باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 21 مهر 1387 كاربران برخط 101 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نامه ای به تاریخ
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: عزت الله - فولادوند

منبع: فصل نامه - سمرقند - شماره 5

 
 

از اوايل دهه 1930 كه قدرت ناسيونال سوسياليستها در آلمان فزونى مى‏گرفت، توماس‏مان همواره در نوشته‏ها و سخنرانيها - چه در وطن و چه در فرانسه و اتريش و لهستان و هلند و ساير كشورها - به مردم‏آلمان در برابر خطر ظهور حكومتى يكه تاز و نابودى آزادى هشدار مى‏داد و آنان را به اتحاد و ايستادگى در برابر توتاليتاريسم فرا مى‏خواند. در 1933 وقتى هيتلر به صدارت رسيد، مان و همسرش در سوئس‏بودند و پسرشان اعلام خطر كرد كه به آلمان باز نگردند. متعصبان نازى كتابهاى‏مان را نيز مانند بسيارى آثار ارزنده ديگر در جشنهاى كتاب سوزان در 1933 به آتش كشيده بودند، ولى حكومت براى اينكه ازاعتبار حضور وى در مهين محروم نشود، او را دعوت به بازگشت مى‏كرد. مان اعتنا نكرد و سرانجام در اوايل 1936 در نامه‏اى به يكى از روزنامه‏هاى سوئس، رهبران آلمان نازى را سخت تقبيح و محكوم كرد.از آن پس آشتى تصورناپذير بود، و مقامات آلمانى در واكنش به آن اعلان جنگ شخصى توماس مان، بى‏درنگ از او سلب تابعيت كردند، آثارش را در فهرست كتب ممنوعه گذاشتند، و همه عنوانها و افتخاراتى‏را كه ملت آلمان به پاس خدمات وى به فرهنگ و ادبيات ميهن به او تقديم داشته بود، پس گرفتند - از جمله عنوان دكتراى افتخارى دانشگاه بُن كه در دهه 1920 اعطا شده بود. مان پاسخى به دانشگاه داد كه‏اينجا ترجمه كرده‏ايم و بلافاصله يكى از معروفترين و پرخواننده‏ترين نوشته‏هاى سياسى او شد.

 

دانشكده فلسفه‏ ـ دانشگاه فريدريش ويلهلم ـ بُن‏

19 دسامبر 1936

آقاى توماس مان، نويسنده‏

بنا به درخواست رياست دانشگاه بن بايد به اطلاع برسانم كه چون تابعيت كشور [آلمان‏] را از دست داده‏ايد، دانشكده فلسفه ناگزير است نام شما را از فهرست دارندگان دكتراى افتخارى حذف كند. بر طبق ماده 8 مقررات مربوط به اعطاى درجات دانشگاهى، بدين وسيله حق استفاده از عنوان دكترا ازشما سلب مى‏شود.

[امضا ناخوانا]

رئيس دانشكده‏

 

رئيس دانشكده فلسفه، دانشگاه بن‏

نامه غم‏انگيز مورخ 19 دسامبر شما را خطاب به خود دريافت كردم. اجازه دهيد به شرح زير مبادرت به جواب كنم:

دانشگاههاى آلمان مسؤوليتى سنگين دارند براى درد و رنجى كه خود باعث آن براى خود شدند هنگامى كه بدبختانه رسالت تاريخى خويش را سؤ تعبير كردند و اجازه دادند خاكشان‏نيروهاى بى‏رحم و ستمگرى را تغذيه كند كه آلمان را از نظر اخلاقى و اقتصادى ويران كرده‏اند.اين مسؤوليت آنها لذت افتخار آكادميكى را كه نصيب من گشته بود مدتها پيش نابود كرد و مانع‏من از هر گونه استفاده از آن شد. بعلاوه، امروز داراى دكتراى افتخارى‏اى در ادبيات هستم كه‏اخيراً دانشگاه هاروارد به من اعطا كرده است. اعطاى آن بنا به دلايلى صورت گرفته است كه‏نمى‏توانم از توضيح آنها براى شما خوددارى كنم. در مدرك دكترا، جمله‏اى آمده كه ترجمه آن ازلاتين چنين است: «... ما، رئيس و هيأت علمى، با تصويب هيأت محترم نظّار دانشگاه، در جلسه‏رسمى خود، توماس مان نويسنده نامدار را دكتر افتخارى ادبيات معرفى و تعيين مى‏كنيم كه‏معناى زندگى را براى شهروندان ما باز نموده و به اتفاق عده‏اى بسيار اندك شمار از همروزگاران،حافظ شأن و شرف فرهنگ آلمان بوده است، و بدين وسيله كليه حقوق و امتيازات متعلق به‏درجه‏ [دانشگاهى‏] مزبور را به وى اعطا مى‏نماييم.»

انسانهاى آزاد و روشن‏بين در آن سوى اقيانوس - و بايد بيفزايم نه تنها در آنجا - بدين گونه‏ درباره من مى‏انديشند كه اينچنين با نظر جارى در آلمان در تناقض است. هرگز به خاطرم خطورنمى‏كرد كه از كلماتى كه هم اكنون نقل كردم لاف بزنم؛ اما امروز و در اينجا نه تنها رواست، بلكه‏بايد آنها را تكرار كنم. من از رويه معمول بى‏اطلاعم، ولى اگر شما آقاى رئيس دانشكده‏رونوشتى از نامه خود را در تابلوى اعلانات دانشگاه الصاق كرده‏ايد، بسيار خرسند خواهم شداگر دستور دهيد اين پاسخ نيز مشمول همان افتخار شود. شايد يكى از اعضاى دانشگاه، يكى ازدانشجويان يا استادان، دستخوش ترسى ناگهانى يا دلشوره‏اى هراس‏انگيز شود و از خواندن‏سندى كه به او در عين بى‏خبرى و انزوايى كه اينگونه بى‏شرمانه بر وى تحميل گشته است،فرصت نگاهى كوتاه مى‏دهد به جهان آزاد انديشه كه هنوز خارج از وطن او وجود دارد.

مى‏توانستم نامه را همين جا تمام كنم. اما برخى توضيحات بيشتر در اين حال به نظر مطلوب يا لااقل جايز مى‏رسد. هنگامى كه اعلام شد حقوق مدنى از من سلب گشته است،به رغم درخواستهاى مكرر، هيچ نگفتم. ولى اكنون سلب عنوان دانشگاهى، به نظرم فرصتى‏مناسب براى بيانيه‏اى كوتاه و شخصى است. از شما آقاى رئيس دانشكده (كه حتى افتخار دانستن‏نامتان را ندارم) متمنى‏ام خود را صرفاً برحسب تصادف گيرنده نامه‏اى بدانيد كه غرض از آن‏مخاطب قرار دادن شما به معناى شخصى نبوده است.

من از چهار سال پيش در تبعيدى به سر مى‏برم كه فقط بر سبيل تعارف و حسن تعبير ممكن‏ است خودخواسته ناميده شود، زيرا اگر در آلمان مانده يا به آنجا بازگشته بودم، احتمالاً امروززنده نبودم. در اين چهار سال، بخت خطاكار مرا در وضعى قرار داده كه حتى يك بار هم از آزار من‏نياسوده است. هرگز به خواب هم نمى‏ديدم، و هيچ گاه ممكن نبود طالعم را در بر گاهواره چنين‏ببينند كه سالهاى پسين عمر را در حالى در مهاجرت بگذرانم كه اموالم ضبط شده و خودم ياغى‏و قانون‏شكن اعلام شده‏ام و بناچار متعهد به اعتراض سياسى باشم. من از آغاز حيات فكرى،خويشتن را در وفاق و تلائمى خجسته با خلق و خوى ملتم و جا افتاده در سنتهاى فكرى وعقلى آن احساس كرده بودم. نمايندگى آن سنتها بيشتر مناسب حال من است تا شهادت در راه‏آنها؛ و اندكى افزون به نشاط و شادى جهان بمراتب بيشتر در خور من است تا دامن زدن به ستيزه‏و كينه در دنيا. بنابراين، حتماً مى‏بايست اتفاق بسيار غلطى افتاده باشد تا زندگى مرا به چنين كژراهه غير طبيعى و نادرستى بيندازد. تا جايى كه در توان ناچيزم بود، كوشيدم جلو آن اتفاق بسيارغلط را بگيرم - ولى با اين كار خود را به سرنوشتى ذاتاً بيگانه با طبع خويشتن دچار كردم، واكنون بايد آن دو را با هم آشتى دهم.

بيقين آنچه خشم آن خودكامگان را برانگيخته، دور ماندن من از وطن و نشان دادن انزجار و نفرت مهار نشدنى‏ام بوده است. اما من تنها در اين چهار سال اخير چنين نكرده‏ام. از مدتها پيش‏چنان احساسى داشتم، زيرا قبل از هم‏ميهنانم كه اكنون مستأصل مانده‏اند، حتى در آن زمان‏مى‏ديدم كه از اين معركه چه كس و چه چيز بر خواهد خاست. ولى وقتى آلمان در دستان آن‏كسان فرو افتاد، با خود انديشيدم كه خاموشى گزينم. بر اين باور بودم كه فداكارى پيشينم به من‏حق مى‏دهد كه خاموش بمانم و مى‏گذارد آنچه را از صميم دل عزيز مى‏داشتم، يعنى تماس باخوانندگانم در داخل آلمان را حفظ كنم. با خود مى‏گفتم كتابهاى من براى آلمانيها - و بيش ازهمه براى ايشان - نوشته شده‏اند؛ همدلى جهان بيرون از آلمان همواره در نظر من فقط حسن‏تصادف بوده است. اينها، اين كتابهاى من، محصول پيوندى ميان ملت و نويسنده‏اند كه در آن،هر سو به ديگرى توش و توان مى‏رساند؛ اين پيوند وابسته به شرطهايى است كه من خود درايجادشان در آلمان دست داشته‏ام. چنين پيوندها ظريف و بسيار مهم‏اند، و نبايد گذاشت‏سياست آنها را ناگهان از هم بگسلد. گرچه ممكن بود ناشكيبايانى در وطن باشند كه چون خود ازحق سخن محرومند سكوت يك انسان آزاد را نپسندند، اما من همچنان اميدوار بودم كه اكثريت‏آلمانيها خوددارى مرا درك كنند و شايد حتى به جهت آن سپاسگزار من باشند.

چنين بود آنچه مسلم مى‏انگاشتم كه معلوم شد موجه نيست. نمى‏توانستم زنده بمانم يا كار كنم و يقيناً خفه مى‏شدم اگر گهگاه عقده دل نمى‏گشودم و نفرت عميقى را كه از آنچه در وطن‏مى‏گذشت - از آن الفاظ انزجارآور و اعمال انزجارآورتر - بيرون نمى‏ريختم. به حق يا ناحق، نام‏من در چشم جهانيان با تصورى از آلمان كه همه آن را عزيز و محترم مى‏داشتند براى هميشه گره‏خورده بود. ولى مى‏ديدم كه آن تصور درباره آلمان را دروغى كريه مى‏آلايد، و چالشى آرامش‏خاطرم را مى‏ربود كه من و فقط من بايد با بيانى روشن و رسا نقاضت آن دروغ را با حقيقت‏آشكار سازم. همه تخيلات آزاد و خلاقى كه عنان به آنها سپردن براى من مايه خوشدلى بود، باآن چالش پريشان مى‏شد. چالشى بود ايستادگى در برابر آن سخت دشوار براى كسى كه هميشه‏مى‏توانست آنچه را در درون داشت ابراز نمايد و از طريق زبان از بار خاطر بكاهد و تجربه در نزدوى همواره با «كلمه» - «كلمه» صفابخش و نگهدارنده - يكى بود.

در «كلمه» رازى بزرگ نهفته است؛ مسؤوليت در قبال پاكى آن، مسؤوليتى نمادين و معنوى‏ است؛ «كلمه» داراى معنا و اهميتى است نه تنها هنرى، بلكه اخلاقى؛ «كلمه» مسؤوليت است،مسؤوليتى انسانى، و همچنين مسؤوليت در برابر قوم و ملت خويش؛ ما موظفيم «كلمه» را درچشم بشريت پاك نگه داريم. در «كلمه» وحدت بشر و يكپارچگى مشكل انسانيت سرشته‏است، و از اين رو هيچ كس مجاز نيست كه امر روشنفكرى و هنرى را از امر سياسى و اجتماعى‏مجزا كند و خويشتن را در برج عاج «فرهنگ» منزوى سازد. اين كليت راستين مساوى با كل‏بشريت است، و هر كس در هر مقامى كه باشد دست به جنايت عليه بشريت زده است اگربخواهد بخشى از حيات انسان - يعنى سياست، يعنى دولت - را عرصه يكه‏تازى خويش قراردهد.

نويسنده‏اى آلمانى، نويسنده‏اى خوى گرفته به مسؤوليت «كلمه»، فرد آلمانى‏اى كه‏ ميهن‏پرستى وى (شايد از ساده‏دلى) در اعتقاد به معنا و اهميت بى‏كران رويدادهاى آلمان تجلى‏مى‏يابد - چنين كسى آيا بايد خاموش بماند، يكسره خاموش، در برابر بدى و شرى كه روزانه دركشورش بر تن و جان و ذهن هم ميهنانش و بر راستى و درستى و بر انسانها و انسانيت مى‏رود؟آيا بايد خاموش بماند در برابر خطر مدهشى كه سراسر قاره‏ [اروپا] را تهديد مى‏كند و خاستگاه‏آن، رژيمى ويرانگر روح است كه از عصرى كه امروز در جهان فرا رسيده است در جهلى‏پيمايش‏ناپذير به سر مى‏برد؟ خاموش ماندن براى من ممكن نبود. بنابراين، برخلاف قصد ونيتى كه داشتم، به اظهاراتى مبادرت كردم و به طور اجتناب‏ناپذير به حركتهايى دست زدم كه‏اكنون به مسئله پوچ و اسف‏انگيز تكفير من در وطنم انجاميده است. ولى كافى بود كسى صرفاًبداند كه كيستند اين صاحبان قدرت حقير محروم ساختن من از حق طبيعى‏ام به عنوان يك‏آلمانى، تا بطلان و پوچى كامل آن عمل آشكار شود. مى‏گويند من با اعلام مخالفتم با آنان،آبروى رايش و آلمان را برده‏ام! باور كردنى نيست اين وقاحت كه خود را به جاى آلمان‏مى‏گذارند! ولى لحظه خطيرى كه مردم آلمان با اينان اشتباه نشوند، چندان دور نيست.

ببينيد در ظرف كمتر از چهار سال آلمان را به كجا رسانده‏اند! آلمانى ويران و ورشكسته كه با تسليحاتى كه به قصد تهديد سراسر جهان تدارك يافته شيره تن و جانش كشيده شده و دنيا را ازوظيفه واقعى خدمت به صلح بازداشته و محبوب هيچ كس نيست و آماج ترس و انزجار همه‏است و بر لبه پرتگاه فاجعه اقتصادى ايستاده در همان حال كه «دشمنانش» براى نجات او از آن‏ورطه دستانشان را به سويش دراز كرده‏اند و فقط منتظراند اين عضو گرانقدر خانواده آينده ملل به‏خود آيد و به جاى فرو رفتن در رؤياى «ضرورتهاى مقدس» اسطوره‏اى، نيازهاى واقعى جهان رادر اين ساعت دريابد. آرى، آلمان بايد از آنها كه مزاحمشان است و تهديدشان مى‏كند يارى ببيندتا بقيه اروپا را نيز با خود به ورطه سقوط نكشاند و آتش جنگلى را كه چشم به آن دوخته است‏شعله‏ور نسازد. دولتهاى پخته و فرهيخته - يعنى آنها كه اين واقعيت بنيادى را دريافته‏اند كه‏ديگر توجيهى براى جنگ وجود ندارد - با اين كشور در مخاطره و خطرناك - يا به عبارت بهتر،با رهبران آن كه به هيچ صراطى مستقيم نيستند - به سان پزشك با بيمار رفتار مى‏كنند: با نهايت‏ظرافت و احتياط با صبر بى‏پايانى كه هميشه حاكى از احترام نيست. اما بيمار مى‏پندارد كه باپزشكان بايد وارد بازيهاى سياسى - بازى سياسى قدرت و قيادت - شود. اين بازى، بازى‏نابرابرى است. اگر يك طرف مشغول بازى سياسى شود در حالى كه طرف ديگر به جاى سياست‏به صلح مى‏انديشد، ممكن است اولى تا مدتى به بعضى مزيتها دست يابد. واپس ماندگى اززمان و بى‏خبرى از اين واقعيت كه جنگ ديگر جايز نيست، البته چندى به «پيروزى» بر كسانى‏مى‏انجامد كه به حقيقت آگاه‏اند. ولى واى بر مردمى كه چون نمى‏دانند به كدام سو روى آورند،سرانجام بخواهند از راه جنگ كه خداوند و انسان هر دو از آن بيزارند گريز گاهى بيابند چنين‏مردمى بر باد خواهند رفت. آنچنان شكستى خواهند خورد كه هرگز ديگر از جاى برنخيزند.

معنا و هدف دولت ناسيونال سوسياليستى فقط يكى است و جز اين نمى‏تواند باشد كه با سركوب بى‏رحمانه و حذف و ريشه‏كنى هر مخالفتى، مردم آلمان را در آمادگى براى «جنگ‏آينده» نگه دارد و از آنان جنگ‏افزارى بسازد بى‏نهايت مطيع و بدون هيچ انديشه انتقادى كه يگانه‏محركشان جهل كوركورانه و تعصب‏آميز باشد. اين نظام هيچ معنا و هدف و هيچ عذر ديگرى‏نمى‏تواند داشته باشد. آن همه مواردى كه آزادى و عدالت و سعادت انسانى فدا شده است، آن‏همه جنايتهاى آشكار و پنهانى كه مسؤوليت آنها بر عهده نظام است، همه را بايد بتوان به خاطرهدف - يعنى آمادگى مطلق براى جنگ - توجيه كرد. اگر انديشه جنگ فى نفسه به عنوان هدف‏رخت بر بندد، نظام معناى ديگرى نخواهد داشت به غير از بهره‏كشى از مردم، و مطلقاً پوچ وبى‏معنا و زائد خواهد شد...

نه، جنگ محال است؛ آلمان نمى‏تواند بجنگد... ولى اگر جنگ نمى‏تواند باشد و نخواهد بود، پس وجود اين دزدان و آدمكشان براى چيست؟ چرا انزوا و خصومت جهان و بى‏قانونى وممنوعيت روشنفكرى و ظلمت فرهنگى و اين همه شرارتهاى ديگر؟ چرا نه به جاى آن،بازگشت داوطلبانه آلمان به نظام اروپايى و آشتى با اروپا و همراه با آن، آزادى و عدالت وبهروزى و پاك‏خويى انسانى، خوشامد و شادمانى بقيه جهان؟ چرا نه؟ صرفاً به اين دليل كه‏رژيمى كه در قول و فعل منكر حقوق بشر است و بيش از هر چيز مى‏خواهد در قدرت باقى‏بماند، چون نمى‏تواند وارد جنگ شود، خود را نفى خواهد كرد و بر خواهد افتاد اگر واقعاً از درصلح وارد شود!

فراموش كرده بودم، آقاى رئيس دانشكده، كه خطاب من به شماست. البته مى‏توانم با اين‏ انديشه خويشتن را دلدارى دهم كه شما مبهوت از اين زبانى كه ديرى است در آلمان به آن سخن‏نمى‏گويند، و وحشتزده از اينكه كسى جرأت استفاده از زبان آلمانى را با همان آزادى قديم به‏خود داده است، اكنون ديگر مدتى است كه اين نامه را نمى‏خوانيد. سخن من نه از سر گستاخى،بلكه به علت نگرانى و درد و رنجى بوده است كه دوستان غاصب شما مرا از آن آزاد نكردندهنگامى كه فرمان دادند كه من ديگر آلمانى نيستم - درد و رنجى فكرى و روحى كه در چهار سال‏گذشته زندگى من حتى يك ساعت فارغ از آن نبوده است، و براى اينكه به كار خلاقه‏ام ادامه دهم‏بناچار روزانه با آن دست و پنجه نرم كرده‏ام. اين فشار توان فرسا بوده است. و اكنون به سان كسى‏كه به دليل ترديد و دودلى در امور دينى هرگز نمى‏گذارد نام خدا بر زبان يا قلمش جارى شود امادر لحظه‏هاى هيجان عميق اختيار از دست مى‏دهد، اجازه دهيد از آنجا كه همه چيز را نمى‏توان‏گفت، نامه‏ام را با اين دعاى كوتاه ولى پرشور به پايان برم:

خدايا، به كشور تيره روز و حرمت شكسته ما يارى رسان و بياموز كه با خودش و جهان در آرامش بسر برد!

 

    77 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  مان   توماس(4)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:22/02/1387

تاريخ شمسی نشر:22/02/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب