باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 9 شهريور 1387 كاربران برخط 105 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
عاشورا، اصلاحات و دموكراسى‏
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اين نوشتار با رويكرد شناساندن روح و هدف حماسه حسينى، ضمن چند محور سامان‏يافته است:

يك: امامت، استمرار نبوت، كه در آن ضرورت تداوم رسالت اجتماعىِ پيغمبر(ص) و تداوم‏حيات دين آشكار مى‏شود.دو: بررسى ويژگى‏هاى روزگار امام حسين‏(ع) تا از آن ضرورت قيام حسينى نتيجه‏گرفته‏شود.سه: مسأله علم غيب امام‏(ع). كه بنابر گفتمانى قرآنى به اثبات رسيده، نتيجه آن، برتربودن رهبرى امام‏(ع) از زمامدارى دنيايى است. بر اين اساس، اين ديدگاه كه امام‏(ع) به‏دنبال تأسيس حكومتى بنا بر خواست اكثريت بوده، به نقد كشيده شده، نادرستى‏اش رانتيجه گرفته‏ايم. فراز ديگر اين مقاله، بيان پيامدهاى نادرست دموكراتيك دانستن قيام‏حسينى است.

بخش ديگرِ بحث، ارزيابى ميزان اثرگذارى بيعت خواهى يزيد از امام‏(ع) بر قيام ايشان است.سرانجام به نقد اين نظريه كه «هدف امام‏(ع) كشته شدن نبوده»، پرداخته‏ايم و با بررسى‏ابعاد مختلف شهادت‏طلبى در نهضت حسينى، اين عقيده را نيز نفى كرده‏ايم.

 
   ● نويسنده: محمد - اخوان

منبع: فصل نامه - حكومت اسلامى - شماره 37

 
 

در اين نوشتار برآنيم تا ماهيت قيام حسينى را با تحرير و نگاهى نوآشكار سازيم. طبق‏عنوان مقاله، مى‏توان پيش فرض‏هايى مانند اصلاح‏طلبى يا براندازى نظام حاكم را مطرح‏ساخت. تنها با بررسى كامل و عميق آن قيام است كه فرضى تأييد شده و فرض‏هايى نيزمردود خواهند شد.

 

1. درنگى در رسالت اصلى امام‏(ع)

نبايد از نظر دور داشت كه از نگاه شيعه، اصل اعتقادىِ امامت، استمرارِ نبوت است. اين‏امر گفتمانى قرآنى است، بدين‏گونه كه اطاعت از امام‏(ع)، به دنبال اطاعت از خدا ورسول‏(ص) مطرح گرديده‏[1] و تبليغ كامل دين، كمال بخشيدن به دين و اداى رسالت، در گروبيان ولايت و امامت دانسته شده است.[2]

بنابراين، امامت ولىّ، مانند نبى است، با اين تفاوت كه قرآن كريم ويژگى وحى‏گيرى را به‏ولى نداده و پيامبر خدا(ص)را پايان بخش سلسله پيامبرى معرفى كرده است.[3] در نتيجه وظيفه‏امام معصوم، به عنوان جانشين پيامبر(ص)[4] اداره كامل دين و دنيا پس از پيامبر(ص) است. چون‏خليفه رسول‏(ص) است و تفاوتى با او ندارد.

امام‏(ع)، تنها زمامدارىِ سياسى و رهبرىِ دنيايى نيست كه رسالتش در اين بُعد خلاصه‏شود. او متولّى تمام عيار دين است و تمام مسؤوليت‏ها پس از پيامبر(ص) متوجّه اوست;يعنى‏بايد براى حفظ و احياى دين، همه اقدامات لازم را صورت دهد و از هيچ كارى‏فروگذار نكند.

با اين وصف، رسالت وى را در سطح زمامدارىِ سياسى پايين آوردن مانند ساير رهبران‏شمردن و وظيفه‏اى در حدّ آنان براى وى در نظر گرفتن، نوعى اِعمال سليقه و اجتهاد درمقابل نص قرآنى است و اعتبارى ندارد. بدين‏سان، پيش فرض اين نوشتار در زمينه امامت، به طور كلى و به ويژه در مورد قيام‏حسينى و نگهبانىِ كامل و حداكثرىِ امام‏(ع) از دين است، نه صرفاً خلافت سياسى وزمامدارى دنيايى، آن گونه كه اهل سنت نيز بدان قائل شده، خلافت را جنبه سياسى‏بخشيده‏اند و امامت را از فروع دين دانسته‏اند! حاصل چنين گفتمانى اين است كه امام‏(ع) در سطح زمامداران فروكاسته شده، دامنه‏رسالت و مسؤوليتش را تا آنجا دانسته‏اند كه شعاع دموكراسى است و با فقدان آن، وظيفه‏امام‏(ع) هم منتفى شود; يعنى تنها مردم سالارى معيار است، نه وظيفه شرعى امام‏(ع)،بگذريم از تضاد درونى دموكراسى كه بيانش در پيش است...

 

2. نگاهى به روزگار امام حسين‏(ع)

از منظر تاريخى نيز مى‏توان به بررسى قيام حسينى پرداخت و از اين راه آن راارزيابى‏كرد. در اين وارسى، چهار عامل مدّ نظر قرار مى‏گيرند: دين، مردم، نخبگان‏وحاكمان.

نخستين متغيرِ مربوط به عصر و قيام حسينى، دين است; همان موضوعى كه در بند پيش‏هدف نهايى و اساسى كوشش امام‏(ع) و فلسفه امامت دانسته شد. در تحليلى فشرده از آن‏دست كه در خطبه 16 نهج‏البلاغه ديده مى‏شود، اسلام پس از وفات پيامبر، در روزگار خليفه‏سوم، به ضعف‏هاى عمده‏اى گرفتار شده بود، بدان حد كه دين فرو مرده جاهليت‏سربركشيده بود و با گذشت حدود سه دهه از اين دوره و وارد شدن عنصر سلطنت توسطمعاويه، در بافت دين و به سلطنت رسيدن يزيد، فرزند وى، همه چيز تمام شده بود; به‏گونه‏اى كه امام حسين‏(ع) فرمود:

«و على الاًّسلام السَّلام اًّذا بُليتَ الأمّ‏ْ بِراعً مثل يزيد».

«با به قدرت رسيدن فرمانروايى مانند يزيد در جامعه اسلامى، فاتحه اسلام‏خوانده شده است.»[5]

آرى، در نيمه دوم قرن اوّل هجرى، در حالى كه زمان زيادى ازعمر دين نمى‏گذشت، جز نام و ظاهر، چيز ديگرى از دين بر جا نمانده‏بود; زيرا اسلام در بُعد جهان‏بينى و باورهايش مثله شده، عترت وولايت از آن تجزيه شده بودند و در فروعاتش نيز مناسكى داير بود،اما در آن حد كه با منافع حاكمان در تضاد نباشد، بلكه منافعشان راتأمين كند. پس على‏(ع) و فرزندش حسين‏(ع) در تحليلشان خطانكرده بودند. در چنين اوضاعى، وظيفه امام معصوم‏(ع) چه بود؟سكوت، سازش، توجيه، تأييد، محافظه‏كارى، دنياطلبى يا كارى ازاين دست؟ بى‏شك هيچكدام; زيرا، هيچ يك از اين كارها، نگهبانى‏معصومانه از دين نبود و در عوض حفظ و احياى دين و امامت كردن‏امت، تنها در چهره اين گزينه، متجلّى بود كه امام‏(ع) به هر نحوبشورد، بخروشد، اعتراض كند، به افشاگرى بپردازد و با نثار جان وخون خويش; يعنى تنها سرمايه‏اش، حاكمان بى‏فرهنگ و سران‏جاهليت مسلمان نما را رسوا كند.

متغيّر بعدى، مردم بودند. مردم، متديّنانى بودند كه با باورهاى‏دينى زير سلطه حاكمان به سر مى‏بردند كه به نام دين، جاهليت رابازگردانده بودند. جاهليت عبارت از مجموعه آداب و رسوم،خوى‏ها و خصلت‏ها، انديشه‏هاى قبايلى و افكار ويژه غيردينىِ‏جاهلى بود كه حتى به لحاظ زمانى نيز مردم از آن واقعيت‏ها فاصله‏زيادى نگرفته بودند و تنها نيم قرن از حيات اسلام سپرى شده بود.به طور خلاصه، آنچه خود را نشان داد، امام حسين‏(ع) را به‏شكست كشاند و حاكمان را پيروز كرد، معادلات بازپرورى شده‏جاهلى و قبيلگى بود. اين حقيقت را مى‏توان از خلال سخنانى كه ميان‏حسين‏(ع) و حاكمان و مزدوران آنها رد و بدل شد و از منطق دو طرف‏به دست آورد. آنچه براى امام‏(ع) اهميت داشت دين بود و درد دين وآنچه براى جامعه مطرح بود نان به نرخ روز خوردن.

بدين صورت كه همزمان از حسين‏(ع) دعوت كرده، خواهانِ‏امامتش باشند و در عين حال نماينده امامشان را پس از ميزبانى كردن‏و بيعت كردن با وى، تسليم دشمن كنند و به كشتن دهند و سپس باتغيير موضعى 180 درجه‏اى، تحت امر حاكمان قرار گرفته،سازماندهىِ نظامى كنند و فرزند پيامبرشان را محاصره كرده، اووياران اندكش را به بدترين شكل ممكن به شهادت رسانند!

چنين مردمى از ديانت و انسانيت چه داشتند؟ پيمان‏شكنى،سست عنصرى، ترسويى، قبيله‏گرايى، قشرى‏گرى و سنگدلى،ميراث جاهليتى بود كه به وضوح خود را در رفتار عراقى‏ها درهمراهى با امويان و مصاف با حسينيان نشان داد; صفات و رفتارهايى‏كه غيرعقلانى و نا جوانمردانه و نيز غيراسلامى بودند. آن مردم‏به‏همان اندازه كه از انسانيت دور بودند، از اسلاميت نيز فاصله‏بسيارداشتند.

نتيجه كاملاً طبيعىِ آن رفتارهاى جاهلانه غيرانسانى وغيراسلامى، از يك سو ريشه كردن پياز حاكمان جاهل منشِ اموى وحاكميت سرنيزه‏هاى آنان و از سوى ديگر مهجور ماندن دين و امام‏معصوم‏(ع) به عنوان پاسدار دين بود!

حال از عامل سوم ياد مى‏كنيم. خواص و نخبگان عصر حسين‏(ع)دو گروه بودند: گروهى از قماش مردم و همراه حاكمان بودند، از اين‏لحاظ كه عقل سياسى و منافع آنها چنين ايجاب مى‏كرد. گروه ديگر كه‏درد دين داشتند، همراه مردم نيز نبودند و با حاكميت همسويى‏نداشتند، در عين حال درگيرى با نظام حاكم را هم تجويز نمى‏كردند;زيرا تغيير فرهنگ مردم و واقعيت‏هاى جامعه و عوض كردن‏معادلات را غيرممكن مى‏دانستند. از نگاه آنها، آن گونه كه تاريخ‏بازگفته و نمونه‏هايى كه از آنها نقل خواهد شد، قيام حسينى بى‏حاصل‏و غيرقابل قبول مى‏نمود!  سرانجام نوبت به آخرين متغير; يعنى حاكمان آن روزگارمى‏رسد. خلافت اسلامى در آن عصر در چنگال خون‏ريز بنى‏اميه‏گرفتار بود. ماهيت آنان نيز حتى به روايت متعصب‏ترين انديشمندان و مورّخانِ موافق آنها ازاهل سنت، زشت و ناهنجار بوده، بى‏شك بهتر از مردم نبوده‏اند. آنچه برايشان اصل شمرده‏مى‏شد، حفظ قدرت بود، نه لحاظ كردن اسلام و بهترين دليل اين مدّعى نيز خلق تراژدى‏عاشورا و كربلا توسط آنها بوده است. با توجه به اين واقعيتِ عصر حسينى، مى‏توان ضرورت خيزش ايشان را نتيجه گرفت;زيرا نه اسلام بازگشت به گذشته جاهلى را به عنوان آخرين دين و پيام الهى بر مى‏تافت، نه‏مردم دين را بر دنيا ترجيح مى‏دادند و به راحتى مى‏توانستند از جاهليت و فرهنگ خود دل‏بركنند، نه خواص - به هر دليل - به خود اجازه مى‏دادند به انقلاب بينديشند و نه حاكمان‏زاهدانِ زمانه خود بودند كه به دنيا دل نبسته باشند.

 

3. تأملى در علم غيب امام‏(ع)

از نگاه برخى، صرفاً امام‏(ع) به عنوان زمامدارى سياسى، از علم غيب بى‏بهره بوده، ياحداكثر به نحو اجمالى از آن برخوردار بوده و در نتيجه در انديشه تشكيل حكومتى اسلامى،طبق خواست اكثريت برآمده است و به هيچ رو، برخلاف موازين و تكليف ظاهرى‏اش، ازشهادت استقبال نمى‏كرده است.[6]

افزون بر آنچه گذشت، كه نبايد امام معصوم را در سطح زمامدارى معمولى فروكاست ونيز نبايد در مورد جامعه، در نيمه قرن نخست هجرى غلو كرده، آن را آبستن انقلاب دانست،همين طور نبايد امام معصوم‏(ع) را به عنوان زمامدارى دنيايى، بى‏بهره از علم غيب دانست.در خصوص علم غيب مى‏توان منطق قرآن را حاكم كرد.

طبق برخى از آيات قرآن، مانند آيه 65 سوره نمل، علم غيب ويژه خداست، ليكن نبايد باسأ استفاده از چنين آياتى، منكر علم غيب نبى و ولىّ شد، يا مانند سلفيان و وهابيانِ قشرى،سينه چاك توحيد شده، برخوردارى غير خدا از علم غيب را منافى با توحيد و شرك دانست!زيرا خود قرآن برقانون كلى غيب‏دانى حق تبصره زده است. اگر طبق آيه 65، سوره نمل، علم‏غيب ويژه خداست، كاملاً درست است; زيرا علم حق ذاتى و مطلق است، در نتيجه فوق زمان‏بوده، گذشته و آينده برايش مطرح نيست ، پس علاّض‏م الغيوب است. اما در عين حال، به طورعَرَضى، غيرذاتى و موهبتى، خداوند با رضاى خويش، پيامبران را نيز از غيب آگاه مى‏كند.[7]اين اقدام حكيمانه حق، طبق اين آيه، به اين منظور است كه آنان بتوانند وظايف خود را به‏نيكى انجام دهند. وقتى علم غيب پيغمبر9 ريشه و ملاك قرآنى يافت، علم غيب امام‏معصوم‏(ع) نيز همان حكم را خواهد داشت; زيرا لازمه عصمتِ امام‏(ع) و پيراستگى‏اش ازهرگونه پليدى، نااستوارى، نقص و حتى خطا، برخوردارى‏اش از علم غيب به منظور حسن‏انجام وظايف امامت و اداره امت است. پس حتى علم تفصيلى او نسبت به غيب آينده نيز هيچ‏اشكالى نداشته، ضرورى هم هست و آگاهى از آينده و اقدام به مبارزه و تن به شهادت دادن‏نيز اقدام به انتحار و كشته شدنى معمولى نيست تا ناپسند باشد.

وقتى شهادت تنها راه حل ممكن براى امام‏(ع) در مسير پاسدارى از دين باشد، بنابر آنچه‏گذشت، نه علمِ به آن، خودكشى است، نه چنين شهادتى نفله‏شدنى بى‏حاصل است و نه‏خوددارى امام‏(ع) از آن، موافق عقل و شرع.

در تعقيب منطق قرآن درباره علم غيب و غيب‏دانىِ برگزيدگان الهى، اشاره به برخى ديگراز آيات سودمند در قرآن كريم آمده است‏[8] كه خداوند، پيغمبر اسلام‏(ص) را از سرگذشت‏مريم(سلام‏الله عليها) به عنوان اخبار غيبى، البته مربوط به گذشته آگاه مى‏كند. در سوره هودنيز كه پس از بيان داستان نوح‏(ع) آمده، اين داستان را از اخبار غيبى دانسته كه پيامبر(ص)ومسلمانان براى نخستين‏بار از راه قرآن به آن آگاه مى‏شوند. اين نيز با خبر شدن از غيب‏گذشته است. داستان يوسف‏7 نيز به گفته قرآن، از قبيل خبرهاى غيبى است كه به‏پيامبر(ص) وحى شده است.[9]

در پاره‏اى ديگر از آيات قرآن نيز آگاه شدن پيامبر اسلام‏(ص) از آينده، مطرح شده است.مانند آيه دوم سوره روم كه در آن سخن از پيروزى روميان بر ايرانيان رفته است. مورد ديگرآيه نخست سوره فتح است كه در آن، صلح حديبيه فتح مبين ناميده شده كه آثار با ارزش آن‏بعداً آشكار شد. نمونه ديگر آيه اول سوره ممتحنه است كه پيامبر(ص) از رازى مهم در آستانه‏فتح مكه با خبر مى‏شود كه اگر اين اطلاع‏رسانى خدا انجام نگرفته بود، آن فتح ممكن نمى‏شديا مستلزم خون‏ريزى‏هاى بسيار بود.[10] سرانجام برخوردارى‏پيغمبر9 از علم غيب در سوره تكوير به طور مطلق بازگوشده‏است.

 

4. دين و دموكراسى

اما اين كه امام حسين‏(ع) در صدد تشكيل حكومت اسلامى،مبتنى برخواست اكثريت بوده - آن‏گونه كه پيشتر اشاره شد - سخنى‏ناصواب است كه اكنون ضمن نكاتى باز مى‏گوييم:

 

1/4. دموكراسى در چالش با خويش

‏مردم‏سالارى به يك معنا از منظر عقل، از تضادى درونى رنج‏مى‏برد; زيرا مبناى آن، حقوق برابر انسانهاست. البته با پذيرش‏تساوى انسان‏ها، برترى نژادى و حكومت‏هاى موروثى و سلطنتى‏نفى شده، حق حاكميت و حق تعيين سرنوشت، مربوط به عموم مردم‏مى‏شود. ليكن با دقت در برابرى انسان‏ها، نتيجه، برابرى كامل آنها ونفى هر حاكم بشرى خواهد بود; زيرا هيچ كس بر ديگرى شرافت وبرترى ذاتى ندارد و از همين روست كه حكومت سلطنتى و موروثى‏نفى مى‏شود و با نفى اين نوع حاكميت، دموكراسى چاره‏اى جزپناهندگى به «قرارداد اجتماعى» ندارد، همان طور كه انقلاب كبيرفرانسه اين كار را كرد ولى اين راه حل نيز سودمند نيست; زيراانسان‏هاى برابر، فاقد حق حكومت بر يكديگرند و چگونه حقى را كه‏ندارند مى‏توانند طى قراردادى به ديگرى وانهاده او را بر خود حاكم‏كنند؟! آرى حداكثر اين است كه طى قرارداد اجتماعى توكيل تحقق‏يافته، مردم فرد يا افرادى را وكيل مى‏كنند تا طبق قانون به اداره‏جامعه‏بپردازند.

به اين ترتيب «مردم‏سالارى» به اين معنا دليل عقلى ندارد وكشاندن چنين مقوله‏اى به حوزه زندگى جامعه‏اى دينى، از ابتدانادرست بوده، موافق نبودن دين با امرى غيرعقلى، قابل پيش‏بينى‏است و تعجبى ندارد، بلكه تعجب در اين است كه امام معصوم‏(ع) رادر جستجوى اين امر غير عقلى بدانيم!حاصل اينكه دموكراسى نافى خويش است; زيرا برابرى كامل‏انسان‏ها، حتى حكومتِ مردم بر مردم را نفى خواهد كرد و نتيجه‏برابرى مطلق، تساوى در تمام شؤون زندگى و نفى هرگونه حاكميت‏خواهد بود.

 

2/4. بيعت و مردم‏سالارى دينى‏ اولاً،

ترديدى نيست كه حاكميت ذاتى از آن خدا، به دليل‏خالقيت، مالكيت و ربوبيت اوست. قرآن با تعبير: (فَاللّه هُوَ الْوَلى);«ولىّ حقيقى تنها خداست.»[11] اين حقيقت را بازگو كرده است.

ثانياً، به رغم ولايت مطلقه و كامل الهى، اجراى آن در جامعه باواسطه و غيرمستقيم است; زيرا خدا برتر از ماده و ماديت بوده وحاكميتش با واسطه است. از اين‏رو ،ولايت در «اللّه»، رسول‏(ص) وامام على‏(ع) منحصر شده است: (اًّنّما وَلِيّكم اللّه و رسوله و الَّذين‏آمنوا الَّذين يقيمون الصلاْ و يؤتون الزكاْ وَهُم راكعون) «تنها ولىّ‏شما خدا و فرستاده او و كسى است كه به خدا ايمان آورده، نماز برپاداشته در حال ركوع زكات مى‏دهد.»[12]

ثالثاً، پذيرش ولايت الهى، نبوى و ولايى در جامعه دينى، وظيفه‏دينى و سياسى متديّنان است و از اين روست كه خدا در قرآن اطاعت‏بى‏قيد و شرط از پيغمبر9 و اولوالامر را قرين اطاعت از خويش‏ساخته است،[13] و موضوع بيعت را مطرح كرده است.[14]

َرابعاً، اگر در دين، شورا و بيعت تجويز شده و سخن ازمردم‏سالارى مى‏رود، از باب تكليف و وظيفه شرعى مؤمنان بوده و بامردم‏سالارى مطلق غربى، هيچ نسبتى ندارد.

 

3/4. دموكراسى يا جنگ قدرت؟!

اشرافيت جاهلى، قبيله سالارى، شيخ سالارى قبيلگى،رقابت‏هاى ناسالم جاهلى وقبايلى، به محض در گذشت پيغمبر9در مدينه رخ نموده و در قالب شورا و بيعت ومردم‏سالارى تجديدحيات كرد.

براساس اسناد معتبر حديثى در ماجراى خلافت پيامبر، مهاجر وانصار بر سر تصاحب قدرت، به دور از هر ملاك عقلى و شرعى وحتى راه و رسمى كه در غرب كنونى، دموكراسى ناميده مى‏شود، با هم‏سخت درگير نزاع بودند!

در ادوار بعدى به منظور توجيه آن حوادث، به حربه‏هايى مانندشورا و بيعت متوسل شدند و در آن جامعه تازه رها شده از جاهليت وبدويت، سخن از اكثريت و آزادىِ رأى راندن، بيهوده و غير قابل طرح‏بوده است. ملاك‏هاى اسلامى نيز كاملاً رها شده بود و به هيچ نص‏قرآنى و حديثى در باب رهبرى تمسك نمى‏شد. تنها به حديثى ازپيامبر(ص) استناد شد كه «الأئمّ‏ْ مِنْ‏قُرَيش»; «زمامداران بايد قريشى‏باشند!» و همين، سببِ مهترىِ قريش بر اوس وخزرج و ديگران شد!

4/4. مردم‏سالارى كوفى

‏اگر كسى مدعى شود كه امام حسين‏(ع) به دنبال دعوت مردم كوفه‏بوده و از ايشان مى‏خواست كه حكومتى مبتنى برخواست اكثريت‏تشكيل دهد، كاملاً نادرست است; زيرا:

اولاً: ايشان طبق ملاك شرعىِ قرآنى، رأى و خواست مردم راملاك حقانيت نمى‏دانست و دعوت كوفيان يا بيعت آنان، عامل اصلى‏قيام حسينى نبود و آنچه به عنوان انگيزه اساسى قيام و اقدام ايشان‏مطرح بود، عمل به وظيفه شرعى خود و انجام دو فريضه امر به معروف و نهى از منكر بوده‏است و طبيعى است كه از باب عصمتى كه ايشان بنا بر آيه تطهير[15] داشته، رأى و ديدگاهش‏برخواست و رأى مردم مقدّم بوده است.

ثانياً: هيچ گاه امام‏(ع) ديدگاه مردم‏سالارى را بر زبان نياورد و حتى در يك مورد نيزسخن از تشكيل حكومتى، بنا بر خواست اكثريت مطرح نكرد، بلكه آنچه، به دنبال دعوت وبيعت كوفى‏ها توسط ايشان مطرح شده، خواست «ملأ» و «ذوى الحجى» يعنى دانه درشت‏هاو عقلاى قوم بوده است و همين امر براى ايشان تكليف و وظيفه ايجاد مى‏كرده است; «فاًّن‏كتب اًّلى أنّه قد اجمع رأى ملأكم و ذوى الفضل و الحجى منكم...» «اگر مسلم به من بنويسد كه‏رأى سران و انديشمندان شما با من است...»[16] چنانكه امام على‏(ع) نيز[17] بيعت مردم با ايشان راانگيزه پذيرش مسؤوليت دانسته است.  پس فرق است ميان مردم و نخبگان كه امام‏(ع) به آنها توجه كرده و حق نيز همين‏بوده;زيرا در آن جامعه حرف نهايى و اصلى را سران قبايل مى‏زده‏اند و مردم تابع آنهابوده‏ومردم‏سالارى هيچ مفهومى نداشته است; چنانكه چند دهه قبل از آن مشاهده شدكه‏درامر خلافت پيامبر كودتا كارساز شد نه رأى مردم، نه دستور خدا و نه‏سفارش‏رسول‏(ص)!  ثالثاً: كوفى‏ها اكثريت نبودند. آنها بخش كوچكى از عراق و عراق ايالتى از كشور پهناوراسلامى بود. پس اصلاً درست نيست كه حكومت فرضىِ حسين‏(ع) در كوفه، حكومتى‏دموكراتيك ناميده شود.

رابعاً: حتى همراهى كوفه با امام‏(ع) يا اكثريت ساكنان آن با ايشان نيز صحّت نداشته‏واين قولى بوده كه جملگى صاحب نظران و تحليل‏گران روزگار حسينى بر آن بوده‏اند. اكنون‏به نمونه‏هايى از اين اظهارات و تحليل‏ها توجه كنيد:

1. معاويه با نگاه مردم شناسانه ويژه‏اش، هنگام مردن، به فرزندش يزيد چنين‏وصيت‏كرد:

«از قريش تنها از سه كس بر تو بيمناكم: حسين بن على، عبدالله بن عمر و عبدالله‏بن زبير. اما حسين بن على مردى تنهاست كه اميدوارم خدا شرش را توسط آنان‏كه پدرش را كشته، برادرش را خوار كردند، از تو دفع كند. ولى در عين حال، با اوخويشاونديم و گمان ندارم عراقى‏ها او را رها كنند تا از وطنش خارج كنند. اگر براو چيره شدى عفوش كن، من نيز اگر جاى تو باشم چنين مى‏كنم.»[18]

گمان نمى‏رود كسى تحليل‏گرى چون معاويه را بر خطا دانسته، حق‏طلبى عراقى‏ها وصداقت آنان را گردن نهد. آرى پيش‏گويى معاويه چند ماه بعد درست از آب درآمد، ليكن‏يزيد به وصيت پدرش عمل نكرد.

2. محمد بن حنفيه برادرِ كوچكتر امام حسين‏(ع)، هنگام خروج آن حضرت از مدينه،ناصحانه به ايشان مى‏گويد:

«تا مى‏توانى از يزيد و مردم دورى گزين، آن گاه نمايندگانت را به ميان مردم‏بفرست، اگر با تو بيعت كردند، خدا را سپاس خواهم گفت و اگر سراغ ديگرى‏رفتند، كسر شأنى براى تو نخواهد بود. من مى‏ترسم تو ابتدا وارد شهرى شوى،تفرقه ايجاد شده، گروهى با تو و گروهى در مقابل تو قرار گيرند.»

امام‏(ع) در پاسخ او فرمود:

«من به مكه مى‏روم و تو اگر موفق شدى به اين شهر و آن شهر رفته، اوضاع رابررسى كن و ببين چه پيش مى‏آيد; زيرا تو تيزبين و نيكو عملى و با مسائل به‏خوبى روبرو مى‏شوى و مشكلات را حل مى‏كنى.»[19]

حاصل اين گفتگو، كه پيش از دعوت كوفيان صورت گرفته، منتظر آينده ماندن و خطرنكردن بى‏مورد است.

3. عبدالله بن مطيع، يكى از شيعيان، در راه مدينه به مكه، امام حسين‏(ع) را ملاقات كرده،چنين گفته است:

«جانم فدايت. عزم كجا دارى؟ امام‏(ع) فرمود: اكنون مى‏خواهم به مكه روم و پس‏از آن، از خدا طلب خير دارم. او گفت: خدا برايت خير بخواهد و ما را فدايت‏گرداند! وقتى به مكه رفتى، از كوفه بر حذر باش و به آن نزديك مشو; زيرا كوفه‏شهر شومى است كه در آن پدرت را كشتند و برادرت را خوار كردند و به وى‏آسيب رساندند تا آنجا كه نزديك بود جان ببازد. در حرم الهى بمان كه توسيدعرب و بى‏همتايى و مردم از هر سو به سوى تو مى‏آيند. عمو و دايى‏ام فداى‏تو، از مكه خارج مشو. به خداسوگند اگر كشته شوى، ما پس از تو به بردگى‏كشيده مى‏شويم.»[20]

يگانگى ماهيت كوفه در نگاه ابن مطيع با ماهيتش در نگاه معاويه، جالب است و جالب‏تراز آن، سكوت امام‏(ع) در قبال اين تحليل و رد نكردن آن است.

4. در اجتماعى كه مردم كوفه پس از مرگ معاويه در منزل سليمان بن صرد تشكيل دادند،وى در وفادارى كوفيان ترديد داشت و از آنان پرسيد آيا تا آخرين مرحله حسين‏(ع) را يارى‏مى‏كنند يا در نيمه راه رهايش خواهند كرد؟! آنها پاسخ دادند: تا آخر هستند. سپس تصميم‏گرفتند به ايشان نامه بنويسند و نوشتند.[21]

اگر پيشينه سأ كوفيان نبود و احتمال پيمان‏شكنى آنها منتفى بود، چرا سليمان ترديدداشت و چرا ناچار شد از آنها اعتراف بگيرد؟!

5. پس از سرازير شدن نامه‏هاى كوفيان به مكه، عمر بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام‏مخزومى، يكى از خويشان امام حسين‏(ع) نزد ايشان شتافت و مى‏خواست اظهارنظر كند. اواز امام‏(ع) پرسيد: اگر مرا ناصح مى‏دانى سخن گويم. امام‏(ع) فرمود: به خدا سوگند تو را بدفكر و بدكردار نمى‏دانم، پس بگو. عمر گفت: شنيده‏ام مى‏خواهى به عراق سفر كنى، من از اين‏اقدام بيمناكم; زيرا تو به ديارى مى‏روى كه كارگزاران و حاكمانش منابع مالى و بيت‏المال رادر اختيار دارند و مردم هم بردگان درهم و دينارند، من اطمينان ندارم آنها كه نامه نوشته، قول‏ياريت را داده‏اند راستگوباشند، يا اين كه تو را بيش از حاكمان خويش دوست بدارند.امام‏(ع) پاسخ داد: پسر عمو، خدايت جزاى خير دهد، به خدا قسم مى‏دانم تو نصيحت‏گرى وعاقلانه سخن مى‏گويى، ببينم چه پيش مى‏آيد، شايد به رأى تو عمل كردم يا نكردم، به هرحال، تو را بهترين مشاور و نصيحت‏گر مى‏دانم.[22]

6. هنگامى كه امام‏(ع) در مكه به ديدار عموزاده‏اش ابن عباس، صحابى بزرگ پيامبر(ص)و شاگرد برجسته على‏(ع) رفت، وى گفت: پسر عمو! من تحمّل مى‏كنم در حالى كه صبرم‏تمام شده، در اين راهى كه پيش گرفته‏اى نابودى و درماندگى‏ات را مى‏بينم. عراقى‏هاحيله‏گرند. به ايشان نزديك مشو و در اين شهر بمان; زيرا تو سرور حجازيانى. اگر عراقى‏هابه راستى خواهان تو هستند، از آنان بخواه دشمن را از ديار خود برانند، آنگاه به سرزمينشان‏برو و اگر بر خروج از مكه اصرار دارى به يمن برو كه به لحاظ جغرافيايى و نظامى‏استعدادهايى دارند، شيعيان پدرت نيز در آنجا هستند و از بنى‏اميه نيز دور خواهى بود...امام‏(ع) پاسخ داد: پسر عمو! به خدا سوگند مى‏دانم تو نصيحت‏گرى دل‏سوز هستى ولى من‏تصميم خويش را گرفته‏ام.[23]

7. ابو مخنف از ابوجناب نقل كرده، وقتى همراه امام حسين‏(ع) از مكه خارج شديم، در منزل‏صفاح، با فرزدق بن غالب شاعر روبه‏رو شديم. او با امام‏(ع) ملاقات كرده، گفت: خدا خواسته‏هاو آرزوهايت را برآورده سازد، دنبال چه هستى؟ امام‏(ع) از فرزدق درباره اوضاع عراق پرسيد. اوگفت: از فرد آگاهى سؤال كردى، دل‏هاى مردم با توست، ولى شمشيرهاى آنها در خدمت بنى‏اميه‏است و قضا از آسمان نازل شده، خدا هر چه بخواهد مى‏كند. امام‏(ع) فرمود: راست گفتى، كاردست خداست، هر چه بخواهد مى‏كند و هر روزى دست‏اندركار كارى است...[24]

راستى كه سخن حق و تاريخى فرزدق در باب ناهماهنگى «دست» و «دل»، بسيار قابل‏تأمل است! دل مى‏تواند بنا بر اقتضاى فطرت، خواهانِ چيزى باشد كه دست طالب آن نيست‏يا به عكس، دست چيزى را بجويد كه دل نمى‏خواهد! عراقى‏ها به راستى چنين بودند. از يك‏سو اسير جسم خاكى بودند و مرعوب زرق و برق امويان و از سوى ديگر در اعماق قلب‏هاى‏افلاكى، آنها به چيزى علاقمند بودند كه دستهايشان براى يافتن آن، همراه دلهايشان نبود!افسوس كه چه حكايتى است، داستان نامهربانى دست‏ها با دلها...

8. منشى عبدالله بن عمر، فرزند خليفه دوم، كه فردى زاهد و عابد بود، به امام‏(ع)بى‏وفايى كوفيان نسبت به پدر و برادرش را يادآور شد و او را از رفتن به عراق برحذر داشت‏و دنياگريزى و آخرت‏گرايى را به امام‏(ع) توصيه كرد، ليكن ايشان به سخن وى وقعى ننهاد.[25]

9. گروهى از صحابه پيامبر(ص) مانند: سعيد بن مسيّب، ابوسعيد خدرى، جابر بن عبدا& انصارى، ابوواقد ليثى و... نيز جزو كسانى بودند كه امام حسين‏(ع) را از قيام و اعتمادبه‏كوفيان نهى كردند.[26]

10. عبدالله بن جعفر، شوهر زينب، خواهر امام‏(ع) و پسر عموى ايشان نيز ضمن نامه‏اى‏حضرت را از رفتن به عراق نهى كرد، ليكن امام‏(ع) در پاسخ او دليل اقدامش را خوابى‏دانست كه در آن پيامبر(ص) او را به انجام كارى مأمور كرده است.[27]

حاصل اين نقل‏ها، كه خود امام معصوم‏(ع) نيز با تحليل‏گران مخالف نبود، بى‏ارزشىِ‏سراب مردم‏سالارى عراقى و كوفى است. اساساً هيچ مدرك قابل اعتماد تاريخى وجود نداردكه صداقت كوفيان را اثبات كند و نشان دهد كه احتمال عاقلانه و منطقىِ تشكيل حكومتى‏مردمى در كار بوده است. طبيعى است كه ادعاى موافقت صدها و هزاران نفر با قيام حسينى‏[28]،سندى تاريخى ندارد و به گواهى تاريخ، موافقان ايشان تعداد اندكى دست از جان شسته وشهادت‏طلب بوده‏اند كه در كربلا حضور يافته، همراه ايشان به فوز شهادت رسيدند و اگر هم‏موافقان اندك ديگرى بودند كه به هر دليل در كربلا حاضر نشدند، در آن حد نبوده‏اند كه بتوان‏آنان را اكثريت مردم دانست. جز اين كه گفته شود دلهاى مردم با امام‏(ع) بوده ليكن سرنيزه‏هاى بنى‏اميه مانع پيوستن آنها به امام‏(ع) مى‏شده است.

به هر رو، طبق روال عادى و بنا بر محاسبات ظاهرى و واقعيات جامعه روزگار امام‏حسين‏(ع)، نه دموكراسى جواب مى‏داده و مناسب آن جامعه بوده، نه همه صاحب‏نظران‏همدست شده بودند كه به امام‏(ع) دروغ بگويند و نه شخص امام‏(ع) در سطحى فروتر ازسياستمداران عصر خويش به لحاظ فكرى قرار داشته كه از درك صحيح اوضاع ناتوان باشد.

  

5.پيامدهاى نادرست دموكراتيك بودن نهضت حسينى

به موارد زير به عنوان عواقب منفى دموكراتيك دانستن قيام حسينى، اشاره مى‏شود:

 

5/1. بن‏بست و مسالمت‏جويى‏

اگر هدف اصلى، استقرار حكومتى دموكراتيك باشد، در صورت تحقق نيافتن آن، كار به‏بن‏بست كشيده شده، گزينه‏اى جز مسالمت‏جويى و يا تسليم دشمن شدن در ميان نخواهدبود.[29] چه اين كه كشته شدن نيز، چنانكه گذشت، ارزشى ندارد. در اين‏مورد حتى اگر انكار و توجيهى هم صورت گيرد[30] سودى ندارد; زيراهر سخنى نتايجى طبيعى و لوازمى دارد كه نمى‏توان آنها را ناديده‏گرفت. كسى كه غايت قصوى را تشكيل حكومتى متكى به خواست‏اكثريت مى‏داند،[31] كاملاً طبيعى است كه با نرسيدن به آن هدف، يا بايدجنگيد و كشته شد و يا با دشمن كنار آمد، فرض عقلى ديگرى وجودندارد. كشته شدن نيز كه به شدت در سراسر آن دو كتاب رد شده، پس‏راهى جز توبه و سازش باقى نمى‏ماند!

 

2/5. صدارت بى‏دليل‏

با فراموش شدن رسالت اصلى امام معصوم‏(ع)، كه در آغاز اين‏نوشتار به آن اشاره شد، تشكيل حكومت، كه زير مجموعه آن است،صدرنشين شده، قسم، قسيم مى‏شود، كه به لحاظ منطقى نادرست‏است. اگر به اعتقاد طرف مقابل، تنها هدف قيام اصلاحى حسينى، امربه معروف و نهى از منكر بوده‏[32]، پس چگونه تشكيل حكومت، كه‏مصداقى از معروف است، همسنگ آن دانسته شده، هدف اصلى به‏حساب مى‏آيد؟

 

3/5. اكثريت فرضى و پيروزى خيالى

چنانكه گذشت، اكثريتى وجود نداشت كه امام حسين‏(ع) به آنان‏دل خوش كند و از ابتدا خروج از مدينه نيز، كه ايشان آيه 21 سوره‏قصص را ترنّم مى‏كرد; موسى‏(ع) در حالى كه از مصر خارج شد كه‏بيمناك بود و بعداً نيز سخن تحليل‏گرانى كه كوفيان را قابل اعتمادنمى‏دانستند، تصديق مى‏كرد، معلوم بود كه فتحى در انتظار نيست.پس چگونه مى‏توان مدعى شد كه حتى پس از شهادت مسلم و انتشارخبر آن، بازهم اميد به پيروزى داشت؟![33]

اين موضع‏گيرى، جز دل دارى دادن به خود، اميدوارى بى‏مورد به‏تشكيل حكومت مردم‏سالار و فرار كردن از واقعيت‏ها، چيز ديگرى‏نيست. نبردى كه در كربلا رخ داد كاملاً نابرابر بود، رقمى كمتر از صدنفر در برابر بيش از سى‏هزار نفر! تازه صورت مسأله نيز سركوبى‏شورشى منطقه‏اى بود كه در يك نصف روز با بسيج نيروهايى دركوفه، آنها كه هواى مخالفت با دولت مركزى را در سر پرورده بودند،قتل عام شدند، بدون اين كه از مركز يا ايالت‏هاى ديگر، نيرويى به‏منطقه اعزام شود. با اين اوصاف كدام اكثريت و كدام فتح منظوراست؟! پس عشق به دموكراسىِ موهوم است كه اين خيال‏پرورى‏ها رابه دنبال دارد.

 

4/5. دفاع يا تهاجم؟

بن‏بست دموكراسى كار را به دفاع مى‏كشاند،[34] ولى بايد توجه‏داشت كه دموكراتيك مآبى و حتى حفظ اين ژست پس از شهادت‏مسلم، مفهومش داشتن موضعى تهاجمى است و ديگر نبايد از دفاع‏سخن گفت! حقيقت اين است كه اين عقب‏نشينى آشكار، از تنگ‏آمدن قافيه و درماندگى است وگرنه رهبرى كه توده مردم را پشت سردارد، بايد حمله كند و نبايد كارش به دفاع نابرابر بكشد! به‏علاوه،دفاع يعنى از جان گذشتن و با چنگ و دندان مصاف كردن‏واين با پيشنهاد مراجعت، توبه كارى و تسليم شدن سازگارى ندارد،پس چگونه امام‏(ع) مهاجم، مدافع، مسالمت‏جو و محافظه كارشناسانده مى‏شود؟!

 

5/5. تبرئه مجرمان‏

بى‏شك در دموكراسى‏ها، وبه عبارت بهتر، مردم سالارى‏ها، ركن اساسى مردم‏اند و بدون‏آنها اصلاً مردم‏سالارى معنا ندارد. چون با غيبت آنان از صحنه، سرورى نصيب ديكتاتورهاخواهد شد. اكنون ببينيم آيا در حوادث سال 61و60 هجرى نقش مردم منتفى بوده است و آياآنان هيچ تقصيرى نداشته‏اند؟ اين كه گفته شود: «ورود آزادانه امام‏(ع) به كوفه مانند ورودامام خمينى‏(قدس سره) از پاريس به تهران بود كه نتيجه آن صحت نظر حبيب بن مظاهر و ضعف منطق‏ابن عباس بود. منتها حوادثى پيش آمد كه اوضاع تغيير كرد و حوادث نامشخص آينده را هيچ‏گاه نمى‏توان و نبايد در تحليل اوضاع سياسى موجود دخالت داد»[35]، درست است؟اگر وى مدافع مردم‏سالارى است، بايد از رفتار مردم كوفه نيز به خوبى دفاع كند. اما رفتاركوفيان قابل دفاع نيست; زيرا آنان كوتاهى كردند و به جاى پايدارى و مقاومت، صحنه راترك كردند و دست دشمن را براى جنايت باز گذارده، خود نيز آلت دست او شدند. به هيچ رومقايسه مردم ايران با مردم كوفه روا نيست. اگر در سال‏هاى مبارزه و در بهمن 57، مردم رهبرخود را رها كرده بودند، سرنوشتش بهتر از امام حسين‏(ع) نمى‏بود و اگر كوفيان فداكارى ومبارزه كرده بودند، سرنوشت امام‏(ع) چنان نمى‏شد. پس در يك سخن، آنان مجرمان‏دنياپرستى بودند كه بدترين كار ممكن را كردند و در پيشگاه عقل و شرع، هيچگاه‏بخشيده‏نمى‏شوند.

 

6. بيعت خواهى يزيد

گفته شده كه اگر يزيد از امام حسين‏(ع) نمى‏خواست با او بيعت كند او هم قيام نمى‏كرد.[36]در اين مورد به نكات زير توجه كنيد:

1/6. اين موضع، عدول از مردم سالارى در نهضت حسينى است; زيرا در منطقِ يك‏رهبرِ مردم انديش، قيام و پيروزى بر دشمن اصل است و هيچ گاه منتظر هجوم دشمن‏نمى‏ماند. پس مقدم بر بيعت خواهى يزيد، امام‏(ع) مى‏بايست قيام كرده باشد، ولى‏چنين‏نكرد.

2/6. به لحاظ تاريخى، بيعت‏طلبى يزيد، مقدم بر دعوت كوفيان از امام‏(ع) بوده و ايشان‏نيز پيش از دعوت آنان، نهضتش را آغاز كرده، پس اصلاح‏طلبى مقدم‏بر عامل دعوت كوفى بوده است و در عين حال جرقه قيام آنگاه زده‏شد كه معاويه مرد و يزيد خواهان بيعت امام‏(ع) با وى شد.

3/6. اگر بيعت‏خواهى يزيد نيز نبود، امام‏(ع) انگيزه قيام‏واصلاح‏طلبى داشت; زيرا ايشان امام معصوم بود و امكان نداشت‏درمقابل ستم بنى‏اميه ساكت بنشيند; چنانكه در روزگار معاويه‏نيزسكوت نكرده و به مبارزه سياسى با وى برخاسته بود.[37] و البته‏مبارزه با يزيد متجاهر به فسق و گناه و تازه پا، ضرورى‏تر وآسان‏تربود.

4/6. اگر امام‏(ع) مانند عبدالله بن زبير با يزيد بيعت نمى‏كرد و درمكه مى‏ماند، دست‏كم موفقيت‏هايى مثل او به دست مى‏آورد، ولى‏ايشان اهل ماجراجويى و رسيدن به هدف‏هايى دنيايى نبودند كه‏آن‏گونه عمل كنند. در نتيجه تن به بيعت ندادند; زيرا با مقام‏عصمت‏وى و وظيفه سنگينى كه در آن مقطع برعهده داشت سازگارنبود، ولى در عوض هزينه اين كار سنگين و آن جانبازى در راه خدابود. پس بيعت نكردن، لازمه‏اش قيام، حداقل در كوتاه مدت نبود،ليكن امام‏(ع) فعاليتش را در خوددارى از بيعت خلاصه نكرد و قيام‏كرد پس براى كارش انگيزه داشته و آن هم احياى دين بوده، نه سكوت‏يا قدرت‏طلبى.

حاصل اينكه: در قيام حسينى عامل بيعت‏خواهى يزيد از امام‏(ع)،نقش تعيين كننده‏اى نداشته، مرحله‏اى در روند مبارزه بوده كه‏امام‏(ع) در قبال آن موضع‏گيرىِ مناسب داشته و ا گر هم از سوى يزيدچنين خواستى مطرح نشده بود، باز هم خيزش اصلاحى امام‏(ع)صورت گرفته بود.

 

7. حماسه آفرينى و ايثارگرى

زيباترين فصل نهضت امام‏(ع)، فداكارى ايشان و اصحاب‏باوفايش، با اخلاص كامل در راه خدا بود. خلوص نيت، حق‏طلبى،اسلام‏خواهى، اصول انديشى و خداخواهى آنان، زمانى آشكارمى‏شود كه كوفيان به امام‏(ع) پشت كرده، به دشمن پيوستند و امام‏(ع)و ياران اندكش را در محاصره بيرحمانه خويش گرفتند.

در اين وضعيت بود كه ماهيت قيام حسينى براى همه به درستى‏آشكار شد. در حالى كه بنا بر محاسبات ظاهرى و سياسى، به ويژه پس‏از شهادت مسلم‏(ع)، از نگاه دوست و دشمن ادامه كار درست نبود،نهضت ادامه يافت.

كامل شدن سخن در اين بخش در گرو اشاره به نكات زير است:

 

1/7. حماسه حسينى از نگاه دشمن

حزب اموى، قيام حسينى را اقدامى كور، خائنانه، تفرقه‏آميز و ضدّاسلامى خواند.[38]

البته از دشمن انتظارى جز اين نمى‏رفت كه نهضت امام‏(ع) رابدان گونه توصيف كند; زيرا منافع و قدرتش ايجاب مى‏كرد، خواهان‏آرامشى در جامعه باشد كه در پناه آن به اهدافش برسد و خواهان‏اسلامى باشد كه پشتوانه قدرتش باشد. ليكن نهضت حسينى بارهبرى امامى معصوم، منادى اسلامى بود كه طبعاً شامل تمام‏ارزش‏ها مى‏شد و بنابر عصمت و پاكدامنىِ ايشان، بايد او را بر حق ودشمن را دروغگو و پليد دانست.

 

2/7. هزينه اصلاحات‏

قيام حسينى قيامى اصلاحى بوده است و مى‏دانيم كه مراد ازاصلاح در فرهنگ دينى، تغييرات بنيادى است كه مرادف با انقلاب است، نه تغييرات‏سطحى، آن گونه كه در حوزه سياست مطرح است و معلوم است كه هر انقلابى هزينه‏اى‏سنگين دارد، درست مانند زلزله‏اى كه تخريب گسترده به همراه مى‏آورد.

از جمله هزينه‏هاى اصلاحات دينى، شرك‏زدايى، حذف معادلات و مقررات شرك‏آلود،نابودى سران كفر و جان‏فشانى موحدان راستين است. پس نمى‏توان دنبال احياى دين بود واز جان و مال دريغ نمود و يا شهادت‏طلبى را تخطئه كرد. راست است كه حسين‏(ع) درجستجوى شهادت بود و اين در حالى بود كه اصلاحات مورد نظر ايشان جز با كشته شدنش‏به بار نمى‏نشست. پس نبايد شهادت‏طلبى را نازيبا ترسيم كرد.

 

3/7. كدام بازگشت؟

در تاريخ آمده است كه امام‏(ع) پس از محاصره شدن از سوى نيروهاى تحت فرمان حرّبن يزيد رياحى، به او پيشنهاد نرفتن به كوفه و مراجعت از راهى كه آمده است را داد.[39] وبرخى از اين سخن ايشان، مسالمت‏جويى، گريز از كشته شدن و در نتيجه بازگشت از هدف‏را فهميده‏اند،[40] ولى بايد توجه داشت كه پيشنهاد بازگشت به معناى تسليم شدن نبوده است;زيرا اگر منظور اين بود، امام‏(ع) مى‏بايست به كوفه رفته، اعلام وفادارى به حكومت كند و باابن زياد دست بيعت دهد، يا دست‏كم همانجا بيعت علنى كرده به مدينه بازگردد. ليكن‏بازگشت بدون بيعت، مفهومش حفظ موضع مخالف حكومت بوده كه به هيچ عنوان‏بازگشت از راه و هدف، تلقّى نمى‏شده است.

 

4/7. دفاع و شهادت‏طلبى

يكى ديگر از سخنان منبع اخير(صص‏93-97) اين است كه يارگيرى امام‏(ع)، پس ازشهادت مسلم‏(ع)، جنبه دفاعى داشته و درصدد جلوگيرى از جنگ بوده و تلاش براى‏خون‏ريزى بيشتر نكرده است. ليكن مى‏دانيم كه اگر برفرض در آن مرحله، قيام جنبه دفاعى‏هم به خود گرفته باشد، مانند هر دفاع ديگرى مستلزم فداكارى، قربانى دادن و مقاومت تاآخرين قطره خون است و امكان ندارد آن كه مهاجم است كاملاً از پا درآيد، و قاعدتاً مدافع‏بايد هزينه سنگينى بپردازد تا احتمالاً پيروز شود و اگر معادله نابرابر باشد; مانند كربلا، چيزى‏جز شكست ظاهرى نصيب مدافعان نمى‏شود كه چنين هم شد.

 

5/7. دفاع نابرابر

پذيرش دفاعى بودن نهضت حسينى در كربلا آسان نيست; زيرا دفاع به لحاظ فقهى درسطحى گسترده انجام مى‏شود و احكام خاصى دارد، ولى در يك درگيرى نابرابر و محدود كه‏شكست اقليت قطعى است، كسى و چيزى برجا نمى‏ماند كه به منظور حفظ آنها دفاع صورت‏گيرد. آرى حاصل فداكارى بى‏نظير حسينيان در دراز مدت، رسوايى بنى‏اميه و جان گرفتن‏دين و بقاى اسلام بود و در حقيقت، به بهترين شكل ممكن دفاع از اسلام انجام گرفت واساساً آن دفاع شخصى نبود بلكه مكتبى بود.

 

6/7. فلسفه شهادت‏طلبى

‏افزون بر آنچه پيش‏تر درباره ضرورت شهادت امام حسين‏(ع) به عنوان تنها گزينه ممكن‏در مقابل نظام فاسد اموى مطرح شد، مى‏گوييم: فساد نظام اموى در حدى قرار داشت كه غيرقابل تعديل و اصلاح بود. در چهارچوب آن امكان اصلاحى وجود نداشته و تنها راه ممكن‏نابودى آن بوده است. به اين ترتيب امام معصوم‏(ع) به عنوان تبلور اسلام حقيقى‏نمى‏توانست با آن نظام كنار بيايد و مسالمت‏جو باشد، بلكه تنها مى‏توانست با شهادت‏مظلومانه خود، پايه‏هاى رژيم حاكم را به لرزه درآورد.

درباره فساد يزيد به عنوان خليفه پيغمبر اسلام، ذهبى به نقل از ابودردأ آورده است كه‏گويد: از پيامبر(ص) شنيدم كه مى‏گفت: «اولين كسى كه سنت مرا تغيير خواهد داد مردى ازبنى‏اميه به نام يزيد است»[41] وى همچنين به نقل از نوفل بن ابى فرات آورده است كه: «من نزدعمر بن عبدالعزيز بودم كه مردى از يزيد ياد كرد و گفت: اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه. عمرگفت: مى‏گويى اميرالمؤمنين، پس دستور داد او را بيست تازيانه زدند.»[42]

طبرى نيز داستان هيأت اعزامى از مدينه در سال 62 هجرى به شام براى بررسى اوضاع‏دربار يزيد را نقل كرده، گويد:

«آنان نزد يزيد رفتند و مورد احسان و اكرامش قرار گرفتند، هدايايى به آ نان داد و چون به‏مدينه بازگشتند چنين گزارش كردند: ما از نزد مردى بى دين مى‏آييم كه مشروب مى‏خورد،طنبور مى‏نوازد. خواننده‏ها نزد او مى‏خوانند و مى‏نوازند. با سگ‏ها بازى مى‏كند و با افرادفاسد و جوانان به شب‏نشينى و عيش مشغول است. ما نزد شما گواهى مى‏دهيم كه او را ازمقامش خلع كرديم. پس اهل مدينه از آنان پيروى كردند.»[43]

پس از اين حادثه، مردم مدينه دست به شورش برداشته، عثمان بن محمد بن ابى سفيان‏والى يزيد و ساير بنى اميه را بر كنار كردند. آنان اعلام كردند كه يزيد را از مقامش خلع و باعبدالله بن حنظله غسيل الملائكه بيعت كردند. آنگاه يزيد، مسلم بن عقبه را مأمور سركوب‏مدنى‏ها كرده، گفت: سه روز لشكرت را آزاد بگذار و هركارى براى آنها مباح است و آنان نيزطبق دستور عمل كرده، پس از كشتار اهل مدينه سه روز به قتل و غارت و سرقت و تجاوز به‏نواميس مدنى‏ها پرداختند.[44]

مسلم بن عقبه پس از فارغ شدن از كار مدينه، رهسپار مكه شد تا عبدالله بن زبير را كه‏درآنجا شورش كرده بود سركوب كند، ليكن در ميان راه، براثر بيمارى در گذشت و طبق‏دستور يزيد هنگامِ مرگ، حصين بن نمير سكونى را به فرماندهى لشكر به جاى خويش‏منصوب كرد. آنان نيز مكه را به محاصره درآورده، خانه كعبه را با منجنيق سنگباران كرده‏به‏آتش كشيدند.

ليكن موفق به تسخير مكه نشدند و پس از 64 روز محاصره بى‏حاصل مكه، خبر مردن‏يزيد در سال 64 هجرى به آنها رسيد.[45]

 

7/7. بى‏گناهى قاتلان

‏شبهه‏اى در مورد شهادت‏طلبى امام حسين‏(ع) مطرح شده، بدين گونه كه: چون قاتلان‏ايشان به تحقّق آرمان شهادت‏خواهى يارى مى‏رساندند، پس بى‏گناه و اصلاً نيكوكار بوده‏اند!يا اگر شهادت‏طلبى ملاك بود، برفرض، ابن زياد نيز بى‏قيد و شرط تسليم امام‏(ع) شده،قدرت را واگذار مى‏كرد، چون قرار بود امام‏(ع) كشته شود، نمى‏بايست قبول مى‏كرد، بلكه‏بايد او را تشويق به كشتن خود مى‏كرد![46]

پاسخ اين شبهه اين است كه: امام‏(ع) و قاتلان وى تكليف مشتركى نداشتند. وظيفه‏امام‏(ع) ايستادگى در راه هدف و جان‏فشانى در راه دين بوده است و تكليف قاتلان،خوددارى از ظلم و جنايت و قتل نفس محترمه، بدون هرگونه مجوزى; يعنى از يك سوشهادت امام‏(ع)، مورد امر الهى است; زيرا دفاع از حق در گرو آن است و از سوى ديگر موردنهى است، نهى‏اى كه متوجه قاتلان است و اين دو جنبه را نبايد به هم آميخت; زيرا خلط اين‏دو حيث است كه خيّام را واداشته تا گناه مشروب خوارى را گردن خدا اندازد! و معاويه را برآن داشته كه در جنگ صفين خود را از گناه قتل عمار بن ياسر تبرئه كرده، على‏(ع) را قاتل ومقصّر بداند، چون عمار را به صحنه جنگ آورده است! اين موضوع در مورد تمام رزمندگان‏راه حق در مصاف با كفار صادق بوده و هست كه وظيفه آنان جهاد و دفاع بوده و هست‏ووظيفه كافران تسليم حق شدن و عمل آنان در كشتن مسلمانان جرم و جنايتى نابخشودنى،نه اينكه چون با به شهادت رساندن آنها به خوشبختى و بهشتى شدن آنها كمك مى‏كنند،ستوده باشند!

 

8/7. نهى از خون‏ريزى و آغاز نكردن جنگ‏

در ادامه شبهه قبل گفته‏اند: اين كه امام‏(ع) مكرّر دشمن را از ريختن خون خود نهى‏مى‏كرد و خودش نيز شروع كننده جنگ نبود، دليل مسالمت‏جويى ايشان و بى‏توجهى به‏كشته شدن به عنوان هدف اصلى بوده است. همين طور نمى‏خواسته با افزايش رقم كشته‏هابرعدد منكر بيفزايد.[47]

در پاسخ مى‏توان گفت نهى امام‏(ع) از خون‏ريزى، به خاطر حرمت كار قاتلان بوده، بدان‏جهت كه وى مستحق قتل نبوده و مرتكب گناهى نشده است. در حالى كه وظيفه خودامام‏(ع)، قيام در راه حق و فداكارى بوده است. پس يكى دانستن تكليف امام‏(ع) و قاتلانش‏مغلطه است.

در مورد شروع نكردن جنگ، اولاً: وظيفه شرعى امام‏(ع)، جلوگيرى از فتنه و قتل بوده‏واين نشانه مروت ايشان بوده است. ثانياً: به فرض كه اصلاً در كربلا جنگى رخ نداده بود،آيامفهومش سازشكارى و تسليم امام‏(ع) بود؟ خير، به هيچ رو دليلى در دست نيست كه‏امام‏(ع) قصد تسليم شدن داشته است. ثالثاً: افزايش رقم شهدا از سوى دشمن، افزايش‏منكربوده و در عين حال از سوى ياران امام‏(ع) و خود ايشان، فداكارى بيشتر در راه حق‏به‏حساب مى‏آمد و اين به لحاظ اختلاف جهات و حيثيات بوده است.

 

9/7. يك بام و دو هوا

در منبع پيشين مى‏خوانيم كه ماندن اصحاب در كربلا، از بهترين حسنات بوده و هر كدام‏از اصحاب كه در روز عاشورا كشته مى‏شدند، خونشان بى‏جهت ريخته نمى‏شده; زيرا در راه‏مقدس‏ترين دفاع و هدف كشته مى‏شدند:[48]

اشكالى كه اين سخن دارد، يك بام و دو هوا بودنِ آن است; زيرا امكان ندارد ازيك‏سوكشته شدن عده‏اى محكوم باشد و از سوى ديگر ممدوح و مقدس. چگونه مى‏شودكارى از يك حيث بهترين حسنات باشد و در عين حال به همان حيث، كاملاً ناپسند؟!واگرآن حضور به عنوان مقدمه شهادت منكر نبوده، معروف و حسنه بوده است،ذى‏المقدمه; يعنى شهادت هم حسنه بوده و نبايد تا اين حد مورد نكوهش قرار گيرد.پس‏گريزى جز پذيرش قداست مقدمه و ذى المقدمه هر دو نيست. در حالى كه نويسنده‏مورد بحث در جايى گويد: شهادت امام‏(ع) تنها به لحاظ فردى سعادت بوده، چون از زندگى‏پر رنج و عذاب رها مى‏شده ولى به لحاظ اجتماعى، اين امر ضربتى بوده كه به اسلام‏مى‏خورده و براى اسلام و مسلمانان خيلى‏گران تمام مى‏شده است.[49] ليكن اين نظريه نادرست‏است، چون در اين صورت دفاع معنى نداشته و شهادت امام‏(ع) و يارانش، هيچ سودى براى‏جامعه و اسلام به ارمغان نياورده صرفاً جنبه فردى داشته است. در صورتى كه علاوه بر نقش‏شهادت و شهادت‏طلبى در كمال رشد فردى رزمنده راه حق، به لحاظ اجتماعى و مكتبى، نيزاين امور نقش بسيار بالاترى در سرنوشت اسلام و مسلمانان دارند و گمان نمى‏رود كسى درتاريخ اسلام - جز طرفداران بنى‏اميه - منكر نقش با ارزش شهادت امام‏(ع) و يارانش دراحياى اسلام باشد.

 

10/7. الهام بخشى قيام حسينى‏

پيرو انكار نقش اجتماعى قيام عاشورا، طبيعى بود كه قيام‏هاى بعدى در مقابل‏حاكمان‏اموى، الهام نگرفته از قيام حسينى و قدرت‏طلبانه‏معرفى‏شوند![50]

استدلالى كه به كار گرفته شده اين است كه قيام به قصد كشته شدن‏عكس‏العمل ندارد (همان منبع). در اين خصوص مى‏توان دو نكته رامورد توجه قرار داد: يكى اين كه بدون بررسى مستند تاريخى‏نمى‏توان الهام بخشى قيام حسينى را انكار كرد و حق اين است كه‏ميزان اثرگذارى حماسه عاشورا بر حركت‏هاى بعدى اندك نبوده‏است. چگونه مى‏توان حماسه حسينى را الهام‏بخش ندانست در حالى‏كه امام‏(ع) ذوب در رضاى حق شده، كارى هوس‏آلود انجام نداده بودو طبيعى بود كه خدا نيز او را يارى كرده، حركتش را اثر بخش گرداندو از همين رو هم بوده كه حتى در همان مراحل نخست نيز،اهل‏بيت(ع) در كوفه، در مقابل حاكم فاتح كوفه قاطعانه ايستادگى‏مى‏كنند و امثال زيد بن ارقم وعبدالله بن عفيف ازدى هم غرور ابن‏زياد را در هم مى‏شكنند.[51]

نكته ديگر اينكه: قيام براى خدا و با هدف جانبازى در راه دين،چرا عكس العمل ندارد؟ كسى كه به خاطر دنيا بكوشد مهمتر است يابراى خدا و آخرت؟ آيا قيام كسى براى نان وآب‏الهام بخش ديگران‏هست ولى قيام براى خدا نيست؟! آيا در اصل، قيام خود امام‏(ع) براى‏قدرت‏طلبى بود يا براى خدا و آيا الهام بخش خود ايشان، پيامبر(ص) وعلى‏(ع) بودندياديگرى؟!

آيا بر فرض امام‏(ع) براى تشكيل حكومت اسلامى نيز قيام كرده‏بود، همان حكومت جد و پدرش مد نظرش بود يا حكومت ايران وروم يا شيوخ قبايل؟!

 

11/7. فلسفه عزادارى‏

عمده‏ترين دليل استمرار خاطره فداكارى‏هاى امام حسين‏(ع)ويارانش، برپايى مجالس عزا در طول تاريخ تاكنون بوده است.اگراين عامل نبود، حادثه كربلا مانند ساير حوادث تاريخى از يادرفته‏بود. ولى شاهديم كه در عزادارى‏ها بر مظلوميت و شهادت‏حسينيان اشك ريخته مى‏شود و اگر در اصل، شهادت‏طلبى‏آنان‏وجود نمى‏داشت پيامد آن هم اين همه ماتم و اشك نبود.پس‏بهترين واكنش را همين كشته شدن عاشوراييان داشته است. اين‏چيزى است كه ما مشاهده مى‏كنيم و به هيچ‏رو قابل انكار نيست. حال‏برفرض از حماسه عاشورا عزا و ماتم گرفته شود چه چيز بر جامى‏ماند؟ هيچ!

اما اگر عزا بود آن خاطره‏ها هم هست و اگر تاريخ بى‏تحريف‏وبى‏پيرايه بماند، امواج بزرگ ظلم‏ستيزى و انقلابى بودن‏فرونمى‏نشيند; زيرا در اصل، قيام حسينى ستم ستيزانه بوده، پس‏بدين شكل نيز ادامه مى‏يابد و گرنه علّيت دروغ است.

 

12/7. راز ماندگارى قيام حسينى

‏اكنون شاهد زنده بودنِ حماسه كربلا به طور كامل هستيم، امارازجاودانگى آن چيست؟ اگر آن حماسه شخصى و دنياطلبانه بود،بدين شكل زنده مى‏ماند؟ به راستى تفاوت قيام حسينى، باجهانگشايى‏هاى امثال اسكندر و چنگيز در چيست؟ چرا حركت آنهانه مقدس بود نه ماندگار؟ بى‏شك به خاطر ماهيت حق‏طلبانه و خدايى‏حماسه حسينى است كه مانندخود خدا و دين جاودانه شد. اسكندر وچنگيز به عنوان انسان‏هاى محدود دامنه تأثيرشان نيز محدود بوده‏است. ليكن خداى نامحدود، ابدى است و قيام الهى نيز بدين‏دليل،رنگ ابديت دارد.

بنابراين، آرمان شهادت‏طلبى يعنى ابديت خواهى، نه خود باختن‏و چنين چيزى افتخارآميز است.

 

13/7. خلوص نيت