باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 18 شهريور 1387 كاربران برخط 88 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ازل تا ابد ديد خواب سكوت(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
هنرمند و شناگري در سكوت


همه اجزاي جهان در تسبيح و تقديس حضرت حق تعالي به سر مي برند. اگرچه گاه، جهان را ساكت مي پنداريم ولي همه هستي از غلغله هاي مستانه اي لبريز است كه جز گوش حق نيوش نمي تواند زيبايي اين همه ترانه عاشقانه مستمر را بشنود. براي شنيدن تسبيح جهان، مي بايد به سكوت، دل داد و از هاي و هوي اشياء و اصنام و اغيار دل برداشت.

 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

سكوت قرآني

به نظر مي رسد كه همين مسئله وجود ذاتي سخنگو در درون آدمي است كه قرآن هرگز به صمت به مفهومي كه برخي چه از عارفان و چه غيرعارفان گفته اند، توجه نداده است و آن را راهي براي رهايي برنشمرده است.

قرآن از اين ابزار براي رشد و تعالي انسان بهره جسته است. اكنون كه اين سخنگو، از سخن گفتن باز مي ايستد كه اين سخنگويي ذاتي اوست، چه بايد كرد؟

راهكار قرآن اين است كه آن را جهت داده و به ابزاري سودمند تبديل كند. از اين رو مسئله تفكر و تدبر از اصول اساسي در راه و روش قرآني براي رسيدن به كمالات است. تفكر در انسان و تدبر در كائنات اصلي است كه قرآن بارها و بارها بر آن تأكيد داشته است. انسان سالك كسي است كه در آفاق (بيرون) و انفس (درون) خود مي كاود و تفكر مي كند.

از اين رو سيره عملي بزرگان را بايد در تفكر و ذكر دانست. اين گونه است كه در كنجي به خموشي مي نشينند و به تفكر و ذكر مشغول مي شوند. اين گونه است كه ساعتي تفكر به هفتاد سال عبادت و پرستش مي ارزد. اين گونه است كه مصداق كساني مي شود كه خداوند از آنان به اهل ذكر ياد مي كند: واذكروا الله ذكرا كثيرا.

يكي از ويژگيهاي مشترك مردان خدا گوشه نشيني و توجه به حال و احوال دروني است. زرتشت هنگامي كه به سن كمال رسيد، سير مطالعاتش را در آفاق و انفس شروع كرد و به كندوكاو در سراسر گيتي پرداخت. او كه شعله هاي عشق در درونش شعله ور شده بود و براي نياز به شناخت خود، خداوند را با تمام وجود مي طلبيد، تنهايي را برگزيد. به كوهي پناه برد و ده سال از عمر خود را به انديشه و طلبگي در مسير معرفت معنوي وقف كرد. در اين مدت كمتر مي خورد، كمتر مي خوابيد و بيشتر به انديشه و مراقبه مي پرداخت. سرانجام انگور وجود زرتشت به شرابي طهور بدل شد و فرشته يا ايزدي راستين از سوي پروردگار زرتشت بر او نازل گرديد و او را تعليم داد و به حقايق جهان و رسالت وي آشنايش كرد.

در اصل زرتشت با اراده و تلاش دوره ده ساله سكوت عارفانه را طي كرد و به مقامي شامخ دست يافت. زرتشت توانست به كنه حقيقت عالم دست يابد اين كه حقيقت چه بود؟ شايد درك آن براي ما كه مي خواهيم در قالب كلمات همه چيز را بيان كنيم، اندكي مشكل باشد. چرا كه حقيقت به اثبات نياز ندارد، فقط هست! حقيقت را نمي توان اثبات يا انكار كرد. حقيقت درخشان و مرتعش است. حضور حقيقت بلافاصله احساس مي شود. ولي فقط توسط كساني كه قلبي براي احساس كردن داشته باشند. حقيقت به زعم نگارنده قابل ديدن و دستيابي است، منتها نه با چشم ظاهر و مادي... بلكه با چشم معنوي و بي واسطه آن را مي توان دريافت كرد. بر همين مبناست كه وقتي نزد شخص خردمندي مي رسيم، او به سادگي مي داند كه كجا هستيم، كيستيم و چيستيم...

نه اين كه او درباره ما فكر مي كند. هيچ تفكري در ميان نيست. نه اين كه او درونمان را مي بيند، بلكه او به مثابه يك آينه عمل مي كند و ما به سادگي در او بازتاب مي كنيم. تفكر وجود ندارد و فقط بازتاب است.

