يكم.
در آغاز سده هفتم ميلادي، بعثت و دعوت حضرت محمد (ص) و ظهور اسلام، بواقع يك نهضت اصلاح طلبانه ديني در فرهنگ رايج مذهبي مكه و وضع ومناسبات موجود آن بود. نهضتي كاملاً جدي؛ براي اينكه مقارن وكمي پيش از آن، كساني را هم شاهديم كه طالب حقيقت و حنيفيت و بيزار از شرك و بت پرستي و متنفر از برخي مظاهر فرهنگ و مناسبات جاهلي بودند وگفته شده كه حتي اينجا و آنجا دعوتي و فعاليتي مي كردند مثلاً بنا به روايتي، اندكي پيش از بعثت، ورقة بن نوفل، عبيدالله بن جحش، عثمان بن حويرث و زيدبن عمر و نفيل از بت پرستي اظهار بيزاري كرده و به توحيد و دين اصيل ابراهيم (ع) گرايش نشان داده اند (۱) همچنين گفته شده كه «قس بن ساعده» (فوت: ۲۲قبل از هجرت) مهمترين خطيب بازار عكاظ، معتقد به خداي يگانه بود و به حكمت فرا مي خواند و اندرز مي داد. از توحيد و زهد و فصاحت او سخن رفته است. (۲) گويند پيامبر در بازار عكاظ خطبه او را شنيده بود و بعدها درباره اش مي گفت: «رحم الله قسا اني لارجو يوم القيامة ان يبعث امة واحدة» (۳) ورقة بن نوفل اخيرالذكر نيز از قبيله قريش و فردي باسواد بود. نقل شده كه او بت پرستي را ترك گفت ومردم را ازخوردن گوشت قرباني بتها بازداشت. وي حقانيت بعثت پيامبر را تأييد كرد و به خديجه گفت: «همان ناموس بزرگ كه برموسي نازل مي شد بر محمد «ص» نيز نازل شده است». (۴) از فردي ديگر به نام ابوعثمان اميه بن ابي الصلت، شاعر ثقفي (فوت ۷ يا۸هجري) نيز سخن رفته كه متدين و آگاه به توارث بود، شراب را حرام مي دانست، شعرهايي در ذكر قيامت و خدا مي گفت. او طمع در نبوت داشت و پس از بعثت حضرت محمد (ص) مي گفت: اميدوار بودم كه من پيغمبر شوم. (۵) با رسول خدا مخالفت (۶) و با قريش همراهي كرد و براي كشتگان آنها در جنگ بدر مرثيه سرود. (۷) طبق روايتي، پيغمبر بسيار دوست داشت كه شعر او را بشنود و مي گفت: «زبان او ايمان آورده، ولي دلش نه! » (امن لسانه و كفر قلبه) (۸)
در مقايسه با اينهاست كه مي گوييم نهضت اصلاح طلبي ديني پيامبر، كاملاً جدي و چيزي ديگر و فراتر از اينها بود و مردم را به «بازانديشي ژرف در دين» و تجديد نظر در انگاره ها و رفتارها ومناسبات منحط و زيانبار فرا مي خواند. چند يك از خواستمانها و رويكردهاي دعوت جديد را ذكر مي كنيم:
الف ـ انتقاد از پرستش بتهاي قبيله يي و ذهني و… طرح مسأله حق پرستي و توحيد و تسبيح و تعالي (خرافه شويي و اوهام زدايي از دينداري)
ب ـ تأكيد بر ضرورت هدفداري حيات انساني و احساس مسؤوليت او و توجهش به اين كه مردمان فراتر ازعمر محدود دنيوي، حياتي ابدي واخروي دارند (پرهيز دادن از روزمره گي و دنياپرستي، و گشودن چشم اندازها و افق ديد نسبت به هستي و زندگي و مقاصد اصيل حياتي)
ج ـ پاي فشردن بر اخلاق و معنويت وانسانيت (مثل تشويق به راستي و درستي، پاكي، داد و دهش و انفاق، عفت و حيا و پاكدامني، صرفه جويي و قناعت و… و پرهيز دادن از قماربازيها و ميگساريها و عياشيهاي كذايي عرب، رنگ و ريا، فريبكاري، قتل، دزدي، غصب، بخل، عصبيت، تحقير، سخر، كينه، تجسس، سوء ظن و افترا، استبداد به رأي، غيبت، حميت و تعصب و انتقامجويي جاهلي، نقض عهد و پيمان، منع، عون و…)
دـ دفاع از آگاهي و عقلانيت، حق و عدالت و نصفت و برابري (مثل مخالفت با جهالت، بي خبري، تقليد كوركورانه از آبا واجداد و شيوخ و اعاظم قبيله، تبعيض و بي عدالتي، كنز و ربا و استثمار، معاملات اجحاف آميز، اكل مال يتيم، كم فروشي و بخس اشياي ناس، سلب حقوق زنان، دست به دست شدن ثروت در ميان تجار معدود، اسراف و هوسراني، … و دعوت به علم و تعقل و تفكر و استماع قول و اتباع احسن و جدال نيكو، خدمت به خلق، دستگيري از بينوايان و اطعام طعام، شهادت به حق، دفاع از مظلومين، اصلاح ذات البين، عمل به حرف پسنديده ومعروف، آباد كردن زمين، كار و تلاش و اشتغال مفيد و سازنده، تدبير معاش، ايجاد ثروت و زدودن فقر، تكافل جمعي، قراردادهاي اجتماعي و همزيستي مسالمت آميز، ضرورت دفاع عادلانه از حقوق خود ضمن تأكيد بر صلح و سلم و…)
هـ ـ تأييد هرچه از آداب و رسوم و عادات و قواعد و عرف و شرع خوب و مفيد كه در ميان عرب بود، ضمن انجام پاره يي اصلاحات لازم در آنها و تعالي بخشيدن به قالب و محتواي آنها. (مثل تأكيد بر نماز، روزه، حج، قرباني، حرمت قتال در ماه حرام، شورا، بيعت، مهر و صداق و خيلي از احكام معاملاتي و مدني و حقوقي و كيفري پيشين… و مخالفت با آداب و عادات زيانبار مثل كهانت، سحر، فالگيري، نجوم احكامي، مفاخرات يا خونخواهيهاي جاهلي، رحمي و مالكيت انحصاري بزرگان بر امكانات عمومي، زنده به گور كردن دختران، سنت خليع و طريد كه پسري را ازحقوق فرزندي و ارث محروم مي كردند و نيز برعكس آن سنت پسرخواندگي، ظهار و ساير طلاقهاي ظالمانه… و تلاش در جهت تعديل و حل تدريجي مسائلي مثل تعدد زوجات، برده داري و مردسالاري. …)
دوم.
در كمون اين نهضت اصلاح طلب ديني مثل هر نهضت اجتماعي ديگر، آفات و تهديدهايي بود كه مشخصاً پس از پيامبر بروز كرد. بخصوص كه آن حضرت، افزون بر انجام وظيفه دعوت و نبوت، به دليل شرايطي مساعد كه در يثرب فراهم آمد، مطابق مقتضيات و طبق عرف سالم و مترقي سياسي آن روز (بيعت، شورا و امارت و…) براي خدمت به مردم و احقاق حق و اجراي عدالت، قدرت سياسي را نيز بر عهده گرفته بود.
بلافاصله پس از رحلت رسول خدا (ص)، انحصارطلبيها، قدرت طلبي ها و تعصبات گروهي، قبيله يي و تيره يي (مانند مهاجر و انصار، عدناني و قحطاني و…) به صورت «مناالامير»، «مناالامير» سرباز كرد و آشكارا بروز يافت. درست است كه يك وقتي اينان براي نيل به هدفها ومقاصد مشترك باهم متحد و يكدل و همبسته بودند و پس از رحلت نيز احياناً درميانشان كساني وجود داشت كه دلشان براي اتحاد و تعقيب اهداف والاي بعثت، مي تپيد ولي جاه طلبي، تنگ نظري، رياست طلبي، ميل به قبضه بيشتر قدرت سياسي و تفوق و حتي چيرگي گروهي ـ صنفي و طبقاتي بر گروههاي ديگر، آثار نامبارك خودش را نشان داد.
در اثناي استحاله نهضت آرمانخواه توحيد به «نظام خلافت» و «امپراتوري اسلامي»، بتدريج از ميان دست اندركاران نهضت، «طبقه يي جديد» در حال شكل گرفتن بود كه روز به روز، عطش بيمارگونه دنياپرستي، مال دوستي، رياست طلبي، سلطه جويي، چنگ انداختن انحصاري بر ثروت اقتصادي و قدرت سياسي جامعه، در آن طبقه فزوني و حدت و شدت مي يافت.
از وقتي كه در زمان خليفه دوم به دارندگان سابقه انقلابي (مثل هجرت و جهاد و ... ) سهم و حقوق و امتيازات ويژه منظور گرديد و با گسترش بي رويه اين امتيازات در دوره خليفه سوم، امكانات عمومي به صورتي نابرابر توزيع شد. ثروتي هنگفت كه توسط فتوحات نظامي و غنايم جنگي، خصوصاً انتقال ثروت از طريق مبادله زمينهاي مفتوح العنوة! وارد جامعه مي شد، دستگردان گروههاي متنفذ تاجرپيشه گرديد. طلحه، مروان، اشعث بن قيس و ديگران از راه معاوضه زمين، به مالكان بزرگ تبديل شدند. خليفه سوم كاخ ساخت و به تجمل و مال اندوزي گراييد. نقدينگي عمومي را با ارقام كلان در اختيار خويشاوندانش همچون حكم بن عاص و ... ـ بي حساب و كتاب ـ قرار داد. مرض مال اندوزي در ميان صحابه پيغمبر ودست اندركاران انقلاب به رهبري آن حضرت، واگير و شايع شد. (۹)
بنا به پاره يي گزارشهاي تاريخي، عثمان براي نخستين بار خانه از سنگ و آهك و چوب ساج و عرعر بالا برد و اموال منقول و غيرمنقول (باغها و چشمه ها و ... ) فراواني اندوخت و پس از خود، دارايي هنگفت به ارث گذاشت (: هزاران دينار نقد، همچنين اسبان و شتران فراوان و املاكي در وادي القري و حنين و نقاط ديگر). (۱۰) زيدبن ثابت (كاتب قرآن و مشاور امور استنساخ قرآن ابوبكر و عمر و عثمان) آنقدر طلا و نقره جمع كرده بود كه تبر از عهده شكستن آنها برنمي آمد. (۱۱)
چارپايان و شتران باري و سواري و اسبهاي عبدالرحمان بن عوف، از هزاران رأس مي گذشت. (۱۲) طلحة بن عبدالله صدها كنيزك و غلام داشت. (۱۳) او دركوفه با گچ و آجر و ساج خانه ساخت (اين خانه تا چندقرن باقي بود و مورخان بعدي در كتابها از آن سخن گفته اند) درآمد روزانه اش از زمينهاي خود در عراق، هزار دينار بود و اين غير از بخشهاي ديگر دارايي او (هزار اسب و ... ) بود. پس از مرگش ثروتي چندميليون ديناري از او ماند. (۱۴) زيبربن عوام در مصر و بصره و كوفه و اسكندريه و ديگر شهرها خانه هاي مجلل بنا كرد. خانه او در بصره نيز مثل خانه طلحه در كوفه، تا چندقرن باقي و معروف بود. از او نيز هزاران دينار، ثروت و نيز اموال هنگفت ديگر (از هزار اسب و جز آن) باقي ماند. (۱۵) هم در دوره عثمان بود كه معاويه پسر ابوسفيان ـ مظهر اشرافيت مزور، فرصت طلب، داعيه دار قدرت و ثروت و تهي از آرمان و عدالت ـ با تشكيلات اشرافي، پليسي، امنيتي و تبليغاتي خاص خود، در شام تحكيم گرديد. وضع معاويه (تازه، در زمان خليفه دوم) به گونه يي گشته بود كه او، وي را به عنوان «كسري العرب» (شاهنشاه تازه به دوران رسيده با عبا و قبا و رداي عربي) ياد كرد. دستگاه معاويه از جهت تجملات، تقليدي جاهلانه و منحظ ازحكومت روم بود با اين تفاوت كه اهل حديث (امثال سمرة بن جندب ها) در جوار قدرت او و از قبل ترشحات اقتصادي دربار او، مرتب «قال الله» و «عن النبي (ص)» مي كردند، آيه مي خواندند، حديث و روايت مي ساختند. همانطور كه كعب الاخبارهاي تازه به دوران رسيده نيز در حوزه رياست عثمان، نظريات اسلامي مي پرداختند. باري اسلام وسيله يي براي توجيه قدرت و رياست و كسب ثروت و به دست آوردن و حفظ حكومت شده بود.
در يك سوي قلمرو پهناور اسلامي، علي (ع) نمونه برجسته آرمانخواهي ومردم پروري و طالب جدي عدالت، عرفان، معنويت و آزادي، به وسيله تندروهاي جزم انديش، مقدس مآب و متعصب، درمسجد مضروب گشته، به شهادت مي رسد و در آن سوي ديگر، مسلمانان شام مي گويند فرزند ابوطالب را با مسجد چه كار بود. با اين همه ارتباطات و اطلاعات كه در دنياي كنوني، در دسترس مردمان است شاهديم كه تا چه اندازه، حقايق، قلب و وارونه مي شود پس بنگريدكه در آن دوره و زمانه، چه وضعي بود. حسن بن علي (ع) درمقابل قدرت پولي و تبليغاتي معاويه (حاتم بخشي او از بيت المال و رشوه دادن به سران قبايل و گروهها و ... ) و دستگاه پليسي وجاسوسي وي و چيرگي قدرت وتفوق نظاميش شكست خورد و به متاركه جنگ ومعاهده ناگزير شد. در اين معاهده آمده بود كه معاويه به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيرت خلفاي راشدين حكم راند، كسي را وليعهد خود نكند و پس از او كار با شوراست وهمه مردم و از جمله پيروان علي، بايد همه جا در امن وامان باشند (هذا ما صلح عليه حسين بن علي بن ابيطالب معاوية بن ابي سفيان صالحه علي ان يعمل فيهم بكتاب الله و سنة رسوله محمد (ص) و سيرة الخلفاء الراشدين و ليس لمعاوية بن ابي سفيان ان يعهد لاحد من بعده عهداً بل يكون الامر من بعده شوري بين المسلمين و علي ان الناس امنون حيث كانوا من ارض الله في شامهم و عراقهم و حجازهم و يمنهم وعلي ان اصحاب علي و شيعته امنون علي انفسهم و اموالهم و نسائهم و اولادهم). (۱۶)
اينك سال۴۱ (چهل و يك) هجري است. هنوز يك نسل از وفات رسول خدا (ص) نگذشته؛ معاويه حاكم الاهي، خليفه پيامبر و اميرالمؤمنين است. امپراتوري اسلامي وسعت مي يابد، فتوحات بيشتر مي شود. بر مغازه ها بانگ اذان مي پيچد، قرآنها استنساخ مي گردد، احاديث پيغمبر، نقل مجالس و محافل است اما روز به روز، عدالت و معنويت؛ گم، نابرابريها و دنياپرستي؛ افزون، حقوق و آزاديها؛ سلب، ميثاقها؛ شكسته و زبانها؛ بسته، نفسها؛ حبس، خفقان و ترس همه جا مستولي و آرمانها فراموش مي شود. ابوذرها مبغوض و مطرود گشته، سلمانها و عمارها در ميان نسل خود غريبانه مانده و رفته اند. حجرها كشته شده اند. بر منبر مساجد، رسماً به علي ناسزا مي گويند. روز به روز فاصله بين دستگاه سياسي ومردم هر چه بيشتر مي شود. نگهبانان مسلح موقع رفتن معاويه به مسجد، او رادر ميان مي گيرند خصوصاً پس از سوءقصد، مقصوره يي در مسجد برايش درست كرده اند كه در درون آن امامت و پيشنمازي مي كند.
معاويه درنيمه دوم قدرت مطلقه خود، مثل بيشتر حاكمان مطلق العنان، به اوج خودكامگي، سركشي و طغيان رسيده؛ با صحنه سازيها و قدرت پولي خود، تبليغات و توجيهات وابستگانش و ترتيب دادن مجالس و سخنرانيها، يزيد را خليفه پس از خود اعلام مي كند. (براي مثال ابن شعبه حاكم كوفه براي حفظ موقعيت خود در اين زمينه مي كوشد) يك بار ديگر، مثل هميشه، «اجماع سكوت» پديد مي آيد. عقل معاش و جزوي نگر اكثر مردم، مصلحت چند روزه مادي و تكليف! خود را در آن مي بيند كه باري به هر جهت بگويند، بي تفاوتي گزينند، شتر ديدي نديدي كنند و حساسيتي نشان ندهند. بيشتر به خوشامد حكام وقت فكر كنند تا رضايت حق، (الناس علي دين ملوكهم، الناس ابناءالدنيا و ... ) به تعبير حسين بن علي (ع) مردمان بندگان دنيايند و دين لقلقه زبانشان است تا زماني كه معايش آنها به وسيله دين مي گردد، از دين دم مي زنند و چون آزموني سخت پيش آيد چه اندك شوددينداران واقعي. (ان الناس عبيدالدنيا و الدين لعق علي السنتهم يحوطونه مادرت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون) (۱۷) چنين است كه معاويه از عموم مردم براي يزيد بيعت مي گيرد و چون احنف بن قيس ساكت است از او مي پرسد چرا تو سخن نمي گويي، پاسخ مي دهد: «اگر حق بگويم تو را مي آزارم و اگر باطل بگويم خلاف رضاي خداست». (۱۸) همه جا از فضايل وخصال وهنرهاي يزيد سخن مي رود. تبليغات، منبر و خطابه رسمي حكومتي، نقاشي زيبايي از شخصيت او براي اهل ايمان رسم كرده و زمينه ها كاملاً فراهم است.
سوم.
معاويه اينك به تعبير جاحظ، در اوج استبداد و تك رأيي و مطلقگي است. ( ... استبد علي بقية الشوري و علي جماعة المسلمين من الانصار و المهاجري). (۱۹) دوسال پيش ازمرگ معاويه، حسين بن علي (ع) در منا با كساني كه از شهرها و قبايل مختلف به آنجا آمده بودند سخن مي گويد، آنها را نسبت به وضع موجود آگاه مي سازد و مي خواهد كه برگردند و حرف بزنند. دعوت به حق كنند. در اينجا، سرور آزادگان جمله يي دارد كه شايد بتوان از شميم آن، رايحه معطر همه مرام او را استشمام كرد: «فاني اخاف ان يندرس هذا الحق و يذهب» (من مي ترسم با وضعي كه پيش آمده، خصوصاً با فراهم شدن قدرت براي يزيد، حقيقت و جوهر خواستمانهاي قرآن و بعثت، بطور كلي كهنه و مندرس شده، از بين برود).
در سال۶۰ هجري معاويه مي ميرد و يزيد رسماً بر اريكه قدرت تكيه مي زند واين در حالي است كه «نسل اول انقلاب» جز معدودي، در چرخه آلوده دنياپرستي و سوداگري و بازرگاني افتاده و حاضرند مصلحت حقير مادي را بر حقيقتهاي غايي و اخروي ترجيح دهند و توجيه شرعي كنند. به نرخ روز بينديشند وبراي حفظ قدرت و رياست و موقعيت و ياحتي حفظ آرامش و راحت خيال خود، در مقابل ستم و حق كشي و انحراف از هدفها و ميثاقها و اصول، حساسيت نشان ندهند و از كنار مسائل سرنوشت ساز اجتماعي، با بي دردي و بي تفاوتي رد شوند.
«نسل دوم» نيز تازه به دوران رسيده و جوانند. اسلام را در اين اواخر و در جامعه يي آموخته اند كه سخت تحت نفوذ تبليغات معاويه و دستگاه تعليم وتربيت و حديث گويي و خيل فقها، قاريان و مفسران قرآن و مبلغان ديني وابسته به اوست. تجربه يي عيني و ملموس ندارند فاقد حافظه تاريخي هستند. اطلاعاتشان در حد گفته ها و شنيده ها و روايتها (آن هم از راويان رسمي و حكومتي) است نه مشاهدات و يافته ها و خاطره هاي زنده و جاندار و مستقيم. اصولاً وقتي نسل اول كه شاهدان عيني نهضت و مبارزه و هجرت وجهاد و شهادت بودند، چنان گرفتار دنياپرستي و ماديت و بي توجهي به مبدأ و معاد باشند پيداست كه نسل دوم از آنان چه مي آموزند واسلام را چگونه مي شناسند. اينان سرخورده، وازده و نوعاً از روح توحيد و دينداري و خواستمان اصلي و درونمايه نهضت و دعوت پيغمبر و حقايق و واقعيتهاي تاريخ چنددهه پيش، بي خبرند.
يزيد، اينك تنها به تك چهره هايي معدود مي انديشد كه ممكن است براي او مشكل ايجاد كنند. از اينان نيز كساني مثل عبدالله بن عمر كه با بيعت گرفتن معاويه براي يزيد مخالفت كرده بود (فان هذه الخلافة ليست بهر قليه و لاكسروية يتوارثهاالابنا عن الاباء ... ) اهل معارضه جدي سياسي نيستند، از بابت عبدالله بن زبير نيز چندان احساس خطر نمي كند. اما از جانب حسين بن علي (ع) نگران است و نگرانيش بجاست.
حسين با يزيد بيعت نكرد. استاندار يزيد در مدينه او را احضار كرد ولي حسين با رشادت و شجاعت تمام، نظر خود را مبني بر عدم صلاحيت يزيد براي حكمراني صريحاً اعلام نمود. از اينجا بود كه فعاليت شديد دستگاه حكومت براي از جلو راه برداشتن حسين بن علي (ع) آغاز گرديد. وقتي به مجموعه جريانات [حركت حسين بن علي از مدينه به مكه ودريافت نامه هايي از كوفه (گويا متجاوز از ۱۰۰نامه) و اعزام نماينده و سپس عزيمت به سوي آنجا، خطابه هايي كه در اثناي عزيمت ودر طول راهداشت و سپس منصوب شدن عبيدالله بن زياد خودكامه توسط يزيد به استانداري كوفه و كشتن مسلم و ايجاد خفقان در آنجا و گسيل لشگري عظيم براي محاصره حسين درميان راه (جهت گرفتن بيعت از او و در صورت امتناع، كشتن او) ] به دقت مي نگريم، در يك سو حكومتي را شاهديم كه:
۱ـ مذهبي است و مدعي جانشيني پيامبر (ص) و تداوم راه او ورسالت اوست. دستگاه حكومت، پر از فقها، محدثين و قاريان است.
۲ـ منتخب مردم نيست و برآمده از شور و مشاركت همگاني و مورد رضايت آنها وحاصل توافق همه گروههاي اجتماعي نيست بلكه با صحنه سازي وتطميع وتهديد و ارعاب و با اجماع سكوت، شكل گرفته است. كارها منحصراً به دست حزب و خاندان اشرافي بني اميه و بستگانش افتاده است.
۳ـ خودكامه و استبدادي است.
۴ـ ستمگرانه و جابرانه و تهي از داد و عدالت است.
۵ـ آراي منفي ومخالفان خود را تحمل نمي كند. آنها را تجسس و تعقيب مي كند، آزار و شكنجه مي دهد، مي كشد و ...
و از سوي ديگر انساني را شاهديم كه:
۱ـ به عنوان فردي از جامعه، اين حق را براي خود قايل است كه اجماع سكوت را بشكند وحقيقتي را كه به غفلت يا تغافل سپرده مي شود با اخلاص عمل و عبوديت به حق و عظمت روح و شجاعتي كه دارد بيان كند.
۲ـ باز به عنوان فردي از جامعه اين حق را به خود مي دهد كه به حاكمي كه ظاهراً، خيلي ها، حتي كساني از بزرگان ونخبگان قوم، رأي مثبت داده اند، رأي منفي بدهد.
۳ـ رأي منفي و مخالفت او از روي اصلاح طلبي است نه فتنه جويي و جاه طلبي. (لم اخرج اشراً ولابطراً و لامفسداً و لاظالماً انما خرجت بطلب الاصلاح ... ) صلاح دنيا و آخرت مردم را در اين مي بيند كه كسي مثل يزيد درمسندحكمراني نباشد و به روشي مثل آنچه معاويه با نقض عرف پسنديده و ميثاقهاي اجتماعي انجام داد، براي مردم در امر حكومت، تعيين تكليف نشود.
۴ـ پس ازتسلط ابن زياد بر كوفه و محاصره شدن حسين (ع) توسط سپاه اعزامي از جانب او، حضرت اصرار بر جنگ ودرگيري مسلحانه با حكومت نداشت، بلكه در امر حكومت به بيعت آزادانه و آگاهانه مردم و قراردادهاي اجتماعي مسالمت آميز و اقدامات قانوني وعرفي معتقد است. چنين نيست كه بخواهد هر طوري كه شده با يزيد و افراد او بجنگد وخود را بر مردم تحميل نمايد (مثل كودتاگران) بلكه تنها مي خواهد اين حق و آزادي را به او بدهندكه بيعت نكند و رأي منفي و مخالفت داشته باشد و در جامعه صرفنظر از اينكه چه ايده وعقيده يي دارد، حق حيات داشته باشد.
۵ـ زير بار ذلت نمي رود وقتي او را در ميان مرگ و يا تكمين اجباري به ستمگران و بيعت با يزيد (برخلاف رأي ونظرش) قرار مي دهند. مرگ با عزت و آزادمردانه را اختيار مي كند و آن را چونان گردن بندي بر سينه دختر جوان مي بيند و كرامت انساني خويش را نمي آلايد وحيات را فراسوي عمر محدود دنيوي و در مقياس ابديت مي نگرد.
۶ـ براي دفاع از حق و شهادت بدان، براي ايجاد تغييراتي ساختاري در جامعه كه به صلاح دنيا و آخرت مردمان است، براي مبارزه باجور و ستم و قانون شكني و نقض ميثاق، از رفاه عادي خود و زن و فرزند و خانواده و نزديكترين بستگان ودوستان مي گذرد و آن همه مصائب و شكنجه ها و كشته شدن و اسارت و غارت و اهانت نسبت به خود آنها را پذيرا مي شود.
۷ـ در برخورد با همراهان و انصار كرام خود با روح بلندنظري و آزادمنشي، آنان را در انتخاب راه و تصميم تا آخرين مراحل، صاحب اختيار و انتخابگر و آزاد مي داند و كسي را به جبر و تكلف با خود همراه نمي سازد.
و ...
اين است كه فرهنگ تابناك عاشورا بر تارك تاريخ اسلام و انسان مي درخشد. فرهنگ عاشورا، مضمون سرشار اخلاقي، معنوي، اجتماعي و سياسي دارد. حسين، آموزگار صميمي و بزرگ انسانهاست. كربلا، تابلوي سرخ اوست. پاره يي از عناوين درسي چنين است:
اصلاح طلبي، استبداد ستيزي، آزادگي، رشادت و شجاعت، صراحت و صميميت و حقيقت گويي، عزت و كرامت، اخلاص عبوديت حق تعالي، دفاع از اخلاق و فضيلت انساني، شهادت به حق و حقيقت با بذل جان و نثار خون، صبر و بردباري در راه حق، ايثار و از جان گذشتگي در راه اصلاح دنيا و آخرت مردمان، شبنمي غرقه در دريا، توحيد عملي و فناي في الله، شهود و شهادت حق، مبارزه با ظلم و حق كشي، دفاع ازميثاقها و قراردادهاي اجتماعي، آرمانخواهي، مشاركت و مساهمت صميمانه در سرنوشت جامعه، درد انسانيت، حضور فعال در صحنه هاي سياسي، عظمت روح، عرفان و معنويت مثبت و خلاق اجتماعي، احساس وزن بودن، درك ابديت و ماندگاري انسان، حساسيت اجتماعي نسبت به نقض قانون و تخلف از اصول وخواستمانها و آرمانهاي اصيل، جلوه بخشندگان عمر، شكوه سخاوت و داد و دهش، مايه گذاشتن براي خير و مصلحت وتعالي مردم، استقلال فكر، نگرش انتقادي به امور، ژرف بيني، شكستن اجماع سكوت، بلند كردن دست و طرح مسأله و توجه به روح و درونمايه اسلام وخواستمانهاي اصلي آن ونه فروغ و ظواهر رايج (افشاي چهره مذهب تخدير و تزوير)، احترام به شور و مشاركت واقعي و لزوم رضايت و وفاق راستين اجتماعي در امر حكومت.
اين درسها راحسين (ع) از طريق پدرش علي (ع) از جوهريات نهضت توحيد و از درونمايه قرآن و سيره رسول خدا (ص) مشق گرفته بود و با اندكي تأمل درخواستمانهاي نهضت پيامبر كه در آغاز اين گفتار آمد و مقايسه آنها با نهضت حسيني، اين حقيقت آشكار مي شود.
پاورقي ها:
۱ـ سيره ابن هشام ۲۲۳/۱ ـ تاريخ ادبيات عرب، دكتراكبر بهروز، دانشگاه تبريز، ،۱۳۵۹ ص.۱۶
۲ـ تاريخ الادب العربي، زيات، ص.۱۶
۳ـ همان مأخذ ـ نيز تاريخ العرب قبل الاسلام، جرجي زيدان، ص۱۵۴/۱ـ تاريخ الادب العربي، عمر فروخ، ص.۱۷۳/۱
۴ـ تاريخ العرب قبل الاسلام، جرجي زيدان، ص.۱۵۳/۱
۵ـ تاريخ العرب قبل الاسلام، جرجي زيدان، ص.۱۵۱/۱
۶ـ في الشعر الجاهلي، طه حسين، ص.۱۴۳
۷ـ تاريخ الادب العربي، كارل بروكلمان، دكتر عبدالحليم نجار، ص.۱۱۳
۸ـ تاريخ الادب العربي، زيات، ص۷۶ـ في العشر الجاهلي، طه حسين، ص.۱۴۴
۹ـ الامام علي، عفيف عبدالفتاح عبدالمقصود، ص.۷/۲
۱۰ـ مروج الذهب و معادن الجوهر (جلد اول)، ابوالحسن علي بن حسين مسعودي، ترجمه ابوالقاسم پاينده، صص۶۸۹ـ.۶۹۰
۱۱ـ الامام علي، ص.۱۲/۲
۱۲ـ همان مأخذ
۱۳ـ همان مأخذ
۱۴ـ مروج الذهب، صص۶۸۹ـ.۶۹۰
۱۵ـ مروج الذهب، ص.۶۹۱
۱۶ـ الصواعق المحرقه، ابن حجر هيثمي (۹۷۴هـ)، چاپ مصر، .۱۳۰۷ ص۱۳۶ [ابن حجر فقيه شافعي است]
۱۷ـ تحف العقول، ص.۲۵۰
۱۸ـ وفيات الاعيان، ابن خلكان (ف۶۸۱هـ. )، قاهره، ،۱۳۱۰ ص۲۳۰/۱
۱۹ـ رسائل جاحظ، صص۲۹۲ـ۳۰۰