باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 8 شهريور 1387 كاربران برخط 68 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ازل تا ابد ديد خواب سكوت(1)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
هنرمند و شناگري در سكوت


عالم هنرمند، عالم سكوت هاي سودمند ِ سزاوار است، عالم ِ رازهاي سربه مُهري كه تنها اهالي دل مي توانند نقاب از رخساره اش برگيرند. براي همين است كه خطوط پنهاني در عالم هنرمند وجود دارد كه فهميده مي شوند اما ديده نمي شوند.

 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

آن چيزي كه زندگي را زيبا مي كند "هنر" است و آن چيزي كه هنر را زيبا مي سازد "زندگي" است. بدون هنر نمي توان زندگي كرد و هنري كه در آن شور زندگي را نتوان ديد هرگز نمي تواند هنر ناميده شود.

زندگي، موهبتي بي نظير است و فهم معناي زندگي، همان توشه و زاد راهي است كه براي رسيدن به قله هاي سر به آسمان كشيده توفيق، نياز است. اين فهم از دو مسير ميسراست: مسير عقل و مسير دل.

هنرمندان به مانند عارفان، مسير دل را مناسب ترين راه رسيدن به حقيقت مي دانند و فيلسوفان، عقل را سكان دار وادي شناخت بر مي شمارند.

براي هنرمند هميشه پلكان شناخت به مراتب زيباتر از آسانسور شناخت است. هرچند آسانسور با سرعت و سهولت انسان را به آن بالابالاها مي برد ولي در هنگام رسيدن، شوري را در خودت احساس نمي كني. رسيدني كه همراه با انكشاف نباشد عاري و خالي از زيبايي است. در هنگامه بالا رفتن به وسيله پلكان، حكايتي غريب نهفته و خفته است به نام رياضت. در وادي هنر، هنرمند همواره باور دارد كه خودش را با همه فرديت خلاقه اش به بالا مي رساند. او هرگز احساس نمي كند كه به بالايش مي برند. او يقين دارد كه به همت جانانه خود به بالا مي رود. از طرفي در هر طبقه اي از طبقات، در هر منزلي از منازل، مي تواند به آرامي و با چشم دل مناظري را ببيند كه آسانسور سواران عجول، مجال و موهبت ديدن آن را ندارند.

كسي كه از پلكان به بالا مي رود همواره احساس تنهايي مي كند. كسي كه در آسانسور است مي پندارد كه از قدرت پشتيباني كننده اي به نام تكنولوژي برخوردار است. اما به راستي احساس تنهايي هنرمند كه به زانوان خود تكيه داده و منزل به منزل مي رود، احساسي نارواست؟ اين كه تنها هنرمندان مي توانند صداي رساي سكوت را بشنوند موهبت اندكي است؟ به گفته ميشل فوكو، فيلسوف معاصر فرانسه، فرهنگ سكوت، از جمله اموري است كه انسان كمتر آن را تجربه كرده است.

تكنولوژي، انسان را از آن سكوت مرموز زيبايش، بيرون آورد و شهد ناب خاموشي را از وي واستاند. تكنولوژي، تكثرطلبي و رنگارنگ ستايي را براي انسان تجويز كرد. انسان تكنولوژي زده، هر لحظه ويروس زياده خواهي را منتشر مي كند. او مطلق طلبي را به عنوان اصلي ترين شاخصه توسعه انساني مدنظر دارد. انساني كه پيوسته و پرشتاب از ابزارهاي زيستن متعارف پرسش مي كند و اهل گرته برداري از غشاء بيروني هستي است همواره با هياهو زيست مي كند. چنين انساني هرگز نمي تواند به حالي و از آنجا به مقامي برسد.

هنرمند، چون به دلش اعتماد مي كند و به زيباترين و عاطفي ترين گونه ممكن با هستي مواجه مي شود، هرگز نمي تواند زمام زيستن خود را به دست ابزارهاي نازل مادي بسپارد. زيرا عالم ماده او را فريبكارانه به جانب خود دعوت مي كند تا مختالش كند و آن دم كه مختال شد بي شك مختل خواهد شد و كل شيي هالك الا وجهه.

هنرمند، به دنبال آن سكوت ِسرشاري است كه در پهنه اش مي توان به صيد گوهرهاي ِبي نظير معني دست يافت. هنرمند، فرياد ِ سكوت را تصوير مي كند:

فرياد كه پايان ِ من آغاز سكوت است

يعني كه ازل تا به ابد راز ِ سكوت است

رفتيم و رسيديم به سرچشمه خورشيد

آنجا كه افق گستره بازِ سكوت است [1]

عقل ابزاري، آدمي را به دره هولناك قال و قيل مي افكند. در قلمرو محدود كثرت، هرچه هست سر و صداست. سكوت، از آن ِ وادي عشق است. اينجا همه به زبان فصيح ِ اشارت سخن مي گويند. براي همين است كه نشانه هاي عالم هنر تا به اين حد سيال و تفسير پذير است. براي همين است كه هركسي به قدر بضاعت ذوقي و ظرف ذهني خود مي تواند از اين بحري كه - به قول مولوي- هيچش كناره نيست هرچه مي خواهد بردارد.

عالم هنرمند، عالم سكوت هاي سودمند ِ سزاوار است، عالم ِ رازهاي سربه مُهري كه تنها اهالي دل مي توانند نقاب از رخساره اش برگيرند. براي همين است كه خطوط پنهاني در عالم هنرمند وجود دارد كه فهميده مي شوند اما ديده نمي شوند. اشاره هاي پنهاني مليحي كه در نگاه ِ غرق در شراره هاي جانگداز عاشقان پنهان است. اين اشارت هاي به ظاهر بي صدا، سرشار از فريادهاي فرهاد طينتانه اي است كه جز اهل نظر كسي توان قرائت آن را ندارد. به گفته هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سايه):

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات ِ نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب ِ خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به زبانی که زبان ِ من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم ِجهانی نگران ِمن و توست

گر چه در خلوت راز ِدل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق ِ نهان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش ِ روشن که به جان من و توست

هنرمند، بسان عارفي دلسوخته بر كناره جاده زيباي الهام مي نشيند و با دلي پاك از مهر عالم مادي و باطني مزين به تمناي وصال در سكوتي گسترده به سر مي برد. او در امواج ِ سكوت، شناور مي شود و از معركه اصنام و اغيار مي گذرد. همه تن چشم مي شود و مستانه به انتظار شنيدن نغمه هاي آشناي دوست مي نشيند كه از وراي عالم ماده او را صلا مي زند. جهان از براي هنرمند، آكنده از ترانه هاي جبرييل است؛ آنچه او نمي يابد گوش مصطفايي است. او لب از تكلم با بتان و بت گرايان مي بندد تا گوشي محرم پيدا كند. او دهان مي بندند تا دهاني ديگر يابد:

زمان دارد اين جا شتاب سكوت

زمين مانده در پيچ و تاب ِ سكوت

كيم من در اين وسعت بي كران

به درياي هستي حباب سكوت

ز اسرار اين آسمان كهن

چه دارد جهان جز جواب سكوت

به صحراي بي انتهاي عدم

ازل تا ابد ديد خواب سكوت

كه رفته است تا چشمه آفتاب

كه آب آورد از سراب سكوت

در آندم كه بي ما خدا مي نوشت

قلم بود و تنها كتاب سكوت

توجه كردن به راز ِ سكوت و پي بردن به ارزش و اهميت آن، بدون برخورداري از ظرافت انديشه و لطافت فكر امكان پذير نمي باشد.

هنرمند به مانند عارف به گذر لحظه ها حساسيت فراواني دارد و همواره به ناپايداري ِ جهان ِ زمانمند مي انديشد. جهاني كه مزرعه و مجالي براي اندوختن توشه است نه اقامت بي انتها. همه گوهرهايي را كه هنرمند به دست مي آورد و آن را به عنوان ارمغاني گران به ذخائر انساني معنوي جهان پيشكش مي كند حاصل سر گذاشتن او به دامان پرمهر سكوت است:

کاشکي سربگذاريم، به دامان سکوت

مست گرديم دمي، از مي ِعرفان سکوت

بي نيازيم از اين بعد، زِ اعجاز کلام

شعله سر مي کشد از، چاک گريبان سکوت

کاش دست از سر الفاظ تهي، برداريم

مي تراود غزل ناب، زِ ديوان سکوت

باغ هر چند تهي، از نفس ِچلچله هاست

لب به دندان بفشاريم، به پيمان سکوت

گرچه سخت است بفهميم و نگوييم! ولي

باز هم سربگذاريم به دامان سكوت

در بسياري از كتاب هاي عارفان، سكوت جايگاه بسيار ارجمندي دارد. مولوي از جمله عارفاني است كه به آفت هاي زبان توجهي ژرف دارد و سكوت را امري اخلاقي مي شمارد. در مثنوی معنوی و دیوان شمس مولانا می توان میان سه نوع سکوت تفکیک قائل شد.

در سکوت اخلاقی، سالک ِطریق در هنگامه هاي درنورديدن منازل مختلف، سكوت را در مقام عمل به کار می گیرد. او يقين دارد كه پُر گفتن و درازه گويي و درازه پردازي از نشانه هاي مسلم كم خردي است. بسيار گفتن و مكرر گفتن به سالك طريق، فرصت و فراست محاسبه خويشتن خويش را نمي دهد. عرفا، سالکین را به قلت در خفتن و گفتن و خوردن توصیه می کردند. این نوع از سکوت ناظر به آفات لسان است و صبغه عملی اخلاقی دارد. چنین سکوتی کمتر فلسفی و نظری است و در مقام عمل از شخص سالک دستگیری می کند و نمي گذارد تا او به برون نگري هاي بي ثمر متمايل شود.

اما در سکوت وجود شناختی، عارف مشغول از سرگذراندن تجربه عرفانی وجودی است و از اعداد و اضداد و کثرات (که از مقومات ِتجارت روزمره این جهانی است) عبور می کند و با بیکرانگی مواجه می شود. این نوع سکوت، حاکی از اتحاد و یگانگی سالک با نور ِمبدا هستی است. او در اين وادي خرم به جايي مي رسد كه همگان را مستغرق در يك معني مي يابد. دوگانگي ها از ميان مي رود.

اما سكوت دلالت شناختی، متعلق به زمانی است که سالک از مقام مدهوشی به در می آید و هوشیار می شود و در مقام گزارش دهی و صورت بندی زبانی آن چیزی است که ترجمان احوال خوش عرفانی و روحانی وی است.

مطابق با رأی مولوی تأملی چند در این امر به ما نشان می دهد اساس مشکل در مبادرت ورزیدن به ریختن آن تجارب عرفانی کم نظیر در قالب زبان است؛ در این جا با پارادوکسی مواجه هستیم یعنی از یک سو چاره ای نداریم جز اینکه زبان را به استخدام گیریم و از سویی دیگر صورت بندی زبانی آن تجارب وجودی عین پرده کشیدن بر آن و دور شدن از مراد و مقصود است. از این روست که عرفا ترجیح می دهند سکوت اختیار کنند و یا با زبانی سلبی به آن اشاره کنند.

وجه وجود شناختی این سکوت ناظر به بیکرانگی و بی صورتی هستی است و وجه معرفت شناختی آن معطوف به امتناع تکون معرفت عارف از عالم بیکران و بی چون است.

صُمت و سكوت، از ابزارهاي رسيدن به كمالات عرفاني و سير و سلوك، از جايگاه ويژه اي برخوردار است.

در روايات آمده است كه كمال العقل الصمت؛ به اين معنا كه وقتي عقل و خرد به كمال مي رسد و آدمي به بلوغ عقلاني دست مي يابد، خاموشي برمي گزيند و سكوت اختيار مي كند.

در عرفان هاي سرخپوستي و بودايي و شرقي و غربي نيز، اين معنا وجود دارد كه سالك و عارف مي بايست دوره هاي سختي را براي كسب اين مقام بكوشد و راه و روش سكوت را بياموزد.

مشكل اين جاست كه آدمي به طور طبيعي نمي تواند خاموش باشد. هر چند كه دندان به لب گزيده و خاموش به كنجي نشسته باشد، ولي در دل او غوغايي است كه از بيرون او بيشتر است. هزاران سخنگو با او از هر دري سخن مي گويند و او را سرگرم مي كنند. اين جاست كه شاعر پارسي گوي شيرين زبان ما مي سرايد:

در اندرون من خسته دل ندانم كه كيست

كه من خموشم او در فغان و غوغاست.

در عرفان سرخپوستي به جهت آن كه با منطق و زبان معمولي آدمي مبارزه شود و نوع ديگري از بينش و منطق را جانشين روشي معمولي سازد، دستورهاي سختي را براي رهايي از سخنگويي با خود داده است. سالكان آن راه و روش مي كوشند تا خود را به مقام صمت مطلق برساند و آن من دروني را ساكت و خاموش سازند. كاري كه به محالات و ممتنعات شبيه تر است. يعني نوعي استحاله عقلي فراتر از استحاله عادي.

انسان اصولاً با اين سخنگو همزاد است. با اين سخنگوست كه فكر مي كند و مي انديشد. اوست كه او را هدايت مي كند. اوست كه راه و روش و اختراع و ابتكار را به او مي آموزد. اين سخنگو در حقيقت، همان چيزي است كه به اصطلاح قرآني "بيان" ناميده شده است. يعني افتخار آدميت است و فصل مميز انسان از ديگران.

قرآن مي گويد آن گاه كه خداوند بيان را به آدمي آموخت به خود باليد. پرسش اين است كه اين بيان و اين افتخار آدميت چيست؟ آيا جز همين سخنگوي درون ما و اين قوه ناطقه آدمي است. آخر اگر اين سخنگو برود براي آدمي چه مي ماند؟

 

ادامه دارد ...

 

    179 بازديد     5 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   سکوت (2)
●   هنر (117)

تصاوير

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:07/02/1387

تاريخ شمسی نشر:07/02/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب