باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 34 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
كنش‌ها و واكنش‌هاي دماغي به هنگان ديدن، شنيدن و خواندن
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: کتاب - طلوع ماهواره و افول فرهنگ چه بايد كرد؟

مترجم: صادق - طباطبايي

 
 

كارل، ه. پريبرام (Kare H. Pribram) مي‌گويد:

«… تأثيرات گوناگون رسانه‌هاي ارتباط جمعي موضوع مباحثات گسترده‌اي است كه درحال حاضر در اغلب كشورهاي صنعتي جهان جريان دارد. هر كدام از وسائل ارتباط جمعي بر دريافت‌ها و استنتاج‌ها و انتقال واقعيت‌ها به جهان انديشه ما و حتي در دگرگوني در آداب و سنن اجتماعي و اخلاقي ما داراي تأثيرات ويژه‌اي مي‌باشد…»

پاره‌اي از پژوهش‌ها به بررسي تفاوت‌ اين اثرگذاري‌ها مي‌پردازد. بدون ترديد تحولات و تغييرات ناشي از قرائت كتاب، به عنوان يك وسيله ارتباط جمعي، با تغيرات و تأثيرات ناشي از تلويزيون متفاوت است. جمع‌آوري آراء و نظريات مردم و مشاهده حالات فردي و اجتماعي آنان و نيز مطالعه تجربيات و يافت‌هاي هر كدام پيرامون تحولات ناشي از هر يك از اين رسانه‌ها، ابزار و عناصر اين پژوهش‌ها را تشكيل مي‌دهد. بديهي است كه نتايج حاصله از اين رهگذر به كنش‌ها و واكنش‌هاي دروني مغز درمواجه شدن با شنيدن، خواندن و يا ديدن يك پيام و يك اطلاع اشاراتي ندارد، بلكه بيشتر تحقيق و بررسي جلوه‌هاي خارجي اين فعل و انفعالات را شامل مي‌گردد.

آنچه در درون ارگان دماغي و مغز به هنگام ديدن يك تصوير يا شنيدن صدا و خواندن يك جمله مي‌گذرد، موضوع بررسي‌هاي علمي شاخه‌هاي فيزيولوژي عصبي، روان‌شناسي عصبي و عصب‌شناسي و بيوشيمي مغز و اصولاً شاخه‌اي از علوم تجربي و زيست‌شناسي مي‌باشد. ماحصل بررسي‌هاي فوق تا به امروز به ما اين امكان را مي‌دهد كه بدانيم چگونه تصوير يك واقعيت در ذهن يك انسان نقش مي‌بندد، چگونه در ذهن او اثر مي‌گذارد، چگونه از آن استنتاج مي‌كند و تصوير و تصور و فرآيند بازشناسي و يادآوري آن واقعيت خارجي در درون او چگونه است و خلاصه به‌كارگيري نتيجه و تنظيم حركات و رفتار او در اثر اين اعمال دماغي كدام است. با آن كه تلاش‌ها و انجام بررسي‌هاي علمي فوق هنوز مراحل اوليه خود را مي‌گذراند، با وجود آن مي‌توان تأثيرات مختلفي را كه رسانه‌هاي گوناگون بر فكر و انديشه‌ي ما مي‌گذارند، از طريق بررسي تفاوت‌هاي فعل و انفعالات مغزي به هنگام ديدن و شنيدن و خواندن، استنباط كرد.

آيا تصويري كه در درون ذهن ما از ديدن، شنيدن و خواندن يك واقعيت خارجي نقش مي‌بندد، در هر حال يكسان است؟

چه واكنش‌ها و كنش‌هايي در مغز صورت مي‌گيرد تا ما از يك پيام شنيده شده يا خوانده شده و يا ديده شده تصويري از واقعيت را در ذهن خود ايجاد مي‌كنيم، اين تصوير ذهني حاصل شده از يك پديده خارجي در هر سه مورد چه تفاوت‌هايي دارند؟

چيزي را دريافتن و يا شناختن، امري است به مراتب بيش از بازتاب و انعكاس يك پديده خارجي و بر پرده دروني دماغي ما و نيز مطلبي را تصور كردن يا به خاطر آوردن امري است به مراتب بيش از جست‌وجوي مطلبي در روي نوار ويدئويي يا كاست مغناطيسي. ماجرايي كه با آن روبه‌رو مي‌شويم علاوه بر ابعاد و جلوه‌هاي مادي خارجي، داراي معنا و مفهوم، نظم و ساختاري داخلي نيز مي‌باشد. هيچ انساني به ضبط و دريافت هر آنچه در خارج از او رخ مي‌دهد بدون انتخاب و بدون حدو ومرز نمي‌پردازد؛ بلكه علائق و درجه جالب و نو بودن و كارائي و فايده اجزاء يك رويداد خارجي، از عوامل مهم نوع دريافت ما از آن و نيز دريافت و انتقال آن به ذهن و درون ما مي‌باشد. هركدام از اين عوامل باعث مي‌گردد تا بعد از برخورد انسان با يك پديده خارجي و لمس آن، مسيرهاي مختلف و فعل و انفعالات پيچيده و راه‌هاي پرپيچ‌وخم فراواني در درون مغز او طي شود. همچنين است كه شناختن، جمع‌آوري تجربيات در ذهن، تصور و به خاطر سپردن و به خاطر آوردن يك مطلب هر كدام يك سلسله حركات و واكنش‌هاي متفاوت ارگانيك را در مغز در پيش و پس دارند. در زبان كامپيوتر به اين حركات، پردازش و ضبط اطلاعات مي‌گويند. در كنار هر داده‌پردازي كه صورت مي‌گيرد تحليل و بازسازي و نوآفريني ذهني نيز انجام مي‌گيرد. در اولين گام، اجزاء بروني ارگان‌هاي حسي ما هستند كه با يك پديده خارجي مواجه مي‌شوند و به مثابه يك گيرنده عمل مي‌كنند. اشكال مختلف انرژي و دسته‌هاي متفاوت امواج گوناگون نظير نور و صدا و حرارت از مبدأ پديده خارجي بر روي گيرنده‌هاي ارگان‌هاي حسي ما منتقل مي‌شوند. درست است كه ما با چشم خود مي‌بينيم و يا با گوش خود مي‌شنويم، اما ماهيت و ذات آن چه گيرنده‌هاي تحريك شده ارگان‌هاي حسي ما بعد از دريافت آن به درون مغز مي‌فرستند هيچ‌گونه شباهتي با ذرات برخوردكننده با حواس ما چه به لحاظ شكل خارجي و چه به لحاظ ذرات و امواج نوري و صوتي ندارد. ذرات و نمونه‌هاي تحريك شده، در فرم و شكل خاص خود به صورت تپش‌هاي متوالي از راه‌ها و چهارراه‌ها و مقاطع عصبي مختلفي عبور كرده، در ايستگاه‌هاي گوناگون رله و مدولاسيون، تضعيف، تقويت و تبديل شده، از غربال‌هاي متفاوت اطلاعاتي گذشته و مورد شناسايي و تحليل ابتدايي قرار گرفته و به زبان اعصاب ترجمه شده و با دريافت كد جديد وارد مدار مغزي مي‌گردد. آنچه از اين لحظه به بعد توسط مغز پردازش مي‌شود، اگر بخواهيم به زبان ساده بيان كنيم، عبارت است از داده‌هاي تحريك شده حسي كه بعد از گذر از مراحل مختلف به صورت مشابه سايه و روشن‌هاي نوري، زير و بم‌ها و بلند وكوتاهي‌ و شدت و ضعف‌ ارتعاشات صوتي، ابعاد و جهت‌هاي گوناگون حركتي، ضربه‌هاي متناوب و شمارش شده‌ي داده‌هاي رؤيت شده و نظاير آن.

بعد از عمل پردازش، نوبت به مكانيسم و سيستم بسيار پيچيده دريافت و استنباط مي‌رسد كه عملي است دروني و نتيجه تفسير و مقايسه و پردازش درون ذهني. اين فرايند كه ضمن بهره‌مندي از عواطف، براي بهره‌برداري تعقلي آماده مي‌شود، داده‌هاي وارده را براي تعيين نوع رفتار و انديشه ما آماده مي‌سازد. به ندرت اتفاق مي‌افتد كه از يك واحد استنباط و دريافت شده ذهني، فقط يك احساس خاص نشأت گيرد كه فرايند پردازش يك داده وارده به ارگان حسي بوده باشد. مثلاً اگر در برخورد با نوري خيره‌كننده يا صدايي قوي هراسان مي‌شويم، درست است كه اولين احساس و عكس‌العمل اوليه اين برخورد در ذهن ما، دريافت مزاحمت و استنباط ناخوشايندي است، ولي مطلب به همين جا ختم نمي‌شود، زيرا پس از اين احساس و ايجاد فضاي عاطفي ويژه آن، نسبت به عامل بيروني جبهه مي‌گيريم و در صدد دفاع از خود برمي‌آييم. اين واقعيت بدان معني است كه با ورود فقط يك داده حسي به حوزه مغز ما يك سلسله فعل و انفعالات پي‌درپي و خودكار صورت مي‌پذيرد و احساس و انعطاف و عواطف ما را در مسير معين به جريان مي‌اندازد.

وقتي به يك تابلو نقاشي زيبا نگاه مي‌كنيم، يا يك قطعه موزيك مي‌شنويم، يا از دور شاهد پايكوبي و جشن انسان‌ها هستيم، بدون خودآگاهي و توجه ما، يك سلسله داده‌هاي حسي در مغز ما پردازش مي‌شود و از مراحل پيچيده و گوناگون عبور مي‌كند و سرانجام به يك واحد منسجم بافتي و استنتاجي بدل مي‌گردد. يك چنين بافت شادي‌بخش در واقع عملي است بسيار پيچيده. اغلب به همين جا نيز ختم نمي‌گردد. يك راننده اتومبيل وقتي به چراغ‌هاي راهنمايي برخورد مي‌كند، كار خود را به دريافت اينكه رنگ چراغ قرمز يا سبز است خاتمه يافته تلقي نمي‌كند و بي‌ميل و علاقه به تعويض رنگ‌ها نظاره نمي‌كند، بلكه بلافاصله معني هر تغيير رنگ را نيز پس از دريافت آن، مورد بررسي ذهني قرار مي‌دهد و بلافاصله به تناسب فرمان آمرانه و مصلحت‌انديشانه مغز عمل مي‌كند. صدور اين فرمان و مسير انتقال آن به ارگان‌هاي اجرايي نيز فرايندي بسيار پيچيده است. مرحله اول را پردازش‌هاي موازي دريافتي و مرحله دوم را پردازش‌هاي اطلاعاتي و مقايسه‌اي گويند كه با تحليل داده‌هاي دريافتي و ارزيابي آن براساس ضوابط موجود در مغز، منجر به صدور دستورالعمل لازم اجرايي مي‌گردد. چه پردازش‌هاي موازي دريافتي و چه پردازش‌هاي اطلاعاتي، هر كدام مراحل مساوري و معيني را بر اساس نظم و اصول دقيق و پيچيده‌اي كه در مورد تمام حواس پنجگانه مصداق دارد، طي مي‌كنند. اين بدان معني است كه جريان حاصل از تحريك گيرنده‌هاي ارگان‌هاي حسي، به تمام سطوح و قسمت‌هاي گوناگون مغز تقسيم مي‌گردد و به دنبال فعاليت‌هاي موازي و ترجمه‌هاي همزمان و نيز كنش‌هاي متناوب يا مسلسل و نيز بازتاب‌هاي پي‌درپي، آنگاه مراحل مقايسه، استنتاج، ارزيابي و صدور فرمان، يكي پس از ديگري و يا در كنار هم و همزمان فرا مي‌رسد و صورت مي‌گيرد. هر كدام از دو مرحله دريافت اطلاعات و پردازش تحليل آن براساس دانش و معيارهاي موجود، در سيستمي چند بعدي و بسيار پيچيده و در عين حال منطبق برهم انجام مي‌شود. در حالي كه هر كدام از واحدهاي عملياتي وظايف ويژه خود را ايفا مي‌كنند، بر يكديگر اثر متقابل داشته و به صورت يك مجموعه هماهنگ و منسجم و واحد، عمل مي‌كنند. افزون بر اينها اغلب پيش مي‌آيد كه با هر پردازش دريافتي از ارگان‌هاي حسي و به موازات آن، عكس‌العمل‌هايي خودجوش و ناخودآگاه در ارگان‌هاي ديگر ظهور مي‌كند كه در مسير كنش‌ها و واكنش‌هاي برشمرده اثر متقابل مي‌گذارد. مثلاً با دريافت يك تحريك اطلاعاتي از برون، تغييراتي در سر و بدن و گردش خون و ضربان قلب و ارگان تنفسي ايجاد مي‌شود.

دانش بيوشيمي و نيز كالبدشكافي مغز، فيزيولوژي اعصاب و همچنين روان‌شناسي، اطلاعات ارزشمندي را در زمينه كار قسمت مخ بزرگ و انجام وظايف سه بعدي آن، در اختيار ما گذارده است. هر كدام از اين ابعاد سه‌گانه فعاليت دماغي، هم مستقل و هم در ارتباط با يكديگر و هم در يك سيستم متعادل و متأثر از يكديگر عمل مي‌كنند. يكي از اين ابعاد سه‌گانه كه اصطلاحاً آن را بعد پردازش اپي كريتيكال ـ پروتو كريتيكال (Epikritical – Protokritical)  مي‌نامند، نقش محوري براي ايجاد هماهنگي و حفظ تعادل ميان واحد دريافت كننده داده‌هاي اطلاعاتي از محيط بيرون و پيراموني انسان و واحد هدايت و اداره مسيرهاي گوناگون پردازش اطلاعاتي و نيز واحد و ستاد صدور فرمان‌هاي لازم براي عكس‌العمل‌هاي كرداري ايفا مي‌كند. بخش عملياتي اپي كريتيكال مسوول دريافت معنا و مفهوم از داده‌ها و تحريك‌هاي دريافتي از محيط بيروني است و بخش فعال پروتو كريتيكال عهده‌دار مقايسه، غربال و انتخاب اين داده‌ها و تپش‌هاست و به آن دسته از اين داده‌ها مجال ورود به سيستم پردازش دماغي را مي‌دهد كه منطبق با مصالح و علايق و تمايلات متناسب با عكس‌العمل‌هاي مطلوب يا غيرمطلوب كرداري مي‌باشد. هر كدام از اين دو بخش بعد پردازش ياد شده، زمان و كد و مكانيسم خاص خود را داراست. ايستگاه عمليات بخش پردازش اپي كريتيكال در قسمت عقب و مركز فعاليت‌هاي عملياتي دماغي پرتو كريتيكال در بخش جلوي مخ قرار دارد.

بعد ديگر از ابعاد سه‌گانه ذكر شده در بالا، بعد موسوم به پردازش آفكتيو (Affektive) يا تحريك نفساني و عاطفي و پردازش اِفكتيو (Effektive) يا هدايت براي كردارهاي تعقلي و منطبق با اهداف است. ايستگاه پردازش‌هاي عاطفي در قسمت راست مغز و مركز پردازش‌هاي تعقلي و استنتاجي و هدايت‌كننده اعمال منطبق با انديشه و هدف‌ياب، در قسمت چپ مغز مستقر است.

در حالي كه در ايستگاه آفكتيو پردازش‌هاي منفعل عاطفي از طريق پويش سريع و موازي و همزمان تپش‌ها و داده‌هاي وارده صورت مي‌گيرد، در مركز پردازش آفكتيو، مدولاسيون‌ها و پويش‌هاي اطلاعات و داده‌هاي وارده قطعه، قطعه، پي‌درپي و در سلسله مراتب، تنظيم گشته و آنگاه بررسي و تفسير و تحليل مي‌گردند.

در پردازش اپي كريتيكال چنان كه ديديم، معني و مفهوم داده‌ها شناخته مي‌شوند. چنانچه اين پردازش با پويش آفكتيو يعني عاطفي درهم آميخته گردد، احساس نهايي ما از برخورد با پديده خارجي، حالتي است عاطفي و منفعل. ولي چنانچه پردازش اپي كريتيكال با پويش اِفكتيو درهم آميزند، نتيجه آن، بهره‌گيري تعقلي و هدف‌دار و فعال از برخورد با پديده خارجي خواهد بود.

چنانچه واكنش‌هاي پروتو كريتيكال كه غربال و گزينش تپش‌ها و داده‌هاي وارده براساس اهداف و معيارها و هدف‌هاي خاص مضبوط در حافظه صورت مي‌گيرد با پويش آفكتيو يا عاطفي تلاقي ‌كنند و با هم عجين گردند، نتيجه اين درهم آميزي، توقف اعمال و حركاتي است كه در لحظه مواجهه با پديده خارجي و دريافت داده‌ها صورت مي‌گرفت. در اين لحظه حواس ما به پديده متمركز مي‌گردد؛ و نسبت به آن ـ كوتاه مدت ـ حساس مي‌شويم. در حالي كه درهم آميختگي واكنش‌هاي پروتو كريتيكال يا گزينشي با پويش افكتيو يا تعقلي، حالت آمادگي را در ما ايجاد مي‌كند كه كردار و پنداري را كه در لحظه برخورد با پديده خارجي دارا بوديم، ادامه دهيم و ذهن و توجه خود را بر روي اين پديده متوقف سازيم. نتيجه اين آميزش، فعاليت ـ درازمدت ـ خلاق و كردار مناسب است.

عملياتي كه ماخصل دو بعد ذكر شده پردازش‌هاي دماغي است، به يك محور متصل مي‌گردد و اين محور رشته ارتباط مناسب دروني و بروني ما را نسبت به رويارويي با پديده خارجي و عكس‌العمل مطلوب نسبت به آن، برقرار مي‌سازد و آن را حفظ مي‌كند.

همان گونه كه ديديم در نتيجه اختلاط پردازش معنايابي و پويش منفعل عاطفي، ذهن متوجه و متمركز به پديده خارجي گشته و تحت نفوذ آن قرار مي‌گيرد. در هماهنگي با فعل و انفعالات دروني اين اختلاط، مبناها و معيارهاي زيبايي و عاطفي و احساسي وارد مي‌شوند و در نهايت منجر به شكل‌گيري رأي و قضاوت مي‌گردند؛ در حالي كه اختلاط فعل و انفعالات پروتو كريتيكال (گزينشي و هدف‌دار) با پويش افكتيو (تعقلي) ما را به بهره‌گيري از اطلاعات وارده و ادامه كار براي تحقق مقصد و هدف سوق مي‌دهد. اين اختلاط‌ها و آميزش‌هاي پردازش‌ها و پويش‌هاست كه در درون ما سيستم ارزشي و معيارها و فرم‌هاي اخلاقي را شكل داده و ملاك قضاوت قرار مي‌دهد.

اگر ماحصل پردازش‌ها و پويش‌هاي اپي كريتيكال / آفكتيو (= معني‌يابي / عاطفي) كه توجه و تمركز و كشش را نسبت به پديده بيروني طلب مي‌كند در تعارض و ستيز با پردازش و پويش پروتو كريتيكال / اِفكتيو (= گزينشي / تعقلي) قرار گيرد كه هدف و مصلحت و معيارهاي دروني را در تعيين كردار و عمل ملاك قرار مي‌دهد، در اين صورت، نياز فردي و ميزان و نوع توجه و درجه علاقه‌ است كه تعيين‌كننده اولويت توجه و تمركز به پديده بيروني، يا حفظ مصالح و معيارهاي دروني مي‌باشد. نتيجتاً يكي از اين دو را در عمل انتخاب مي‌كنيم.

در بخش‌هاي بروني كورتكس‌هاي مغز، مركز عمليات توجه دماغي به پديده خارجي مستقر است. در حالي كه علائق دروني، در مركزي دور از اين نقاط كورتكس صورت مي‌گيرد.

نكته جالب اينجاست، در حالي كه داده‌هاي دريافتي از يك محرك يا پديده خارجي را به عنوان مجموعه‌اي واحد پردازش مي‌كنيم، در عين حال جذبه‌هاي بروني و دروني را از يكديگر تميز مي‌دهيم. مثلاً زماني كه دردي را احساس مي‌كنيم يا خود را خسته مي‌يابيم، همزمان درمي‌يابيم كه با چه چيز مواجه بوده‌ايم يا كدام عمل توان ما را ربوده است. يا اگر همزمان از رفتار نامناسب راننده‌اي در ترافيك و كلام ناخوشايند يك دوست صميمي رنجيديم، در حالي كه رنجش‌ را حس مي‌كنيم اين قدرت را داريم كه بين اين دو عمل تفاوت قائل شويم و آنها را از هم تميز دهيم و نتايج و تبعات متفاوت هر دو را دريافته، عكس‌العمل متناسب را برگزينيم.

تعادل ميان دو جزء هر يك از اين بعدهاي پردازش، در اثر جراحت‌هاي مغزي از ميان مي‌رود. خصوصاً اگر جراحت در محلي از مغز وارد شود كه عمليات ايجاد و حفظ تعادل ميان عوامل بيروني و معيارهاي دروني را باعث مي‌گردند.

اگر جراحت‌ زيادي به قسمتي معين از مغز وارد آيد، شخص مجروح احساسي نسبت به يك طرف معين از اندام خود ندارد، گويي دست يا پاي خود را حس نمي‌كند و اگر جراحت فراگيرتر بوده و هر دو طرف اين قسمت را شامل شود، شخص مبتلا علاوه بر اين كه حسي نسبت به اندام خود ندارد، دچار بحران هويت نيز گشته و نسبت به تحريك‌ها و داده‌هاي خارجي بي‌اراده مي‌گردد.

جراحت‌هايي كه در ناحيه نزديك به فورش‌هاي مغز رخ مي‌دهد باعث مي‌شود كه شخص مجروح قدرت تناسب خود را با خارج از دست بدهد. مثلاً براي دست داراز كردن به چيزي معين يا برداشتن شيئي معين از مكاني دچار اشكال مي‌شود و چه بسا عاجز بماند. يا به هنگام حركت با هر چيزي كه سر راه اوست برخورد مي‌كند. ضايعاتي در چنين قسمت‌هايي از مغز باعث مي‌شود كه شخص مبتلا پيوسته از جهان خارج منقطع باشد و همواره از حالات دروني خود، از دردها و احساس‌ها و عواطف و توقعات و خاطره‌ها و تمايلات صحبت مي‌كند.

ارتباط ميان جهان درون و برخورد با جهان برون رفته رفته و در خردسالي شكل مي‌گيرد. هر پديده خارجي را كودك نسبت به اندام خود مي‌سنجد و نسبت به خود آن را معني مي‌كند. كودك با تخيلات خود به هر شي خارجي خصلتي انساني مي‌دهد. رفته رفته با شكل‌گيري و رشد اندام‌هاي عصبي است كه قدرت تمايز بين برون و درون شكل مي‌گيرد.

روان‌شناسان و پژوهشگران سير تكاملي موجودات زنده بر آن عقيده‌اند، همان طور كه كودك در مسير مراحل رشد و نمو و تكامل مغزي نيست به برون و درون خود خودآگاهي پيدا مي‌كند، انسان‌هاي عصر قديم و مراحل اوليه تكامل نيز از عكس‌العمل مناسب نسبت به برون خود عاجز بوده‌اند. عوامل بيروني نيز به همين نسبت در ذهن آنها نقش مي‌بستند. تصويري كه در ذهن انسان‌هاي اعصار اوليه از جهان و واقعيت خارجي نقش مي‌بست، بدون ترديد با امروز تفاوت دارد، همين مطلب است كه مركز توجه پژوهشگران آثار رسانه‌هاي جمعي امروز را تشكيل مي‌دهد. نوع و روشي كه هر كدام از اين رسانه‌ها و هر كدام از اين ابزارها، جهان خارج را به درون ذهن ما منتقل مي‌كنند، قطعاً در نوع پردازش و پويش دماغي و فعاليت‌هاي مغزي ما تأثير دارند.

ويليام جيمز (William James) در سال 1980 اين احتمال را مي‌داد كه «خودآگاهي و نوع پردازش‌ها و فعاليت‌هاي دماغي انسان‌ها از عصر الياس و اوديسه تا امروز دگرگون شده است». بشر رفته رفته از زندگي در «اوهام» خارج شده و فراگرفته است نسبت به برون خود حساس گشته و رابطه‌اي ميان جهان خارج و معيارها و اميال درون پيدا كند و تصويري ديگر از جهان خارج را در ذهن خود ايجاد كند. به همين ترتيب نيز ساختمان مغز و نوع فعاليت‌هاي دماغي او نيز تغيير كرده است.

يكي از عوامل مهم و بسيارمؤثري كه دگرگوني بنيادين در شكل‌گيري و برداشت‌هاي ذهني انسان از واقعيت خارجي به دنبال داشت، بدون ترديد اختراع الفبا بوده است. يك مطلب مكتوب برخاسته از انديشه و احساس نويسنده آن، مرزهاي فردي و ذهني او را درمي‌نوردد. آنچه او در سر داشته است، ديگري هم مي‌تواند بخواند. تا قبل از آن فقط از طريق شفاهي تبادل انديشه و مطلب مي‌شد و آن هم در زمان واحد، ولي از آن پس يك پيام مكتوب، زمان‌ها را پشت سر گذاشت و اين امكان را فراهم ساخت كه جهان برداشت‌ها و انديشه‌هاي يك فرد براي هميشه مضبوط بماند و فراتر از زمان او به ديگران نيز منتقل گردد. صنعت چاپ نيز اين مطلب و اين ماحصل را رشد و گسترش سريع بخشيد. از حروف الفبا و زمان چاپ به بعد جهان ذهني فرد و پيام نهفته در آن، از درون آن فرد به جهان خارج راه يافت و سپس پديده‌اي خارجي شد كه گسترش يافته بود و عنصري از واقعيت ملموس موجود در جهان برون گرديده بود.

تصويري كه از واقعيت خارجي در ذهن انسان‌هاي پس از اين تاريخ نقش مي‌بندد بدون ترديد از اين وسيله ارتباط جمعي، تأثيرپذير بوده است. اجزا و عناصري از «واقعيت ذهني دروني» فرد بر روي كاغذ نقش مي‌بستند و به صورت «واقعيتي ملموس و خارجي» درمي‌آمدند و در حوزه برخورد و آگاهي انسان‌ها‌ي ديگر قرار مي‌گرفتند. طي سه سده پس از اختراع چاپ، جهان ذهني ما و تصوير ذهني ما از جهان اين شد كه امروز هست.

اين كه چه تغييراتي در اين مدت در ساختمان دماغي و سيستم عصبي ما و نوع كار و فعاليت‌هاي مغزي ما رخ داده است، موضوع بررسي و پژوهش‌هاي جداگانه است، ولي در اينجا مي‌توان از يك واقعيت ملموس بهره جست و آن قدرت سازش‌پذيري با شرايط و امكان انعطاف‌پذيري درون با پديده‌هاي بروني است.

حتي در فعاليت‌هاي مغزي و حسي. مثلاً اگر فردي در كودكي يكي از دست‌هاي خود را از دست بدهد، در طول زندگي پس از اين حادثه، آن قسمت از مغز او كه مسوول رسيدگي و انجام امور مربوط به اين دست بوده است، بيكار و غيرفعال نمانده، بلكه به مرور وظايف و مسووليتي ديگر را عهده‌دار شده است. يا اگر قسمتي از بخش ارگانيك مغز در اثر جراحت نتواند وظيفه خود را انجام دهد، قسمت‌هاي فعال ديگر طي زماني خاص رفته‌رفته آن نقيصه را جبران كرده و خود را با شرايط جديد منطبق مي‌سازند.

پژوهش‌هاي اخير نشان مي‌دهد كه در ارگان دماغي و مغز انسان بخش‌هاي فعال و ذخيره فراوان است، همين امر يعني آغاز به كار اين بخش‌هاي ذخيره موجب انعطاف‌پذيري و سازش با شرايط جديد بوده و نيازمندي‌هاي نوين و پاسخ به شرايط متحول شونده و نوبه‌نو شونده را تأمين مي‌كند.

مطالعات جامعه‌شناسي جديد نشان مي‌دهد كه چگونه عادات و آداب ما و حتي نحوه اطلاع‌گيري ما و شكل‌گيري حركات روزانه ما و نيز سامان‌دهي اوقات فراغت ما در مواجهه با ابزاري از رسانه‌هاي ارتباطي و پيام‌رساني دگرگون مي‌شود و حتي موجب اعتياد در مواردي مي‌گردد. اما اين تغييرات هيچ كدام ما را به شناخت تغييرات حاصله در سيستم و روش كار مغزي ما هدايت نمي‌كند و دگرگوني‌هايي را كه مغز ما دريافت و ارزيابي محيط پيرامون ما پذيرفته است نمودار نمي‌سازد.

در جملات پيشين به سه بعد پردازش و فعاليت دماغي اشاره شد كه انسان از رهگذر آنها، داده‌ها و تپش‌هاي وارده از پديده خارجي را كه توسط گيرنده‌ها و آنتن‌هاي ارگان‌هاي حسي دريافت مي‌كند، به درون برده، استنباطات و عواطف و عكس‌العمل‌ها و كردارهاي خود را نسبت به آن پديده خارجي شكل مي‌دهد.

ابعاد پردازش اپي كريتيكال / پروتو كريتيكال و نيز ابعاد پويش آفكتيو / اِفكتيو به احتمال قوي در مراحل اوليه رشد و نمو و سير تكاملي بروز كرده و زودتر از پيدايش قدرت تمايز بين جهان برون و عوامل درون شكل مي‌گيرند.

در اين جا مي‌خواهيم به تأثيرات  متقابل و آميختگي سه بعد ياد شده با يكديگر بپردازيم و به طور مشخص اثرات اين تداخل و آميزش را در مقاطع مختلف اعمال دماغي مربوط به فراگيري، دريافت، استنباط و برخورد با جهان خارج بررسي كنيم و از نتايج حاصله براي بررسي تأثيرات وسائل ارتباط جمعي بر جهان انديشه‌ها و كردارها و نظام شكل‌گيري آراء و قضاوت‌ها و عكس‌العمل‌هاي ما در برخورد با پديده‌هاي خارجي و جهان خارج بهره گيريم.

سعي كنيد خود را در موقعيت كسي قرار دهيد كه به يك جشن و مهماني دعوت شده است ولي ديرتر از مدعوين در محل حاضر مي‌شود. چنين كسي در ابتداي ورود سعي مي‌كند تصويري از شرايط موجود و حالات و روحيات افراد در ذهن خود ايجاد كند و مراحل سپري شده از آغاز مهماني تا اين لحظه را دريابد.

مشاهده افراد و گروه‌هايي از انسان‌ها كه دور يكديگر جمع شده‌اند، صداي برخورد ليوان‌ها و ظروف و ديدن رفت و آمد خدمه و جملات و عباراتي كه از گوشه و كنار به گوشش مي‌رسد و نظاير اينها اجزايي هستند كه بدون زحمت و بي‌اختيار و خودكار، مجموعه‌اي را مي‌سازند و به ذهن او منتقل مي‌كنند. حالت و كردار چنين شخصي در اين لحظه بيشترمنفعل و كناره‌‌گير و منتظر است و حالتي باز براي دريافت هر داده و ضبط هر پديده‌اي، دارد. پردازش‌هاي ذهني او در اين مقطع اپي كريتيكال و آفكتيو است. يعني در جست‌وجوي معنا و مفهوم است و حالتي عاطفي و منفعل دارد. حال اگر در اين لحظه به آشنايي قديمي برخورد كرد و خواست خود را در جوار او قرار دهد و با او هم‌صحبت شود، در اين لحظه است كه حالت او از اپي كريتيكال / آفكتيو به پروتو كريتيكال / افكتيو تغيير مي‌يابد. يعني با توجه به علائق و هدف، در جست‌وجوي بهره‌گيري برمي‌آيد و رفتار و كردارش به جانبي خاص هدايت گشته و فعال مي‌گردد.

حال اگر چنين كسي روزنامه‌نگار يا گزارشگري است كه مي‌خواهد ماوقع را از اينجا دريافت كرده و به اذهان ديگران منتقل كند، در چنين حالتي طبيعي است كه فعاليت دماغي او در پروتو كريتيكال / افكتيو بر ابعاد ديگر تفوق و تسلط بيشتري دارد.

هرمقطعي از خاطرات اين جشن چه از طريق ديدن و چه از راه شنيدن، وقتي از گيرنده‌هاي بينايي و شنوايي به درون ما راه پيدا مي‌كند، ابعاد پردازش ذكر شده را طي مي‌نمايد. غايت هر پردازش نيز مشترك است: جذب اطلاعات و داده‌ها، يافتن و گزينش مفهوم از آنها و در جمع‌بندي نهايي درك و دسترسي به پيام‌ها و محتوا و معني آن داده‌هاي صادره از پديده خارجي و بالأخره تعيين نوع عكس‌العمل نسبت به آن. از اين جا و تا اين جا نمي‌توان تفاوت ميان ادراكات ناشي از صوت و تصوير را تحليل و بررسي كرد زيرا نحوه ارائه و ورود داده‌ها از هر دو ارگان حسي به طور هم‌زمان و شكل‌گيري ذهنيت ما نيز به موازات هم صورت مي‌گيرد. به هنگام نگارش يك مطلب بديهي است كه پردازش و پويش تحليلي داده‌ها و اطلاعات از اهميت بيشتري برخوردار مي‌شود و تسلط مي‌يابد؛ زيرا لغات بايد با توجه به معاني آنها و ساختار دستوري جملات، پردازش و گزينش شوند. اين همان بعد پروتو كريتيكال / افكتيو مي‌باشند؛ كه اينك زمامدار ميدان فعاليت دماغي است. در اين جا شرايط و ابعادي كه اين شخص نگارنده به هنگام درك مطلب داشته است و اين كه آيا به هنگام جذب و دريافت ذهني واقعه، پردازش‌هاي اپي كريتيكال / آفكتيو يا اپي كريتيكال / افكتيو يا پروتوكريتيكال / آفكتيو و يا بعد ديگري در فعاليت دماغي او حاكم بوده است، نقشي و اثري ندارد. جهت‌گيري‌هاي ذهني او در برخورد با رويدادهاي ميهماني و اين كه آيا در آن لحظات متوجه درون يا هدايت شده به برون بوده و همه آنها در چه سلسله مراتب ذهني پردازش شده‌اند، در اين مرحله‌ي نگارش تعيين‌كننده نيست.

خواننده مطلب اين گزارشگر نيز درك و استنباط خود را از خواندن اين عبارات جست‌وجوي معاني لغات و ميزان قدرت‌ زباني خود و نيز بازسازي ذهني صحنه‌ها و با بهره‌گيري از بعد پردازشي پروتوكريتيكال / افكتيو به دست مي‌آورد.

اطلاعات گذشته و يادآوري‌ آنها تجربيات سابق او به ساختن فضاي ذهني و بازسازي محيط جشن و رخدادهاي آن ياري مي‌رساند و او را قادر مي‌سازد خارج از محدوده‌ي كلام مكتوب و بيشتر از داده‌هاي برگرفته از آن، واقعيتي ذهني از آن گزارش مكتوب، درذهن خود خلق كند.

همانگونه كه قبلاً ديديم هر پردازش و پويش و تفسير و تحليل ادراكات و اطلاعات و داده‌هاي دريافتي از محيط خارج و همچنين تمامي ابعاد سه گانه ذكر شده، در سيستمي متعادل و به هم پيوسته و متأثر از يكديگر صورت مي‌گيرد، از ستادي است كه هم مسوول ايجاد اين تعادل و هماهنگي بوده و هم حفظ اين تعادل را ممكن مي‌گرداند. به عبارت ديگر مركز اداره و هدايت عوامل هم متعادل‌كننده و هم حفظ تعادل است. خواه عمل دفاعي فقط در حوزه جمع‌آوري داده‌ها و يافته‌هاي خارجي و ارزيابي بلاواسطه آنها و ضبط كتبي و نگارش آنها باشد، خواه پروسه و فرايند جست‌وجوي داده‌ها و اطلاعات از طريق تماشا كردن، استماع و خواندن، عدم كار و اعمال مناسب و صحيح اين سيستم متعادل‌كننده و رابط بين پردازش‌هاي سه بعدي ياد شده نتايج ناصحيحي را در تحليل و تحقيق فعاليت‌هاي دماغي در برخورد و مواجهه با وسائل ارتباط جمعي باعث مي‌گردد.

روجر و . اسپراي (Roger W. Sperry) برنده جايزه نوبل، توانست عده‌اي از اشخاصي را كه پل ارتباطي ميان قسمت‌هاي چپ و راست مغز آنان در اثر ضايعاتي قطع شده بود مورد آزمايش قرار دهد. او اثبات كرد كه ضبط و درك ارتباط و پيوستگي‌هاي اجزاء، ايجاد ساختار ذهني و كيفيت احساسات، نتيجه پردازش‌ها و كنش‌هاي موازي در قسمت راست مغز است و فعل و انفعالات و پويش‌هاي تعقلي و درك و به كارگيري منطق و استدلال در اجزاء منقطع و به هم پيوسته عبارات و نظم در تسلسل تفكر در قسمت چپ مغز صورت مي‌گيرد.

پاره‌اي اين نتيجه پژوهش اعلام شده را دليل آن دانستند كه برداشت‌هاي تصويري و يافت‌هاي تعقلي از يكديگر به كلي جدا بوده و رابطه پيوسته‌اي با يكديگر ندارند؛ زيرا هر كدام در دو جريان و مكانيسم متفاوت از يكديگر و در دو قسمت مجزا از يكديگر در مغز انجام مي‌شوند. بديهي است كه اين استنباط عجولانه نمي‌تواند درست باشد، گويي ما از دو ارگان دماغي جدا از يكديگر برخوردار هسيتم و داراي دو مغز مي‌باشيم. واقعيت آن است كه اين دو جريان، دو قطب يك جريان دماغي هستند كه توسط سيستم ايجاد تعادل با يكديگر در ارتباط و در تعادل هستند.

ذكر يك مثال مطلب را واضح مي‌كند:

زماني كه يك مادر با لحني عصباني عباراتي تند و خشن خطاب به كودك مي‌گويد، در كليه مراحل تربيتي خير و صلاح او را در نظر دارد، مي‌بايست كودك مزبور در يك سردرگمي روحي، بحراني غيرمتعادل قرار گيرد. بخش راست مغز او كه ناخوشايندي حال و هوا و عدم ارضاء خواسته او را پردازش مي‌كند بايد وضع ناگوار و نامطلوب عاطفي او را جلوه‌گر سازد و بخش چپ با استماع عبارات نشان‌دهنده خير و صلاح و عافيت او، وضع ناگوار و مطلوب و مورد رضايت او را پديدار مي‌كند. طبيعي است كه ماحصل اين دو پردازش در تعارض و مغاير با يكديگر بوده و بايد كودك را ميان دو جريان غم و نشاط به اين طرف و آن طرف بكشاند. ولي وجود پل ارتباطي ميان اين دو بخش و وجود سيستم تعادل، باعث مي‌گردد كه كودك مزبور ـ مانند ديگر كودكان با اختلافات جزئي و كم‌ و بيش با نگرشي محتاطانه و تفاهم‌آميز به دو قطب متناقض اين دو جريان پاسخي متعادل مي‌دهد و اين بدان دليل است كه هر دو جريان در عين پردازش مجزاي دماغي، در ارتباط با يكديگر و همزمان با هم و به عنوان يك مجموعه واحد ارزيابي مي‌گردد و عمل مي‌كند.

پري برام (Pribram) يك كارشناس مكانيسم فعاليت‌هاي دماغي مي‌گويد: «لذت بردن از يك قطعه موزيك، منوط به آن نيست كه بدون توجهي خوشايند و بي‌تفاوت در ميان امواج صوتي شناور شويم، همچنين تابع آن نيز نيست كه داده‌هاي دريافت شده و ارتعاشات رسيده به گوش را با در دست داشتن صفحه نت و دفترچه راهنماي رهبر اركستر و توجه به تكنيك نواختن اعضا اركستر منطبق كرده و اين گونه در جريان مواجهه با يك چنين شرايطي، اجزا تعقلي پردازش قسمت چپ مغز را فعال نسازيم، بعد از مدت كمي ناخوشايندي و بي‌حوصلگي در ما بروز مي‌كند و اگر علي‌رغم اين بي‌ميلي ـ قسمت راست مغز ـ همچنان به استماع آن قطعه بپردازيم، خستگي و توانفرسايي را در پي خواهيم داشت».

يك باور عمومي و مشهود اين است كه تماشاي تلويزيون باعث مي‌گردد يك سلسله تصاوير و حركت‌هايي را كه در پي هم مي‌آيند، بگونه‌اي غيرفعال دريافت كنيم، در حالي كه با مطالعات و قرائت يك متن موجب تحريك مغز براي تعقل مستقل بوده و با مراجعه به دانسته‌هاي قبلي و آوردن آنها در حوزه پردازش آگاهانه مطلب قرائت شده و با ارتباط و پيوستگي لغات و كلمات در يك مجموعه‌ي به هم مرتبط، پيام نهفته در آن استنباط مي‌گردد. آنچه در ارزيابي و بررسي اين باور عمومي مي‌بايد بدان توجه داشت تا نتيجه صحيح حاصل آيد، وجود و دخالت سيستم تعادل و پردازش‌هاي نامتعادل‌كننده دو قسمت چپ و راست مغز است كه قبلاً اهميت آن را ديديم.

يك تماشاگر تلويزيون يا سينما كه حادثه‌اي را مي‌بيند، از همان آغاز در حال و هوايي غير از آنچه ناظر واقعي آن صحنه در جهان خارج با آن مواجه است به سر مي‌برد. آن چه را كه تماشاگر چه بر روي صفحه تلويزيون و يا بر روي اكران سينما مي‌بيند تصاوير يا سلسله تصاويري انتخاب شده از ديدگاه دوربين و زاويه سليقه و نگرش كارگردان مي‌باشد. تماشاگر اين صحنه در واقع با گزارشي دست دوم از واقعيت خارجي روبه‌رو است، كه معني و مفهوم آن را در ارتباط و متناسب با معيارهاي دروني خود، از طريق بازسازي ذهني به دست مي‌آورد.

خواننده يك متن نيز بايد به بازسازي ذهني صحنه توصيف شده بپردازد. از اين لحاظ او نيز با گزارشي دست دوم روبه‌روست. با اين تفاوت كه عناصر انتقال‌دهنده اطلاعات و ابزار پيام‌رساني در اين جا، كلام است و قواعد آن و اين همان ابزاري است كه خواننده يك متن اگر بخواهد اطلاعات نهفته در آن را بر زبان آورد يا بنويسد و يا در حافظه‌اش نقش بندد، از آن استفاده مي‌كند، اما در مورد بيننده تلويزيون وضع غير از اين است. تفاوت ديگر در ميزان دخالت ابعاد پردازش‌هاي اپي كريتيكال و پروتو كريتيكال و نيز تفاوت در ميزان اهميت و جاذبه عوامل بروني و دروني و بالأخره تفاوت در ميزان به‌كار گيري حافظه مي‌باشد. تفاوت مهم ديگر در پيام مكتوب، امكان تكرار مطالعه تا هر چند بار كه خواننده اراده كند، مي‌باشد.

در اين جا لازم است در مورد نقش بيوشيمي، حافظه اندكي درنگ كنيم. هنگام مواجهه با يك پديده و يا يك واقعه‌ي خارجي چه از طريق تصوير و فيلم و چه از طريق قرائت يك متن، در هر حال حافظه ما فعال عمل مي‌كند. بدون بهره‌گيري از حافظه كوتاه مدت يا باصطلاح حافظه موقت، قادر نخواهيم بود ارتباط آن چه را كه در اين لحظه مي‌بينيم با آن چه را كه در لحظات قبل ديديم يا بعداً خواهيم ديد، برقرار كنيم. اگر حافظه موقت فعال نباشد، هرگز نمي‌توانيم بين تصاويري كه عبورمي‌كنند يا كلماتي كه پي‌درپي مي‌آيند پيوند برقرار سازيم و معني و مفهوم آن را دريابيم. اگر كسي يك عكس را يك كلام و يا يك حرف را دائماً تكرار كند، بدون بهره‌گيري از حافظه موقت قادر به درك تكرار نيستيم.

توان و ظرفيت مغز انسان براي اينكه بتواند آن چه را مشاهده كرده است در درازمدت به حافظه بسپارد، بسيار بالاست ولي دو شرط اساسي دارد. اول آنكه زمان مواجهه انسان با آن كوتاه نباشد دوم آن كه ويژگي نمايان و برجسته‌اي را دارا باشد كه هنگام به خاطر آوردن و يادآوري بتوان از آن بهره گرفت.

اگر شخصي را با صد تصوير يا عكس‌هاي متفاوت مواجه سازيم و به او فرصت كافي بدهيم تا آنها را به دقت بررسي كند و مورد توجه قرار دهد، آنگاه اين تصاوير را با نهصد تصوير ديگر درهم آميزيم و به او نشان دهيم، قادر خواهد بود حتي بعد از گذشت يك يا چند ساعت قريب به 90 تصوير از تصاويري را كه قبلاً ديده است از آن ميان تميز دهد. به اين نوع كار حافظه اصطلاحاً «بازشناسي» (و به زبان انگليسي recognition ) مي‌گوييم. به خاطر آوردن و يادآوري آن چيزي كه انسان مي‌داند، عملي است سهل، مشروط بر آن كه شاخصه‌هاي برجسته‌اي براي بازشناسي و تفكيك وجود داشته و وجوه تمايز به اندازه كافي باشد. همين وجوه تمايز، كارمقايسه ذهني اجزاء را با يكديگر، انطباق يا عدم انطباق آنها را با هم در مرحله بازشناسي آسان مي‌كند.

در سيستم امتحانات كتبي به روش چند سوالي تستي كه پاسخ‌دهنده بايد يكي از جواب‌ها را انتخاب كند و ضربدر يا علامت بزند در واقع از همين وجوه تمايز بهره گرفته مي‌شود. در اين جا دانش‌آموز جواب صحيح را در ميان جواب‌هاي موجود بازشناسي مي‌كند. در حالي كه يادآوري و به خاطر آوردن و دادن پاسخ صحيح به سوال در روش متداول كاري است دشوارتر. در آن روش، مقايسه وجوه متفاوت و شناخت ويژگي موردنظر، به بازشناسي منجر مي‌شود. در روش ديگر كار ذهن، يافتن ارتباط منطقي و ارتباط دادن مطلب با دانسته‌هاي قبلي و به خاطر آوردن همه آنها و بالأخره استنتاج مي‌باشد.

همه‌ي ما با دشواري‌هاي به خاطر آوردن يا يادآوري (به زبان انگليسي Free recall ) مواجه شده‌ايم؛ زماني كه به فرد آشنايي برمي‌خوريم ولي نام او را به ياد نمي‌آوريم، اصطلاحاً مي‌گوييم نام او سر زبان ماست ولي به خاطر نمي‌آيد. يافتن يك ويژگي كه مددرسان حافظه باشد كار يادآوري را آسان مي‌كند. زماني كه مي‌خواهيم شماره تلفن را حفظ كنيم يا مي‌خواهيم واقعه‌اي را به خاطر بسپاريم، سعي مي‌كنيم بين ارقام نوعي ارتباط ويژه پيدا كنيم و آن را به خاطر بسپاريم يا واقعه را با يك ويژگي و مطلب مهم و مشخصي مرتبط مي‌كنيم، كه در چنين صورتي كار يادآوري سريع‌تر و آسان‌تر صورت مي‌گيرد. همين واقعيت نيز نشان‌دهنده رابطه و تعادل ميان پروسه آفكتيو و افكتيو مي‌باشد.

جالب توجه اين است كه هرچه ميزان نظم و ارتباط في‌مابين اجزاء و عناصر اطلاعات وارده به ذهن بيشتر باشد، كار پردازش دماغي و به خاطرسپاري و نيز فرايند يادآوري آسان‌تر و دقيق‌تر مي‌باشد. براي روشن‌تر شدن مطلب به يك آزمايش متوسل مي‌شويم.

ليستي مركب از نام 60 شيء گوناگون نظير ميز، ليمو، قطار، مدادپاك‌كن، عروسك، قندشكن و غيره را به دست كسي مي‌دهيم و از او مي‌خواهيم آنها را به خاطر بسپارد.

در ليست ديگري همين اشيا را در 10 گروه متفاوت و با وجوه اشتراك معين تنظيم مي‌كنيم: مثلاً وسائط نقليه، ميوه‌ها، لوازم‌التحرير، اسباب‌بازي و غيره و در هر گروه 6 شيء را قرار مي‌دهيم و از همان شخص يا شخص ديگري مي‌‌خواهيم آنها را به خاطر بسپارد. خواهيم ديد كه در حالت دوم هم فرايند فراگيري و به خاطر سپردن و هم امر يادآوري، هم آسان‌تر است و هم دقيق‌تر و هم جامع‌تر. حتي اگر اشياء نام برده را مخلوط و نامرتب بنويسيم ولي مشخصات و شاخصه 10 گروه را يادآور شويم، در اين صورت هم، امر به خاطر سپاري و يادآوري آسان‌تر و جامع‌تر از حالت اول است. مغز انسان اين توانايي را دارد كه اجزا گسسته از هم را در ارتباطي منطقي قرار دهد و بين آنها وجوه اشتراك برقرار سازد. وقتي از كسي مي‌خواهيم 10 شي را نام ببرد كه مثلاً با حروف «ش» شروع مي‌شود يا ابياتي را بخواند كه با كلمه شب، شمع و .. آغاز مي‌گردد، كار ذهن جست‌وجو كردن، رديف كردن و اعلام كردن مي‌باشد. به هنگام به خاطر سپردن نيز هرچه ارتباط و هماهنگي و نيز وجوه مميز روشن‌تر و بيشتر باشد، كار آسان‌تر و فراگيرتر و دقيق‌تر خواهد بود.

تفاوت ميان اين دو كار حافظه، يعني بازشناسي و يادآوري، تفاوتي است ظريف و دقيق. در كار دماغي بازشناسي، قياس ظاهري و تشابه‌ها و وجوه اختلاف، محور است و عامل خارج نافذ است و مسلط و لذا پردازشي است فعال و تعقلي. يادآوري نيز امري است فعال و تعقلي ولي با اين تفاوت كه اندوخته‌ها و دانش‌هاي قبلي و فراخواندن اجزاء به هم مرتبط، از درون حافظه و در ارتباط منطقي قرار دادن آنها، محور پردازش و پويش است و همچنين تصورات ذهني و پيوندهاي احساسي و عاطفي به عنوان مجموعه عوامل داخلي، نافذ و مؤثر مي‌باشند.

همان گونه كه ملاحظه مي‌شود در فعل و انفعالات مربوط به حافظه نيز ابعاد سه گانه پردازش در پويش و پروراندن و بهره‌گيري از ملاك‌ها و معيارها و نسبت‌ها نقش اساسي دارند. در بازشناسي، عوامل خارجي و در يادآوري، عناصر دروني نقش اساسي را ايفا مي‌كنند.

حال با بهره‌گيري از آنچه گفته شد، تأثير هر كدام از رسانه‌هاي ارتباط جمعي را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

به طوري كه ملاحظه مي‌شود پردازش مشاهدات و تپش‌ها و داده‌هايي كه از طريق تلويزيون به درون سيستم دماغي ما راه پيدا مي‌كند، با مكانيسم‌هاي بازشناسي منطبق است و برداشت‌ها و ملاحظات و دريافت‌هايي را كه از طريق مطالعه و خواندن يك متن دريافت مي‌كنيم، پروسه يادآوري را طي مي‌كنند؛ و از همان ابزاري براي بازپروري و بيان آن، استفاده مي‌كنيم كه عامل انتقال پيام به ما بوده است؛ يعني كلام و عبارت و نظام تفكر وابسته به آن. در مورد كلام مسموع و راديو نيز تا حدود زيادي مكانيسم اخيرا حاكميت دارد.

سه پروسه: دريافت، بازشناسي و يادآوري، جرياناتي هستند كه تصويري نافذ، مؤثر و كم و بيش واضح را از واقعيت خارجي در ذهن ما خلق مي‌كنند. دانش بيوشيمي اعصاب و فيزيولوژي ارگان‌هاي حسي توانسته است آنچه را كه به هنگام ديدن يا شنيدن در مغز ما رخ مي‌دهد مورد بررسي و شناسايي قرار دهد. ولي تاكنون نتوانسته است اعلام دارد: دريافت‌ها و برداشت‌ها و تجربيات در كجاي مغز ذخيره و ضبط مي‌شوند و از كجا و چگونه در پروسه بازشناسي و يادآوري به حوزه خودآگاهي ما راه مي‌يابند.

پاره‌اي جراحت‌ها و ضايعات مغزي كه مورد بررسي قرار گرفته‌اند، تا حدود توانسته‌اند جايگاه عمليات استنباط و دريافت و نيز فعل و انفعالات مربوط به حافظه را در قسمت‌هاي مختلف مغز نشان دهند. زماني كه مكانيسم‌هاي دريافت و ضبط داده‌ها، عمليات مقايسه آنها با آنچه قبلاً در حافظه نقش بسته است، رديابي پيوستگي يا دريافت عدم ارتباط ميان آنها، پروسه‌ي پردازش و بازخواني و ورود آنها به حوزه خودآگاهي، مختل مي‌گردند، اختلالات وسيع و بزرگي در كار و فعاليت حافظه ظاهر مي‌شود. زماني كه ضربه‌اي ناگهاني و قوي به سر وارد مي‌گردد، بدون آنكه منجر به جراحت و خونريزي داخلي گردد، خاطره‌هاي گذشته همچنان محفوظ مي‌مانند ولي آنچه كمي قبل و يا بعد از حادثه رخ داده است به كلي يا تا حدود زيادي از خاطره محو گشته است. ولي اگر ضربه فقط به قسمت معيني از مخ بزرگ وارد گردد، حافظه‌ي لحظه‌اي و آن چه قبل و بعد از حادثه رخ داده است يا محفوظ مي‌ماند يا بعد از گذشت مدت كوتاهي مجدداً به خاطر بازمي‌گردد. اين نشانه‌هايي است از وجود جايگاهي خاص در مغز انسان براي انجام وظايف مختلف مربوط به حافظه. دانش امروزي ما تا حدودي اين جايگاه‌ها را شناخته است ولي هنوز نتوانسته است توضيح بدهد، چگونه پيام‌ها و مشاهدات، دريافت و ضبط و ذخيره مي‌شوند و چگونه در اندام‌ها و بافت‌هاي دوبعدي (مسطح)، تصاوير سه بعدي (داراي حجم) در ذهن ما نقش مي‌بندد و مورد پردازش تعقلي قرار مي‌گيرد؛ و يا چگونه تصوير مساحتي عظيم، در فضايي اندك از مغز ما مجسم مي‌شود؛ و يا امواج و طنين‌هاي صوتي و نيز تپش‌هاي ذرات بويايي با چه مكانيسمي بر روي بافت‌هاي مسوول اعمال حافظه منتقل مي‌گردند.

در جملات گذشته به وجود سيستم متعادل‌كننده‌ي ابعاد سه‌گانه پردازش اشاره شد. حال بايد دانست كه اگر تعادل و موازنه‌اي ميان مرحله پروسه پردازش دريافت و مشاهده‌اي جديد (يعني پروسه‌ي پردازش‌هاي همزمان و موازي اپي كريتيكال / آفكتيو) و پروسه‌ي پردازش و پويش قرار دادن آن در ساختاري منظم و مرتبط و تعقلي و استنتاجي (يعني پروسه پي‌درپي و طبقه‌بندي شده پروتو كريتيكال / افكتيو)، برقرار نگردد، در اين صورت امكاني براي فراگرفتن و آموزش نداريم، نيز امكان بهره‌گيري از اندوخته‌هاي قبلي را نيز فاقد بوده و از انديشيدن به چيزي و بيان مطلبي و حتي كرداري معني‌دار و هدف‌دار، عاجز خواهيم بود.

چنان كه اختلالي اندك در اين سيستم تعادل‌كننده ايجاد گردد، اختلالاتي در هر يك از فعاليت‌هاي دماغي ياد شده كم يا زياد، نامحدود يا محدود بروز خواهد كرد. كم نيستند افرادي كه مطالب بي‌سر و ته و فاقد ارتباط و انسجام، كردار‌هاي نامربوط، عكس‌العمل‌هاي نامناسب و پرخاش‌هاي بيجا، از ويژگي آنان به شمار مي‌آيد.

علت اين امر ضعف يا اختلال در سيستم تعادل بين دو فاز و دو پروسه دماغي ياد شده در چنين انسان‌هايي مي‌باشد. كساني كه از فراگيري مطلبي عاجزند، يا قدرت محاسبه ندارند ولي در عين حال برخوردهاي عاطفي متعادل يا نامتعادل دارند، كساني هستند كه در اين سيستم ايجادكننده تعادل دماغي آنان، خلل وارد شده است.

يكي از عوامل خارجي مؤثر در حفظ تعادل ميان دو پروسه ياد شده، وجود زمان مناسب و كافي ميان مقدار اطلاعات و داده‌هاي وارده به مغز و زمان لازم براي پروسه پردازش دماغي آنها مي‌باشد.

هرچه تراكم اطلاعات و مقدار آن در واحد زمان زيادتر بوده و در فاصله‌هاي كوتاه و كوتاه‌تر زماني و پي‌درپي وارد سيستم دماغي شود، به همان ميزان نيز امكان و احتمال درك و فهم معاني و مفهوم همه آنها كم و كمتر مي‌شود، به طوري كه توجه شخص به قسمتي از آنها اصلاً جلب نمي‌گردد و يا اصولاً در ضمير خاطره و حافظه نقش نمي‌بندد. چنان كه فاصله زماني ميان اجزاء حوادث يك فيلم به اندازه‌ي كافي بوده و ارتباطي واضح و منطقي بين آنها برقرار باشد و يا اطلاعات برخاسته از يك سخنراني، منسجم و هماهنگ و مربوط به هم بوده و نكات مهم آن واضح و منظم عرضه گردند، در آن صورت تمامي آنها يا قسمت مهم و اعظم آنها به ذهن منتقل شده و در حافظه ذخيره مي‌گردد.

عجيب و جالب اين است كه سيستم دروني دماغي و مكانيسم حافظه‌ي ما به گونه‌اي است كه نياز ما را به برخورد فعال و كاملاً هوشياري به اجزاء خرد و كوچك و دست دوم فيلم يا سخنراني ناطق طلب نمي‌كند، بلكه اين كارها را مغز و حافظه سالم و متعادل، خود انجام مي‌دهد.

ايجاد تمايل و انتظار و توقع از ساختار و نيز مسير پردازش دريافت‌هاي انساني، عملي است غير ارادي، خودكار و به سهولت نيز انجام مي‌پذيرد و به هر ميزان كه به داده‌هاي وارده بيشتر خو گرفته باشيم، سهولت پردازش‌ها نيز بيشتر مي‌باشد و توجه و علائق حاصله نيز كمتر مي‌گردد. اگر آنچه را كه مي‌بينيم، مي‌شنويم و يا مي‌خوانيم، به راحتي قابل شناسايي باشد و ساختار ارائه آن به گونه‌اي باشد كه كار پيشگويي ما را نسبت به ادامه آنها آسان سازد، در چنين صورتي رفته رفته نسبت به مجموعه احساس بي‌ميلي مي‌كنيم و علاقه خود را نسبت به دريافت آنها از دست مي‌دهيم. زيرا در اين صورت قواي دماغي ما را در جست‌وجوي اشتغالات ديگر مي‌باشد. هر گاه انتظارت ما با آنچه از جهان خارج دريافت مي‌كنيم منطبق باشد، در اين صورت مطمئن مي‌شويم كه تفسير و تحليل ما از آنچه خوانده، ديده يا شنيده‌ايم درست بوده و تصوير ذهني ما منطبق با واقعيت خارجي است.

چنانچه عدم انطباق و عدم هماهنگي مابين انتظارات دروني ما و دريافت‌هاي ما از پديده خارجي ايجاد شد، ذهن ما كنجكاو مي‌گردد و ما را بر آن مي‌دارد، پروسه معني‌يابي و مفهوم‌يابي را فعال سازيم و جزئيات بيشتري را جهت توضيح ناهماهنگي‌ها بررسي كنيم. بدين منظور دقت و توجه بيشتري به اجزاء و داده‌هاي دريافتي غيرمعمول و غيرعادي مبذول مي‌داريم تا ببينيم كه آيا مي‌توانيم دريافت‌هاي جديد را در درون سيستم‌هاي ساخته شده و موجود ذهني خود جاي دهيم و يا آنكه بايد جايگاه جديدي را براي آنها ايجاد كنيم.

ذكر يك مثال مطلب را روشن‌تر مي‌سازد. يك دسته كارت را به فردي مي‌دهيم و مي‌گوييم هر كدام از آنها عكس و تصويري از يك حيوان مي‌باشد، او مي‌تواند آنها را مشاهده كند. اگر شخص مزبور با نگاه كردن به تك‌تك كارت‌ها، ناگهان با تصويري از يك درخت روبه‌رو شد، در اين صورت بين انتظارات او ـ كه فقط در جست‌وجوي حيوانات است ـ و آن چه ديده است، عدم تطابق ايجاد شده است.

دو گونه عكس‌العمل طبيعي از چنين شخصي انتظار مي‌رود. يا اينكه وجود كارت حاوي تصاوير درخت را در لابه‌لاي كارت‌ها اشتباه مي‌پندارد، حداكثر آن را يك شوخي تلقي مي‌كند و يا اينكه آن را جدي انگاشته و سعي مي‌كند رابطه‌اي بين عكس موجود و يك حيوان برقرار سازد.

همچنين است حالت برخورد كسي كه در جست‌وجوي تابلوهاي نقاشي كلاسيك به يك گالري و نمايشگاه مي‌رود ولي ناگهان به تابلويي كوبيسم و يا سوررئاليسم برمي‌خورد كه معني و مفهومي از آن درنمي‌يابد. يا كسي كه عادت به شنيدن موزيك مونوتون دارد، ناگهان با قطعه‌اي پلي فونيك و اركستر سمفونيك و يا چندصدايي روبه‌رو مي‌شود. در هر كدام از اين حالات عدم انطباق حالت انتظار و تمايل با مطلب و موضوع دريافت شده، حداقل دو راه را پيش روي شخص قرار مي‌دهد، يا صحنه را از روي بي‌علاقگي و حتي اعتراض ترك مي‌كند، يا از روي حس كنجكاوي به جست‌وجو و درك معنا و رابطه‌اي جديد مي‌پردازد، تا سيستم و ساختار ذهني دروني خود را گسترش دهد.

كنجكاوي و تلاش براي بيشتر دانستن نيز داراي حد و مرزي است و توان لازم را طلب مي‌كند، تا آنجا به پيش مي‌رود كه حوصله و توانايي جسمي و كشش فكري مجال كاوش را مي‌دهد. اين كه از اين عدم تطابق اختلالي در سيستم دماغي وجود دارد از آن جا معلوم مي‌‌گردد كه شخص با بيان احساسي عاطفي، تمجيد و تحسين و يا اعتراض و حتي اظهار نفرت، عكس‌العمل نشان مي‌دهد و يا اين كه حداقل، خاطره اين ناهماهنگي حل نشده را هميشه در ذهن خود دارد. اين است حالاتي كه در اثر اختلال در تعادل ميان دو سيستم جذب و پردازش آفكتيو و افكتيو پديدار مي‌گردد.

درك و تصور و احساس ما نسبت به يك واقعيت خارجي، حاصل از تأثيرات متقابل چهار عنصر: دريافت، بازشناسي، يادآوري و توقع و انتظار مي‌باشد و تابع دادوستد اين عناصر با يكديگر است.

زماني كه از طريق ديدن يا شنيدن، با يك واقعيت خارجي روبه‌رو مي‌شويم، جرياناتي كه در قواي دماغي ما به مقايسه داده‌هايي كه از طريق گيرنده‌هاي حسي ما دريافت شده‌اند با الگوها و معيارهاي مجرد ذهني موجود در حافظه مي‌پردازند، به طور خودكار و غيرارادي و گاه آگاهانه عمل مي‌كنند، باعث مي‌گردند كه ميزان انطباق تصوير ذهني حاصل را با واقعيت خارجي پديده ياد شده دريابيم. هرچه ميزان عدم تطابق و ناهماهنگي بيشتر باشد، كنجكاوي و تلاش ذهن براي يافتن معني و جهت و نيز هدف‌يابي ذهني، بيشتر بوده و حكايت از غيرمتعارف بودن و غيرعادي بودن پديده خارجي دارد. گاه اتفاق مي‌افتد كه كارگردان يك صحنه فيلمبرداري براي كه اين كه حس كنجكاوي، تحريك ذهني و عاطفي و توجه بيشتر بيننده را باعث گردد و او را به انديشيدن بيشتر وادار سازد يا پايداري بيشتر به خاطر‌ه‌اي را در ذهن بيننده ممكن گرداند، به شيوه‌هايي متوسل مي‌شود كه از فرم‌ها و ضوابط پذيرفته شده و متداول زيباشناختي و معيارهاي مطلوب و عام زيبايي فاصله مي‌گيرد. مثلاً با انتخاب زاويه‌اي خاص و يا جهت حركتي نامتعارف براي دوربين، ايجاد صداهاي غيرعادي، تلفيق و يا جداسازي صحنه‌هايي غيرمعمول، حالتي را پديد مي‌آورد كه در بيننده باعث عدم هماهنگي انتظارات او با داده‌هايي كه دريافت مي‌كند، گردد.

در اين جا بايد به اين شگرد از دو ديدگاه نگريست. اگر خروج از دايره زيبايي‌ها مطلوب و شناخته شده و يا گريز از ملاك‌هاي زيباشناختي و نيز عدول از آن چه ذهن بدان خو گرفته است، از حد معيني فراتر رود، چه بسا كه نتيجه معكوس حاصل گردد. ذهن بيننده در اين صورت به جاي آن كه به تلاش و كاوش و تفكر وادار گردد، اين نوع تصوير از واقعيت خارجي را غيرواقعي انگاشته، آن را موهوم و بي‌معني و پوچ دانسته و كار تماشا را به دليل ايجاد عواطف منفي و احساس ملال و يا توان‌فرسايي متوقف مي‌كند.

در كار قرائت و مطالعه متون مكتوب نيز اين تطابق و هماهنگي مصداق دارد. خواننده يك متن بايد ابتدا با آشنايي و وقوف به قواعد دستوري و ظرافت‌هاي جمله‌پردازي، از اشكال و صور خارجي حروف عبور كند و از طريق ب