدرنيته و سكولاريزم اقتدار سياسي ونظامي خود را شكل داده و در سراسر جهان گسترانده است، در آلات وادوات نظامي آن نيست، بلكه در جاذبه هاي معرفتي آن نسبت به اقشارمختلف اجتماعي است و اين همان صحنه از مواجهه است كه قدرت نظامي و سياسي نسبت به آن كارآمد نيست.


سياست و قدرت سكولار به دليل اين كه برتري خود را در صحنه هاي نظامي و مانند آن مي بيند، ميلي وافر و شديد براي انتقال مواجهه ازعرصه معرفتي به عرصه نظامي دارد و از همين جهت تلاش مي كند تارقيب فرهنگي خود را به عنوان يك خطر امنيتي و نظام وانمود نمايد ودر چنين شرايطي نيز براي نشان دادن هويت هراس انگيز رقيب به بدل سازي ها كاذب ديني مبادرت مي ورزد، و براي اين عمل گاه نيز ازرفتارهاي قشري گرايانه و يا ناپخته اي كه اغلب در اثر فشارهاي سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي دنياي مدرن نسبت به ديگرفرهنگ ها پديد آمده است، استفاده مي كند.


معنويت و ديانت در حركت اجتماعي و تاريخي خود براي پرهيز از ورودبه عرصه هايي كه مغاير با هويت آن بوده و تصويري واژگونه و غير واقعي از آن ارائه مي دهد، و فاقد توان و امكانات لازم نيز براي حضور در آن صحنه ها نيز مي باشد بايد هوشيارانه و صبورانه رفتار نمايد.


 


10. اقتدار و مداراي ديني


دين و معنويتي كه قصد حضور به عرصه فرهنگي و تمدني را دارد بايدمدل هاي رفتاري خود را نسبت به حركت هاي فرقه اي و همچنين نسبت به حركت هاي ديني رقيب و بلكه در تقابل با جوامع و كشورهاي سكولار،در سطح جهاني مشخص سازد.


دين به عنوان يك قطب تمدني، بايد ظرفيت تعامل جهاني خود رانشان دهد و اگر نتواند در اين عرصه موفق شود، الزامات جهاني زندگي وزيست به دلايل ياد شده، ناگزير او را به خروج از چارچوب انديشه ها وباورهاي ديني مي كشاند و به اين ترتيب جامعه بشري از افق هاي نويني كه مي تواند بر روي آن گشوده شود، محروم مي ماند. ديني كه نتواند باارائه كيفيت تعامل هاي برون ديني، حضور و وجود خود را در قالب منطق مربوط به خويش دنبال كند، يا آن كه از عرصه جهاني منزوي مي شود و ياآن كه ناگزير براي بقاي خود از منطق دروني خويش خارج مي شود و اگراين خروج به سوي بنيان هاي معرفتي غير ديني باشد، نه تنها در تناقض با صورت خاصي مربوط به آن قرار مي گيرد، بلكه در تناقض با اصل هويت معرفتي ديني خويش قرار مي گيرد ولكن اگر خروج به سوي نوعي مداراي اجتماعي باشد، كه از منطقي ديني بهره مند است، زمينه بازشناسي و اصلاح ديني معرفت دروني آن نيز فراهم مي شود.


برخي از متفكرين و متكلمين مسيحي نظير جان هيك، به دليل آن كه نتوانسته اند در چارچوب باور ديني فرقه اي خود تولرانس و تعاملات جهاني را ممكن سازند، به سوي برخي از گفتمان هاي غير ديني روي آورده اند.


استفاده از بنيان هاي معرفتي كانتي و نوكانتي براي تبيين مدارا وتولرانس ديني، استفاده از مباني اي است كه اصل معرفت و شناخت نسبت به حقيقت و اصل يقين را از حوزه ادراك بشري خارج مي كند.


