باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 208 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بعد فراموش شده دين
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: روزنامه - ایران

 
 

دينداري، طرح شورمندانه پرسش از معناي وجودمان و ميل به دريافت پاسخهاست، هرچند اين پاسخها ناقص و نارسا باشند. چنين مفهومي، دين را به نحو عام و كلي، انساني و بشري مي سازد ولي بي گمان از آنچه معمولاً دين ناميده مي شود متمايز است. تعريف فوق در مقام توصيف، دين را نه چونان اعتقاد به وجود خدايان يا خداي واحد و نه همچون مجموعه يي از شعاير و نهادها براي مرتبط ساختن فرد با خدايان درعرصه انديشه، احساس و عبوديت، به شمار مي آورد. نمي توان انكار كرد ادياني كه در تاريخ ظهور يافته اند، ادياني از اين دست بوده اند. با اين همه ژرفاي گوهر دين، چيزي بيش از اين معناي محدود است. دين، حالت اشتياق و دلبستگي نسبت به وجود ويژه انساني و نيز وجود بطور كلي است.

البته مي توان آدميان فراواني يافت كه چنين اشتياق و دلبستگي غايي ونهايي دارند اما احساس مي كنند ازدين به معناي خاص و طبعاً از هر دين تاريخي بدورند. اتفاقاً در اغلب موارد، اين افراد، پرسش از معناي زندگي خود را به غايت جدي مي گيرند و بنا به همين دليل، زبان به انكار همه اديان تاريخي مي گشايند. ايشان احساس مي كنند اديان موجود، از بيان شايسته دلبستگي عميق شان، عاجز و قاصرند. اين افراد گواينكه منكر اديان هستند اما ديندار به شمار مي آيند. همين تجربه است كه وادارمان مي كند معناي دين را به عنوان پديده يي كه در بعد ژرفا جاي دارد، از جلوه هاي خاص دلبستگي نهايي و پرواي واپسين فرد كه در نمادها و نهادهاي يك دين بخصوص ظاهر مي شود، متمايز كنيم. پس اگر بخواهيم به تحليل واقعي موقعيت ديني روزگارمان بپردازيم، بديهي است كه مي بايست كليد ما، معناي اصلي دين باشد نه يك دين بخصوص و نه حتي مسيحيت. اين كليد، براي گرفتاري و مخمصه انسان زمانه ما چه راه حلي دارد؟

چنانچه دين را حالت تسخيرشدگي انسان توسط دلبستگي نامتناهي تعريف كنيم، لاجرم بايد بگوييم: انسان در روزگار ما چنين دلبستگي بي پايان و نامتناهي را از خاطر برده و گم كرده است و احياي دين چيزي نيست مگر تلاش و تقلاي بي حاصل و نواميدانه براي بازيافتن آنچه گم شده واز چنگ رفته است.

بعد ژرفا چگونه گم شد؟ اين واقعه همچون هر رخداد سترگ، علل متعددي دارد؛ اما يقيناً عامل و مسؤول اين واقعه، آن نيست كه روحانيون رسمي و تريبون هاي تبليغي به آن اشاره مي كنند. يعني كفر و شرك شايع انسان جديد. انسان جديد نه پرهيزگارتر و نه ناپرهيزگارتر از انسانهاي ساير ازمنه است. فقدان بعد ژرفا حاصل ارتباط انسان عصر ما با خود و با جهان است، عصري كه در آن، طبيعت به لحاظ علمي و تكنولوژيك، در معرض كنترل و مهار آدمي است. در اين عصر، زندگي در بعد افقي جايگزين و جانشين زندگي در بعد ژرفا شده است. نيروهاي نافذ و اثربخش جامعه صنعتي كه ما پاره يي از آن جامعه هستيم، مسير خود را بطور افقي و نه عمودي ادامه مي دهند. در كلام عامه، اين وضعيت با عباراتي چون «بهتر و بهتر»، «بزرگتر و بزرگتر» و «بيشتر و بيشتر» تعبير مي شود.

كسي را ياراي آن نيست تا احساس نهفته در بن چنين واژگاني را تحقير كند و به چيزي نگيرد. انسان محق است اين احساس را داشته باشد كه مي تواند «بداند» و چهره جهان پيشاروي خود را بي هيچ محدوديت پيشيني عوض كند. او قادر است در تمامي جهات و عرصه ها بدون حد و مرز مشخصي جولان دهد و به پيش برود.

گوياترين و پرمعناترين نماد اين نگرش كه حركت در بعد افقي را مدنظر دارد تغيير [مفهوم] «مكان» است از چيزي مقهور قدرت جاذبه زمين به چيزي كه جهان ـ مكان ناميده مي شود. جالب است كه انسان اين جهان ـ مكان را بسادگي و به تنهايي «مكان» مي نامد و مثلاً از سفر در مكان سخن مي گويد، مثل اينكه هر مسافرتي سفر در مكان نيست. احتمالاً برخي احساس مي كنند كه سرشت راستين مكان، فقط از رهگذر ورود ما به جهان ـ مكان نامتناهي كشف مي شود. به هر روي استيلا و سيطره بعد افقي بر بعد ژرفا. از طريق گشوده شدن مكان در وراي مكان زمين، به غايت رشد كرده است.

حال اگر بپرسيم كه چنانچه انسان در بعد افقي به سير خود ادامه دهد چه مي كند و در جست وجوي چه چيزي خواهد بود، پاسخ بدان دشوار است. گاهي اوقات آدمي مي خواهد بگويد آنچه چنان انساني را رضايت خاطرمي بخشد صرف حركت به پيش، بدون غايت و هدف و شعف حاصل از پيشروي پرشتاب بدون حد و مرز است. اما اين پاسخ به هيچوجه كفايت نمي كند چرا كه آدمي در سير به سمت زمان و مكان، جهان پيشاروي خود را تغيير مي دهد و اين تغييرات، خود او را هم دچار تغيير مي كند. او هرچه را در مسيرش باشد به يك ابزار بدل مي كند و با اين كار، خود به يك ابزار مبدل مي شود. اما اگر بپرسد «ابزار براي چيست؟» ديگر پاسخي در ميان نخواهد بود.

نيازي نيست كه به وراي تجربه روزمره انسانها نظر كنيم تا نمونه هاي گويايي از اين مخمصه و گرفتاري را توصيف كنيم. در واقع زندگي روزانه ما درخانه و اداره، در ماشين و هواپيما، در تجمعات و تشكل ها، هنگام خواندن مجلات و تماشاي تلويزيون، در وقت نگاه به تبليغات و شنيدن راديو، همگي به خودي خود، نمونه هاي پايدار يك زندگي اند كه بعد ژرفا در آن گم شده است. زندگي، سير و استمرار خود را دارد. هر لحظه به چيزي اختصاص دارد كه مي بايست انجام شود يا ديده و شنيده و يا طراحي شود. و حال آنكه هيچكس را ياراي آن نيست كه ژرفا را تجربه كند مگر آنكه لختي تأمل كند و ازخود، آگاهي يابد. تنها در صورتي كه فرد، آنات و لحظاتي داشته باشد تا در آن لحظات، از آنچه در آينده پيش خواهد آمد غافل باشد، مي تواند معناي اين لحظه يي را كه «اينجا و اكنون» است تجربه كند و ازخود در خصوص معناي زندگي اش پرسش نمايد. مادام كه وضع اول تداوم دارد دلبستگي هاي گذرا و تنك مايه خاموش نمي شوند، مهم نيست كه ميزان جذابيت و ارزشمندي و شأن و اهميت آنها چقدر و چگونه است، مهم آن است كه در اين وضعيت، نداي دلبستگي غايي به گوش نمي رسد. ريشه عميق فقدان بعد ژرفا در زمانه ما و به عبارت ديگر فقدان دين در معناي اساسي و كلي اش، همين مطلب است.

اگر بعد ژرفا گم شده است نمادهايي كه در آنها زندگي در اين بعد بيان شده است به خودي خود مي بايست ناپديد شوند. من از نمادهاي سترگ اديان تاريخي غرب يعني يهود و مسيحيت سخن مي گويم. دليل اصلي آنكه نمادهاي ديني گم شده اند نقادي علمي نيست بلكه سوءفهم معنا و مفاد اين نمادهاست و فقط بخاطر وجود اين سوءفهم هاست كه نقد علمي مي تواند و حتي حق دارد، به آن نمادها هجوم و حمله آورد.

اگر نماد «آفرينش» كه بر سرشت و گوهر الهي همه چيز دلالت مي كند به سطح افقي نقل مكان كند، به داستاني درباره گذشته هاي دور بدل مي شود كه هيچ قرينه و شاهد تاريخي بر آن نمي توان اقامه كرد و حتي مغاير همه شواهد علمي است. اگر نماد «هبوط آدم» كه بر بيگانگي و جداافتادگي غريبانه انسان و جهان از وجود واقعي خودشان اشاره دارد به سطح افقي در غلطد، حكايت ساده يي خواهد شد در مورد يك زوج انساني كه هزاران سال پيش در سرزميني كه هم اينك عراق ناميده مي شود زندگي مي كردند.

اينگونه است كه يكي از ژرف ترين توصيفات روان شناختي از مخمصه هاي عام انساني به حكايتي پوچ و بي معني در سطح افقي مبدل مي شود. اگر نمادهاي «منجي» و «رستگاري از طريق منجي» كه گوياي قدرت نجات بخشي در تاريخ و زندگي فردي است به سطح افقي تنزل يابد، داستانهايي خواهند شد درباب موجودات نيمه الهي كه از مكاني فلكي مي آيند و باز بدانجا مي روند. بديهي است كه اين نمادها با چنين شكل و شمايلي براي كساني كه نگاهشان به عالم را نجوم علمي تعيين مي كند هيچ معنا و مضموني ندارد.

چنانچه مفهوم خدا (و نمادهاي مرتبط با او) كه حكايتگر پرواي واپسين و دلبستگي بي پايان است به سطح افقي درافتد به موجودي در ميان ساير موجودات تبديل مي شود كه وجود و عدمش، موضوع تحقيق و پژوهش خواهد بود. شايد هيچ چيزي به اندازه بحث و جدل دايمي در مورد وجود يا عدم خداوند، نشانه مناسب براي گمگشتگي بعد ژرفا نباشد. در اين گونه بحث و جدل ها، طرفين بحث به يك اندازه برخطا هستند چرا كه اين بحث، از بن نادرست است و طرح اينگونه مجادلات تنها در صورتي امكانپذير است كه بعد ژرفا فراموش شده باشد.

هنگامي كه انسان، خود را به اين ترتيب از بعد ژرفا و نمادهاي راوي آن محروم كرد، خود به جزيي از طرح افقي بدل مي شود. خويشتن خود را گم مي كند و به چيزي در ميان چيزهاي ديگر مبدل مي شود. او در جريان توليد و مصرف كاذب، به يك عنصر تبديل خواهد شد. امروز همه بر اين نكته واقف شده اند. ما فهميده ايم كه هر فرد در ساختار اجتماعي امروز، جايگاه اجتماعي ويژه يي دارد كه در معرض اعمال مديريت ديگران واقع مي شود، گواينكه به اين نكته آگاه باشد و خود رابه گروه مديران و اداره كنندگان متعلق بداند. نفوذ روحيه تبهكارانه برنوجوانان، نفوذ و تأثير خواستهاي شركتها بر مديران و مأموران، تربيت پذيري افراد از سوي روابط مردمي، تبليغات و آگهي ها و جهت يابي تحت هدايت تحقيقات انگيزشي و غيره، همگي در كتب و مقالات متعددي طرح و تبيين شده اند.

آدمي با اين همه فشار به سختي مي تواند از بار اين سرنوشت شانه تهي كند، سرنوشتي كه او را به يك شيء در ميان ساير اشيايي كه خود مي سازد مبدل مي كند، مجموعه يي از واكنش هاي شرطي بدون هرگونه خويشتن آزاد، مسؤول و انتخابگر. ساز و كار متراكمي كه آدمي در توليد محصول طراحي مي كند عاقبت، خود او رابه يك شيء بدل مي كند كه مقهور همان مكانيزم توليد و مصرف است.

ولي انسان هيچگاه از انسان بودن و انسان ماندن دست نمي شويد. او مضطربانه، نوميدانه و در عين حال شجاعانه در برابر چنين سرنوشتي مقاومت به خرج مي دهد. آدمي اين سؤال را درمي افكند كه «براي چه؟» و نيك مي داند كه پاسخي در بين نيست.از تهي بودن حركت دائماً روبه پيش و توليد ابزار براي اهدافي كه خود مجدداً بدون آنكه به هدف نهايي برسند به ابزاري بدل مي شوند آگاهي يافته است. آدمي بدون آنكه بداند چه بر سرش آمده احساس مي كند معناي حيات (بعدژرفا) را گم كرده است.

پرسش ديني از دل همين آگاهي سربرمي آورد و پاسخ هاي ديني نيز از همين آگاهي، دريافت يا انكار مي شود. بنابراين براي توصيف رويكرد معاصر به دين، مي بايست در گام نخست به جاهايي اشاره كنيم كه آگاهي از مخمصه انسان غربي در روزگار ما به شيواترين نحوي در آن جاها بيان شده است. اين جاها هنرهاي كبير، ادبيات و لااقل تاحدي فلسفه معاصر است. هم موضوع مورد بحث و هم شيوه عمل اين آفرينندگي ها، نمايانگر نزاعي پرشور و غالباً غمبار درباره معناي زندگي در زمانه يي است كه بعد ژرفا در آن گم شده است. هنر، ادبيات و فلسفه به معني اخص كلمه، ديني نيستند اما پرسش ديني را در قياس با عبارات و سخنان مستقيماً ديني روزگار، بنياني تر و عميق تر طرح مي كنند.

اين پرسش ديني است كه طرح مي شود، وقتي كه يك رمان نويس، انساني را به تصوير مي كشد كه سعي بي حاصلي به خرج مي دهد تا به يگانه منزلگاهي دست يابد كه توان حل معضل حيات او را داشته باشد، يا انساني را توصيف مي كند كه زيرفشار خاطره گناهي كه او را به ستوه آورده است، مضمحل مي شود، يا انساني را در ميان مي آورد كه هيچگاه يك خود واقعي نداشته است و سرنوشت، او را به پيش مي راند بي آنكه دربرابر مرگ، مقاومتي نشان دهد، و يا انساني را توصيف مي كند كه از هر آنچه در مقابلش است تجربه بيزاري، انزجار و تهوع به او دست مي دهد.

اين پرسش ديني است كه پرسيده مي شود وقتي شاعر، بيزاري و نفرت نسبت به لايه هاي اهريمني نفس خود را عيان و آشكار مي كند، يا اگر شاعر، ما را به برهوت و خلوتگاههاي وجودمان رهنمون مي شود، يا اگر لجنزار جسماني و اخلاقي نهفته در زير سطح زندگي را نشان مي دهد، يا اگر نواي موقتي بودن جهان را سر مي دهد؛ در همه اين حالات، برقامت اضطراب هميشگي قلوب ما، جامه كلام مي پوشاند.

اين پرسش ديني است كه در ميان مي آيد وقتي كه نمايشنامه نويس، فريب زندگي را در نمادي خنده دار نشان مي دهد، يا اگر مي گذارد خلأ زندگي با يك خودكشي به پايان برسد، يا اگر ما را با اسارت گريزناپذير در چنگ گناه و ندامت توأمان مواجه مي كند، يا اگر ما را به سرداب تاريك نااميدي و زوال تدريجي سوق مي دهد.

اين پرسش ديني است كه طرح مي شود وقتي يك نقاش، واقعيت محسوس و مريي را به قطعاتي فرومي شكند و پس از آن، اين قطعات فروشكسته را به صورت تصويري بزرگ، وحدت دوباره مي بخشد به گونه يي كه در نگاه معمولي شباهت اندكي با جهان دارد اما اضطراب و شجاعت ما را براي رويارويي با واقعيت تعبير مي كند.

اين پرسش ديني است كه سربرمي آورد وقتي يك معمار، در ساختن بناهاي اداري يا كليساها، آرايه هاي مانده از سبكهاي پيشين را به خاطر اينكه ترجمان شايسته زمانه ما نيستند فرومي نهد. اين معمار ضعف ظاهري سبك خود را بر غناي موهوم سبكهاي تقليدي گذشته ترجيح مي دهد. او مي داند هيچ پاسخ نهايي ندارد اما مي خواهد پاسخ شايسته يي عرضه كند.

آيا پاسخي هست؟ هميشه پاسخي هست اما ممكن است در چنگ ما نباشد. شايد چندان عميق غرقه در آن مخمصه ايم كه توان پاسخ به پرسش برآمده از اين مخمصه را ازدست داده ايم.

براي رسيدن به پاسخ واقعي، آگاهي از اين مخمصه، يقيناً راه بهتري است از اينكه با پاسخ هاي جعلي و موهوم، مسير را سد كنيم.

در اين نگرش، امكان رسيدن به پاسخ واقعي با همه محدوديت هاي پيش رو دست يافتني است. پاسخ واقعي به اين سؤال كه چگونه مي توان بعد ژرفا را مجدداً به دست آورد با تكثر اعضاي كليسا يا حاضران در آن و نيز با تغيير مذهب يا تجربيات شفابخش حاصل نمي شود. اين مقصود از طريق آگاهي به اين نكته به دست مي آيد كه ما آدميان ساحت سرنوشت ساز زندگي ـ بعد ژرفا ـ را گم كرده ايم و هيچ راه ساده يي براي بازگشت آن نداريم. اين آگاهي به خودي خود، حالت تسخيرشدگي توسط چيزي است كه اصطلاح نمادين آن «بعد ژرفا» ست. كسي كه مي داند از سرچشمه غايي «معني» دورافتاده است با همين دانايي نشان مي دهد كه نه فقط جدايي حاصل آمده بلكه وصل و وحدت دوباره رخ خواهد داد و اين دقيقاً وضعيت ماست. آنچه بيش از همه چيز مورد نياز ماست ـ و تا حدي واجد آن هستيم ـ فهم اصولي اين مسأله است كه در مخمصه گرفتار آمده ايم بدون آنكه بكوشيم به كمك ايدئولوژي هاي ديني يا سكولار برآن پرده يي بيفكنيم. احياي علايق ديني، قدرت خلاقه يي به فرهنگ ما خواهد داد مشروط بر آنكه اين علايق ديني به حركت جست وجوگري در پي بعد گمگشته ژرفا توسعه پيدا كند.

معناي اين سخن آن نيست كه نمادهاي سنتي دين مي بايست كنار گذاشته شوند. اين نمادها در شكل ادبي شان قطعاً معناي خود را از كف خواهند داد و مشوه خواهند شد.

ولذا واكنش هاي انتقادي در برابرشان شكل مي گيرد ولي با اين حال اين نمادها معناي اصيل خود را يعني پاسخ گفتن به پرسشي كه مقتدرانه درحاق وجود آدمي مندرج است و نمادها را آشكار مي كند و نجات مي بخشد، گم نكرده اند. چنانچه احياي دين، به جاي پاسخ هاي فريبنده و شتاب زده درك نويني از نمادهاي گذشته و ارتباطشان با وضعيت ما عرضه كنند، در آن صورت عامل سازنده يي در فرهنگ ما خواهند شد و به مؤلفه يي نجات بخش براي بسياري از كساني كه در اضطراب، جداافتادگي و نوميدي دست وپا مي زنند بدل مي شوند. پاسخ ديني همواره يك ويژگي داشته است يعني ويژگي «به رغم» به رغم فقدان بعد ژرفا، قدرت و نفوذ آن همچنان حاضر است و در كساني كه نسبت به اين فقدان، آگاهي دارند و مي كوشند دين را با عزم و جديتي بي پايان بازآفريني كنند حضور بيشتري دارد.

 

    86 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   دين داري (16)
●   دین و مذهب (369)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:15/02/1387

تاريخ شمسی نشر:09/03/1380
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب