باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 223 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
لذت از هنر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
تاريخ و مسائل زيبايي شناسي


پرسش از چيستي زيبايي و هنر، سابقه اي طولاني دارد و به فيلسوفان يونان باستان برمي گردد. هنر چيست؟ زيبايي كدام است و نسبت ميان اين دو در كجاست؟ طبقه بندي هنر، پرسش از چيستي آن و كاركردهاي مترتب بر آن به زعم فيلسوفان دوره هاي مختلف، موضوع بحث تاريخ و مسائل زيبايي شناسي را تشكيل مي دهد. به سراغ دكتر محمود عباديان، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي رفتيم تا از نخستين بارقه هاي فلسفي ذهن انسان درباب زيبايي و هنر با او سخن بگوييم.

 

منبع: هفته نامه - خردنامه همشهري - 1384 - شماره 83

   ● نام گفت و گو شونده: محمود - عباديان

خبرنگار: سولماز - نراقي

 
 

● چه شد كه در انسان نوعي دلمشغولي ها نسبت به زيبايي به وجود آمد؟

انسان هزاران سال به پراتيك هنري اشتغال داشته است ؛ اين كنش از دوران جادويي شروع شده و به مراحل آئيني و ديني رسيده تا زماني كه انسان به صرافت توجيه فلسفي آن افتاده است. انسان مي خواست بداند كه چگونه مي توان به اين پراتيكي كه در طول قرون اتفاق افتاده اشراف داشت. اينكه چرا فلاسفه به مسائل هنري روي مي آورند، زير مجموعه پرسش عام تري درباره اين است كه چرا فلاسفه به هر موضوع مشابه ديگري روي مي آورند. فلسفه با مسائل كلي سر و كار دارد و يكي از اين مسائل كلي هم زيبايي است.

پس در آغاز- به قول گوته- عمل بود و از اين عمل تئوري برخاست. يا به استناد جمله اول انجيل يوحنا:در آغاز لوگوس بود، لوگوس با خدا بود و لوگوس خدا بود؛ اول عملي بود به نام هنر توأم با آن فكر درباره هنر و بعدا تفكر هنر جايگزين عمل هنر شد. از ديد هگل وقتي پديده اي شروع مي شود رشد مي كند و به پايان مي رسد كار فلسفه آغاز مي شود. كار فلسفه اين است كه مجسم كند آن پديده چه بوده است چرا به وجود آمده و چگونه خاتمه يافته است.

مدون ترين اين تفكرات درباره هنر را مي توان نزد يونيان باستان و چيني ها پيدا كرد. از فيثاغورثيان به طور پراكنده مطالبي در دست است. پس از آن در جمهوري افلاطون مبحث هنر و زيبايي، شكلي مدون به خود مي گيرد و در فن شعر ارسطو به مرحله توجيهي و توصيفي مي رسد.

 

● وقتي حرف از زيبايي مي زنيم از يك ساحت بسيار كلي تري سخن مي گوييم كه به تمام كائنات مربوط مي شود. اما هنر به  رغم ارتباطي كه با اين مقوله دارد يك كنش انساني است. نقاط اتصال و انفصال اين دو علم از يكديگر كجاست؟

در جايي كه فلاسفه به مسائلي چون هدف منشاء و غايت هنر مي پردازند ما با فلسفه هنر روبه روييم. در يونان باستان فلسفه ام العلوم بود و علوم بخشي از آن به شمار مي رفتند. كم كم رشته هاي ديگر از فلسفه جدا شدند. فلسفه هنر در نيمه قرن هجدهم 1750 به دست باوم گارتن معروف به صورت يك علم مستقل تحت عنوان استتيكا درآمد. او در اين باره دو كتاب نوشت و به تبيين فلسفه مستقلي با اين عنوان پرداخت. اما اينكه چرا زيبايي شناسي به نحوي معادل با فلسفه هنر تصور شده و يا موازي با آن به كار رفته بيشتر تحت تأثير فرهنگ فرانسوي است. فرانسوي ها برعكس آلماني ها كه براي براي هر چيزي ديدگاه نظري قائل مي شوند،به دنبال جنبه هاي زيباشناسانه هستند و اصطلاحاتي نظير ادب زيبا يا هنر زيبا اساسا ريشه در يك سنت فرانسوي دارند.اما آلمان ها چنين نبوده اند. حتي هگل استتيكا را دريافت حسي عقل تعريف مي كند و به برخوردي صرفا حسي با هنر قانع نيست.البته فلسفه هنر و استتيكا از دو منظر مختلف يكي هستند. زيبايي شناسي در عين حال كه بخشي از قوه تشخيص زيبايي و لذت بردن از آن است با آن ديد زيباشناسانه انسان ها به طبيعت، فرق مي كند.زيبايي شناسي از تأمل در موضوعات ادراك زيبايي شناختي برمي خيزد و شامل تمام اشيا و عناصر موجود در طبيعت است.اما همان طور كه گفتيد فلسفه هنر با ساخته هاي دست انسان سر و كار دارد. بعدا و به خصوص از انقلاب انگلستان در دوره كرومول (قرن شانزدهم به بعد) بود كه شرايط تحول رابطه انسان با طبيعت،جامعه و رونق كشاورزي مورد توجه قرار گرفت و در ادامه آن رابطه بين زيبايي هاي طبيعت با زيبايي  دست ساخته هاي انسان بررسي شد.

 

● سؤال هاي اساسي فلسفه هنر چيست؟

فلسفه هنر نخست از منشاء هنر سؤال مي كند. دوم از نقشي كه هنر در زندگي فردي و اجتماعي دارد و سوم از اين نكته كه هنر به مثابه يكي از سه فعاليت انساني در كدام طبقه بندي قرار مي گيرد؟ البته هر يك از فلاسفه قائل به تقسيمات مختلفي هستند اما تقريبا بيشتر آنها بين زندگي روزمره، زندگي علمي و زندگي معنوي و ديني يا هنري او تفكيك هايي را صورت داده اند.

بگذاريد افلاطون را مثال بزنيم. همان طور كه مي دانيد او نخستين كسي است كه به منشاء زيبايي فكر كرد و آن را صورتي مدون داد.او مي گفت كه زيبايي از خوبي نشأت مي گيرد و حقيقت از تركيب خوبي و زيبايي به وجودمي آيد. افلاطون نقطه عزيمت اش خلقت كائنات است كه به عقيده او، بنا بر خوبي دارد.پس هر پديده زيبا بايد ارتباطي با خوبي و خير داشته باشد.

 

● پس به اين ترتيب فلسفه هنر به رسالت  هنر نيز مي انديشد.

دقيقا همين طور است. اين را هم بگويم كه آنچه ما امروز هنر مي ناميم حاصل تحول هزاران ساله يك كنش اوليه انساني است و اشكالي كه طي قرون يافته است. اين پديده همواره در رابطه مستقيم و ضروري با زندگي يا فاصله از آن تعريف شده است. اگر به عنوان مثال به قلمرو هنر در دوره جادويي يا آئيني نگاه كنيم، هنرمند را انساني مي يابيم كه تازه از طبيعت جدا و در رابطه با خود و طبيعت پيرامونش با مسائل پيچيده  تري روبه رو شده است. پس هنر آن سلاح يا رفتاري است كه انسان براي برخورد با ذهنيتي كه نسبت به واقعيت هاي عيني دارد برگزيده است.

كاركرد يا رسالت هنر به زعم افلاطون در كمك كردن به دريافت بهتر حقيقت و خوب تر ديدن جهان است.بر همين اساس او ادبيات را به ادبيات گمراه كننده و تربيت كننده تقسيم مي كند. بنابراين او براي هنر يك كاركرد يا وظيفه شناختي قائل است كه ارزش آن نيز مبتني بر سلسله مراتب تقليدي است يعني اگر هر پديده  در هستي تقليدي از نمونه ازلي باشد، هنر تقليد دوم است.اين همان عملي است كه اسمش را افلاطون ميمسيس گذاشته كه در فارسي درست يا غلط، تقليد ترجمه كرده اند. اما ارسطو در بوطيقا تقليد را يك صفت انساني مي داند و براي آن ارزش ويژه اي قائل است.او معتقد است كه انسان با عمل تقليد به دنبال دو نتيجه است: يكي شناخت و ديگري خرسندي. اين نكته تا قرن نوزدهم پيوسته مورد استناد دانشجويان و فلاسفه بود.

 

● آيا كاتارسيس يا تزكيه هم بخشي از رسالت هنر به شمار مي رود؟

كاتارسيس را ارسطو يكي از نتايج تلذذ اثر هنري مي داند و عمدتا آن را در تراژدي مطرح مي كند. سراينده تراژدي واقعه اي را از زندگي اقشار نيك جامعه كه دستخوش اشتباه شده اند به تصوير مي كشد كه براي اشتباهي كه دامنگيرشان شده كفاره اي بيش از آنچه كه مستوجب آن بوده اند پرداخته اند. كاتارسيس در اينجا معنا پيدا مي كند؛ مخاطب تراژدي از يك سو دچار ترس از گير افتادن در موقعيت مشابه قهرمان تراژدي مي شود و از سوي ديگر با او احساس همدردي مي كند. از تركيب ترس و شفقت، تزكيه يا پالايش اتفاق مي افتد. كاتارسيس فرايندي است كه طي آن عناصر چهارگانه طبع انسان؛ بلغم،سودا،صفرا و خون،كه در اثر به هم خوردن آنها انسان خطا مي كند، به حالت اول خود بازمي گردند. ارسطو اين كاتارسيس را در هنر جستجو مي كند.

در دوران قرون وسطي يعني عصر حاكميت آباء كليسا، هنر دستخوش تغييراتي شد.

 

● در ادامه اين تغييرات چه تحولاتي در رويكرد انديشمندان نسبت به رسالت هنر به وقوع پيوست؟

هنر از ديد فلاسفه تناسبي بود كه بين جنبه ها يا اجزاي مختلف يك كل به وجود مي آمد و ايجاد لذت مي كرد.آثاري همچون مجسمه سقراط،مجسمه آزادي و افروديت تجسمي از اين هماهنگي اجزا به شمار مي رفتند.در قرون وسطي هم اين تصور ادامه يافت تنها با اين فرق كه مركزيت آن از انسان به خدا تغيير كرد؛ يعني وحدتي كه در عالم انساني و پديده هاي جهان به چشم مي خورد و زيبايي و هماهنگي آنها منشائي الهي يافت. خدا مظهر زيبايي است و زيبايي هاي ديگر انعكاس آن هستند.البته پدران كليسا نقطه نظرات متفاوتي در اين خصوص داشتند كه پرداختن به آنها در حوصله اين بحث نيست.

در دوران رنسانس بار ديگر هنر و زيبايي از خدامحوري به انسان محوري و فردگرايي متمايل شد.در موناليزا اولين نشانه هاي اين انسان محوري ظهور مي كند. و تئوري ميمسيس ارسطو بار ديگر مطرح مي شود.هنرمندان آينه آن چيزي مي شوند كه در طبيعت اتفاق افتاده.با اين حال رويكرد فلاسفه اين دوران تفاوت هايي با تلقي افلاطوني دارد. افلاطون برآن بود كه هنر تركيبي از خير و زيبايي و حقيقت است. اما توماس هابز در لوياتان،مي گويد كه هنر به نحوي بي واسطه آدمي را تحت تأثير قرار مي دهد و به او لذت مي بخشد بي آنكه پاي رابطه اي ضروري ميان خير و حقيقت درميان باشد. به طور كلي مكتب زيبايي شناسي انگلستان، هنر را از نقش هاي اخلاقي آن تفكيك مي كند. در عقايد شافتسبري هم اين تفكيك وجود دارد. اين جريان بعدها به دست آلماني ها  افتاد و تغييراتي در آن به وجود  آمد كه خواهيم گفت.

 

● آيا هيچ رابطه مستقيم يا غيرمستقيمي بين تحول رويكردهاي فلاسفه هنر و مكاتب هنري هر دوراني مي توان يافت؟

خير.خوشبختانه آنچه در ساحت هاي نظري و در حوزه فلسفه هنر اتفاق مي افتد ربط مستقيمي با جريان ها و مكاتب هنري دوران پيدا نمي كند.و تنها شايد بتوان قائل به يك روح عمومي حاكم بر هر دوره بود كه همزمان به هنرها،ادبيات و شاخه هاي مختلف علوم نفوذ مي كند.

 

● رشد تكنولوژي و خردگرايي چه تأثيري بر فلسفه هنر داشت؟

نتيجه رشد علوم و تكنولوژي سبب شد كه فلسفه كلاسيك آلمان در قرن 18 و 19 براي هنر يك فونكسيون يا نقش متفاوتي قائل شود كه پيش از آن سابقه نداشته است.در اين دوران هنر نقش يك پل ارتباطي ميان دنياي علوم و زندگي روزمره مردم كه روز به روز از هم بيشتر فاصله مي گرفتند ايفا مي كرد. فلاسفه اين دوره معتقدند كه هنر دو نقش دارد: نخست تلاش مي كند علوم را تا جايي كه مي تواند براي مردم قابل فهم كند و دوم اينكه سطح زندگي انسان را ارتقا دهد تا او با دنياي جديد علوم بيگانه نباشد.

 

● عصر روشنگري، دوراني است كه عقل گرايي دكارتي و پس از آن تجربه گرايي بر فلسفه حاكم مي شود.در اين دوره پيروي از قواعد عقل و طبيعت هر دو به هنرمند توصيه مي شود. كمي درباره فلسفه هنر در عصر روشنگري و پس از آن بگوئيد.

بله درست است. همان طور كه اشاره كرديد اين دوره دوره غلبه عقلگرايي و تجربه گرايي است.در اين عصر ما با اصحاب دائره المعارف روبه رو هستيم كه يكي از بزرگ ترين شان ديدرو است.آن عقلانيتي كه انتظار مي رود به خصوص پس از انقلاب فرانسه زمينه پيدا كند در رساله هاي دائره المعارف به درستي قابل مشاهده است. روشنگري دو گروه نماينده در ميان فرانسو ي ها و آلماني ها دارد كه يك گروه مهم آنها كساني مثل لسينگ و برادران شلگل هستند. به دنبال آنها بايد از هگل سخن گفت.

هگل اولين كسي است كه تاريخ زيبايي شناسي و فلسفه هنر را بررسي كرده است. نكته ديگر اين كه او اين مقوله را تاريخي و ديالكتيكي ديده است.و سوم اينكه او هنرهاي پنجگانه را براي نخستين بار از يكديگر تفكيك مي كند:معماري، مجسمه سازي، نقاشي، موسيقي و ادبيات. او سپس سعي مي كند آنها را از يكديگر استنتاج كند. به اين معنا كه تنديس پردازي را نتيجه معماري و نقاشي را نتيجه تنديس پردازي مي داند.آنگاه از نقاشي و كليسا موسيقي را استنتاج مي كند و از آهنگ موسيقي شعر را.اين كاري است كه براي اولين بار هگل انجام مي دهد.او سه جلد از آثارش را وقف فلسفه هنر كرده. او معتقد است كه انسان از سه طريق مي تواند به شناخت هستي دست بيابد: يكي از راه هنر،يعني يك شناخت تجسمي، دوم دين كه يك شناخت تصوري است و در نهايت فلسفه كه تفكري است.او خود هنر را هم به سه دوره تقسيم مي كند:دوره سمبوليك( متفاوت با سمبوليسم قرن 19، كه به طور خاص به هنر آسيا و آفريقا برمي گردد. به عقيده او در اين نوع از سمبوليسم هنرمند سعي مي كند روح امر را در چيزي بدمد كه نيمه كاره مي ماند. صفت مشخصه آن ناهماهنگي بين محتوا و شكل است)، دوم هنر كلاسيك كه آن را بيشتر در مجسمه سازي يونان متبلور مي بيند.به خصوص در افروديت و آزادي كه هم مشخصات ظاهري انسان را نمايان مي كند و هم صفات اخلاقي و روحي او را. سوم هنر رمانتيك كه در آن روح، شكل را پشت سر مي گذارد و به طرف نوعي الوهيت و عرفان مي رود. هگل در هر عصري يك هنر غالب مي بيند كه تحريك كننده مي شود براي هنرهاي ديگر.

او مي گويد هنر داراي يك سير تاريخي است. در تفكر هگلي هر چيز كه به آخرين نقطه صعود خود مي رسد روي در نزول مي گذارد در نتيجه هنر همان طور كه قبلا جاي خود را تا حدودي به دين داده است در اين دوره جاي خود را به فلسفه مي دهد. به اين معنا كه ما از آن يك نوع تلذذ فلسفي طلب مي كنيم.

 

● يكي از جريان سازترين مكاتب فكري قرن بيستم ماركسيسم است. درباره هنر و فلسفه هنر ماركسيستي سخن بسيار است. آيا مي توانيد توضيحي اجمالي درباره مشخصات اين طرز فكر بدهيد؟

ماركس و نظراتش با آنچه كه در اروپاي شرقي ماركسيسم شناخته مي شود كاملا فرق دارد. اولا كه خود ماركس به تدوين فلسفه هنر هرگز نپرداخته است. فقط گفته هاي پراكنده اي درباره هنر اين سو و آن سوي آثارش ديده مي شود. او ديد آزادانه اي نسبت به هنر داشته است و اين ديد با آن تعريفي كه بعدها در اتحاد شوروي از هنر ارائه شد فاصله دارد. ماركس و انگلس عمدتا درباره رئاليسم حرف مي زنند كه بيشتر معطوف به سال هاي 1850 و دوره جنبش هاي كارگري است كه رمان نويسي درباره طبقه كارگر مطرح بود. يك سلسله واكنش هايي در آثار اين دو نسبت به نوع شخصيت پردازي در رمان  مشاهده مي كنيم. البته بعدها لوكاچ همه اين ها را در آن كتاب استتيك بزرگ خود تدوين كرد. در واقع آنچه كه تحت عنوان نظريات ماركسيستي درباره فلسفه هنر شناخته شده است از ايده هاي اوليه آنها نشأت گرفته  ولي متعلق به لوكاچ و نظريه پردازان پس از اوست. ماركس معتقد است كه اغلب پديده هاي فرهنگي زيربناي اقتصادي و توليدي دارند.اين روبناي فرهنگي مناسباتي را شكل مي دهد كه انسان ها براي دوام و بقاي خود به آن وابسته اند.

همه اين ها يك سلوكي را به وجود مي آورد كه هنر درون آن معني پيدا مي كند.او معتقد است كه وقتي مي خواهيم هر تغييري در اين مناسبات اجتماعي به وجود آوريم در قدم اول بايد به فرهنگ و هنر آن متوسل شويم. تعابيري چون هنر انقلابي و ادبيات انقلابي نيز در اين شرايط شكل مي گيرند. هنر و ادبيات انقلابي رسالت اش اين است كه مردم را به سوي تحقق خواسته هايشان بسيج كند.بنابراين هنر نزد ماركسيست ها يك قلمرو ايدئولوژيكي دارد كه در خدمت تقويت يا تضعيف يك طبقه قرارمي گيرد.ماركسيست ها معتقد بودند كه سه نوع رئاليسم وجود دارد: يكي كه مبتني بر تقليد است،ديگري رئاليسم انتقادي كه رمان هاي قرن نوزدهمي بالزاك و تولستوي نمونه هايي از آنند و در آخر رئاليسم سوسياليستي كه قاعدتا مي بايست منعكس كننده واقعيت هاي اجتماعي اتحاد جماهير شوروي بوده باشد.اما بر سر اين رئاليسم از همان سال هاي 1918 به بعد دعوا بود. برتولت برشت با اين عقيده لوكاچ درباره رئاليسم مخالف بود و مي گفت كه مي توان حتي با زبان اسطوره هم رئاليسم ساخت.رئاليسم حد و حصر ندارد. بعدها روژه گارودي در 1963 نام آن را رئاليسم بدون كرانه گذاشت و به نظريه پردازان هنر شوروي تاخت.

 

● نگاه پديدارشناسانه به هنر از چه دوراني آغاز شد؟

پديده شناسي اساسا با هوسرل آغاز شد؛ هنر به خودي خود يك پديدار است به اين معنا كه شما در فلسفه مجموعه اي از كليات زندگي را به متن درمي آورد درحالي كه هنر برعكس درگيري هاي اجتماعي، اجتماعي و فكري را در ارتباط با هم مي بيند كه يك كل متضادي را تشكيل مي دهند.يعني آن تضادي را كه به صورت فنومنال يا پديده شناختي در هستي وجود دارد در هنر منعكس مي شود.ولي پديدارشناسي هنري پس از جنگ جهاني مطرح شده و من چون صلاحيت اظهار نظر درباره آن را ندارم واگذار مي كنم به كساني كه در اين باره بيشتر انديشيده اند.

 

● همان طور كه شما هم اشاره كرديد فلسفه پرسش از ماهيت و چيستي امور و اشيا است. به همان نسبت فلسفه هنر نيز پرسش درباره ماهيت و منشاء ادراكات زيبايي شناختي هنر است. اما به نظر مي رسد كه فيلسوف در مواجهه با مقوله هنر با ساحت رازآلودتري مواجه است. درك خاستگاه هاي ادراكي هنر اندكي غامض  و دشوار مي نمايد. فكر نمي كنيد كه به دليل اين خاصيت زيبايي شناسي با لغزش هاي بيشتري مواجه است و گهگاه گرفتار يك تسلسل باطل مي شود؟

بله از آنجايي كه قضاوت درباره هنر يك امر سليقه اي است نبايد موضوع مناقشه باشد. ما درباره مسائلي مثل جاذبه و دافعه مي توانيم بحث كنيم اما با هنر نمي توانيم يك برخورد اينچنيني بكنيم زيرا هنر همچون زندگي تعريف واحدي ندارد.دلايل تلذذ هنري هم به همان نسبت پيچيده است. اما اگر كسي بتواند اين فرايند تلذذ هنري را تجزيه و تحليل كند، در آن دقيق شود و آن را به نحوي تشريح كند باعث يك نوع لذت فلسفي مي شود. هنر با اين وصف بيش از هر پديده ديگري در معرض نسبي انديشي است، چراكه ما حتي از كانت هم اين جمله را خوانده ايم كه زيبايي و زشتي يك اثر به رابطه هر فرد با آن پديده برمي گردد.البته اصل نسبي انديشي سابقه اي 2500 ساله دارد و به آن جمله معروف پروتاگوراس برمي گردد كه مي گفت انسان سنجه يا معيار همه چيز است. هنر ساحتي است كه در آن ما با جنبه هاي مختلف يك امر واحد روبه رو مي شويم و خود مي توانيم به عنوان يك عنصر شناسا در آن تصميم بگيريم و انتخاب كنيم حال آنكه در علم چنين چيزي ممكن نيست. پس به همان نسبت هم زيبايي شناسي لغزش هاي خاص خودش را دارد.

 

    108 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   زیباشناسی (70)
●   هنر (159)

تصاوير

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:19/10/1384

تاريخ شمسی نشر:00/00/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب