در اين نوشتار برآنيم تا ماهيت قيام حسينى را با تحرير و نگاهى نوآشكار سازيم. طبقعنوان مقاله، مىتوان پيش فرضهايى مانند اصلاحطلبى يا براندازى نظام حاكم را مطرحساخت. تنها با بررسى كامل و عميق آن قيام است كه فرضى تأييد شده و فرضهايى نيزمردود خواهند شد.
1. درنگى در رسالت اصلى امام(ع)
نبايد از نظر دور داشت كه از نگاه شيعه، اصل اعتقادىِ امامت، استمرارِ نبوت است. اينامر گفتمانى قرآنى است، بدينگونه كه اطاعت از امام(ع)، به دنبال اطاعت از خدا ورسول(ص) مطرح گرديده[1] و تبليغ كامل دين، كمال بخشيدن به دين و اداى رسالت، در گروبيان ولايت و امامت دانسته شده است.[2]
بنابراين، امامت ولىّ، مانند نبى است، با اين تفاوت كه قرآن كريم ويژگى وحىگيرى را بهولى نداده و پيامبر خدا(ص)را پايان بخش سلسله پيامبرى معرفى كرده است.[3] در نتيجه وظيفهامام معصوم، به عنوان جانشين پيامبر(ص)[4] اداره كامل دين و دنيا پس از پيامبر(ص) است. چونخليفه رسول(ص) است و تفاوتى با او ندارد.
امام(ع)، تنها زمامدارىِ سياسى و رهبرىِ دنيايى نيست كه رسالتش در اين بُعد خلاصهشود. او متولّى تمام عيار دين است و تمام مسؤوليتها پس از پيامبر(ص) متوجّه اوست;يعنىبايد براى حفظ و احياى دين، همه اقدامات لازم را صورت دهد و از هيچ كارىفروگذار نكند.
با اين وصف، رسالت وى را در سطح زمامدارىِ سياسى پايين آوردن مانند ساير رهبرانشمردن و وظيفهاى در حدّ آنان براى وى در نظر گرفتن، نوعى اِعمال سليقه و اجتهاد درمقابل نص قرآنى است و اعتبارى ندارد. بدينسان، پيش فرض اين نوشتار در زمينه امامت، به طور كلى و به ويژه در مورد قيامحسينى و نگهبانىِ كامل و حداكثرىِ امام(ع) از دين است، نه صرفاً خلافت سياسى وزمامدارى دنيايى، آن گونه كه اهل سنت نيز بدان قائل شده، خلافت را جنبه سياسىبخشيدهاند و امامت را از فروع دين دانستهاند! حاصل چنين گفتمانى اين است كه امام(ع) در سطح زمامداران فروكاسته شده، دامنهرسالت و مسؤوليتش را تا آنجا دانستهاند كه شعاع دموكراسى است و با فقدان آن، وظيفهامام(ع) هم منتفى شود; يعنى تنها مردم سالارى معيار است، نه وظيفه شرعى امام(ع)،بگذريم از تضاد درونى دموكراسى كه بيانش در پيش است...
2. نگاهى به روزگار امام حسين(ع)
از منظر تاريخى نيز مىتوان به بررسى قيام حسينى پرداخت و از اين راه آن راارزيابىكرد. در اين وارسى، چهار عامل مدّ نظر قرار مىگيرند: دين، مردم، نخبگانوحاكمان.
نخستين متغيرِ مربوط به عصر و قيام حسينى، دين است; همان موضوعى كه در بند پيشهدف نهايى و اساسى كوشش امام(ع) و فلسفه امامت دانسته شد. در تحليلى فشرده از آندست كه در خطبه 16 نهجالبلاغه ديده مىشود، اسلام پس از وفات پيامبر، در روزگار خليفهسوم، به ضعفهاى عمدهاى گرفتار شده بود، بدان حد كه دين فرو مرده جاهليتسربركشيده بود و با گذشت حدود سه دهه از اين دوره و وارد شدن عنصر سلطنت توسطمعاويه، در بافت دين و به سلطنت رسيدن يزيد، فرزند وى، همه چيز تمام شده بود; بهگونهاى كه امام حسين(ع) فرمود:
«و على الاًّسلام السَّلام اًّذا بُليتَ الأمّْ بِراعً مثل يزيد».
«با به قدرت رسيدن فرمانروايى مانند يزيد در جامعه اسلامى، فاتحه اسلامخوانده شده است.»[5]
آرى، در نيمه دوم قرن اوّل هجرى، در حالى كه زمان زيادى ازعمر دين نمىگذشت، جز نام و ظاهر، چيز ديگرى از دين بر جا نماندهبود; زيرا اسلام در بُعد جهانبينى و باورهايش مثله شده، عترت وولايت از آن تجزيه شده بودند و در فروعاتش نيز مناسكى داير بود،اما در آن حد كه با منافع حاكمان در تضاد نباشد، بلكه منافعشان راتأمين كند. پس على(ع) و فرزندش حسين(ع) در تحليلشان خطانكرده بودند. در چنين اوضاعى، وظيفه امام معصوم(ع) چه بود؟سكوت، سازش، توجيه، تأييد، محافظهكارى، دنياطلبى يا كارى ازاين دست؟ بىشك هيچكدام; زيرا، هيچ يك از اين كارها، نگهبانىمعصومانه از دين نبود و در عوض حفظ و احياى دين و امامت كردنامت، تنها در چهره اين گزينه، متجلّى بود كه امام(ع) به هر نحوبشورد، بخروشد، اعتراض كند، به افشاگرى بپردازد و با نثار جان وخون خويش; يعنى تنها سرمايهاش، حاكمان بىفرهنگ و سرانجاهليت مسلمان نما را رسوا كند.
متغيّر بعدى، مردم بودند. مردم، متديّنانى بودند كه با باورهاىدينى زير سلطه حاكمان به سر مىبردند كه به نام دين، جاهليت رابازگردانده بودند. جاهليت عبارت از مجموعه آداب و رسوم،خوىها و خصلتها، انديشههاى قبايلى و افكار ويژه غيردينىِجاهلى بود كه حتى به لحاظ زمانى نيز مردم از آن واقعيتها فاصلهزيادى نگرفته بودند و تنها نيم قرن از حيات اسلام سپرى شده بود.به طور خلاصه، آنچه خود را نشان داد، امام حسين(ع) را بهشكست كشاند و حاكمان را پيروز كرد، معادلات بازپرورى شدهجاهلى و قبيلگى بود. اين حقيقت را مىتوان از خلال سخنانى كه ميانحسين(ع) و حاكمان و مزدوران آنها رد و بدل شد و از منطق دو طرفبه دست آورد. آنچه براى امام(ع) اهميت داشت دين بود و درد دين وآنچه براى جامعه مطرح بود نان به نرخ روز خوردن.
بدين صورت كه همزمان از حسين(ع) دعوت كرده، خواهانِامامتش باشند و در عين حال نماينده امامشان را پس از ميزبانى كردنو بيعت كردن با وى، تسليم دشمن كنند و به كشتن دهند و سپس باتغيير موضعى 180 درجهاى، تحت امر حاكمان قرار گرفته،سازماندهىِ نظامى كنند و فرزند پيامبرشان را محاصره كرده، اووياران اندكش را به بدترين شكل ممكن به شهادت رسانند!
چنين مردمى از ديانت و انسانيت چه داشتند؟ پيمانشكنى،سست عنصرى، ترسويى، قبيلهگرايى، قشرىگرى و سنگدلى،ميراث جاهليتى بود كه به وضوح خود را در رفتار عراقىها درهمراهى با امويان و مصاف با حسينيان نشان داد; صفات و رفتارهايىكه غيرعقلانى و نا جوانمردانه و نيز غيراسلامى بودند. آن مردمبههمان اندازه كه از انسانيت دور بودند، از اسلاميت نيز فاصلهبسيارداشتند.
نتيجه كاملاً طبيعىِ آن رفتارهاى جاهلانه غيرانسانى وغيراسلامى، از يك سو ريشه كردن پياز حاكمان جاهل منشِ اموى وحاكميت سرنيزههاى آنان و از سوى ديگر مهجور ماندن دين و اماممعصوم(ع) به عنوان پاسدار دين بود!
حال از عامل سوم ياد مىكنيم. خواص و نخبگان عصر حسين(ع)دو گروه بودند: گروهى از قماش مردم و همراه حاكمان بودند، از اينلحاظ كه عقل سياسى و منافع آنها چنين ايجاب مىكرد. گروه ديگر كهدرد دين داشتند، همراه مردم نيز نبودند و با حاكميت همسويىنداشتند، در عين حال درگيرى با نظام حاكم را هم تجويز نمىكردند;زيرا تغيير فرهنگ مردم و واقعيتهاى جامعه و عوض كردنمعادلات را غيرممكن مىدانستند. از نگاه آنها، آن گونه كه تاريخبازگفته و نمونههايى كه از آنها نقل خواهد شد، قيام حسينى بىحاصلو غيرقابل قبول مىنمود! سرانجام نوبت به آخرين متغير; يعنى حاكمان آن روزگارمىرسد. خلافت اسلامى در آن عصر در چنگال خونريز بنىاميهگرفتار بود. ماهيت آنان نيز حتى به روايت متعصبترين انديشمندان و مورّخانِ موافق آنها ازاهل سنت، زشت و ناهنجار بوده، بىشك بهتر از مردم نبودهاند. آنچه برايشان اصل شمردهمىشد، حفظ قدرت بود، نه لحاظ كردن اسلام و بهترين دليل اين مدّعى نيز خلق تراژدىعاشورا و كربلا توسط آنها بوده است. با توجه به اين واقعيتِ عصر حسينى، مىتوان ضرورت خيزش ايشان را نتيجه گرفت;زيرا نه اسلام بازگشت به گذشته جاهلى را به عنوان آخرين دين و پيام الهى بر مىتافت، نهمردم دين را بر دنيا ترجيح مىدادند و به راحتى مىتوانستند از جاهليت و فرهنگ خود دلبركنند، نه خواص - به هر دليل - به خود اجازه مىدادند به انقلاب بينديشند و نه حاكمانزاهدانِ زمانه خود بودند كه به دنيا دل نبسته باشند.
3. تأملى در علم غيب امام(ع)
از نگاه برخى، صرفاً امام(ع) به عنوان زمامدارى سياسى، از علم غيب بىبهره بوده، ياحداكثر به نحو اجمالى از آن برخوردار بوده و در نتيجه در انديشه تشكيل حكومتى اسلامى،طبق خواست اكثريت برآمده است و به هيچ رو، برخلاف موازين و تكليف ظاهرىاش، ازشهادت استقبال نمىكرده است.[6]
افزون بر آنچه گذشت، كه نبايد امام معصوم را در سطح زمامدارى معمولى فروكاست ونيز نبايد در مورد جامعه، در نيمه قرن نخست هجرى غلو كرده، آن را آبستن انقلاب دانست،همين طور نبايد امام معصوم(ع) را به عنوان زمامدارى دنيايى، بىبهره از علم غيب دانست.در خصوص علم غيب مىتوان منطق قرآن را حاكم كرد.
طبق برخى از آيات قرآن، مانند آيه 65 سوره نمل، علم غيب ويژه خداست، ليكن نبايد باسأ استفاده از چنين آياتى، منكر علم غيب نبى و ولىّ شد، يا مانند سلفيان و وهابيانِ قشرى،سينه چاك توحيد شده، برخوردارى غير خدا از علم غيب را منافى با توحيد و شرك دانست!زيرا خود قرآن برقانون كلى غيبدانى حق تبصره زده است. اگر طبق آيه 65، سوره نمل، علمغيب ويژه خداست، كاملاً درست است; زيرا علم حق ذاتى و مطلق است، در نتيجه فوق زمانبوده، گذشته و آينده برايش مطرح نيست ، پس علاّضم الغيوب است. اما در عين حال، به طورعَرَضى، غيرذاتى و موهبتى، خداوند با رضاى خويش، پيامبران را نيز از غيب آگاه مىكند.[7]اين اقدام حكيمانه حق، طبق اين آيه، به اين منظور است كه آنان بتوانند وظايف خود را بهنيكى انجام دهند. وقتى علم غيب پيغمبر9 ريشه و ملاك قرآنى يافت، علم غيب اماممعصوم(ع) نيز همان حكم را خواهد داشت; زيرا لازمه عصمتِ امام(ع) و پيراستگىاش ازهرگونه پليدى، نااستوارى، نقص و حتى خطا، برخوردارىاش از علم غيب به منظور حسنانجام وظايف امامت و اداره امت است. پس حتى علم تفصيلى او نسبت به غيب آينده نيز هيچاشكالى نداشته، ضرورى هم هست و آگاهى از آينده و اقدام به مبارزه و تن به شهادت دادننيز اقدام به انتحار و كشته شدنى معمولى نيست تا ناپسند باشد.
وقتى شهادت تنها راه حل ممكن براى امام(ع) در مسير پاسدارى از دين باشد، بنابر آنچهگذشت، نه علمِ به آن، خودكشى است، نه چنين شهادتى نفلهشدنى بىحاصل است و نهخوددارى امام(ع) از آن، موافق عقل و شرع.
در تعقيب منطق قرآن درباره علم غيب و غيبدانىِ برگزيدگان الهى، اشاره به برخى ديگراز آيات سودمند در قرآن كريم آمده است[8] كه خداوند، پيغمبر اسلام(ص) را از سرگذشتمريم(سلامالله عليها) به عنوان اخبار غيبى، البته مربوط به گذشته آگاه مىكند. در سوره هودنيز كه پس از بيان داستان نوح(ع) آمده، اين داستان را از اخبار غيبى دانسته كه پيامبر(ص)ومسلمانان براى نخستينبار از راه قرآن به آن آگاه مىشوند. اين نيز با خبر شدن از غيبگذشته است. داستان يوسف7 نيز به گفته قرآن، از قبيل خبرهاى غيبى است كه بهپيامبر(ص) وحى شده است.[9]
در پارهاى ديگر از آيات قرآن نيز آگاه شدن پيامبر اسلام(ص) از آينده، مطرح شده است.مانند آيه دوم سوره روم كه در آن سخن از پيروزى روميان بر ايرانيان رفته است. مورد ديگرآيه نخست سوره فتح است كه در آن، صلح حديبيه فتح مبين ناميده شده كه آثار با ارزش آنبعداً آشكار شد. نمونه ديگر آيه اول سوره ممتحنه است كه پيامبر(ص) از رازى مهم در آستانهفتح مكه با خبر مىشود كه اگر اين اطلاعرسانى خدا انجام نگرفته بود، آن فتح ممكن نمىشديا مستلزم خونريزىهاى بسيار بود.[10] سرانجام برخوردارىپيغمبر9 از علم غيب در سوره تكوير به طور مطلق بازگوشدهاست.
4. دين و دموكراسى
اما اين كه امام حسين(ع) در صدد تشكيل حكومت اسلامى،مبتنى برخواست اكثريت بوده - آنگونه كه پيشتر اشاره شد - سخنىناصواب است كه اكنون ضمن نكاتى باز مىگوييم:
1/4. دموكراسى در چالش با خويش
مردمسالارى به يك معنا از منظر عقل، از تضادى درونى رنجمىبرد; زيرا مبناى آن، حقوق برابر انسانهاست. البته با پذيرشتساوى انسانها، برترى نژادى و حكومتهاى موروثى و سلطنتىنفى شده، حق حاكميت و حق تعيين سرنوشت، مربوط به عموم مردممىشود. ليكن با دقت در برابرى انسانها، نتيجه، برابرى كامل آنها ونفى هر حاكم بشرى خواهد بود; زيرا هيچ كس بر ديگرى شرافت وبرترى ذاتى ندارد و از همين روست كه حكومت سلطنتى و موروثىنفى مىشود و با نفى اين نوع حاكميت، دموكراسى چارهاى جزپناهندگى به «قرارداد اجتماعى» ندارد، همان طور كه انقلاب كبيرفرانسه اين كار را كرد ولى اين راه حل نيز سودمند نيست; زيراانسانهاى برابر، فاقد حق حكومت بر يكديگرند و چگونه حقى را كهندارند مىتوانند طى قراردادى به ديگرى وانهاده او را بر خود حاكمكنند؟! آرى حداكثر اين است كه طى قرارداد اجتماعى توكيل تحققيافته، مردم فرد يا افرادى را وكيل مىكنند تا طبق قانون به ادارهجامعهبپردازند.
به اين ترتيب «مردمسالارى» به اين معنا دليل عقلى ندارد وكشاندن چنين مقولهاى به حوزه زندگى جامعهاى دينى، از ابتدانادرست بوده، موافق نبودن دين با امرى غيرعقلى، قابل پيشبينىاست و تعجبى ندارد، بلكه تعجب در اين است كه امام معصوم(ع) رادر جستجوى اين امر غير عقلى بدانيم!حاصل اينكه دموكراسى نافى خويش است; زيرا برابرى كاملانسانها، حتى حكومتِ مردم بر مردم را نفى خواهد كرد و نتيجهبرابرى مطلق، تساوى در تمام شؤون زندگى و نفى هرگونه حاكميتخواهد بود.
2/4. بيعت و مردمسالارى دينى اولاً،
ترديدى نيست كه حاكميت ذاتى از آن خدا، به دليلخالقيت، مالكيت و ربوبيت اوست. قرآن با تعبير: (فَاللّه هُوَ الْوَلى);«ولىّ حقيقى تنها خداست.»[11] اين حقيقت را بازگو كرده است.
ثانياً، به رغم ولايت مطلقه و كامل الهى، اجراى آن در جامعه باواسطه و غيرمستقيم است; زيرا خدا برتر از ماده و ماديت بوده وحاكميتش با واسطه است. از اينرو ،ولايت در «اللّه»، رسول(ص) وامام على(ع) منحصر شده است: (اًّنّما وَلِيّكم اللّه و رسوله و الَّذينآمنوا الَّذين يقيمون الصلاْ و يؤتون الزكاْ وَهُم راكعون) «تنها ولىّشما خدا و فرستاده او و كسى است كه به خدا ايمان آورده، نماز برپاداشته در حال ركوع زكات مىدهد.»[12]
ثالثاً، پذيرش ولايت الهى، نبوى و ولايى در جامعه دينى، وظيفهدينى و سياسى متديّنان است و از اين روست كه خدا در قرآن اطاعتبىقيد و شرط از پيغمبر9 و اولوالامر را قرين اطاعت از خويشساخته است،[13] و موضوع بيعت را مطرح كرده است.[14]
َرابعاً، اگر در دين، شورا و بيعت تجويز شده و سخن ازمردمسالارى مىرود، از باب تكليف و وظيفه شرعى مؤمنان بوده و بامردمسالارى مطلق غربى، هيچ نسبتى ندارد.
3/4. دموكراسى يا جنگ قدرت؟!
اشرافيت جاهلى، قبيله سالارى، شيخ سالارى قبيلگى،رقابتهاى ناسالم جاهلى وقبايلى، به محض در گذشت پيغمبر9در مدينه رخ نموده و در قالب شورا و بيعت ومردمسالارى تجديدحيات كرد.
براساس اسناد معتبر حديثى در ماجراى خلافت پيامبر، مهاجر وانصار بر سر تصاحب قدرت، به دور از هر ملاك عقلى و شرعى وحتى راه و رسمى كه در غرب كنونى، دموكراسى ناميده مىشود، با همسخت درگير نزاع بودند!
در ادوار بعدى به منظور توجيه آن حوادث، به حربههايى مانندشورا و بيعت متوسل شدند و در آن جامعه تازه رها شده از جاهليت وبدويت، سخن از اكثريت و آزادىِ رأى راندن، بيهوده و غير قابل طرحبوده است. ملاكهاى اسلامى نيز كاملاً رها شده بود و به هيچ نصقرآنى و حديثى در باب رهبرى تمسك نمىشد. تنها به حديثى ازپيامبر(ص) استناد شد كه «الأئمّْ مِنْقُرَيش»; «زمامداران بايد قريشىباشند!» و همين، سببِ مهترىِ قريش بر اوس وخزرج و ديگران شد!
4/4. مردمسالارى كوفى
اگر كسى مدعى شود كه امام حسين(ع) به دنبال دعوت مردم كوفهبوده و از ايشان مىخواست كه حكومتى مبتنى برخواست اكثريتتشكيل دهد، كاملاً نادرست است; زيرا:
اولاً: ايشان طبق ملاك شرعىِ قرآنى، رأى و خواست مردم راملاك حقانيت نمىدانست و دعوت كوفيان يا بيعت آنان، عامل اصلىقيام حسينى نبود و آنچه به عنوان انگيزه اساسى قيام و اقدام ايشانمطرح بود، عمل به وظيفه شرعى خود و انجام دو فريضه امر به معروف و نهى از منكر بودهاست و طبيعى است كه از باب عصمتى كه ايشان بنا بر آيه تطهير[15] داشته، رأى و ديدگاهشبرخواست و رأى مردم مقدّم بوده است.
ثانياً: هيچ گاه امام(ع) ديدگاه مردمسالارى را بر زبان نياورد و حتى در يك مورد نيزسخن از تشكيل حكومتى، بنا بر خواست اكثريت مطرح نكرد، بلكه آنچه، به دنبال دعوت وبيعت كوفىها توسط ايشان مطرح شده، خواست «ملأ» و «ذوى الحجى» يعنى دانه درشتهاو عقلاى قوم بوده است و همين امر براى ايشان تكليف و وظيفه ايجاد مىكرده است; «فاًّنكتب اًّلى أنّه قد اجمع رأى ملأكم و ذوى الفضل و الحجى منكم...» «اگر مسلم به من بنويسد كهرأى سران و انديشمندان شما با من است...»[16] چنانكه امام على(ع) نيز[17] بيعت مردم با ايشان راانگيزه پذيرش مسؤوليت دانسته است. پس فرق است ميان مردم و نخبگان كه امام(ع) به آنها توجه كرده و حق نيز همينبوده;زيرا در آن جامعه حرف نهايى و اصلى را سران قبايل مىزدهاند و مردم تابع آنهابودهومردمسالارى هيچ مفهومى نداشته است; چنانكه چند دهه قبل از آن مشاهده شدكهدرامر خلافت پيامبر كودتا كارساز شد نه رأى مردم، نه دستور خدا و نهسفارشرسول(ص)! ثالثاً: كوفىها اكثريت نبودند. آنها بخش كوچكى از عراق و عراق ايالتى از كشور پهناوراسلامى بود. پس اصلاً درست نيست كه حكومت فرضىِ حسين(ع) در كوفه، حكومتىدموكراتيك ناميده شود.
رابعاً: حتى همراهى كوفه با امام(ع) يا اكثريت ساكنان آن با ايشان نيز صحّت نداشتهواين قولى بوده كه جملگى صاحب نظران و تحليلگران روزگار حسينى بر آن بودهاند. اكنونبه نمونههايى از اين اظهارات و تحليلها توجه كنيد:
1. معاويه با نگاه مردم شناسانه ويژهاش، هنگام مردن، به فرزندش يزيد چنينوصيتكرد:
«از قريش تنها از سه كس بر تو بيمناكم: حسين بن على، عبدالله بن عمر و عبداللهبن زبير. اما حسين بن على مردى تنهاست كه اميدوارم خدا شرش را توسط آنانكه پدرش را كشته، برادرش را خوار كردند، از تو دفع كند. ولى در عين حال، با اوخويشاونديم و گمان ندارم عراقىها او را رها كنند تا از وطنش خارج كنند. اگر براو چيره شدى عفوش كن، من نيز اگر جاى تو باشم چنين مىكنم.»[18]
گمان نمىرود كسى تحليلگرى چون معاويه را بر خطا دانسته، حقطلبى عراقىها وصداقت آنان را گردن نهد. آرى پيشگويى معاويه چند ماه بعد درست از آب درآمد، ليكنيزيد به وصيت پدرش عمل نكرد.
2. محمد بن حنفيه برادرِ كوچكتر امام حسين(ع)، هنگام خروج آن حضرت از مدينه،ناصحانه به ايشان مىگويد:
«تا مىتوانى از يزيد و مردم دورى گزين، آن گاه نمايندگانت را به ميان مردمبفرست، اگر با تو بيعت كردند، خدا را سپاس خواهم گفت و اگر سراغ ديگرىرفتند، كسر شأنى براى تو نخواهد بود. من مىترسم تو ابتدا وارد شهرى شوى،تفرقه ايجاد شده، گروهى با تو و گروهى در مقابل تو قرار گيرند.»
امام(ع) در پاسخ او فرمود:
«من به مكه مىروم و تو اگر موفق شدى به اين شهر و آن شهر رفته، اوضاع رابررسى كن و ببين چه پيش مىآيد; زيرا تو تيزبين و نيكو عملى و با مسائل بهخوبى روبرو مىشوى و مشكلات را حل مىكنى.»[19]
حاصل اين گفتگو، كه پيش از دعوت كوفيان صورت گرفته، منتظر آينده ماندن و خطرنكردن بىمورد است.
3. عبدالله بن مطيع، يكى از شيعيان، در راه مدينه به مكه، امام حسين(ع) را ملاقات كرده،چنين گفته است:
«جانم فدايت. عزم كجا دارى؟ امام(ع) فرمود: اكنون مىخواهم به مكه روم و پساز آن، از خدا طلب خير دارم. او گفت: خدا برايت خير بخواهد و ما را فدايتگرداند! وقتى به مكه رفتى، از كوفه بر حذر باش و به آن نزديك مشو; زيرا كوفهشهر شومى است كه در آن پدرت را كشتند و برادرت را خوار كردند و به وىآسيب رساندند تا آنجا كه نزديك بود جان ببازد. در حرم الهى بمان كه توسيدعرب و بىهمتايى و مردم از هر سو به سوى تو مىآيند. عمو و دايىام فداىتو، از مكه خارج مشو. به خداسوگند اگر كشته شوى، ما پس از تو به بردگىكشيده مىشويم.»[20]
يگانگى ماهيت كوفه در نگاه ابن مطيع با ماهيتش در نگاه معاويه، جالب است و جالبتراز آن، سكوت امام(ع) در قبال اين تحليل و رد نكردن آن است.
4. در اجتماعى كه مردم كوفه پس از مرگ معاويه در منزل سليمان بن صرد تشكيل دادند،وى در وفادارى كوفيان ترديد داشت و از آنان پرسيد آيا تا آخرين مرحله حسين(ع) را يارىمىكنند يا در نيمه راه رهايش خواهند كرد؟! آنها پاسخ دادند: تا آخر هستند. سپس تصميمگرفتند به ايشان نامه بنويسند و نوشتند.[21]
اگر پيشينه سأ كوفيان نبود و احتمال پيمانشكنى آنها منتفى بود، چرا سليمان ترديدداشت و چرا ناچار شد از آنها اعتراف بگيرد؟!
5. پس از سرازير شدن نامههاى كوفيان به مكه، عمر بن عبدالرحمان بن حارث بن هشاممخزومى، يكى از خويشان امام حسين(ع) نزد ايشان شتافت و مىخواست اظهارنظر كند. اواز امام(ع) پرسيد: اگر مرا ناصح مىدانى سخن گويم. امام(ع) فرمود: به خدا سوگند تو را بدفكر و بدكردار نمىدانم، پس بگو. عمر گفت: شنيدهام مىخواهى به عراق سفر كنى، من از ايناقدام بيمناكم; زيرا تو به ديارى مىروى كه كارگزاران و حاكمانش منابع مالى و بيتالمال رادر اختيار دارند و مردم هم بردگان درهم و دينارند، من اطمينان ندارم آنها كه نامه نوشته، قولياريت را دادهاند راستگوباشند، يا اين كه تو را بيش از حاكمان خويش دوست بدارند.امام(ع) پاسخ داد: پسر عمو، خدايت جزاى خير دهد، به خدا قسم مىدانم تو نصيحتگرى وعاقلانه سخن مىگويى، ببينم چه پيش مىآيد، شايد به رأى تو عمل كردم يا نكردم، به هرحال، تو را بهترين مشاور و نصيحتگر مىدانم.[22]
6. هنگامى كه امام(ع) در مكه به ديدار عموزادهاش ابن عباس، صحابى بزرگ پيامبر(ص)و شاگرد برجسته على(ع) رفت، وى گفت: پسر عمو! من تحمّل مىكنم در حالى كه صبرمتمام شده، در اين راهى كه پيش گرفتهاى نابودى و درماندگىات را مىبينم. عراقىهاحيلهگرند. به ايشان نزديك مشو و در اين شهر بمان; زيرا تو سرور حجازيانى. اگر عراقىهابه راستى خواهان تو هستند، از آنان بخواه دشمن را از ديار خود برانند، آنگاه به سرزمينشانبرو و اگر بر خروج از مكه اصرار دارى به يمن برو كه به لحاظ جغرافيايى و نظامىاستعدادهايى دارند، شيعيان پدرت نيز در آنجا هستند و از بنىاميه نيز دور خواهى بود...امام(ع) پاسخ داد: پسر عمو! به خدا سوگند مىدانم تو نصيحتگرى دلسوز هستى ولى منتصميم خويش را گرفتهام.[23]
7. ابو مخنف از ابوجناب نقل كرده، وقتى همراه امام حسين(ع) از مكه خارج شديم، در منزلصفاح، با فرزدق بن غالب شاعر روبهرو شديم. او با امام(ع) ملاقات كرده، گفت: خدا خواستههاو آرزوهايت را برآورده سازد، دنبال چه هستى؟ امام(ع) از فرزدق درباره اوضاع عراق پرسيد. اوگفت: از فرد آگاهى سؤال كردى، دلهاى مردم با توست، ولى شمشيرهاى آنها در خدمت بنىاميهاست و قضا از آسمان نازل شده، خدا هر چه بخواهد مىكند. امام(ع) فرمود: راست گفتى، كاردست خداست، هر چه بخواهد مىكند و هر روزى دستاندركار كارى است...[24]
راستى كه سخن حق و تاريخى فرزدق در باب ناهماهنگى «دست» و «دل»، بسيار قابلتأمل است! دل مىتواند بنا بر اقتضاى فطرت، خواهانِ چيزى باشد كه دست طالب آن نيستيا به عكس، دست چيزى را بجويد كه دل نمىخواهد! عراقىها به راستى چنين بودند. از يكسو اسير جسم خاكى بودند و مرعوب زرق و برق امويان و از سوى ديگر در اعماق قلبهاىافلاكى، آنها به چيزى علاقمند بودند كه دستهايشان براى يافتن آن، همراه دلهايشان نبود!افسوس كه چه حكايتى است، داستان نامهربانى دستها با دلها...
8. منشى عبدالله بن عمر، فرزند خليفه دوم، كه فردى زاهد و عابد بود، به امام(ع)بىوفايى كوفيان نسبت به پدر و برادرش را يادآور شد و او را از رفتن به عراق برحذر داشتو دنياگريزى و آخرتگرايى را به امام(ع) توصيه كرد، ليكن ايشان به سخن وى وقعى ننهاد.[25]
9. گروهى از صحابه پيامبر(ص) مانند: سعيد بن مسيّب، ابوسعيد خدرى، جابر بن عبدا& انصارى، ابوواقد ليثى و... نيز جزو كسانى بودند كه امام حسين(ع) را از قيام و اعتمادبهكوفيان نهى كردند.[26]
10. عبدالله بن جعفر، شوهر زينب، خواهر امام(ع) و پسر عموى ايشان نيز ضمن نامهاىحضرت را از رفتن به عراق نهى كرد، ليكن امام(ع) در پاسخ او دليل اقدامش را خوابىدانست كه در آن پيامبر(ص) او را به انجام كارى مأمور كرده است.[27]
حاصل اين نقلها، كه خود امام معصوم(ع) نيز با تحليلگران مخالف نبود، بىارزشىِسراب مردمسالارى عراقى و كوفى است. اساساً هيچ مدرك قابل اعتماد تاريخى وجود نداردكه صداقت كوفيان را اثبات كند و نشان دهد كه احتمال عاقلانه و منطقىِ تشكيل حكومتىمردمى در كار بوده است. طبيعى است كه ادعاى موافقت صدها و هزاران نفر با قيام حسينى[28]،سندى تاريخى ندارد و به گواهى تاريخ، موافقان ايشان تعداد اندكى دست از جان شسته وشهادتطلب بودهاند كه در كربلا حضور يافته، همراه ايشان به فوز شهادت رسيدند و اگر همموافقان اندك ديگرى بودند كه به هر دليل در كربلا حاضر نشدند، در آن حد نبودهاند كه بتوانآنان را اكثريت مردم دانست. جز اين كه گفته شود دلهاى مردم با امام(ع) بوده ليكن سرنيزههاى بنىاميه مانع پيوستن آنها به امام(ع) مىشده است.
به هر رو، طبق روال عادى و بنا بر محاسبات ظاهرى و واقعيات جامعه روزگار امامحسين(ع)، نه دموكراسى جواب مىداده و مناسب آن جامعه بوده، نه همه صاحبنظرانهمدست شده بودند كه به امام(ع) دروغ بگويند و نه شخص امام(ع) در سطحى فروتر ازسياستمداران عصر خويش به لحاظ فكرى قرار داشته كه از درك صحيح اوضاع ناتوان باشد.
5.پيامدهاى نادرست دموكراتيك بودن نهضت حسينى
به موارد زير به عنوان عواقب منفى دموكراتيك دانستن قيام حسينى، اشاره مىشود:
5/1. بنبست و مسالمتجويى
اگر هدف اصلى، استقرار حكومتى دموكراتيك باشد، در صورت تحقق نيافتن آن، كار بهبنبست كشيده شده، گزينهاى جز مسالمتجويى و يا تسليم دشمن شدن در ميان نخواهدبود.[29] چه اين كه كشته شدن نيز، چنانكه گذشت، ارزشى ندارد. در اينمورد حتى اگر انكار و توجيهى هم صورت گيرد[30] سودى ندارد; زيراهر سخنى نتايجى طبيعى و لوازمى دارد كه نمىتوان آنها را ناديدهگرفت. كسى كه غايت قصوى را تشكيل حكومتى متكى به خواستاكثريت مىداند،[31] كاملاً طبيعى است كه با نرسيدن به آن هدف، يا بايدجنگيد و كشته شد و يا با دشمن كنار آمد، فرض عقلى ديگرى وجودندارد. كشته شدن نيز كه به شدت در سراسر آن دو كتاب رد شده، پسراهى جز توبه و سازش باقى نمىماند!
2/5. صدارت بىدليل
با فراموش شدن رسالت اصلى امام معصوم(ع)، كه در آغاز ايننوشتار به آن اشاره شد، تشكيل حكومت، كه زير مجموعه آن است،صدرنشين شده، قسم، قسيم مىشود، كه به لحاظ منطقى نادرستاست. اگر به اعتقاد طرف مقابل، تنها هدف قيام اصلاحى حسينى، امربه معروف و نهى از منكر بوده[32]، پس چگونه تشكيل حكومت، كهمصداقى از معروف است، همسنگ آن دانسته شده، هدف اصلى بهحساب مىآيد؟
3/5. اكثريت فرضى و پيروزى خيالى
چنانكه گذشت، اكثريتى وجود نداشت كه امام حسين(ع) به آناندل خوش كند و از ابتدا خروج از مدينه نيز، كه ايشان آيه 21 سورهقصص را ترنّم مىكرد; موسى(ع) در حالى كه از مصر خارج شد كهبيمناك بود و بعداً نيز سخن تحليلگرانى كه كوفيان را قابل اعتمادنمىدانستند، تصديق مىكرد، معلوم بود كه فتحى در انتظار نيست.پس چگونه مىتوان مدعى شد كه حتى پس از شهادت مسلم و انتشارخبر آن، بازهم اميد به پيروزى داشت؟![33]
اين موضعگيرى، جز دل دارى دادن به خود، اميدوارى بىمورد بهتشكيل حكومت مردمسالار و فرار كردن از واقعيتها، چيز ديگرىنيست. نبردى كه در كربلا رخ داد كاملاً نابرابر بود، رقمى كمتر از صدنفر در برابر بيش از سىهزار نفر! تازه صورت مسأله نيز سركوبىشورشى منطقهاى بود كه در يك نصف روز با بسيج نيروهايى دركوفه، آنها كه هواى مخالفت با دولت مركزى را در سر پرورده بودند،قتل عام شدند، بدون اين كه از مركز يا ايالتهاى ديگر، نيرويى بهمنطقه اعزام شود. با اين اوصاف كدام اكثريت و كدام فتح منظوراست؟! پس عشق به دموكراسىِ موهوم است كه اين خيالپرورىها رابه دنبال دارد.
4/5. دفاع يا تهاجم؟
بنبست دموكراسى كار را به دفاع مىكشاند،[34] ولى بايد توجهداشت كه دموكراتيك مآبى و حتى حفظ اين ژست پس از شهادتمسلم، مفهومش داشتن موضعى تهاجمى است و ديگر نبايد از دفاعسخن گفت! حقيقت اين است كه اين عقبنشينى آشكار، از تنگآمدن قافيه و درماندگى است وگرنه رهبرى كه توده مردم را پشت سردارد، بايد حمله كند و نبايد كارش به دفاع نابرابر بكشد! بهعلاوه،دفاع يعنى از جان گذشتن و با چنگ و دندان مصاف كردنواين با پيشنهاد مراجعت، توبه كارى و تسليم شدن سازگارى ندارد،پس چگونه امام(ع) مهاجم، مدافع، مسالمتجو و محافظه كارشناسانده مىشود؟!
5/5. تبرئه مجرمان
بىشك در دموكراسىها، وبه عبارت بهتر، مردم سالارىها، ركن اساسى مردماند و بدونآنها اصلاً مردمسالارى معنا ندارد. چون با غيبت آنان از صحنه، سرورى نصيب ديكتاتورهاخواهد شد. اكنون ببينيم آيا در حوادث سال 61و60 هجرى نقش مردم منتفى بوده است و آياآنان هيچ تقصيرى نداشتهاند؟ اين كه گفته شود: «ورود آزادانه امام(ع) به كوفه مانند ورودامام خمينى(قدس سره) از پاريس به تهران بود كه نتيجه آن صحت نظر حبيب بن مظاهر و ضعف منطقابن عباس بود. منتها حوادثى پيش آمد كه اوضاع تغيير كرد و حوادث نامشخص آينده را هيچگاه نمىتوان و نبايد در تحليل اوضاع سياسى موجود دخالت داد»[35]، درست است؟اگر وى مدافع مردمسالارى است، بايد از رفتار مردم كوفه نيز به خوبى دفاع كند. اما رفتاركوفيان قابل دفاع نيست; زيرا آنان كوتاهى كردند و به جاى پايدارى و مقاومت، صحنه راترك كردند و دست دشمن را براى جنايت باز گذارده، خود نيز آلت دست او شدند. به هيچ رومقايسه مردم ايران با مردم كوفه روا نيست. اگر در سالهاى مبارزه و در بهمن 57، مردم رهبرخود را رها كرده بودند، سرنوشتش بهتر از امام حسين(ع) نمىبود و اگر كوفيان فداكارى ومبارزه كرده بودند، سرنوشت امام(ع) چنان نمىشد. پس در يك سخن، آنان مجرماندنياپرستى بودند كه بدترين كار ممكن را كردند و در پيشگاه عقل و شرع، هيچگاهبخشيدهنمىشوند.
6. بيعت خواهى يزيد
گفته شده كه اگر يزيد از امام حسين(ع) نمىخواست با او بيعت كند او هم قيام نمىكرد.[36]در اين مورد به نكات زير توجه كنيد:
1/6. اين موضع، عدول از مردم سالارى در نهضت حسينى است; زيرا در منطقِ يكرهبرِ مردم انديش، قيام و پيروزى بر دشمن اصل است و هيچ گاه منتظر هجوم دشمننمىماند. پس مقدم بر بيعت خواهى يزيد، امام(ع) مىبايست قيام كرده باشد، ولىچنيننكرد.
2/6. به لحاظ تاريخى، بيعتطلبى يزيد، مقدم بر دعوت كوفيان از امام(ع) بوده و ايشاننيز پيش از دعوت آنان، نهضتش را آغاز كرده، پس اصلاحطلبى مقدمبر عامل دعوت كوفى بوده است و در عين حال جرقه قيام آنگاه زدهشد كه معاويه مرد و يزيد خواهان بيعت امام(ع) با وى شد.
3/6. اگر بيعتخواهى يزيد نيز نبود، امام(ع) انگيزه قيامواصلاحطلبى داشت; زيرا ايشان امام معصوم بود و امكان نداشتدرمقابل ستم بنىاميه ساكت بنشيند; چنانكه در روزگار معاويهنيزسكوت نكرده و به مبارزه سياسى با وى برخاسته بود.[37] و البتهمبارزه با يزيد متجاهر به فسق و گناه و تازه پا، ضرورىتر وآسانتربود.
4/6. اگر امام(ع) مانند عبدالله بن زبير با يزيد بيعت نمىكرد و درمكه مىماند، دستكم موفقيتهايى مثل او به دست مىآورد، ولىايشان اهل ماجراجويى و رسيدن به هدفهايى دنيايى نبودند كهآنگونه عمل كنند. در نتيجه تن به بيعت ندادند; زيرا با مقامعصمتوى و وظيفه سنگينى كه در آن مقطع برعهده داشت سازگارنبود، ولى در عوض هزينه اين كار سنگين و آن جانبازى در راه خدابود. پس بيعت نكردن، لازمهاش قيام، حداقل در كوتاه مدت نبود،ليكن امام(ع) فعاليتش را در خوددارى از بيعت خلاصه نكرد و قيامكرد پس براى كارش انگيزه داشته و آن هم احياى دين بوده، نه سكوتيا قدرتطلبى.
حاصل اينكه: در قيام حسينى عامل بيعتخواهى يزيد از امام(ع)،نقش تعيين كنندهاى نداشته، مرحلهاى در روند مبارزه بوده كهامام(ع) در قبال آن موضعگيرىِ مناسب داشته و ا گر هم از سوى يزيدچنين خواستى مطرح نشده بود، باز هم خيزش اصلاحى امام(ع)صورت گرفته بود.
7. حماسه آفرينى و ايثارگرى
زيباترين فصل نهضت امام(ع)، فداكارى ايشان و اصحابباوفايش، با اخلاص كامل در راه خدا بود. خلوص نيت، حقطلبى،اسلامخواهى، اصول انديشى و خداخواهى آنان، زمانى آشكارمىشود كه كوفيان به امام(ع) پشت كرده، به دشمن پيوستند و امام(ع)و ياران اندكش را در محاصره بيرحمانه خويش گرفتند.
در اين وضعيت بود كه ماهيت قيام حسينى براى همه به درستىآشكار شد. در حالى كه بنا بر محاسبات ظاهرى و سياسى، به ويژه پساز شهادت مسلم(ع)، از نگاه دوست و دشمن ادامه كار درست نبود،نهضت ادامه يافت.
كامل شدن سخن در اين بخش در گرو اشاره به نكات زير است:
1/7. حماسه حسينى از نگاه دشمن
حزب اموى، قيام حسينى را اقدامى كور، خائنانه، تفرقهآميز و ضدّاسلامى خواند.[38]
البته از دشمن انتظارى جز اين نمىرفت كه نهضت امام(ع) رابدان گونه توصيف كند; زيرا منافع و قدرتش ايجاب مىكرد، خواهانآرامشى در جامعه باشد كه در پناه آن به اهدافش برسد و خواهاناسلامى باشد كه پشتوانه قدرتش باشد. ليكن نهضت حسينى بارهبرى امامى معصوم، منادى اسلامى بود كه طبعاً شامل تمامارزشها مىشد و بنابر عصمت و پاكدامنىِ ايشان، بايد او را بر حق ودشمن را دروغگو و پليد دانست.
2/7. هزينه اصلاحات
قيام حسينى قيامى اصلاحى بوده است و مىدانيم كه مراد ازاصلاح در فرهنگ دينى، تغييرات بنيادى است كه مرادف با انقلاب است، نه تغييراتسطحى، آن گونه كه در حوزه سياست مطرح است و معلوم است كه هر انقلابى هزينهاىسنگين دارد، درست مانند زلزلهاى كه تخريب گسترده به همراه مىآورد.
از جمله هزينههاى اصلاحات دينى، شركزدايى، حذف معادلات و مقررات شركآلود،نابودى سران كفر و جانفشانى موحدان راستين است. پس نمىتوان دنبال احياى دين بود واز جان و مال دريغ نمود و يا شهادتطلبى را تخطئه كرد. راست است كه حسين(ع) درجستجوى شهادت بود و اين در حالى بود كه اصلاحات مورد نظر ايشان جز با كشته شدنشبه بار نمىنشست. پس نبايد شهادتطلبى را نازيبا ترسيم كرد.
3/7. كدام بازگشت؟
در تاريخ آمده است كه امام(ع) پس از محاصره شدن از سوى نيروهاى تحت فرمان حرّبن يزيد رياحى، به او پيشنهاد نرفتن به كوفه و مراجعت از راهى كه آمده است را داد.[39] وبرخى از اين سخن ايشان، مسالمتجويى، گريز از كشته شدن و در نتيجه بازگشت از هدفرا فهميدهاند،[40] ولى بايد توجه داشت كه پيشنهاد بازگشت به معناى تسليم شدن نبوده است;زيرا اگر منظور اين بود، امام(ع) مىبايست به كوفه رفته، اعلام وفادارى به حكومت كند و باابن زياد دست بيعت دهد، يا دستكم همانجا بيعت علنى كرده به مدينه بازگردد. ليكنبازگشت بدون بيعت، مفهومش حفظ موضع مخالف حكومت بوده كه به هيچ عنوانبازگشت از راه و هدف، تلقّى نمىشده است.
4/7. دفاع و شهادتطلبى
يكى ديگر از سخنان منبع اخير(صص93-97) اين است كه يارگيرى امام(ع)، پس ازشهادت مسلم(ع)، جنبه دفاعى داشته و درصدد جلوگيرى از جنگ بوده و تلاش براىخونريزى بيشتر نكرده است. ليكن مىدانيم كه اگر برفرض در آن مرحله، قيام جنبه دفاعىهم به خود گرفته باشد، مانند هر دفاع ديگرى مستلزم فداكارى، قربانى دادن و مقاومت تاآخرين قطره خون است و امكان ندارد آن كه مهاجم است كاملاً از پا درآيد، و قاعدتاً مدافعبايد هزينه سنگينى بپردازد تا احتمالاً پيروز شود و اگر معادله نابرابر باشد; مانند كربلا، چيزىجز شكست ظاهرى نصيب مدافعان نمىشود كه چنين هم شد.
5/7. دفاع نابرابر
پذيرش دفاعى بودن نهضت حسينى در كربلا آسان نيست; زيرا دفاع به لحاظ فقهى درسطحى گسترده انجام مىشود و احكام خاصى دارد، ولى در يك درگيرى نابرابر و محدود كهشكست اقليت قطعى است، كسى و چيزى برجا نمىماند كه به منظور حفظ آنها دفاع صورتگيرد. آرى حاصل فداكارى بىنظير حسينيان در دراز مدت، رسوايى بنىاميه و جان گرفتندين و بقاى اسلام بود و در حقيقت، به بهترين شكل ممكن دفاع از اسلام انجام گرفت واساساً آن دفاع شخصى نبود بلكه مكتبى بود.
6/7. فلسفه شهادتطلبى
افزون بر آنچه پيشتر درباره ضرورت شهادت امام حسين(ع) به عنوان تنها گزينه ممكندر مقابل نظام فاسد اموى مطرح شد، مىگوييم: فساد نظام اموى در حدى قرار داشت كه غيرقابل تعديل و اصلاح بود. در چهارچوب آن امكان اصلاحى وجود نداشته و تنها راه ممكننابودى آن بوده است. به اين ترتيب امام معصوم(ع) به عنوان تبلور اسلام حقيقىنمىتوانست با آن نظام كنار بيايد و مسالمتجو باشد، بلكه تنها مىتوانست با شهادتمظلومانه خود، پايههاى رژيم حاكم را به لرزه درآورد.
درباره فساد يزيد به عنوان خليفه پيغمبر اسلام، ذهبى به نقل از ابودردأ آورده است كهگويد: از پيامبر(ص) شنيدم كه مىگفت: «اولين كسى كه سنت مرا تغيير خواهد داد مردى ازبنىاميه به نام يزيد است»[41] وى همچنين به نقل از نوفل بن ابى فرات آورده است كه: «من نزدعمر بن عبدالعزيز بودم كه مردى از يزيد ياد كرد و گفت: اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه. عمرگفت: مىگويى اميرالمؤمنين، پس دستور داد او را بيست تازيانه زدند.»[42]
طبرى نيز داستان هيأت اعزامى از مدينه در سال 62 هجرى به شام براى بررسى اوضاعدربار يزيد را نقل كرده، گويد:
«آنان نزد يزيد رفتند و مورد احسان و اكرامش قرار گرفتند، هدايايى به آ نان داد و چون بهمدينه بازگشتند چنين گزارش كردند: ما از نزد مردى بى دين مىآييم كه مشروب مىخورد،طنبور مىنوازد. خوانندهها نزد او مىخوانند و مىنوازند. با سگها بازى مىكند و با افرادفاسد و جوانان به شبنشينى و عيش مشغول است. ما نزد شما گواهى مىدهيم كه او را ازمقامش خلع كرديم. پس اهل مدينه از آنان پيروى كردند.»[43]
پس از اين حادثه، مردم مدينه دست به شورش برداشته، عثمان بن محمد بن ابى سفيانوالى يزيد و ساير بنى اميه را بر كنار كردند. آنان اعلام كردند كه يزيد را از مقامش خلع و باعبدالله بن حنظله غسيل الملائكه بيعت كردند. آنگاه يزيد، مسلم بن عقبه را مأمور سركوبمدنىها كرده، گفت: سه روز لشكرت را آزاد بگذار و هركارى براى آنها مباح است و آنان نيزطبق دستور عمل كرده، پس از كشتار اهل مدينه سه روز به قتل و غارت و سرقت و تجاوز بهنواميس مدنىها پرداختند.[44]
مسلم بن عقبه پس از فارغ شدن از كار مدينه، رهسپار مكه شد تا عبدالله بن زبير را كهدرآنجا شورش كرده بود سركوب كند، ليكن در ميان راه، براثر بيمارى در گذشت و طبقدستور يزيد هنگامِ مرگ، حصين بن نمير سكونى را به فرماندهى لشكر به جاى خويشمنصوب كرد. آنان نيز مكه را به محاصره درآورده، خانه كعبه را با منجنيق سنگباران كردهبهآتش كشيدند.
ليكن موفق به تسخير مكه نشدند و پس از 64 روز محاصره بىحاصل مكه، خبر مردنيزيد در سال 64 هجرى به آنها رسيد.[45]
7/7. بىگناهى قاتلان
شبههاى در مورد شهادتطلبى امام حسين(ع) مطرح شده، بدين گونه كه: چون قاتلانايشان به تحقّق آرمان شهادتخواهى يارى مىرساندند، پس بىگناه و اصلاً نيكوكار بودهاند!يا اگر شهادتطلبى ملاك بود، برفرض، ابن زياد نيز بىقيد و شرط تسليم امام(ع) شده،قدرت را واگذار مىكرد، چون قرار بود امام(ع) كشته شود، نمىبايست قبول مىكرد، بلكهبايد او را تشويق به كشتن خود مىكرد![46]
پاسخ اين شبهه اين است كه: امام(ع) و قاتلان وى تكليف مشتركى نداشتند. وظيفهامام(ع) ايستادگى در راه هدف و جانفشانى در راه دين بوده است و تكليف قاتلان،خوددارى از ظلم و جنايت و قتل نفس محترمه، بدون هرگونه مجوزى; يعنى از يك سوشهادت امام(ع)، مورد امر الهى است; زيرا دفاع از حق در گرو آن است و از سوى ديگر موردنهى است، نهىاى كه متوجه قاتلان است و اين دو جنبه را نبايد به هم آميخت; زيرا خلط ايندو حيث است كه خيّام را واداشته تا گناه مشروب خوارى را گردن خدا اندازد! و معاويه را برآن داشته كه در جنگ صفين خود را از گناه قتل عمار بن ياسر تبرئه كرده، على(ع) را قاتل ومقصّر بداند، چون عمار را به صحنه جنگ آورده است! اين موضوع در مورد تمام رزمندگانراه حق در مصاف با كفار صادق بوده و هست كه وظيفه آنان جهاد و دفاع بوده و هستووظيفه كافران تسليم حق شدن و عمل آنان در كشتن مسلمانان جرم و جنايتى نابخشودنى،نه اينكه چون با به شهادت رساندن آنها به خوشبختى و بهشتى شدن آنها كمك مىكنند،ستوده باشند!
8/7. نهى از خونريزى و آغاز نكردن جنگ
در ادامه شبهه قبل گفتهاند: اين كه امام(ع) مكرّر دشمن را از ريختن خون خود نهىمىكرد و خودش نيز شروع كننده جنگ نبود، دليل مسالمتجويى ايشان و بىتوجهى بهكشته شدن به عنوان هدف اصلى بوده است. همين طور نمىخواسته با افزايش رقم كشتههابرعدد منكر بيفزايد.[47]
در پاسخ مىتوان گفت نهى امام(ع) از خونريزى، به خاطر حرمت كار قاتلان بوده، بدانجهت كه وى مستحق قتل نبوده و مرتكب گناهى نشده است. در حالى كه وظيفه خودامام(ع)، قيام در راه حق و فداكارى بوده است. پس يكى دانستن تكليف امام(ع) و قاتلانشمغلطه است.
در مورد شروع نكردن جنگ، اولاً: وظيفه شرعى امام(ع)، جلوگيرى از فتنه و قتل بودهواين نشانه مروت ايشان بوده است. ثانياً: به فرض كه اصلاً در كربلا جنگى رخ نداده بود،آيامفهومش سازشكارى و تسليم امام(ع) بود؟ خير، به هيچ رو دليلى در دست نيست كهامام(ع) قصد تسليم شدن داشته است. ثالثاً: افزايش رقم شهدا از سوى دشمن، افزايشمنكربوده و در عين حال از سوى ياران امام(ع) و خود ايشان، فداكارى بيشتر در راه حقبهحساب مىآمد و اين به لحاظ اختلاف جهات و حيثيات بوده است.
9/7. يك بام و دو هوا
در منبع پيشين مىخوانيم كه ماندن اصحاب در كربلا، از بهترين حسنات بوده و هر كداماز اصحاب كه در روز عاشورا كشته مىشدند، خونشان بىجهت ريخته نمىشده; زيرا در راهمقدسترين دفاع و هدف كشته مىشدند:[48]
اشكالى كه اين سخن دارد، يك بام و دو هوا بودنِ آن است; زيرا امكان ندارد ازيكسوكشته شدن عدهاى محكوم باشد و از سوى ديگر ممدوح و مقدس. چگونه مىشودكارى از يك حيث بهترين حسنات باشد و در عين حال به همان حيث، كاملاً ناپسند؟!واگرآن حضور به عنوان مقدمه شهادت منكر نبوده، معروف و حسنه بوده است،ذىالمقدمه; يعنى شهادت هم حسنه بوده و نبايد تا اين حد مورد نكوهش قرار گيرد.پسگريزى جز پذيرش قداست مقدمه و ذى المقدمه هر دو نيست. در حالى كه نويسندهمورد بحث در جايى گويد: شهادت امام(ع) تنها به لحاظ فردى سعادت بوده، چون از زندگىپر رنج و عذاب رها مىشده ولى به لحاظ اجتماعى، اين امر ضربتى بوده كه به اسلاممىخورده و براى اسلام و مسلمانان خيلىگران تمام مىشده است.[49] ليكن اين نظريه نادرستاست، چون در اين صورت دفاع معنى نداشته و شهادت امام(ع) و يارانش، هيچ سودى براىجامعه و اسلام به ارمغان نياورده صرفاً جنبه فردى داشته است. در صورتى كه علاوه بر نقششهادت و شهادتطلبى در كمال رشد فردى رزمنده راه حق، به لحاظ اجتماعى و مكتبى، نيزاين امور نقش بسيار بالاترى در سرنوشت اسلام و مسلمانان دارند و گمان نمىرود كسى درتاريخ اسلام - جز طرفداران بنىاميه - منكر نقش با ارزش شهادت امام(ع) و يارانش دراحياى اسلام باشد.
10/7. الهام بخشى قيام حسينى
پيرو انكار نقش اجتماعى قيام عاشورا، طبيعى بود كه قيامهاى بعدى در مقابلحاكماناموى، الهام نگرفته از قيام حسينى و قدرتطلبانهمعرفىشوند![50]
استدلالى كه به كار گرفته شده اين است كه قيام به قصد كشته شدنعكسالعمل ندارد (همان منبع). در اين خصوص مىتوان دو نكته رامورد توجه قرار داد: يكى اين كه بدون بررسى مستند تاريخىنمىتوان الهام بخشى قيام حسينى را انكار كرد و حق اين است كهميزان اثرگذارى حماسه عاشورا بر حركتهاى بعدى اندك نبودهاست. چگونه مىتوان حماسه حسينى را الهامبخش ندانست در حالىكه امام(ع) ذوب در رضاى حق شده، كارى هوسآلود انجام نداده بودو طبيعى بود كه خدا نيز او را يارى كرده، حركتش را اثر بخش گرداندو از همين رو هم بوده كه حتى در همان مراحل نخست نيز،اهلبيت(ع) در كوفه، در مقابل حاكم فاتح كوفه قاطعانه ايستادگىمىكنند و امثال زيد بن ارقم وعبدالله بن عفيف ازدى هم غرور ابنزياد را در هم مىشكنند.[51]
نكته ديگر اينكه: قيام براى خدا و با هدف جانبازى در راه دين،چرا عكس العمل ندارد؟ كسى كه به خاطر دنيا بكوشد مهمتر است يابراى خدا و آخرت؟ آيا قيام كسى براى نان وآبالهام بخش ديگرانهست ولى قيام براى خدا نيست؟! آيا در اصل، قيام خود امام(ع) براىقدرتطلبى بود يا براى خدا و آيا الهام بخش خود ايشان، پيامبر(ص) وعلى(ع) بودندياديگرى؟!
آيا بر فرض امام(ع) براى تشكيل حكومت اسلامى نيز قيام كردهبود، همان حكومت جد و پدرش مد نظرش بود يا حكومت ايران وروم يا شيوخ قبايل؟!
11/7. فلسفه عزادارى
عمدهترين دليل استمرار خاطره فداكارىهاى امام حسين(ع)ويارانش، برپايى مجالس عزا در طول تاريخ تاكنون بوده است.اگراين عامل نبود، حادثه كربلا مانند ساير حوادث تاريخى از يادرفتهبود. ولى شاهديم كه در عزادارىها بر مظلوميت و شهادتحسينيان اشك ريخته مىشود و اگر در اصل، شهادتطلبىآنانوجود نمىداشت پيامد آن هم اين همه ماتم و اشك نبود.پسبهترين واكنش را همين كشته شدن عاشوراييان داشته است. اينچيزى است كه ما مشاهده مىكنيم و به هيچرو قابل انكار نيست. حالبرفرض از حماسه عاشورا عزا و ماتم گرفته شود چه چيز بر جامىماند؟ هيچ!
اما اگر عزا بود آن خاطرهها هم هست و اگر تاريخ بىتحريفوبىپيرايه بماند، امواج بزرگ ظلمستيزى و انقلابى بودنفرونمىنشيند; زيرا در اصل، قيام حسينى ستم ستيزانه بوده، پسبدين شكل نيز ادامه مىيابد و گرنه علّيت دروغ است.
12/7. راز ماندگارى قيام حسينى
اكنون شاهد زنده بودنِ حماسه كربلا به طور كامل هستيم، امارازجاودانگى آن چيست؟ اگر آن حماسه شخصى و دنياطلبانه بود،بدين شكل زنده مىماند؟ به راستى تفاوت قيام حسينى، باجهانگشايىهاى امثال اسكندر و چنگيز در چيست؟ چرا حركت آنهانه مقدس بود نه ماندگار؟ بىشك به خاطر ماهيت حقطلبانه و خدايىحماسه حسينى است كه مانندخود خدا و دين جاودانه شد. اسكندر وچنگيز به عنوان انسانهاى محدود دامنه تأثيرشان نيز محدود بودهاست. ليكن خداى نامحدود، ابدى است و قيام الهى نيز بديندليل،رنگ ابديت دارد.
بنابراين، آرمان شهادتطلبى يعنى ابديت خواهى، نه خود باختنو چنين چيزى افتخارآميز است.
13/7. خلوص نيت