باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 223 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
دنياي پسا مدرن و هنر جديد
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
منطقه‌اي عمل کنيم، جهاني فکر کنيم


اين گفت‏ وگو در تاريخ 81/11/8 در موزه‏ ى هنرهاى معاصر انجام گرفته است.

 
   ● نام گفت و گو شونده: عليرضا - سميع آذر

منبع: ماه نامه - بيناب - شماره 1

 
 

بيناب: متشكريم كه وقت‏تان را به ما داديد. شما به عنوان رئيس موزه ى هنرهاى معاصر، فكر مى ‏كنيد هنر مفهومى چه جايگاه ى در جامعه ما پيدا مى ‏كند كه نمايشگاه هنر مفهومى را دو بار ترتيب داديد؟

 

سميع‏ آذر: ما به ‏طور اخص بر روى هنر مفهومى دست نگذاشتيم بلكه به هنر جديد(new art) و جريان‏هاى جديد هنرى كه در همه جاى دنيا در نوك پيكان آوانگارديسم قرار دارند توجه كرديم: آن گونه‏ هايى جديد از هنر كه در حوزه‏ ى هنرهاى تجسمى مطرح شده ‏اند. منتها اين جريان‏هاى جديد معمولاً با جنبش هنر مفهومى، كه از دهه ‏ى 1960 شروع و در دهه ‏ى 1970 فراگير شد، همراه بوده است. از اين‏رو، آن را نمايشگاه «هنر مفهومى» نام نهاديم. بنابراين جريان‏هاى جديدى هستند كه جزء هنر مفهومى نيستند، ولى در مجموعه ‏ى هنرهاى جديد قرار مى‏ گيرند. پس من سؤال شما را به اين ترتيب مى ‏فهمم كه چرا ما به جريان هنر جديد پرداختيم؛ كه جوابش بسيار روشن است: براى اين‏كه اين فراگيرترين جريان هنرى در جهان است و مطمئن هستيم علائقى در ايران هم متوجه اين قضيه هستند. البته ما در هنر جديد مزايايى رامى ‏بينيم كه فكر مى ‏كنيم مى ‏تواند كاميابى ‏هايى راهم در عرصه‏ ى شكوفايى خلاقيت‏ هاى ايرانى ‏ها پيدا كند. ولى به هر حال بيش‏تر انگيزه‏ ى ما معرفى جريان جديدى بود كه اكنون در دنيا و نزد علاقه‏ مندان هنر در ايران مطرح است.

 

بيناب: در مورد شكوفايى خلاقيت ايرانيان منظورتان چه اقشارى است؟ آيا همگان مى ‏توانند اين ارتباط را پيدا كنند؟ يا فقط متخصصين و دانشجويان ما مورد نظرند؟

 

سميع ‏آذر: ويژگى ‏هاى هنر جديد ناشى از شرايط تاريخى هنر مدرن بوده است، زيرا هنر جديد نسبت به هنر مدرن با طيف تماشاگر وسيع‏ترى ارتباط برقرار مى ‏كند. هنر دوره‏ ى مدرن تنها نزد جماعت خاصى كه داراى دانش هنرهاى تجسمى بودند، فهميده مى ‏شد ولى هنر جديد جريانى است مردمى (popular) كه حتى به دانش متوسطى هم در زمينه ‏ى هنرهاى تجسمى نياز ندارد و همگان مى ‏توانند با آن ارتباط برقرار كنند و از اين جهت بسيار فراگيرتر است. بنابراين مى ‏تواند جمعيت بيش‏ترى را به موزه ‏ها و مراكز نمايشگاه ى بكشاند. فكر مى ‏كنيم استعدادهايى هستند كه در بن‏بست جريان مدرنيسم راهى را به سوى توسعه نمى ‏ديدند، ولى اكنون مى ‏توانند با امكانات هنر جديد و روش بيان هنرى وارد عرصه ‏اى بشوند كه استعدادهاى خودشان را باور كنند.ما در هنر جديد مزايايى را مى ‏بينيم كه فكر مى ‏كنيم مى ‏تواند كاميابى ‏هايى را هم در عرصه ‏ى شكوفايى خلاقيت‏ هاى ايرانى ‏ها پيدا كند

هنر مدرن در قالب نقاشى و مجسمه ‏سازى به اين نتيجه‏ گيرى رسيده كه هنر به بن‏بست رسيده است. اين مسئله نه فقط در جامعه‏ ى ما، بلكه حتى در غرب هم باعث شد تا عده ‏اى در دهه‏ ى 60 و 70 ميلادى فكر كنند واقعاً به فصول آخرين هنر مدرن رسيده ‏اند. همين امر انگيزه‏اى شد تا كسانى در زمينه ‏ى نوآورى ‏هاى خودشان به جريان‏هاى جديد و ابزارها و بيان‏هاى جديد هنرى روى بياورند. به اين ترتيب استعدادهاى بسيارى كه از طريق جنبش‏هاى هنر مدرن نمى‏توانستند بارور و شكوفا شوند، كوشيدند تا خودشان را بيان كنند. فكر مى‏ كنيم خيلى از استعدادهاى كشور ما هم مى ‏توانند از طريق جريان‏هاى جديد هنرى بسيار بهتر از روش‏هاى مرسوم در هنر مدرن، استعداد خود را به نمايش بگذارند.

 

بيناب: فرموديد كه هنر جديد رويكردى به مردم دارد؛ آيا واقعاً كسانى كه از دو نمايشگاه هنر مفهومى ديدن كردند از مردم معمولى بودند؟ آيا مضامين و فرم و محتواياتى كه در آثار به‏ كار برده شده بود به نحوى بود كه با مردم ما سنخيت و هماهنگى داشته باشد؟ مثلاً تا چه حد از مواد و مصالح هنرهاى بومى و سنتى استفاده شده بود؟ آيا ما مى ‏توانيم ميزان موفقيت يك هنر را در اين ببينيم كه استقبال بيش‏ترى از آن شده است؟ ولى هنر جديد جريانى است مردمى كه حتى به دانش متوسطى هم در زمينه‏ى هنرهاى تجسمى نياز ندارد و همگان مى‏توانند با آن ارتباط برقرار كنند و از اين جهت بسيار فراگيرتر است.

 

سميع ‏آذر: على ‏رغم اين‏كه طرح سؤالتان طورى بود كه مى ‏خواستيد به يك پاسخ منفى برسيد، ولى من فكر مى‏كنم كه بله. جذب مخاطب بسيار مهم است. اگر مردم را جذب كنيم، اين قطعاً يك موفقيت است. البته اين همه ‏ى موفقيت نيست؛ مهم‏ترين وجه موفقيت هم نيست. اما هر رويدادى كه بتواند جمعيت زيادى را به اسم هنر يا حتى سرگرمى - به شرط اين‏كه آن‏ها واقعاً براى اين‏كار آمده باشند - جذب كند، اين قطعاً يك موفقيت است و بايد از آن استقبال شود. تمام موزه‏ هاى دنيا از دهه ‏ى 70 با اين مسئله روبه ‏رو بوده ‏اند، زيرا در يك دوره‏اى عده‏اى فكر مى ‏كردند فقط تماشاگران خاصى كه عمدتاً از جامعه ‏ى هنرى هستند بايد بازديدكنندگان موزه ‏ها باشند؛ ولى اين عده آن‏قدر كم بودند كه موزه ‏داران فكر كردند با اين جمعيت كوچك بازديدكننده نمى ‏توانند به اداره‏ ى موزه‏ ها ادامه بدهند. بنابراين تصميم گرفتند برنامه ‏هايى را تدارك ببينند كه جمعيت بيش‏ترى را به موزه ‏ها بكشاند و هنر عموميت بيش‏ترى پيدا كند و وسيع‏ت ر شود و توجه كسانى كه به بُعد اقتصادى و اجتماعى مسائل فكر مى ‏كنند بيش‏تر به هنر معطوف گردد. در شهرهايى مثل پاريس و نيويورك وقتى صحبت از هنر مى‏كنيد، حداكثر 150 هزار نفر ممكن است مخاطب داشته باشيد. پس طبيعى است آن‏هايى كه به مسائل اجتماعى و اقتصادى توجه دارند به اين قضيه به عنوان يك اتفاق خيلى كوچك نگاه كنند. اما به محض اين‏كه اين جمعيت 150 هزار نفرى را تبديل به جمعيت دوميليونى كرديد، آن وقت همه ‏ى آن‏هايى كه دغدغه ‏شان مسائل اجتماعى و اقتصادى است متوجه مى ‏شوند كه در اين رويداد با جمعيت بسيار بزرگى سر و كار دارند و بنابراين پول و موقعيت و اعتبارشان را پشتوانه ‏ى هنر يا پشتوانه‏ ى موزه‏ ها قرار مى ‏دهند. هر قدر هم با جان و روح انسان سر و كار داشته باشيد و هر قدر هم متعالى فكر كنيد، ولى اگر نهايتاً با يك گروه كوچك مخاطب سر و كار داشته باشيد، طبيعى است كه اين رويداد براى صاحبان پول و اعتبار چندان جذاب نيست.

به همين دليل موزه ‏دارها آرام ‏آرام كارهايى را براى جذب عده‏ ى بيش‏ترى شروع كردند. هنرهاى جديد اگرچه با ستيز قهرآميزى عليه جريان هنر مدرن كه از طريق موزه‏ ها و اصحاب هنر دنيا حمايت مى‏شد كارشان راآغاز كردند،ولى بعدهمين موزه‏ داران از آن‏ها حمايت كردند. موزه‏ داران حتى بعضاً به آشوب‏ طلبان نوگرا ميدان دادند و آثارشان را درپيشگاه مردم به نمايش گذاشتند. اين بود كه آن‏ها فكر كردند اگر جمعيت زيادى را به موزه‏ ها بكشانند، آن‏جا ديگر صرفاً حرم هنرمندان مدرنيسم نخواهد بود، بلكه به معبدى براى اوقات فراغت و سرگرمى ‏هاى مردم تبديل مى‏ شود. وقتى جمعيت زيادى به موزه‏ ها آمد، آن‏ها وجه اجتماعى و اقتصادى جدى ‏ترى پيدا كردند و وضعيت شان بهتر شد و به تبع آن صنعت هنر هم بهتر شد و مردمى‏شدن موزه ‏ها از اين جهت بسيار مهم بود. اين فكر را اصولاً آمريكايى ‏ها آوردند و نيويورك با همين جريان مردمى‏شدن توانست پيشگامى خود را بر اروپا، به‏ خصوص  بر پاريس و لندن و برلين تحميل كند، چون توانست جريان‏هاى هنرى مردمى بيش‏ترى را به موزه‏ ها بكشاند و به اين ترتيب اين جمعيت زياد پشتوانه‏ ى اجتماعى و اقتصادى وسيعى را براى موزه‏ ها و هنرمندان نوگرا به‏ وجود آورد. به اين ترتيب، نبض هنر را به دست گرفت و حتى بر جريانات مدرنيسم اروپايى هم مسلط شد.

در ايران هم، به نظر من، در مقطعى كه هنوز تمام نشده است، بازديدكنندگان نمايشگاه ‏هاى هنرى تنها خود هنرمندان بوده ‏اند و به‏ طور عمده خود نقاشان يإ؛  مجسمه ‏سازان كارهاى همديگر را تماشا مى ‏كردند. خريداران آثار هنرى هم در بسيارى از موارد، خانواده‏ ى هنرمندان يا افراد مرتبط با هنرها بوده‏اند. مردم هم كارى به اين‏ها نداشتند و آن‏ها هم كارى به مردم نداشتند. مردم فكر مى ‏كردند آن‏ها حرف‏هايى مى‏ زنند كه تنها به درد خودشان مى ‏خورد و نه جذاب است نه دلپذير است و در حيات اجتماعى و فكرى و سياسى ‏شان هم تأثيرى ندارد. از اين طرف، هنرمندان هم فكر مى‏كردند عوام آن‏ها را نمى ‏فهمند و همان بهتر كه نفهمند، و همان بهتر كه نيايند، و همان بهتر كه فاصله بگيرند. اين طرز تفكر، كه نتيجه ‏ى رويكرد مدرنيسم هنرى بوده است، به كلى هنرمند را از حمايت‏هاى مردمى و حمايت‏هاى اجتماعى و اقتصادى محروم مى ‏ساخت. واقعاً جريان هنر جديد، اگر مخاطب مردمى بيش‏ترى را براى موزه‏ ها و براى هنر و هنرمند به ‏وجود بياورد، به اين ترتيب مى ‏تواند در بن‏بستى كه ما امروز گريبانگيرش  هستيم، راه نجاتى باشد. پس ما فكر مى ‏كنيم واقعاً جريان هنر جديد، اگر مخاطب مردمى بيش‏ترى را براى موزه ‏ها و براى هنر و هنرمند به ‏وجود بياورد، به اين ترتيب مى ‏تواند در بن‏بستى كه ما امروز گريبانگيرش  هستيم، راه نجاتى باشد. به نظر من، جهان غرب سه دهه پيش با اين بن‏بست مواجه بود و به سراغ راه‏ حل رفت - با همين شرايطى كه امروز ما در آن هستيم. آن‏ها با هنر جديد تا حد زيادى جمعيت را به سالن‏هاى خودشان كشاندند، در حالى ‏كه ما تازه شروع به اين كار كرده ‏ايم و بايد اين كار را در سطح وسيع‏ترى انجام دهيم.

 

بيناب: اين رويكرد عام در هنرهاى جديد باعث مى ‏شود مردم ذوق و سليقه ‏ى خود را به داخل موزه‏ ها بياورند و بالاخره هنرمند هم تحت تأثير ذوق و سليقه ‏ى آن‏ها قرار گيرد؛ آيا اين احتمال وجود ندارد كه هنر متعالى يا دستاوردهاى هنر مدرن و نخبگان هنرى مورد تهديد قرار گيرند؟

 

سميع‏ آذر:اين نگرانى وجود دارد،ولى مگرخود مدرنيست ‏ها زمانى در مقابل رئاليست ‏ها و رمانتيست‏ ها همين نگرانى را به ‏وجود نياوردند؟ مگر در قرن 19، عده‏ اى نگفتند مبادا با چند لكه ‏رنگ امپرسيونيستى نقاشى از بين برود! يك نقاش روزها و ماه‏ها وقت صرف مى ‏كرد، در حالى ‏كه يك نقاش امپرسيونيست صبح بيرون مى ‏رفت و عصر با سه تابلو برمى ‏گشت.آن‏ها هم اين نگرانى راداشتند، ولى امپرسيونيست‏ ها آمدند و بعد تمام جريان‏هاى مدرنيست را به ‏وجود آوردند. عده اى از همين موضعى كه شما مطرح مى‏كنيد، نگران هنر جديد بودند و مى گفتند اين‏ها از فرهنگ و معيارهاى هنر متعالى و از پرداخت‏هاى عميق و دقيق زيبايى ‏شناسى فاصله مى ‏گيرند و به سطحى ‏نگرى و ساده ‏انديشى در هنر رو مى ‏آورند. همين چالش را كه زمانى مدرنيسم عليه جريان‏هاى پيش از مدرن و رمانتيسيسم به ‏وجود آورده بود. اكنون هنر جديد، به نظر من، بسيار روشنفكرتر از جريان‏هاى مدرنيست پيش از خودش است و چالش جديدى را براى مدرنيسم ايجاد كرده است و مدرنيست‏ها همان دفاعى را مى‏كنند كه زمانى توسط رمانتيست‏ ها عليه خودشان مى‏شد. بله، اين نگرانى وجود دارد؛ ولى اين ضرورت زمانه است و من فكر مى‏كنم جريان‏هاى جديد آهسته ‏آهسته به عمق فكرى و نظرى خود مى ‏افزايند تا به تمام عمق زيبايى ‏شناختى و نظرى مدرنيسم نزديك شوند. همچنين‏برخى از جريانات هنرى آن‏قدر از دقايق و ظرايف فكرى و نظرى برخوردارند كه نمى ‏توانيد آن‏ها را هنر سطحى و عوامانه تلقى كنيد. اصرار دارم كه وجه روشنفكرى جريانات جديد حتى بيش‏تر از جريان مدرنيسم است، ولى اين را هم مى ‏پذيرم كه به‏ هرحال بنيادهاى زيبايى ‏شناختى و اصولى كه يك قرن مدرنيسم فرصت داشت آن‏ها را پرداخت كند، هنرمندان جديد در يكى، دو، سه دهه‏ ى اخير نتوانستند روى آن كار كنند.  هنر جديد، به نظر من، بسيار روشنفكرتر از جريان‏هاى مدرنيست پيش از خودش است و چالش جديدى را براى مدرنيسم ايجاد كرده است و مدرنيست‏ ها همان دفاعى را مى ‏كنند كه زمانى توسط رمانتيست ‏ها عليه خودشان مى ‏شد.

 

بيناب: هنر يك بيان است و به هر حال هنرمند انديشه يا تجربه ‏اى را بيان مى ‏كند. در همين جا مى ‏توان پرسيد چرا اصلاً يك كار هنرى را خلق مى ‏كنيم؟ و اثر هنرى براى چه آفريده مى ‏شود؟ چرا در عرصه‏ى هنر نو تنها نياز به بيانگرى ديده مى ‏شود و به انديشه‏ ى مهمى پرداخته نمى ‏شود. در تمام عرصه ‏هاى نظرى هنر نو و در همه‏ ى نوشته ‏ها - از ژان لويى فريه و ژان كلر و غيره گرفته تا ادوارد لوسى ‏اسميت، كه كتابش را شما ترجمه و توسط موزه چاپ كرده‏ ايد1 - انديشه ‏ى چندان عميقى به چشم نمى‏ خورد. آيا صرف بيانگرى مى ‏شود هنر؟ يكى از چيزهايى كه هنر نو بسيار روى آن تأكيد دارد همين بيانگرى است. سپس عوامل ديگرى را كنار آن مى ‏گذارد و به هنرمند مى ‏گويد بايد با استفاده از آن‏ها بيانگرى كند. مى ‏گويند هر چيزى كه نو است هنر است. پس نوآورى جاى خلاقيت را گرفته است.

اصولاً همه‏ ى فرقه‏ هاى هنر نو در هنر مفهومى مى ‏گنجند و فراتر نمى ‏روند؛ يعنى مى‏ توانم بگويم همه‏ ى آن‏ها مفهوم ‏اند. اتفاقى كه اين‏جا در عرصه‏ ى هنر نو مى ‏افتد اين است كه براى خلاقيت آن هيچ ملاكى وجود ندارد، مگر اراده ‏ى شخصى هنرمند. بنابراين، وقتى هنرمند اراده مى ‏كند يك اثر هنرى را خلق كند، همان اراده اش منجر به خلق اثر مى‏ شود؛ بدون هيچ پيش ‏شرط ديگرى! آيا اين بيانگرى مبتنى بر خلاقيت يا نوآورى صرف را مى ‏توان آموزش داد؟

 

سميع‏ آذر: اولاً من با اين نظر شما مخالفم كه گفتيد هيچ ملاكى در جريان‏هاى هنر جديد وجود ندارد و هنر جديد را در هنر مفهومى خلاصه كرديد. قطعاً ملاك وجود دارد. قطعاً هرگونه تفكرى قابل ‏نقد است: ما فكر نو داريم، فكر كهنه داريم، فكر تكرارى ‏شده داريم، فكر بديع داريم؛ بعد از انديشه و فكر هنرمند نيز اجرا مطرح است. پس اجراى خوب داريم، اجراى خيلى‏ خوب داريم، اجراى عالى داريم، اجراى تكنولوژيك داريم و اجراى ساده داريم و غيره. از اين رو، قطعاً مى ‏توانيم اثر هنر مفهومى خوب يا بد داشته باشيم. فكر مى ‏كنم اگرچه دوره‏ى نقد سلسله ‏مراتبى، كه مبتنى است بر اين‏كه اثرى بنابه دلايلى خوب يا بنا به دلايلى بد و ضعيف است، گذشته است و در دوره‏ى جديد نقد سلسله‏ مراتبى حاكم نيست، اما اين بدين معنى نيست كه هيچ گونه ملاكى وجود ندارد. به نظر من، حتى سردمداران بسيار آنارشيست هنر مفهومى هم اين نظر را ندارند كه اين هنر بى ‏ملاك است، چون در لحظه‏ اى كه اين حرف را بزنند، بلافاصله حاصل كارشان را زيرسؤال برده‏ اند.فكر مى‏كنم آن‏ها اصرار داشتند بر اين‏كه محدوديتى قائل نيستند و نمى ‏خواهند هيچ چارچوبى را بپذيرند. هر چيزى را مجاز مى ‏شمارند، به شرط اين‏كه براى ارائه ‏ى فكرشان ما مطلوب تشخيص داده شود. حتى سردمداران بسيار آنارشيست هنر مفهومى هم اين نظر را ندارند كه اين هنر بى‏ ملاك است، چون در لحظه‏ اى كه اين حرف را بزنند، بلافاصله حاصل كارشان را زير سؤال برده ‏اند. بنابراين، قطعاً ملاك‏هايى وجود دارد. اين ملاك البته اكنون در حال دگرگونى است، زيرا ما دوره‏ى آرامش را طى نمى‏كنيم كه افراد دانشگاهى كنار يكديگر بنشينند و ملاك‏هايى را به دست بياورند و با آن ملاك‏ها بتوانند جريان‏هاى هنرى جديد را بسنجند؛ هنر جديد هنوز دانشگاه ى نشده است. من به چندين مدرسه ‏ى مهم هنرى دنيا در كشورهاى مختلف اروپايى رفتم و با آن‏ها درباره‏ى آموزش هنر جديد صحبت كردم و آن‏ها گفتند آن چيزى كه آموزش مى‏دهيم عمدتاً عبارت است از تاريخ اين هنر و هنوز وارد مباحث نظرى و مباحث نقد هنرى آن نشده‏ايم. گفتند ما فقط تاريخ هنر مفهومى و جريان‏هاى بعدى ‏اش را مى ‏گوييم؛ اين‏كه از دهه ‏ى 60 ميلادى تا ورود به دهه ‏ى اول سال 000 چه اتفاق‏هايى افتاده است.تنها مقول ه‏اى كه گه‏ گاه به شكل تأويلى پيرامونش از بحث نظرى و نقد هنرى صحبت مى‏شود مقوله ‏ى هنر ويدئو (video art) است كه ديدم در يكى دو مدرسه آن را به عنوان يك درس، آن‏هم به‏ صورت درس اختيارى تدريس مى ‏كردند.بنابراين، مى ‏توانيم بگوييم هنر جديد هنوز دانشگاه ى نشده است و در حال حاضر تنها در گالري‏ ها، موزه ‏ها و مجلات هنرى از آن بحث مى‏ شود و هنوز پشتوانه ‏ى نظرى دانشگاه ى پيدا نكرده است. پس تبيين ملاك‏هاى دقيق ارزيابى آن كمى زود و دور از انتظار است. ولى روزى  ما به اين ملاك‏ ها مى ‏رسيم. هنر جديد در شرايطى به سر مى‏برد كه هنوز ممكن است به يك شيوه‏ ى جديد، امكان جديد و يك فن‏آورى جديد دست پيدا كند و آن شرايط جديد ممكن است تمام شرايط قبلى و معيارهاى قبلى را نفى كند. بنابراين، هنوز زود است كه هنر جديد از معيارهايى كه دگرگون‏شونده ‏اند براى نقد خود استفاده كند.

در حوزه‏ ى نقد هم هنوز هنر نو منتقدان خيلى راسخى پيدا نكرده است و هنوز كسانى، آن‏طور كه مثلاً براى جنبش اكسپرسيونيسم و يا حتى جنبش پاپ مى ‏نوشتند، درباره‏ ى هنر جديد ننوشته‏ اند؛ يا مثلاً منتقدانى ‏كه يكه ‏تازِ نقد جنبش اكسپرسيونيسم انتزاعى يا جنبش سورئاليسم بودند پيدا نشده ‏اند. زيرا اين جريان‏ها دائماً عوض مى ‏شوند به دليل اين‏كه مركز اين جريان‏ها ديگر محدود به پاريس و لندن نيست و در سرتاسر دنيا گسترده است. براى مثال، الآن يكى از قطب‏ هاى هنر ويدئو در دنيا كشور چين است و يكى از قطب‏ هاى آثار كارگذارى (installation) در جهان، آن‏هم با اَبَرفن‏آورى (high-tech) كشور ژاپن است. بنابراين، پايتخت‏ هاى مختلف هنر جديد در دنيا پخش شده و از برزيل و آرژانتين گرفته تا ژاپن و چين پراكنده است.

 

بيناب: فرموديد پايتخت‏ هاى فرهنگى و هنرى عوض شده است. سابق بر اين، پاريس و يكى دو سه جاى ديگر بودند كه همه به آن سمت رو مى ‏كردند. شما چين را مثال زديد كه مركز هنر ويدئو شده است؛ اين چيزى كه توسط چينى ‏ها توليد مى ‏شود تا چه حد با فرهنگ سنتى خودشان نسبت دارد و از طرف ديگر تا چه حد با فرهنگ جهانى ارتباط برقرار كرده است؟ آيا اين پرچم‏دار شدن يا قطب يك‏رشته ‏ى هنرى شدن براى تمام جهان، نسبتى با فرهنگ و جامعه ‏ى سنتى خود آن كشور دارد؟

 

سميع ‏آذر: به نظر من، يكى از ويژگى ‏هاى هنر جديد همين وجه منطقه ‏اى بودن (local) آن است كه در مقابل خصلت جهانى (global) هنر مدرن قرار دارد، زيرا هنر مدرن عميقاً داعيه ‏ى جهانى ‏بودن داشت؛ حتى در معيارهاى نقد خود هم به اين حكم رسيده بود كه نقد يك اثر هنرى در همه جاى دنيا به يك گونه باشد: يعنى اثرى كه در پاريس به عنوان يكى از مراكز هنرى پسنديده مى ‏شد، قاعدتاً در توكيو، نيويورك و در تهران هم پسنديده مى ‏شد، چون معيارها از مراكز به سوى اطراف پراكنده مى ‏شد. اما هنر جديد اين گونه نيست؛ هنر جديد نه تنها در موضوع به مسائل منطقه ‏اى مى ‏پردازد، بلكه در روش ‏هاى بيانى هم روش‏هاى منطقه ‏اى رإ؛  انتخاب كرده است. به خاطر همين مثلاً در هند ممكن است گرايش‏هايى ببينيم كه آن گرايش‏ها را احتمالاً در كوبا نبينيم ولى مشابه اين گرايش‏ها را ممكن است در ژاپن ببينيم. كشور ژاپن به دليل فن‏آورى پيشرفته در صنايع الكترونيك و رايانه قطعاً از روش‏ هاى آفرينش  فن‏آورى فوق ‏پيشرفته بيش‏تر استفاده مى‏كند. در حالى ‏كه در كوبا و مكزيك، هنوز هنر كارگذارى بسيار ساده‏اى را مى ‏بينيم. در چين، همان طور كه قبلاً گفتم، هنر ويدئو و هنرهاى اجرايى خيلى بيش‏تر مطرح شده است، كه بعضى به صورت عكس در نمايشگاه ارائه مى ‏شود؛ عكسى كه هنرمند از خودش به هنگام اجرا مى‏گيرد و آن را ارائه مى ‏دهد.بنابراين، نه تنها به موضوعات منطقه ‏اى پرداخته مى‏شود، بلكه روش‏ها هم روش‏ هاى منطقه‏ اى است و هنرمندان جاهاى مختلف دنيا از روش ‏هايى كه بيش‏تر در آن‏جا متداول است استفاده مى ‏كنند.

بنا به اين دلايل، فكر مى ‏كنم هنر جديد، برخلاف هنر مدرن، اصلاً درصدد جهانى كردن فكر و روش هنرى نيست؛ گو اين‏كه ما در دوره ‏اى به سر مى ‏بريم كه جهان خيلى به هم نزديك شده و اكنون مسائل منطقه ‏اى بيگانه با مسائل جهانى نيستند. در سه دهه ‏ى پيش اين‏گونه نبود، ولى اكنون مسائلى مانند زن، حقوق بشر، آزادى ‏ها، خشونت‏ هاى سياسى، خانواده، گسستگى روابط انسانى وغيره را نمى ‏شود مسائل جوامع خاص و منطقه ‏اى دانست، بلكه مسائل جهانى ‏اند. اكنون شرايط دنيا همانند نيم‏قرن گذشته نيست كه براى مثال مسائل چين مطلقاً متفاوت با مسائل آمريكا باشد. ما در زمانى هستيم كه مسائل بسيار مشابه و همگانى شده‏اند. از سوى ديگر، هنرمندانى در كشورهاى غربى از كشورهاى ديگر حضور دارند كه مسائل كشور خودشان را مطرح مى‏كنند. نمونه ‏اش آنامن ديتا است كه هنر ويدئو و آثار كارگذارى انجام مى‏ دهد، و اگرچه يك هنرمند كوبايى است كه در نيويورك كار مى ‏كند، اما توجه ‏اش به مسائل منطقه ‏اى كشور كوبا است. يا فونا هاتون، كه يك زن فلسطينى ‏الاصل ساكنِ لندن است، ولى بيش‏تر كارهايش در مورد مسائل فلسطين و زنان خاورميانه است. بنابراين، اين هنرمندان اگرچه در كشور خودشان نيستند و در جامعه‏ ى غربى زندگى مى ‏كنند، ولى هنوز به مسائل كشورشان علاقه‏مندند واصلاً موفقيت جهانى ‏شان را به خاطر پرداختن به مسائل منطقه ‏ى خود احراز كرده ‏اند.

 

هنرجديد، برخلاف هنر مدرن، اصلاً درصددجهانى ‏كردن فكر و روش  هنرى نيست؛ گو اين‏كه ما در دوره‏ اى به سر مى ‏بريم كه جهان خيلى به هم نزديك شده و اكنون مسائل منطقه ‏اى بيگانه با مسائل جهانى نيستند. درواقع در شرايط مدرنيته و هنر مدرن دچار يك نوع يك‏سويگى (monism) فرهنگى بوديم كه مى ‏كوشيد در سايه ‏ى يك‏پارچه ‏كردن فرهنگى، معيارهاى هنرى را به تمام عالم صادر كند. اما امروز در شرايط تنوع فرهنگى به سر مى ‏بريم كه در واقع تحقق شعار معروف پست‏مدرنيسم است كه منطقه ‏اى عمل مى ‏كنيم، ولى فكرمان جهانى است.

 

بيناب: اجازه بدهيد از قلمروى جامعه‏ شناسى هنر بيرون بياييم و بار ديگر به مباحث نظرى و فلسفى هنر جديد بپردازيم. واقعيت اين است كه اين هنر بر اصالت تصوّر مبتنى است؛ اگر تصور مطرح باشد، يعنى درون فرد مطرح است و مواد و مصالحى كه هنرمند مصرف مى ‏كند كاملاً با گذشته فرق مى‏كند؛ و اين كار اختصاص به هنرمندان مفهومى ندارد، زيرا در گذشته ‏ى خيلى دور در گوشه ‏هاى امام‏زاده‏ هايمان و حتى در گوشه‏ كنارهاى روستاهايمان در طاقچه‏ ى خانه ‏ى روستاييان آثار كارگذارى وجود داشته است و هر كسى با هر عشق و علاقه و سابقه ‏ى ذهنى و يا هر خاطره‏اى، مجموعه ‏اى از عناصر و اشيائى را كه برايش عزيز بوده كنار يكديگر چيده است. اين اشياء كه كنار هم قرار مى ‏گرفتند به ايجاد يك تصوّر منجر مى‏شدند كه خود آن فرد روستايى از هنرى‏ بودن آن مطلع نبود. مثال جالب ديگر اين است كه در نمايشگاه هنرهاى تجسمى جنگ، خانمى در يكى از دهات سقز در طول 14 سال، يك اثر خلق كرده بود كه كارش را بايد هنر مفهومى به حساب آورد. او، كه پسرش شهيد شده بود، كار خود را اول با گذاشتن يك قطعه عكس از شهيد بر روى طاقچه‏ ى خانه‏ اش آغاز كرد. آرام آرام، كنار آن، پيشانى ‏بند و پلاكش را كه پيدا شده بود و سپس چيزهاى ديگر چيد. به اين ترتيب، اين طاقچه شد يك كار هنرى. بنابراين، اگر در عرصه‏ى هنر نو اصالت باتصورباشد، اين بيانگرى جديدى نيست و از قبل در جاهاى ديگرى مانند خانه ‏هاى روستايى كشورمان يافتنى بوده است. اما چون هنر نو يك هنر رسانه‏اى است و همان گونه كه فرموديد در آن به‏شدت بحث اقتصاد مطرح است، اين امر باعث شده است هنر جديد و هنر مفهومى به صورت رويدادى تازه معرفى شوند. در واقع، امروزه هنر جديد آن‏چنان آميخته با مسائل اقتصادى شده است كه هنرمند بدل به توليدكننده ‏اى شده است كه كالاهايش خريد و فروش مى‏شود. در نتيجه، مقام معنوى و شأن متعالى او از بين رفته است و ديگر هيچ فرقى ميان هنرمند و غيرهنرمند وجود ندارد. لذا همچنان كه يك معلم معلمى مى ‏كند، يك سبدباف سبد مى ‏بافد، يك هنرمند هم كسى است كه كار هنرى مى ‏كند و هنرمند هم مثل همه، شهروندى است تنها در جامعه ‏ى امروز. اين است تنزل مقام معنوى هنرمند. تجربياتى مشابه آن چيزى كه امروزه تحت عنوان هنر جديد، به ‏خصوص  در غالب چيدمان يا هنر كارگذارى ارائه مى ‏شود، در پيشينه‏ ى فرهنگى و هنرى ما وجود داشته است. ما كارهايى در سنّت خودمان داشته ‏ايم كه مى ‏توانند امروز اثر هنرى قلمداد شوند. به لحاظ خلاقيت هم هنرمند تنزل پيدا كرده است، زيرا در اوايل قرن مارسل دوشان گفته بود هركسى بگويد هنرمند است و كارهايى را ارائه كند، پس كارش هنر است. اين‏جا است كه ريشه‏ هاى هنر مفهومى را، اگر در مارسل دوشان جست‏جو كنيم، به تنزيل مقام آفرينش و خلاقيت هنرمند مى‏ رسيم. از اين‏رو اگر همه ‏چيز هنر است، پس هيچ چيز هنر نيست. خود غربى ‏ها متوجه اين آنارشيسم شدند، بلكه تمام دنيا را آزاد گذاشتند كه آزمايشگاه عرضه و بررسى هنر جديد شود. حال اين سؤال مطرح است كه ايران در مواجه با اين هنر دچار چه مسائلى خواهد شد؟

 

سميع‏ آذر: من با آن نظر شما كاملاً موافقم كه تجربياتى مشابه آن چيزى كه امروزه تحت عنوان هنر جديد، به ‏خصوص در غالب چيدمان يا هنر كارگذارى ارائه مى ‏شود، در پيشينه‏ ى فرهنگى و هنرى ما وجود داشته است. ما كارهايى در سنّت خودمان داشته ‏ايم كه مى ‏توانند امروز اثر هنرى قلمداد شوند. مثلاً آن چيزهايى كه در برخى از مناسك آيينى و مذهبى ‏مان داشته ‏ايم مى ‏تواند نوعى از كارهاى هنرى قابل ‏عرضه در يك مركز هنرى محسوب شود؛ و يا چيدمان‏هايى كه در سنت‏هاى مختلف مثل سفره‏ى هفت ‏سين داريم. منتها برگرديم به همان تعريفى كه شما از مارسل‏ دوشان ارائه داديد؛ در آن كار معروف او، كه كاسه‏ى توالت را برداشت و اسمى روى آن گذاشت، خود آن كاسه ‏ى توالت به تنهايى اثر هنرى نبود، بلكه وقتى او آن را سروته كرد و اسمى برايش گذاشت و امضا كرد، به اثر هنرى تبديل شد. در واقع، او آن كاسه‏ ى توالت را در موقعيت جديدى قرارداد و به اين ترتيب آن را به عنوان يك اثر هنرى، يعنى شى‏ءاى كه فكر هنرمند بر آن اضافه شده است، عرضه كرد.

چيدمان‏هاى فرهنگ سنتى خودمان را نمى ‏توان اثر هنرى دانست، چون هيچ‏گونه خودآگاهى و وقوفى از سوى سازنده‏اش، مانند مارسل‏دوشان به اشياء، اضافه نشده است، بلكه نوعى آفرينش خودبه ‏خودى و نه چندان توأم با فكر و انديشه بوده، و بيش‏تر تكرار يك نوع عادت تاريخى بوده ‏است. بنابراين آن را به ‏خودى ‏خود نمى ‏توانيم اثر هنرى تلقى كنيم، مگر اين‏كه كسى بيايد و آن را دوباره تعريف، امضا و ارائه كند؛ در آن حالت مى ‏تواند هنر قلمداد شود. مثلاً اگر كسى بيايد سفره‏ ى هفت ‏سين خاصى را اين‏جا اجرا كند به اسم سفره‏ ى هفت ‏سين خودش و بعد آن را امضا كند كه اين اثر او است و نشان دهد فكر و انديشه ‏اى دارد، آن‏گاه كار هنرى آفريده شده است. مثلاً يك سقاخانه نمى ‏تواند اثر هنرى جديد محسوب شود، گو اين‏كه ممكن است شباهت‏ هايى با برخى اجراها و چيدمان‏ هاى هنر جديد داشته باشد. ممكن است ذوق و سليقه هم در اجراى آن به كار رفته باشد، ولى كافى نيست؛ بلكه بايد فكر هنرمند و امضاى او نيز به آن اضافه شود تا بتوانيم آن را اثر هنرى محسوب كنيم. حتى انتقال آن به موزه دليل نمى ‏شود تا آن را هنر جديد بدانيم؛ اما اگر يك سقاخانه را اين‏جا اجرا كنيد، كمااين‏كه در همين نمايشگاه هنر جديد مشابه آن انجام شد، من مى ‏گويم اين در يك موقعيت جديد كه همين فضاى موزه باشد و با امضاى شما به يك اثر مفهومى هنرى تبديل شده است. اما اگر من در خيابان به چيزى مشابه اين بربخورم، دليل ندارد كه آن را اثر هنرى بدانم.

مثال ديگرى بزنم: اگر شما در يك محل نمايشگاهى، يك اتومبيل فولكس قراضه را، كه كنار خيابان افتاده است، قرار دهيد و كنار آن اسم خودتان را بنويسيد، و فرض كنيم چيزى هم به آن اضافه بكنيد - مثلاً چهار كبوتر هم روى آن بگذاريد - من به عنوان يك اثر مفهومى آن را قبول دارم. آن سقاخانه را فى ‏نفسه به عنوان اثر هنرى قبول ندارم، ولى اگر همان سقاخانه را در يك بافت و موقعيت نمايشگاه هنرى امضا و مطرح كنيد، چون از انديشه ‏ى هنرمند بهره برده، يك اثر هنرى است.

چيدمان‏ هاى فرهنگ سنتى خودمان را نمى‏توان اثر هنرى دانست، چون هيچ‏گونه خودآگاهى و وقوفى از سوى سازنده ‏اش، مانند مارسل ‏دوشان به اشياء، اضافه نشده است، بلكه نوعى آفرينش خودبه‏ خودى و نه چندان توأم با فكر و انديشه بوده، و بيش‏تر تكرار يك نوع عادت تاريخى بوده است.

 

بيناب: به گفته ‏ى خود شما هنر نو هنوز منتقد راسخى ندارد و دانشگاه ى هم نشده است؟ آيا امكان دارد كه در آينده ملاك‏هاى درستى براى اين بيانگرى نو پيدا شود، به طورى كه بتوان آن‏ها را آموزش هم داد؟ ولى تا زمانى كه آن ملاك‏ها پيدا نشده ‏اند، در اين ميان يك دوره‏ى برزخ وجود دارد كه ما هم اكنون در آن به سر مى ‏بريم: بهترين زمان براى رشد شارلاتان‏ ها است، يعنى كسانى كه ذهن خالى و عارى از خلاقيت خودشان را با تبليغات حساب‏شده در عرصه ‏ى هنر پنهان مى ‏كنند. در اين ميان، تكليف كسانى كه، به قول قديمى ‏ها، در عالم هنر استخوان خرد كرده‏اند چه خواهد شد؟ بنابراين بپذيريد كه اين احساسِ خطر هم واقعى است. پس از شما به عنوان يك مدير امور هنرى مى‏پرسيم چه تمهيداتى براى جلوگيرى از نفوذ اين شارلاتان‏ها داريد؟

 

سميع ‏آذر: من فكر مى‏ كنم تمام كسانى كه به هنر ارزشمند، متعالى و پيشرو معتقدند و در عين‏حال به اصالت هنر هم پاي‏بند هستند در اين نگرانى با شما شريك‏اند. اين يك نگرانى جهانى است. زمانى كه اولينجرقه‏ هاى جنبش مدرن توسط امپرسيونيست‏ ها زده شد، اين نگرانى آن زمان هم وجود داشت. اگر با چهار تا لكه ‏ى رنگى بتوان يك تابلو كشيد، پس راه را باز كرديم براى هركسى كه طراحى بلد نيست، آناتومى نمى ‏داند،با ساخت‏وساز بيگانه است. عده ‏اى هم كه بيان پرتكلّف نقاشى قرن نوزدهم را دنبال مى ‏كردند همين حرف‏ها را مى ‏گفتند. ولى الآن ما فكر مى ‏كنيم آن نگرانى بى‏ مورد بوده‏ است. مسلماً در آن هنگام هم عده ‏اى شارلاتان بودند كه از سر ناتوانى به ساده ‏سازى ‏هاى امپرسيونيست‏ ها روى آوردند، ولى به ‏هرحال تاريخ هنر را آن‏ها شكل ندادند و آن‏ها نقش ى در قوام‏ يافتن جنبش مدرن و انديشه‏ هاى جدى آن نداشتند. الآن هم اين شارلاتانيسم وجوددارد، نه فقط در ايران، بلكه در همه جاى دنيا. من فكر مى ‏كنم اگر امروز به پاريس،لندن و نيويورك هم برويد،عده ‏اى خيلى برآشفته‏ تر از شما درباره‏ى بى ‏هنـرى و بى ‏ذوقى ‏اى كه گريبان‏گيـرجـريان‏هـاى هنـر جـديـد شـده ‏است سخـن مى ‏گـويند. ولـى اين باعـث

نمى ‏شود ما در معرفى جريان‏هاى جديد كوتاهى كنيم. ما بايد همگامى خود را با دنيا حفظ كنيم.

در عين ‏حال، مشكلاتى كه دنيا دارد مشكلات ما هم هست. همين هنر مدرنى كه اكنون در ايران خيلى طرفدار دارد چيزى نيست كه ريشه در خون ايرانى داشته باشد. اين‏هم در زمان خودش با مخالفت جدى در ايران روبه ‏رو شد. پس بهترين كار براى جلوگيرى ازافراد شارلاتان بهره‏ گرفتن از مشاوره‏ ى فكرى و بهترين متخصصان و متفكرانى است كه در جامعه‏ مان وجود دارند.به همين منظور، ما از صاحب‏نظران براى انتخاب و معرفى آثار و براى راه‏ دادن به هنرمندان واقعى به اين قلمرو استفاده كرديم. مثلاً براى دو نمايشگاه هنر مفهومى كه در اين‏جا برگزار كرديم، كسانى را براى انتخاب آثار به كار گرفتيم كه دغدغه ‏هاى نقاشى و مجسمه ‏سازى ارزشمندرا داشتند؛ كسانى كه به‏ خوبى از ويژگى ‏هاى متعالى و مظاهر زيبايى ‏شناختى جريان‏هاى هنرى و دوره‏ى مدرن آگاه بودند. اين افراد انتخاب آثار را به عهده گرفتند، نه افراد بيگانه با اين ارزش‏ها. بنابراين هنر جديد به صورت نظارت‏شده توسط كسانى كه كاملاً آگاه به تمام مسائل مربوط به زيبايى ‏شناسى و فلسفه ‏ى هنر و نقد هنرى بودند معرفى شد. حتى در نمايشگاه هنر جديد چندين نفر اساساً نقاش يا مجسمه ‏ساز شناخته ‏شده بودند. حضور آن‏ها باعث شد ما به همه‏ ى معيارهاى تثبيت‏شده ‏اى كه در هنر و زيبايى وجود دارد پشت پا نزنيم. البته اين قضايا در جاهايى ممكن است خارج از نظارت و اراده ‏ى ما پيش‏ برود و برخى افرادى كه به نظر من به جريان‏هاى جديد هنر آگاهى ندارند و از روى ضعف هنرى به اين قلمرو روى آورده ‏اند ميدان پيدا كنند. ولى فكر نمى ‏كنم به طور جدى در اين مسير بتوانند تأثيرى بگذارند.

 

بيناب: اصولاً نقد هنرى و پديده‏ى نقد خود يكى از تجليات مدرنيته بوده است كه به ارائه و تثبيت آن‏هم كمك كرد. شايد بيش از دو دهه يا قريب به سه دهه كه از ظهور هنر جديد مى‏گذرد؛ به نظر مى‏رسد هنر جديد كار خودش را مى‏كند و منتقد هنرى هم به كار خودش مى‏پردازد. اين در حالى است كه هنر مدرن داراى منتقدان كاملاً برجسته و تأثيرگذارى بود. اين وضعيت متأسفانه در كشور ما بسيار نگران‏كننده‏تر است زيرا نه هنر مدرن و نه هنر جديد هيچ‏گاه منتقدان كاملاً آگاهى نداشته است. اين ضعف رسانه ‏ها است كه ما نقد هنرى نداريم. وظيفه‏ ى جامعه ‏ى هنرى اين نيست كه منتقدان خوبى نيز بپروراند؛ اين كار وظيفه رسانه‏ ها است.

 

سميع ‏آذر: قبول دارم كه نقد هنرى در مملكت ما در سطح قابل ‏قبولى قرار ندارد. همچنين اين را هم مى‏پذيرم كه ما منتقدان زيادى كه توانايى نقد عميق و تحليلى آثار هنرى را داشته باشند نداريم؛ ولى اين را ضعف جامعه‏ ى هنرى نمى‏دانم، چون معتقدم نقد هنرى مقوله ‏اى در خدمت رسانه‏ ها است؛ مثلاً مطبوعات و راديو و تلويزيون و غيره هستند كه تريبون‏هاى نقد را درست مى ‏كنند؛ گو اين‏كه برخى از منتقدان مستقلاً نقدشان را با انتشار كتاب مطرح مى ‏كنند. اما اولاً خود كتاب باز يك‏جور رسانه محسوب مى ‏شود و ثانيا بسيار محدود است و نقد وسيع و فراگير توسط رسانه‏ ها انجام مى ‏شود. به نظر من، اين ضعف رسانه ‏ها است كه ما نقد هنرى نداريم. وظيفه ‏ى جامعه هنرى اين نيست كه منتقدان خوبى نيز بپروراند؛ اين كار وظيفه رسانه‏ ها است.متأسفانه، ژورناليسم خيلى ‏قوى نيز در ايران نداريم كه به منتقدان هنر پروبال بدهد.تنها كسانى،كه كم‏تر از انگشتان يك دست‏اند، توانايى نوشتن نقد هنرى را دارند.اين‏ها خودشان معمولاً هنرمندند ولى دستى هم در نوشتن دارند و گه‏ گاه بدون اين‏كه نقد هنرى شغل اصلى ‏شان باشد به اين‏كار مى ‏پردازند. اين است كه نقد داراى هويت قابل ‏قبول اقتصادى و اجتماعى نيست؛ چون آينده‏ اى روشن براى يك منتقد وجود ندارد، او هم سراغ اين قضيه نمى ‏رود. در نتيجه، اين مسئله يكى از بزرگ‏ترين ضعف ‏هاى پايدار ما در راه توسعه و تكامل هنر شده است. نقد داراى هويت قابل‏ قبول اقتصادى و اجتماعى نيست؛ چون آينده‏اى روشن براى يك منتقد وجود ندارد، او هم سراغ اين قضيه نمى‏رود. در نتيجه، اين مسئله يكى از بزرگ‏ترين ضعف‏هاى پايدار ما در راه توسعه و تكامل هنر شده است. بنابراين، نه براى هنر مدرن منتقد حرفه‏اى داشتيم و نه براى هنر جديد كه اساساً نيازمند منتقدانى با نگاه‏ تازه است. اگرچه در يك نگاه جهانى، ما در دوره‏ى گذار و برزخ عبور از هنر مدرن به هنر جديد يا به عبارت ديگر از مدرنيته به پسامدرنيته هستيم. با وجود اين، معتقدم كه هنرجديد قابل‏ نقد است، زيرا به ‏هرحال هنر جديد هم مبتنى بر تفكر و زبان است و هر دوى اين‏ها نيز قابل ‏نقد هستند. امروز نظريه ‏هاى جديد مربوط به زبان‏شناسى و نشانه ‏شناسى خيلى خوب مى ‏توانند يك منتقد را در نقد عميق از يك اثر هنرى كمك كنند.

بنابراين، هر اثر هنرى را حداقل به لحاظ تفكر و زبانمان مى ‏توانيم مورد نقد قرار دهيم. در دوره ‏ى مدرن هم برخلاف دوره‏ه اى پيش از مدرن نمى ‏توانيم به يك نقد خيلى دقيق براى ارزشيابى برسيم تا براساس آن بتوانيم نمره‏اى به يك اثر هنرى بدهيم. اين روند در هنر مدرن هم تا حدى نسبت به دوره‏ه اى قبل به چشم  مي‏خورد ولى در هنر جديد بيش‏تر از پيش ظهور داشته است. به هر حال، معتقدم كه هنر جديد قابل نقد و تحليل است، به ‏خصوص  درباره‏ى كسانى كه فكر مى‏كنم در اجراى خود از تمام ويژگى ‏هاى زيبايى ‏شناختى ارزشمند استفاده كرده ‏اند؛ همين باعث شده است آن‏ها را نقدپذيرتر كند.

 

بيناب: حال بحث را از موضع منتقد، كه به هر حال يك مخاطب حرف ه‏اى و متخصص است، به سمت مخاطب غيرمتخصص، يعنى مردم بازگردانيم. وقتى رويكرد مردمى در هنر و مطرح مى ‏شود، يك بنيان اقتصادى و فرهنگى هم دارد. در آمريكا، طبقه ‏ى متوسط گسترده ‏اى به‏ وجود آمده است كه با اروپا متفاوت است. در اروپا، يك هنرمند نخبه داريم و در برابرش انبوه غيرهنرمندان، يعنى مردم معمولى را داريم. طبقه يا حلقه ‏ى واسطى كه اين وسط را پركند كم‏رنگ است. حال در ايران، آيا واقعاً مى‏توانيم ادعا كنيم طبقه ‏ى متوسطى با لايه ‏هاى فرهيخته و فرهنگى، كه بسيار مهم هستند، نظير طبقه ‏ى متوسط در جامعه ‏ى آمريكا به ‏وجود آمده است؟ آيا انتقال فرهنگى از فرهنگ عالى به سمتى كه همگان بتوانند از آن استفاده كنند وجود دارد؟ چ‏قدر شهرنشينى رشد كرده كه ما اقشار طبقه‏ ى متوسط با لايه ‏هاى فرهيخته داشته باشيم؟با اين حساب، آيا مى ‏توانيم اظهار كنيم افراد طبقه ‏ى متوسط در ميان استقبال‏ كنندگان از دو نمايشگاه هنر مفهومى در موزه ‏ى هنرهاى معاصرحضور داشتند؟ مطرح‏شدن نقش طبقه ‏ى متوسط در جريان‏ هاى هنرى در كشورى مثل آمريكا پشتوانه ‏اى در يك سياست فرهنگى دارد.  هنر جديد هم مبتنى بر تفكر و زبان است و هر دوى اين‏ها نيز قابل ‏نقد هستند. امروز نظريه ‏هاى جديد مربوط به زبان‏شناسى و نشانه ‏شناسى خيلى خوب مى ‏توانند يك منتقد را در نقد عميق از يك اثر هنرى كمك كنند

در واقع، رويكرد مردمى‏شدن در هنر جديد در بستر چنين سياست‏هاى فرهنگى رشد پيدا كرده است، زيرا امروزه به جاى طبقات اشراف، طبقه ‏ى متوسط ى شكل گرفته ‏است كه دانشگاه رفته و در علوم مختلف و در رشته ‏هاى هنرى گوناگون آموزش ديده است - اين مواهب قبلاً در اختيار نخبگان بود و فقط اشراف از اين امتيازها برخوردار بودند. جامعه ‏ى آمريكا اين ويژگى را داشت كه همگان مى ‏توانستند از هنر و علوم استفاده كنند و دانش ‏ها را فرابگيرند و در انواع هنرها طبع‏ آزمايى كنند. اين خود يك جور دانش و هنر گسترده را در ميان افراد جامعه به وجود مى ‏آورد و خودِ اين گستردگى، خلاقيت و نوآوري‏هاى پى ‏درپى ايجاد مى ‏كند.ازنظركميت تعداد بيش‏ترى درگير توليد كار هنرى مى ‏شوند و وقتى كميت بالامى ‏رود، آن‏وقت مى ‏توان انتظار داشت تغييراتى در كيفيت هم رخ دهد.

حال وضعيت رشد طبقه ‏ى متوسط در ايران و سياست فرهنگى متناسب چنين رشدى چگونه است؟ آيا زمينه‏ى اجتماعى لازم براى توليد و پذيرش هنر مفهومى، آن گونه كه در جوامع صنعتى فراهم است، شكل گرفته است؟ و بالاخره، اگر نقش موزه ‏ى هنرهاى معاصر اين باشد كه بخواهد جريان‏هاى هنرى مطرح جهانى را معرفى كند، بايد پرسيد تا چه حد يك بررسى علمى پيرامون طبقه‏ ى متوسط ايران با لايه ‏هاى فرهيخته شامل افراد تحصيل ‏كرده، هنرمند و غيره انجام داده است كه خواهان هنرهاى جديد باشند. در واقع، رشد شهرنشينى يا مدنيّت چه مقدار در ايران گسترش داشته كه قابليت درك و فهم درستى از اين هنر به ‏وجود آمده باشد؟

 

سميع‏ آذر: ما شناختى روى طبقه‏ ى متوسط  در جامعه ‏مان نداريم. ما طبقه‏ ى متوسط داريم. البته طبقه ‏ى متوسطى كه در آمريكا اسم برده مى ‏شود يك طبقه ‏ى پديده ‏ى اجتماعى كاملاً شناخته شده است كه معلوم است شغلش چيست، درآمدش چ‏قدر است و علايق آن به چه چيزهايى است. اما ما شناخت دقيقى روى طبقه ‏ى متوسطمان نداريم؛ ولى ضرورت پژوهش به منظور شناسايى ويژگي‏ هاى آن را كاملاً احساس مى ‏كنيم، زيرا به طور كلى در زمانه ‏ى ما همين طبقه ‏ى متوسط است كه جامعه را جلو مى ‏برد - نه فقط در عرصه‏ ى فرهنگ بلكه حتى در عرصه ‏ه اى اجتماعى و سياسى. از اين‏رو، به نظر من طبقه ‏ى متوسط حتى مى ‏تواند باعث تحولات و اصلاحات بزرگى در جامعه شود؛ به‏ خصوص جامعه ‏هايى كه شهرنشيني ‏اش رو به تزايد است. بنابراين، اگر يك سياست‏گذار و مدير امور فرهنگى طبقه ‏ى متوسط جامعه ‏ى خود را نشناسد، در واقع شرايط خودش را نمى ‏شناسد و بنابراين، مديريت بهينه وكارسازى نيز نمى ‏تواند داشته باشد. اگر يك سياست‏گذار و مدير امور فرهنگى طبقه ‏ى متوسط جامعه ‏ى خود را نشناسد، در واقع شرايط خودش را نمى ‏شناسد و بنابراين، مديريت بهينه وكارسازى نيز نمى ‏تواند داشته باشد. متأسفانه ما شناخت مناسبى از طبقه ‏ى متوسط، طبقه ‏ى فرادست در جامعه خودمان نداريم، ولى مى ‏دانيم كه هدفمان كشاندن طبقه ‏ى متوسط به سمت توليد و مصرف آثار فرهنگى و هنرى در جايى مثل موزه ‏ها است. توجه‏ مان به اين طبقه‏ ى ميانى است كه در آن هم هنرمندان هستند و هم مخاطبان هنرى. در اين طبقه حتى خريداران اثر هنرى هم قرار دارند. طبقه ‏ى پايين‏تر و طبقه‏ ى بالاتر جامعه در كشور ما اصلاً تمايلى براى حضور در اين عرصه ندارند، در حالى ‏كه در غرب به طور سنتى، طبقه ‏ى فرادست از حاميان هنر به شمار مى‏ روند و اين امر نوعى كسب اعتبار و حيثيت براى آن‏ها است كه حامى هنر باشند؛ و اين از سنت‏ هاى اشراف‏ سالارى قرن 19 بر جاى مانده است. اين حمايت در كشور ما حداقل در قلمروى هنرهاى معاصر وجود ندارد و طبق ه‏ى فرادست ما كسانى هستند كه ناگهانى فرادست شده و فاقد اقتضائات فرهنگى اين طبقه هستند.

بنابراين، طبقه‏ ى فرادست اقتصادى و حتى سياسى ما الزاماً طبقه‏ ى فرادست فرهنگى و اجتماعى كشور نيست. از اين‏رو شناخت طبقه‏ ى متوسط در كشور ما مى ‏تواند تفاوت‏ هايى با ساير كشورها مانند آمريكا داشته باشد. به هرحال ضرورت پژوهش را در اين زمينه احساس مى ‏كنيم براى اين‏كه ما اصلاً در اين دريا شنا مى ‏كنيم و اگر شناختى نداشته باشيم، در واقع نمى ‏دانيم ساحل كجا است. بايد آن را بشناسيم و بايد تحقيقاتى انجام گيرد. بيش‏ترين دستاورد اين تحقيقات بايد در اختيار ما قرار گيرد تا برنامه‏ ريزى كنيم كه ببينيم چگونه مى ‏توانيم با آن برخورد كنيم. طبقه ‏ى فرادست اقتصادى و حتى سياسى ما الزاماً طبقه‏ ى فرادست فرهنگى و اجتماعى كشور نيست. متأسفانه، به روال معمول در كشور ما، خود افراد جامعه ‏ى هنرى به ارزيابى كارشان مى ‏نشيند؛ يعنى ما هم برحسب اين سنت فكر مى‏كنيم كه اقدامات، تلاش‏ها يا جهت‏ هايى كه ما به هنر اين مملكت مى ‏دهيم بازتابش تنها روى جامعه ‏ى هنرى قابل‏ارزيابى است و هيچ برآورد صحيحى از مخاطبان طبقه ‏ى متوسط نداريم. و اين خلاف رويكرد مردمى است كه ب‏دنبالش هستيم زيرا ارزيابى كارهايمان را بيش‏تر از روى بازخوردى كه از جامعه ‏ى هنرى داريم شناسايى مى‏كنيم. در حالى‏كه اين قرارگرفتن در يك مدار بسته است، زيرا ما عمل مى‏كنيم براى پذيرش جامعه‏ ى هنرى و جامعه‏ ى هنرى هم چون ما را از عوام ‏زدگى دور مى ‏داند، عمل مى ‏كند براى ما؛ و ما هرگز از اين مدار بسته فراتر نمى‏توانيم برويم. حتى قادر نبوده ‏ايم همين دايره را وسيع‏ تر كنيم، زيرا افراد زيادى در جامعه‏ ى روشنفكرى مإ؛  حضور دارند كه الزاماً جزء جامعه‏ ى هنرى نيستند. حتى نتوانسته‏ ايم آن‏ها را جذب كنيم.بنابراين، رويكرد به طبقه‏ ى نخبه را بايد وسيع ‏تر كنيم، اما اين‏كار را نكرده ‏ايم. يادتان باشد كه ما همين رويكرد به جامعه ‏ى هنرى را چند وقت است شروع كرده ‏ايم. قبلاً همين هم فراهم نبود، يعنى كوچك‏ترين توجه‏اى نبود به اين‏كه جامعه‏ ى هنرى چه نظرى دارد. لذا تمام حواس معطوف بود به تصميم‏ گيري‏هايى مثلاً در مجموعه‏ ى وزارت ارشاد. مهم نبود كه ببينيم جامعه‏ ى هنرى نظرش چيست و مديرى كه منصوب مى ‏شد و تصميم ‏گيري‏هايى را مى‏ كرد، توجه نمى ‏كرد كه نظر جامعه ‏ى هنرى نسبت به آن چيست. متأسفانه يكى، دو نفر در يك شورايى يك تصميمى را مى‏ گرفتند و عمل مى ‏كردند. چيزى كه اصلاً مهم نبود نظر جامعه ‏ى هنرى بود. ما آمديم و اين تصميم‏ گيري‏ها را به شكلى مستلزم پذيرش جامعه‏ ى هنرى كرديم. البته شما چشم‏ اندازى درست و حقيقي ‏تر را فرا روى ما مى ‏گشاييد كه به جامعه ‏ى هنرى نبايد محدود شويم، بلكه ابتدا به كل جامعه ‏ى نخبه ‏ى كشور و سپس فراتر از آن يك رويكرد مردمى پيداكنيم. در جامعه‏ ى شهرى ما ميزان بى ‏سوادى بسيار كم است و اغلب جوانان تحصيل‏ كرده ‏اند و اين‏ها همه مى ‏توانند مخاطبان بالقوه ‏اى براى ما باشند و ما بايد به همه ‏ى اين‏ها فكر كنيم و هر تصميمى كه مى ‏گيريم بازتاب آن را در ميان طبقه ‏ى متوسط، يعنى مردم شهرنشين جست‏جو كنيم.

 

بيناب: از اين‏كه شما نه تنها به عنوان مدير موزه ‏ى هنرهاى معاصر، بلكه در جايگاه يك صاحب ‏نظرِ مسائل فرهنگى و هنرى كشورمان در اين گفت‏ وگو شركت كرديد، تشكر مى ‏كنيم.

 

يادداشت ‏ها:

1 - ادوارد لوسى ‏اسميت؛ ترجمه ‏ى على ‏رضا سميع‏ آذر. مفاهيم و رويكردها در آخرين جنبش‏ هاى هنرى قرن بيستم

 

    197 بازديد     5 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   پست مدرنيسم (120)
●   هنر پست مدرن (7)
●   هنر مدرن (34)

تصاوير

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:10/02/1387

تاريخ شمسی نشر:08/11/1381
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب