معني لغوي تحقيق و پژوهش
پيش از آن كه به طرح مسئله روش هاي تحقيق و پژوهش بپردازيم، لازم است مفهوم تحقيق و پژوهش و حقيقت را پرسش كنيم، و سپس به پرسش از روش و متد و منطق تحقيق و پژوهش روي آوريم.
تحقيق چنان كه از تركيب لفظي آن پيداست از ريشهاي عربي بر وزن تفعيل آمده است. حق وقتي بر وزن تفعيل بيان ميشود به صورت تحقيق در ميآيد. تفعيل مصدر و بابي است كه كلمات را به وضع متعدي ميبرد، يعني ما را به مقصد ميرساند يا به متعلَّقي. اين متعلَّق همان «مفهوم» حق و حقيقت است نه «معني» آن كه آن باب ديگري است.
از اينجا تحقيق «حقيقت كردن»، «درست و راست كردن»، «به حقيقت رسيدن»، «به كنه مطلب رسيدن و واقع چيزي را به دست آوردن»، «جستجوي حقيقت»،«واجب كردن و تأكيد و اثبات كردن چيزي» يا «اثبات مسئله به دليل آن»است.
در نزد عرفا «تحقيق» ظهور حق است در صَُور اسماء الهي و يا وصول به حكمت و عرفان. به قول خاقاني:
نه تحقيق گفت و نه وعظ و نه زهد
كه حرفـي نــدانست از آن عنصري
به قول نظامي:
آن كه مي تحقيق خورد در حرم كبريا
پاي طبيعت ببست دست به اسرار برد
از اينجا اهل تحقيق به عرفا و حكما و مجتهدين اطلاق ميشود. مردمي كه جوياي حقيقت و راستي باشند، به سخن سعدي در گلستان به حلقة اهل تحقيق در آمدهاند. عالم تحقيق عالم حق و حقيقت است، جهان راستي و وارستگي، عالم روحاني و معنوي مقابل عالم صوري و نفساني. به قول سعدي:
در نگارستان صورت ترك حظ نفس كن
تا شوي در عالم تحقيـق برخوردار دل
يا
و گـر چل سالـه را عقـل و ادب نـيست
بـه تــحقيقش نشايــد آدمـي خوانـــد
اما معني لغوي پَژوهش و پَژوهيدن جستجو، بازجست و رسيدگي است و در اصطلاح امروزي معادل انگليسي و فرانسوي Research آلماني Forschung يعني تفحص و بررسيها و جستجوهاي علمي جديد است و تتبع و مطالعه. در ادبيات و فرهنگ هاي فارسي «پژوهش» اسم مصدر از پژوهيدن در حكم بازجويي ، تفحص ، تجسس ، استفسار ، عيبيابي ، بازجستن و كاويدن است و گاهي بسيار منفي تلقي ميشود.اصل و ريشه كلمة پژوهش درزبان پهلوي patv(i)hitan در اوستايي paitish + vaed و در زبان سانسكريت هندي باستان prati + ved آمده است
فردوسي در باب پژوهش چنين ميگويد:
ز كردار خوب ار پـژوهش بـود
چـرا اين ستايـش نكـوهش بـود
همي جــان من در نكوهش نهي
چرا دل نه انـدر پـژوهـش نـهي
پژوهش نماي و بترس از كمين
سخن هر چه باشد به ژرفي ببين
جز از موي بر وي نكوهش نبود
بـدي ديـگـرش را پژوهـش نـبود
بدو گفت اگر نيستش بهره زين
نه دانش پژوهد نه آيين و دين
يا منوچهري و مؤيدالدين از پژوهيدن معناي علمي آن را مراد ميكنند:
جام گير و جاي دار و نامجوي و كامـران
بت فريب و كين گذار و دينپژوه و رهنماي
(منوچهري)
در پـژوهيـدن اسـرار عـلوم
شو از كاهلي آخـر محـروم
(مؤيدالدين)
معرفت سطحي و معرفت علمي
(احساس، تجربه و علم)
در فلسفه علمي يا روش شناخت علوم و متدولوژي عالِم محقِّق ميكوشد وسايل و قواعدي مقرر دارد تا وصول به غايات و مطلوب علمي آسان شود. از اين نظر روش هاي تحقيق نحوي منطق نظري- عملياند كه بنابر مشهودات عصر مدرن مانع از خلط ميان حقيقت يا واقعيت با خطا ميشوند. همين روش علمي سطوح مختلف آگاهي را روشن ميكند. از سطحيترين مراتب علم آغاز ميشود و به عميقترين مراتب آن برسد.
معرفت سطحي پايه ي معرفت علمي است. آگاهي ابتدايي و آگاهي انسان فاقد نظم و ترتيب ذهني همان معرفت سطحي است. دانشمندان نيز، در زندگي روزانه ي معمولي خود، از همين شناسايي ذهني استفاده ميكنند چنان كه همه مردم، عوام و خواص آن ها آب را مثلاً، بدون اين كه اوصاف آن را بهطور علمي تحقيق كرده باشند، ميشناسند و عالم تربيت يافته نيز مانند عامه مردم وقتي آب را مصرف ميكند كمتر به تركيب علمي آن توجه دارد. او احساسي بسيط از اشياء پيرامون دارد. عنصر اصلي شناسايي بسيط و سطحي عبارت از ادراك جزيي حسي و سليقه و خاطره است. ادراك جزيي يا همان احساس كه منجر به شكلگيري صور جزيي ميشود، فاقد كليّت است.
ادراك معطوف به كليات در سطح حواس همان ادراك به واسطه حواس باطني است، كه چند حس ظاهري با صُوَر جزيي را در يك نقطه گرد ميآورند. حافظه و خيال مشاعرياند كه موجب بازشناسي ميشوند اگر حافظه نباشد هيچ چيزي سابقه نخواهد داشت، حتي اگر هزار بار ادراك شود.
تا سطح ادراك جزيي اشيا، خواص و عوام در علم مشتركاند، حتي حيوانات در آن سهيماند. از اينجا شناسايي سطحيِ عالم خارج، تنها رويت و مشاهده ي ظاهري نيست، بلكه تا اندازهاي با پيشبيني تؤام است.
معرفت سطحي و تجربي در زيست جهان و عالم زندگاني انسان بسيار مؤثر است. موجودات از بركت آن ها زندگي خويش را سامان ميدهند و از آن صيانت ميكنند. اين نكته مسلم است كه حيوان و كودك و حتي انسان بالغ عامي در تمام زمآن ها و مكآن ها، دنياي خارج را مخصوصاً براي عمل كردن در آن، ادراك ميكند، و تجارت گذشته را براي بهتر اداره كردنِ فعاليت خويش در دنياي آينده بهكار ميگيرد. جان كلام آن كه حيات نفساني متوجه عمل و غايت اين عمل، در ابتدا جلب نفع و فايده و دفع ضرر و احتراز از خطر است، زيرا كه افكار، تمايلات عالي و تخيّلات بديع و انديشههاي اخلاقي، وقتي ظهور و بروز ميكند كه انسان، از قيد مشكلات زندگاني تا اندازهاي رهايي يافته و رفع حوايج اوليه او شده باشد و از ادراكاتِ حافظه، آن چيزهايي را به ياد ميآوريم كه مفيد و براي زيستن سودمند باشد، و اگر زيستن ما تعلَّق به صِرف حيات دنيوي تحويل و تقليل يابد، فلسفه تحصّلي از آن حاصل ميآيد. امّا در سطح عقل معاش و بهرهمندي از حيات بسيط فطري و طبيعي چه روستايي و چه شهري از ادراك و معرفت سطحي بهرهمند ميشود، چنان كه يك روستايي با همين معرفت تجربي ميتواند هوا و تغييرات آن را پيشبيني كند و زندگي خويش را مناسب اوضاع تدارك ببيند. بنابراين كار و عمل مهم شناسايي سطحي فايده و نفع عملي آن است و تا اندازهاي حس كنجكاوي بشر را نيز كامياب ميسازد. همانطوري كه ارسطو گفته بود: «همه ي انسآن ها، در سرشت خود، جوياي دانستناند. نشانه ي اين جويايي و طلب مهرورزي ما به ادراكهاي حسي است، زيرا اين ها و برتر از همه حس بينايي، گذشته از سودمنديهايشان، به خاطر خودشان دوست داشته ميشوند بيآن كه آهنگ كاري داشته باشيم.
به اعتقاد ارسطو چنان كه در فصل يكم كتاب آلفاي بزرگ متافيزيك مينويسد: «همه جانوران بالطبع با قوه ي احساس زاده ميشود و برخي در اين قوا كاملترند مانند قوه ي حافظه در كنار حس شنوايي و به نسبت براي آموختن شايستهترند.»
بنابراين در نظر ارسطو «ساير جانوران به استثناي انسان با تصورات يا تخيلات و خاطرهها ميزيند، امّا از تجربه ي Imperia اندكي بهرهمندند. امّا نژاد انسان همچنين از هنر يا فن و صناعت Techne و حسابگريها برخوردار است. نزد انسان از حافظه تجربه پديد ميآيد. زيرا يادآوريهاي بسيار از يك چيز به پيدايي نيروي تجربهاي يگانه ميانجامد، و چنين مينمايد كه تجربه تقريباً چيزي همانند شناخت يا علم Episteme و هنر Techne است. امّا شناخت و هنر براي انسآن ها، از راه تجربه دست ميدهند... اكنون هنر يا صنعت هنگامي پديد ميآيد كه از راه فهميدههاي بسيار ناشي از تجربه، يك ادراك كلّي درباره ي امور همانند، پديد آيد. زيرا داشتن اين ادراك جزيي كه چون كالياس و نيز سقراط، و بسياري افراد ديگر مانند ايشان دچار بيماري بودند، اين يا آن چيز به حالشان سودمند است كه از نوعي معيناند، و دچار چنين و چنان بيماري هستند، موضوع هنر يا فن و صنعت است.»
به اعتقاد ارسطو كساني كه صاحب نظر اند و صاحب علم كلياند، از افرادِ باتجربه ي موفقترند. علت اين است كه «تجربه» شناخت جزييات است. اما «دانش و هنر» مربوط به امور كلي است. كسي كه در اين ميان موفقتر است كه بتواند از جزييات مندرج در كليات استنباطِ حكم كند. به هر طريق «دانستن و فهميدن» to epaein بيشتر متعلَّق به «هنر» است تا به تجربه؛ و هنرمندان را از مجربان فرزانهتر ميشماريم، به اين اعتقاد كه هرگونه فرزانگي و حكمت بيشتر حاصل دانايي و دانستن است، زيرا آنان(اصحاب تجربه. علت را نميشناسند، و چرايي را نيز نميدانند.اما هنرمند چرايي و علت، هر دو را ميشناسد.
اين گونه انديشيدن به نوع تفكر نظري يوناني باز مي گردد،در حالي كه در عصر مدرن گونه اي از تفكر به ظهور آمده است كه هم خصلت كلي دارد و هم خصلت تجربي. چنين تفكري قلمرو زيست جهان انسان را دگركون كرده است و قدرت دنيوي انسان را گسترش داده است.
در باره ي مباني اين گونه تفكر دكارت فيلسوف بزرگ فرانسوي در قسمت ششم از رساله گفتار در روش درست راه بردن عقل اشاراتي دارد كه در ادوار بعدي تاريخ علم جديد بسط پيدا مي كند.دكارت از علمي كه در عمل به كار برده ميشود و براي حيات مفيد است ستايش كرده ميگويد: «به جاي فلسفه نظري كه در مدارس ميآموزند ميتوان يك فلسفه ي عملي قرار داد كه قوت و تأثيرات آتش و آب و هوا و ستارگان و افلاك و همه ي اجسام ديگر را كه بر ما احاطه دارند معلوم كند، به همان خوبي و روشني كه امروز فنون مختلف در باب حِرَف و صنايع بر ما معلوم است و بنابراين مي توانيم معلومات مزبور را براي فوايدي كه درخور آن باشد بهكار بريم و طبيعت را تمليك كنيم و فرمانبردار سازيم، و اين نه تنها براي اختراع صنايع و حيل بيشمار مطلوب است كه ما را از ثمراتِ زمين و تمام وسايل آسايش كه در آن موجود است بدون زحمت برخوردار ميسازد، بلكه بالخصوص براي حفظ تندرستي به كار است كه اولين نعمت و پايه ساير نعمتهاي دنيوي است.»
در اين مرتبت ثاني، معرفت علمي يا «علم كلي» حاصل ميآيد كه بدان صفت علم اطلاق ميشود. در حقيقت علم از ادراك و افكار كلي برميآيد. بهواسطه ي «فكر كلي» ذهن ميتواند عده ي بيشماري از موجودات يا اشياء و يا اوصاف و يا روابط را بينديشد، چنان كه مثلاً مفهوم انسان، شامل تمام افراد انسان در گذشته و حال و آينده ميشود.
پس همانطور كه سقراط گفت وافلاطون و ارسطو آن را در تفكر متافيزيك يوناني محقق ساخت، علم حصولي فقط به كليات و تصورات كلي تعلق ميگيرد، يعني موضوع علم كاملاً بايد كلي باشد. مثلاً در رياضيات مقادير و اعداد و اشكال بهطور كلي مورد بحث قرار ميگيرند. همين نظر در باب زيستشناسي و روانشناسي و جامعهشناسي نيز صادق است و متعلَّق بحث آن ها كليات است نه امور جزيي و خصوصي؛ بدين وجه در تعريف علم بايد گفت كه آن معرفتي است جمعي درباره ي امور كلي.
اين معرفت در جامعه، افكار را در فضاي كلي واحدي جمع ميكند و اختلافات كلي را از ميان ميبرد، از اينجا اختلاف به مسايل جزيي مربوط ميشود، نه جهانبيني كلّيِ علمي كه از دكارت تا هوسرل، داراي وحدت رويه است و امروز نيز آرمآن ها و ايدهآلهاي علمي دكارت تعقيب ميشود و اكثريت نسبت به آن توافق فكر و وحدت نظرند دارند، هر چند در نظر متفكران پستمدرن شكافهايي بزرگ را نيز شاهد است. حتي اگر «مطابقت با واقع» در علم مدرن ناديده گرفته شود، باز مطابقت و توافق همه ي اذهان و وحدتنظر در احكام به «حقيقت بينالاذهاني» يا پارادايم و نهايتا گونه اي رضايت زيبايي شناسانه و اخلاقي در علم جديد تلقي ميشود.
این تصور که علومانسانی و هنري بتواند حوزة مستقلی از تحقیقات را تشکیل دهند، یا علومی از لحاظ معرفتشناسی دارای وضعي خاص باشند، یا از روش شناسی خاصی برخوردار باشند، تصوري نسبتاً تازهای است.
اساساً علومانسانی، علومی جدیدند که در دورة جدید در قرن هفده، پس از آن که برای نخستین بار انسان به عنوان موضوع شناسایی مستقل به معنی تام و تمام تلقی شد، علومانسانی برمدار موضوعیت انسان تأسیس گرديد، از اینجا علومانسانی ربطی به فلسفه به معنی متافيزيك یونانی و الهيات ديني كلاسيك و سنتي لفظ ندارند.
آن چه در باره انسان و اصول انسانی در طبیعیات و فلسفه طبیعی و فلسفه عملی پيش از رنسانس میآید هویتی انسان مدارانه ندارد. بنابر این هرگونه پرسش از علوم انسانی به عالم بشر مدارانه جدید باز میگردد و تقسیم و طبقهبندی این دو به تحولات فکری پس از رنسانس باز میگردد.
علاوه بر نکات فوق، در باب روش های علومانسانی پیش از قرن هفدهم پرسشی طرح نشدهبود از اين جا متون قدیم چندان پاسخی برای ما در بر ندارد. اینکه علومانسانی بتوانند حوزة مستقلی از تحقیقات را تشکیل دهد فقط از قرن هجدهم به تدریج قوت گرفت و در جریان قرن نوزدهم به صورت ضرورتی قطعي پذیرفته شد. یکی از دلايل این که دیر بهاین مطلب توجه شد بیشک وضع علم تا دوره رنسانس است.
تا عصر رنسانس، همواره تصوری که از مفهوم علم داشتند، معنايی عام داشت و نسبت به معنای علم جدید بسیار مبهم و عاری از دقت تحصلّی مي نمود، زیرا لفظ علم به نحو یکسان هم به پژوهش از روی روش Methodic و هم به هر گفتار منسجم و منطقی و حتی به عمل منظم اطلاق میشد.
طبقه بندي يوناني علم
علم غربی به معنی قدیم و سنتی لفظ، به طریقی کم و بیش آشکار طبقهبندی ارسطو را مأخذ قرار داده بود که علوم را تحت عنوان فلسفه در سه نوع به شرح زیر متمایز و مشخص میکرد:
1..فلسفه نظری که موضوع آن ها تحلیل ضروریات است.
2.فلسفه ذوقی Poetic و صناعی Productive به صناعت یا فعالیتی که غایت آن در بیرون از فاعل آن قرار دارد، مربوط میشود.
3.فلسفه عملی که با نفس فعالیت فاعل ارتباط دارند.
در فرهنگ فلسفی یونان علم و فلسفه بر مجموعة معرفت های نظری و عملیبشر یعنی افکار علمی دربارة طبیعت و انسان، و نظریات در بارة حقایق اشیاء و تصورات راجع به زیبایی و خیر اطلاق میشد. در این معنی است که کسانی مانند فیثاغورث در قرن ششم قبل از میلاد خود را فیلسوف مینامیدند و امثال افلاطون و ارسطو، محیط بر تمام علوم زمان خود بودند و با افکار خویش بر وسعت دامنه آن میافزودند.
طبقهبندی علوم در عالم اسلامی
هر فرهنگ و تمدنی را شيونی است. یکی از شيون فرهنگی و تمدنی عبارت است از علم و معرفت. اما علم ومعرفت بنابر صورت نوعی تاریخی در هر فرهنگ و تمدن و با توجه به ممیزات آن فرهنگ و تمدن در هر دوره تاریخی طبقهبندی میشود. در تمدن یونانی از آنجا که متافیزیک صورت نوعی تفکر بود، به اعتبار آن، همة معارف صورتی متافیزیکی پیدا کرد و در طبقهبندی علوم و معارف نیز این اعتبار اصیل تلقی شد.
همین تفکر در نخستین طبقهبندی متافیزیکی ارسطو ظاهر میشود. ارسطو ساحات وجودی انسان یعنی ساحت نظری (تيوریا به یونانی اعم از قلبی و عقلی.، ساحت عملی (پراکسیس به یونانی. و ساحت ابداعی (پويیسیس به یونانی. در کتاب اخلاق نیکو ماخوسی که بعداً مأخذ فلاسفه اسلامی برای طبقهبندی علوم قرار گرفت، علوم را به سه گروه قست میکند:
- اول علوم نظری که مقصد آن دانش برهانی Episteme یا اندیشه در بارة چیزهای فانی و جزيی است که بشر باید در زمینه آن ها عاقلانه عمل کند و مقصدش خیر باشد.
- دوم علوم عملي كه غرض از آن ها تدبير phronesis يا انديشه دربارة چيزهاي فاني و جزيي است كه بشر بايد در زمينه آن ها عاقلانه عمل كند و مقصدش خير باشد.
- سوم علوم شعری یا صناعی که مقصد آن ها فنTechne و ساختن یا ابداع کردن چیزهایی از طریق تعقل و تخیل امور زیبا یا تکمیل کار طبیعت است.
اين سه علم در زمرۀ فلسفه و متافیزیک يوناني محسوب میشوند که هر یک متفرعاتی دارند و کّل دانش بشری را ایجاد میکنند. اگر ماهیت و هويت تفکر با ظهور مسيحيت، دینی مي شود، این سه ساحت در جای خود باقي مي مانند، و فقط تحولی از حیث ماهیتِ دینی در آن ها ظهور و بروز میکند. به همین جهت عرفان و دین که در نظر ارسطو شأنی عالی تر از فلسفه ندارند در نمودار فوق ظاهر نشدهاند.
دین يا میتولوژی در عرف ارسطو، نحوی علم و معرفت غیر یقینی و ظني ناشي از مشهورات و مسلمات است، نه آن که مبنای همة علوم باشد، چنان چه فلسفه در نظر ارسطو چنین است، پس دین یعنی میتولوژی یونانی در زمرۀ علوم شعری و ناشی از محاکات و تخیيل است و یقینی نیست، اما فلسفه و فیلسوف شأنی برتر دارد. نکتة قابل ذکر دیگر این است که ارسطو تفاوت عمل ابداعی Poises و عمل اقدامیPraxis را در نظر داشته و خاطر نشان کردهاست که اولی از قوة ذوق زیبایی سرچشمه میگیرد در صورتی که دومی از قوة اراده و خواست ناشی مي شود. به علاوه مقصد عمل، اقدامی در فعالیت کسی است که آن را انجام میدهد. در صورتی که غایت عمل ابداعی در خارج از خود آن و در اثری است که از آن حاصل میشود.
این طبقهبندی، که معرفت بشری را مکتفی به ذات تلقی میکرد، به تدریج در عصر فرهنگ التقاطي اسکندرانی با تقلیل برخی عناصر متافیزیک خود توانست در ادیان شرقی رسوخ کند. این نظریه تلطیف شده همان است که از دورة انتقال فرهنگ یونانی مورد بحث بوده و فلاسفه اسلامیآن را اساس طبقهبندی علم قرار داده اند. در این طبقهبندی، علوم در تقسیم اولین به نظری و عملی و صناعی قسمت میشوند؛ به اعتبار تعلق وجود خارجی و ذهنی به ماده و حرکت. اولی به سه قسم اصلی طبیعیات، ریاضیات و الهیات، و دومیبه سه قسم اصلی اخلاق و تدبیر منزل و سیاست مدن و سومی به دو قسم اصلی صنعت و هنر منقسم میگردد و سپس هر یک متفرعاتی پیدا میکنند که تفصیل آن در احصاء العلوم فارابی آمدهاست.
متفکران اسلامی هم چنان که «کل» فرهنگ یونانی را نپذیرفتند، طبقهبندی آن را نیز به تبعیت از کل حاکم بر فرهنگ اسلامی مورد انکار و تشکیک قرار دادند و از اینجا اعتبارات و اغراض و مقاصدی را بنابر صورت نوعی و کل مطلق فرهنگ اسلامی به عنوان معیار و محک طبقهبندی علوم در کار آوردند. بر این اساس متکلمین و محدثین و صوفیهای که اصالت علم را در نسبت آن با نقل و وحی میسنجیدند، علوم را بر دو دسته شرعی و غیر شرعی قسمت کردند.
این نوع تقسیم علوم به دو دسته شرعی و غیرشرعی یا علمالادیان و علمالابدان، تقسیمیقدیم و رایج بین علمای مسلمین بودهاست که از همان قرن دوم هجری یعنی عصر آغاز نهضت ترجمه که آغاز برخورد فرهنگ ها و طبیعتاً آغاز طرح طبقهبندیهای نو بوده مورد توجه قرار گرفت.
در این زمان دستهای از دانشهای اسلامیوجود داشت که با طلوع اسلام ظهور کردهبودند چون علوم قرآنی وحدیث و فقه، و یا ریشه در فرهنگ جاهلی ماقبل اسلام داشتند نظیر شعر و ادب و تاریخ، و مختصری در علوم طب و نجوم و دستههای دیگر از زبان یونانی و سریانی و پهلوی و غیره ترجمه شدهبودند. در اینجا شعر و ادب و تاریخ در حکم علوم مقدماتی و ادبی درآمد و تعارض اصلی میان علوم قرآنی و علوم یونانی تکوین یافت.
ابن حمزه فناری بر روش تقسیم علوم به علمالادیان و علمالابدان رفتهاست. حاجی خلیفه از متأخرین در کتاب کشفالظنون عن اسامیالکتب و الفنون معرفت را به چند نوع قسمت کرده و گفتهاست: « اما حکمتالاشراق نسبت به علوم فلسفی، به منزله تصوف است نسبت به علوم اسلامی. هم چنان که حکمت طبیعی و الهی نسبت به علوم فلسفی به منزله علم کلام است نسبت به علوم اسلامی. بیان مطلب چنین که سعادت عظمی و مرتبه علیا، برای نفس ناطقه، معرفت صانع است به آن چه او راست از صفات کمال و تنزیه او از نقصان... راه وصول بهاین معرفت از دو جهت است: یکی طریقه اهل نظر و استدلال، و دیگر طریقه اهل ریاضات و مجاهدات، آن ها که از راه نخست بروند اگر متدین به یکی از ادیان انبیاء علیهم السلام باشند متکلم نامیده میشوند وگرنه حکیم اشراقی اند.»
از نمونه هاي برجسته طبقه بندي ديني علوم ، طبقه بندي غزالي است. او علوم را به دو دسته شرعي و غير شرعي تقسيم مي كند و سپس به هويت آن ها مي پردازد. در نظر او علوم غير شرعي به سه دسته :
- محمود : علومي كه مصالح دنيا به آن باز بسته است مانند طب و رياضيات و كشاورزي.
- مذموم : سحر و شعبده.
- مباح : تاريخ و شعر
قسمت مي شود.
در اين جا فلسفه را در كار نمي آورد و اجزا آن را در طب و رياضي و كلام ملحوظ مي دارد و بخشي از آن را كه مخالف شرع مي شناسد مانند الهيات جهل مي داند نه علم و در طبقه بندي نمي آورد.
علوم شرعي نيز از نظر غزالي به محمود و مذموم منقسم مي شود. علوم محمود چهار قسم اند:
- اصول
- فروع
- مقدمات
- متممات
اصول چهار است: كتاب و سنت و اجماع وآثار صحابه
فروع آن هايي است كه از اصول مفهوم مي شود و آن دو گونه است.
يكي: آن چه به مصالح دنيا تعلق دارد و فن فقه جامع آن است و فقها متکفل آن اند وایشان از علمای دنیااند.
دوم: آن چه به آخرت تعلق دارد وآن علم احوال دل و اخلاق محمود و مذموم آن است.
و اما متممات علوم شرعی یا در قرآن است یا در حدیث. آن چه در قرآن است یا متعلق است به لفظ مانند علم قرايات و تجوید و یا به معنی علم تفسیر، یا به احکام چون شناخت ناسخ و منسوخ و عام و خاص و نص و ظاهر و ... مانند اصول فقه، و آن چه در حدیث است یا شناخت رواه است مانند علم رجال یا شناخت احکام مانند اصول فقه.
مقدمات علوم شرعی لغت و نحو است که از علوم آلیاند و دست افزار کتاب و سنت.
علم کلام از نظر غزالی جزء علوم شرعی محمود به شمار نمیآید و آن را گاهی مانع دین میداند.
یکی از طبقهبندیهای متأخر که از همان اعتبار اهل حدیث و سنّت بهرهمند شده است، طبقهبندی ابن خلدون است. وی علوم بشری را بر دو قسم منقسم ساختهاست:
اول علومی که طبیعی انسان است و از راه فکر به آن میرسد و آن علوم را حکمیه فلسفیه گویند که انسان از راه فکر و مدارک بشری از موضوعات و مسايل و براهین آن اطلاع حاصل میکند،
دوم علومیکه از راه نقل و وحی به دست میآید و آدمیآن را از واضع آن میگیرد، و آن علوم را نقلیه وضعیه نامند که مستند است بر خبر از واضع شرع، و عقل را در آن مجالی نیست، مگر در الحاق فروع مسايل آن به اصول و تنظیم و تنسیق اجزاء مختلف آن که از راه قیاس امکان میپذیرد و این علوم همان علوم شرعیهاست.
سوم علومیاست که ما را مهیای فهم آن ها کند یعنی علوم لسان عربی که لسان ملت اسلام است و قرآن به آن نازل شدهاست.
یکی از طبقهبندیهای متأخر که از همان اعتبار اهل حدیث و سنت بهرهمند شده طبقهبندی ابن خلدون است. وی علوم بشری را بر دو قسم منقسم ساختهاست:
اول علومی که طبیعی انسان است و از راه فکر به آن میرسد و آن علوم را حکمیه فلسفیه گویند که انسان از راه فکر و مدارک بشری از موضوعات و مسايل و براهین آن اطلاع حاصل میکند،
دوم علومیکه از راه نقل و وحی به دست میآید و آدمیآن را از واضع آن میگیرد، و آن علوم را نقلیه وضعیه نامند که مستند است بر خبر از واضع شرع، و عقل را در آن مجالی نیست مگر در الحاق فروع مسايل آن به اصول و تنظیم و تنسیق اجزاء مختلف آن که از راه قیاس امکان میپذیرد و این علوم همان علوم شرعیهاست.
سوم علومیاست که ما را مهیای فهم آن ها کند یعنی علوم لسان عربی که لسان ملت اسلام است و قرآن به آن نازل شدهاست.
طبقهبندی علم جدید
علم غربی و یونانی به معنی قدیم یعنی فلسفی لفظ، به استثنای ریاضیات و به رغم چند تحقیق کم و بیش دقیق ولی پراکنده در زمینه مشاهدات درباره طبیعت یا حیات طبيعي، هیچ علم منفردي آن حد از رشد نرسیدهبود که بتواند برای علوم دیگر الگو باشد و عملاً تا پایان دوره رنسانس همه علوم طبيعي در یک وضع مشابه بودند: یعنی یا اسیر معتقدات متافیزیکی و اساطیری بودند یا اگر چنین نبود، شیوه کارشان عاری از دقت و صحت علوم تحصلي روزگار ما، تحقیقشان در قلمرو علم تجربی اغلب بینقشه و لرزان و نتیجه گیریهایشان نامتیقن بود، بی آنکه همهاین نتیجهگیری خطا و غیریقینی باشند.
از لحاظی، حتی میتوان گفت که تجزیه و تحلیل سیاسی ماکیاول و خدمت او به تاریخ تحصلي مدرن، از مطالعاتی که در این دوره در زمینه فیزیک یا زیستشناسی به عمل آمد، به معنایی که ما امروز برای علم قايل ایم، علمیتر بود. اما این وضع در اواخر دوره رنسانس دگرگون شد.
ما بی آنکه ادعا کنیم علم جدید علم حقيقي است، و علوم قدیم خطا و بی پایه، میتوانیم براین امر صحه بگذاریم که علم جدید نسبت به علم قدیم در حوزه امور تحصلی بسیار دقت میکند و توفيق كشف جهان طبيعت را در قلمرو قدرت بشري با زبان رياضي به دست مي آورد، و مفهوم پیشرفت علمی جدید نیز بر این منوال است.
نکته اساسی این است که در جهآن ها و هویتهای تمدنی و فرهنگی متفاوت، علم معنا و غایاتی متفاوت پیدا میکند و نظریههای بنیادی علم در هر دوره تاریخی تمایز پیدا میکند.پارادايم علم مدرن بر خلاف ادوار گذشته كوشش براي درك ساحتي پوشيده از عالم و آدم را تجربه مي كند . اگر در گذشته دانشمندان موفق به كشف راه هاي آلمان شده بودند، اكنون دنبال كشف راه هاي زمين بودند هرچند با رويكردي خطرناك و معطوف به گونه اي انكشاف معطوف به گشايش قدرت نفس و اراده . به هر طريق بشر اين خطر را پذيرفته بود، و فاستوس وار مي خواست قدرتي را كه طي قرون از آن بازداشته شده بود به هر قيمتي به دست آورد، هر چند كه خطر محضود شدن را در برداشته باشد.
در اینجا باید دو واقعه را که موجب تأمل در باره ویژگی علومی شدهاند که امروز آن ها را «علومانسانی» مینامیم، مطمح نظر قرار دهیم. یکی از آن ها ترقی شگرف علوم طبیعی و دورنماهای جدیدی است کهاین علوم عرضه میداشتند و با کارهای گالیله آغاز شد؛ دیگر قبول اصل ثنویت یا دوگانگی نفس و بدن یا روح و مادهاست که دکارت در فلسفه به شرح و بسط آن پرداخت.
از قرن هفدهم، شکفتن سریع علوم طبیعی فاصلهای در کل علوم، میان علوم طبيعي و علومانسانی، ایجاد کرد و توسعه روز افزون یکی و توقف دیگری سبب شد که متفکران گوناگون این مسئله را پیش خود طرح کنند که ممکن است از جهت علمیت تفاوتی میان این دو گروه علم وجود داشته باشد. شماری از آنان از قبول تقابل قطعی میان این دو گروه از علوم سرباز زدند و علوم طبیعی را الگوی هر گونه علمیت شمرده، معتقد شدند که تأخر علومانسانی قابل جبران است به شرط این کهاین علوم هنجارها norms و روش های علوم طبیعی را بپذیرند.
نظریه طبیعی و تحصلّي معرفت شناسانه در طی قرن هیجدهم بر آراء دیگر غالب شد. مثلاً هلوسیوس در مقدمه کتاب خود تحت عنوان درباره روح گمان میکرد که هر گاه روش آزمایش فیزیکی را در علومانسانی یا اخلاقی به کار بندند ممکن است مسايل مربوط بهاین علوم راه پیشرفت در پیش گیرند. لامتری نیز بر آن بود که به مدد اصول علم مکانیک به تبیین انسان بپردازد. هولباخ در کتاب خود به نام نظام طبیعت، طبیعت را اصل نظام اجتماعی و اخلاق قرارداد. تحقیقات نیوتن نیز بسیاری از پژوهشگران را در این جهت فکری تأیید میکرد، به حدی که هر یک به نوبه خود بهاین خیال بودند که در علومانسانی، نیوتن عصر خود شوند.
در این عصر موفقیت علوم طبیعت و رياضي به ویژه طب و تکنولوژی که میوه و ثمرة علم جدید، همه فکر میکردند برای تبیین پدیدارهای انسانی رنگ طبیعی و اين جهاني دادن به آن ها کافی است و براثر این فکر بود که در این دوره مطالعات متعددی دربارة دین طبیعی، حقوق طبیعی، سیاست طبیعی و تاریخ طبیعی و امثال آن به عمل آمد.
بدین ترتیب،متفكران اروپاي غربي در حین مخالفت با فلسفه نظری و مابعدالطبیعه، به ساختن نوعی مابعدالطبیعه مبتنی بر اصالت ماده و اصالت حس پرداختند. در مقابل این جریان، جریان دیگری که کمابیش به عقیده دکارت مبنی بر تمییز میان نفس و بدن و فادار بود، این تفکیک را که جنبه هستی شناسانه داشت به زمینة روش شناسی منتقل کرد تا نشان دهد که روح و ماده، طبیعت و اندیشه و بعداً طبیعت و تاریخ قابل تأویل به یکدیگر نیستند. طرفداران این جریان، دست کم به دلیل اهمیت اراده و غايیت در اعمال انسانی که در مطالعه علمی نمیتوان آن را فدای فراشد مکانیکی کرد، امکان تأویل پدیدارهای انسانی به پدیدارهای فیزیکی را منکر بودند و بدین ترتیب مبانی فلسفی استقلال علومانسانی را پی ریزی کردند.
باری، در پیشرفت علوم در طی قرون هفدهم و هیجدهم به هر صورت تفسیر شود، یک نکته عیان است و آن اینکه مسأله علومانسانی در این دوره به موضوع بحث و جدال دايم تبدیل شدهبود و چون عناصر فکری کافی وجود نداشت، تفکر همچنان صورت آشفتهای داشت. با این همه، مراحل نیل به نظریهای عمومی مشخص شدهبود، به بیان بهتر، در تلاشهایی که در راه طبقهبندی علوم به عمل ميآمد، بسياري در جستجوي چنين نظريهاي عمومي بودند. زيرا عموماً از اين رهگذر است كه مطالعة مطلبي تازه آغاز ميشود. از ميان طبقه بندي هاي متعددي كه از قرن هفدهم تا قرن نوزدهم به چشم ميخورد، ما تنها مهمترين و معنيدارترين آن ها را مطمح نظر قرار ميدهيم.