اهل معرفت هستى را بر بنيان هايى حقيقى، استوار يافته اند؛ چنان كه در سلسله مراتب آن، جايى براى اعتبار و مجاز نمى توان يافت. اين مراتب كه بر اساس بهره مندى از موهبت هستى سامان يافته، از بالاترين مرتبه وجودى آن يگانه بى همتاست، آغاز مى شود و تا قعر هستى و مرز وجود و عدم امتداد مى يابد.
در اين هرم هستى، شرافت، برترى، كمال، جمال و همه خيرها و خوبى ها و زيبايى ها، تنها و تنها از آنِ اوست كه: (ولله الاسماء الحسنى)؛1 چرا كه هستى نيز مِلك طرق او است: (الله نور السماوات و الارض)2 و ديگر موجودات، همان گونه كه در هستى خود مرهون اويند، در كمالات وجودى نيز دست نياز به سوى او دراز كرده و به ميزان نزديكى به آن حقيقت هستى بخش، فرهمند گشته اند: (يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد3؛ اى مردم، شما نيازمند به خداييد و تنها خداوند است كه بى نياز و شايسته هرگونه حمد و ستايشى است).
در سلسله هستى، هر كسى را جايگاهى است و اين جايگاه ها نشان از ظرفيت هاى وجودى آنها دارد: ( و ما منّا الا له مقام معلوم). 4 بنابراين عبور از يك جايگاه و ورود به جايگاهى بلند مرتبه تر، جز از راه افزايش ظرفيت وجودى، شدنى نيست كه آن نيز حركتى در جوهر مى طلبد و راه و رسم ويژه خود را دارد5 و از طريق اعتبار و مجاز يا وضع و قرارداد، چنين ارتقاى رتبه اى امكان پذير نيست.
با اين حساب به جاست آنان كه ميل رسيدن به كمالات وجودى را در سر مى پرورانند، يا آنان كه سوداى ژرف كاوى در هستى را دارند، از وهم و خيال مجازات و اعتباريات به در آيند و هستى را با همان صلابت و جديت و با همان نظم و انسجام خلل ناپذيرش دريابند و با ناموس آفرينش كنار آيند.
همراهى اسما و صفات با مراتب تشكيكى هستى
اگرچه در نظر عارفانى كه چشم بر هستى مطلق و مطلق هستى دوخته اند، جز وحدت به چشم نمى آيد و كثرت عوالم و تعينات، خيال اندر خيال است6 و به گفته شيخ اكبر (عالم، غيبى است كه هرگز رخ ننمود و حق، آشكارى است كه هرگز غايب نشد). 7 اما به باور محققين از عرفا و اصحاب حكمت كه وحدت را در عين كثرت و كثرت را در عين وحدت مشاهده مى كنند، خصوصيات و كمالات وجودى، با حقيقت هستى پيوند خورده و با او يگانه است. بنابراين تمايز خصوصيات و كمالات وجودى از يكديگر و نيز از حقيقت هستى، جز در عالم ذهن يا در ظرف اعتباريات و مجازات به ثبت نرسيده است. 8 به تعبير آن عارف صافى دل:
(بايد دانست كه در علوم عاليه، مقرر و ثابت است كه جميع دار تحقيق و مراتب وجود، صورت فيض مقدس كه تجلى اشراقى حضرت حق است، مى باشد و چنانچه اضافه اشراقيه، محض ربط و صرف فقر است، تعيّنات و صور آن نيز محض ربط مى باشند و از خود، حيثيت و استقلالى ندارند، به عبارت ديگر، تمام دار تحقق، ذاتاً و صفتاً و فعلاً فانى در حق هستند). 9
بنابراين هستى مطلق و مطلق هستى، مختص آن يگانه بى همتاست و همه اسم ها و صفت ها، و همه خيرها و خوبى ها، چون از منظر حق بينان نگريسته شود، ناپيدا و فانى در آن ذات است. 10 به تعبير آن عارف بزرگ:
(هر آنچه از خير و بهاء و حسن و ثنا يافت شود، به بركت وجود و از سايه هاى آن است؛ تا جايى كه گفته اند: (اين مسئله كه وجود برابر با خير و بهاء است، در شمار بديهيات مى باشد). 11
در اين صورت، سخنى نخواهد ماند، جز آنكه:
ييكى هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو
بنابراين بايد بر اين حقيقت اعتراف كرد كه:
ما خرابات نشينان همگى عين هميم
ظاهراً عين وجوديم، به باطن عدميم
بنابر آنچه گذشت، هر كمال و جمالى كه در هستى، از اعلى مرتبه آن، تا قعر عالم هستى كه به دليل مادى بودن، گرفتار آلودگى نقص و كدورت است و حتى پايين تر از آن، يعنى (هيولى) كه از شدت كم بهرگى از وجود، (عالم وحشت و ظلمت، و مركز شرّ و دون مايگى خواند ه شده)12، همه و همه به اقتضاى برخوردارى از موهبت هستى ـ هرچند هم كه آن هستى، دربند نقص و كدورت باشد ـ از صفات كمال و جمالى برخوردار است. 13
بر اين بنيان، علم، قدرت، زيبايى، كرامت و… همراه با حقيقت وجود، در سراسر مراتب هستى سريان يافته و همه وجودات طولى و عرضى، به قدر گنجايش خود، جلوه گاه اين كمالات گشته اند؛ 14 تا جايى كه حتى قعر عالم هستى و اسفل سافلين 15 به دليل نسبتش با هستى مطلق و نشانه هايى كه از او دارد، زيبا و نورانى، و جلوه گاه و مظهر حضرت اوست: 16
به نزد آنكه جانش در تجلى است
همه عالم گواه حضرت اوست
امام خمينى در اين باره مى فرمايند:
(در علوم عاليه ماقبل الطبيعه، به ثبوت پيوسته است كه وجود، عين كمالات و اسما و صفات است و در هر مرحله ظهور پيدا كند و در مرآتى تجلى نمايد، با جميع شئون و كمالات، از حيات و علم و ساير امهات سبعه، ظاهر گردد و متجلى شود). 17
بنابراين هر موجودى، آيتى از آيات و كلمه اى از كلمات فراوان و غيرقابل شمارش او است: ( ولو انما فى الارض من شجرة اقلام والبحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله؛ 18 و اگر همه درختان روى زمين قلم شود و دريا مركّب گردد و هفت دريا به آن افزوده شود، (همگى تمام شود، ولى) كلمات خدا پايان نمى گيرد).
و چون در دار وجود، جز هستى هيچ چيز نمى توان يافت؛ و هستى نيز مختص او ـ جل و على ـ است و هر موجودى هر آنچه كه دارد از آنِ اوست، بنابراين اگر كسانى به گمان خويش، چيزى براى خود قائل باشند و براى داشته هاى خود، نامى برگزينند، بايد بدانند كه جز واژگانى بى محتوا نصيبشان نشده است و در پى اين نام ها حقيقتى نمى توان يافت؛ (ان هى الا اسماء سمّيتموها). 19
با اين حساب، نه تنها عزت از آن حضرت حق است كه (من كان يريد العزة فلله العزة جميعا)20 و نه تنها به حكم (لا قوة الا بالله)،21 حول و قوه مختص اوست و به حكم (ان الحكم الا لله)22 حكمرانى جز در اختيار خداوند، در دستان هيچ كس ديگر نيست، درباره ديگر اسما و صفات نيز اين حصر صادق است و همه آنها مختص هستى مطلق است. 23
در اين ميان، (كرامت) نيز همچون ديگر اسماى الهى است و در قبضه طلق او.
معناى كرامت
اما كرامت چيست و افاضه آن به موجودات بر چه مبنا و معيارى است؟
در مقام وضع الفاظ براى معانى كلى ـ خواه متواطى باشند يا مشكّك ـ اغلب با معانى اى مواجهيم كه از گستره روشنى برخوردارند و تنها در حد و مرزها، اختلافات اندكى رخ مى نمايد. واژه هايى چون علم، قدرت، غفران، رزق و… معناى روشنى دارند و جز در پاره اى مصاديق، اختلاف چندانى به چشم نمى خورد.
اما در اين بين با واژه هايى چون (كمال)، (سعادت)، (شرافت) و … روبه رو مى شويم كه گستره مفهومى روشنى ندارد و هم در مقام تعريف و هم زمان به كارگيرى، به حريم ديگر واژه ها راه مى يابند.
(كرامت) نيز در شمار اين واژگان است: گاه كرامت را به معناى (جود و بخشش) به كار مى برند، گاه آن را مترادف (عفو)به كار مى گيرند، گاه با اين واژه به (عزت و گاه به (عظمت) نظر دارند، و گاه به شىء نفيس، كثير، شريف و… اطلاق مى شود.
اما آيا (كريم) براى هر يك از اين معانى وضع شده است؟ بى گمان چنين نيست؛ زيرا در همان زمان كه از لفظ (كريم) يا مشتقات آن در معانى ياد شده بهره مى گيريم، توجه داريم كه واژه (كريم) داراى بار معنايى گسترده ترى است.
واقعيت آن است كه (كرامت) مفهومى است كه از اجتماع پاره اى كمالات وجودى انتزاع مى شود. 24 به ديگرسخن، (كرامت) واژه اى است كه براى (هرآنچه ستودنى و مورد رضايت است)25، برمى گزينيم و در برابر آن، لفظ (لئامت) را براى هرآنچه پست، بى ارزش و نفرت انگيز است، به كار مى بريم.
در اين زمينه، آنچه در لسان العرب آمده، بسى راه گشا است:
(و الكريم: الجامع لانواع الخير و الشرف و الفضائل. و الكريم اسم جامع لكل ما يُحمد… ابن سيده: الكرم نقيض اللؤم… قال الفرّاء: العرب تجعل الكريم تابعا لكل شىء نفت عنه فعلا تنوى به الذم). 26
بنابراين هر موجودى را كه در نظر آوريم، اگر كمالات لايق خود را داشته باشد و نقص و عيبى به ساحت او راه پيدا نكند، (كريم) مى خوانيم. 27صورت كريم، گفته كريم، كتاب كريم، حتى زمين يا سنگ كريم، همه از تحسين گونه خلقت و رضايت از نوع هستى برخوردارند. ظاهراً (كريم) در آيه شريفه (… من كل زوج كريم)28 نيز بايد بدين سان تفسير شود. 29
تشكيك كرامت بر محور فرهمندى از هستى
گذشت كه كرامت، از كمالات وجودى است و گرچه اصالتاً ـ همچون وجود ـ در انحصار حضرت حق است، اما در مسير فيضان هستى، هر موجودى به قدر ظرفيت وجودى، از كرامت نصيبى برده است. با اين نگاه، تا آن قعرى كه هستى امتداد يافته، مى توان (كرامت) را نيز در موجودات نظاره كرد؛ چرا كه هستى، كرامت دارد.
امام خمينى در شرح اين فراز از دعاى سحر كه: (اللهم انى اسألك من آياتك بأكرمها و كل آياتك كريمة، اللهم انى اسألك بآياتك كلها)30 درباره تسرّى كرامت و ساير صفات الهى به كل هستى، از صدر تا ذيل آن، مى فرمايند:
(كل سلسله هستى، از عناصر و افلاك و اشباح و ارواح وغيب و شهود و پايين و بالاى آن، كتاب هاى الهى و صحيفه هاى مكرّم ربوبى و نوشته هايى است كه از آسمان احديت نازل گشته است، و هر مرتبه اى از مراتب و هر درجه اى از مدارج كه در سلسله طولى و عرضى واقع است، آياتى است كه براى گوش هاى اهل يقين خوانده شده است…. بنابراين سالكى كه به اين مقام نايل شود، هر چيزى را نشانه و آيتى از غيب مى داند؛ چراكه هر موجودى (حتى جمادات و نباتات) كتاب الهى است كه سالك را به سوى خدا فرا مى خواند….
و فى كل شىء له آية تدل على انه واحد)31
اما اين آيات روشن و آشكار، از چشم محجوبان، مستور و چشم ناپاك از ديدن چنين مناظرى محروم است. درك هستى مطلق در جلوه ها و آيه هاى آن، تنها براى آنانى ممكن است كه (گوششان به آواى غيب آشنا گشته و تاريكى ها و كدورت هاى عالم ظلمانى از پيش چشمانشان برداشته و از خواب غفلت بيدار شده اند). 32 از اين رو، اولياى الهى در مقام تنازل نگاه و هم سنخى و هم سخنى با محجوبان، دو كرانه هستى را بر محور (كرامت) به تصوير كشيده اند.
نبايد انگاشت كه اين دو تصوير بسته به اعتبار مُعتبِر و امرى قراردادى است؛ گفتيم كه هستى بر بنيان هايى حقيقى استوار است و هر آنچه در حكمت متعاليه و عرفان نظرى مطرح است، مربوط به حقايق هستى و متن واقعيت خارجى است؛ حتى آنچه به دريافت ها و شهودات عارف باز مى گردد، در واقع گزارشى است از حقايق هستى در آن مرتبه وجودى. بنابراين دو نگاهى كه به آن اشارت رفت، مربوط به گونه گونى حالت هاى مشاهده سالك است. امام خمينى در اين باره مى فرمايد:
(…الاعتبار و الأخذ و اللحاظ و غيرها من أمثالها من لواحق المهيات و الطبائع و لا تمشى فى حقيقة الوجود. بل ما هو المصطلح عند أهل الله ليس إلا نتيجة مشاهداتهم و التجليات الواردة على قلوبهم.
و بعبارة اخرى: هذه الاصطلاحات إما نقشة تجليات الحق على الأسماء و الأعيان و الأكوان، أو تجلياته على قلوب أهل الله و أصحاب القلوب و مشاهداتهم إياه). 33
به ديگر سخن، (هر موجودى داراى دو وجهه و رويه است: چهره اى نورانى كه رو به عالم قدس و طهارت دارد و چهره اى ظلمانى كه از عالم تاريكى و كدورت برخاسته است). 34 اگر به موجودات از جنبه نورانى شان نگريسته شود، همگى آيت الهى اند و مظهر او؛ اما اگر از جنبه كدورت و ظلمتشان به آنها نظر افكنيم، در اين صورت با توجه به مرتبه وجودى و ميزان بهره مندى از نور يا گرفتارى شان در ظلمت ها و كدورت ها، مراتبى پديدار خواهد شد.
بر اين مبنا، بالاترين مرتبه كرامت، مخصوص خداوند متعال است، در آن جايگاه كه اسماء و صفات تجلى يافت35 و از آن پس، مراتب هستى در سيرى نزولى، رخ نمود و به ميزان بهره مندى از هستى، از كرامت نيز نصيبى برد. روشن است كه هر چه فيض وجود بيشتر تنازل يافت، به دليل گرفتار شدن در كثرت ها و ظلمت ها، از كرامت كمترى نيز برخوردار شد.
نقطه پايان اين تنازل، كرانه دوم، يعنى عالم دنياست كه گرفتار ظلمت هاى بى شمار و كثرات گوناگون است. هستى در اين كرانه آن قدر به ضعف گراييد و گرفتار آفات و نقايص شد كه به تعبير حضرت امام (همچون زنى زشت رو است كه نگران از نماياندن خويش است)36 و به همين دليل نيز آن را (دنيا) ناميدند، 37 تا بر پيشانى آن ننگ دنائت، پستى و لئامت، همواره خودنمايى كند.
نگاه تشكيكى به كرامت در آيات و روايات
آيات و روايات فراوانى، بر اين نگاه تشكيكى گواه اند. خداوند تعالى خود را با صفت كرامت چنين معرفى مى كند: (تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام)38،( فان ربى غنى كريم)39، و براى آنكه قرار گرفتن خداوند تعالى در بالاترين مرتبه كرامت روشن شود، در سوره علق از صفت تفضيل بهره گرفته شد: …(اقرأ و ربك الاكرم). 40
همچنين در كلمات معصومان(ع) از آن مرتبه چنين ياد مى شود: (يا من له اكرم الاسماء… و اكرم من غفي… و اكرم الاكرمين)41، (يا من لايفد الوافدون على اكرم منه)42، (يا من اكرم من اعتذر اليه المسيئون)43.
اما در مقام فيضان كرامت الهى بر مراتب هستى، از كرامت عرش الهى44 و كاتبان اعمال 45 سخن به ميان آمده است. همچنين اصل پيام خداوند به انسان ها و نيز رسولانى كه براى ابلاغ اين پيام برگزيده شده اند، با كرامت دانسته شده اند: (وجائهم رسول كريم)46، (انه لقول رسول كريم)47، (فى صحف مكرمه)48، (انه لقرآن كريم)49.
روشن است كه وقتى خداوند كريم، از طريق فرشتگانى با كرامت و همراه با كتابى مكرّم، رسالتى را براى رسولانى كريم برمى گزيند، آن رسالت نمى تواند از كرامت بى بهره باشد. از اين رو، رسول مكرم اسلام، رسالت خويش را چنين تشريح مى كند: (بعثتُ لاُتمّم مكارم الاخلاق). 50 به همين دليل ، نخستين دستور الهى به پيامبر اكرم، آغاز تعليم و تربيت بر محور كرامت است: (اقرأ و ربك الاكرم الذى علم بالقلم). 51
بدين سان محتواى پيام نيز بر محور كرامت شكل مى گيرد و چنان كه گفتيم، چنين محتوايى، با حقايق هستى پيوند دارد، نه با اعتباريات و مجازات، و تنها كسانى مى توانند از اين طريق به فيض كرامت الهى نايل شوند كه محتواى پيام را در جان خويش تحقق بخشند و با تخلّق به اخلاق الله، كريم شوند: (ان اكرمكم عند الله اتقاكم)52.
آنچه در اين سير نزولى گذشت، مسير تنزيلى پيام كريمانه الهى براى رسيدن آدمى به كرامت بود. اما بايد ديد كه در مسير خلقت هستى و در عالم تكوين، آدمى در چه جايگاهى از كرامت قرار دارد و در قوس صعود، رسيدن به چه مرتبه اى از كرامت براى او مقدور است؟
براى اين منظور بايد با مراتب هستى و جايگاه انسان بيشتر آشنا شويم.
كرامتى ويژه،در قعر عالم هستى!
در سريان كرامت، طبيعى است كه هر چه به مراتب نازل هستى نزديك تر مى شويم، به دليل بهره مندى اندك آن از هستى بايد انتظار كرامت كمترى را نيز داشته باشيم، اما قرآن كريم از كرامت موجودى سخن مى گويد كه در قعر عالم هستى قرار گرفته است؛ او موجودى رانده شده از عالم بالا و جاى گرفته در پايين ترين مرتبه وجودى است: (لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين)53؛ همانا انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم؛ سپس او را به پايين ترين مرتبه (هستى) فرو فرستاديم).
آرى، آدمى وليده عامل دنائت و پستى و پديد آمده از گلى متعفن و آبى گنديده است. با وجود اين، قرآن كريم از كرامت او سخن به ميان مى آورد: (لقد كرّمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات)54.
سياق آيه، مربوط به موجودات عالم خلق است و شامل عالم امر نمى شود، در عالم خلق و ميان موجودات اين عالم، آدمى يگانه موجودى است كه داراى كرامت معرفى شده است. در كنار كرامت انسان، از فضيلت او بر بسيارى از مخلوقات نيز ياد شده است.
مفسران با استفاده از ظواهر برخى روايات، بهره گيرى از انديشه و عقل، يا كاوش در نشانه ها و قرائن، به بيان دلايل كرامت و فضيلت انسان پرداخته و به مواردى چون عقل، نطق، موزونى اندام، يا حتى غذا خوردن با دست و… رسيده اند. با وجود اين، به نظر مى رسد، چنين برداشت هايى، فارغ از سير نزولى انسان از بالاترين مرتبه وجودى با اسفل سافلين و بى توجه به رسالت آدمى در پيمودن قوس صعودى، ارائه شده است و كرامت در اين آيه را صرف نظر از مبدأ و منتهاى سير آدمى معنا كرده اند.
همين امر موجب شده تا در دلايل كرامت آدمى، گاه به امورى اشاره كنند كه نه تنها نشانى از بزرگوارى و كرامت درخود ندارد، بلكه بسا كه خلود در ارض را نيز موجب شود.
بايد از اين مفسران پرسيد: اگر خداوند آن قدر دنيا را پست مى داند كه هرگز به آن نگاهى نينداخت: 55(… و لا نظر اليها مذ خلقها)56 و اگر قرآن كريم، دنيا را چيزى جز (لعب و لهو و زينت و تفاخر و تكاثر در اموال و اولاد)57 نمى شمارد، آيا بر روى دو پاى ايستادن يا برخلاف ديگر حيوانات با دست غذا خوردن، يا حتى سخن گفتن و در تدبير امور دنيوى از عقل بهره گرفتن، به راستى براى آدمى كرامت مى آفريند و موجب فضيلت او بر ساير موجودات مى گردد؟ و آيا اگر برخى از حيوانات در اثر آموزش، يا حتى بر مقتضاى غريزه، چنين كنند، به كراماتى دست يافته اند؟! اين از عجايب امور است كه برخى، درحالى كه به چيزى مى نگرند و به گمان خويش آن را مى شناسند، از آن بى خبرند: (تراهم ينظرون اليك و هم لا يبصرون). 58
حاشا كه خداوند كريم، به چنين سهم اندكى براى خليفه خويش راضى شود! قرآن كريم، ساخت انسان را از دلخوش شدن به چنين گمان ها و گرفتار شدن در بازيچه هاى دنيوى برحذر مى دارد. از نظرگاه قرآن كريم از كنار دنياى فارغ از سير به سوى خدا كه سراسر لغو است و لهو، بزرگوارانه مى گذرند: (فاذا مرّوا باللغو مرّوا كراماً). 59
پرسش اين است: مگر ممكن است خداوندى كه آدمى را مسافر مى داند و او را با بيان هاى گوناگونى، رهرو مى شمارد،60 در آيه (لقد كرمنا…) بى توجه به همه اين آيات و فارغ از سير او به سمت مبدأ هستى، از كرامتى سخن بگويد كه در مسير او تعريف ارزشمندى نمى يابد؟
امام خمينى در اين باره سخن صريحى دارد كه براى پرهيز از اطاله به اندكى از آن بسنده مى كنيم. ايشان در برابر كسانى كه بى توجه به حركت جوهرى انسان در سير الى الله، همچنان آدمى را از ساير موجودات برتر مى دانند، مى فرمايند:
(نبايد گمان كرد كه… انسان از ساير انواع حيوان برتر است… خيلى از حيوانات به انسان نزديك اند… خيلى از حيوانات از اراده و اختيار و شعور، نصيبى دارند و قدرت تشخيص حسن و قبح و صلاح و فساد را دارند….
(انسان) چون خودش را به مراتب بالاتر و در ارتقاى وجودى مى بيند، چنين حكم مى كند كه انسان از آنان برتر است، و چون قلم در كف اوست، هر چه مى خواهد بر صفحات كاغذ مى نويسد و حكم به اشرفيت و اعلميت و افضليت افراد بشر مى كند.
و حكم نمودن به فضيلت، مقتضاى فطرت همه است كه خودشان را بالاتر و برتر از ديگران مى بينند؛ چنان كه آن مور ضعيف و ناتوان وقتى كه حاكم شود وقلم قضاوت را به دست گيرد، به جهالت و بى علم بودن انسان حكم مى كند؛ گرچه طرف مقابل، حضرت سليمان پيامبر61 و همراهانش باشند). 62
حق آن است كه كرامت و شرافت آدمى بر ساير مخلوقات را بايد در بدو و ختم سير او يافت؛ همان كه در آموزه هاى دينى ما به اشاره و كنايه، يا به صراحت و تأكيد، بارها و بارها طرح شده است و حكيمان متألّه و عارفان روشن ضمير، به مدد اين كلمات نورانى، حقايق فراوانى را از هستى آدمى كاويده اند كه پس ازاين به قدر طرح موضوع به آن خواهيم پرداخت و طبيعى است كه از اين مقال انتظار تفصيل نيست.
خاستگاه كرامت آدمى
حق آن است كه آدمى كريم است؛ اما خاستگاه كرامت او را نبايد در بيغوله هاى دنيوى جستجو كرد؛ كرامت او در عمق جان و در سرشت او است و همين كرامت، رسول باطنى او براى پيمودن راه بس پر خطر قوس صعود، تا مرز بى انتهايى هستى است؛ كه (ان الى ربك الرجعى). 63
آنان كه آدمى را تنها در زندان ماده و ماديت ديدند، بايد چون شيطان، به ناچار بپذيرند كه اگر آدمى بر برخى موجودات سرآمد است، اما جنيان به دليل خلقت آتشين خود، از آدم نيز برترند، و چنين نگاهى چقدر نزديك به نگاه شيطان است كه پس از سر فرود نياوردن در پيشگاه انسان، از برترى طينت خود بر آدمى سخن راند. امام خمينى در اين باره مى فرمايد:
(شيطان آن جهت(جهت شرافت انسان بر ساير موجودات) را نمى ديد؛ بلكه جهت طينى آدم را ملاحظه مى كرد و لذا استدلال كرد: (خلقتنى من نار و خلقته من طين)64 البته اين كبرا كه اشرف بر اخسّ نبايد سجده كند و اطاعت نمايد، درست است، ولى خطاى شيطان در صغرا بود كه آن جهتِ منسوبِ الى الله را نديد). 65
در اين زمينه، حكيم بزرگ جناب صدراى شيرازى سخنى صريح و درس آموزى دارند كه براى پرهيز از اطاله، از ذكر آن خوددارى مى كنيم و خواننده گرامى را بدان ارجاع مى دهيم. 66
بنابراين حتى اگر در قعر هستى و در ميان موجودات عالم ماده و اندكى فوق آن، كرامت و شرافتى يافت مى شود، اين كرامت و شرافت، نشانه مقصد و مقصود، سرمايه راه و گنجينه اى است در دل خاك، تا آدمى پس از كشف و بهره گيرى از آن، به معدن كرامت و بزرگى بار يابد، نه آنكه خاك را وطن انگارد و عطيه هاى خاص الهى را زينت سراى اين جهان خويش گرداند و با خلود در ارض، به گمان واهى خويش بر ساير موجودات زمينى فخر كرامت و شرافت فروشد.
بله، جملگى پذيرفته ايم كه (انسان اختصاصاتى دارد كه ساير موجودات ندارند). 67 و همين ويژگى ها نيز به او كرامت و فضيلت بخشيده است؛ اما اين اختصاصات، با مبدأ و مقصد او پيوند خورده است؛ (از اول در سرشت انسان هست كه اين انسان از عالم طبيعت سير بكند تا برسد به آنجايى كه وهم ماها نمى تواند برسد). 68
آرى، آدمى كريم است، چون خداوند خميره جانش را به گونه اى متفاوت رقم زده است. جسمش را از خاك آفريد، اما جانى بس عطشناك را با اين جسم پيوند داد؛ عطشى كه اگر تمام عالم را نيز به يكباره بنوشد، فرو نمى نشيند:
(اين انسان است كه سير نمى شود؛ اين انسان است كه هواهاى نفسانيه اش آخر ندارد… اين طور نيست كه حدود داشته باشد آمال انسان، هر چه كه يافت به دنبال اين است كه آنى كه نيافته، او را هم بيابد…. شما گمان نكنيد كه اگر منظومه شمسى را تمامش را يك انسانى به دست آورد، باز بنشيند كه خوب بس است؛ مى گويد يك منظومه ديگرى برويم ببينيم چه خبر است…). 69
اين عطش ارزانى همه انسان هاست؛ خداوند اين سرشت رمز آلود عطشناك را ويژگى مشترك آدميان مى داند و در اين بين استثنايى نمى شناسند: … (فطرت الله التى فطر الناس عليها). 70
اين سرشت يكپارچه ديگرگون و زايل نيز نمى شود: (لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم)71؛ هر چند كسانى، خود را از آن غافل كنند يا خويش را گرفتار سراب ها كنند.
روشن است كه چنين عطشى با جسمى كه وليده خاك است، سنخيت و قرابت چندانى ندارد. سيرابى اين جان و فرونشستن آن عطش، در جايى ديگر است؛ جايى كه بايد در قوس صعود آن را جستجو كرد. اما پيش از آن بايد از مبدأ او خبرى گرفت و حقيقت آدمى را در ابتداى خلقت او بازشناخت. 72
با اين حساب كرامت انسان، ريشه در آفرينش رمز آلود نخستين او و به دليل مرتبه نهايى و منتهايى سير او است. از اين رو، ماجراى كرامت انسانى در عالم هستى را بايد در دو قوس نزول و صعود به صورتى جداگانه پى گرفت؛ اما پيش از آن، توضيحى درباره اين دو قوس ضرورى مى نمايد.
قوس نزول و قوس صعود
چگونگى شكل گيرى عوالم وجودى يا حضرات الهيه، ماجرايى است كه ظرايف و نكته هاى فراوانى دارد. حضرت امام نيز در بيان اين ماجرا سخن ها دارند و به نوآورى هاى چشمگيرى دست يافته اند كه سخن از آنها مجالى ديگر مى طلبد و علاقه مندان را به منابع مربوط ارجاع مى دهيم. 73
آنچه در اين مقام به كار ما مى آيد، آن است كه به باور اهل معرفت، تبيين ماجراى هستى و چگونگى و دلايل شكل گيرى آن جز در پرتو پرداختن به دو قوس نزول وصعود ممكن نيست. در اين تبيين، عشق و محبت، ماجراى هستى را رقم مى زند و حركت مى آفريند. 74
در آغازين مرحله هستى، اين حب، به ظهورات و جلوه هايى مى انجامد كه در حديث شريف قدسى اين گونه شرح داده شده است: (كنت كنزا مخفيا فأحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف)؛75 من گنجى (گران بها و) ناشناخته بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم. پس دست به آفرينش موجودات زدم تا شناخته شوم).
بنابراين خداوند بر مبناى حركت حبّى، خويش را در مراتب و منازل خلقت جهان هستى نماياند و به تعبير آن عارف صافى ضمير:
(فإنّ بالعشق قامت السماوات)؛ 76 قيام آسمان ها به عشق است.
اين عشق سبب شد تا خداوند بر مظاهر و آينه هايى جلوه كند و عوالم عقول و مراتب بالاتر از آن، و نيز عالم مثال و ملك رخ نمايند. اين سير حبّى، هر مرتبه اى را وامى دارد تا تجلى كند و مرتبه پايين تر را به منصه ظهور رساند. مى تواند قانون كلى عالم هستى را در اين سير چنين مطرح كرد: (امور كلى و معانى حقيقى به حركت حبى ذاتى، هميشه در حركت است تا به حضرت شهادت مطلقه واصل بشود و در تحت اسم ظاهر در آيد). 77 اين همان است كه اهل معرفت از آن به (قوس نزول) تعبير مى كنند.
امام خمينى در تبيين اين عشق و ماجراى آفرينشى كه در پى آن رقم خورده است، مى فرمايد:
(چون خداوند دوست داشت تا در آينه صفات، خويش را شهود كند، عالم صفات، رخ نمود و خداوند با جلوه ذاتى خود در آنجا تجلى كرد…. سپس اين محبت به ديدن خود در عالم عين تعلق گرفت؛ پس، از پسِ پرده اسما، در آينه هاى خلقى تجلى كرد و عوامل مختلف، با ترتيبى سامان مند، ظاهر شدند…. تا پايين ترين مرتبه اين عوالم كه عالم ملك و ماده است). 78
از سوى ديگر، در سرشت هر موجودى در هر مرتبه اى كه قرار دارد، عشق بازگشت موج مى زند و همين شوق بازگشت به مقصد نخستين است كه ولوله اى در عالم به پا مى كند و همه موجودات را ـ از ناسوت زمين گرفته تا ملكيان و ملكوتيان ـ سراسيمه كرده است:
وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق
آدم و جن و ملك مانده به پيچ و خم عشق
عرشيان ناله و فرياد كنان در ره يار
قدسيان بر سر و سينه زنان از غم عشق79
حتى براى موجوداتى كه در آخرين نقطه انتها و قعر هستى، گرفتار انواع تاريكى ها و حجاب هايند نيز عشق، حركتى به سمت نقطه آغازين را مى آفريند كه (الى الله تصير الامور)80 و (ان الى ربك الرجعى)81.
بنابراين نبايد سريان عشق را محدود به انسان دانست؛ اين عشق در كل نظام آفرينش جارى و سارى است و همه مراتب هستى، از مِى وصال محبوب، مست و حيران اند:
كو آن كه سخن ز هر كه گفت، از تو نگفت؟
آن كيست كه از مِى وصالت نچشيد؟82
به گفته امام خمينى:
(در فطرت تمام موجودات، حب ذاتى و عشق جبلّى ابداع شده است كه به آن جذبه الهى و آتش عشق ربانى، به كمال مطلق، وطالب و عاشق جميل على الاطلاق اند و براى هر يك از آنها نورى فطرى ـ الهى قرار داده كه به آن نور، طريق وصول به مقصد و مقصود را دريابند)83.
آرى موجودات، يك دل و يك زبان، با خداى خويش چنين نجوا مى كنند:
(همه ما سلسله موجودات و ذرات كائنات، از ادنى مرتبه سفل ماده تا اعلى مرتبه غيبِ اعيانِ ثابته، حق طلب و حق جو هستيم و هر كس در هر مطلوبى،طلب تو كند و با هر محبوبى، عشق تو ورزد: (فِطْرتَ الله الَّتى فَطرَالناسَ عليها)، 84 (يُسبّحُ له ما فى السَّموات و الارض). 85
بنابراين قوس نزولى و صعودى عرفانى با عشق همراه است. هم تجليات الهى در قوس نزول، زاييده عشق و محبت است و هم سالكان در قوس صعود، با عشق در سلوك اند.
عالم عشق است هر جا بنگرى از پست و بالا
سايه عشقم كه خود پيدا و پنهانى ندارم86
اكنون بايد ديد در ميان همه موجوداتى كه به بركت اين عشق، پديد آمدند و به اندازه ظرفيت وجودى خود، نمايانگر جمال جميل شدند و در نهايت نيز عشق رسيدن به او را در دل مى پرورانند، انسان در قوس صعود و نزول از چه جايگاهى برخوردار است؟ به ديگر سخن، بايد ديد كرامت آدمى كه در قرآن كريم و روايات بدان تصريح شده، در هر يك از اين دو قوس چگونه معنا مى يابد؟
كرامت انسانى در قوس نزول
چنان كه گذشت، در نگاه اهل معرفت، حقيقت هستى و هستى حقيقى، تنها و تنها از آنِ اوست. آن حقيقت در مرتبه اى است كه نه مى توان از آن سخن گفت و نه قابل اشاره است، نه ظاهر است و نه باطن. در آن مقام نه از عينيت با اسما خبرى هست و نه از غيريت. 87آن مقام، همان است كه حتى صاحب جايگاه (قاب قوسين او ادنى)88 يعنى وجود مبارك ختمى مرتبت نيز از شناخت آن عاجز ماند و ناله (ما عرفناك حق معرفتك)89 سر داد.
عنقا شكار كس نشود دام باز گير
كانجا هميشه باد به دست است دام را
اين حقيقت همان است كه اهل معرفت با واژگانى چون حقيقت غيبيه، غيب الذات، مقام لا اسم له و لا رسم له، عنقاى مُغرب(به معناى شگفت انگيز يا مَغرب به معناى دور است)و … به آن اشاره مى شود.
روشن است كه طلب آن ذات و آرزوى دست يافتن يا دست كم شناخت او، كوششى است بيهوده و (خيالى است كج)90. آن ذات نه تنها از دسترس ما دور است، بلكه حتى (براسما و صفات خود نيز نظرى نمى اندازد و هيچ سنخيتى با هيچ يك از موجودات عالم هستى ندارد). 91
با اين حساب، بايد پرسيد: چگونه ابواب خير گشوده شد و عوامل هستى رخ نمود؛ در حالى كه آن ذات، همواره در پسِ پرده غيب است و حتى بر اسماى خويش هم نظرى بيفكنده است؟ افاضه هستى بر هياكل موجودات يا حتى اسما و صفات الهى چه نسبتى با آن ذات غيبيه مى توانند داشته باشند؟
ممكن ز تنگناى عدم نا كشيده رخ
واجب ز جلوه گاه قدم نا نهاده گام
در حيرتم كه اين نقش عجيب چيست
بر لوح خاطر آمده محفوظ خاص و عام
اين معماى حيرت انگيز جهان هستى و اين راز نهان و سر به مهر عالم وجود را پاسخى جز (انسان) نيست؛ انسان كامل؛ همو كه خليفه الهى است و جان جهان و كون جامع!
حضرت امام، مقام انسانى را مقام (برزخيت كبرا) و خليفه عظمى92 مى داند؛ زيرا او تنها موجودى است كه توانست واسطه ميان آن ذات غايب و اسماى الهيه شود. 93 ايشان، انسان كامل را به دليل برخوردارى از اين مرتبه، با كرامت ترين موجود هستى و بزرگ ترين حجت الهى مى دانند:
(ان الانسان الكامل لكونه كونا جامعا و خليفة الله فى الارضين و آية الله فى العالمين، كان اكرم آيات الله و اكبر حججه… فهو بوحدته واجد لجميع مراتب الغيب و الشهادة و ببساطة ذاته جامع لكل الكتب الالهيه…). 94
اما رسالت انسانى در اينجا پايان نمى پذيرد؛ در تمام طول قوس نزول، انسان كامل همين رسالت و وظيفه را برعهده دارد: در مرتبه اسماء الله، واسطه فيض به ديگر اسماست و در مرتبه اعيان ثابته، در عالم امر و در نهايت، در عالم خلق، همه و همه به بركت اوست كه به اندازه ظرفيت خويش فيض مى گيرند:
(بكم فتح الله و بكم يختم و بكم ينزل الغيث و بكم يمسك السماء ان تقع على الارض و بكم ينفّس الهم و يكشف الضرّ). 95
(المهدى المرجى الذى ببقائه بقيت الدنيا و بيمنه رزق الورى و بوجوده ثبت الارض و السماء). 96
از رهگذر خاك بر سر كوى شما بود
هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد97
روشن است موجودى كه در قوس نزول از چنين جايگاهى برخوردار است، كريم ترين موجودات و جلوه تام كرامت الهى خواهد بود….
از شگفتى هاى خلقت آدمى آنكه موجودى است با جبروتيان جبروتى، با ملكوتيان ملكوتى و با خاكيان خاكى است به ديگر سخن، در همه مراتب آفرينش حضورى اثرگذار دارد و در هر مرتبه اى كه باشد، ديگر موجودات آن مرتبه وامدار او هستند. 98
چنين موجودى ناگزير بايد از خلقت ويژه اى برخوردار باشد و در آفرينش او، كرامت الهى به خوبى خودنمايى كند. به اجمال به اين ويژگى بارز آفرينش انسان مى پردازيم.
تجلى تام كرامت الهى در خلقت جان آدمى در شرح اين سرشت، بايد از چگونگى خلقت آدمى و تفاوت آن با ديگر مخلوقات برترى گرفت. خداوند آدمى را ساخته دو دست خويش مى داند: دستى جمالى و دستى جلالى. 99
اين در حالى است كه اين دو دست، هرگز و در خلق هيچ موجود ديگرى، چنين به كار گرفته نشدند. ساير موجودات، يا جمالى بودند يا جلالى و هر كدام محدود به حد خاصى بودند و مقيد به قيدى ويژه، همين تركيب فصلى، آنان را چنان محدود كرده بود كه توان تحمل وجه اتمّ الهى را از آنان سلب كرده بود. 100
اما آن ذات بى همتا هم جميل بود و هم صاحب جلال، و اين هر دو مى بايست در موجودى رخ مى نمود و بدين سان انسان بر صورت خدا 101 پديدار شد. بنابراين ( انسان كامل صورت اسم اعظم است… حق تعالى بيدى الجلال و الجمال تخمير طينت آدم اول و انسان كامل فرموده)102 است.
روشن است كه چنين موجودى كريم و بزرگوار است؛ چرا كه خداوند در خلقت او چنان كرد كه در آخر به خود به سبب چنين خلقتى آفرين گفت: (فتبارك الله احسن الخالقين). 103
قرآن كريم در تبيين ماجراى خلقت آدمى، پس از آنكه از خلقت اندامواره او سخن مى گويد، از مرحله ديگر آفرينش او با واژه (انشا) ياد مى كند: (و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين… فكسونا العظام لحما ثم أنشأناه خلقا آخر). 104
امام خمينى بر خلاف مفسرانى كه اشارتى به آنان شد، معتقدند كه كرامت و شرافت آدمى را نه در بعد مادى، كه در بعد روحانى انسان بايد جست، ايشان با اشاره به آيه (فتبارك الله احسن الخالقين) مى فرمايند:
((خداوند) اين جمله را در چيزى كه از ماديات و جسمانيات بود، نفرموده است، و ليكن از تشريفات اين انشاى جديد است كه احسن الخالقين را فرموده است. پس معلوم مى شود كه اين يك موجودى شريف و وراى جسم و جسمانى است). 105
ايشان همچنين در نحوه انتساب انشاى روح به انسان مى فرمايند:
(از غايت تشريفات اين است كه فرمود: (فاذا سويته و نفخت فيه من روحى). 106 البته از تشريف است كه تسويه را به خودش نسبت داده است؛ مثلاً اگر يك شريفى بيايد، از شرافت اوست كه صاحب منزل مباشرت به كارهاى او بكند و از اهميت و شرافت فعل است كه خود خواجه مباشر آن باشد؛ و باز از تشريف است كه روح او را به خودش نسبت مى دهد و مى فرمايد: (و نفخت فيه من روحى)، و راضى نمى شود كه نفخش را به ديگرى، از قبيل ملائكةالله نسبت بدهد؛ زيرا روح، مظهر الوهيت و از صقع ربوبى و نشانه اوست. و اگر انسان اين جنبه را در خودش ببيند، طبيعتش را فراموش مى كند). 107
آنچه از كرامت آدمى در قوس نزول گفتيم، فرجامش به هبوط آدمى در عالم خاك بود و گرفتار شدنش در چنبره نفس و شيطانى و ظلمت هاى گونه گونه عالم نقصان و تباهى.
ادامه دارد ...