باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 233 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
پيشروى به سوى درجه صفر نقد
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
درباره مرزها و جنبه هاى نقادى


 
   ● نويسنده: اميد - مهرگان

منبع: روزنامه - شرق

 
 

نكته

1- در ايران هر نوع نقد مستقيماً با اعلام حمله به «شخص» يكى گرفته مى شود. افراد واقعاً وجود شخصى شان را با هويت نمادين شان معادل «اين همان» فرض مى كنند و دچار اين توهم ابتدايى اند كه انگار جايگاه نمادين آنها بناست ابدى بماند و ذره اى تغيير نكند.

۲- امروزه، كلمه «نقد» در شكل مجرد و عريان اش، تقريباً كنار زده شده و جاى خود را يكسره به «نقد منصفانه» داده است. اصولاً كاركرد «حُسن  تعابير» ها چيزى جز اين نيست: مخفى نگه داشتن و طفره رفتن از دلالت واقعى (و لاجرم آزاردهنده و تروماتيكِ) مفاهيم و اصطلاحات.

• قلم در مقام اسلحه

نقد اساساً كنشى بورژوايى و مربوط به شهر است. به رغم محافظه كاريِ ذاتى طبقه متوسط، راديكاليسم در نقد فقط از دل مناسبات بورژوايى برمى خيزد. يك روزنامه نگار منتقد و راديكال كه مطابق كليشه اى معروف بنا است اسلحه اش قلم اش باشد، صرفاً وقتى ظاهر مى شود كه درك جامعه از مبارزه فقط به نوع فيزيكى و تن  به تنِ آن محدود نباشد. آنجا كه توحش، در اشكال بى واسطه و مهلك اش، حاكم است، قلم نه تنها اسلحه نيست، بلكه از يك شىء كوچك سودمند نيز كمتر است. چه چيزى يك قلم را به تراز نمادين «اسلحه» ارتقا مى دهد؟

روزگارى وجود داشته كه در آن قلم هيچ نبوده است، هنوز نيز جاهايى در كره خاك هست كه قلم چيز مزخرفى است. استعاره «قلم در مقام اسلحه» فقط در آن جايى بامعنا است كه آنچه با قلم نوشته مى شود در مقياسى وسيع خوانده شود و تغييرى در عرصه نمادين، و متعاقباً در خودِ واقعيت، به وجود آورد. (اصولاً جامعه اى كه مردم اش زيادى به تصوير علاقه مند ند و كمتر به نوشته، جامعه اى هنوز بدوى است و از ايده به دور). پس استدلال فوق بسيار ساده است: در جامعه اى كه درجه اى از تمدن و فرهنگ در آن حاكم است و مردم چيز مى خوانند و روزنامه ها اجازه دارند چاپ شوند، مى توان تا حدودى از استعاره قلم در مقام اسلحه سخن گفت، و پاى نقد را وسط كشيد. البته در چنين جامعه اى كه ظاهراً در آن «همه چيز خوب است»، ديگر چرا بايد به اسلحه نيازى باشد؟ پاسخ ساده است: در تاريخ بشر، تا اين جاى كار، در پس تحقق همه چيزهاى خوب و خوشايند، خشونتى وسيع حضور داشته است، كه بدون آن آدم ها احتمالاً همديگر را خورده بوده اند.

نقادى يكى از دستاوردهاى متأخر بشر است، بسيار متأخر. نقد پيشاپيش متضمن نوعى اعتماد به خصلت ارتباطى زبان، يا اصولاً نفسِ ممكن  بودنِ ارتباط است. تمام آن نظريه هايى كه با شور و شعف فراوان از گفت وگو و كنش ارتباطى و به اصطلاح، تبادل آزادانه آرا سخن مى گويند، بنا را بر يك فرض بنيادينِ واحد گذاشته اند، فرضى كه البته به سكوت برگزار مى شود، زيرا اشاره به آن ممكن است به غرور انسانى برخورد: اين كه آدم ها حيوان يا وحشى نيستند (يا دست كم سعى مى كنند نباشند). البته زمان درازى نگذشته است از آن وقتى كه آدم ها به اين نتيجه رسيده اند كه «احتمالاً همه واجد عقل و شعورند و مى توان با بحث و گفت و گو به توافق رسيد.» توافق براى همزيستى مسالمت آميز و جلوگيرى از دريدنِ يكديگر. به بيانى فنى تر و به روزتر، براى تحقق دموكراسى، تحقق چيزى به نام بازار آزاد، يا دست كم حضور آرمان آن ضرورى بود. (البته دموكراسى چيز خوبى است، و احتمالاً بهتر از چيزهاى ديگر موجود در شرق عالم). دموكراسى هم، در كلى ترين و ساده ترين معنايش- كه امروزه از قضا همين معنا به نوعِ ملال آورى از ايدئولوژى بدل شده است- جايى است كه در آن «هر كسى نظر شخصى خودش را دارد» و «نظر هر كس محترم است.» البته در تحليل نهايى، عملاً قرار نيست نظر هيچ كس هيچ تغييرى در وضع موجود ايجاد كند. اتفاقاً آنهايى كه عادت دارند مدام از عباراتى نظير «خب، اين نظر شماست» يا «من هم نظر خودم را دارم» استفاده كنند و بدين ترتيب اصولاً مفهوم «نظر» داشتن را به لجن بكشند، همان كسانى اند كه در «عمل» از همه مستبدتر و خودراى تر خواهند بود.

پيش از خود نقد، تحقق امكان يا زمينه ماديِ نقد است كه اهميت دارد و مبين ميزان مدرن بودن و درجه تمدن يك جامعه است. به واقع «اين كه» مى توان يا نمى توان نقد كرد مهم تر است از اين كه چه چيزى را و از چه لحاظ بايد نقد كرد. پس ما با نوعى خط كشى و ترسيم مرزهاى يك قلمرو روبه روايم: قلمرويى كه در آن نقد اصولاً مجاز يا ممكن است. كل فلسفه مدرن پس از كانت بر اساس همين انتقال يا تغيير موضعِ كوچك و جزيى است كه از تفكر سنتى تمايز مى يابد: به جاى اين  پرسش كه جهان چيست، به جاى پرسش از ماهيت اشيا و امور، فلسفه مدرن اين پرسش را پيش مى كشد كه ما تحت چه شرايطى جهان را به اين شيوه خاص درك مى كنيم. پس فلسفه انتقادى، به جاى «پرسش هاى ماهويِ بزرگ»، كه زاده نحوه خاص تجربه بشرى اند، به شرايط پيشينِ تحقق خودِ اين تجربه مى پردازد. تفكر انتقادى به نوعى تفكرى است صورى و معطوف به فرم؛ به جاى محتواى قاب (يا همان گستره ديد بشرى) به خودِ قاب فكر مى كند.

خب، اكنون اگر همين شيوه كانتى فكر كردن را در مورد خود كنش نقد به كار  بريم، اين پرسش مطرح مى شود كه اصولاً نقد تحت چه شرايطى ممكن است. زيرا، چه خوشمان بيايد و چه نه، قلمرو نقد نهايتاً جايى به پايان خواهد رسيد، و انسان ها مجبورند (با تغييرى در عبارت مشهور ماركس) نه با واقعيت، بلكه با خود امر واقعى (the Real) به معناى لاكانيِ كلمه روبه رو شوند، يعنى همان نقطه اى كه امكانات نمادين آدمى تَه مى كشد و تفكر، يا اصولاً خودِ فرهنگ، با حفره عظيم و خوفناك خويش، با آن مغاك  دهان گشوده و پرناشدنى كه در هر كليت نمادينى حضور دارد، مواجه مى  گردد.

آنجا كه قلم ديگر يك اسلحه نيست، اسلحه واقعى، براى بسيارى، همان اسلحه واقعى است. و در اين نكته حقيقتى هست. آن كسى كه به راستى و با صداقت تمام از قلم در مقام اسلحه به اسلحه در مقام اسلحه گذر مى كند، درك روشن ترى از مفهوم نقد و مرزهاى آن دارد تا آن فردى كه كوركورانه و به نحوى انتزاعى از صلح و دوستى و يكرنگى سخن مى گويد. مثلاً يگانه راه بحث با فاشيست ها، آنجا كه مى روند تا دست به عمل بزنند، همان برخورد فيزيكى است. زيرا نمى توان همه چيز را به بحث گذاشت، نه تنها نبايد چنين كرد، بلكه در اصل، فرصتِ آن نيز وجود ندارد. فكر كردن در مقام نوعى مبارزه ضرورتاً نيازمند درجه اى شتاب، و گريز از تنبلى و به اصطلاح دست دست كردن است. جايى هست كه بايد بحث را قطع كرد. اين نوع ايجاد وقفه يا گسست در روند يك ارتباط نمادين نظير گفت و گويى عقلانى، در برخى موارد، يگانه راه وفادار ماندن به عقلانيت است. اين يك تصميم ارادى و حساب شده نيست، بلكه خود جامعه آن را تحميل كرده است. نقد پذيرى را خود جامعه است كه تعيين مى كند، مرزها و جنبه هاى آن را نيز. در اينجا «جنبه» همان معناى عوامانه اش را هم دارد: جنبه يا ظريفتِ نقد را داشتن. در جامعه اى كه جنبه نقد را ندارد، قلم را بايد، دست كم موقتاً، دور انداخت و از ستايش كليشه اى آن دست برداشت. وقتى تيراژ هاى كتاب هاى جدى، كتاب هايى كه سرشان به تن شان مى ارزد و صرفاً يك «يار مهربان»ِ بى خاصيت و سترون نيستند، حداكثر دو هزار تاست، آيا پيشاپيش در چنين وضعيتى قرار نگرفته ايم؟

 

• اسطوره «نظر شخصى»

آيا هر كس واقعاً «نظر شخصى خودش» را دارد؟ وقتى مى گويند نظرِ «هر» كس براى خودش محترم است، در واقع تلويحاً اين واقعيت را بيان مى كنند كه نظر هر شخص چيزى بيشتر از «محترم» نيست، و وقتى قرار باشد نظرها هيچ تاثيرى نداشته باشند، چه اشكال دارد فقط كمى «محترم» باشند؟ حالا چرا هيچ چيز ديگرى اين  قدر محترم نيست و بر اهميت اش تأكيد نمى گذارند كه بر«نظر»؟ درست به خاطر سترون بودن و بى اهميتى آن. معمولاً بحث هاى ايرانيان يا اين پايان بنديِ ملال آور خاتمه مى يابد: «خب، نظر شما اين است، هر كس نظرى دارد». اصلاً نظر شخصى يعنى چه؟ نظر شخص چه اهميتى دارد؟ درست به دليل ستايش رياكارانه از «نظر شخصى» و به اصطلاح تكثر عقايد است كه نقد هم عملاً اتفاق نمى افتد. اين يكى از اسطوره هاى دموكراسى است. معلوم است كه بايد در تقابل با عقل ستيزان شبه فاشيست، از اين تكثر و تنوع، حتى در اميال عادى و پست، دفاع كرد، اما مسئله اين است كه تأكيد افراطى بر صرفِ «نظر داشتن»، آن هم از نوع شخصيِ آن، در نهايت دقيقاً نفسِ اعتقاد را زير سؤال مى برد و آن را سترون مى سازد. اين تأكيد و ستايش، كه امروزه از فاشيست مشربان مستبد گرفته تا ليبرال هاى تر و تميز مجبورند هوادار آن باشند تا وجهه مردمى خويش را از دست ندهند، نه تنها به تكثر يا تنوع راه نمى دهد و تفاوت را به رسميت نمى شناسد، بلكه اساساً در تلاش است تا خودِ اختلاف نظر (dispute) را پنهان سازد و به هر قيمتى از بروز آن جلوگيرى كند. كليشه «نقد كنيد، اما نقد منصفانه» يا «اختلاف ها را كنار گذاريد، و با گفت و گو حل و فصل شان كنيد»، در خدمت سركوب و مخفى نگه داشتن ستيز ها و اختلاف نظرهاى اساسى است. غايت نقد هم بنا است ستايش از وضع موجود باشد، در غير اين  صورت ديگر نه حتى «نقد»، بلكه «سنگ اندازى» نام مى گيرد. در تقابل با چنين فضايى، بايد خطر كرد و همان عنوان «سنگ انداز» را پذيرفت. اختلاف نظر به واقع «هست». توسل به اسطوره «نظر شخصى» فقط در خدمت پنهان نگه داشتن و مخدوش ساختن اين اختلاف نظر هاى بنيادين است. پس در تقابل با نظر شخصى بايد تحليل مشخص و انضمامى را پيش كشيد كه بسى فراتر از تصورات شخصى فرد مى رود. تفكر انضمامى جاى ابراز سلايق شخصى و «دوست دارم/ دوست ندارم»ها نيست. گذشته از اهميت و اعتبار فرديت، اينجا ديگر بايد دل به دريا زد و با ماركسيسم ارتدوكس همدلى كرد كه هر نوع ذهنى گرايى بورژوايى را، كه اسطوره «نظر شخصى» نمونه اى از آن است، بى رحمانه پس مى زد.

امروزه، كلمه «نقد» در شكل مجرد و عريان اش، تقريباً كنار زده شده و جاى خود را يكسره به «نقد منصفانه» داده است. اصولاً كاركرد «حُسن  تعابير» ها (euphemism) چيزى جز اين نيست: مخفى نگه داشتن و طفره رفتن از دلالت واقعى (و لاجرم آزاردهنده و تروماتيكِ) مفاهيم و اصطلاحات. يكى از مثال هاى جالب حسن تعبير را مى توان در گفتار صدا و سيما يافت: «پوزش خواستن». در دهه شصت شمسى كه معمولاً فيلم ها، به دليل نقص و فقر تجهيزات فنى، وسط پخش ناگهان قطع مى شدند، مجرى تلويزيون ظاهر مى شد و از وقفه در پخش فيلم سينمايى «پوزش مى خواست». هيچ وقت نشنيده ايم كه مجرى تلويزيون (يا هر ارگان رسمى ديگر، بابت هر خطايى) «معذرت» بخواهد، بلكه همه فقط «پوزش» مى خواهند. از اين قبيل حسن تعابير در گفتار رسمى نمونه هاى بى شمارى يافت مى شود. در خود حوزه نقد نيز، جامعه رياكار از فرد منتقد همين را مى خواهد. نه «توهين» بلكه بايد «منصفانه» نقد كرد، و حيطه مصاديق توهين را هم آن قدر گل و گشاد مى گيرند كه عملاً چيزى نمى توان گفت. عجيب است كه، به رغم وجود اين همه وقاحت در خيابان ها و ديگر عرصه ها، چرا همگان اين همه در اين عرصه تنگ و حقير «تفكر» و «فرهنگ» از آداب دانى دم مى زنند، آن هم از سطحى ترين و بزدلانه ترين نوع آن. بارى، در اين شرايط، خود نقد نيز مجبور است دقيقاً از رياكارى و تملق گوييِ آنچه نقدش مى كند پيروى كند. نقد به تذكراتى مملو از حسن تعابير بدل مى شود، و رياكارى تداوم مى يابد. البته اين مسئله ريشه در چيز ديگرى هم دارد، در نوعى احساس بيمارگونه كه همواره نقد را اعلام نبرد مى داند و نقد شدن را با متزلزل شدنِ جايگاه ناچيز خودش يكى مى گيرد، خاصه وقتى اين نقد از سوى يك «جوانك خودآموخته و هيجان زده و جوياى شهرت» صادر شده باشد: احساس عميق ناامنى. مراد فرهادپور در جايى پيشنهاد كرده است براى تحليلى مشخص از برخى  سويه هاى بيمارگونه خلق و خوى روشنفكرى در ايران، از دو مفهوم احساس ناامنى و كينه توزى، در معناى دقيقِ نيچه اى/ شلريِ كلمه، استفاده كنيم، همان كينه و حس انتقام جويى اى كه به قول ماكس شلر، از فرط تلنبارشدن و شدت يافتن، ديگر متعلق يا ابژه اى خاص ندارد، و بالقوه مى تواند هر چيز و هر كسى را نشانه رود. بارزترين شكل تجليِ اين  دو در عرصه نقد ظاهر مى شود. واكنش هاى بيمارگونه بسيارى از ما به هر نوع حمله اى كه ظاهراً جايگاه «متزلزل» نمادين مان را در قلمرو «فرهنگ» هدف گرفته است، واكنش هايى كه صفحات روزنامه ها و مجلات آكنده از آنها است، ريشه در حس عميق ناامنى دارد، حسى كه ما آن را حتى به مردگان مان نيز فرافكنى مى كنيم. دليلِ ديگر بروز اين احساس، نوعى اصل اسطوره اى است كه افراد، از سياستمداران گرفته تا والدينى كه دوست دارند يكى يك دانه شان دكتر شود و نه چيز ديگر، آن را پيش فرض گرفته اند: تقدس خدشه ناپذيرِ دانايى و علم، و ستايش انتزاعى از متفكر عالم و فاضل. البته طبق معمول، اين كار فقط نوعى ژست است، نوعى خوى كوركورانه، زيرا به واقع نوشتن و كار فكرى، به همان اندازه كه در عرصه نظر تقديس مى شود، در عمل به هيچ گرفته مى شود.

در چنين شرايطى، وقتى كسى را نقد مى كنى و مى گويى در فلان چيز «بى اطلاع هستى»، او طورى واكنش نشان مى دهد كه انگار به او توهين شده است. طبيعى است، اسطوره علم آدميان را وامى دارد دركى اخلاقى/ حقوقى از تفكر و آگاهى داشته باشند. در جامعه اى كه ندانستن در حكم «قاعده» است، اتهام به ندانستن مستقيماً معادل توهين است. همواره آن چيزى آرمانى مى شود كه وجود عينى ندارد. هر ايدئولوژى اى مديون اين فرمول است.

 

• نقد و احساس ناامنى

فقط آن كس كه شأن (dignity) را هنوز منزلتى عينى و حقوقى در عرصه نمادين مى داند، ممكن است همچون پادشاهان قديم از ذره اى متزلزل شدن و مورد تهديد قرار گرفتنِ آن سراپا بلرزد. در روم باستان، مفهوم dignitas به جايگاه يا منزلتى عينى در سلسله مراتب حقوقى دلالت داشت، چيزى شبيه رتبه يا پست ادارى. بنابراين برخى افراد خاص واجد ديگنيتاس بودند، درست همان طور كه برخى تيمسار يا وكيل مجلس اند. بعدها اين مفهوم بعضاً با خود اشخاص و كارمندان نيز يكى مى شد. پس ريشه لاتينى كلمه شرافت يا شأن مستقيماً به جنبه عينيِ جايگاه افراد در عرصه نمادين مربوط بود. به بيان ديگر، خودِ شأن از حامل جسمانى اش، يعنى كسى كه واجد آن بود، جدا نبود. در دوره قرون وسطا، در درون سلسله مراتب كليساى كاتوليك، اين مفهوم اندكى انتزاعى تر شد، اما همچنان وجه عينى و انتسابى خود، و پيوند ش با يك فرد يا حاملِ خاص را حفظ كرد. اما فقط در عصر مدرن است كه مفهوم شأن تقريباً به تمامى بارِ حقوقيِ خود را زمين مى گذارد و به مفهومى سيال بدل مى شود، مفهومى انتزاعى و رهاشده از حاملان خاص و رتبه هاى اجتماعى خاص، كه هر كسى مى تواند صرفاً با تلاش فردى و از طريق رفتارش بدان دست يابد. اين قسم فاصله فرد با جايگاه يا هويت نمادين اش در عرصه اجتماعى به واقع يكى از مهم ترين مشخصه هاى مدرنيته است. در جامعه سرمايه دارى مدرن، من جايگاهى ثابت يا مرتبه اى تغييرناپذير (همان مفهوم هگلى/ ماركسيِ stand) ندارم، بلكه به اصطلاح موجودى «ازجادررفته » ام و همواره ميان وجود شخصى و جايگاه اجتماعى ام شكافى هست. («طبقه» همان چيزى است كه اين شكاف را نمايندگى مى كند.)

مهمترين و به تعبيرى، بديهى ترين پيامدِ اين ازجادررفتگى و شكاف ساختارى، سرنگونى نظام كاستى (طبقات ثابت و هميشگى) است. از اين لحاظ، مضمون كليشه ايِ «خواستن توانستن است» يا «با كار و تلاش مى توان مراتب موفقيت را طى كرد» (موفقيتى كه منظور از آن همواره فقط موفقيت مالى و شغلى است)، به رغم فريب كارانه و عوامانه بودن اش مضمونى كاملاً مدرن و برخاسته از جامعه اى است كه در آن، جايگاه سخت و استوار آدم ها مرتب در حال دود شدن و به هوارفتن است. گذشته از اين كه ايده «كار و تلاش» اسطوره اى بيش نيست و پيشرفت شغلى و مادى به اين سادگى ها دست نمى دهد، نفسِ اين ازجادررفتگى ازقضا معرف نوعى آزادى است: اين كه من بتوانم از جايگاه و هويت نمادين ام در جامعه فاصله بگيرم نشان از آزاديِ من دارد، و به گفته آدورنو، اصولاً آزادى چيزى جز اين نيست. و البته بهاى اين آزادى، بهاى اين واژگونيِ كاست ها و مرتبه هاى تثبيت شده و ابدى، نيز چيزى نيست مگر حس بى خانمانى و آوارگى. سوژه مدرن بايد اين بها را بپردازد و از آه و ناله كردن دست بردارد. كارى كه بسيارى از ما از آن دل نمى  كَنيم.

عدم درك اين شكاف، و خلط بى وقفه «وجود شخصى»ِ فرد و «چهره يا هويت نمادين» او، منشأ همه نوع سوءتفاهم و كينه توزى و زود رنجى و احساس ناايمنى است. مى دانيم كه نقد بنا است به همين هويت هاى نمادين حمله برد، بناست نشان دهد كه ديگنيتاس رومى نبايد وجود داشته باشد، و شأن و منزلت به هيچ رو انتسابى نيست و نمى توان جايگاهى «عينى» براى آن برپاساخت. پس يك تفكر انتقادى، برخلاف مشى هاى فاشيستى كه به رنگ و نژاد و ابعاد چانه و اندازه مو كار دارند، وجود شخصى/ تجربى را با هويت نمادين يكى نمى گيرد. به همين دليل، نقدِ فلان كس نه به معناى نقدِ «شخصِ» او، بلكه به معناى حمله به جايگاه يا كنش نمادين اوست. و اين به هيچ رو نبايد و نمى تواند مفهومى اخلاقى باشد. فقط در يك جامعه قرون وسطايى ممكن است جايگاه اجتماعيِ افراد جايگاهى اخلاقى و لاجرم «مقدس» تلقى شود.

ولى در ايران اوضاع به قرار ديگرى است. هر نوع نقد مستقيماً با اعلام حمله به «شخص» يكى گرفته مى شود. افراد واقعاً وجود شخصى شان را با هويت نمادين شان معادل و اين همان فرض مى كنند و دچار اين توهم ابتدايى اند كه انگار جايگاه نمادين آنها بناست ابدى بماند و ذره اى تغيير نكند، انگار اين جايگاه را (مثلاً جايگاهِ يك مترجم، يك استاد دانشگاه، يك روشنفكر، يك وزير و...) به ارث برده اند، و آدمى چيزى را به ارث مى برد كه خودش فاقد آن است و شايد هم هرگز نمى تواند به اتكاى خودش بدان دست يابد. پس وقتى روشنفكر يا متفكر يا استاد دانشگاه (بگذريم از سياستمداران و مسئولين) نقد مى شود (به ويژه از سوى يك «جوان») گويى به تمام داروندار او حمله شده است، و طبيعى است كه به خود بلرزد و عميقاً احساس ناامنى كند. زيرا چيز ديگرى ندارد. جوابيه هايى كه بعضاً در مطبوعات به نقدهاى «جوانان تندخو» داده مى شود كاملاً معرف همين نوع ترس و حس ناامنى است، حسى كه ريشه در تصورى بدوى از هويت نمادين/ اجتماعى دارد. اين افراد، به معنايى كه آدورنو مى گويد، به هيچ رو آزاد نيستند. واكنش سراسيمه و وحشت زده و توهين آميزِ يك استاد دانشگاه يا يك روشنفكر به يك نقد تند و تيز (كه هيچ اشكالى هم ندارد تند و تيز باشد) نشانگر درك ماقبل  مدرن او از «جايگاه» اجتماعى افراد، و وحشتِ از دست دادن موقعيت حقير و ناچيز خويش است. او به اصطلاح نقد را زيادى «به خودش مى  گيرد». درجه صفر نقد اساساً چيزى نيست مگر حمله به «شأن» در گسترده ترين معناى آن و تقدس زدايى از آن. از اين حيث، نقد با آزادى به معناى آدورنوييِ كلمه پيوند عميقى دارد. نقد همواره در شكاف ميان وجود شخصيِ آدمى و هويت نمادين او حركت مى كند. روشنفكرى كه مى ترسد شأن خود را از دست بدهد حتى به اندازه شارعان كاتوليك قرون وسطى هم مدرن نيست كه همواره، گويى با تصديق شكاف فوق، تأكيد داشتند: «شأن نمى ميرد.»

 

    106 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اخلاق نقد (14)
●   نقد (10)

تصاوير

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:26/10/1384

تاريخ شمسی نشر:26/10/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب