منزلت تاريخ در گذشته
بندتو کروچه، فيلسوف ايتاليايي در کتاب «تاريخ به مثابه سرگذشت آزادي» سخني دارد تقريبا بدين مضمون که روزگاري فلسفه ارجمندترين انواع معرفت و تاريخ خوارترين آنها بود، اما اکنون تاريخ ارجمندترين دانشهاست و بر فلسفه خط بطلان کشيده و خود برجاي آن نشسته است. (1)
البته اين سخن کروچه ـ و نظاير آن ـ جاي شرح و تفسيري فراتر از حد و حوصله نوشته حاضردارد، اما به گمانم خواننده نکتهياب ژرفانديش با اين سخن خود به خود بحث معروف سنت و تجدد و قديم و جديد را فراياد ميآورد. گويا قديميترين پرسش از ارزش و اهميت «فن تاريخ» همان است که ارسطو در کتاب «فن شعر» مطرح کرده است.
در آنجا ارسطو ضمن قياس تاريخ با شعر، تاريخ را از شعر فروتر ميانگارد و استدلالش اين است که تاريخ مشتمل بر امور محتمل جزئي (ممکنالوقوع) است.
حال آنکه شعر کلي است و بنابراين فلسفيتر! (2) در تلقي ارسطويي حداکثر سودي که بر تاريخ مترتب ميشود پند و اندرز و عبرت است. چنانکه پيداست اين نگرش ـ که تاروزگار جديد و حتي تا روزگار ما کموبيش بر اذهان چيرگي داشت و هنوز نيز در بسياري جاها از جمله ايران ما چيرگي دارد ـ تاريخ را تا حد قصه و داستان فرو ميکاهد.
در روزگار جديد با پيدايش نحلهها و انديشههايي چون هيومنيزم و انديشه ترقي و... و دگرگونيهاي شگرف و بنيادين در نظام انديشگي و معرفتي، علوم انساني و اجتماعي به تدريج و يکي پس از ديگري زاده شدند، و سر برآوردند و باليدند.
اين زايش و بالندگي علوم انساني و اجتماعي و باور آوردن روزافزون به آنها، از اصليترين ويژگيها و شاخصههاي دوران مدرن و روندي بود که در هيچيک از تمدنها و فرهنگها و نظامهاي انديشه و معرفت قديم اتفاق نيفتاده يا مجال نيافته بود. هرچند نميتوان و نبايد منکر شد که بعضي از هستههاي اوليه چنان انديشههايي در روزگاران پيشين- از جمله در تمدنهاي يوناني و ايراني اسلامي ـ پديد آمده بود.
تاريخ در دنياي مدرن
دانش تاريخ در روزگار جديد همپاي روند تحولات مورد اشاره، با دگرگونيهاي شگرف و بنيادين رويارو شد، بهگونهاي که يکسره چيزي جدا از آنچه شد که در روزگار قديم بود، در روزگار جديد موضوع و قلمرو و وظيفه تاريخ به تدريج دچار انبساط و فربهي شد و از حد وقايعنگاري صرف خارج شد.
نزد گروهي از متجددان ميدان تاريخ عرصه کنش و حضور نوع بشر و همه مردمان ـ نه فقط خواص و رجال بزرگ و شاهان ـ شناخته شد و تودهباوري و مردمگرايي که از شاخصههاي اصلي تجدد محسوب و در سياست، اقتصاد و فرهنگ جديد حصار انحصار خواص را شکسته و در آن رخنه انداخته است، در تاريخنگري و تاريخنگاري سکه رايج شد.
به ديگر سخن زمينههايي فراهم ميشد تا اندک اندک سنت کهن و غالب «شاهنامهنويسي» جاي به روش نوين «مردمنامهنويسي» سپارد! بر اين زمينهها اندکاندک توجه مورخان و ديگر انديشهگران عرصه علوم انساني و اجتماعي به مباني اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي حرکت و پيشرفت تاريخ و تلاش براي دريافت قوانين اين حرکت تکاملي جلب شد و رو به افزايش نهاد. (3)
دانش تاريخ شعبه شعبه و تخصصي شد و همپاي رشد و تحول ديگر علوم و فنون، روشها و ابزار پژوهش در تاريخ نيز دگرگوني و پيشرفت يافت. دقت و کارآمدي دانش تاريخ روز به روز بيشتر ميشد به گونهاي که نه ميشد چون روزگار قديم در آن به چشم قصه نگريست و نه ميشد از اهميت آن در شناخت آدمي غفلت و چشمپوشي کرد. در اواخر قرن نوزدهم به نظر ميرسيد که پايهها و مايههاي کافي براي افتادن فن تاريخنگاري و تاريخپژوهي به راه علميشدن فراهم آمده است.
ادعا اين بود که مورخ وظيفه دارد حقيقت واقع گذشته را چنانکه بوده و روي داده است بشناسد و بشناساند و اسناد، مدارک، لوازم، وسايل و فنون مورد نياز براي انجام اين وظيفه را نيزـ دستکم تا اندازهاي- دراختيار دارد! کار به آنجا کشيد که تاريخي که نزد ارسطو و پيروانش چنان خوار پنداشته ميشد، نزد کساني به مثابه مادر همه علوم انساني و اجتماعي ـ يعني علومي که موضوع مشترک همهشان انسان است ـ شناخته شد.
از آن فراترکساني پيشنهاد کردند که نام همه اين دانشها «علوم تاريخي» نهاده شود از آنکه همه آدمي را، به عنوان نوع و فرد و جامعه، در بستر تاريخياش مطالعه ميکنند و نه مجرد يا بيرون از تاريخ! چنين بود که در تلقي شماري از انديشهگران مدرن «علوم تاريخي» تاجسر علوم شدند و بر صدر نشستند از آنکه موضوعشان انسان بود ـ انسان عيني متعين در تاريخ! سخني که از کروچه در آغاز اين نوشته نقل شد ناظر به همينگونه تلقيهاست.
تاريخ و پستمدرنيسم
در روزگار ما با دگرگونيهاي پديد آمده يا در حال پيدايش از جريانهايي چون جهاني شدن و پستمدرنيسم و شيوع شکاکيتگرايي و...در بسياري از باورها و ايدههاي دوران مدرن، از جمله در آنچه مربوط به علوم انساني ـ اجتماعي يا علوم تاريخي ميشد،خلل افتاده و از بنياد با نقدهاي جدي رويارو شده است. با اين حال نوشته کوتاه حاضر جز در حد اشاره مجال ورود به اينگونه مباحث را ندارد.
با توجه به سخن کروچه و شرح کوتاهي که در پي آن به عنوان مقدمه نوشته حاضر آمد، طرح اين پرسش که ايران و جامعه ايراني در کدام روزگار به سر ميبرد بجا و مهم خواهد بود. به ديگر سخن، اگر اوضاع علوم انساني- اجتماعي يا به تعبير ديگر علوم تاريخي به عنوان يک شاخصه مهم و با معنا در سنجش درجه تجدد و ترقي جوامع مطرح و مورد قبول باشد، وضعيت ايران و تجدد ايراني را چگونه ميتوان ارزيابي کرد؟!
بحران تفكر تاريخي در ايران
گذشته از بعضي تلاشها که در يکي، دو دهه اخير براي بهبود وضعيت اين علوم به گونهاي پراکنده و نامنسجم انجام شده و در پارهاي وجوه نتايج نسبتا مثبت نيز به بار آورده است، ميتوان گفت که وضعيت علوم مورد بحث بالاعم و تاريخ بالاخص همچنان وخيم و حتي در پارهاي موارد بحراني است! با کمال تاسف ميتوان گفت، علاوه بر خوارپنداري علوم انساني و به ويژه تاريخ نزد عوام، در تلقي بسياري از خواص نيز تصور سنتي و ارسطويي همچنان چيرگي دارد.
چنانکه بسياري از خواص همچنان تاريخ را باقصه و داستان و کار مورخ را با کار قصهگو و قصهنويس يکي پنداشته و اشتباه ميگيرند! در اين نگاه حداکثر سودي که از تاريخ انتظار ميرود اين است که منبع پند و اندرز و آيينه عبرت باشد؛ چيزي که به آساني از قصه و رمان نيز به دست ميآيد! در نتيجه اين نوع از تاريخنگري، تاريخ در ايران همچنان خوارترين علوم است و به مکانت و منزلتي که طبق گفته امثال کروچه در تفکر مدرن به دست آورده است، نائل نشده است.
بيماري مهلک «عوامزدگي» و همزادش «عوامفريبي» تنها يکي از پيامدهاي اين وضعيت است و پرپيداست در جايي که اين بيماري شيوع و چيرگي داشته باشد ريشه فکر و فرهنگ ميخشکد و از رشد و بالندگي راستين در هيچ عرصهاي خبري نخواهد بود. به همين سبب ميتوان به جرات گفت که انحطاط تفکر تاريخي و ضعف علوم تاريخي (انساني ـ اجتماعي) از بارزترين نشانههاي انحطاط و عقبماندگي عمومي جوامع روزگار ماست. (4)
به باور نگارنده اين سطور جامعه ايراني از مشکلات يا به تعبيري بحرانهايي رنج ميبرد که به منزله يک ميراث تاريخي از دل قرون و اعصار به روزگار کنوني رسيدهاند و ميتوان آنها را در پنج وجه شناسايي و تبيين کرد: مشکله معيشت (اقتصاد)، مشکله مديريت و سياست، مشکله معنويت و اخلاق (که البته منظور خلل و سستي در روان و منش و شکاف و جدايي ميان نظر و عمل است و نياز به شرح، تفسيري ويژه دارد که از حوصله نوشته کنوني بيرون است و به هرحال با آنچه که بعضا با رويکرد صرفا شرعي گفته و مراد ميشود تفاوت دارد)،(5)
مشکله هويت، مشکله تفکر و عقلانيت. مشکلات يا بحرانهاي چهارگانه نخست، ميوه و نتيجه پنجمي هستند. بحران در تفکر و دانش و آگاهي تاريخي از اجزاي اصلي بحران عقلانيت و علت اصلي و بنيادين بحران هويت است. اين بحرانها يا مشکلات موروث تاريخي با يکديگر رابطه دوسويه تعاملي دارند و به قوام و دوام يکديگر ياري ميرسانند.
جامعه ايراني با چنين ميراثي به عصر جديد رسيد و با مدرنيته غربي و مظاهر و عوارض آن برخورد کرد.چنين پيداست که ايران با چنين ميراثي توان رويارويي با چالشهاي ناشي از پديدههايي چون استعمار، جهانيشدن، جهانيسازي، قوميتگرايي و... را نخواهد داشت مگر اينکه برحالت بحراني مشکلات مورد اشاره چيره شود. شرط اول قدم اينکار نيز اصلاح وضعيت علوم انساني و تلاش براي علاج بحران تفکر است.
در ذيل فقط به پارهاي از خطرات و چالشهاي ناشي از وضعيت وخيم علوم تاريخي که هستي و موجوديت ايران را تهديد ميکنند اشاره ميکنيم و بحث در باقي مسايل را به مجالي ديگر ميگذاريم.
هويت ملي تاريخي ايراني
ايرانيان حسب عادت به اين ميبالند که از کهنترين ملل جهانند و دستکم حدود سه هزار سال تاريخ مدون دارند. نام ايران، به عنوان کشور، تاريخي در همين حد و حدود را پس و پشت دارد.(6) ايران بزرگ تاريخي در طول تاريخ پرفراز و نشيب خويش بارها تن به يورشهاي بنيانکن بيگانگان داده و در اين ميان ايراني گاه براي سدهها قدرت سياسي را از کف نهاده و به ديگران واگذارده است.
با اين حال به رغم شکستهاي بزرگ در ميدانهاي نظامي و عقبنشيني در عرصه جغرافيا همواره در ميدان فرهنگ و تاريخ، پيروز ميدان بوده است و اگر در عرصه حکومت عليالظاهر به فرمانروايي اسمي فاتحان گردن مينهاده، همواره در عرصه تاريخ و فرهنگ فرمانروايي ميکرده است.(7) اين است راز آن چيز شگفتي که از آن به معجزه استمرار فرهنگ و هويت ايراني ياد کردهاند! اما در عصر جديد اوضاع کاملا دگرگون شده است.
از سويي ورود استعمار و قدرتهاي سلطهجوي غربي ـ که ماهيتا با همه مهاجمان پيشين متفاوت بودـ و از سوي ديگر ورود مظاهر فرهنگ و تمدن جديد و از جمله ورود مفاهيم جديدي چون مليت و قوميت و دولت ـ ملت و... فرهنگ و هويت ايراني را باچالشي بيسابقه روبرو کرد. ضعف مفرط ايران در رويارويي با استعمار و قدرتهاي اروپايي باعث جداشدن پارهاي از سرزمينها ـ در قفقاز و ماوراءالنهر و بخشهايي از افغانستان ـ شد.
پديدهاي که در طول تاريخ و در دورههاي فترت ايران بارها اتفاق افتاده بود، اما هيچگاه منجر به پيدايش کشورها و ملتهايي با هويت جديد آن هم در برابر هويت ايراني نشده بود. اما اينبار چنين شد.
هم منافع قدرتهاي سلطهجو و هم ازسوي ديگرـ و البته بسيار بيشترـ مقتضيات فرهنگ و تمدن مدرن وارداتي چنين اقتضا ميکرد. بيآنکه در صدد تفصيل و ورود به جزئيات بحث باشيم به عنوان مثال از سياست ايرانستيزانه روسيه تزاري و خلفش شوروي در سرزمينهاي قفقاز و ماوراءالنهرـ يا به تعبير جديد جعلي آسياي ميانه ـ ياد ميکنيم.
توضيح آنکه روسها پس از عهدنامههاي گلستان و ترکمانچاي در اجراي برنامههاي خود براي چيرگي تام و تمام بر منطقه ماوراي ارس و قفقاز با مانع مهمي چون فرهنگ ريشهدار ايراني ـ برآمده و بر جاي مانده از پيوستگيهاي کهن تاريخي و فرهنگي ايران زمين (ايران بزرگ) ـ روياروي شدند.
آنها در ترويج ايرانستيزي سخت کوشيدند و حتي از جعل و تحريف تاريخ و جابهجايي اسامي جغرافيايي فروگذار نکردند؛ سياستي که به شوروي نيز به ميراث رسيد و حتي باشدت بيشتر در دوره شوروي ادامه يافت. نظاير همينگونه برنامهها از سوي انگليسيها در سرزمينهاي تحت سلطه و نفوذشان پياده شد و در دوره معاصر به عنوان يک ميراث به سياستمداران کاخ سفيد نيز رسيد.
تلاشهاي پيدا و پنهان در جعل و تحريف اسامي و عناوين جغرافيايي و معرفي بعضي از مواريث ادبي و شخصيتهاي علمي و ابنيه و آثار باستاني و تاريخي به عنوان ميراث فلان قوم يا فلان نژاد يا فلان کشور از سوي بعضي از اشخاص حقيقي و حقوقي وابسته به دستگاههاي قدرتهاي بيگانه فرامنطقهاي از نمونههاي تحريف و تسخير تاريخ به نفع رژيمهاي قدرت منطقهاي و فرامنطقهاي است.(8)
يک مساله قابل توجه ديگر اين است که در عصر جديد در جوار ايران و در بيشتر موارد در درون ايرانزمين تاريخي (ايران بزرگ فرهنگي کهن)، سرزمينهايي به عنوان کشور و محل زيستملتهاي جديدالولاده و نوظهور با نامهاي جديد پديد آمدهاند که تقريباً هيچيک به عنوان کشور و ملت بيش از صدسال تاريخ ندارند.
دولتهاي اينگونه کشورها در پروژههاي ملتسازانه خويش به شدت به تاريخ احساس نياز ميکنند. در ميان مولفههاي سازنده ملت هيچيک مهمتر، مؤثرتر و بنياديتر از تاريخ و خاطرههاي مشترک تاريخي و ميراثفرهنگي نيستند. کشورهاي نوظهور هريک به دنبال سهم خود از مواريث مشترک منطقه هستند.
ميراثي که بخش عظيمي از آن تا گذشتهاي نه چندان دور به عنوان ميراث تاريخي ايران و ايراني به شمار ميآمد و تعريف ميشد. اينک ماچه بخواهيم و چه نخواهيم باجنگ و جدالي بر سر تاريخ و در تاريخ روبروييم. هرکس به گونهاي در تلاش است تا تاريخ را به نفع خود تفسير و تسخير کند و بر آن فرمان براند.
اگر تاريخ را به گونه يک سرزمين فرض کنيم، ميتوان گفت که هم اکنون ميان ملتها و دولتها بر سر فرمانروايي بر آن جنگ و جدالي تمامعيار در جريان است. توگويي جريان موسوم به جهانيشدن نيز به جاي آنکه به اين عارضه دوران وستفاليايي پايان دهد به تندترشدن آتش آن ـ دست کم درمنطقه ما ـ انجاميده است. اينک ما درباره ايران نه با تجزيه جغرافيايي که پيش و بيش از آن با تجزيه تاريخي رو در روييم!
اشاراتي به بعضي ديگر از وجوه اين بحث مهم بهويژه در سطح فرامنطقهاي لازم است: در تفکر مدرن وظيفه و هدف اصلي مورخ کشف حقيقت واقع گذشته و شناساندن و تبيين آن شناخته ميشد.
در روزگار ما، پستمدرنها بر اين نگرش انتقادهاي اساسي وارد کرده و آن را در شمار افسانهها و خرافات دوره مدرن به شمار ميآورند. از ديد آنان چيزي به نام حقيقت يگانه قابل کشف گذشته وجود ندارد. آنچه هست گفتمانهايي است که مورخان ميآفرينند.
در واقع مورخان هريک به اقتضاي ذوق و سليقه و خواست و هدف خود گذشته را جعل ميکنند! هم در نوشتن تاريخ و هم در خواندن آن، اين خواست و ذهنيت ويژه نويسنده و خواننده است که حرف اول و آخر را ميزند.
گفتمانهايي که مورخان ميآفرينند در ربط باگفتمانهاي مسلط رژيمهاي قدرت هستند خواه له آنها و خواه عليهشان. در اين ديدگاه، تاريخ از مورخان فرمان ميبرد. مورخان بر تاريخ فرمان ميرانند و آن را تسخير ميکنند!(9) پيداست که در شبهات پستمدرنها مناقشه کردن آسان است و ميدان بحث بسيار فراخ، اما منکر نميتوان شد که در ديدگاه آنها بهرهاي از راستي و حقيقت وجود دارد.
براي نمونه آنچه ادوارد سعيد با پيروي از همين ديدگاه درباره شرقشناسي غربي گفت اگر نه درباره همه آنچه ذيل اين عنوان ميگنجد ، دستکم درباره بخشها يا انواعي از آن راست ميآيد. در واقع همان گونه که ادوارد سعيد با تيزبيني و ژرفکاوي در شماري از آثار خودنشان داده است، غرب از راه بعضي تفاسير ويژه در تسخير تاريخ و فرهنگ جهاني به سود رژيم قدرت خويش کوشيده است و شرق را در چهرهاي يا به گونهاي ترسيم کرده که خود ميخواسته است!(10)
چنانکه امروزه روز نيز سياستهاي جهانيسازان آمريکايي و غربي در آمريکاييسازي و غربيسازي جهان از همان شيوه بهره ميجويد و در القاي تفکر غرب مرکز انگار کوششهاي پيدا و پنهان دارد و در اين جهت از انواع ابزار و فنون مدرن و فوقمدرن از سينما و تلويزيون و ماهواره و... بهره ميگيرد.(11)
در بسياري از فيلمها، رمانها و ديگر محصولات فرهنگي و هنري غربي ـ آمريکايي، اين غرب است که به عنوان محور تاريخ جهاني معرفي ميشود و ديگران حول محور او به گردش در ميآيند و معناي هستي خود را از او ميگيرند!
تاريخ ايران، غولي نشسته بر شانه
باتوجه به آنچه به کوتاهي در اين نوشته آمد پيداست که ايران براي رويارويي با چالشهاي بنيانکني که هويت و هستي تاريخياش را تهديد ميکنند به ابزار و فنون جديد نيازمند است. از جمله مهمترين چيزهايي که ايران به آن نيازمند است علوم تاريخي زنده و پويا و هشياري و آگاهي و توجه عمومي جدي همه ايرانيان به ميراث در معرض تهديد و غارت تاريخي خويش است.
آنچه اکنون به عنوان دانش تاريخ در ايران داريم دير زماني است که مرده و خود به تاريخ پيوسته است. از ديگر سوي آگاهي و هشياري تاريخي ايرانيان کنوني نيز به دلايل گوناگون به نسبت امکانات بالقوه موجود از سويي و خطرات و تهديدهايي که هستي تاريخي و هويت ايراني را با خطر نابودي مواجه ميکند در حد و اندازههاي لازم نيست.(12)
ايرانيان تاريخي چند هزار ساله دارند اما آنرا نينديشيدهاند. يا به ديگر سخن از بازانديشي آن متناسب با نيازهاي عصر جديد بازماندهاند! تاريخ نينديشيده چه سه هزارسال چه صدهزارسال با تاريخ نداشته تفاوتي ندارد و چه بسا که بدتر نيز باشد.
از ياد نبريم که گذشته چون غولي است که اگر ما بر شانههاي او نشستيم به همان اندازه بزرگ و نيرومند ميشويم و اما اگر او بر شانههاي ما نشست ما را زير نيروي سهمگين خويش له و نيست و نابود ميکند نيز بينديشيم و بدانيم که آنان که برتاريخ (گذشته) حکم ميرانند فرمانروايان اکنون و آيندهاند!
اگر ما خود را در تاريخ و جغرافياي جهان کنوني و آينده تعريف نکنيم ديگران ما را به مقتضاي منافع و اهداف خود تعريف خواهند کرد. در روزگار ما تجزيه کشورها از تاريخ آغاز ميشود و به جغرافيا ميانجامد.
چنانكه پيداست درباره مباحث مطرح شده در نوشتار كوتاه حاضر و بعضي نمونهها و مثالهاي مربوطه ميتوان ارجاعات ساده يا تشريحي و مفصل فراوان داد اما از آنجا كه بناي نگارنده بر اختصار و پرهيز از اطاله كلام و هدف از اين نوشته فقط طرح مساله و توجه دادن خوانندگان به معضل مورد بحث بوده است. از تفصيل در ارجاعات خودداري شد.
*عضو هيات علمي گروه تاريخ دانشگاه تهران
پينوشتها:
1. Croca, Benedetto: History as the story of Liberty, tran, Sylvia Sprigg Georg Allen & Unwin, 1941, p, 35.
كالينگوود نيز استقلال و اعتبار علمي تاريخ را به عنوان يك رشته تخصصي از شاخصههاي روزگار جديد ميداند. رك:
Collingwood,R.G: The Idea of History,oxford University Press, 1994.
2- زرينكوب، عبدالحسين: تاريخ در ترازو، چاپ دوم، تهران، اميركبير، 1362، ص 27.اين نكته گفتني است كه اخيرا كارلو گينزبورگ، مورخ ايتاليايي، در كتابي به نام «تاريخ، علم و بيان و سند» (منتشره به سال 1999) اين نظر را كه در يونان فلاسفه متبحر در فن بيان با تاريخ رابطهاي نداشتند و آن را علمي پست ميانگاشتند به نقد كشيده است.
وي بر اين باور است كه حتي ارسطو نيز سند يا گواه را اصل دروني فن بيان ميداند كه اصلي است براي تاريخ، پس فاصله چنداني ميان فن بيان و تاريخ وجود ندارد. رك: دريايي، تورج: كارلو گينزبورگ تاريخدان معاصر، بخارا، شماره 25، مرداد- شهريور 1381، صص 218-217.
3- پولارد، سيدني: انديشه ترقي، ترجمه حسين اسدپور پيرانفر، چاپ اول، تهران، اميركبير، 1354، ص 10.گرايش به پژوهش در تاريخ اقتصادي- اجتماعي به عنوان يكي از نمودهاي تجدد در فكر تاريخي ريشه و پيشينهاي چندصد ساله دارد، اما نقطه اوج آن مكتب آنال و آثار مورخاني است كه مستقيم يا غيرمستقيم از آن مكتب تاثير يا الهام پذيرفتهاند.
4- ميتوان گفت كه اين وضعيت باعث شده است انحطاطشناسي ايراني، دستكم در پارهاي موارد و جوانب، گرفتار نوعي ركود و انحطاط معنادار شده است! اين چيزي است كه ميتوان از آن به «انحطاط انحطاطشناسي» تعبير كرد. در اثر ذيل اشاراتي پراكنده به اين قضيه وجود دارد: رحمانيان، داريوش: تاريخ علتشناسي انحطاط و عقبماندگي ايرانيان و مسلمين، چاپ اول، تبريز، انتشارات دانشگاه تبريز، 1382.
5- در اين باره نيز اشاراتي به طور پراكنده در اثر يادشده در بالا هست. بر اين باورم كه در انحطاطشناسي ما «جامعهشناسي انحطاط و عقبماندگي» به ناروا بر ديگر مباحث و رويكردهاي لازم و ممكن چيره شده و جا را بر آنها تنگ كرده است. از جمله مباحث و رويكردهاي پراهميتي كه ميبايست در انحطاطشناسي ايراني جا باز كند «روانشناسي انحطاط و عقب ماندگي» است كه متاسفانه تاكنون مغفول مانده است!
6- درباره تاريخچه نام و مفهوم يا ايده «ايران» و «ايران زمين» اثر ذيل مهم و خواندي است: Gnoli Gherardo: The Idea of Iran an Essay on it s orgin Roma 1989 نيز: پاياننامه كارشناسي ارشد كلثوم غضنفري با عنوان: «مفهوم جغرافيايي و فرهنگي واژه «ايران» در متون اوستايي و پهلوي و كتيبههاي ايران باستان» گروه تاريخ دانشگاه تهران به راهنمايي استاد دكتر محمدباقر وثوقي سال 1384.
7- هرمان اته، ايرانشناسي آلماني در اشاره به كثرت و تنوع آثار تاريخنگاري ايرانيان دوره اسلامي گفته است كه ايرانيان به اندازه ريگهاي كنار دريا تاريخ نوشتند! به گمانم اين سخن را ميتوان ناظر و نشانهاي بر فرمانروايي و چيرگي قاطع ايرانيان بر گفتمان تاريخي و تاريخنويسي شرق مسلمان- و حتي بخشهاي گستردهاي از شرق غيراسلامي- در سدههاي ميانه دانست!
8- تلاش بعضي از ملتهاي نوظهور براي هويتسازي تاريخي براي خود از راه تصاحب كساني چون زرتشت، خوارزمي، فارابي، بوعلي سينا، مولوي، نظامي گنجوي و حتي فردوسي !و... يا جعل، تحريف و جابهجايي اسامي جغرافيايي و عناوين تاريخيو... كه گاه با همراهي و تحريك و در مواردي حتي با برنامهريزي و هدايت پيدا و پنهان قدرتهاي فرامنطقهاي و دم و دستگاههاي علمي و شبهعلمي وابستهشان همراه بوده و هست، تنها نمونههايي آشكار از تلاش براي تسخير تاريخ است.
جز اينها تلاشهاي پوشيده فراوان نيز هست كه جز خبرنگاران و متخصصان اهل فن كمتر كسي را بر راز و رمز آنها، اهداف، مقاصدشان و پيامدهايشان آگهي است. براي نمونه ميتوان بر كتب درسي تاريخ در بعضي از كشورهاي نوپديد اطراف ايران نظري افكند و جنگ هفتاد و دو ملت بر سر مواريث تاريخ و تمدن منطقه را معاينه ديد.
9- براي مطالعه اجمالي پارهاي از اين مباحث ميتوانيد به آثار ذيل رجوع كنيد:والش، دبليو، اچ: مقدمهاي بر فلسفه تاريخ، چاپ اول،تهران، اميركبير، 1363-كار، اي،اچ: تاريخ چيست؟
ترجمه حسن كامشاد، تهران، خوارزمي، 2536-نوذري، حسينعلي (ترجمه و تدوين):فلسفه تاريخ، چاپ اول،طرح نو، 1379- استنفورد، مايكل: درآمدي بر فلسفه تاريخ،ترجمه احمد گلمحمدي، چاپ اول، تهران، نشرني، 1382- جنكينز، كيت: بازانديشي تاريخ، ترجمه ساغر صادقيان، چاپ اول، تهران، نشر مركز، 1384.
10- رك: سعيد، ادوارد: شرقشناسي، ترجمه عبدالرحيم گواهي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1371.سعيد، ادوارد: فرهنگ و امپرياليسم، ترجمه اكبر افسري، چاپ اول، تهران، توس (با همكاري مركز بينالمللي گفتوگوي تمدنها)، 1382 البته مفهوم شرقشناسي استعماري را نبايد و نميتوان به كل شرقشناسي تعميم داد، اما درباره شرقشناسي استعماري و اينكه بعضي مفاهيم محوري آن در خدمت تبليغ ايدئولوژي استعمار بوده و هست نيز نميتوان ترديد كرد.
براي نمونه يكي از مفاهيم كانوني شرق شناسي استعماري مفهوم مشهور «استبداد شرقي» و مفاهيم وابسته به آن از قبيل «استبداد ايراني» و «استبداد آسيايي» است. در برابر چنين مفاهيمي «دموكراسي غربي» و «آزادي غربي» قرار دارد.
هستيشناسي دوگانهانگاري كه مبناي چنين مفاهيم و تبليغ و ترويج و القاي آنهاست حتي اذهان بسياري از انديشهگران شرقي را نيز تسخير كرده است به گونهاي كه بسياري از آنها نيز شرق و غرب را از بيخوبن و به طور جوهري تافتههاي جدابافته ميدانند!
در اين نكته كه استبداد و خودكامگي و بيقانوني و بيداد در گذشته بر بخشهايي از تاريخ شرق و ايران و آسيا چيرگي داشته است البته هيچ شكي نيست اما اينكه آن را تنها مربوط به شرق و در ذات و جوهر فرهنگ و تمدن آن بدانيم نارواست و در حكم افسانهها و افسونهاي مدرن! اين افسون براي افساي ملل شرق بارها توسط قدرتهاي استعماري به كار گرفته شده است.
براي نمونه در دوره جنبش مشروطه پرافتخار و غرورانگيز ملت ايران شماري از روزنامههاي انگليسي همصدا با بعضي دولتمردان انگليسي از عدم استحقاق و آمادگي ايرانيان و به طور كلي شرقيان براي نيل به آزادي و دموكراسي سخن ميگفتند! پيداست كه در غير اين صورت استعمار هند نه توجيهي داشت و نه قابل دوام بود.
همچنين در دوره نهضت ملي شدن نفت ايران اين فكر به انحاي گوناگون از سوي دولت انگليس و رسانههاي وابسته تبليغ و تلقين ميشد كه ايرانيان شايستگي و توانايي اداره امور خود را ندارند! يعني به بلوغ نرسيدهاند و بنابراين به قيم نياز دارند!
11- در اين زمينه اثر ذيل خواندني است:لاتوش، سرژ: غربيسازي جهان، ترجمه امير رضايي، چاپ اول، 1379.
12- شايد يك نمونه بارز اين قضيه اين باشد كه در حالي كه معمولا از چندهزار ساله بودن ايران و هويت ايراني سخن ميگوييم در دانشگاههايمان حتي يك واحد درسي عمومي درباره تاريخ و تمدن و فرهنگ چند هزار سالهمان نداريم!؟
اين در حالي است كه در بسياري از كشورهاي جديد و نوپديد، تاريخ جزو واحدهاي عمومي و الزامي است كه همه دانشجويان- حتي دانشجويان خارجي- ملزم به گذراندن آن هستند. حتي در شماري از كشورها از دانشجويان خارجي پيش از ورود به دانشگاه آزمون مربوط به تاريخ آن كشور گرفته ميشود و قبولي در آن جزو شرايط پذيرش است.