4. آزادي در دو شاخه مطرح است:
1- آزادي از موانع بيروني
2- آزادي از موانع دروني.
در مكتب ليبراليسم آزاديهاي سياسي و اجتماعي كه جنبة بيروني دارد مورد توجه قرارگرفته است. در مذاهب عرفان مانند آيينهاي بودا و يوگا هم به آزادي دروني توجه شده است. در عرفان اسلامي نيز آزادي از بتهاي دروني همواره مورد توجه بوده است. باش آزاد اي پسرچند باشي بند سيم و بند زر در مذاهب و مكاتب عرفاني به آزاديهاي بيروني و اعتناي چنداني نميشود، همانگونه كه در ليبراليسم نيز آزاديهاي دروني مورد اعتنأ قرارنميگيرد. در اين مكتب آزادي كه به معناي رهايي است چيزي جز رهاشدن از قيد و بندهاي اجتماعي نيست. اگر بناست كه آزادي معناي واقعي خود را به دست آورد بايد در دو قلمرو درون و بيرون مطرح شود. واقعيات عيني نشان ميدهد كه اگر آزاديهاي بيروني مطرح شود، ولي آزاديهاي دروني مورد توجه قرارنگيرد حتي آزاديهاي بيروني نيز تحقق پيدا نخواهد كرد. متفكران بسياري بر ليبراليسم اين نقد را وارد كردهاند كه اين مكتب به اهداف خود نايل نشده است. البته بسياري از آنها موفق شدهاند كه اين موضوع را درست تحليل كنند. اگر انديشههاي استوارت ميل، لاك، بنتام، روسو، ولتر و... در عالم خارج تحقق پيدا نكرده از اين جهت بوده كه آزادي دروني را در نظر گرفته نشده است. اساساً بسياري از منكران اين مكتب نميتوانند آزادي دروني را مطرح كنند، چرا كه مباني انسانشناسي آنها با آزادي دروني سازگار نيست. از آن جايي كه اين مكتب فقط تمنيات خودخواهانه انسان را مطرح ميكنند و در فلسفة اخلاق خود نيز برنفع و سود تكيه ميكنند. يعني ملاك خوبي و بدي يك فعل اخلاقي سودجويي افراد است، ديگر جايي براي رهايي از بتهاي دروني باقي نميماند. در بحث از آزادي دروني بايد توجه داشت كه مراد ما كنترل نفس است، نه انكار آن. اشكال عمدهاي كه مكاتب عرفاني دارند نفسكشي است نه كنترل آن. كنترل هوسهاي لجامگسيخته فردي مهمترين مسئله در آزادي دروني است. آزادي دروني مكمل آزاديهاي اجتماعي است. متأسفانه مكاتب عرفاني آزادي دروني را به گونهاي مطرح كردهاند كه با بدترين نوع استبدادهاي سياسي قابل جمع است. مكتب رواني نيز با آنكه عرفاني است از آزادي دروني سخن گفت، آن هم به گونهاي كه تعارضي با آزاديهاي بيروني ندارد.
5. گفتيم كه در ليبراليزم فقط آزادي از موانع اجتماعي مطرح نيست، بلكه گاه آزادي از هر چيزي مورد نظر است. يعني هر چيزي ميتواند براي انسان يك قيد تلقي شود. اعتقاد به دين هم ممكن است يك قيد تلقي شود، لذا از معتقدات ديني هم بايد خود را آزاد ساخت، از نظر آنها دين در حدي كه جنبة فردي و شخصي براي انسان پيدا كند ضروري است. براي آنها آزادي از وحي مطرح است. متفكران ليبرال وقتي بحث از حقوق را مطرح ميكنند به حقوق طبيعي توجه دارند نه حقوق الهي. انسان بايد خود تكاليف مورد نظر را تشخيص دهد و لزومي به التزام وحي نيست. انسان از يك سلسله حقوق طبيعي برخوردار است كه همان منشأ بايدها قرارميگيرد. اگر گفته شود كه اين حقوق چگونه شناخته ميشود عقل جمعي بشر را مطرح ميسازند. بشر با عقل جمعي خود ميتواند يك سلسله حقوق را براي حيات خود شناسايي و به آنها عمل كند. اينان عقل جمعي را در طول اعتقاد به وحي مطرح نكردند، بلكه به عنوان جانشيني آن در نظر گرفتند. ليبرالها نه تنها با وحي كه با هر امر مقدسي به مخالفت برميخيزند. عبارت «جرئت دانستن داشته باشد» به يك معنا تقدسزدايي از هر گونه واقعيتي است. يعني اينكه بشر هيچ امري را مقدس تلقي نكند، و هيچ امري را برتر از فهم و عقل خود نداند. تقدسزدايي تنها از انديشههاي ارسطو و ارباب كليسا نيست، بلكه از هر گونه اعتقادات ديني نيز بايد تقدس زدايي شود. از نظر ما آن واقعياتي كه انسانها را به كمال ميرساند بايد مقدس تلقي شود. اگر چيزي انسان را به كمال واقعي برساند، آن چيز بايد براي انسان ارزش داشته باشد و در راه دفاع از آن تلاش كرد.
آيا مكتب ليبراليسم آزادي را با همان تفسيري كه ارائه ميدهد يك ارزش تلقي نميكند؟ آيا آزادي براي طرفداران اين مكتب قداست ندارد؟ آيا اينكه ولتر ميگويد: من حاضرم جانم را بدهم تا ديگري بتواند آزادانه حرف خود را بيان كند، نشانگر آن نيست كه آزادي براي وي يك ارزش مقدس است. مسلماً آري! چرا آزادي را يك ارزش مقدس تلقي كنيم، ولي براي حقايق ديگر قداست قايل نشويم. در مكتب ليبراليسم از يك يكطرف آزادي مقدس تلقي ميشود، اما از طرف ديگر با قداست يك سلسله حقايق الهي مبارزه ميشود. كارل پوپر كه يكي از متفكران ليبرال است بر اين اعتقاد است كه انسان بايد باورهاي خود را به دور از جزمانديشي و به گونهاي آزمايشي بپذيرد. انسان بايد اعتقاداتش از راه دليل و برهان بپذيرد، اما پس از آنكه عقايد خود را پذيرفت چه اشكالي دارد كه اين اعتقادات مقدس تلقي شود و التزام به آنها داشته باشد. از نظر پوپر، همانگونه كه نظريات علمي بر اثر شواهد تازه ابطال ميشود و هيچ نظريهاي را نميتوان با قطعيت پذيرفت اعتقادات انسان نيز ممكن است روزي ابطال شود. اگر بنا شود كه انسان با اعتقادات خود اين گونه برخورد كند نتايج سويي ايجاد خواهد شد، چرا كه شك در اعتقادات انسان پيش خواهد آمد و از آنجا كه اعتقادات انسان با نظريات علمي فرق دارد و آدمي با عقايد خود زندگي ميكند، لذا نميتواند عقايد ابطالپذير را براي خود بپذيرد. آدمي ميخواهد بداند كه از كجا آمده؟ به كجا ميرود؟ و چه بايد بكند؟ آيا عالم هستي داراي معنايي هست يا نه؟ پاسخ به اين سؤالات بايد قطعي باشد نه ابطالپذير! و اگر انسان پاسخ به اين سؤالات و هر آنچه را كه مربوط به جهانبيني وي ميباشد با دليل و برهان بپذيرد، حتماً براي عقايد قداست قايل خواهد شد.
6. عموم ليبرالها براين اعتقادند كه رفتار انسانها در قلمرو مصالح عمومي جامعه بايد كنترل شود.يعني فرد تا آنجا آزاد است كه به منافع ديگران و يا مصالح جامعه آسيب وارد نسازد. به بيان ديگر ميان رفتار خصوصي فرد و رفتاري كه مربوط به ديگران است تمايز قايل شد. نكتة مهم اين است كه خط فاصل ميان اين دو بخش در زندگي فرد چيست؟ متفكران ليبرال بر اين اعتقادند كه به آساني نميتوان مرز ميان رفتارهاي خصوصي و عمومي افراد را مشخص كرد. استوارت ميل در بررسي مسئله آزادي ديدگاه كساني را مطرح ميسازد كه معتقدند همة اعمال و رفتار آدمي ميتوانند بهگونهاي بر ديگران تأثير بگذارد. اين گروه چند دليل را مطرح ميسازند.
الف - هر چند اموال و دارايي فرد متعلق به خود اوست، ولي اگر به آنها آسيب وارد سازد تنها به خود آسيب وارد نميسازد بلكه موجب ضرر و زيان براي همه كساني ميشود كه به طور مستقيم يا غير مستقيم ميتوانند از اموال و دارايي او استفاده كنند. همين طور كسي كه به نيروهاي جسماني يا عقلاني خود آسيب وارد ميسازد، هم به كساني آسيب وارد ميسازد كه ميتوانند از وي در مسير خوشبختي خود استفاده كنند و هم «خود را از وسايل خدمتي كه به همنوعانش مديون است محروم ميسازد» و از جهت كمكي هم كه ديگران بايد به او بكنند اسباب زحمت و دردسر ديگران را فراهم ميآورد.
ب - افراد با خلافهايي كه مربوط به شخص خودشان ميباشد خود را سرمشق ديگران قرار ميدهند و به اين وسيله به جامعه ضرر وارد ميسازند. در نتيجه افراد خاطي را بايد به خاطر آنهايي كه با مشاهدة رفتار او فاسد و گمراه ميشوند اصطلاح كرد.
ج - جامه نبايد افرادي را كه شايسته استقلال فردي نيستند به حال خود رها كند. اگر ما ميپذيريم كه بايد كودكان خردسال يا افرادي را كه از نظر رشد مشكل دارند سرپرستي كرد، پس چرا جامعه همين وظيفه را نسبت به كساني كه از عهدة اداره صحيح امور زندگي خود بر نميآيند بر عهده نگيرد؟! استوارت ميل با بيان دلايل فوق ميپذيرد كه بسياري از كارهاي شخصي افراد، هم در احساسات و منافع نزديكان وي مؤثر خواهد بود و هم تا حدي در منافع كلي جامعه اثر ميبخشد. به طور مثال ممكن است فردي به علت افراط در نوشابههاي الكلي كه جنبه شخصي دارد نتواند قروض خود را بپردازد يا از عهده تأمين هزينه زندگي افراد خانواده يا تأمين و سايل آموزش و پرورش فرزندان خود برنيايد. به نظر ميل در مورد اين فرد بايد كيفري عادلانه اجرأ كرد. البته كيفر بايد به خاطر نقض تعهد وي نسبت به طلبكاران يا خانوادهاش باشد نه اسراف و تبذير. «به طور كلي، هر آن كسي كه از رعايت وظيفهاش نسبت به احساسات و منافع ديگران قصور ميورزد، به شرطي كه تقدم يك وظيفه مهمتر باعث اين قصور نشده باشد، مستحق تنبيه اخلاقي است نه براي علتي كه باعث آن قصور شده است، بلكه براي كوتاهي در انجام وظيفهاش... ما حق نداريم كسي را فقط به اين دليل كه مست كرده است مجازات كنيم، اما اگر سرباز يا پاسباني در همين انجام وظيفه مست كرده بود آن وقت به علت «قصور در انجام وظيفه» بايد تنبيه شود. سخن كوتاه: موقعي كه فرد يا جامعه در معرض زياني آشكار، يا خطر احتمالي آن زيان، قرار گرفت قضيه از قلمرو آزادي فردي بيرون ميآيد و در حوزه قدرت قانون يا اصول اخلاقي قرار ميگيرد.»13
از نظر كارل پوير مبناي انديشه استوارات ميل همان اصل كانتي است كه ميگويد هر فردي بايد به شيوهاي كه ميپسندد شاد يا ناشاد باشد. يعني هيچ كس حق دخالت در امور شخصي افراد را ندارد، مگر آنكه منافع ديگران به خطر بيافتد. از نظر پوير هيچ كس حق ندارد ديگري را به خاطر خير خودش به كار وادار سازد. براي مثال آيا حكومت حق دارد به شهرونداني كه رانندگي ميكنند به خاطر حفظ جانشان دستور دهد تا از كمر بند ايمني استفاده كنند؟ آيا ميتوان ممنوعيت سيگار كشيدن را مطرح كرد؟ آيا ميتوان كسي را كه از مواد مخدر استفاده ميكند منع كرد؟ بر مبناي ليبراليسم پاسخ اين سوالات منفي است. حكومت فقط ميتواند به منع اين امور به بهانه حمايت از اشخاص ثالث بپردازد نه به خاطر منافع و خير خود افراد. حتي مطالبه ماليات مربوط به بيمههاي تامين اجتماعي بايد بر مبناي حمايت از اشخاص ثالث صورت پذيرد نه بر مبناي بيمة خود فرد. پوير ديدگاه خود را چنين مطرح ميكند. «من اصل ميل را به صورت ذيل ميپذيرم: هركس بايد آزاد باشد كه به شيوهاي كه خود ميخواهد دلشاد يا نادلشاد باشد تا جايي كه شخص ثالثي را به خطر نياندازد، اما حكومت وظيفه دارد در اين خصوص اطمينان حاصل كند كه شهروندان بي اطلاع موجب بروز خطراتي نميشوند كه قادر به ارزيابي آنها نيستند...»14 اصالت فرد آن چنان در اين مكتب قداست دارد كه ليبرالها به هيچ وجه نميخواهند دخالت ديگران را حتي در منافع مربوط به خود فرد بپذيرند. آنجا هم كه مانند موارد فوق با مشكلات جدي روبرو ميشوند سعي ميكنند با توجيهات خود از چنگ آن مشكلات فرار كنند. حد فاصل ميان رفتار خصوصي فرد و رفتاري كه در مصالح ديگران اثر دارد تنها با قانون مشخص نميشود. التزام به فرامين الهي و اخلاق عاليه انساني بيش از قوانين بشري كارساز است. انساني كه به وحي التزام دارد، از اين جهت مشروب نميخورد، قمار بازي نميكند، از تنپروري و خيانت در امانت خودداري ميورزد كه مبادا به حريم زندگي خصوصي ديگران آسيب وارد سازد، بلكه به جهت نيل به كمال از اين اعمال خودداري ميورزد. در اين صورت يكي از آثار و نتايج اعمال او آسيب نرساندن به ديگران است. در اينجا نيز اشكال اساسي در انسانشناسي ليبراليزم است.
7. عقل و آگاهي زمينهساز آزادي است. كسي كه از علم و آگاهي بيشتري برخوردار باشد بهتر دست به انتخاب ميزند. كسي كه بيشتر ميداند بهتر ميتواند گزينش كند، چرا كه گاه انتخاب كار آساني نيست. به گفتة آيزايابرلين: «هر چه بيشتر بدانيم از تحمل بار گزينش بهتر خلاصي خواهيم يافت و ديگران را به خاطر آنچه نميتوانند جز آن باشند معذور خواهيم داشت و همينطور خويشتن را نيز خواهيم بخشيد. در روزگاراني كه گزينشها عجيب دردناك شدهاند سختگيري در معتقدات جاي سازگاري باقي نگذاشته و تصادم و برخورد غيرقابل احتراز گشته است. تعاليمي از اين دست بسيار راحت بخش مينمايد.»15 اپيكور گفته كه دانش موجب آزادي ميشود و مراد وي اين است كه آزادي ترسها و آرزوهاي بيهوده انسان را از ميان ميبرد. برخي از متفكران ليبرال تصور كردهاند كه اگر جامعه به صورت عقلاني اداره شود افراد هوس تسلط بر يكديگر را پيدا نخواهند كرد. اگر عقل بر عالم حاكم شود ديگر نيازي به اعمال زور نخواهد بود و افراد به آزادي يكديگر تجاوز نخواهند كرد. اشكال ليبرالها اين است كه فقط بر مسئله عقل تكيه كردهاند. قبلاً گفتيم هر چند كه عقل انسان راهنماست، ولي آدمي هميشه از اين راهنما بهرهبرداري درست نميكند. به بيان ديگر تنها اين عقل نيست كه تعيينكنندة نوع گزينش انسان است. انتخاب با «خود» در ارتباط است. كسي كه داراي «خود طبيعي» است از آزادي يك گونه استفاده ميكند و كسي كه داراي «خود برتر» است به گونهاي ديگر از آزادي بهرهبرداري ميكند. فقط آنجا كه آدمي از خود راستين برخوردار باشد با تشخيص خير و خوبي به آن التزام پيدا خواهد كرد. زمام اختيار انسان بيشتر به دست نفس اوست تا عقل او. هر اندازه كه نفس انسان رشد يافتهتر باشد انتخاب او بهتر خواهد بود.
تسامح و تساهل
يكي ديگر از اصول و مباني مكتب ليبراليسم مسئله تسامح و مدارا است. از نظر فيلسوفان ليبرال آدمي بايد در برابر عقايد گوناگون از خود تساهل نشان دهد. تسامح عبارت است از تحمل عقيده و انديشه و رفتاري كه غلط يا نامطلوب است. اگر انسان عقيده يا رفتار فردي را نامطلوب تلقي كند و يا از آن نفرت داشته باشد و در عين حال آن را تحمل كند، تساهل از خود نشان داده است. در تسامح فرد نسبت به عقيده يا رفتار مخالف خود بيتفاوت نيست، بلكه با وجود اعتراض بر آن از روي اكراه آن را تحمل ميكند. كسي كه اهل تسامح است ممكن است قدرت سركوب عقيده و رفتار مخالف را نيز داشته باشد، ولي آن را تحمل ميكند. گاه تسامح به معناي تحمل شنيدن عقايد ديگران و نقد و بررسي آنهاست و گاه به معناي بيتفاوتي نسبت به بيان و تبليغ عقايد گوناگون است و اينكه هر كس بتواند طبق عقيدة خود دست به عمل بزند و كسي مزاحم او نشود.
دلايل تسامح و تساهل
طرفداران تسامح و تساهل از ديدگاه مختلف ضرورت آن را مطرح كردهاند. برخي ديدگاه فلسفي داشتهاند و برخي ديدگاه مذهبي و گروهي هم نگرش سياسي.
1- كساني كه از ديدگاه فلسفي و معرفتشناسي به مسئله تسامح پرداختهاند ادعا ميكنند كه حقيقت دستيافتني نيست. چون عقل بشر خطا ميكند و يقين مطلق وجود ندارد، لذا بايد در مقابل افكار ديگران تساهل نشان داد. صلاح آن است كه به انديشههاي مختلف اجازه بيان داد، چرا كه بحث و گفتگو بيش از اجبار و اعمال زور موجب كشف حقيقت ميشود.
2- از نظر مذهبي تحميل عقيده موجب رياكاري افراد ميشود و اين خلاف اهداف عالية مذهب است. در مذهب بنابر عدم رياكاري است نه تظاهر و مردم فريبي، ايمان ريشة قلبي دارد و تظاهر به عقيدهاي خاص موجب گسترش رياكاري ميشود. غايت دين كه ايمان واقعي است با خشونت و عدم تساهل حاصل ميشود.
3- از نظر سياسي تحميل يكساني عقايد براي جامعه پرهزينه است. اگر بنا باشد كه افراد جامعه را ناگزير سازيم تا عقيدة خاصي را بپذيرند مشكلات بسياري براي جامعه به وجود خواهد آمد. افراد جامعه داراي منافع گوناگون هستند كه در صورت برخورد اين منافع شايسته است كه به نوعي سازش دست يابند نه پيروزي يكي بر ديگري. اصل تسامح مبتني بر اين اصل است كه منافع هر يك از افراد جامعه از مشروعيت برخوردار است. در ميان متفكران غرب آرأ چندتن در زمينه تسامح و تساهل قابل بررسي است.16 از نظر اسپينوزا قانون طبيعت حكم ميكند كه هر فرد آنچه را به حكم عقل خود صلاح ميداند انجام دهد. عقل نيز توانايي تشخيص مصالح فرد را دارد و انديشه هيچكس را نميتوان به كنترل درآورد. هر انساني اين حق را دارد كه به انديشه و تعقل بپردازد و افراد ديگر نيز بايد به اين حق احترام بگذارند. چون تحميل عقيده امري نامعقول است، لذا عدم تساهل خلاف عقل است. ژانُ بَدن از تساهل در زمينه عقايد مختلف مذهبي دفاع ميكند. از نظر وي، مذهب وسيلهاي براي حفظ نظم سياسي است. طرفداران مذاهب گوناگون نيز بايد براساس مدارا با يكديگر رفتار كنند. اگر كسي هم ميخواهد ديگران را به مذهب خود درآورد بايد از طريق انسجام اعمال نيك و ارائه نمونههاي اخلاقي اقدام كند. جان لاك ايمان قلبي به خدا را اساس مذهب ميداند و بر اين نكته تأكيد ميورزد كه چنين ايماني را نميتوان بر كسي تحميل كرد. هدف دين رستگاري روح انسانهاست و اين هدف نيز بايد با اقناع باشد نه باالزام و تحميل عقيده به اشخاص موجب گسترش نفاق و رياكاري ميشود. از نظر وي دولت نبايد كاري به ايمان و عقيده شخصي مردم داشته باشد. هيچكس نميتواند با ادعاي شناخت حقيقت عقيدهاي را بر كسي تحميل كند. جانلاك در مقابل گسترش الحاد و ترويج امور غيراخلاقي و عقايدي كه امنيت و بقاي جامعه را به خطر مياندازد به عدم تسامح قايل است. برخي از محققان تساهل مذهبي لاك را ناشي از عدم يقين او نسبت به حقيقت مطلق ميدانند. پير بيل نويسنده پروتستان مذهب كه در سال 1686 رساله «در باب تساهل عمومي» را نوشت بر اين اعتقاد است كه افراد را نميتوان به پذيرش عقيدهاي خاص ملزم كرد، چرا كه اين كار ضد حكم عقل است و افراد را به رياكاري ميكشاند. از نظر وي هر چند عقل در شناخت حقايق برتر از ايمان است، اما همواره به يقين دست نمييابد و از اين روي بايد در مقابل عقايد فرق گوناگون از خود تساهل نشان داد. در واقع نقص ذاتي عقل آدمي و عدم توانايي او به قطعيت و يقين موجب پذيرش تسامح است. به گمان وي هيچ يك از فرق مسيحي نبايد نسبت به حقانيت اعتقاد خود يقين مطلق داشته باشند، بلكه بايد به اعتقادات مذهبي هر فرد احترام گذاشت و آنها را در جستجوي حقيقت مطلق دانست. البته بيل نسبت به الحاد موضع غيرقابل تسامح داشت. جان استوارت ميل نيز به تساهل اعتقاد داشت. همان دلايلي را كه وي براي ضرورت آزادي ذكر ميكند از قبيل شرافت آدمي، خلاقيت فكري و شيوههاي مختلف زندگي موجب پذيرش تساهل از نظر وي است. استوارت ميل نسبت به اعمالي كه به ديگران آسيب ميرساند به عدم تساهل قايل است. از نظر وي دين و دولت ميتوانند محدوديتهايي را براي تسامح اعمال كنند. در مورد اعمال غيراخلاقي كه فقط به خود فرد ضرر ميرساند نه ديگران، ميل اعتقاد به ترغيب افراد جهت ترك آنها داشت، نه آنكه با اجبار آنها را از اعمال خلاف اخلاقي بازداشت. از نظر ميل نبايد افراد را ناگزير ساخت تا همة شيوة واحدي را براي زندگي انتخاب كنند.
عدم تساهل
طرفداران عدم تسامح نيز دلايل زير را براي پذيرش آن ذكر كردهاند: از نظر سياسي، عدم تساهل موجب يكساني عقايد افراد ميشود و يكساني عقايد نيز لازمة حفظ امنيت جامعه است. از نظر مذهبي سركوب عقايد بد و مضر مانع رشد و گسترش آنها ميشود. اگر عقايد بد از ميان نرود، مؤمنان سادهلوح دچار فريب و بيايماني خواهند شد. به بيان ديگر براي حفظ عقايد اشخاص نبايد تساهل نشان داد. از نظر معرفتشناسي همة افراد قدرت درك حقيقت را ندارند. به منظور جبران ضعف استدلال افراد بايد به اعمال زور پرداخت. رهاكردن مخالفان در حال گناه ظلم به ايشان است. فيتز جيمز استفان كه از مخالفان جاناستوارت ميل است. عدم تساهل را عاملي ضروري براي حفظ فرد و جامعه ميداند. از نظر وي همة اعمال افراد به نحوي بر زندگي افراد جامعه تأثير ميگذارد و لذا در مقابل هيچيك از اعمال و رفتار افراد نميتوان تساهل نشان داد. از نظر وي افراد اين شايستگي را ندارند كه اصول اخلاقي را بر رفتار خود حاكم كنند، لذا بايد آنها را بر رفتار افراد تحميل كرد. تنوع زندگيهاي مختلف نيز همواره مناسب نيست. وگاه برخي شيوههاي زندگي - مانند روش تبهكاران - را بايد نفي كرد. به زعم وي احترام به عقايد مختلف نيز همواره موجب تضعيف جامعه ميشود، از اين روي عدم تساهل بر رفتار اشخاص موجب رشد و هدايت آنها ميشود.
آيا تساهل مطلق است؟
اكثر متفكران تساهل را نسبي ميدانند نه مطلق. آنها ازنظر معرفتشناسي و ارزشي تساهل مطلق را نميپذيرند. اگر صدق نظريهاي ثابت شده باشد در برابر نقيض آن از خود تسامح نشان نميدهند. براي مثال امروزه كسي نسبت به نظريات بطلميوسي و نيوتون در مورد عالم خلقت موضع تسامح ندارد. در مورد ارزشها نيز كسي نميتواند در مقابل جهالت و ظلم و بيرحمي اهل مدارا باشد. طرفداران تساهل نيز معتقدند كه اگر افرادي بخواهند با عمل يا حتي اظهار عقيدة خود به ديگران آسيب برسانند نبايد با تسامح و تساهل با آنها رفتار كرد. جانلاك كه از طرفداران تسامح است در چند مورد از عدم تسامح جانبداري ميكند كه عبارتند از: -- ترويج عقايد و اصولي كه بقاي جامعه را به خطر مياندازد. -- ترويج الحاد. -- اعمال كساني كه در صدد نفي حكومت يا تصرف اموال ديگران هستند. -- اطاعت افراد يك ملت از حكام خارجي.17 پيرميل هم كه در باب تسامح كتاب نوشته در مورد الحاد موضع عدم تساهل دارد. جان استوارت ميل نيز معتقد است كه اگر كسي آزادي ديگران را به خطر بياندازد نبايد با مدارا با وي رفتار كرد. از نظر وي دين و دولت ميتوانند محدوديتهايي را براي تساهل به وجود آورند.
آيا تساهل هدف است؟
در بحث از تساهل اين سؤال مطرح است كه آيا تساهل را بايد هدف تلقي كرد يا وسيله؟ اگر متفكراني كه از تسامح سخن به ميان آوردهاند آن را وسيلهاي ميدانند جهت نيل به حقيقت، آزادي، برابري و عدالت. تنها كسي كه آن را هدف تلقي كرده هربرت ماركوزه است. از نظر وي همان طور كه ارزشهايي چون عدالت و آزادي هدف هستند تسامح را نيز بايد به عنوان هدف درنظر گرفت. اگر تسامح هدف تلقي شود، بايد آن را مطلق درنظر گرفت نه نسبي. يعني در برابر همه چيز بايد از خود تساهل نشان داد. به طور مثال اگر يك فرضية علمي غلط باشد بايد نسبت به آن تساهل نشان داد و آن را به طور مطلق نفي نكرد، در حالي كه براي كشف حقيقت نميتوان نسبت به نظرية غلط تسامح نشان داد. در برابر ارزشها و ضد ارزشها نيز بايد موضعي يكسان اتخاذ كرد و هيچ حساسيتي براي نفي ضد ارزشها نداشت.
مباني تسامح و تساهل
مباني تساهل در ليبراليسم معرفتشناسي و انسانشناسي اين مكتب است. از نظر معرفتشناسي محدوديت عقل و خطاپذيري آن اساس تسامح است. از آنجا كه عقل نميتواند به حقيقت دسترسي پيدا كند. يعني نميتواند انديشه و عقايد خود را صحيح و حق تلقي كند، لذا انسان نبايد حساسيتي نسبت به آنها نشان دهد، بلكه بايد در برابر عقايد و اعمال ديگران تسامح نشان دهد. اگر انسان يقين پيدا كند كه اعتقادات او حق است بايد عقايدي را كه ضد عقايدش ميباشد باطل تلقي كرده، آنها را نفي كند. اما چون انسان ليبرال به صحيحبودن عقايد خود باور يقيني ندارد و عقايد ديگران را نيز مانند عقايد خود نسبي تلقي ميكند، لذا در برابر همة عقايد و انديشههاي گوناگون از خود مدارا نشان ميدهد. در واقع يكي از مباني تسامح در تفكر غرب اين اصل است كه نميتوان به داوري در مسايل عقلاني و حتي اخلاقي پرداخت. يعني نه در باب حقيقت و نه در باب ارزشها نميتوان به يقين سخن گفت. براي شناسايي حق و باطل، نه در قلمرو واقعيات و نه در قلمرو ارزشها هيچ ملاكي نداريم. از اين روي به داوري در مورد امور مختلف نميتوان پرداخت، بويژه در مورد ارزشها كه نميتوان گفت واقعاً چه چيزي ارزش است و چه چيزي ضد ارزش. در مورد اعتقادات نيز نميتوان معياري كلي و مطلق ارائه داد. اعتقادات فقط جنبة شخصي و فردي دارد. به اعتقادات افراد بايد روانشناسانه نگاه كرد نه معرفتشناسانه. اعتقاد افراد اموري فردي و دروني است كه لزومي ندارد تا پشتوانة عقلاني داشته باشد براساس مباني فكري ليبراليسم بايد از تكثر و تنوع آزاد و نظريات سخن گفت نه درست و غلط يا حق و باطلبودن آنها. ليبرالها چون به وحي اعتقاد ندارند، لذا در بحث از تساهل ميان دو حوزه عقل و وحي فرق قايل نميشوند.
تساهل تئوريك مربوط به قلمرو مسائل علمي و فلسفي است. كساني كه از تساهل نسبت به تئوريهاي گوناگون براي دستيابي به حقيقت سخن ميگويند مطلب حقي را بيان ميكنند. اما در باب حقايق وحياني سخن از تسامح به ميان آوردن بيمعناست. بفرض در مسايل علمي و فلسفي مطالب يقيني كم باشد، ارتباطي به يقينات مسايل وحياني ندارد. از آن جهت كه كتاب مقدس تحريف شده و اختلافنظر در زمينه مسايل مربوط به مذهب مسيحي بسيار است، لذا انديشمندان غربي به اين نتيجه رسيدهاند كه امور يقيني وجود ندارد. برخوردهاي ناشي از تفتيش عقايد نيز در اعتقاد به تساهل و تسامح بيتأثير نبوده است. اينكه ميگوييم در پذيرش حقايق وحياني نبايد تسامح نشان داد به اين معنا نيست كه سخن حق را بايد به زور بر ديگران تحميل كرد. ميان حقانيت و اختياري بودن پذيرش آن تعارضي نيست. از آنجا كه عقيده انسان در ارتباط با عقل و دل است، لذا بايد با دلايل عقلي و اقناعي زمينه پذيرش آن را فراهم آورد.
انسانشناسي ليبراليسم نيز مبناي ديگر مدارا و تسامح است. از آنجا كه در اين مكتب كمال انسان مطرح نيست و هر انساني، هرچه راكه آرزو كند ميتواند انجام دهد و عقيده نيز از لوازم انسانيت انسان تلقي نميشود، لذا هيچ انساني نبايد نسبت به عقيدهاي خاص حساسيت داشته باشد. ليبراليسم هويت انسان را مسئله آزادي و تمايلات فرد ميداند نه انديشه و عقايد او. اگر تسامح به معناي تحملآراي ديگران يا گفتمان با انديشههاي مختلف باشد تساهل قابل پذيرش ميباشد، اما اگر آن را به معناي آزادي در ابراز هر گونه عقيده و بيتفاوتي نسبت به يك عقيده خاص بدانيم قابل پذيرش نميباشد. چنانكه برخي از متفكران غربي نيز بر اين نكته تأكيد ورزيدهاند كه مدارا و تسامح مطلق قابل پذيرش نميباشد. آنجا كه تلاقي اصول پيش آيد مدارا نه تنها دشوار، كهگاه نامطلوب است. اگر گروهي نابودي يهوديان را بخواهند و گروهي ديگر مخالف ضديت با قوم يهود باشند اين دو گروه هيچ گاه نميتوانند با يكديگر توافق پيدا كنند. بلاشر مينويسد: «آيا همه جا تحمل عقيده و ابراز آن جايز است؟ بسياري از سخنرانيها، هجوم به سپاهان و خانههاي آنها را درپيداشته است. آيا دولت يا جامعه بايد در مقابل اعمالي (گفتاري) كه به حركات غيرقابل تحمل يا بدتر منجر ميشوند از خود مدارا نشان دهد؟»18 «در عمل مداراگرترين جوامع غالباً بيهدفترين آنهاست، و مداراگرترين افراد كسي است كه به چيزي اعتقاد راسخ نداشته باشد و به نوعي شكگرايي عدم تمايل دارد.»19 خلاصه همه جا تحمل عقيده و يا ابراز آن به عنوان مدارا جايز نيست. شناخت مرز ميان ابراز يك عقيده و عمل به آن نيز همواره كار آساني نيست. «يك سخنراني نژادپرستانه صرفاً بيان يك عقيده نيست، بلكه مبادرت به نوعي اقدام سياسي نيرومند است.»19 جان استوارت ميل نيز بر اين اعتقاد است كه اعمال نبايد به اندازه عقايد آزاد باشد. ابراز عقايد نيز در شرايطي خاص، يك سلسله اعمال تحريك آميز ميانجامد. يعني ابراز يك عقيده منجر به يك عمل خاص ميشود.
انواع تساهل
برخي تساهل را چهار نوع دانستهاند:
1- تساهل عقيدتي يعني تساهل نسبت به داشتن عقيدهاي خاص يا بيان و تبليغ آن.
2- تساهل نسبت به «گردهمايي صاحبان عقايد مخالف».
3- تساهل هويتي يعني اعمال تساهل نسبت به ويژگيهاي غيراخلاقي انسانها مانند مليت، جنس، نژاد و طبقه.
4- تساهل رفتاري در روابط اجتماعي20.
اگر بخواهيم مسئله تسامح و تساهل را دقيقتر مطرح سازيم بايد آن را در ارتباط با انواع آزادي تجزيه و تحليل كنيم:
1. تسامح مطلق در تفكر و انديشه:
افراد در زمينة مسايل فكري آزاد هستند و كسي نميتواند سد راه فكر و انديشه آدمي باشد. به بيان ديگر در زمينه تفكر كسي نميتواند مانع انديشيدن فرد شود، چرا كه تفكر جنبة شخصي دارد و نميتوان در حريم انديشه افراد وارد شد. آزادي فكر لازمة رشد و كمال انسانهاست و اين نوع آزادي اختصاص به متفكران ندارد، بلكه هر انساني براي رشد استعدادهاي خود نياز به برخورداري از آزادي انديشه دارد. اينكه فقط گفته شود بايد امكان تفكر آزاد را براي افراد فراهم آورد كافي نيست. علاوه بر رفع موانع اجتماعي بايد شرايطي را از نظر تعليم و تربيت به وجود آورد كه اولا" افراد به ضرورت تفكر و انديشه عنايت داشته باشند. يعني انديشيدن را براي خود امري حياتي تلقي كنند و ثانياً موانعي را كه سد راه رشد انديشه هستند از قبيل هوا و هوسهاي نفساني از ميان برد. ثالثاً با برخورداري از عوامل زمينهساز تعالي انديشه در جهت تكامل آن تلاش كنند. البته در قلمرو انديشه محدوديتهايي وجود دارد كه اين محدوديتها از جانب عقل و قواعد تفكر است نه از طرف غير و تحميل ديگران. براي مثال آدمي نميتواند در حقيقت وجود يا ذات الهي و يا حقيقت روح به انديشه بپردازد، چرا كه عقل و ذهن بشر بر اين موضوعات احاطه ندارد و با تفكر در آنها نه تنها راه به جايي نميبرد كه به بيراههها كشانده ميشود.
2. تسامح مطلق در پذيرش عقيده:
پذيرش عقيده نيز جنبة فردي دارد و هيچگاه نميتوان كسي را وادار به پذيرش عقيدهاي خاص كرد. پذيرش عقيده از يكسوي در ارتباط با عقل و انديشة افراد است و از سوي ديگر با عواطف و احساسات آنها سر و كار دارد. تا عقل و دل كسي مجاب نشود عقيدهاي را نخواهد پذيرفت. اكثر دانشمنداني كه ديدگاههاي آنها را در مورد تسامح مطرح كرديم مرادشان از تسامح در اين دو زمينه بوده است. ما نيز معتقديم كه افراد از آزادي تفكر و انديشه برخوردارند و به هيچ كس نيز نميتوان عقيدهاي را تحميل كرد. از نظر استوارت ميل كسي كه عقيدهاي را بر ديگران تحميل ميكند به خود اجازه ميدهد تا به جاي ديگران تصميم بگيرد بدون اينكه به آنها اجازه دهد تا دلايل مخالف آن عقيده را بررسي كند. وي در اين زمينه چنين مينويسد: «وقتي ميگويم كه صاحبان فلان عقيده خود را اشتباه ناپذير ميشمارند منظورم اطمينان آنها درباره صحت عقيدهاي كه پذيرفتهاند نيست (حالا آن عقيده هر چه ميخواهد باشد)، بلكه اين است كه به خود حق ميدهند درباره تحميل آن عقيده به ديگران تصميم بگيرند، بدون اينكه به اينان اجازه دهند كه دلايل مخالف آن عقيده را هم استماع كنند. و من چنين عملي را گرچه به نفع مقدسترين معتقدات خودم هم باشد باز به همين شدت تخطئه خواهم كرد.»21
3. تسامح مطلق در بحث و گفتگو:
در زمينه بحث و گفتگو نيز بايد آزادي وجود داشته باشد، چرا كه در غير اين صورت به رشد فكري افراد جامعه آسيب وارد خواهد شد. در جهت اصلاح انديشة ديگران نيز ميتوان به بحث و گفتگو با آنها پرداخت. در اين قلمرو از آزادي بايد مدارا و تسامح داشت. البته در بحث و گفتگو با ديگران بايد قواعد آن را رعايت كرد. براي مثال در بحث با اشخاص بايد به سطح انديشة آنها توجه داشت. اينكه هر ذهني توانايي دريافت هر حقيقتي را ندارد و چه بسا طرح مسايلي كه متناسب با ظرفيت فكري مخاطب نيست موجب انحراف وي از مسير تفكر صحيح شود. در واقع هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد. همچنين عقل سليم و فطرت پاك انساني ايجاب ميكند كه آدمي جهت رشد و تعالي افراد به بحث و گفتگو با آنها بپردازد. نه در جهت به شبهه افكندن آنها. چه بسيار كساني كه جهت طرح «خود» و كسب شهرت به القاي شبهه ميپردازند و نام آن را آزادي انديشه و بحث و گفتگو جهت نيل به حقيقت مينامند. در هواي آنكه گويندت زهيبستهاي برگردن جانت زهي طالب حيراني خلقان شديمدست طمع اندر الوهيت زديم در طول تاريخ چه بسيار انسانهاي ساده لوحي كه بر اثر شهرت جويي عدهاي از عالم نمايان و فضل فروشان به انحراف كشانده شدند! مكتب ليبراليسم با مباني خود نميتواند براي اين درد راه علاجي ارائه دهد. اينجاست كه ضرورت آزادي دروني مطرح ميشود و اينكه اگر التزام به اصول ثابته حيات انساني و آزادي دروني وجود نداشته باشد به نام آزادي عليه آزادي اقدام خواهد شد.
4. تسامح نسبي در ابراز و تبليغ عقيده:
در اين زمينه بايد براي آزادي افراد محدوديت قايل شد. يعني نميتوان به تسامح مطلق در زمينة ابراز و تبليغ عقايد افراد باور داشت. متفكران غربي نيز در اين مورد به دفاع مطلق نميپردازند. فقط اختلاف بر سر ملاك و مصاديق تسامح است. يعني در چه مواردي ميتوان قايل به تسامح شد و در چه مواردي نميتوان از آن دفاع كرد. استوارت ميل معتقد است كه عقيده هيچ كس را نبايد به زور خاموش كرد. حتي به افكار عمومي نيز نبايد اجازه داد كه با اظهار عقيدهاي مخالفت ورزند. اگر عقيدهاي خاموش شود ضرر آن دامنگير همة افراد انساني خواهد شد و حتي آيندگان نيز دچار زيان خواهند شد. عقيدهاي كه خاموش شود از سه حالت خارج نيست.
الف - آن عقيده صحيح است. در اين صورت افراد از كشف حقيقت محروم خواهند شد. كساني كه اجازه نميدهند ديگران عقيده خود را اظهار كنند به چه دليل به جاي همهي افراد انساني تصميم ميگيرند. عقيده صحيح نيز تا زماني كه مورد چون و چرا قرار نگيرد، نحوه پذيرش آن بيطرفانه نخواهد بود.
ب - عقيده اشتباه است. در اين صورت نفس خفه كردن يك عقيده كار زشتي است، چرا كه با برخورد ميان عقايد گوناگون «سيماي حقيقت زندهتر و روشنتر» ميشود.
ج - عقيده نيمه اشتباه و نيمه صحيح است. در اين فرض مخالفت با اظهار عقيده مضر و خطرناك است. در اين مورد استوارت ميل بيشتر به عقايد رايج زمان خود نظر دارد و اينكه هيچ وقت كل حقيقت نزد افرادنيست. از نظر ميل اگر عقيدهاي در معرض نقد و بررسي قرار نگيرد در معرض اضمحلال قرار خواهد گرفت و اثر حياتي آن در رفتار و خصايل انسانها از ميان خواهد رفت. ميل گاه ميان اظهار و تبليغ عقيده در جامعه و بحث و گفتگو تمايز قايل نميشود. اينكه هر نوع عقيدهاي را بايد به بحث و گفتگو گذارد كسي مخالف نيست. حتي يك مرتد نيز ميتواند با اهل نظر به بحث و گفتگو بنشيند. فقط در يك جامعه تبليغ كفر صحيح نيست. جان استوارت ميل با همة دفاعي كه از آزادي بيان ميكند اين نكته را مورد تاكيد قرار ميدهد كه اگر اوضاع و شرايطي اجتماعي بهگونهاي باشد كه اظهار عقيده به صورت نوعي تحريك براي انجام كارهايي در آيد كه «مخل مصالح مشروع ديگران» باشد بايد براي ابراز عقيده محدوديت قايل شد. «اين گونه عقايد تا موقعي كه فقط در ستونهاي مطبوعات اظهار شود جلوگيري از انتشارشان صحيح نيست، اما اگر بنا باشد كه همين عقايد از طرف ناطقي كه روي سخنش با گروهي تحريك شده است عنوان گردد يا اينكه روي كاغذهاي تبليغ نوشته شود و ميان همان جمعيت پخش گردد، ناشر عقيده را در هر دو حال ميشود با فراغت وجدان به نام حفظ اصول عدالت تنبيه كرد.»22 اختلاف نظر ما با استوارت ميل و ساير ليبرالها براساس مباني معرفتشناسي و انسانشناسي آنهاست.
از آنجا كه در معرفتشناسي خود در كنار عقل و حس به وحي اعتقاد داريم و وحي را فرامين الهي ميدانيم بر اين نكته تاكيد ميورزيم كه اگر بشر به وحي عاري از تحريف دست يازد نبايد به رد يا تضعيف آن بپردازد. بحث و گفتگو پيرامون فرامين الهي - كه بر پيامبران وحي شده است - ممنوع نيست و هر فردي ميتواند با معتقدين آن به بحث و گفتگو بنشيند تا حقانيت آن را بر مبناي انديشه و تفكر، نه زور و اجبار بپذيرد و اگر هم كسي نخواست آن را بپذيرد هيچگاه نميتوان او را وادار به پذيرش فرامين الهي كرد، اما نكته اينجاست كه مخالف يك عقيده حق مجاز نيست تا در يك جامعه ديني با تبليغ خود به رد يا تضعيف آن بپردازد. از نظر انسانشناسي نيز با ديدگاه ليبرالها اختلاف نظر داريم. ليبرالها به مسئله رشد و كمال انسان توجهي ندارند. اي كاش ليبرالها به همان اندازه كه نگران آزادي انسان هستند، نگران كمال و تعالي انسان نيز ميبودند. اگر بپذيريم كه انسان موجودي است كه مبدأ و مقصد مشخصي دارد و خدايي كه او را آفريده راههاي نيل به كمال را فرا راه او قرار داده است ديگر منطقي نيست كه در مقابل صراط مستقيم الهي موضعگيري كرد و عليه آن به تبليغ پرداخت. البته آزادي بيان و اظهار نظر در مسايل اجتماعي مسئله ديگري است و محدوديتهاي خاصي كه در زمينه فرامين الهي مطرح است در اينجا وجود ندارد و محدوديتهاي لازم را قانون تعيين ميكند.
5. تسامح نسبي در اعمال عقيده و رفتار:
متفكران ليبرال نيز بر اين اعتقادند كه نميتوان به افراد اجازه داد كه هر نوع عقيدهاي را اعمال كنند. اگر بنا شود كه هر فردي طبق عقيدة خود در جامعه عمل كند، آزاديهاي ديگران به خطر خواهد افتاد. مثالهايي هم كه از آربلاشر نقل كرديم نشانگر آن بود كه در مرحلة آزادي در اعمال عقيده و رفتار نميتوان به تسامح مطلق اعتقاد پيدا كرد. سردمداران ليبراليسم در غرب نيز در زمينة منافع جوامع خود اهل تسامح نيستند. فقط آنها در زمينة مسايل فكري و نظري ادعاي تساهل را دارند. در واقع ليبرالها نيز مانند رفتارهاي فردي و اجتماعي تمايز قايل هستند. آنها نسبت به رفتارهاي شخصي افراد كه آثار محسوس اجتماعي ندارند تسامح نشان ميدهند، اما در مقابل يك سلسله رفتارهاي اجتماعي كه خلاف قانون است قايل به تسامح نيستند. از نظر استوارت ميل رفتار فرد در جامعه مبني بر دو شرط است: الف - افراد به منافع يكديگر آسيب نرسانند. منافع افراد را نيز يا قانون تعيين ميكند يا به موجب تفاهم ضمني افراد مشخص ميشود. ب - هر فردي بايد تعهدات خود را نسبت به جامعه بر عهده گيرد و از هيچ اقدامي براي حراست حقوق ديگران دريغ نورزد. «جامعه حق دارد اين شرايط را جبراً به هر قيمتي كه شده است بر آنهايي كه ميكوشند شانه از زير تعهدات خود خالي كنند تحميل نمايد.»23 اگر در مواردي حقوق مسلم افراد ضايع نگردد، ولي اشخااص شرايطي را كه لازمه همزيستي مسالمتآميز آنهاست رعايت نكنند و بدينوسيله به رفاه و سعادت ديگران آسيب وارد سازند بايد به كمك افكار عمومي شخص خاطي را تنبيه كرد نه با حربة قانون. ميل معتقد است كه تنها پس از ارتكاب جرم و خلاف نبايد به مجازات افراد پرداخت، بلكه «اگر يك مقام دولتي يا حتي يك مقام خصوصي به چشم خود ببيند كه كسي دارد آشكارا براي ارتكاب جنايتي آماده ميشود او ديگر مجبور نيست كه دست روي دست بگذارد و صبر كند تا خيانت صورت گيرد، بلكه حقاً ميتواند براي جلوگيري از وقوع آن دخالت ورزد».24 در واقع جامعه بايد به اتخاذ تدابير و اقدامات احتياطي بپردازد تا از بروز جرم و جنايات در جامعه جلوگيري كند. ميدانيم كه ليبرالها عموماً به سانسور اعتقادي ندارند، اما برخي از آنها مانند كارل پوپر اين نكته را مورد تأكيد قرار دادهاند كه به هنگام ضرورت بايد به اعمال سانسور پرداخت. چنانكه در مورد رسانهاي مانند تلويزيون ميگويد: «ما با استفاده از تلويزيون و وسايلي مانند آن به آموزش خشونت به فرزندان خود پرداختهايم. با كمال تأسف، به اعمال سانسور در اين زمينه نياز داريم.»25
6. تسامح نسبي در هدايت ديگران:
در اينجا ميان اديان الهي و ليبراليسم اختلافنظر وجود دارد. از نظر اديان الهي نسبت به هدايت و ضلالت ديگران نميتوان بيتفاوت بود. اما از نظر ليبراليسم هر كس، هر مسيري را كه خواست ميتواند انتخاب كند و به ديگران مربوط نيست كه آيا فردي مسير رشد و كمال را طي كرده است يا نه؟ در انديشة الهي چون بنيآدم اعضأ يكديگرند و اگر عضوي به دردآيد ديگر اعضأ را نميبايست قرار بماند، لذا افراد بايد زمينههاي رشد و كمال يكديگر را فراهم آورند. در واقع اختلافنظر اديان الهي و مكتب ليبراليسم از معرفتشناسي و انسانشناسي و آنها برميخيزد. در ليبراليسم هيچ كس حق ندارد كه خواست واقعي افراد انسان را مشخص كند. هر كس خود بايد منافع و مصالح خود را تشخيص دهد. هر يك از افراد بهترين داور براي شناسايي حقوق و تكاليف خود است. در اديان الهي، انسانها بدون استمداد از وحي نميتوانند مصالح واقعي خود را درك كنند و افراد نبايد با اتكأ به عقل خود راه خويش را انتخاب كنند. اديان الهي عقيده را در انسانيت انسان دخالت داده، ميان حق و باطل نيز تمايز قايل ميشوند و به انسانها توصيه ميكنند كه نسبت به هدايت و ضلالت همنوعان خود بيتفاوت نباشند. اينكه ميگوييم تسامح نسبي است و عدم تساهل مطلق نيست به اين معناست كه هدايت ديگران نبايد تحميلي و از روي اجبار باشد. بايد زمينههاي فردي و اجتماعي رشد و كمال افراد را فراهم آورد و در مسير هدايت ديگران نيز با تحمل و بردباري برخورد كرد. استوارت ميل نيز معتقد است كه افراد نبايد نسبت به سعادت يكديگر بياعتنأ باشند، بلكه بايد تلاش كنند تا «توجه بيغرضانه مردم نسبت به سعادت همديگر بيشتر شود». اما فردي كه نسبت به ديگران نيكخواهي دارد و ميخواهد ديگران را وادار به تامين خير و مصلحتشان بكند بايد از تشويق استفاده كند نه شلاق و زنجير.
«موجودات بشري تا اين اندازه به هم مديونند كه بايد همديگر را در تشخيص خوب از بد كمك كنند نيز همه اين موجودات براي اينكه اولي را برگزينند و از ديگري بگريزند به تشويق نيازمند هستند، آنها دائماً بايد يكديگر را به استفاده هرچه بيشتر از قواي عاليه انساني تشويق كنند و انگيزههاي خود را به سمت هدفهاي عاقلانه و نقشههاي ترقي بخش سوق دهند نه اينكه آنها را در راه مقاصد پوچ و فساد آخرين ضايع سازند.»26 اخلاق متفكران ليبرال به اخلاق نيز از زاويه خاصي مينگرند. با توجه به اين كه فرد در اين مكتب اصالت دارد و هر فرد جداي از ديگر انسانها و جامعه لحاظ ميشود و حتي بر جدايي انسان از جهان تأكيد ميشود هر گونه نظام اخلاقي نيز بايد به فرد توجه داشته باشد. در اين مكتب ميان واقعيت و ارزش جدايي است. يعني بايدها از هستها برنميخيزند و نميتوان ميان عالم تشريع با عالم تكوين ارتباط منطقي برقرار كرد. دانشها مربوط به يك قلمرو است و ارزشها مربوط به قلمرو ديگري. علم يك چيز است و اخلاق چيز ديگري. ارزشها به واقعيتها كاري ندارد. عالمي فوق اين عالم هم نيست كه از آنجا ارزشها صادر شده باشد. به بيان ديگر خداي ارزشگذار در اين مكتب جايي ندارد. خوبي و بدي هم جنبة كلي و مطلق ندارند. خوب و بد، خير و شر براي هر فرد معناي خاصي دارد. اخلاق جنبة فردي و شخصي دارد نه كلي و عمومي. خود فرد بايد ارزشگذار باشد و تكليفها و ارزشها را تعيين كند. هيچ نهاد مذهبي و اجتماعي نيز نبايد تعيين كننده تكليفها و ارزشها باشد. اگر فردي هم مذهبي باشد بايد به وجدان خود رجوع كند و آن را منبع ارزشهاي خود بداند. پيروي از فرمانهاي وجدان نيز تا آنجا رسميت دارد كه پيامدهاي ضد اجتماعي نداشته باشد. يعني مانع آزادي ديگران نباشد و با خواستههاي ديگران تلاقي پيدا نكند. واقعيات به انسان نميگويند كه چه بايد كرد و از چه چيزهايي بايد خودداري كرد. اگر انساني اعتقاد داشته باشد كه واقعيات راه را به انسان نشان خواهد داد وي دچار خلط ارزشها با واقعيات شده است. از آنجا كه در ليبراليسم رفتار انسان از طريق اميال و تمنيات او تحقق پيدا ميكند، لذا هر آنچه را كه فرد دوست بدارد خوب خواهد بود و هر آنچه را كه تمنيات انسان با آن مخالفت كند بد تلقي خواهد شد. در واقع اميال و خواستههاي فرد است كه معيار خوب و بد براي او تلقي ميشود. اين هم كه فيلسوفاني مانند بنتام گفتهاند كه ملاك يك فعل اخلاقي اين است كه بيشترين خوشي و سود را براي بيشترين افراد فراهم آورد مشكلي را حل نخواهد كرد، چرا كه در اينجانيز خود فرد است كه بايد تصميم بگيرد كه اولاً چه چيز خوشي است و ثانياً بيشترين افراد چه كساني هستند! چرا كه نه با ديدگاه نظري و نه با روشهاي عملي نميتوان مقدار و اندازه خوشي را تعيين كرد. فردي هم كه اسير تمايلات خودخواهانه است به چيزي جز لذات و منافع شخصي خويش توجه ندارد و در واقع ديگران را نيز براي خود ميخواهد. براي وي خودش هدف و بقيه وسيله تلقي ميشوند. ديگران نيز بايد خوشيها و لذتهايي را بخواهند كه او ميخواهد و خوشيهاي آنها نيز نبايد با منافع وي تضاد و تعارضي داشته باشد. اين نظام اخلاقي با تأكيد بيش از حد بر فرد و خواستههاي او هر انساني را از همنوعانش جدا ميسازد. و فرد در غايت امر، خود را تنها احساس خواهد كرد. از آنجا كه هر فرد مسؤل اعمال و رفتار خويش است نه تنها ملزم به پذيرش بايد و نبايدهاي ديني نيست، بلكه بايد بار مسؤليت را از شانه خود دور نساخته و آن را بر عهده طبيعت و يا تاريخ و يا ديگران نياندازد. اينكه هر انساني بايد خود مسؤل اعمال خويش باشد و براي فرار از بار مسؤليت نبايد طبيعت و جامعه، تاريخ و مشيت الهي را عامل افعال و يا خطاكاريهاي خود تلقي كند سخن حقي است، اما بحث بر سر اين است كه اگر منشأ ارزشها عاملي مافوق بشر نباشد، يا ميان ارزشها و انسانيت انسانها - كه مشترك ميان همة افراد است - ارتباط تكويني برقرار نباشد و اساساً ماهيت انسان درست تفسير نشود چگونه ميتوان اطمينان پيدا كرد كه اولاً هر فردي درست عمل ميكند و ثانياً خود را مسؤل اعمال خويش ميداند؟ آيا براي فردي كه چيزي جز لذت و تمايلات سودجويانه مطرح نيست تعهد و مسؤليتپذيري مطرح است؟ در نظام اخلاق الهي، انسان مبدأ و مقصد شخصي دارد كه در طول حيات خود بايد تلاش كند تا به آن غايت قصوا برسد. به بيان ديگر در اديان الهي انسان جهت نيل به كمال آفريده شده و آدمي بايد مسير خاصي را طبق فرامين خداوندي طي كند تا به كمال وجودي خود دست يابد. سعادت انسان نيز چيزي جز به فعليت رساندن استعدادهاي وجودي خود نيست. در ليبراليسم انسان غايت مشخصي ندارد تا با نيل به آن به سعادت خويشتن دست يابد. در واقع سعادت در اين مكتب معناي روشن و مشخصي ندارد، بلكه سعادت هر فردي وابسته به آن است كه چه چيزي را بخواهد. هر فرد ميتواند هر چه ميخواهد باشد و هر آنچه را هم كه بخواهد ميتواند سعادت خويش تلقي كند. از آنجا كه انسان در مركز جهان قراردارد و هيچ حدي از پيش براي او تعيين نشده هر فردي با ارادة آزاد خود ميتواند حد وجودي خويش را تعيين كند.
پينوشتها
1. يان مكنزي و ديگران: مقدمهاي بر ايدئولوژيهاي سياسي، ترجمه