باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 29 اسفند 1388 كاربران برخط 83 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
گزارشى از كتاب ماجراى معنويت در دوران جديد
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


تعامل يا تعارض تلقى معنوى و پيشرفت صنعتى انسان جديد، يكى از چالشهاى قرنهاى اخير است. پيچيدگى اين مسأله، ناشى از پررمز و راز بودن خود انسان است. ترديدى نيست كه با ارتقاى صنعت جهان، معنويت جهانيان رو به افول نهاد. اين كه چرا علم جديد، چنين ثمره اى در پى داشت و زيربناى فكرى آنچه بود، بايد به طور دقيق بررسى شود. در كتابى كه در اين نوشتار خلاصه و ارزيابى شده، اين فرآيند و برآيند آن مورد كاوش قرار گرفته است.


كتاب ماجراى معنويت در دوران جديد از گاليله تا فرويد، فرايند حذف معنويت در جوامع غربى را از ديرباز مورد بررسى قرار داده است. شهريار زمانى در اين كتاب، با بيان نظريات بزرگان مغرب زمين، دليل بى ارتباطى غرب امروز با خدا را مرحله به مرحله توضيح مى دهد، و از هر مقطع زمانى بعد از قرن وسطى، در اين باره، نتيجه گيرى خاص به عمل مى آورد. روند اين بررسى در كليات، ضربه كيهانى، ضربه فلسفى، ضربه زيست شناسى و ضربه روان شناسى به شرح زير، خلاصه شده است.


 


عنوان کتاب: ماجراى معنويت در دوران جديد


نويسنده: شهريار زمانى


ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامى


سال نشر: 1381


محل نشر: تهران


نوبت چاپ: اول


تعداد صفحه: 232

 
   ● نويسنده: مرتضي - شيرودي

منبع: ماهنامه - رواق انديشه - 1383 - شماره 38 - تاريخ شمسی نشر 00/00/1383

 
 

بعد از گذشت قرون وسطى و رسيدن به دوران جديد، عقل و آگاهى، نزد بشر از اهميت خاصى برخوردار شد و به يكباره به توسعه اى باور نكردنى دست پيدا كرد. اين تمدن در غرب، داراى جنبه هاى مثبت و منفى خاص خود بود. در واقع، مسأله اصلى كه در اين كتاب به آن پرداخته شده، همان موضوعى است كه ژان ژاك روسو از آن، به بحران در اخلاقيات تعبير كرده است، و اين بحران به دليل كوشش در برآوردن خواسته هاى مادى و غفلت از روح پاك انسانى، به وجود آمده است.


 


فصل اول: كلياتى از فرهنگ، تمدن و معنويت


بنابر نظريه تيلور و جامعه شناسان برجسته ديگرى چون مارتين، فرهنگ، شامل تمامى اشكال زندگى انسان است، و از اين رو، جزء معنوى و جزء مادى آن از همديگر مجزا نيستند. بخشى از فرهنگ، مربوط به دنياى درونى انسان است. انسان فطرتا نيازمند ارتباط با خداست، و معنويت در اين رابطه نقش بزرگى را ايفا مى كند. معنويت در طول تاريخ به زندگى بشر سمت و سو داده، مشكلات روحى او را برطرف كرده و رضايت مندى خاصى را ايجاد كرده است. مطالعات روى بشر نخستين نيز، گوياى اين است كه تمايلات معنوى و روحانى در بين انسان اوليه هم به صورتهاى مختلف وجود داشته است. اما متأسفانه فرهنگ غرب با توجه بيش از حد به قسمت ظاهرى و غفلت از بخش درونى آن، نتايج زيانبارى به ارمغان آورد كه روز به روز به صورت واضح ترى قابل مشاهده است. براى پى بردن به جريان معنويت زدايى، ارائه اطلاعات درباره تاريخ غرب ضرورى است، و چون اروپاييان پس از مسيح، پيرو اديان الهى محسوب مى شدند، ذكر نكاتى از تاريخ مسيحيت نيز بى فايده نخواهد بود. تاريخ اروپا به سه دوره مهم تقسيم شده است: 1 ـ دوران باستان؛ 2ـ دوران وسطى؛ 3 ـ دوران جديد. بين اين سه دوره، قرون وسطى اهميت شايان توجهى دارد. در قرون وسطى، ابهام خاصى در عقايد دينى و فلسفى وجود داشته است. عقايد مذهبى تحت تعاليم كليسا در كليشه هاى ويژه اى گرفتار بوده و حتى تعليم و تربيت نيز، تحت كنترل قدماى كليسا، صورت مى گرفته است. اين سخت گيريها منجر به تجمع انرژى سرخورده اى در اروپاييان گشت و آنها را روز به روز به رنسانس نزديكتر كرد (رنسانس دورانى است كه با ترقى در اروپا را شروع شده است.) ويليام رابرت، شرايط قرون وسطى را اين گونه توصيف كرده است: «دين براى انسان قرون وسطى بيش از آن كه الهيات باشد، قالب مستحكم روان شناختى بود كه زندگى فردى از تولد تا مرگ را در برمى گرفت، و بر اساس آداب و شعاير آن، مى شد به رخدادهاى عادى و غير عادى جلوه اى مقدس و مطهر داد.» پس از رنسانس، انسان از قيود كليسا رهايى يافت و دل از آسمان ملكوتى رهانيد و با دستانش شروع به ساختن بهشتى روى زمين كرد.


 


فصل دوم: فرايند معنويت زدايى از طبيعت (ضربه كيهانى)


اخترشناسان در دوران جديد، محرك اصلى تحولات علمى و معرفتى بوده اند؛ به همين دليل شهريار زمانى، نام اين فصل را ضربه كيهانى نهاده است. البته اشاره به نام چند تن از اخترشناسان و بيان نظرياتشان، بجا بودن انتخاب اين نام را بيشتر مشخص مى كند.


در اواخر قرون وسطى، طبيعات ارسطويى كه همراه با الهيات، پاسخگوى مسائل علمى بود، ناگهان با نواقص عمده اى مواجه گرديد. با ظهور راجر بيكن و نظريه پردازان نوافلاطونى كه علاقه اى شديد به رياضيات داشتند، علم ارسطويى كم رنگ و كم رنگ تر شد. در تفكر نوافلاطونى جهان جوهر هندسى دارد، و براى فهم جهان هندسى، به زبان رياضى نياز است. يكى از دانشمندان آن دوران گاليله(1) بود. او در روزگارى مى زيست كه رياضيات هنوز در حد يك مشغوليت ذهنى به شمار مى رفت. در آن دوران اروپاييان مى خواستند دنيايى جديد و بى نياز از كمك ديگران بسازند. گاليله نيز، چون دانشمندان آن دوران، جهان را مجموعه اى از علائم رياضى مى دانست و با تعريفى كه از جهان و روابط آن ارائه داد، جهان بينى جديدى كه بعدها با نظريه نيوتن(2) كامل شد، مطرح گرديد. اين جهان بينى، منجر شد تا اصل عليت زير سؤال برود. گاليله در توضيح حركت اجسام مى گويد: هر گاه جسمى را به حركت درآوريم، آن جسم جهت حركتش را حفظ خواهد كرد و اگر به مانعى برخورد نكند تا بى نهايت پيش مى رود. فيزيك دانان پس از گاليله، با استفاده از اصل چگالى موفق شدند نياز دائمى معلول به محرك را نفى كنند. البته گاليله هيچ گاه بحثى از انكار خداوند نكرد ولى در فلسفه او، خداوند خالق اتمها و سرسلسله علل فاعلى بود نه علت غايى. گاليله بنيان گذار تئورى حقيقت در مكانيك است و نيوتن پس از آن موفق شد اين تئورى را بر پايه سه قانون نيوتنى استوار سازد. نيوتن با وجود اين كه خدا را آفريدگار جهان مى دانست ولى جهان را بعد از خلقت، بى نياز و مستقل از خدا فرض كرد. طبق نظر نيوتن، خداوند موظف است تا از عالم محافظت نمايد. نكته مهم ديگر اين است كه دانشمندان ديگر، همين قدر ارزش را هم از خداوند دريغ كردند؛ به طور مثال، فيلسوفى چون كانت، فهم ذات خداوند را بيرون از دايره معرفت بشر مى دانست. هيوم حتى احكام ضرورى علت اوّلى را انكار مى كرد، و لاپلاس اراده خداوند را دخالتى بيهوده در نظام عالم مى دانست.