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي

زرتشت(ع) با حركت از دنياي مادي به دنياي اشراق چراغي را روشن كرد كه بشريت تا به امروز از آن استفاده فراواني برده است.

زرتشت عالم صغير انساني را مشابه عالم كبير مي شناسد و شناخت عالم كبير را تنها از طريق عالم صغير ممكن مي داند و اساساً همه اينها مبني بر احاديثي است كه از قول مولي العارفين نقل شده «من عرف نفسه فقد عرف ربه». مولانا اين مسأله را به زيبايي تشريح مي كند:

اي شده غافل ز امر من عرف

چون خزان مغرور بر مشتي علف

سير كن در نفس خود انديشه ساز

كارها برخود مكن دور و دراز

هرچه در آفاق موجودات هست

همچنان تمثيل آن در انفس است

عالم صغري است آن بي آن و اين

عالم كبري در انفس دان يقين

چون شدي زين عالمين آگاه تو

ره بري در قدرت الله تو

پس براي شناخت خداوند و دريافت نور الهي با روشهاي متعارف و ذهني نمي توان عمل كرد. ذهن انسان در مراحل اوليه شناخت مفيد و مثمر ثمر تلقي مي شود، اما از اين مرحله به بعد ذهن نوعي آگاهي كاذب را بر انسان چيره مي سازد. بايد دانست كه نفس به مانند چشم بندي عمل مي كند كه فرد هرگز نمي تواند ترنم دروني و الهيش را بشنود. اما مردان خدا، كه در دنيا نفراتشان بسيار محدود و كم است اين مسير دشوار را طي مي كنند. زرتشت نيز بر همين روال خدا را تسبيح مي كند:

"آنگاه ترا شناختم اي مزدا، كه از روي خرد به درون انديشه كردم. سپس دريافتم كه تويي كل جهان. و چون در انديشه ترا يافتم در سراسر هستي نيز تو را ديدم."

براي شناخت حقيقي نياز به فرآگاهي است. نياز به اشراق هست. ولي قبل از اينكه اشراق باشد، به سكوت نياز است. همان كه زرتشت ده سال براي آن با سكوتي معنا بخش كوشش كرد.

 در ميان عارفان، مولانا توجه بسيار ويژه اي به زبان دارد تا آنجا كه مي توان او را از نظريه پردازان فلسفه ي زبان دانست؛ به طوري كه مجموعه انديشه هاي او مي تواند به عنوان نظريه اي عرفاني درباره زبان مطرح باشد. اما ابتدا بايد نظرگاه او از زبان شناسانده شود.

سه اصل "عقل"، "نقل" و "شهود" عناصر اصلي و زيرساختي زبان شناسي مولانا هستند. همچنين در تفكر او سه زبان حس، قلب و حق وجود دارد.

زبان ِحس صورتي از عقلانيتي است كه اسير عالم محسوسات است. زباني كه مولانا آن را عاريتي مي داند و براي آن ارزش چنداني قايل نيست. اما زبان قلب ديگري نيز هست به نام زبان دل؛ زباني كه بسي برتر از زبان معاش است و مي تواند ما را به فهم حقايقي رهنمون شود كه حس و عقل قاصر از رسيدن به آن هستند. جوهر زبان دل، عشق است و پيامش معرفت. اما در ميان زبان ها از نظر مولانا "زبان حق" برترين زبان هاست. ديگر در اين وادي كلمات، حروف و اصوات حجاب اين زبان هستند؛ كساني كه در اغواي واژگان و فرم ها و رنگ هاي متعارف مانده اند، هرگز نمي توانند در افق فهم زبان حق به پرواز درآيند. اما زبان ديگري كه مولانا آن را سخت محترم و عزيز مي شمارد، زبان عارف است. زبان عارف، زبان سكوت است. به گفته صائب تبريزي:

به غير شهد خموشي كدام شيريني است

كه از حلاوت آن لب به يكدگر چسبد

و مولانا همچون همه عارفان ِگنج سكوت يافته، خاموشي است به حقيقت ِسخن پيوسته و گويايي است بي منتها. آيا نزد مولانا نيز همانند عرفان يوناني- رومي بويژه در قرن بيستم، سكوت آن معنايي را دارد كه آنان برداشت مي كنند؟ اهميت اين موضوع از اين بابت بيش تر مي شود كه موضوع خاموشي را به طور جدي مورد توجه قرار مي دهد و تخلص خود را "خاموش" گذاشته است.

مولوي براي انتقال مفاهيم عرفاني از طرفي به هنجارشكني در گفتار دست زده و كوشيده است تا قابليت هاي گفتار را افزايش دهد و از طرفي ديگر سعي كرده تا حد امكان از گفتار هم استفاده نكند.

دو ويژگي در زبان عرفاني به طور عام و همچنين نزد مولانا به طور خاص است؛ يكي تمثيلي شدن زبان و ديگري كوتاه شدن آن. تمثيلي كردن سخن سبب مي شود كه مضامين توام با رسايي و شيوايي باشد و از سويي ديگر باعث ايهام و ابهام شود. زيرا تجربيات عرفاني نمي توانند مستقيم انتقال پيدا كنند. اين مهم، لايه يي كردن زبان و بيان را موجب مي شود. به كار بردن تمثيل از نظر زيباشناسي اهميت فراواني دارد و باعث مي شود كه سخن ملال آور نباشد، چنانچه خود در "فيه ما فيه" به اين مطلب اشاره مي کند.

مولانا مخاطبان خود را به دو دسته تقسيم مي كند؛ آنان كه زبان رمز مي دانند و آن ها كه زبان رمز نمي دانند. ويژگي ديگري كه مولانا به وسيله آن زبانش را متمايز مي كند، موجز كردن سخن است.

زبان كلامي نزد مولانا بسيار مهم است و همانند برخي از فرقه هاي عرفاني، زبان كلامي مورد ترديد و شك قرار نمي گيرد؛ بلكه از آن استفاده مي شود. در عين حال خاموشي هم يكي از ويژگي هاي زبان مولاناست. مولانا خاموشي را به بحر در برابر جوي سخن تشبيه مي كند.

در عالم او خاموشي به دو قسمت تقسيم مي شود؛ يكي خاموشي اخلاقي و ديگري خاموشي مضموني. خاموشي اخلاقي بر اساس ارتباط ميان گفته پرداز و گفته شنود، ايجاد مي شود. اما خاموشي مضموني را برخي از مضامين بر زبان تحميل مي كنند. براي مولانا بهترين موضوعي كه خاموشي در برابر آن رساتر از گفتار است، عشق است. در برابر وسعت مضامين ناب عاشقانه نمي توان سخن گفت. عشق، آنچنان بزرگ و عظيم است كه در هنگامه ورود به قلب عارف، تكلم او را از وي مي گيرد و به جاي آن نعمت ارزشمند و بي بديل تكليم را به وي ارزاني مي بخشد.

سكوت در دنياي حيرت انگيز مولانا همواره رفتن از يك نظام نشانه اي ارتباطي به يك نظام نشانه اي ارتباطي ديگر است، يعني قطع ارتباط نيست؛ در سكوت ارتباط تداوم پيدا مي كند، اما در سطح و لايه اي ديگر است.

البته مي بايد تمايزي ظريف ميان خاموشي و سكوت قايل شد و آن اين كه خاموشي بخشي از سكوت است. خاموشي آن بخش كلامي و بيروني سكوت است. چه بسيار افرادي كه خاموشند ولي ساكت نيستند.

همه اجزاي جهان در تسبيح و تقديس حضرت حق تعالي به سر مي برند. اگرچه گاه، جهان را ساكت مي پنداريم ولي همه هستي از غلغله هاي مستانه اي لبريز است كه جز گوش حق نيوش نمي تواند زيبايي اين همه ترانه عاشقانه مستمر را بشنود. براي شنيدن تسبيح جهان، مي بايد به سكوت، دل داد و از هاي و هوي اشياء و اصنام و اغيار دل برداشت. به گفته سعدي در گلستان هميشه پايدارش:

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته٬ شوریده ای در آن سفر همراه ما بود نعره بر آورد و راه بیایان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتم این حالت چه بود؟ گفت بلبلان را شنیدم که به نالش درآمده بودند از درخت و کبکان در کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه٬ اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را

 مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که تو را

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و من خاموش

 

پی نوشت:

[1]- مرداني، نصرالله، تذكره منظوم ستيغ سخن، تهران، انتشارات سمت 1371

 

 

    178 بازديد     5 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   سکوت (2)
●   هنر (122)

تصاوير

عناوين مرتبط
●  ازل تا ابد ديد خواب سكوت(1) 

دسته
●  

رسته :1

تاريخ ارسال:08/02/1387

تاريخ شمسی نشر:08/02/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب