بيش از سه دهه است كه هنر با وجود برخورداري تام از همهي زمينهها براي پذيرش و به جا آوردن، فقط به نظارهي تداوم حضور و گسترش فنآوري و اختيارات رسانهها نشسته و در يك نوع خودباختگي انكارناشدني بر جامعيت و پرباري رسانهها تأكيد ورزيده است؛ مفهوم كشف و رشد هنري به تقطيع و مينياتوري كردن يا بزرگنمايي مبالغهآميز گذشته محدود مانده است؛ چيزي همسان آن چه ژاپنيها در زمينهي صنعت، با فنآوري مأنوس و آشنا، كردند و كاري كه نقاشاني همچون كيفر و اشنابل، با پردههاي بزرنتي عريض و طويل خود، با مضامين كهنه و كلام انجام ميدهند. نتيجهي اين حركت، در واقع تكرار ديگري از گذشته بود منهاي سوداسريها، عمق، مهارتها و خوندلي كه پاي هر اثر ريخته ميشد.
به نظر ميرسد هنرمند معاصر، امروز گرفتار نوعي توهم است كه پيشرو (آوانگارد) بودن يعني همسانگرايي و همگانگرايي، اما صدسال پيش، آنچه از معنا و مفهوم پيشرو به ذهن متبادر ميشد ياغيگري، برآشفتن هنجارها و نفي همسانگري بود.
در جامعهي نوين صنعتي و سرمايهداري، روابط ميان انسانها همچون روابط ميان اشياء و كالاها صورت جديدي يافت. در چنين فضايي كه از واقعيتهاي جاري آن «انسانزدايي» شده و جايگاه انسان در آن مانند كالا تعريف ميشد، هنرمند كه به هر تقدير داراي روحيهاي غيرقابل انطباق با وضع جديد بود بيش از هر زمان ديگري بيپناهي و آوارگي و بريدن از اجتماع خود را تجربه كرد. از اينرو با شكانديشي و انتقاد به مخالفت ـ نه به معناي طغيان ـ به سرمايهداري جديد پرداخت. در واقع شعار «هنر براي هنر» نوعي اعتراض و فرياد مأيوسانه بود كه هنرمند به وسيلهي آن ميكوشيد تا خود را از ننگ اتهام طلب نان و نام برهاند و در مبارزهاي بيثمر با فرآيند «كالاشدن» راهي براي رهايي بيابد.
به نظر ميرسد هنرمند، امروز چندان اميدي به تأثيرگذاري هنر ندارد. و جريان عظيم فرهنگي ـ اجتماعي متأثر از فرهنگ مدرنيته نه تنها هنر كه هيچ عامل ديگري را براي كند يا تند شدن روند خود برنميتابد، بازار نقد و نظر پيرامون هنر باور كرده است كه نسبت به جريان هنر نو، كه خود بخش كوچكي از جامعهي نوين و تجلي فرهنگ مدرنيته است، خنثي و هنر نيز نسبت به آراء منتقدان و متفكران بيتفاوت شده است.
از طرفي هنرمندان نيز كه تا چندي پيش فضايي براي ارائه و چشم و گوشهاي فراواني براي ديدن و شنيدن آثارشان داشتند دريافتهاند كه ديگر دل و دروني ندارند. بيحاصلي و حتي در بسياري از موارد بيانديشگي نيز بر اين فرآيند دامن ميزند.
عليرغم تأكيد بر آزادي و نوآوري تعريف نشده و افراطي در عرصهي هنر مدرن، ظهور مكاتب، جريانها، گروهها و گراييها [آيسمها]ي هنري، اين روند معنايي جز بيصداكردن هنر ندارد. در سكوت، بيتفاوتي و بودني اين چنين، فرصتطلبيها و زيركيها جاي خلاقيت حقيقي و استعداد واقعي را ميگيرد و نيروي تصور و سيلان خيال خنثي شدهي هنرمند بلوغ نيافته و سرچشمهاي را كه ديگري يافته است دنبال ميكند نتيجهي اكتفا كردن به يافتههاي ديگري نيز شبيه بودن فراوان آثار به يكديگر است: گويي اتفاقي نخواهد افتاد!
خلاقيت هنري و مهارتهاي فردي و جلوههاي معنوي هنرمند نميتوانست مانع از اين باشد كه جامعهي مصرفي، او را هم يكي از «توليدكنندگان» نداند. هنرمند از نگاه اين مردم عضوي از جامعهي سرمايهداري بود كه در مقام يك خردهبورژوا ميكوشيد با ترفندهاي مختلف براي گذراندن زندگي «كالاي» خود را «بفروشد». از چنين منظري، اثر هنري، كالايي تقريباً تجملي بهشمار ميرفت كه در شرايط «تأمين» همدردي از روزمرگي زندگي را درمان نميكرد. در جامعهي نوين، جايگاه هنرمند بهعنوان عضوي از طبقات اجتماعي نيز، با هرگونه دگرگوني سياسي اجتماعي، جايگاه او نيز دچار تغيير ميشد. بنابراين در چنين اجتماعي هنرمند نيز متأثر از ادبا و نويسندگان و منتقدان، جهان بيرون را جهان ظاهر ناميد و بر درونگرايي و پناه بردن به آلام دروني و فردي تأكيد كرد.
مدرنيسم بر ساختار و استخوانبندي صوري تأكيد ورزيد و در عين حال بر جوهرهي ظاهري تكيه كرد. در چنين شرايطي منتقدان و نقادان هنري، كه مدتها پيش پا به عرصهي وجود نهاده بودند، كوشيدند اثر هنري را از برخي مفاهيم، برجستهتر نشان بدهند. بدينسان خلاقيت هنري بهنوعي به نقد هنري وابسته شد. اما از آنجا كه ادلههاي علمي چندان فراهم نبود و همچنين اصولاً بحث در اين مقولهها در حيطهي علوم انساني قرار دارد و به نظر ميرسد علوم انساني نيز بر استقراها و فرضيههاي ناقص استوار است و قطعيتي ندارد، بهناچار مسائل مطرح شده، چه در نفي و چه در اثبات، به نوعي انتزاعگري و (آبستراكسيون) مفهومي متمايل شد. هنر مدرن به مدد نوشتهها، سخنرانيها و نقدهاي مختلف كوشيد تا عمق اندك خود را بپوشاند و با بهكارگيري الفاظ پيچيده و فني چشم از اجتماع و آنچه بر آن ميگذرد برگرفته و در عين حال خود را منجي مراتب و مدارج متعالي قابل تأمل هنري قلمداد و معرفي كند. توليدكنندهي هنر و عرضهكننده و مصرفكنندهي آن نيز، در «نيروي تصور و سيلان خيال خنثيشدهي هنرمند بلوغ نيافته سرچشمهاي را كه ديگري يافته است دنبال ميكند. نتيجهي اكتفا كردن به يافتههاي ديگري نيز شبيه بودن فراوان آثار به يكديگر است: گويي اتفاقي نخواهد افتاد!»
در اين ميان آنچه رخ نشان ميدهد سؤالات بيپاياني است كه در عرصهي انديشهي هنري، همچنان بيپاسخ مانده است؛ سؤالاتي همچون انسان به كدام سو ميرود؟ به كدام جهت بايد برود؟ رسالت هنر واقعاًچيست؟ تمناهاي انسان كداماند؟ هستيشناسي هنرمند با چه ملاكي قابل سنجش و ارزيابي است؟ و در عرصههاي مختلف خلاقيت، آموزش و عرضهي آثار هنري، چشمانداز حقيقي كدام است؟
برآنيم كه با همياري شما عزيزان، انديشمندان، هنرمندان و دانشجويان عزيز در ابتدا، دغدغههاي ايدئولوژيك و رويكردهاي مختلف هنرمند معاصر و هنر مدرن را بررسي كنيم و تلاش كنيم اينبار «واقعاً» با نگاهي كاربردي و آموزشي، با دغدغههاي انساني، و در مجموع به دور از تكلف و آمار در عرصهي حركت ـ كه اميد داريم پيدا كند ـ به تعاريف و تفاسير مختلف هنر، حركتها، جريانها و تأثرهاي متفاوت و در عرصههاي گوناگون و متنوع آن بپردازيم.