باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 31 مرداد 1387 كاربران برخط 140 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مدرنيته به مثابه ديالوگ
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
تأملي در سنخ شناسي ماركسيسم انتقادي يورگن هابرماس


 
   ● نويسنده: مهدي - فدايي مهرباني

ارسال كننده: مهدي فدايي مهرباني

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از خردنامه همشهري

 
 
مقدمه:
پايه هاي اولية مكتب فرانكفورت را فليكس وايل در مؤسسه پژوهش هاي اجتماعي بنيان نهاد كه بعدها با هوركهايمر و آدرنو بسط يافت. پي‌ريزي اين پژوهشكده در شرايط ويژه ناشي از پيروزي انقلاب بلشيويكي در روسيه و شكست انقلاب‌هاي اروپاي مركزي و به ويژه آلمان(جمهوري و ايمار) صورت گرفت و شايد بتوان آن را بخشي از سيستم نظري ‌اي دانست كه به ماركسيسم غربي معروف است. اما اين موسسه در مراحل اوليه خود مكتبي متمايز را به وجود نياورد و همان گونه كه سارتين چي مي‌گويد: انديشه ايجاد يك مكتب مشخص تا زماني كه اعضاي موسسه مجبور به ترك فرانكفورت گرديدند شكل نگرفته بود. عنوان مكتب فرانكفورت نيز تا موقعي كه اعضاي موسسه در سال1950 به آلمان مراجعت كردند مورد استفاده قرار نگرفته بود.
سال1956 سال ظهور چپ نو در آمريكا و اروپا بود. در سال‌هاي دهة50 و60 ميلادي در ميان جوانان و دانشجويان وعده‌اي از روشنفكران اروپايي كه ويژگي اصلي آنان انتقادهاي صريح و بي‌پرده و شديد الحن از نظام سرمايه‌داري بود، انديشه‌اي شكل گرفت كه بنام چپ نو مشهور شد. بنيادهاي نظري و ايدئولوژيك اين گروه‌هاي روشنفكري و دانشجويي بيشتر بر انديشه افرادي چون آنتونيو گرامشي، گئورك لوكاچ، تئودور آدرنو و هربرت ماركوزه قرار داشت. كه دو نفر آخر به مكتب فرانكفورت تعلق داشته: از اوايل دهة1970 از تاثير و نفوذ مكتب فرانكفورت به آرامي كاسته شد و با مرگ آدرنو در سال1969 و سپس هوركهايمر در سال1973 عملاً حيات آن به عنوان يك مكتب متوقف گرديد. اين مكتب در سال‌هاي پاياني عمر خويش آن چنان از ماركسيسم فاصله گرفته بود كه به گفته مارتين جي، «ديگر نبايد آن را در زمره شاخه‌هاي ماركسيسم دانست.» به نظر هربرت ماركوزه تضاد ميان نيروها و مناسبات توليد ديگر تضاد محسوب نمي‌شود، زيرا نيروهاي مولده چنان ثروت عظيمي توليد كرده‌اند كه نه تنها با مالكيت خصوصي در تضاد قرار نمي‌گيرند، بلكه مي‌توانند به تقويت آن نيز كمك كنند، اين ثروت براي توليد محصولات كاذب و رفع نيازهاي بيهوده به كار گرفته شده است.
رشد انحصارها و مداخله دولت اعمال كنترل پيچيده‌تر و موفق‌تري بر زندگي مردم را در مقياس وسيع و در سطح ملي و بين‌المللي را موجب شده است. اين انديشه‌ها در روزگاراني شكل گرفتند كه اين امكان تقريباً براي همه دولت‌هاي غربي وجود داشت كه به شهروندان خود امكانات بهداشتي، آموزشي و رفاهي رايگان ارائه دهند، اما آن‌ها ثروت خود را در راه گسترش تسليحات يا توليد انواع و اقسام كالاهاي كاذب مصرفي از جمله23مارك پودر لباسشوئي و تبليغات خرج مي‌كردند در حالي كه توليد يك نوع از آن‌ها كافي بود ولي اين ثروت در راه خدمات بهداشتي و آموزشي و.... خرج نمي‌شد.
ماركوزه هر شكلي از دموكراسي كه تا به امروز شناخته شده است را نفي مي كرد و مورد حمله قرار مي داد او بر اين اعتقاد بود كه حتي اگر طبقه كارگر هم ديگر نتواند عامل تحول اجتماعي باشد- زيرا كه بوسيله سيستم حكومتي به علت كره‌اي كه بر نان آنان ماليده شده است منافع‌اش با منافع نظام در هم تنيده شده است- گروه‌هاي ديگري مي‌توانند جرقه لازم براي بيدار شدن ديگران را روشن كنند، يعني روشنفكران، دانشجويان، گروه‌هاي اقليت و ملت‌هاي از نظر او جوامع فعلي سرمايه‌داري چيزي نيستند جز باز توليد سلطه و نابرابري. شايد يگانه هدفي كه پيش روي افراد وجود دارد شكستن اين نظام توتاليتر پنهان باشد. وي در رابطه با دموكراسي‌هاي سرمايه‌داري مي‌گويد: «شما در اين جوامع آزاد هستيد كه ارباب‌تان را براي چهار سال انتخاب كنيد و بعد از آن ديگر هيچ آزادي وجود ندارد.» ماركوزه دموكراسي‌هاي سرمايه‌داري را قبول نداشت و گمان نمي‌برد كه اين دموكراسي‌ها به آزادي و برابري منجر شوند.
اگر لوكاچ به گسترش شيء شدگي و توانايي طبقه كارگر در متوقف كردن و در هم شكستن دامي بود كه اين شيء شدگي در اطرافش گسترده بود، مكتب فرانكفورت پيروزي‌هاي شيء شدگي را فهرست مي‌كرد. يكي از مضمون‌هايي كه در ميان هوادران مكتب فرانكفورت به عنوان عامل ثابت و متحد كننده قابل توجه است، موضوع سلطه‌گري است. متاسفانه در هيچ يك از نوشته‌هاي بنيان گذاران و مشاهير اين مكتب ما با تعريف دقيقي از سلطه‌گري مواجه نمي‌شويم. بطور خلاصه آنان معتقدند كه اگر كسي بر ديگري سلطه داشته باشد به شيوه‌اي و يا گونه‌اي قادر است كه فرد دوم را به انجام كاري وادار كند. از انواع سلطه از ديد آنان مي‌توان سلطه مرد بر همسر، معلم بر شاگرد، مدير بر كارمند و.... را نام برد و سپس به بررسي و چگونگي شيوه اعمال سلطه نظام مانند فريب دادن مي‌پردازند. نياز به سلطه‌گري- سلطه‌گري صرفاً ذاتي صنعت‌هاي فرهنگ نيست، بلكه آن را مي‌توان مستلزم نوعي ساختار شخصيتي دانست. شخصيتي كه نه تنها سلطه‌پذير است بلكه عملاً آن را جستجو مي‌كند.
ماركوزه در تدوين اين نظر از فرويد بهره بسيار مي‌برد، فرويد معتقد بود كه تمدن به سركوب بستگي دارد، لذا ضرورتاً متضمن رنج است. اگر ما سعي مي‌كرديم همة اميال خود را اعم از جنسي و غيرجنسي به محض بروز آن ارضاء كنيم جامعه و تمدن و فرهنگ يك شبه نابود مي‌شدند و زندگي صحنه آشوبي مي‌شد كه در آن از يكديگر فقط براي ارضاء استفاده مي‌كرديم، نوعي عيش و عشرت بي‌پايان كه به ويراني مي‌انجاميد. هم آدرنو و هم ماكس هوركمايمر و هم هربرت ماركوزه معتقد به سه پهنه سلطه‌گري‌اند:
1- چگونگي نگاه به جهان كه سلطه مردم بر يكديگر و نظام بر مردم را توجيه مي‌كند.
2- شيوه‌اي كه فرهنگ توده‌اي مدرن مردم را در نظام ادغام مي‌كند.
3- ساختار شخصيتي كه نه تنها سلطه را مي‌پذيرد بلكه حتي آن را جست و جو و طلب مي‌كند.
در اين تفكر به تمام اشياء و افراد و حتي دانش به عنوان وسيله‌اي كه قدرت را تحكيم و گسترش مي‌دهند نگريسته مي‌شود. اما ماركوزه، شخص آدرنو و هوركهايمر را متهم مي‌كرد كه وجود نظام‌هاي نابرابري و سلطه‌گررا در جامعه شوروي آن روز برجسته كرده و وجود شرايط مشابه با ظاهر فريبنده را در كشورهاي دموكراسي غربي در نظر نمي‌گيرند. در هر حال آدرنو و هوركهايمر معتقد بودند كه نظام‌هاي بورژروايي غربي بهر حال بهتر از نظام شوروي هستند.
بخش اعظم كار مكتب فرانكفورت حول محور فرهنگ متمركز شده است و فرهنگ نيز به مفهوم شيوه‌هايي كه جوامع و افراد ديدگاههاي خود را دربارة جهان تدوين مي‌كنند شناخته مي‌شود. ماركوزه از روشي سخن مي‌گويد كه در آن صنعت فرهنگ"نيازهاي كاذب" را توليد و ارضا مي‌كند؛ «انسان تك ساحتي».
و اما تفاوت بنيادين اين مكتب با ماركسيسم را مي‌توان در دو نقل قول متفاوت درباره نازيسم مشاهده كرد. فرانتس بويمان كه ماركسيست است، نظام اقتصادي، زيستي نازيسم را اينگونه تعريف مي‌كند: "نظام انحصارگرانه‌اي و نيز اقتصادي دستوري است. اقتصاد سرمايه‌داري كه دولت توتاليتر آن را سازمان داده و به نظم در آورده است، ما عنوان" سرمايه‌داري انحصاري توتاليتر" را به عنوان مناسبترين نام براي توصيف اين نظام پيشنهاد مي‌كنيم." و اما پولوك(كه به حلقه دروني مكتب فرانكفورت تعلق داشت) همين پديده را چنين توصيف مي‌كند. "نظام "سرمايه داري دولتي"كه در آن انگيزه سود"جاي خود را به انگيزه قدرت" داده است و به عنوان"نظم نويني" تلقي مي‌شود" همانطور كه ملاحظه مي‌شود از نظر منتقدان به مكتب فرانكفورت انگيزه قدرت در نظام سرمايه‌داري مي‌تواند جانشين انگيزه سود باشد. درست همين جابجايي انگيزه‌هاست كه اختلاف و انحراف را در مكتب فرانكفورت ايجاد مي‌كند و به همين دليل است كه ماركوزه، روشنفكران و دانشجويان را جانشين طبقه كارگر مي‌كند. تئوري‌اي كه با شكست شورش‌هاي دانشجويي سال1968 در اروپا و آمريكا رو به انحطاط مي‌گذارد و در هيچ نقطه‌اي از جهان پياده نمي‌شود.
به رغم شكست اين انديشه بايد اذعان داشت كه اين مكتب هر چند كه در سطح كلان دچار انحرافي جدي شده، اما در سطح خود، در شناخت مقوله قدرت دستاوردهايي را به همراه داشته است.
در واقع گرايشات ماركسيستي مكتب فرانكفورت متوجه بازخواني تازه اي از فلسفة هگل بود و وجه انتقادي آن بيش از هر چيز به عقلانيت ابزاري و شئ وارگي انساني بود. آنها بر اين بودند كه نحوة سازمان يابي اقتصاد مدرن سرمايه داري، راه را پيش روي تحقق نهايي عقل ابزاري گشوده است. جامعة نوين تنها براي نيازهاي انساني ماده (كالا) نمي سازد، بلكه براي ماده (كالا) نيز نيازهاي انساني مي آفريند. سوال اصلي اين است كه چرا انسانها به جاي آنكه به شرايطي به راستي انساني وارد شوند، در گونة تازه اي از بربريت غرق شده اند؟ و آيندة خود ويرانگر برآمده از عقلانيت مدرن و ميراث روشنگري، انسان را به كام بربريتي مدرن كشانيده است. (1)
بحث اصلي ماركوزه در انسان تك ساحتي به مناسبات موجود در نظام سرمايه داري است كه عقل نظري را به سود عقل عملي كنار زده است و به از خود بيگانگي انسانها منجر شده است. جوامع صنعتي به كمك تكنولوژي، رفاه آدميان را بالا برده ولي روح آزادي و پرخاشگري و انتقاد را از افراد سلب كرده است. انسان تك ساحتي گرفتار تكنولوژي مدرن است. به عقيدة آدرنو نيز مناسبات سرمايه داري متأخر در غرب به ساخت شخصيت اقتدار طلب بسيار كمك مي كند و حتي ريشه استعدادهاي فاشيستي در افراد را نيز مي توان در اينجا مشاهده كرد.
 
بيوگرافي هابرماس:
هابرماس در 1929 در دوسلدورف آلمان به دنيا آمد. پدرش رئيس دفتر صنعت و تجارت شهر، و پدر بزرگش مدير آموزشگاه محلي بود. پس خواستگاه خانوادگي اش از طبقه متوسط و اهل انديشه است. تحصيلاتش را در شهر گومزباخ و در دانشگاه هاي گوتينگن، بن و زوريخ گذراند و مدتي روزنامه نگار بود. در 1954 از رساله اش با عنوان «مطلق و مفهوم تاريخ: در بررسي تضاد بين مطلق و مفهوم تاريخ در انديشه شلينگ» دفاع كرد.
در دهه 1950 هابرماس آثار لوكاچ را خواند و به شدت تحت تأثير قرار گرفت. بعد به مطالعه نوشته هاي ديگر متقدمان مكتب فرانكفورت روي آورد. بين سال هاي 1956 تا 1959 دستيار آدورنو شد و به اين ترتيب از استادش بسيار آموخت و مجموعاًً همه اينها باعث شد تا اولين اثرش يعني دگرگوني ساختاري حوزه عمومي در سال 1989 به انگليسي ترجمه شود و همچنان اثري زنده و پر خواننده است.
هابرماس از 1961 تا 1964 در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت و نيز از 1964 تا 1971 در دانشگاه فرايبورگ جامعه شناسي و فلسفه تدريس كرد. از 1972 تا 1981 مديريت موسسه تحقيقات ماكس پلانك در استارنبرگ را به عهده گرفت. پس از بازگشت به فرانكفورت در 1981 بزرگترين اثر خود، نظرية كنش ارتباطي را منتشر ساخت. از 1982 تا 1998 نيز در دانشگاه يوهان ولفگانگ گوته در شهر فرانكفورت به تدريس اشتغال داشت و اكنون دوران بازنشستگي خود را سپري مي كند. علاوه بر اينها مطالعه پراگماتيسم امريكايي، مجادلات فلسفي با گادامر در موضوع هرمنوتيك، نقد پوزيتيويست ها و به طور كلي انديشه ورزي در حوزه هاي متنوع فلسفي، باعث شده وي از ديگر متفكرين هم عصر خودش متمايز باشد.
يورگن هابرماس را مي توان آخرين بازمانده مكتب فرانكفورت بر شمرد. هابرماس كه اكنون دوران سالخوردگي و بازنشستگي اش را طي مي كند، از بزرگترين فلاسفه و جامعه شناسان زندة دنيا است كه نام او بيش از هر چيز مكتب فرانكفورت را تداعي مي كند. شايد به دليل رفتار رسمي هابرماس باشد كه اطلاع چنداني از زندگي هابرماس در دست نيست؛ جز اينكه ازدواج كرده و سه فرزند دارد. او در دوران آلمان نازي بزرگ شده و همين، نقطة آغاز بسياري از تحولات فكري اش است. به اين معنا كه او هم همانند بسياري از روشنفكراني كه نازيسم را تجربه كرده اند، در آغاز كار روشنفكرانه سخت كنجكاو شد تا بداند چطور مي توان ظهور نازيسم را در آلمان – كشوري با اين همه انديشه فلسفي درخشان و رهايي بخش- تبيين كرد و توضيح داد؟ او هم مانند ساير روشنفكران معاصر خود، به صرافت باز انديشي و تعيين مجدد جايگاه دقيق سنت تفكر آلماني كه اين چنين تحقير شده بود افتاد.
 
بنيان هاي فلسفي مكتب فرانكفورت:
مكتب فرانكفورت نوك تيز حملة خود را متوجه نقد علم پوزيتيويستي مي كند. اثر مشترك هوركهايمر و آدرنو (ديالكتيك روشنگري) علم اثباتي را منشأ روز بد انسان مدرن مي داند. منطق دروني عقل مدرن نيز پيوسته به تماميت خواهي(Totalitarianism)، يكسان سازي، برتري جوئي و سركوب گرايش دارد. (2) دانش و علايق انساني (Knowledge and Human interest) هابرماس نيز نقد پوزيتيويسم معاصر است و نشان مي دهد كه چگونه پوزيتيويسم خرد ما را مثله كرده و آن را تماماً در عرصة نظريه و عمل علمي محصور كرده و فرو برده است. بنابراين دانش و علايق انساني، حمله به علم نيست بلكه حمله به آن نوع دركي از علم است كه نادرست و از ديدگاهي شخصي و متكبرانه، تمامي دانش را تا سرحد اعتقاد به خود تنزل داده است. هابرماس اين پديده را علم گرايي(Scientism) مي نامد. در اينجا امر شناخت و معرفت شناسي اهميتي دو چندان دارد زيرا علم تنها از اين طريق ممكن است.
بحث اصلي هابرماس در اينجا عليه توهم عيني گرايي غير تأملي، يعني پوزيتيويسم معاصر است. بدين ترتيب هابرماس به شيوة كانتي توضيح مي دهد كه دانش ضرورتاً هم بر حسب اعيان تجربه و هم بر حسب مقوله هاي پيشيني و مفاهيمي كه ذهن شناسا(Knowing Subject) در هر عمل فكري و ادراكي به همراه مي آورد تعريف مي شود. حتي زمان و مكان، مفاهيم بنيادين علوم دقيقه نيز تنها محصول اصول تجربه نيستند. از طرفي هيچ شناسندة بدون فرهنگي وجود ندارد و تماماً دانش با واسط تجربه اجتماعي حاصل مي آيد و اين نيز خود بدين معني نيست كه ذهن بازتاب صرف دنياي اعيان است. بلكه فرآيندهاي دانستن، شناختن و ادراك بر مبناي الگوي مشترك ما در كاربرد معمولي زبان در تعامل ارتباطي روزمره استوار است. بدين ترتيب خرد ريشه در تأمل دارد.
تجربه گرايي نيز نگرشي است كه اساساً حاصل تصويري درست نبوده و منطق علم را چنان تحريف كرده است كه جامعه علمي نمي تواند خود را به عنوان موضوع تأمل تلقي كند. اعضاي اين جامعه به لحاظ جهت گيري علمي خويش مجبورند تا خود را عينيت بخشند. تفكر و تأمل انتقادي وظيفه خواهد داشت تا ريشة پوزيتيويسم را در فلسفه هاي تجربي علم در دورة معاصر بركند و بدين ترتيب بار ديگر علوم را به خدمت عقلانيت انسان درآورد. بر همين مبنا متفكران مكتب فرانكفورت مفهوم ماركسيستي از خود بيگانگي را در قالب نقد علم جديد ادامه دادند.
هابرماس خواهان تئوري شناخت به جاي روش اثبات گرايي در علوم اجتماعي شد زيرا علوم انساني توسط انسان و در شرايط خاص تاريخي ايجاد مي شود ولي علوم طبيعي صرفاً با مشاهده و تجربه و روش عيني، لذا ايندو با هم متفاوتند. مركز ثقل رهيافت هاي علوم اجتماعي منافع انساني است كه با شرايط زمان و مكان همواره در حال تغيير است و مشكل آنجاست كه امروزه انسان ها عقل خود را در گرو سلطة علم اثباتي قرار داده اند. بنابراين پوزيتيويسم بنا به قرائت مكتب فرانكفورت پيش برندة عقلانيت ابزاري است. (3) بي توجهي به چند ساحتي انسان و تلاش براي حفظ تمايز بين سوژه و ابژه كه از زمان خرد باوري دكارت آغاز شده بود، مهمترين محور نقادي مكتب فرانكفورت است. (4) در اينجا هابرماس مي خواهد عقل و عقلانيت را به گونه اي به هم پيوند زند كه بتوان وظيفة علوم اجتماعي را به شيوه اي يكسان فهميد. (5)
هابرماس بر آن است كه علوم پوزيتيويستي اساساً محافظه كارند. از طرفي وي معتقد است كه در قرن بيستم ميان سنت گرايي، محافظه كاري و پست مدرنيسم ائتلاف غريبي پديد آمده است. (6) وي برچسب محافظه كاري را در نقد هرمنوتيك نيز به آن مي چسباند. پس بدين ترتيب هابرماس در يك وجه مكاتب بسياري را به باد انتقاد مي گيرد. مخالفت اصلي هابرماس با هرمنوتيك متوجه گادامر است. طبق استدلال گادامر، نهايتاً سنت زباني ما مظهر اجماع مشروع و كانون حقيقت است كه در وضع امكان ارتباط نامخدوش و فارغ از سلطة ايدئولوژي ظهور مي نمايد. پس برخلاف استدلال گادامر بايد عقل را از اقتدار تميز داد.
اين مناظره بين هابرماس و گادامر در سال 1967 در گرفت كه به طور پراكنده تا سال 1972 ادامه داشت. گادامر بر اين بود كه هابرماس براي قدرت عقل و عقلانيت اهميت و اعتبار بسيار زياد و بيش از حدي قائل است، ولي در عوض نقش عنصر زبان را دست كم مي گيرد. ادعاي ديگر گادامر اين بود كه زبان صرفاً بعدي در ميان ديگر ابعاد اجتماعي نيست بلكه شرط اصلي امكان ظهور و تحقق هرگونه فكر و انديشه است. در مقابل هابرماس در نقد ديدگاه گادامر اظهار مي دارد كه وي براي نقش و جايگاه سنت اهميت بيش از حدي قائل است و در عوض قدرت عقل در تضعيف و متزلزل ساختن پايه ها و اركان جزم انديشي يا دگماتيسم كاربست حياتي يا عمل زيستي و نفس فعاليت روزمره را دست كم مي گيرد. به عقيدة هابرماس، گادامر از درك اين نكته غافل است كه هرگونه پژوهش يا تحقيق هرمنوتيكي مستلزم آن است كه به طور جدي و عملي به فلسفة تاريخ روي آورده و آن را مبنا و اساس كار خود قرار دهد. (7) از نظر هابرماس گويندة آرماني در حقيقت ماقبل زماني است. از ديدگاه هرمنوتيك و پست مدرنيسم گوينده را اصل زبان تشكيل مي دهد و بنابراين امكان رهايي از سنت زباني را ندارد. زبان صرفاً ابزار نيست بلكه شكل دهندة انسان و كردارهاي اوست. زبان از مجراي گوينده سخن مي گويد و نه گوينده به واسطة زبان. بدين ترتيب اختلاف نظري هابرماس و گادامر بيشتر در روش است. به عقيدة هابرماس، علم و معرفت خارج از ارزش-داوري امكان پذير نيست.
نقادي ديگر هابرماس متوجه فوكو و پست مدرنها است. وي در مقاله اي به نام «مدرنيته در مقابل پست مدرنيته» به نقد فوكو پرداخته است. البته هر دو متفكر نگاهي انتقادي به علوم انساني موجود دارند و آنها را بخشي از نظام سلطه و ديسيپلين حاكم مي دانند. هابرماس نيز مانند فوكو ميان آنچه او مستعمره شدن زيست جهان مي نامد و رشد و گسترش پاره اي از رشته هاي علوم انساني ارتباطي نزديك و دروني مي بيند اما تفاوت اصلي ارزيابي اين دو متفكر از علوم انساني در اين است كه چشم انداز انتقادي فوكو فراگير است و ارزيابي او به طور يكسان شامل همة علوم اجتماعي است، ولي هابرماس كوشيده است كه همراه نقد شكل هاي ويژة تحقيق اجتماعي، به شكل هايي از تحقيق اجتماعي و علوم اجتماعي و علوم انساني دست يابد كه ادامة تعقل ابزاري- استراتژيك نباشد. (8) اما با تمام اين نقادي ها ادعاي جالب توجه هابرماس اين است كه: من فوكو را فقط يك بار در سال 1983 ملاقات كردم و شايد به خوبي نتوانسته باشم وي را بفهمم. (9)
 
حوزه عمومي و كنش ارتباطي از منظر هابرماس:
مهمترين عامل در هابرماس بيش از هر چيز ماركسيسم هگلي شده لوكاچ و كارل كرش و فلسفه آگاهي(Philosophy of Consciousness) چپ (ايده اي كاملاً متأثر از هگل) بود. در سنت فلسفي- اجتماعي آلمان ملهم از نظرات هگل، طبيعي بوده است كه تاريخ را فرايندي عقلاني تلقي كنند كه به شيوه اي ديالكتيكي پيش رود. جامعة كنوني (جامعه يك)، تصوير نفي كننده اي از يك جايگزين بهتر (جامعه دو) را متصور مي شود و اگر تناقض مذبور به اندازة كافي بنيادين باشد، امكان سنتزي (جامعه سه) وجود دارد كه در آن بشريت يك گام ديگر در تاريخ به پيش بر مي دارد. (10) هابرماس در پي تشريح اين نكته است كه چگونه عقلانيت و ناعقلانيت در تعادل اجتماعي و ارتباطات عادي اذهان جلوه گر مي شود. عقلانيت چگونه متناوباً در تعامل هاي گفتاري(Speaking Interaction) عادي جلوه مي كند و يا سركوب مي شود. لذا حوزه عمومي از طريق فرآيند تأمل ترميم و به صورت عقلاني احياء مي شود. به ياري واسط گفتار اين تأمل از ناخودآگاه سركش(Perverse) رها مي شود و بدين ترتيب اميال غير ارادي ناخودآگاه و سركش به قدرت زبان و گفتار تن در مي دهند و تسليم مي شوند.
سلامت عقل نيز يك دستاورد اجتماعي و بين الاذهاني (Dialogical or Intersubjective) و يا به گفتة هابرماس يك دستاورد ارتباطي است لذا حبس انفرادي به جنون خواهد انجاميد زيرا نهايت سركوب عقلانيت است. آنچه هابرماس براي الگوي مورد نظر خود مي خواهد، آرمان صوري(Formal Ideal) وضعيتي است كه در آن اختلاف ها و برخوردها به نحوي عقلاني و از طريق ارتباطي كاملاً‌ دور از اجبار، كه در آن تنها نيروي استدلال بهتر مي تواند غلبه پيدا كند حل شوند. نمود وضعيت آرماني گفت و شنود متقابل است و هابرماس اين وضعيت را در مقابل كنش تك گويانه(Monological) قرار مي دهد. (11)
پس هدف هابرماس نيز آزاد سازي عقل از چنگال باز توليد اجتماعي است. دموكراسي شيوة زيستي است كه در شرايط ايده آل گفتماني به منصة ظهور مي رسد. مكان اصلي بروز دموكراسي واقعي در حوزة عمومي است ولي سرمايه داري متأخر از درك ماهيت گفت و شنودي سياست غافل است و عقلانيت ابزاري را جايگزين عقلانيت ارتباطي كرده است. مهمترين ويژگي حوزه عمومي اين است كه اشخاص خصوصي در آن گرد هم جمع مي شوند و در خصوص علائق عمومي- و نه خصوصي- به بحث مي پردازند و در اينجا كاربرد همگاني عقل به مثابة مهمترين ويژگي آن سر بر مي آورد. عقل خصوصي يا شخصي معطوف به منافع شخصي است ولي عقل همگاني معطوف به منافع جمعي يك اجتماع به مثابه كل است. (12)
خواست هابرماس چيزي شبيه به دخالت شهروندان در دولت-شهر آتن است. حوزة عمومي را نبايد حوزه اي تخصصي دانست و به اين بهانه شهروندان را از جريان دخالت در آن محروم كرد، لذا كنش ارتباطي مستلزم حضور شهروندان در حوزه عمومي است. حوزه عمومي را مي توان به مثابه شبكه اي دانست كه به بيان ديدگاه ها و اطلاعات مي پردازد و افكار عمومي نيز به عنوان يك پديده مدرن در حصه اين روابط شكل مي گيرد.
هابرماس بر اين عقيده است كه همكاري انسانها فقط توسط زبان و گفتمان ممكن است اما نظام سرمايه داري انسان ها را به بردة كالا تبديل نموده و خود انسان ها ابزار نظام سرمايه داري شده اند. اين وضعيتي است كه ماركوزه آن را با الهام از از خود بيگانگي در مفهوم ماركسيستي آن، بت وارگي كالايي(Fetichism) مي نامد. در اين شرايط كه بيش از هر چيز نتيجة سلطة عقلانيت ابزاري در جامعه است، امكان شكل گيري دموكراسي واقعي مخدوش است. لذا نظام سرمايه داري هرگونه مخالفت را با جذب كردن و حل كردن در خود عقيم مي گذارد. پس تنها راه برون رفت از بحران ارائه تعريف جديدي از عقلانيت و بازسازي حوزه عمومي است. يعني شرايطي را فراهم كنيم كه در آن وضعيت، گفتاري آرماني در بستر ارتباط آزادانه ايجاد شود.
هابرماس در توضيح انگارة سركوب علايق عموميت پذير مي خواهد هنجارهاي مبتني بر اجماع عقلاني را از هنجارهايي متمايز كند كه صرفاً مناسبات مبتني بر زور را تثبيت مي كنند. هابرماس مي گويد ويژگي مشروعيت هاي ايدئولوژيك اين است كه اين مشروعيت ها، در پي اثبات مشروعيت ادعاهاي اعتبار هنجارهاي موجودند و در عين حال از آزمون ادعاهاي گفتاري اعتبار طفره مي روند. هابرماس گفتار را آن شكلي از ارتباط مي داند كه از بافت هاي تجربه و كنش جداست و در مقابل، اجماع ايدئولوژيك، اجماعي است كه در آن سوبژكتيويته هاي عقلاني نمي توانند براي تحقق فهم متقابل به گونه اي مؤثر عمل كند. (13) طبق نظر هابرماس هنجارهاي معتبر مي توانند توسط تمامي اشخاصي كه متأثر از همديگرند به صورت آزادانه اي پذيرفته شود. (14)
نقد هابرماس بر سرمايه داري متأخر نيز در همين چهارچوب است زيرا هر تمدني كه خود را تابع مقتضيات و اجبارهاي انباشت سرمايه بسازد، بذرهاي نابودي خود را در درون خود مي پروراند. زيرا چشم خود را به روي هر چيزي، ولو هرچقدر مهم، كه نتواند در قالب قيمت بيان گردد مي بندد. در واقع عرصه هاي بحران زاي سرمايه داري متأخر يا به تعبير هابرماس خار در چشم ليبراليسم نيز در همين نكته نهفته است. (15) بدين ترتيب هابرماس يكي از روايات قدرتمند گفتماني مبتني بر اخلاق را ارائه داده است. (16)
 
سيستم و زيست جهان:
مفهوم نظام (سيستم) به اجزاء ساختار قدرت اقتصادي، ديوانسالاري و سياسي دلالت دارد كه گرايش اصلي آن به اداري كردن و پولي كردن روابط و پديده هاي جهان زيست است. نظام محدود كنندة ارتباط عقلاني در زيست جهان و عامل دستكاري مفاهمه و درك متقابل از طريق زمان نامخدوش است. در صنعت شئ گونة برآمده از سيطرة عقلانيت ابزاري بر مدرنيتة متأخر، عناصر نظام بر زيست جهان استيلا مي يابد. (17)
سيستم به آن گستره هاي وسيع جامعة امروزي مشعر است كه از تجربه مشترك ارتباطي در زبان معمولي جدا شده اند و به جاي آن از راه واسطه هاي پول و قدرت هماهنگ مي شوند. (18) و واسطه مفاهمه، توافق و اجماع در زيست جهان نيز ارتباط از طريق زباني است كه حاوي عناصر عقلاني و عام حقيقت و مصون از تحريف و خدشه است. (19) هابرماس در اينجا عقلانيت در سيستم را از عقلانيت كنشي تميز مي دهد:
-عقلانيت سيستم: عقلانيت ابزاري = وجه بارز آن فلسفة پوزيتيويستي يا تحصيلي(اثباتي) است. (كار)
-عقلانيت كنشي: عقلانيت ارتباطي = وجه بارز آن ارتباط و كنش آگاهانه و مفاهمه اي است. (پراكسسيس)
عقلانيت ارتباطي تنها در زيست جهان و به مثابه دستاورد خرد ارتباطي بروز مي كند. به واقع اقتدار بدون ترس يا بهره كشي محصول زيست جهان است. استعمار زيست جهان به تمامي فرآيند هاي عقلاني شدن ضربه مي زند و هنگامي كه باز آفريني نمادين جامعه را به خطر مي اندازد، جنبة آسيب شناختي پيدا مي كند. چيزي كه هابرماس آن را مستعمره سازي زيست جهان مي نامد، بيش از هر چيز در آموزش و پرورش نمود مي يابد. هابرماس مي گويد در اين وضعيت مرزهاي نظام سياسي در برابر نظام فرهنگي جابجا مي شوند و امور فرهنگي كه زماني مسلم فرض مي شد و قبلاً از شرايط محدود كننده نظام سياسي بود، اكنون در قلمرو برنامه ريزي اداري قرار مي گيرد. (20) به عقيدة هابرماس نقش مهم كنش مفاهمه اي عبارت است از هماهنگ سازي و انتظام بخشيدن به زيست جهان. پيش شرط هاي لازم براي ايجاد يا تكوين مفاهمه عقلاني را بايد در ساختارها و توانمندي هاي نهفتة زباني جستجو كرد، چيزي كه وي آن را «نظرية كنش مفاهمه اي» مي خواند. گويندگان همزمان چيزي را مي گويند (گذاره اي را تأييد مي كنند) و كاري را انجام مي دهند (نوعي رابطه برقرار مي كنند) لذا عوامل بين الاذهاني و انعكاس پذيري دوسويه يا رابطه متقابل است كه امكان درك متقابل را فراهم مي سازد. لذا گويندگان به عقيدة هابرماس از طريق پيچيدگي و تسلط بر وضعيت كلامي مطلوب، كنش مفاهمه اي خود را نشان مي دهند. (21)
در اصل به لحاظ روش شناختي، روايت هابرماس از عقلانيت و كنش مركز مفهومي جديدي را در سنت تحقيق تئوري انتقادي پيشنهاد كرده است. (22) هابرماس پيشنهاد مي كند كه گفتگو را جايگزين مفهوم تك ذهني عقلانيت كنيم بدين ترتيب تنها در وضعيت كلامي مطلوب هابرماسي امكان ايجاد دموكراسي واقعي هست. زيرا در دموكراسي هاي ليبرال كنوني احزاب سياسي بخشي از حكومت هستند. امروزه مفاهيمي مانند حقوق مدني، حقوق طبيعي فرد، مفروضات مشترك و متداول شهروندي، آزادي گردهمايي و بيان، آزادي سياسي و عقيدتي و بي شك مبارزة آزاد در بازار آزاد، همه و همه بخش هايي از آن چيزي هستند كه دموكراسي صوري مي ناميم. البته همه اينها به نحوي پوشيده استفاده مي شود تا افكار عمومي را گمراه سازند و ساختارهاي واقعي قدرت شبه مشروع را مخفي نگه دارند اما در دوره آرماني هابرماس بحث عقلاني در يك حوزة عمومي تا حدي مستقل و نهادينه مي شود كه در آن ديگر اعتبار قانون به ارادة شهريار، اقتدار آسماني يا اقتدار مبتني بر هم خوني يا عادات و آداب و رسوم بستگي ندارد بلكه مبناي آن بحث و استدلال است. اما توده مردم موجود در سرمايه داري متأخر، جمعيتي كه سرانجام تحصيل كرده و مرفه شده است، به نظر مي رسد به طور بي سابقه اي، بيش از آنكه عامل سياست باشند، موضوع سياست قرار گرفته اند. (23) اما سياست گذاري عقلاني بدون مشاركت دموكراتيك مردم قابل اجرا نيست، چنين فرآيندي بايد جزئي جدايي ناپذير از فضاي عمومي اجتماع باشد. (24)
 
وقوع بحران:
در سال هاي بين دهه 1950 تا اوايل 1970 دو طيف متعارض به بررسي بحران هاي جامعه سرمايه داري پرداختند. نظرية اول متعلق به نويسندگان و تحليلگراني است كه بر اساس مفروضات نظرية پلوراليستي به بحث درباره سياست مي پردازند. از جمله اين نويسندگان هانتينگتون، بريتن، نورد هاوس و جي پيترز بودند كه نظريه دولت پر مسئوليت را ارائه دادند: حكومت يا دولتي كه در عرصه تصميم گيري سياسي باري بيش از حد ظرفيت و صلاحيتش به آن تكليف شده است. دسته دوم نويسندگان و نظريه پردازاني هستند كه با اتكاء به مفروضات نظريه ماركسيستي به بحث و استدلال پرداخته و واضعان نظريه بحران مشروعيت(Legitimation Crisis) محسوب مي شوند. از جمله: هابرماس، كلاوس اوفه، لومان و عده اي پيروان مكتب فرانكفورت و نظريه انتقادي. در اين ميان نظريه دولت پر مسئوليت در ميان جريان هاي محافظه كار، راست و محافل حزبي سياسي بسيار نافذ بوده و در سطح گسترده و وسيع در مطبوعات و رسانه هاي جمعي مطرح است. در حالي كه نظريه بحران مشروعيت عمدتاً به حوزه روشنفكران و تحليلگران چپ محدود مانده است. (25) بدين ترتيب نظريه پردازان دولت پر مسئوليت نسبت به اين خطر هشدار مي دهند و راه حل هايي براي ترميم و اصلاح ارائه مي دهند، ولي نظريه پردازان بحران مشروعيت خواستار تغييرات زيربنايي و ساختي هستند.
هابرماس در مدل سيستم ها سه زير سيستم را مشخص مي كند:
- عملكردهاي رفاه اجتماعي
- عملكردهاي هدايتي
- وفاداري انبوه كفگير مالياتي
به عقيده هابرماس هريك از اين حوزه ها منطق خاص خود را دارند و بدين لحاظ در صورت ادغام در هم، كل حيات انساني به خطر مي افتد. بحران در هر حوزه نيز وقتي پيدا مي شود كه آن حوزه نتواند كاركردهاي مورد انتظار را انجام دهد. حل بحران در يك حوزه نيز تعارضات را به حوزه هاي ديگر منتقل مي كند مثلاً انباشت سرمايه در حوزه اقتصادي توسط كمك هاي مالي دولت، موجب تقليل منابع رفاهي مي شود و نهايتاً بحران انگيزش و بحران مشروعيت را به همراه مي آورد. لذا دولت مدرن در كاركردهاي خود دچار تعارض شده است.
تعارض دروني سرمايه داري متأخر در اينجا نهفته است كه حكومت در توليد به منظور سودبري شركت ندارد و به همين دليل به ماليات هايي وابسته است كه براي بخش اقتصاد خصوصي وضع مي كند. از سويي حكومت بايد رضايت و وفاداري انبوه مردم را با خود داشته باشد لذا بايد درآمدهاي مالي را صرف خدمات اجتماعي، آموزشي و رفاهي كند. يك بحران مشروعيت كامل مي تواند كل دستگاه دولت را به از هم پاشيدگي تهديد كند و يا اينكه سيلي قهقرايي از سركوب مستبدانه به راه اندازد. بحران مشروعيت در نقطه اي تهديد كننده مي شود كه يك وفاق اجتماعي به لحاظ ايدئولوژيكي محكم و شبه مشروع به صورت قدرتي عريان و آشكار چهرة واقعي خود را برملا نمايد. (26)
 
پي نوشت ها:
1- ساوجي، محمد، جهان بيني مدرن و سير تحول نگرش انتقادي (فصلنامه تخصصي علوم سياسي دانشگاه آزاد كرج)، شماره نخست، ص37
2- همان، ص38
3- صلاحي، ملك يحيي، انديشه هاي سياسي غرب در قرن بيستم، تهران، نشر قومس، 1381، ص148
4- قادري، حاتم، انديشه هاي سياسي در قرن بيستم، تهران، نشر سمت، 1382، ص110
5- لاجوردي، هاله، مصاحبه با تام باتامور، ارغنون، شماره دوم (رمانتيسم)، 1373، ص282
6- بشيريه، حسين، انديشه هاي ماركسيستي ف تهران، نشر ني، 1376، ص299
7- نوذري، حسينعلي، بازخواني هابرماس، تهران: نشر چشمه، 1381، ص97
8- حقيقي، شاهرخ، گذار از مدرنيته، تهران: نشر آگه، 1379، ص251
9- Samantha Ashenden & David Owen , Foucault contra Habermas , Sage publication , New Delhi , 1999
10- پيوزي، مايكل، يورگن هابرماس، ترجمه احمد تدين، تهران: نشر هرمس، 1379، ص18
11- همان، ص95
12- انصاري منصور، يورگن هابرماس: حوزه عمومي به مثابه دموكراسي گفتماني، فصلنامه علوم سياسي دانشگاه آزاد كرج، شماره نخست، ص112
13- ميلر، پيتر، سوژه، استيلا و قدرت، ترجمه نيكو سرخوش و افشين جهانديده، تهران: نشر ني، 1382، ص111
14- Stephen. K. White , The Cambridge Companion to HABERMAS , Cambridge University Press , 1995 , p.143
15- نوذري، پيشين، ص348
16- Ibid , p.143
17- ساوجي، پيشين، ص51
18- پيوزي، پيشين، ص145
19- ساوجي، پيشين، ص50
20- پيوزي پيشين، ص132
21- نوذري، پيشين، صص357، 358
22- ساوجي، پيشين، ص54
23- پيوزي، پيشين، ص120
24- جهانبگلو، رامين، نقد عقل مدرن: گفتگوهايي با انديشمندان امروز، تهران، نشر سپهر انديشه، 1376، ص145
25- نوذري، پيشين، ص658
26- پيوزي، پيشين، ص128
 

    168 بازديد     4 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   مدرنيسم (303)
●   مكتب فرانكفورت (14)

افراد مرتبط
●  هابرماس   يورگن(28)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:10/02/1387

تاريخ شمسی نشر:10/02/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب