از اوايل دهه 1930 كه قدرت ناسيونال سوسياليستها در آلمان فزونى مىگرفت، توماسمان همواره در نوشتهها و سخنرانيها - چه در وطن و چه در فرانسه و اتريش و لهستان و هلند و ساير كشورها - به مردمآلمان در برابر خطر ظهور حكومتى يكه تاز و نابودى آزادى هشدار مىداد و آنان را به اتحاد و ايستادگى در برابر توتاليتاريسم فرا مىخواند. در 1933 وقتى هيتلر به صدارت رسيد، مان و همسرش در سوئسبودند و پسرشان اعلام خطر كرد كه به آلمان باز نگردند. متعصبان نازى كتابهاىمان را نيز مانند بسيارى آثار ارزنده ديگر در جشنهاى كتاب سوزان در 1933 به آتش كشيده بودند، ولى حكومت براى اينكه ازاعتبار حضور وى در مهين محروم نشود، او را دعوت به بازگشت مىكرد. مان اعتنا نكرد و سرانجام در اوايل 1936 در نامهاى به يكى از روزنامههاى سوئس، رهبران آلمان نازى را سخت تقبيح و محكوم كرد.از آن پس آشتى تصورناپذير بود، و مقامات آلمانى در واكنش به آن اعلان جنگ شخصى توماس مان، بىدرنگ از او سلب تابعيت كردند، آثارش را در فهرست كتب ممنوعه گذاشتند، و همه عنوانها و افتخاراتىرا كه ملت آلمان به پاس خدمات وى به فرهنگ و ادبيات ميهن به او تقديم داشته بود، پس گرفتند - از جمله عنوان دكتراى افتخارى دانشگاه بُن كه در دهه 1920 اعطا شده بود. مان پاسخى به دانشگاه داد كهاينجا ترجمه كردهايم و بلافاصله يكى از معروفترين و پرخوانندهترين نوشتههاى سياسى او شد.
دانشكده فلسفه ـ دانشگاه فريدريش ويلهلم ـ بُن
19 دسامبر 1936
آقاى توماس مان، نويسنده
بنا به درخواست رياست دانشگاه بن بايد به اطلاع برسانم كه چون تابعيت كشور [آلمان] را از دست دادهايد، دانشكده فلسفه ناگزير است نام شما را از فهرست دارندگان دكتراى افتخارى حذف كند. بر طبق ماده 8 مقررات مربوط به اعطاى درجات دانشگاهى، بدين وسيله حق استفاده از عنوان دكترا ازشما سلب مىشود.
[امضا ناخوانا]
رئيس دانشكده
رئيس دانشكده فلسفه، دانشگاه بن
نامه غمانگيز مورخ 19 دسامبر شما را خطاب به خود دريافت كردم. اجازه دهيد به شرح زير مبادرت به جواب كنم:
دانشگاههاى آلمان مسؤوليتى سنگين دارند براى درد و رنجى كه خود باعث آن براى خود شدند هنگامى كه بدبختانه رسالت تاريخى خويش را سؤ تعبير كردند و اجازه دادند خاكشاننيروهاى بىرحم و ستمگرى را تغذيه كند كه آلمان را از نظر اخلاقى و اقتصادى ويران كردهاند.اين مسؤوليت آنها لذت افتخار آكادميكى را كه نصيب من گشته بود مدتها پيش نابود كرد و مانعمن از هر گونه استفاده از آن شد. بعلاوه، امروز داراى دكتراى افتخارىاى در ادبيات هستم كهاخيراً دانشگاه هاروارد به من اعطا كرده است. اعطاى آن بنا به دلايلى صورت گرفته است كهنمىتوانم از توضيح آنها براى شما خوددارى كنم. در مدرك دكترا، جملهاى آمده كه ترجمه آن ازلاتين چنين است: «... ما، رئيس و هيأت علمى، با تصويب هيأت محترم نظّار دانشگاه، در جلسهرسمى خود، توماس مان نويسنده نامدار را دكتر افتخارى ادبيات معرفى و تعيين مىكنيم كهمعناى زندگى را براى شهروندان ما باز نموده و به اتفاق عدهاى بسيار اندك شمار از همروزگاران،حافظ شأن و شرف فرهنگ آلمان بوده است، و بدين وسيله كليه حقوق و امتيازات متعلق بهدرجه [دانشگاهى] مزبور را به وى اعطا مىنماييم.»
انسانهاى آزاد و روشنبين در آن سوى اقيانوس - و بايد بيفزايم نه تنها در آنجا - بدين گونه درباره من مىانديشند كه اينچنين با نظر جارى در آلمان در تناقض است. هرگز به خاطرم خطورنمىكرد كه از كلماتى كه هم اكنون نقل كردم لاف بزنم؛ اما امروز و در اينجا نه تنها رواست، بلكهبايد آنها را تكرار كنم. من از رويه معمول بىاطلاعم، ولى اگر شما آقاى رئيس دانشكدهرونوشتى از نامه خود را در تابلوى اعلانات دانشگاه الصاق كردهايد، بسيار خرسند خواهم شداگر دستور دهيد اين پاسخ نيز مشمول همان افتخار شود. شايد يكى از اعضاى دانشگاه، يكى ازدانشجويان يا استادان، دستخوش ترسى ناگهانى يا دلشورهاى هراسانگيز شود و از خواندنسندى كه به او در عين بىخبرى و انزوايى كه اينگونه بىشرمانه بر وى تحميل گشته است،فرصت نگاهى كوتاه مىدهد به جهان آزاد انديشه كه هنوز خارج از وطن او وجود دارد.
مىتوانستم نامه را همين جا تمام كنم. اما برخى توضيحات بيشتر در اين حال به نظر مطلوب يا لااقل جايز مىرسد. هنگامى كه اعلام شد حقوق مدنى از من سلب گشته است،به رغم درخواستهاى مكرر، هيچ نگفتم. ولى اكنون سلب عنوان دانشگاهى، به نظرم فرصتىمناسب براى بيانيهاى كوتاه و شخصى است. از شما آقاى رئيس دانشكده (كه حتى افتخار دانستننامتان را ندارم) متمنىام خود را صرفاً برحسب تصادف گيرنده نامهاى بدانيد كه غرض از آنمخاطب قرار دادن شما به معناى شخصى نبوده است.
من از چهار سال پيش در تبعيدى به سر مىبرم كه فقط بر سبيل تعارف و حسن تعبير ممكن است خودخواسته ناميده شود، زيرا اگر در آلمان مانده يا به آنجا بازگشته بودم، احتمالاً امروززنده نبودم. در اين چهار سال، بخت خطاكار مرا در وضعى قرار داده كه حتى يك بار هم از آزار مننياسوده است. هرگز به خواب هم نمىديدم، و هيچ گاه ممكن نبود طالعم را در بر گاهواره چنينببينند كه سالهاى پسين عمر را در حالى در مهاجرت بگذرانم كه اموالم ضبط شده و خودم ياغىو قانونشكن اعلام شدهام و بناچار متعهد به اعتراض سياسى باشم. من از آغاز حيات فكرى،خويشتن را در وفاق و تلائمى خجسته با خلق و خوى ملتم و جا افتاده در سنتهاى فكرى وعقلى آن احساس كرده بودم. نمايندگى آن سنتها بيشتر مناسب حال من است تا شهادت در راهآنها؛ و اندكى افزون به نشاط و شادى جهان بمراتب بيشتر در خور من است تا دامن زدن به ستيزهو كينه در دنيا. بنابراين، حتماً مىبايست اتفاق بسيار غلطى افتاده باشد تا زندگى مرا به چنين كژراهه غير طبيعى و نادرستى بيندازد. تا جايى كه در توان ناچيزم بود، كوشيدم جلو آن اتفاق بسيارغلط را بگيرم - ولى با اين كار خود را به سرنوشتى ذاتاً بيگانه با طبع خويشتن دچار كردم، واكنون بايد آن دو را با هم آشتى دهم.
بيقين آنچه خشم آن خودكامگان را برانگيخته، دور ماندن من از وطن و نشان دادن انزجار و نفرت مهار نشدنىام بوده است. اما من تنها در اين چهار سال اخير چنين نكردهام. از مدتها پيشچنان احساسى داشتم، زيرا قبل از همميهنانم كه اكنون مستأصل ماندهاند، حتى در آن زمانمىديدم كه از اين معركه چه كس و چه چيز بر خواهد خاست. ولى وقتى آلمان در دستان آنكسان فرو افتاد، با خود انديشيدم كه خاموشى گزينم. بر اين باور بودم كه فداكارى پيشينم به منحق مىدهد كه خاموش بمانم و مىگذارد آنچه را از صميم دل عزيز مىداشتم، يعنى تماس باخوانندگانم در داخل آلمان را حفظ كنم. با خود مىگفتم كتابهاى من براى آلمانيها - و بيش ازهمه براى ايشان - نوشته شدهاند؛ همدلى جهان بيرون از آلمان همواره در نظر من فقط حسنتصادف بوده است. اينها، اين كتابهاى من، محصول پيوندى ميان ملت و نويسندهاند كه در آن،هر سو به ديگرى توش و توان مىرساند؛ اين پيوند وابسته به شرطهايى است كه من خود درايجادشان در آلمان دست داشتهام. چنين پيوندها ظريف و بسيار مهماند، و نبايد گذاشتسياست آنها را ناگهان از هم بگسلد. گرچه ممكن بود ناشكيبايانى در وطن باشند كه چون خود ازحق سخن محرومند سكوت يك انسان آزاد را نپسندند، اما من همچنان اميدوار بودم كه اكثريتآلمانيها خوددارى مرا درك كنند و شايد حتى به جهت آن سپاسگزار من باشند.
چنين بود آنچه مسلم مىانگاشتم كه معلوم شد موجه نيست. نمىتوانستم زنده بمانم يا كار كنم و يقيناً خفه مىشدم اگر گهگاه عقده دل نمىگشودم و نفرت عميقى را كه از آنچه در وطنمىگذشت - از آن الفاظ انزجارآور و اعمال انزجارآورتر - بيرون نمىريختم. به حق يا ناحق، ناممن در چشم جهانيان با تصورى از آلمان كه همه آن را عزيز و محترم مىداشتند براى هميشه گرهخورده بود. ولى مىديدم كه آن تصور درباره آلمان را دروغى كريه مىآلايد، و چالشى آرامشخاطرم را مىربود كه من و فقط من بايد با بيانى روشن و رسا نقاضت آن دروغ را با حقيقتآشكار سازم. همه تخيلات آزاد و خلاقى كه عنان به آنها سپردن براى من مايه خوشدلى بود، باآن چالش پريشان مىشد. چالشى بود ايستادگى در برابر آن سخت دشوار براى كسى كه هميشهمىتوانست آنچه را در درون داشت ابراز نمايد و از طريق زبان از بار خاطر بكاهد و تجربه در نزدوى همواره با «كلمه» - «كلمه» صفابخش و نگهدارنده - يكى بود.
در «كلمه» رازى بزرگ نهفته است؛ مسؤوليت در قبال پاكى آن، مسؤوليتى نمادين و معنوى است؛ «كلمه» داراى معنا و اهميتى است نه تنها هنرى، بلكه اخلاقى؛ «كلمه» مسؤوليت است،مسؤوليتى انسانى، و همچنين مسؤوليت در برابر قوم و ملت خويش؛ ما موظفيم «كلمه» را درچشم بشريت پاك نگه داريم. در «كلمه» وحدت بشر و يكپارچگى مشكل انسانيت سرشتهاست، و از اين رو هيچ كس مجاز نيست كه امر روشنفكرى و هنرى را از امر سياسى و اجتماعىمجزا كند و خويشتن را در برج عاج «فرهنگ» منزوى سازد. اين كليت راستين مساوى با كلبشريت است، و هر كس در هر مقامى كه باشد دست به جنايت عليه بشريت زده است اگربخواهد بخشى از حيات انسان - يعنى سياست، يعنى دولت - را عرصه يكهتازى خويش قراردهد.
نويسندهاى آلمانى، نويسندهاى خوى گرفته به مسؤوليت «كلمه»، فرد آلمانىاى كه ميهنپرستى وى (شايد از سادهدلى) در اعتقاد به معنا و اهميت بىكران رويدادهاى آلمان تجلىمىيابد - چنين كسى آيا بايد خاموش بماند، يكسره خاموش، در برابر بدى و شرى كه روزانه دركشورش بر تن و جان و ذهن هم ميهنانش و بر راستى و درستى و بر انسانها و انسانيت مىرود؟آيا بايد خاموش بماند در برابر خطر مدهشى كه سراسر قاره [اروپا] را تهديد مىكند و خاستگاهآن، رژيمى ويرانگر روح است كه از عصرى كه امروز در جهان فرا رسيده است در جهلىپيمايشناپذير به سر مىبرد؟ خاموش ماندن براى من ممكن نبود. بنابراين، برخلاف قصد ونيتى كه داشتم، به اظهاراتى مبادرت كردم و به طور اجتنابناپذير به حركتهايى دست زدم كهاكنون به مسئله پوچ و اسفانگيز تكفير من در وطنم انجاميده است. ولى كافى بود كسى صرفاًبداند كه كيستند اين صاحبان قدرت حقير محروم ساختن من از حق طبيعىام به عنوان يكآلمانى، تا بطلان و پوچى كامل آن عمل آشكار شود. مىگويند من با اعلام مخالفتم با آنان،آبروى رايش و آلمان را بردهام! باور كردنى نيست اين وقاحت كه خود را به جاى آلمانمىگذارند! ولى لحظه خطيرى كه مردم آلمان با اينان اشتباه نشوند، چندان دور نيست.
ببينيد در ظرف كمتر از چهار سال آلمان را به كجا رساندهاند! آلمانى ويران و ورشكسته كه با تسليحاتى كه به قصد تهديد سراسر جهان تدارك يافته شيره تن و جانش كشيده شده و دنيا را ازوظيفه واقعى خدمت به صلح بازداشته و محبوب هيچ كس نيست و آماج ترس و انزجار همهاست و بر لبه پرتگاه فاجعه اقتصادى ايستاده در همان حال كه «دشمنانش» براى نجات او از آنورطه دستانشان را به سويش دراز كردهاند و فقط منتظراند اين عضو گرانقدر خانواده آينده ملل بهخود آيد و به جاى فرو رفتن در رؤياى «ضرورتهاى مقدس» اسطورهاى، نيازهاى واقعى جهان رادر اين ساعت دريابد. آرى، آلمان بايد از آنها كه مزاحمشان است و تهديدشان مىكند يارى ببيندتا بقيه اروپا را نيز با خود به ورطه سقوط نكشاند و آتش جنگلى را كه چشم به آن دوخته استشعلهور نسازد. دولتهاى پخته و فرهيخته - يعنى آنها كه اين واقعيت بنيادى را دريافتهاند كهديگر توجيهى براى جنگ وجود ندارد - با اين كشور در مخاطره و خطرناك - يا به عبارت بهتر،با رهبران آن كه به هيچ صراطى مستقيم نيستند - به سان پزشك با بيمار رفتار مىكنند: با نهايتظرافت و احتياط با صبر بىپايانى كه هميشه حاكى از احترام نيست. اما بيمار مىپندارد كه باپزشكان بايد وارد بازيهاى سياسى - بازى سياسى قدرت و قيادت - شود. اين بازى، بازىنابرابرى است. اگر يك طرف مشغول بازى سياسى شود در حالى كه طرف ديگر به جاى سياستبه صلح مىانديشد، ممكن است اولى تا مدتى به بعضى مزيتها دست يابد. واپس ماندگى اززمان و بىخبرى از اين واقعيت كه جنگ ديگر جايز نيست، البته چندى به «پيروزى» بر كسانىمىانجامد كه به حقيقت آگاهاند. ولى واى بر مردمى كه چون نمىدانند به كدام سو روى آورند،سرانجام بخواهند از راه جنگ كه خداوند و انسان هر دو از آن بيزارند گريز گاهى بيابند چنينمردمى بر باد خواهند رفت. آنچنان شكستى خواهند خورد كه هرگز ديگر از جاى برنخيزند.
معنا و هدف دولت ناسيونال سوسياليستى فقط يكى است و جز اين نمىتواند باشد كه با سركوب بىرحمانه و حذف و ريشهكنى هر مخالفتى، مردم آلمان را در آمادگى براى «جنگآينده» نگه دارد و از آنان جنگافزارى بسازد بىنهايت مطيع و بدون هيچ انديشه انتقادى كه يگانهمحركشان جهل كوركورانه و تعصبآميز باشد. اين نظام هيچ معنا و هدف و هيچ عذر ديگرىنمىتواند داشته باشد. آن همه مواردى كه آزادى و عدالت و سعادت انسانى فدا شده است، آنهمه جنايتهاى آشكار و پنهانى كه مسؤوليت آنها بر عهده نظام است، همه را بايد بتوان به خاطرهدف - يعنى آمادگى مطلق براى جنگ - توجيه كرد. اگر انديشه جنگ فى نفسه به عنوان هدفرخت بر بندد، نظام معناى ديگرى نخواهد داشت به غير از بهرهكشى از مردم، و مطلقاً پوچ وبىمعنا و زائد خواهد شد...
نه، جنگ محال است؛ آلمان نمىتواند بجنگد... ولى اگر جنگ نمىتواند باشد و نخواهد بود، پس وجود اين دزدان و آدمكشان براى چيست؟ چرا انزوا و خصومت جهان و بىقانونى وممنوعيت روشنفكرى و ظلمت فرهنگى و اين همه شرارتهاى ديگر؟ چرا نه به جاى آن،بازگشت داوطلبانه آلمان به نظام اروپايى و آشتى با اروپا و همراه با آن، آزادى و عدالت وبهروزى و پاكخويى انسانى، خوشامد و شادمانى بقيه جهان؟ چرا نه؟ صرفاً به اين دليل كهرژيمى كه در قول و فعل منكر حقوق بشر است و بيش از هر چيز مىخواهد در قدرت باقىبماند، چون نمىتواند وارد جنگ شود، خود را نفى خواهد كرد و بر خواهد افتاد اگر واقعاً از درصلح وارد شود!
فراموش كرده بودم، آقاى رئيس دانشكده، كه خطاب من به شماست. البته مىتوانم با اين انديشه خويشتن را دلدارى دهم كه شما مبهوت از اين زبانى كه ديرى است در آلمان به آن سخننمىگويند، و وحشتزده از اينكه كسى جرأت استفاده از زبان آلمانى را با همان آزادى قديم بهخود داده است، اكنون ديگر مدتى است كه اين نامه را نمىخوانيد. سخن من نه از سر گستاخى،بلكه به علت نگرانى و درد و رنجى بوده است كه دوستان غاصب شما مرا از آن آزاد نكردندهنگامى كه فرمان دادند كه من ديگر آلمانى نيستم - درد و رنجى فكرى و روحى كه در چهار سالگذشته زندگى من حتى يك ساعت فارغ از آن نبوده است، و براى اينكه به كار خلاقهام ادامه دهمبناچار روزانه با آن دست و پنجه نرم كردهام. اين فشار توان فرسا بوده است. و اكنون به سان كسىكه به دليل ترديد و دودلى در امور دينى هرگز نمىگذارد نام خدا بر زبان يا قلمش جارى شود امادر لحظههاى هيجان عميق اختيار از دست مىدهد، اجازه دهيد از آنجا كه همه چيز را نمىتوانگفت، نامهام را با اين دعاى كوتاه ولى پرشور به پايان برم:
خدايا، به كشور تيره روز و حرمت شكسته ما يارى رسان و بياموز كه با خودش و جهان در آرامش بسر برد!