در دوران جديد هر چه علم پيشرفت مى كرد رازهاى پنهانى طبيعت بيشتر آشكار مى شد و انسان متفكر، تسلط خود را بر طبيعت بيشتر ثابت مى نمود. در اين دوران، مبانى دوران ميانى، رفته رفته ارزش خود را از دست داد و جهان روز به روز به مادى گرايى نزديكتر شد. با حذف ارزشهاى معنوى، ارتباط انسان با خدا نيز زنجيرى در حال گسستن بود تا جايى كه آرتوربِرت مى گويد: پس از آمدن نيوتن، خدا تبديل به سر مهندس عالم گرديد. با پيشرفت تمدن در غرب، بشر به جاى اين كه با شناخت بيشتر بر معرفت خويش بيفزايد و به خدا نزديكتر شود، هدف خود را از اين تمدن، تنها كشف نظام حاكم بر طبيعت قرار داد. همانگونه كه پيشتر اشاره كرديم كشفيات دانشمندانى چون گاليله و نيوتن منجر به تزلزل قانون عليت گشت و اين تزلزل سهم بسزايى در جريان حذف معنويت داشت. گاليله معتقد بود، علت تامه در تحقق علت، طبق تعريف پشينيان هميشه خدا نيست؛ به طور مثال او نيرو را علت تامه براى حركت مى دانست و اراده خدا را در اين بين، كاملاً بى تأثير تلقى مى كرد و مى گفت: حوادث و معلولها ناشى از علت غايى نيست بلكه متأثر از تغييرات كمى يا رياضى است. او خداوند را خالق منشأ عالم كه از نظر او اتم بود، مى دانست و عقيده داشت خدا علت پيدايش جهان به صورت كنونى نيست. نيوتن خدا را در خلق جزئيات قبول داشت و اين جزئيات، از نظر او نيرو و ذرات بنيادين بود. نيوتن مى گفت: تكوين جهان بر اساس اتفاق بوده است. در جهان، نيرو سرآغاز همه چيز است و ذرات اتمى با اصل بقاى انرژى در حركت هستند. در مجموع، نظرات اين دو دانشمند كه بسيار مفصل تر و پيچيده تر از اين چند سطر است، باعث شد تا نياز علت به معلول در بقا كاملاً از بين برود.


 


فصل سوم: فرايند جدايى معنويت از عقل (ضربه فلسفى)


با از بين رفتن تقدس و مقبوليت احكام و قواعد قرون وسطى، مردم در ابتداى دوران جديد، به هر چه كه قبلاً، قانون بود، با ديده شك مى نگريستند. در اين بين، نهادهاى دينى و سياسى به خاطر مقاصد سياسى شان سعى در متقاعد كردن متفكرين آن دوران داشتند كه اين موضع گيرى منجر به پافشارى بيشتر متفكران بر درستى عقايدشان شد. در اين زمان، رنه دكارت با طرح اين جمله كه من شك مى كنم، پس هستم، فصل جديدى را بر روى دنياى در حال تغيير و تحول آن زمان اروپا گشود. از نظر رنه دكارت جوهر اصلى جهان مادى و روح آن، ماشينى بود. البته دكارت در كنار اين جهان مادى جهان ديگرى را قبول داشت كه آن جهان شامل ادراك، احساس، تخيل و مسائل ماوراء مادى مى شد. چون دكارت علت غايى را قبول نداشت، بصراحت مى گفت خداوند ديگر نمى تواند قوانين حركت را ملغى سازد، يا امتداد راه را از ماده بگيرد. وى مطالعات بسيار زيادى روى طبيعت انجام داد و نتيجه اى كه به دست آورد اين بود كه هيچ كدام از پديده ها، از حوزه تجربى و عقل انسان بيرون نيست. او اعتقاد داشت كه خدا زمانى كه جهان را خلق مى كرده، مقدار كلّى حركت را تعيين كرده و جهان را به صورت مادّه اى بعددار آفريده است كه بعدها اين جهان، خود به اجزاى ديگرى تقسيم شده و اين اجزا رفته رفته به صورت امروزى درآمده است. دكارت با ارائه فلسفه مدرن كه تركيبى از عقل گرايى و شك بود، جاى پاى خود را محكم نمود. دريدا درباره دكارت مى گويد: دكارت ايده اى را كه سرچشمه نداشته باشد از دايره حقيقت بيرون مى داند و در نتيجه، امور معنوى از قلمرو علم حذف شدند. دكارت آن بخش از وجود انسان را كه با رياضى هم خوانى داشت و مادى بود، ارزشمند مى دانست و بعد ديگر انسان؛ يعنى بعد روحى او را بى ارزش تلقى مى كرد، و اين بُعد را در جهان دوم كه علم با آن سر و كار نداشت، قرار مى داد. دكارت در مورد اثبات خدا مى گويد: مثل اين است كه آدمى فكر كند چند ميليون دلار پول در بانك دارد بدون اين كه بتواند اين ادعا را ثابت كند.


فيلسوف ديگرى كه با نظرياتش، فصل جديدى را در اين مقوله رقم زد، كانت بود. وى با نظريه «نقد عقل محض»، دنيا را تكان داد، وى را بنيان گذار فلسفه مدرن مى دانند. كانت نه تئورى پروتستان را درباره فساد كامل طبيعت پذيرفت و نه اين نظر را كه انسان مخلوقى كامل در طبيعت است. او با اين كه تصورات تجربى را مبدأ تصورات نخستين خود در نظر گرفته بود ولى تصورات شهودى و فطرى را هم منكر نشد و نكته قابل توجه در واژگونى رابطه انسان با خدا در نظريات كانت، همين نكته بود. او حتى نظريات خداشناسى را نقد كرد و درباره برهان نظم گفت: اين برهان حداكثر براى اثبات ناظم دنيا كفايت مى كند و دليلى براى اثبات خالق هستى نيست. نظريات كانت منجر به تجزيه جهان به دو بعد مجزا گرديد: بخشى كه در محدوده فهم و تجربه بود و بخش ديگر كه به علت ماورا طبيعى بودن مطرود شده بود. تقسيم دنيا به دو بخش ماوراء طبيعى و طبيعى پيامدهاى زير را به دنبال داشت: 1ـ ارتباط انسان با تعاليم الهى قطع، و امور معنوى، امورى غير واقعى و خارج از ذهن معرفى شد. 2ـ ارتباط انسان با بخش روحانى وجودش، قطع شد. 3ـ علم و دانش، از امور معنوى روى گردان شد. 4ـ از آنجا كه امور معنوى تجربه نشدنى بود، در حيطه تاريخ قرار گرفت و خداوند از جايگاه والاى خويش به زير آورده شد و بشر، جاى خدا را گرفت.


در آن دوران، جهان به گونه اى تغيير كرد كه بشر سخت گرفتار روزمرگى هاى خويش گشت.انسان در آن دوران، ديگر خود را برتر از طبيعت نمى ديد و حس مى كرد پديده اى است در كنار ساير پديده ها كه فناپذير و از بين رفتنى است. در حقيقت، در آن زمان، زندگى بشر ميان تهى و بى روح شد. هدف فلاسفه آن دوران، ترقى انسان از درجات پايين به درجات عاليه بود ولى آنها نه تنها كمكى به انسان سردرگم آن زمان نكردند بلكه او را در گردابى كه خود با دست خود در اطراف خويش ساخته بود، رها كردند.


 


فصل چهارم: فرايند معنويت زدايى از انسان (ضربه زيست شناسى)


اگر چه رياضيات و دانشمندان علوم رياضى، نقش بسيار مهمى در تغيير و تحول فرهنگ مغرب زمين ايفا كردند، اما دوران درخشش رياضيات در اروپا مدت زيادى به طول نينجاميد، و رفته رفته زبان زيست شناسى جاى الفباى رياضى را گرفت. طبيعى دانان در زمينه هاى مختلف، دست به تحقيق و بررسى زدند و نظريات جديدى را ارائه كردند؛ طبقه بندى جانوران و گياهان بكلى تغيير كرد؛ زمين شناسان عمر زمين را طبق بررسى جديد، متفاوت از عمرى كه گفته شده بود، اعلام كردند. در اين دوران، صحبت از تبديل صورتهاى ساده به صورتهاى كاملتر به ميان آمد، و نظريه تكامل توسط داروين مطرح شد. مسائل زيست شناسى به اين دليل كه فهمشان از علوم رياضى آسان تر بود، به سادگى به زندگى معمولى مردم كشيده شد و مردم همراه با تحولات، لحظه به لحظه پيش رفتند. به دنبال تلاش محققان، فسيل هايى از جانوران منقرض شده كشف شد و اين سؤال مطرح گرديد كه آيا انقراض اين موجودات، و پذيرفتن تغيير براى حفظ بقا بوده است؟ داروين با آزمايشهايى كه روى يك گونه خاص انجام داد، اين اصل را مطرح كرد كه تغييرپذيرى گونه ها از طريق ژن منجر به تكامل انواع مى شود و دانشمندان اين نظريه را به كل عالم تعميم دادند. بعد از آن كه داروين، نظرياتش را بيان كرد، بزرگان كليسا واكنشهاى شديدى از خود بروز دادند؛ در صورتى كه داروين هنوز نقطه اصلى نظرياتش را بيان نكرده بود. پس از مدتى اعلام كرد كه انسان موجودى است كاملاً طبيعى كه در طى هزاران سال زيست در كره خاكى به شكل فعلى درآمده است. داروين بر اين نكته كه انسان از نظر غريزى شبيه با حيوانات است، نيز بسيار تكيه كرد. اشكال اساسى داروين در اين بود كه وى از يك دسته مسائل بسيار اساسى به طور واضح چشم پوشى كرد. وى هميشه ابراز مى كرد كه به خدا اعتقاد دارد ولى در پاسخ ناقدانى كه غريزه دينى انسان را در حيوان جستجو مى كردند، گفت: من در مطالعاتم با امورى كه در حوزه دين است، كارى ندارم؛ در صورتى كه وجود تجليات قدسى معنوى و اخلاقى، فقط در انسان، از ابتداى خلقت تا كنون وجود داشته است و اين نكته قابل اغماض نيست. همان طور كه عقايد كپرنيك در تغيير خط مشى فلسفه تأثير بسزايى داشته است، انقلاب تكاملى داروين نيز علاوه بر علوم طبيعى، در علوم انسانى به خصوص روان شناسى تأثيرگذار بود. زيست شناسان حتى از نظريات فلاسفه دوران پا را فراتر گذاشتند و با انقلاب وراثتى، عامل وراثت را جايگزين آن كردند.


 


فصل پنجم: فرايند معنويت زدايى از طبيعت (ضربه روان شناسى)


در دوران جديد؛ ستاره شناسان، فيزيك دانان و دانشمندان علوم رياضى، گام اول را در تحولات جهانى و ايجاد جهان بينى نوين برداشتند. به دنبال آنها فلاسفه، فلسفه تركيبى را بنا نهادند و در مرحله سوم، زيست شناسان بودند كه به ارائه نظريات خويش پرداختند و در آخرين حلقه اين زنجير روان شناسان با استفاده از قوانين طبيعى، شخصيت انسان را پايه گذارى كردند. توماس هابز(3) و جان لاك(4) به عنوان دانشمندانى هستند كه آراى شان در حوزه روان شناسى تأثير گذاشته اند. هابز عقيده داشت كه هيچ قضيه روحى بدون تبعيت از رابطه على و معلولى به وجود نمى آيد، اما علت حركت در هر جسمى در جسم ديگر موجود است كه خود محرك و مماس با جسم اولى است. به نظر او، ذهن داراى حركت است و اين حركت، حركت يك جسم آلى است در بدن. وى در نقد نظريه دكارت مى گويد: ذهن نمى تواند جوهرى از جوهر جسمانى داشته باشد و اين نظريه را برگرفته از تفكرات دوران ميانى مى داند. هابز مى گويد: خداوند نامى است كه عقل براى علت العلل اشياء انتخاب كرده است و انسان هيچ تصورى از وجود خدا ندارد. جان لاك در توضيح انديشه هاى فطرى مى گويد: انديشه هاى فطرى قابل اثبات نيستند و مفاهيمى مانند خداوند كه فطرى مى نمايد، انسان را به خطا مى اندازد. دليلش هم آن است كه مفهوم خداوند، بر خلاف باور رايج فقط به سبب تعاليم دوران طفوليت، در ذهن ايجاد شده است.


روان شناسان دوران جديد، به تبعيت از نظر دكارت كه عالم را به ساعت بزرگى تشبيه كرد، انسان را به ساعتى تشبيه كردند كه حركات، روحيات و خصوصيات آن قابل مشاهده، تجربه و پيش بينى است. با اين نظر، انسان كه نماينده خدا بر روى زمين بود به يك پديده كاملاً ماشينى تبديل شد كه به اين فرايند كاهش گرايى گويند. با اين مجموعه، تغييرات روان شناسى نوين شكل گرفت. آنچه در اين تغييرات، شايان توجه است، آشنايى با شرايطى است كه روح الهى را از بشر جدا كرد. مصداق بارز اين موضوع در روان كاوى بروز كرد. در اين علم، روح را پديده اى فيزيولوژيك با كاربردهاى مشخص كه حتى قابل آزمايش و مشاهد بود، مى دانستند و زيگموند فرويد جزء معدود روان شناسانى بود كه در تمام دوران علمى اش بر علم روان كاوى تمركز كرد. نظريات فرويد بيشتر بر حول محور مشكلات و مسايل غريزى دور مى زد. او ريشه تمام دردهاى بشر را سركوب تمايلات جنسى مى دانست. گر چه نظريات فرويد مورد قبول همه متفكران قرار نگرفت، ولى گام بسيار مهمى در حذف تدريجى معنويت بود. در دوران جديد كه روح ماشينى بر تمامى علوم سايه افكنده بود، روان شناسى نيز از ذهن و رفتار انسان، برداشتى كاملاً ماشينى عرضه كرد و روان شناسان، روان شناسى را با توجه به قوانين فيزيك تعريف كردند. در اين دنياى مدرن، نتيجه تعميم قوانين فيزيك به همه مقوله ها، اين شد كه تنها تفاوت بين انسان و حيوان، هوش انسان معرفى شود. فهم خواسته هاى درونى انسان به يك معضل حل نشدنى تبديل گشت و به همين دليل، روان شناسان براى فهم خواستهاى درونى، چاره اى انديشيدند. آنها روى آورى به واكنشهاى عاطفى را توصيه مى كردند و مكاتب پرورش روح در غرب، به سرعت رواج يافت. روش اين مكاتب مشابه روشهاى پرورش اندام در بدن بود. آنها به ترتيب سعى بر اين داشتند تا خلأ قطع ارتباط روحى بشر را جبران كنند كه متأسفانه روشهاى جديد هم نتوانست جاى مراقبه، مكاشفه و تزكيه را در انسان بگيرد و نه تنها كمكى به انسان نكرد، بلكه سبب انزواى بيشتر او نيز شد.


 


فصل ششم: نتيجه گيرى


تمدن غرب علاوه بر نكات مثبتى چون كشف نقاط بالقوه بشر و قوانين حاكم بر نظام طبيعت كه توانست به بسيارى از نيازهاى مادى بشر پاسخ دهد، با ناديده گرفتن خواسته هاى روحانى وى ضربه مهلكى به نهاد پاك انسان در عصر جديد وارد ساخت. معرفت الهى كه در برگيرنده تمامى نيازهاى بشر بود، در اين دوران به كنارى نهاده شد و معرفت بشرى جاى آن را گرفت. حذف معنويت از تمام جنبه هاى زندگى بشر، برخى را بر اين تصور واداشت كه انسان طبيعتا ديندار نيست. فرهنگ غرب گرچه توانست بهترين رفاه جسمى رافراهم آورد ولى در ارضاى نيازهاى فطرى، موفقيتى به دست نياورد، دليل اصلى اين شكست، شكافى بود كه بين نفس و بدن در دوران جديد به وجود آمد و سير معنويت زدايى در غرب به طور تدريجى به صورت يك قانون پيشرفته درآمد. فلاسفه در دوران جديد، خدايى ساختگى را برنامه ريزى كردند كه مبانى اين خدا با مبانى جهان بينى تغيير يافته دوران جديد، هم خوانى داشت؛ در نتيجه انسان نيز به گونه اى برنامه ريزى شد كه توانايى زيست در اين دنياى ساختگى را داشته باشد. برنامه ريزى اين انسان ساختگى كار زيست شناسانى بود كه فاصله ميان انسان و حيوان را برداشتند و با خلق بشر تك بعدى كه تكامل يافته بود، موفقيت خود را با غرور ابراز كردند. حلقه گمشده اين جريان براى به تكامل رسيدن پروژه حذف معنويت، فرويد بود. وى با كشف منبع ناخودآگاه به عنوان منبع تجمع سركوب شده و تكيه بر غرايز جنسى به عنوان مادر همه مشكلات، بشر را از آنچه بود به قههرايى دورتر فرستاد و بشر امروزه را در هزار توى پيچيده اى سرگردان كرد كه شايد تنها راه حل رهايى از آن بازگشت به بسيارى از عقايد منسوخ شده ولى پر از معنويت قديمى باشد.


 


نقدى بر فرآيند و برآيند كتاب


ماحصل فرآيند خدازدايى عصر جديد آن كه علم به عنوان خداى عصر جديد، ظهور كرده، و جايگزين خداوند سنتى و وحيانى شده است، ولى اين خداى جديد، قادر به ارائه يك الگوى جهان شمول، اخلاقى و نجات بخش بشرى نيست، لذا، زندگى بشر امروز، بى معنا و بى جهت شده. فرزند علم يعنى: تكنولوژى، در اين باره پر مدعاتر، ولى در حل مشكلات بشر، عاجزتر است. علاج اين معضل جدى، تفسير نظرى و علمى جديدتر از دين است، كه در عين پيشرفت دادن بشر، به زندگى آن، معنا ببخشد.


داروين با عقايدى چون: ما فرزندان خدا نيستيم، بلكه فرزندان ميمونيم، آغازگر تهاجمى بزرگ عليه خداى هستى شد. ماركس نيز، از داروين خواست، مقدمه اى بر كتاب سرمايه اش بنويسد، و در آن، اعتقاد به خدا را از بين ببرد. فرويد، استدلال كرد كه اعتقاد به خدا به خاطر توهم هاى ذهنى و كودكانه است. انيشتين با جملاتى مانند، هر آنچه، مى بينى بپذير، اعتقاد به خدا را به ورطه نابودى انداخت، پيروان جديدتر انيشتين هم گفتند، معرفت به خدا، غيريقينى است، و سرانجام نيچه، قبل از ابتلا به جنون گفت: خدا مرده است. البته كسانى از انديشمندان غرب هم بوده اند كه به خدا اعتقاد داشته اند، ولى نه به آن خدايى كه هست، بلكه به آن خدايى كه بايد باشد. به بيان ديگر، عصر علم با اين نگرش رشد كرد كه خداوند مورد اعتقاد و باور آنها، يك تكنسين است. در اين باره، هوفر در كتاب به خاطر تمام آن چيزهايى كه مى دانيم، نوشت: يكى از دلايل عدم توسعه تمدن هاى غيرغربى، اين بود كه آنها، فاقد خداوندى بودند كه براحتى بتوانند به يك مهندس قدرتمند تمام عيار تبديل شود. از اينرو، افرادى چون گاليله و نيوتن پذيرفته بودند، و نيز، چنين تصور مى كردند كه خداوند، مانند آنها، يك ساعت ساز و يا رياضيدان بزرگ است. در هر حال، عصر علم، جايگاه بالايى براى عقل بشر قائل است، و نقدگرايى را در مرتبه اى بالاتر از ايمان مى نشاند، و صلاحيت وحى را، به عنوان حداقل يكى از منابع معرفت بشرى ناديده مى گيرد، بنابراين، نبايد تعجب كرد كه راسل بگويد: در صورت وجود خداوند، آن را مى توان به شكل يك معادله ديفرانسيل مطرح و حل كرد. احتمالاً كپلر هم، در باب اين موضوع، همين گونه فكر مى كرد كه تأثير خداوند قدرتمند علم، به مراتب نتيجه بخش تر از خداوند گريه و استغاثه است؛؛ زيرا اين خداى علم بود كه انسان را به ماه فرستاد، مردم را در برابر امراض مسرى، واكسينه كرد، تصاوير و امواج را از طريق فضا، منتقل مى كند، و ما مى توانيم آنها را در اتاق نشيمن خود ببينيم و بشنويم، پس خداى علم، كنترل و قدرت بيشترى به مردم در مقايسه با ساير خدايان گذشته مى دهد.


اما خداى علم، همه پاسخ هايى كه همه انسانها به آن نيازمندند، در اختيار ما قرار نمى دهد. مثلاً، حكايت علم از مبدأ و غايت انسان، رضايت بخش نيست. به سخن مفصل تر: علم در پاسخ به اين سؤال كه، آغاز خلقت چگونه بوده؟ احتمال تصادف را مطرح مى كند، و در جواب به اين سؤال كه، سرانجام عالم چه خواهد شد؟ باز هم پاى يك حادثه و اتفاق را به ميان مى كشد، در حالى كه از نظر بسيارى از مردم، حيات تصادفى، ارزش زيستن ندارد. به علاوه، خداوند علم براى اين سؤال كه ما چرا در اين جهان هستيم؟ و يا چه دستورالعمل هاى اخلاقى، علم مى تواند، به ما ارائه كند، هيچ پاسخى ندارد، و كماكان، سكوتش را ادامه مى دهد، حتى خداى تكنولوژى كه مولود خداى علم است، به اعتماد، ماكس فريش، هيچ پاسخى كه به راحتى درك شود، براى امورى كه به طور فزاينده اى با انسان گره خورده، ندارد. در اين باره، زمانى واسلا هاون، خطاب به كنگره آمريكا گفت: ما نيازمند داستانى هستيم كه به ما كمك كند كه حداقل، دركى ابتدايى از عدالت داشته باشيم، و توان پذيرش شاخص هايى چون شجاعت، همدردى و ايمان را در ما زنده مى كند.


انسان در عصر علم و تكنولوژى، در تاريكى زندگى مى كند، و لذا قادر به ديدن راهى كه بايست برود، نيست. اين انسان نيازمند، يك تفسير وسيع تر از گذشته انسان و روابط با يكديگر، جهان و خداوند است. انسان نيازمند، بيان مجددى از تفاسير قديمى است كه بسيارى از حقايق را در برگيرد، و هم، به انسان اجازه تحول و پيشرفت دهد.(5)


 


پي نوشتها:


1- Galilei.


2- Newton.


3- Hobbes.


4- Lock.


5ـ نيل پستمن (Neil potman) علم و داستانى كه ما به آن نيازمنديم، ماهنامه سياحت غرب، شماره 6، ص 11ـ3 به نقل از: A Monthly Journal of Religion And Public Life Jssue: 69, January 1996. J. P. 294.



 

    277 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   معنويت 

دسته
●  متن / گزارش

رسته :3

تاريخ ارسال:05/02/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب