خيال نميكنم سوءتفاهم عمومياي كه تا به اين حد نسبت به فلسفه هست، درباره هيچ موضوع علمي باشد. اگر خودم را به عنان استاد شيمي، يا استاد ادبيات كهن، يا استاد موسيقي به خوانندگان روزنامهاي، تقريباً هر روزنامهاي، معرفي ميكردم، بيشتر آنها تصور كلي نسبتاً خوبي از ماهيت رشته من ميداشتند. اما اگر قرار بود خودم را به عنوان استاد فلسفه معرفي ميكردم، گمان ميكنم بسياري از خوانندگان، نسنجيده رشته مرا به اشراق، يا كفبيني يا علوم خفيه مربوط ميكردند. عده كمي ممكن بود از آنچه فلسفه فيالواقع هست، تصوري ميداشتند. به گمان من اين نكته حتي در دانشگاه، حتي بين اهل فضل صادق است؛ حتي كساني كه در رشتههايي چون رياضيات، ادبيات كهن و زمينشناسي متخصص نيستند، ماهيت اين رشتهها را بطور كلي و تا اندازهاي ميشناسند، اما ماهيت فلسفه را نميشناسند. كساني كه تحصيلات عالي دارند، اگر فلسفه را با كفبيني يا علوم خفيه خلط نكنند، به هر حال بر سبيل عادت آن را مبهم، گزافهگو، يا نوعي مجادله مغلطه آلود، يا گونهاي پرسش وسيع، ايهام دار و شايد پاسخ ناپذير درباره جهان بشمار ميآورند.
اگر كسي براي تعريفهاي كاملاً دقيق خودش را به زحمت نياندازد، در تعريف بيشتر موضوعهاي ديگر، دست كم بطور جدي، مشكل بزرگي نيست؛ به هر حال گفتن اينكه آن موضوعها درباره چيست، مشكل عمدهاي ندارد. زيستشناسي درباره موجودات زنده است . اخترشناسي درباره اجرام آسماني است. فيزيك درباره نور، حرارت، صورت و نظاير آنهاست. جهان، يعني سراسر محيط انسان، كم و بيش بر اساس قرارداد، قسمت بندي شده است؛ و هر علمي يك قسمت را حوزه خود قرار داده است. گياهشناسان، گياهان را گرفتهاند، جانورشناسان، جانوران را و اخترشناسان، اختران را. بنابراين، با وجود مشكلاتي كه در بعضي از قسمتهاي مرزها هست، تعريف كردن اين علوم، دست كم به شيوه متداول، نسبتاً آسان است.
اما مشكل تعريف كردن ماهيت فلسفه دقيقاً از اين نكته ناشي ميشود كه هيچ قسمتي از جهان نيست كه حوزه آن خاصتر از حوزهاي ديگر باشد . فيالواقع با توجه به پيشرفتهاي «زبانشناسي» اين مطلب درست نيست. اما در اينجا از جايگاه فلسفه در طول اعصار بحث ميكنم، نه فقط از جايگاه كنوني آن. فلسفه مانند بيشتر علوم نيست كه مدعي تعيين حدود حوزه نسبتاً كوچكي باشد و ساير حوزهها را دست نخورده باقي بگذارد. به يك معنا راست است كه چيزي در عالم نيست كه فلسفه بدان بياعتنا باشد. كل عالم موضوع فلسفه است و با اين وصف، فلسفه محتواي مخصوص خود را دارد؛ و اين نوعي تعارض است. از يك سو فلسفه محتواي مخصوص خود را دارد؛ و اين نوعي تعارض است. از يك سو فلسفه با محتواي مخصوص خودش از ساير موضوعهاي ديگر بكلي جداست و از سوي ديگر با همه آنها تماس دارد. پس به اعتبار رابطهاي كه فلسفه با ساير رشتههاي دانش دارد، پيداست كه از نوعي ويژگي برخوردار است. اين رابطه چيست؟ جايگاه فلسفه در زمينه كلي دانش انسان كدام است؟ به نظر من پيش از آنكه بتوان گفت جايگاه فلسفه در آموزش يا به طور كلي در فرهنگ كدام است، پيداست كه به اين پرسش بايد پاسخ گفت . از اين رو از اين كار خودم كه از رابطه فلسفه با ساير رشتههاي دانش آغاز ميكنم، به دفاع نميپردازم.
يك نظريه درباره اين موضوع اين است كه وظيفه خاص فلسفه هماهنگ كردن ساير رشتههاي دانش براي مرتبط ساختن علوم در يك كل واحد است؛ فلسفه با اين رشتهها درست همان كاري را ميكند كه حكومت مركزي با ادارات تابعهاش انجام ميدهد؛ البته با اين تفاوت كه فلسفه قدرت خاصي ندارد. گمان ميكنم اين كه گفتم، يا چيزي شبيه اين، برداشت هربرت اسپنسر از وظيفه فلسفه باشد.
خيال نميكنم اين نظر اساساً نظر رضايتبخشي باشد. در حال حاضر نظري قديمي است و احتمالاً هيچ فيلسوف زندهاي آن را قبول ندارد. بنابراين به هيچ وجه آن را براي بحث پيشنهاد نميكنم. فقط براي ردكردن آن، يك دليل يكي از ميان دلايل بسياري كه ميتوان آورد-خواهم آورد؛ مقصود دليلي است كه جايي براي بسياري از مسائلي نگذارد كه همواره به عنوان مسائلي ماهيتاً فلسفي بشمار آمدهاند. براي مثال، اين مسأله را در نظر بگيريد كه آيا عالم مادي براي وجودش از هر حيث وابسته به ذهن است يا نه . در گذشته فيلسوفان ايدئاليست، و در همين قرن برخي از اخترشناسان و دانشمنداني كه فيلسوف غيرحرفهاي هستند، غالباً گفتهاند كه وابستگي، ماده به ذهن بسيار است. اين مسأله كه يقيناً يكي از اساسيترين و مهمترين مسائل فلسفي است، به اين پرسش كه علوم چگونه بايستي هماهنگ شوند، هيچ گونه ارتباطي ندارد. پس بر اساس تعريف پيشنهاد شده ميتوان آن را از فلسفه كنار نهاد. پس اين تعريف نميتواند رضايت بخش باشد.
انديشه ديگري كه در دورههاي اخير رايجتر است، اين است: ميگويند همه مسائلي كه تاكنون مختص هيچ يك از علوم تخصصی نشده است، موضوع خود فلسفه است. دانش انسان به درختي ميماند كه يك تنه و شاخههاي بسيار دارد. فلسفه، تنه درخت، يعني ساقه اصلي است، يا ساقه مادر بوده است. شاخهها، علوم خاصاند. هر دانشي در اصل جزو فلسفه بود. اما دانش كه رشد كرد، خودش شاخه شاخه شد. هرگاه دانش مربوط به هر قسمت خاص عالم، به قدري كه براي استقلال كافي باشد پيشرفت كرد، خودش از ساقه اصلي جدا گرديد و موضوع جداگانهاي شد. هنوز تعداد معيني موضوع و مسأله وجود دارد كه دانش ما درباره آنها به اندازهاي مبهم و ابتدايي است كه تاكنون خودشان را ذيل علوم خاصي تشكل ندادهاند. در حال حاضر اين قبيل تتمه مسائل كه هيچ علمي آنها را تكفل نكرده است، همان چيزي است كه بدان فلسفه ميگوييم، اين نظر درباره ماهيت فلسفه را «نظريه تنه و شاخه» مينامم.
دليل اين نظريه از اين قرار است: واقعيتي تاريخي است كه دانش، بيشتر به طريقي رشد كرده است كه گفتيم. از لحاظ تاريخي، ريشههاي علوم جديد در يونان باستان است. يونانيان نخستين مردم جهان بودند كه نگرش علمي را متحول كردند. نخستين كساني بودند كه پرسشهايي از اين قبيل طرح كردند: خورشيد و اختران از چه ساخته شده است؟ چه اندازهاي دارد؟ فاصلهشان از زمين چه قدر است؟ به عنوان تصوير گويايي از اخترشناسي نخستين، ميتوانيد گفته آناكساگوراس را به خاطر آوريد كه خورشيد سنگ تفتهاي است بزرگتر از جزيره پلوپونسوس- سختي كه وي را به لحاظ يونانيان متعصبي كه خورشيد را به سان خدا ميپنداشتند، با مشكلي جدي رو به رو كرد. يونانيان نيز مردمي بودند كه به هر حال جانوران و گياهان را به روشي علمي بررسي كردند؛ نخستين رياضيدانان نظري اصيل بودند؛ نخستين قومي بودند كه درباره اين مطلب به بحث پرداختند؛ آيا انواع بسيار مختلف ماده سرانجام نميتواند قبال تحويل به يك نوع ماده باشد؟ آنها پايهگذاران نظريه اتمي بودند، نظريهاي كه ماده را در نهايت متشكل از ذرات ريز، سخت، نامرئي، بدون رنگ، طعم يا بو ميداند.
اما يونانيان، يا به هر تقدير يونانيان نخستين، بين علم و فلسفه فرق نميگذاشتند. مسائل مربوط به تشكيل ماده، چيستي خورشيد واختران، خواص مثلث از نظر آنها مسائل فلسفي بشمار ميآمد و از مسائل مابعدالطبيعي محض، نظير مسائل مربوط به چيستي خدا جدا نبود. در آن روزگار دانشمند همان فيلسوف، و فيلسوف همان دانشمند بود. ارسطوي فيلسوف، بنيانگذار علم زيست شناسي بود. اساساً رياضيات محض در مدارس فلسفي كساني چون فيثاغورس و افلاطون بررسي شد و پيشرفت كرد. از اين رو فلسفه در آن روزگار با كل فرهنگ انسان عملاً مترادف بود. در نتيجه فلسفه همان تنه اصلي بود كه همه شاخههاي دانش را روياند. بعدها، آنگاه كه مجموعه دانش از نقطهاي كه يك تن ميتوانست بر همه آن احاطه داشته باشد فراگذشت، تازه تخصصي شدن كذايي بوجود آمد. مطالعه اختران از تنه اصلي جدا شد و به علم تخصصي اخترشناسي تبديل گرديد: ساير علوم نيز به همين ترتيب.
معمولاً ميگويند كه ميتوانيم تا اندازهاي تداوم همان سير را حتي امروز ببينيم . در همين پنجاه ياشصت سال گذشته بود كه روانشناسي خود را به علمي مستقل تبديل كرد. پيش از آن جزو فلسفه بود. و به گمان من، استاد سميوئل السكاندر به قصد عملي ساختن چنين فكري بود كه ميپنداشت نشانههايي هست كه زيبايي شنايي بزودي از فلسفه جدا ميشود و خود را به علمي مستقل تبديل ميكند.
البته حالا كسي نميتواند در باب واقعيتهاي تاريخي كه هم اكنون بدانها اشاره شد چون و چرا كند. اما تا جايي كه به من مربوط است، گمان نميكنم اين نظريه تند و شاخه درباره ماهيت فلسفه و رابطه آن با ساير رشتهها از نظري كه قبلاً رد كرديم رضايت بخشتر نباشد. اين نظريه ميگويد كه فلسفه محتوايي واقعي از آن خود ندارد. فلسفه فقط همان چيزي است كه روزي علم خواهد شد، اما هنوز به قدر كافي علمي نيست؛ علمي است ابتدايي و بنابراين محتوايي واقعي سواي آنچه موضوع علم است يا بايستي موضوع علم باشد، ندارد. اما به نظر من فلسفه محتوايي از آن خود دارد كه از هر چه علم است يا همواره ميتواند علم باشد كاملاً جدا است.
شك ندارم بسياري از مسائلي كه هيچگاه واقعاً مسائل فلسفي نبوده است و در گذشته فلسفه از آنها بخطا انباشته شده است، بتدريج كنار گذاشته و در حوزههاي مناسبشان جاي داده خواهد شد. اين همان چيزي است كه در واقع دليل تاريخي ياد شده ثابت ميكند. و بدون شك روانشناسي نمونه مناسبي است.
اما به اعتقاد من مسائل فلسفي هسته خاصي دارد كه بنا به طبيعتش فلسفي است و علمي نيست، و به همين سبب هيچگاه در قلمرو علوم خاص قرار نخواهد گرفت و همواره همانطور كه هست – فلسفي محض- باقي خواهد ماند.
من باب مثال ميتوانم بگويم همه مسائل مربوط به چيستي آن چيزي كه ارزشها ميناميم-ارزشهاي اخلاقي، هنري و نظاير آنها- از آن دست است. گمان ميكنم هر چند كه دانش پيشرفت كند، اينها هيچگاه نميتواند موضوع علم شود يا با روشهايي بررسي شود كه علم در ساير زمينهها بكار ميگيرد. در اينجا نميتوانم به توجيه كامل اين مطلب بپردازم، زيرا اساساً به برداشتي بستگي دارد كه شخص از كاركرد علم و طبيعت روشهاي علمي دارد. اما آن طور كه به نظر من ميرسد، ميگويم كه تنها وظيفه علم توصيف كردن واقعيتها و رويدادهاست تا به ما بگويد چه روي ميدهد، چه روي داده است، چه روي خواهد داد. به گمان من وظيفه علم اصلاً برآورد كردن ارزش چيزي كه روي ميدهد، بيان كردن آنچه بايد روي دهد، يا رويدادي را از رويداد ديگري بهتر دانستن نيست. به عقيده من همه اين گونه پرسشهاي ارزشي در حوزه فلسفه قرار ميگيرد.
براي مثال زيست شناس ميگويد انواع جانداران تطور يافتهاند. انسان از نياكان انسانوار و در اصل از موجوداتي كه بسختي ميتوان آنها را از موجودات خرد بيشكلي تميز داد كه در گل و لاي بسر ميبرند منشاء گرفته است. اين توضيحي از واقعيتها و رويدادهاي بالفعل است، توضيح چيزي است كه عملاً روي زمين روي داده است. وظيفه زيستشناسي تطورگرا كشف كردن و بهم پيوستن اين گونه واقعيتها و رويداداهاست و اگر امكان داشته باشد، به دست دادن توصيف كاملي از آنهاست. و هرگاه چنين كند، وظيفهاش تمام است.
اما فرض كنيد حالا شروع كنم به پرسيدن چنين سئوالهايي درباره تطور: آيا تغيير از تكياخته جانوري به انسان، تغيير به سوي بهتر شدن است؟ آيا اين تغيير، پيشرفت است؟ آيا انسان به هر حال موجودي برتر از تكياخته جانوري است، يا موجودي برتر از سگ است؟ يا اينكه آيا فراگرد تغيير كه زيستشناس دنبال كرده است، فقط فراگرد تغيير از چيزي بياهميت به چيز بياهميت ديگري بوده است؟ شق ديگري را در نظر بگيريم: آيا اين برداشت كلي از بهتر و بدتر، از فراتر و فروتر، به نحوي كه به تطور تعميم داده شده است، سوءتعبير يا توهم نيست؟ آيا اينها فقط ارزشهاي انساني است كه براي امور خارج ازجامعه انساني، و براي رويدادهايي كه به هر شكل در مقياس كيهاني رخ ميدهد كاربرد ندارد؟ آيا اطلاق برداشتهاي ارزشي به عالم غيرانساني به طور كامل باطل يا بيمعناست؟ حقيقت اين امرچيست ؟
به عقيده من اين گونه پرسشهاي ارزشي خارج از حوزه زيستشناسي قرار ميگيرد. اينها متعلق به فلسفه است و همواره به فلسفه تعلق خواهد داشت و در آينده هرگز و هيچگاه به زيستشناسي يا به هيچ علم ديگري تعلق نخواهد يافت، همان طور كه نظريه تنه و شاخه، به اعتقاد ما، به هيچ علمي تعلق نخواهد داشت. يا دست كم اينكه اگر آنچه اكنون درباره نقش و ماهيت علم گفتم راست باشد، يعني تنها وظيفه علم توصيف كردن آنچه روي ميدهد باشد و به هيچ وجه به ارزشيابي آنچه روي ميدهد كاري نداشته باشد، بايستي همان طور كه گفتم باشد.
البته ممكن است زيستشناس به اين گونه مسائل اعتقاد كامل داشته باشد. و ممكن است اعتقاداتش از هر حيث جالب و با اهميت باشد. با اين وصف، اگر عقيدهاش ارزش واقعي داشته باشد، در كنار واقعيتهاي زيستشناختي محض، بايستي ملاحظات بسيار را در نظر داشته باشد؛ ملاحظاتي كه زيستشناسي نميتواند تأمين كند، اما فلسفه ميتواند. ولي هرچه باشد، نكته مهم اين است كه اگر زيستشناسي چنين اعتقاداتي داشته باشد در واقع ديگر فقط زيستشناس نيست و فيلسوف است.
مسأله ارزشها را به عنوان نمونه مسائلي آوردم كه به فلسفه تعلق دارد و بايد همواره به آن تعلق داشته باشد. غرض اين بود نشان دهم نظريه تنه و شاخه فلسفه كه حاكي از آن است فلسفه محتواي مخصوص خود را ندارد، نميتواند راست باشد. اما مرادم اين نيست كه بگويم مسأله ارزشها تنها محتواي فلسفه است. نميخواهم بگويم رابطه فلسفه و علوم اين است كه علم به آنچه روي ميدهد ميپردازد و فلسفه به ارزشيابي چيزي كه روي ميدهد. اين، ساده كردن بيش از اندازه تقسيم كار خواهد بود. و فلسفه مسائل بسياري از آن خود دارد كه با وجود آنكه به هيچ وجه از مسائل ارزشيابي نيست، علمي نيز نيست. حالا سعي خواهيم كرد نشان دهم ماهيت خاص فلسفه از نظر من چيست و روابط آن با علوم كدام است.
به عقيده من شايد بهتر باشد نظري را كه از آن دفاع ميكنم با اين عنوان بيان كنم كه اشتغال فلسفه به جست و جوي اصول غايي است؛ سعي فلسفه بر آن است كه براي پاسخگفتن به پرسشهاي غايي، كل معرفت را تا كنه زمينههاي آنها دنبال كند و فلسفه به اين اعتبار، هم از علوم و هم از ساير رشتههاي دانش متمايز ميگردد. فلسفه را اجمالاً دانش به اصول غايي تعريف ميكنم .
البته شما خواهيد گفت كه اين تعريف بسيار مبهم است، و گفته شما كاملاً بجاست. واژه غايي در اينجا چه معنايي ميدهد؟ به نظر من اين واژه حتماً بايد تعريف شود. و گمان ميكنم شايد بتوان از راه تحليل منطقي دقيق آن را تعريف كرد. اما تصور ميكنم اگر به جاي آنكه به كار دشوار تعريف منطقي غايي بپردازم و چند نمونه به شما عرضه كنم، بهتر ميتوان شمهاي از آنچه مراد من از اصول و مسائل غايي است براي شما بازگويم .
تقريباً هر موضوعي را از مباحث انساني در نظر بگيريد، خواه موضوعي علمي باشد و خواه موضوعي ديگر، با تأمل درخواهيد يافت كه به مسائل و پرسشهايي باز ميگردد كه خصلتي بسيار اساسي دارند، مسائل و پرسشهايي كه معمولاً هيچگاه مدنظر كساني نبوده است كه در آن موضوع تخصص دارند. بايد بگويم اين گونه مسائل محتواي خاص فلسفه را تشكيل ميدهد.
بفرض اصولي را در نظر بگيريد كه معمولاً اصول اوليه يكي از رشتههاي دانش است. اگر بر اساس اين اصول پيش برويد و آنها را به عنوان اصول غايي تلقي كنيد، خواهيد ديد كه سروكارتان با جزئيات خاص آن شاخه از دانش خواهد بود. براي مثال اگر اصول موضوع هندسه، هر هندسهاي، را به منزله اصول اوليهتان بگيريد و بر اساس آنها پيش برويد، خود را با فرضيات تفصيلي آن هندسه رو به رو خواهيد ديد كه اينها در واقع به هيچ وجه اصول غايي نيست، يعني ميتوان به جاي جلو رفتن بر اساس آنها به عقب رفت، و اصول غايي ديگري را سراغ گرفت كه خود اين اصل بر آنها متكي است. براي مثال شايد شما از خودتان بپرسيد كه بنياد اصول موضوع هندسه چيست؟ آيا اينها قوانين مقدم بر تجربه ذهن انسان است؟ يا اينكه قوانيني است كه مانند بيشتر قوانين معمولي طبيعت از راه مشاهده تجربي فراهم آمده است؟ يا اينكه اينها مفروضاتي اختياري است كه مبناي آن چيزي جز سهولت نيست؟ اگر اينها نيست، پس چيست و اصول موضوع هندسه به چه چيزي ميتواند بستگي داشته باشد؟ اگر از راه آن چيزي كه تاكنون اصول اوليه ميدانستيد به عقب برگرديد و هر آينه به جست و جوي اصول غايي ديگري برآييد كه اين اصول به آنها وابسته است؟ آن گاه است كه در قلمرو فلسفهايد.
آنچه اكنون گفته ام فقط درباره رياضيات صادق نيست. مقصودم اين است كه درباره هر شاخهاي از دانش انسان صادق است. و مثالهاي بيشتري از حوزههاي خاص اخلاص، هنر و علم خواهم آورد. در حوزه اخلاق، ما معمولاً بعضي افعال را درست و افعال ديگري را غلط ميدانيم. بيشتر مردم فرض مسلم ميدانند كه بين درست و غلط نوعي تمايز وجود دارد، و تا اندازهاي ميدانند كه مرادشان از اين كلمات چيست. و اگر درباره مسائل اخلاقي بحث ميكنند، معمولاً در باب كاربرد خاص اصول اخلاقي بعضي پرسشهاي جزئي وجود دارد كه درآن باره بحث ميكنند. در مجموعهاي از شرايط معين كدام عمل انسان درست و كدام عمل او غلط بوده است؟ آيا هيچگاه خودكشي قابل توجيه است؟ آيا پزشك حق دارد براي بيماري كه از مرض درمان ناپذيري رنج ميبرد و گرفتار شكنجه بدني مداوم است داروي مرگآور تجويز كند؛ اينها انواع مسائلي است كه معمولاً اخلاقگرايان عملي درباره آنها بحث ميكنند، و اگر براي همه آنها پاسخهاي مناسب داشتيم، ميتوانستيم بگوييم كه مجموعه كاملي از دانش اخلاقي را در اختيار داريم.
اما حالا فرض كنيد به جاي آنكه اصول اخلاقي در كاربرد جزء به جزء در زندگي بررسي شود، سعي كنم به عقب برگردم . فرض كنيد درباره مبناي خود اين اصول پرسشهايي طرح كنم. بفرض ميپرسم: مبناي اصول اخلاقي چيست؟ براي مثال آيا راست است كه افعال درست صرفاً همان افعالي است كه معمولاً كفه لذت و شادي مردم را از كفه رنج و ناشادي سنگينتر ميكند؟ يا اينكه آيا اخلاق به نحوي بر ملاحظات زيستشناختي استوار شده است كه افعال درست صرفاً همان افعال باشد كه به حفظ انواع بيانجامد؟ آيا اصول اخلاقي، اساسي عميقتر و ناآشكارتر از اين قبيل مفاهيمي كه پيشنهاد ميكند دارد؟ گمان ميكنم اينها از نوع مسائل بسيار اساسي و غايي است كه بايستي آنها را مسائل فلسفي بنامم.
با تأمل در حوزه هنر، پرسشهايي عيناً مشابه طرح ميشود. در عالم اخلاق ضد نيك و بد وجود دارد، در عالم هنر ضد زيبا و زشت يا شايد ضد هنري و غيرهنري . اين گونه برداشتها عموماً مسلم فرض ميشود، همان طور كه برداشت از درست و غلط مسلم انگاشته ميشود. چيزي كه معمولاً درباره آن بحث ميشود پرسشهايي است كه درباره كاربرد جزئي آنهاست. آيا اين تصوير واقعاً هنري است يا نه؟ يا از آن تصوير هنريتر است؟ آيا اين شعر موفق است است يا نه؟ آيا فلان آهنگساز حق دارد صداهاي ناهنجار يا بدعتهاي ديگري را در اثرش به كار گيرد كه براي اسلاف وي حيرتآور و تكان دهنده است؟ كوششهايي كه براي پاسخ گفتن به اين نوع پرسشها ميشود رشتهاي از دانش را به وجود ميآورد كه نام آن را نقادي ميگذاريم.
اما حالا تصور كنيد به جاي آنكه از اصول هنر آغاز كنيم و به كاربرد جزئي آنها برسيم، به سمت مباني غاييتر آنها به عقب برگرديم. تصور كنيد پرسشهايي در باب ماهيت و اعتبار خود برداشتهاي هنري و غيرهنري طرح كنيم. فرض كنيد ميپرسيم ماهيت اين قبيل چيزهاي هنري چيست؟ چه كيفيتي است كه ميتواند مشترك ميان تصوير و تنديس و شعر باشد و هر يك از اينها را به چه چيزي تبديل كند كه به آن هنري نام ميدهيم؟ هنر چيست؟ معيارها و اصول غايي آن چيست؟ اين گونه پرسشها نيز ميتواند از سنخ آن دسته پرسشهاي اصولي و غايي باشد كه هيچ منتقد هنري و هنرمندي اصلاً نميپرسد و من بايستي آنها را فلسفي بنامم.
حالا به حوزه علم توجه كنيم . گمان ميكنم همه نوع پرسش غايي كه علم به آنها بيانجامد وجود دارد، اما عالمي كه از آن ياد كرديم معمولاً به اين گونه پرسشها اصلاً نميپردازد؛ براي مثال، پرسش از ماهيت و توجيه اصول موضوع رياضي كه قبلاً به آن اشاره كردهام. از طرف ديگر علم در گذشته به علل پديدهها توجه بسيار زيادي داشته است. علت حركات سيارگان، تطور انواع، امواج اقيانوس، گرفتهاي خورشيد و ماه، دورشدن دنباله ستاره دنبالهدار از خورشيد و علت نظاير اينها چيست؟
اينها همه پرسشهاي مربوط به كاربرد جزئي اصل عليت است. اما فرض كنيد درباره خود اصل عليت سؤال كنم . در وهله اول تحليل و تعريف مناسب اين اصل چيست؟ و بعد از آن بر اساس چه اصولي حق دارم فرض كنم علتهاي مشابه همواره بايستي لزوماً معلولهاي مشابه ايجاد كند؟ بنابراين به نظرم ميرسد پرسشهايي ميكنم كه بسيار اساسي و غايي است و بايستي اينها را پرسشهاي فلسفي بنامم.
مثال كاملاً متفاوتي را در نظر بگيريد. استاد بريجمن(1) در كتابش با عنوان منطق فيزيك نوين(2) درباره علم نوشته است كه «طبيعت ساز و كار تفكر ما به هر تصويري كه بتوانيم از طبيعت به وجود آوريم ضرورتاً رنگ ميدهد.» در اين نظر كه ساخت ذهنهاي ما كم و بيش تا اندازهاي تعيين كننده شناخت ما درباره عالم است، چيز تازهاي نيست. اين عقيدهاي است كه غالباً بسياري از فيلسوفان اختيار كردهاند. شايد تنها تازگي اين عقيده در اين باشد كه حالا از سوي فيزيكدان پيشنهاد ميشود. اما پيداست كه اين عقيده پرسشهايي بسيار اساسي و غايي در باب رابطه بين ذهنهاي ما و مراحل دانش ما نسبت به جهان به ميان ميآورد. علوم ميگويند كه درباره جهان به ما دانش ميدهند. اما ممكن است پرسش غاييتري طرح كنيم: دانش چيست؟ آيا دانش ما درباره جهان نوعي عكس، يا تصوير آيينه، يا نقش جهان است به همان صورتي كه عملاً هست؟ بيشتر مردم بنا به عادت اين طور ميپندارند. اما اگر ساخت ذهنهاي ما به كل دانش رنگ ميدهد، به نظر بديهي ميآيد كه به هيچوجه تصويري واقعي درباره جهان نباشد. و به اين پرسش به غايت دشوار بدل ميشود كه رابطه دانش ما با واقعيت عملاً چيست؟ و بايد بگويم اين پرسشي است بسيار اساسي و غايي كه به فلسفه تعلق دارد و هيچ علم خاصي تاكنون به آن نپرداخته است.
بعضي مسائل اساسي فلسفه نيز هست كه نه از راه علم، هنر، اخلاق يا رياضيات، بلكه بر اساس شناخت روزمره فهم متعارف ميتوان به عقب بازگشت و به آنها رسيد. اما گمان ميكنم نمونههاي كافي كه اكنون آوردهام مقصود كليام را نشان دهد. مقصود اينكه اصول غايي كه همه رشته هاي ديگر دانش بر آنها استوار است موضوع فلسفه است. و اگر كسي در زمينههاي آنها تأمل كند، ميبيند كه ساير رشتههاي دانش لزوماً به فلسفه باز ميگردد و به آن ميانجامد. اهميتي ندارد كه چه موضوعي را بررسي كنيد، مهم نيست از چه دروازهاي وارد قلمرو دانش شويد، چشم انداز فلسفه از دور پيداست. اگر اين نظر را پذيرفته باشد، خواهيم ديد تعارضي را كه در آغاز اين بحث به آن اشاره كردم حل ميكند. اين قبيل مسائل غايي، محتواي خاص فلسفه است. و هماكنون فلسفه با كل عالم كار دارد و با هر موضوع ديگري درآميخته است، زيرا علم تخصصي شما هر قسمتي از عالم را كه قلمرو خود قرار دهد، آن قسمت و دانش مربوط به آن، مسائل فلسفي به ميان ميآورد.
ادامه دارد ...