يقين و حقيقت دو عنصر اصلي حيات و معرفت ديني هستند و ترديددر اين گونه امور امكان حيات ديني را منقطع مي گرداند. متدينين بايدبراي ترسيم جهان ديني، امكان هم زيستي را از طريق منطق ديني به گونه اي كه در پيوند با منطق مشترك بشري باشد فراهم آورند. منطقي كه راه گفت و گو و تعامل نظري انسانيت را از مرتبه اي قبل از حيات وباور ديني فراهم آورد.


پرهيز از خشونت و رفتارهاي تهاجمي به معناي سلب و نفي اقتدارمعنوي نيز نيست، نفي خشونت به اين معناست كه فرهنگ ديني،اساس دنياي خود را بر قدرت و خشونت نمي تواند پي نهد، بلكه به دعوت، معرفت و ايمان قرار مي دهد. و البته از حاشيه معرفت و دانايي قدرت متناسب با آن نيز متولد مي شود. دين و معنويت به موازات حضورخود در عرصه فرهنگ بشري از اقتداري مناسب با ايمان و معرفت ديني مردم بهره مند مي شود و شكل گيري قدرت ديني به نوبه خودفرصت هاي زندگي نويني را براي ديانت به ارمغان مي آورد.


اقتدار معنوي و قدرت اجتماعي ديانت هنگامي كه در جهت حراست ازمرزهاي منطق مشترك بشري قرار گيرد، در تقابل با خشونت هاي كور ومخربي كه انسانيت را تهديد مي كند، نقش بازدارنده در عين حال سازنده ايفا مي كند.


 


 دين و مدرنيته در بوسني و هرزگوين (مدل عيني)


 


1. زمينه هاي تاريخي و جغرافيايي


منطقه بوسني و هرزگوين در شرايط تاريخي نوين بشريت از موقعيت جغرافيايي ويژه اي بهره مند است. اين منطقه از يك سو به لحاظجغرافيايي محل حضور و زندگي مشترك مسلمانان و مسيحيان و ازديگر سو جايگاه حضور دو فرقه ارتدوكس و كاتوليك از مسيحيان است،تعاملات و مواجهات اين دو فرقه مسيحي نيز از ريشه هاي تاريخي طولاني برخوردار است. به لحاظ تاريخي بوسني در طي قرن بيستم نيزمحل حضور انديشه هاي مدرن بوده و در پوشش دو فلسفه و انديشه سياسي ناسيوناليسم و سوسياليسم، زندگي كرده است.


يوگسلاوي عنوان جامعي بود كه در بعد از جنگ اول با رويكردناسيوناليستي، اسلاوهاي جنوب را در كشوري واحد گرد مي آورد واسلاوهاي جنوب كه ترجمه لغوي يوگسلاوي نيز هست، شامل صرب ها،مسلمانان بوسني (بوسنيا)، كروات ها، اسلاويني ها، مقدونيها، مونته نگروها مي شد.


بعد از جنگ دوم تيتو وحدت فوق را با نگاه سوسياليستي در تحت همان عنوان حفظ كرد. با آمدن سوسياليسم انديشه هاي ناسيوناليستي به طور طبيعي تحت الشعاع قرار گرفت. در جهان دو قطبي بعد از جنگ دوم ابتدا يوگسلاوي در زمره بلوك شرق به حساب مي آمد، و لكن يوگسلاوي با فاصله گرفتن از روسيه با كمك برخي از ديگر كشورها(مصر و هند)، جنبش غير متعهدها را پديد آورد.


در چارچوب انديشه مدرن در درون كشور يوگسلاوي ظرفيت هاي ناسيوناليستي ديگري نيز كه از هويت قومي بهره مي برد وجود داشت.كروات ها براي خود هويت قومي مستقلي قائل هستند و بر همين اساس در طي جنگ دوم به همراه ايتاليا و آلمان، به فاشيسم پيوستند. صرب هانيز كه به لحاظ مذهبي ارتدوكس هستند از ديرباز به دنبال كشور مستقل صرب بودند، چه اينكه ترور فردينانس، پادشاه اتريش در سارايوو توسطبرخي از افراد صرب كه بهانه جنگ جهاني دوم شد با همين انگيزه بود.


بعد از مرگ تيتو، با فروپاشي يوگسلاوي فلسفه سياسي سوسياليسم ازصحنه رفتار و عمل سياسي خارج شد و به دنبال آن، صورت هاي ديگري از ناسيوناليسم منجر به پيدايش شش كشور شد: صربستان،كرواسي، بوسني و هرزگوين، اسلاويني، مونته نگرو و مقدونيه.


بوسني و هرزگوين به لحاظ جغرافيايي در بين دو كشور صربستان وكرواسي قرار مي گيرد. صربستان و كرواسي با جمعيت غالب صرب وكروات در چارچوب ناسيوناليسم هويت خود را تعريف مي كنند ولكن بوسني با جمعيت سه بخشي صرب، كروات و مسلمان نمي تواند در قالب ناسيوناليسمي از سنخ ناسيوناليسم كرواسي و يا صربستان هويت خود راتعريف كند.


در حالي كه انديشه هاي سياسي سوسياليسم و ناسيوناليسم كارآمدي خود را نسبت به بوسني، از دست داده اند، اينك در آغاز قرن بيست و يكم جهان امروز شاهد رنسانس معنوي و حيات مجدد ديانت در عرصه زندگي اجتماعي و سياسي نيز مي باشد و اين جريان بازتاب خود را دربوسني نشان داده است.


اسلام، مسيحيت ارتدوكس و مسيحيت كاتوليك به موازات پيدايش قطب هاي تمدني در عرصه بين المللي، در جامعه بوسني فعال شده اند،هر چند كه فعاليت اين سه دين و مذهب يكسان نيست. بنابراين كشوربوسني به لحاظ تاريخي و جغرافيايي از يك سو محل تلاقي دو رويكردمدرن و ديني و از ديگر سو محل مواجهه اديان و مذاهب مختلف ابراهيمي و همچنين محل درگيري هاي ناسيوناليستي و قومي است.


 


2. مسيحيت و ناسيوناليسم


هويت ديني و مذهبي مسيحيت در بوسني به دو صورت ارتدوكس وكاتوليك تقسيم مي شود. ارتدوكس ها، و كاتوليك ها دو فرقه مسيحي هستند كه از ديرباز ستيزها و منازغات تاريخي فراواني داشته اند. تقابل وتغاير اين دو مذهب، بسيار مقدم بر تقابل و تغاير پروتستان ها وكاتوليك هاست. بنابراين، دو مذهب مزبور را به عنوان يك هويت واحددر بوسني نمي توان در نظر گرفت.


هويت مذهبي در طي قرن بيست، امري ثانوي و غير فعال بود، ولكن در شرايط فعلي حضوري فعال و چشمگير دارد، به گونه اي كه جريان ها ومرزبندي هاي جامعه بوسني را كاملا مي توان بر مدار گسل هاي ديني ومذهبي ترسيم كرد.


نكته مهم اين است كه گسل مذهبي مسيحيان بوسني با گسل نژادي و يا دست كم قومي، بوروكراتها و صرب ها منطبق بوده، و رويكرد و تفسيرناسيوناليستي نيز با توجه به تاريخچه فعال خود، حضوري زنده وتعيين كننده دارد. ناسيوناليسم صرب، و ناسيوناليسم و حتي گاه فاشيسم كرواتها متعلق به دنياي مدرن است، و دو مذهب كاتوليك و ارتدوكس به لحاظ تاريخي و فرهنگي هويتي ديني دارد.


اگر دين در جامعه بوسني حضور اجتماعي و فرهنگي زنده نمي داشت،و يا اگر گسل ديني با گسل قومي تطبيق نمي كرد، ناسيوناليست ها دررفتار و عمل اجتماعي خود كاري به دين نداشته و به گونه اي مستقل فعاليت مي كردند. ولكن تطبيق مرزهاي ديني و قومي بر يكديگر وحضور زنده دين در حيات اجتماعي موجب درهم تنيدگي دو رويكردمدرن و ديني در قلمرو مسيحيان بوسني شده است. به گونه اي كه تفكيك بين عملكرد فلسفه ها و انديشه هاي سياسي مدرن و ديني را بادشواري مواجه ساخته است.


ناسيوناليست ها با رويكرد دنيوي خود هنگامي كه نقش تعيين كننده مذهب را در رفتار اجتماعي جامعه بوسني مي بينند، به طور طبيعي مي كوشند تا با پوشش گرفتن از نمادها و پوشش هاي مذهبي،آرمان هاي قومي و دنيوي خود را دنبال نمايند. مسيحيان كاتوليك و ياارتدوكس نيز هنگامي كه مرزهاي قومي و ظرفيت هاي سياسي مربوطبه قوميت را مي بينند، ممكن است براي حفاظت از مرزهاي ديني ومذهبي خود به بهره برداري از ظرفيت هاي قومي روي آورند. ولكن دراين تعامل كدام يك از اين دو به راستي از ديگري استفاده مي كند؟ وكدام يك به دليل غلبه ديگري گرفتار تحريف شده و صورتي تقلبي ازآن ارائه مي گردد؟ اين پرسشي است كه پاسخ به آن نيازمند تحقيق است.


در هر صورت براي جامعه مسيحي جاي اين نگراني به طور جدي هست كه در تعامل با ناسيوناليسم و يا فاشيسم گرفتار تحريف شده ورقيب مدرن آن كه به حسب ذات خود هويتي ديني ندارد جهت رسيدن به آرمان هاي مادي و ديني خويش صورتي ايدئولوژيك، تحريف شده وتقلبي از مسيحيت را عرضه كند.


 


3. بوسنيا و اسلام


رويكرد ديني و ناسيوناليستي صربها و كرواتهاي كشور بوسني زمينه پيوند و علقه آنها را با دو منطقه صربستان و كرواسي فراهم مي آورد.كرواتهاي بوسني امروز علاوه بر آن كه شهروند كشور بوسني هستند، براساس قوانين و مقررات كرواسي، از حق اقامت در كرواسي نيز برخوردارهستند و شهروند آن جا نيز به حساب مي آيند. و همين امر موجب شده است تا كروات هاي مقيم و شهروند بوسني در مجلس كرواسي نيزنماينده داشته باشند. علاوه بر اين در انتخابات رياست جمهوري كرواسي به رغم آن كه جمعيتي محدود هستند، گاه نقش اول و تعيين كننده ايفا نمايند.


مساله فوق به گونه اي غير رسمي نيز درباره صرب هاي بوسني صادق است و مجلس صربستان در روزهاي جاري (اكتبر 2007) تسهيلاتي رابراي اعطاي شهروندي نسبت به صرب هاي بوسني تصويب كرده است.


مسلمانان بوسني كه به حسب قومي بوسنيا و از اسلاوهاي جنوب مي باشند، بنابر بعضي اقوال بوميان اوليه منطقه هستند كه به اسلام گرويده اند. آنان برخلاف صربها و كروات ها به لحاظ قومي و يا مذهبي به هيچ يك از قدرت هاي همجوار پيوند ندارند.


مليوشويچ با رويكرد ناسيوناليستي به دنبال تحقق صربستان بزرگ وبه قصد الحاق بخش هاي صرب نشين بوسني به صربستان، به طور غيررسمي با كروات ها بر سر تقسيم بوسني به دو منطقه توافق نمود و حاصل اين توافق كه به جنگ دروني بوسني منجر شد، الحاق بوسني به دو كشورهمسايه و حذف مسلمانان از جغرافياي سياسي منطقه بود.


حذف اسلام از جغرافياي سياسي اروپا براي كشورهاي غربي كه خيزش تمدني اسلام و بيداري مسلمانان را به عنوان رقيب بين المللي خود مي ديدند، نيز امري مقبول و پذيرفتني بود.


جنگ داخلي بوسني بنابراين پديده اي بود كه با حضور عوامل ناسيوناليستي و مذهبي در سطح منطقه و جهان شكل گرفت، جنگ گرچه در داخل با حضور كروات ها و صرب هاي داخلي آغاز شد و ليكن درحقيقت با همراهي و حمايت بلكه حضور دو كشور همسايه، صربستان وكرواسي بود و نتيجه جنگ از نگاه آنان حذف مسلمانان به لحاظ مذهبي و بوسنياها به لحاظ قومي و نژادي بود.


مسلمانان يا بوسنياها در طي جنگ برخلاف صرب ها يا كروات ها، ازهويت قومي و نژادي خود نمي توانستند بهره اي ويژه ببرند. و تنها هويت اسلامي آنها بود كه در بعد داخلي، هويت معنوي عميقي را پديد آورده وظرفيت مقاومت و پايداري را افزايش مي داد، و در سطح جهاني آنان را بايك قطب تمدني پيوند مي زد.


در سطح جهاني دنياي مدرن نيز مسلمانان بوسني را با عنوان قومي بوسنيا نمي شناخت. بلكه هويت اسلامي آنان را مورد نظر قرار داده و برهمين اساس در نحوه تعامل خود با آنان موضع گرفت. دنياي اسلام نيزجنگ بوسني را فراتر از اختلافات قومي دروني و يا نزاع هاي سياسي دويا سه كشور اسلاو ديد، و جنگ را در جهت حذف اسلام از جغرافياي بخشي از جهان مي ديد.


بدين ترتيب در طي جنگ مسلمانان بوسني با تمام وجود دريافتند كه تعريف آنان از چارچوب تعريف هاي مدرن قرن بيستم خارج شده است.آنان در قرن بيستم با مختصات جغرافيايي جهاني آن قرن در محدوده فرهنگ مدرن و با دو قطب سياسي شرق و غرب، به عنوان بخشي ازيك كشور بي طرف تعريف مي شدند ولكن اينك در دنياي دو قطبي نوين نه به عنوان بخشي از نژاد اسلاو و جزئي از يك كشور غير متعهدبلكه به عنوان عضو و جزئي از فرهنگ و تمدن اسلامي شناخته مي شوند.


مسلمانان بوسني بدون آن كه خود بخواهند و يا بدانند به دليل ظرفيت هاي تاريخي و معرفتي اي كه داشتند در جغرافيايي جديد تعريف شده بودند و آنان نيز با استفاده از اين هويت تاريخي مقاومت خود راسازمان دادند، و بدون شك همين هويت بود كه هم صبر و پايداري آنان را ممكن ساخت و هم كشور بوسني را در جغرافياي سياسي جهان باقي نگه داشت.


 


4. مسائل فرهنگي و تمدني


امروز جامعه جهاني در شبه جزيره بالكان با كشوري با تركيب جمعيتي قومي و مذهبي سه گانه مواجه است.


مسائل فرهنگي و تمدني دنياي امروز به گونه اي شگفت در ابعادتاريخي و جغرافيايي در اين منطقه گرد آمده اند. مدرنيته با فلسفه هاي سياسي و مسائل مربوط به خود از يك سو، و دين با مذاهب و مسائل خويش از ديگر سو، در قبال يكديگر قرار گرفته اند.


اگر تقابل دين و مدرنيته كه ناشي از مقطع تاريخي جهان امروز است نمي بود مسائل دروني هر يك از دو فرهنگ سكولار مدرن، و يا مذهبي وديني و براي پيچيده كردن روابط فرهنگي و پديد آوردن مسائل اجتماعي كافي بود.


تركيب قومي با آن كه در محدوده نژادي واحدي است در طي قرن بيستم و در متن انديشه ها و فلسفه هاي سياسي سكولار مسائل مستمري را به وجود آورد. قتل وليعهد اتريش در آغاز قرن كه به جنگ اول منجر شد، و تجزيه يوگسلاوي در پايان قرن به پنج كشور كوچك نمونه اي از اين مسائل است.


رقابت هاي مذهبي ارتدوكس و كاتوليك و رقابت هاي ديني اسلام ومسيحيت نيز از جمله مسائل سياسي در اين منطقه مي باشد.


فعال شدن ديانت در عرصه فرهنگ عمومي گرچه رقابت دو فرهنگ ديني و مدرن را نيز در اين منطقه به دنبال مي آورد. ولكن اين مساله همان گونه كه پيش از اين اشارت رفت فرصت هاي جديدي را براي رقابت هاي دروني اي پديد آورده است كه در چارچوب انديشه هاي سكولار و يا ديني وجود دارند، و اين امر به نوبه خود بر پيچيدگي مسائل فرهنگي جامعه بوسني افزوده است.


عوامل خارجي منطقه اي، بين دو كشور صربستان در حاشيه شمال غربي و كرواسي در حاشيه جنوبي و شرقي و عوامل خارجي جهاني، يعني رقابت هاي تمدني سكولاريزم و معنويت با مركزيت آمريكا و قدرت هاي اروپايي از يك سو، و دنياي اسلام از ديگر سو، مسائل داخلي اين كشوركوچك را به تعاملات جهاني وسيع و كلان پيوند زده است.


چگونگي تاثيرگذاري عوامل بيروني نيز تنها به رقابت هاي تمدني محدود نمي شود، بلكه از رقابتهاي درون تمدني هم اثر مي پذيرد.


رقابت هاي سياسي اقتصادي آمريكا با اروپا و همچنين رقابت هاي دروني كشورهاي اسلامي كه به نوبه خود متاثر از عوامل مذهبي و غيرمذهبي است، در تعامل و نحوه حضور آنها، با بخش هاي مختلف جامعه بوسني، اثرگذار است.


مجموعه عوامل ياد شده فرصت ها و تهديدهاي مختلف را براي مردم بوسني پديد آورده است، و آينده جامعه بوسني به مقدار زيادي در گروچگونگي استفاده مردم آن از فرصت هاي موجود است.


جامعه بوسني از يك سو با آداب و عادات دنياي مدرن مانوس است و ازديگر سو نويد جهاني معنويت و ديانت و حضور آن را كه در متن فطرت انساني و در گذشته تاريخي جامعه بوسني ريشه دارد، احساس مي كند واين شرايط مردم بوسني را در موقعيت مرزي نسبت به فرهنگ سكولارمدرن، و تمدن معنوي و ديني قرار داده است.


 


5. موقعيت هاي مرزي و هويتي


موقعيت هاي مرزي، موقعيت هاي وجودي و هويتي است. گزينش وعملكرد نخبگان و فرهيختگان در شرايطي از اين قبيل تعيين كننده واثرگذار است.


تغيير هويت و عبور از مرزهاي آن به معناي تخريب و نابودي گذشته وپيشينه وجودي نيست. بلكه به معناي تصرف در صورت پيشين واستفاده و بهره وري مجدد از داشته هاي قبلي است، و تصرف در وضعيت موجود بدون شك نيازمند به خلاقيت ناشي از تفكر و اراده است، عزم وآگاهي دو عنصر مقوم حيات انساني است و مردم بوسني تنها با حيات واراده خود از موقعيت مرزي موجود عبور كرده، و به دنبال آن موقعيت وجايگاه جهاني خود را مشخص مي سازند.


جامعه جهاني با جريان هاي فرهنگي خود به رغم تهديدهايي كه براي دولت و مردم بوسني پديد آورده است فرصت هايي نويني نيز براي آن ايجاد كرده است.


به چالش كشده شدن عادات و آداب استقرار يافته در طي قرن بيستم،كه ناشي از بحران هويتي مدرن مي باشد، همان مقدار كه نسبت به هويت موجود مخرب است، زمينه تفكر و تامل در باب هويت و امكان گشايش و فتح افق هاي نوين و جديد را فراهم آورده است.


موقعيت جغرافيايي و بستر تاريخي بوسني، به رغم پيچيدگي ها ومشكلات خود، بر ابعاد و دامنه تاملات هويتي جامعه مي افزايد.


نخبگان و متفكرين اين منطقه بدون شك در عبور از موقعيت مرزي موجود كه به معناي گذر از بنيان هاي گفتماني مدرن است، نه به تخريب و نابودي آثار تمدني و اجتماعي آن مي پردازند. و نه به بازسازي صوراجتماعي، قبل از آن باز مي گردند.


صورت هاي مختلف اجتماعي با آن كه ريشه در هويت فرهنگي وتمدني خود دارد. محصول دوره هاي تاريخي زندگي و زيست بشر بوده وقابليت تصرف و تحول را دارند. تغيير فرهنگ مستلزم استفاده، ازتجربيات و محصولات گذشته و تسخير و تصرف در ميراث آن است.


تمدن مسيحي در قبل از دوران مدرن، صور اجتماعي مناسب با خود راتوليد كرد، و دنياي مدرن، با استفاده از آن ميراث، حركت تمدني خود رادنبال نمود، و اينك جامعه بشري، در بازگشت ديني و معنوي مجدد خودرفتاري مشابه، با ذخاير تمدني پيشين خواهد داشت، و محصول اين عمل، تمدني نوين است كه به رغم عبور از فرهنگ پيشين نه ميراث گذشته را ناديده مي گيرد و نه به يكي از صورت هاي پيشين باز مي گردد.


حضور مذاهب و دين هاي توحيدي در منطقه بوسني با توجه به ذخيره معرفتي دنياي مدرن ظرفيت ويژه اي را براي حوزه تفكر پديد آورده است. بوسني با توجه به موقعيت جغرافيايي و تاريخي خود، توان تبديل شدن به يكي از كانون هاي مهم گفت و گوهاي فرهنگي به طور عام، ومطالعات و تاملات ديني و مذهبي، به طور خاص را داراست. نظام آموزشي موجود، ميراث معرفتي مدرن را در خود به صورت زنده و فعال داراست، مراكز ديني ارتدوكس و كاتوليك و اسلامي، با آن كه در شرايطفعلي فاقد نظام آموزشي، گسترده و عميقي در سطح آموزش هاي مدرن هستند، ولكن ارتباطات معرفتي و پيوندهاي مذهبي خود را با مراكز وكانون هاي آموزشي مربوط به خود دارا بوده، و مي تواند دانش هاي مربوطبه اين مراكز را تحصيل و تامين نمايند.


تجميع مجموعه معرفتي فوق، در يك محيط واحد اگر به گونه اي شايسته تحقق پذيرد بخشي از ظرفيت علمي معنويت و صورتي ازمداراي ديني را به نمايش مي گذارد. و به اين ترتيب جامعه بوسني به موازات فرصت تاريخي جديدي كه جامعه جهاني براي آن پديد آورده است مي تواند با ارائه الگو و مدلي از زندگي و زيست ديني و معنوي درافق گشايي فرهنگي و تمدن معاصر بشري وظيفه خود را انجام دهد.


 


 

    307 بازديد     5 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   تمدن غرب 
●   دین و مذهب 
●   رنسانس 
●   مدرنيسم 

عناوين مرتبط
●  رنسانس ديني(2) 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:04/02/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب