خيالشناسي در همهي حوزههاي فكري از جمله حكمت، فسلفه، دين، اسطورهشناسي و روانشناسي و غيره همواره مورد پرسش و تأمل قرار گرفته است. ازاينرو، خيال همواره مورد توجه متفكران قديم و جديد بوده است.
امّا خيال چيست و چه حقيقتي و ماهيتي دارد و با چه صفات و اسمايي بايد تعريف شود؟ در واقع، خيال چند معني دارد. اگر به فرهنگهاي لغت و اصطلاحنامهها رجوع شود، اولين معادل «خيال» عبارت است از تصوير، تصوير شيء در چشمه و آب و آينه. بنابراين، خيال تصوير است و به عبارتي، صورت منعكس در اشيا است. دربارهي تصوير و صورت نيز مباحث بسياري مطرح است. صورت آن چيزي است كه در برخي نحلههاي فلسفي هويت و شخصيت و در نهايت ماهيت اشيا را ميسازد و تعيين ميكند.
امّا خيال و صورت خيال فراتر از اين مراتب نيز تلقي شده است؛ به اين معني كه تصوير منعكس در آب يا تصويري كه بر روي چشم ميافتد، سادهترين معادلهاي لفظ «خيال» است. به همين دليل، در تاريخ حكمت و فلسفه، وقتي وارد حوزهي خيالشناسي ميشويم، بحث تفصيل پيدا ميكند؛ چه از باب وجودشناسي، و چه از باب معرفتشناسي. امّا دركل اگر به اين مباحث توجه كنيم، بيشتر در مرتبهي وجودي و ذهني يا علمي به خيال منسوب ميشود. نخست، خيال در مقام قوهي مُدرِكهي خيال، چون قوه و موضوع شناسايي مشاعر بشري و انساني است. اين همان ساحت فاعلي خيال است. انسان با اين قوه ميتواند تخيّل كند و عالم را تخييل نمايد و متعلّق شناسايي خويش سازد و از منظري اين عالم در خيال آدمي انكشاف پيدا كند و صور خيالي در آن اشراق و يا انشا شود.
بنابراين، اينگونه از تفكر ما تفكّر خيالي است. وقتي فكر ميكنيم صور مختلفي پيدا ميكند، را يكي از اين مراتب تفكر خيال است كه به تخيّل تعبير ميكنيم. پس خيال در ما است و ما منشأ آن هستيم.
خيال ديگر خيالي است كه ما دركش ميكنيم. اين خيال همان صورتهاي خيالي و تصاوير تخيّلي است. اين صورتها در نزد قوهي خيالي ما حاضر ميشوند و ذاتاً مستقل از ما وجود دارند. ما اشيا و اموري را خيال ميكنيم و به محض تخيّل صورتهاي حسي موجود در برابر ما شهود و احساس ميشوند.
يكي از ويژگيهاي خيال اين است كه با محسوسات و عالم حس ارتباط پيدا ميكند؛ يعني خيال را نميشود از عالم حس جدا كرد. به همين دليل، به قوهي خيال نام حس را نيز اطلاق كردهاند، ولي گفته شده «حس باطني». خيال يكي از حواس باطني است، امّا آنچه متعلّق حس ظاهري است مانند امور مسموع و مشهود و ملموس و غيره به خيال تعبير نميگردد و امور مخيّل تلقي نميشود. ولي زماني كه ما رابطهمان را با عالم حس قطع ميكنيم، خيال فرا ميرسد؛ يعني خيال از عالم حس كنده ميشود. به عبارتي، خيال از حس آغاز ميشود. وقتي گُلي را حس و لمس ميكنيم، ميبينيم كه در مقام حس قرار گرفتهايم و تا وقتي كه گل در برابر ما حاضر است، از صورت حسي سخن ميگوييم. از مرحلهاي كه چشمانمان را ميبنديم و رابطهي حسي خود را با گل قطع ميكنيم، وارد عالم خيال ميشويم. يعني خيال صورتي حسي است كه اصلش غايب شده است. ديگر اين اشيا را مستقيماً حس نميكنيم.
همين قوهي خيال است كه امكان تفكّر آزاد از هر قيد حسي را براي انسان فراهم ميكرده است. او ميتواند به هر جا سر بكشد و هنگامي كه در خانه نيست، به ياد خانهاش بيفتد. در ساحت خيال است كه انسان آزادانه صورتهاي خيالي را در كار ميآورد و بار ديگر آنها را در غياب اشياء واقعي در نظر ميآورد. اين قوهي ثانويه را برخي فلاسفه «قوهي ذاكره» يا «مصوّر» نيز گفتهاند.
بههرحال، مفهوم خيال با عالم حس ارتباط برقرار ميكند و اگر حواس ظاهري نداشتيم، حواس باطني نيز موجوديت نداشت و ارتباط انسان با عالم خلقي بهكلي ميگسست. چرا نابينايان قادر به تخيل رنگ نيستند، زيرا هرگز حسي از رنگ نداشتهاند؛ يعني توان ابصار و بصر در آنها نيست. بنابراين، رنگ براي آنها قراردادي است. عالم نابينايان طوري است كه از عالم محسوسات بصري كنده شده است و همهي امور بصري را تحويل به ساير محسوسات ميكند. او ميتواند لمس كند، ببويد و با گلها، الحان و موسيقي كيهاني از طريق حواس ديگر عقل و ذهن و قلب خود ارتباط پيدا كند، امّا رنگها برايش معني و مفهومي بهطور محض ندارند.
قوهي خيال كه عالمي دروني است، يك مصداق خارج از موضوع شناسايي و انسان مُدرِك دارد كه همان عالم محسوسات و صُوَر حسي است. فرض كنيد در فضايي مانند سينما يا آمفيتئاتر بهسر ميبريد و بعد از آن خارج ميشويد. در اين حال، در ساحت خيال به ياد آن فضا ميافتيد و آن را به مخيّله خويش راه ميدهيد. اين نوع خيالات معطوف به عالم حس و خيال راجعه به محسوسات است.
آن چيزي كه مورد و متعلّق فلسفهي كلاسيك هنر است، زيبايي صوري است. يعني زيباييشناسي و استتيك رجوع به مرتبتي از اشيا ميكند كه ميخواهد زيبايي هندسي و رياضي آنها يا تجربهي دروني حس آدمي را از اشياء محسوس بيازمايد و درك كلّي از آنها پيدا كند و زيبايي را چون ماهيت هنر كلاسيك تلقي نمايد. استتيك از ريشهي استتوس (aisthetos) به معني افراد مشهود و استتيس aisthetis به معني مشاهده آمده است. سيمستن و سَمي پهلوي به معني مشهودافتادن و بهنظرآمدن و جلوهكردن با استتيس به معني ظاهر و مشهود و آنچه داراي جلوه و زيبايي (شاهد در اصطلاح عرفا) و برازندگي است، همريشه است. استتيسبه معناي شهاد در عرف حكماي اسلام هم آمده است. synaisthesis به معني مشاهدهي وجدان تعبير شده است.
زيبايي در ظاهر و صورت ظاهر در كار است و اولين مرتبت زيبايي در همين صورت ظاهري و حسي است كه با محسوسات ارتباط دارد. بنابراين، استتيك و علم زيباييشناسي و استحسان با زيبايي صورت ظاهري سروكار پيدا ميكند. آن چيزي كه بيشتر ظهور و نمود دارد، زيباتر بهنظر ميرسد. هر چيزي كه بيشتر به چشم ميآيد، زيباتر است و ما را به خود جذب ميكند. زيبايي آن صفتي است كه اثري وضعي در ما ايجاد كند. كيست كه از زيبايي متنفر باشد و از آن دوري گزيند. همهي ما زيبايي را دوست داريم. زيبايي منشأ عشق است. اگر زيبايي نبود، عشق زاده نميشد. عشق فرزند زيبايي است. هرقدر زيبايي خالصتر و محضتر، عشق برآمده از آن نيز اصيلتر و خالصتر و نابتر است.
برخي فلاسفه سخن از عشق افلاطوني ميگويند. امّا منشأ اين عشق كدام زيبايي است؟ آيا زيبايي محسوس زيبايي صُورتهاي ظاهري و حسي است؟ قدر مسلم منشأ اين عشق زيبايي ديگري است. آن زيبايي را زيبايي مثالي و ايدهآل ميگويند. درحقيقت، زيبايي مثالي از صورت معقول و باطني و ملكوتي و مثال نشأت ميگيرد؛ آن صُوَر كه در آسمانها است نه زيبايي زميني. زيرا اين زيبايي زميني منشأ عشق زميني ميشود، در حالي كه عشق افلاطوني يا عشق آسماني، منشأ و مبدأش زيبايي آسماني است.
محسوسات از اين نظر كه وجهي نمايشي و زيباييشناسانه دارند، از آنها مفهوم زيباييشناسي كلاسيك حاصل آمده است. همين مفهوم اينجهاني و يا حسي عاطفي و روانشناسانه و نفساني و سوبژكتيو است كه مورد توجه فيلسوف آلماني بومگارتن در علم زيباييشناسي مدرن ميشود. در اين عالم، حتّي صورت طبيعي حسي نيز كموبيش منتفي ميشود و گونهاي صورت كاو و گوژ جايش را ميگيرد.
صورت با گوهر و چهره نيز هممعني است: در زبان سانسكريت، «سيترا» بوده كه در زبان فارسي قديم به «چيترا» تبديل شده است. از اين معني است كه اسم مينوچهر و منوچهر برآمده است. منوچهر همان چهرهي بهشتي و مينوي است، در برابر چهرهي دنيوي و ناسوتي. مينو با بهشت و ملكوت و عرش نسبت پيدا ميكند. اسامي فارسي ريشههايي عميق دارند كه اغلب امروز فراموش شده است. گاهي آنها را در مقام تمسخر به كار ميبرند، امّا اصلشان امر ديگري است. مانند اسم اردشير كه خود از كلمهي «ارتهخشتره» آمده است. «ارته» يعني مقدس و «خشتر» همان شهر و شهريار است. بنابراين، ارتهخشتره به معني شهريار مقدس است و شهريار پاك.
پس هرگاه ما تعبير زيباييشناسي استتيكي را به كار ميبريم، بيشتر نظرمان معطوف به عالم حس است. از اينجا استتيك آن نوع انديشهي هنري است كه معطوف به زيباييهاي زميني است و از آنجا به زشتيهاي هيولايي ميرسد كه از نفس برميخيزد. زيباييهاي زميني نيز مراتبي دارد كه هر قدر خالصتر ميشود، به زيبايي مثالي نزديكتر ميگردد تا آنجا كه اين زيبايي مجازي پلي براي انتقال به زيبايي ملكوتي و حقيقي است.
در مقابل زيبايي و عشق حاصل از آن، زشتي نفرتزا است و دافعه ايجاد ميكند. زشتي در نفس ما رنج و عذاب ايجاد ميكند. البته زشتي هيجانانگيز و غيرمتعارف نيز هست و با غلبهي بشرمداري چنان وضعي پيش ميآيد كه اين دو با يكديگر خلط ميشوند و موضوعيت متباين خود را از دست ميدهند. البته در گذشته ممكن بود كه در فرهنگي چهرهاي زيبا تلقي ميشد، ولي در فرهنگ ديگري همان چهره زشت محسوب ميگرديد؛ يعني همان چهرهاي كه در آنجا زيبا بود، در اينجا زشت محسوب ميشد؛ چنانكه در برخي قبايل كهن برخي چهرههايي كه مظهر زيبايي تلقي ميشدند، به دليل زينت و آرايش غيرمعمولي كه در جمجمهها و گوش و بينيشان صورت ميگرفت، بسيار مشمئزكننده و كريه بهنظر ميآمدند. اين گونه آرايش با جادو و نوعي آيينهاي جادويي مناسبت داشت. اين زشتيها در نظر آن قوم چه بسا زيبا تلقي ميشد.
به خيال و عالم آن و صورت خيالي و صورت حسي پرداختيم و گفتيم اولين مرتبهي زيبايي از اشيا و صورتهاي محسوس برميخيزد و سپس به زيبايي صورتهاي روحاني و فوق محسوس انتقال پيدا ميكند. خيال ميتواند اسباب وصول به صورتهاي روحاني و مثالي برزخي شود، امّا در نظر كلاسيك و فلسفهي يوناني اين صورتها حقيقت و واقعيت ندارند. صورتهاي واقعي همان صور محسوس يا معقول محض است، نه صورتهاي خيالي برزخي.
خيال موجب ميشود انسان از عالم حس كنده شود و به عالم جامع و وسطي تعلّق پيدا كند كه نه مادي محض است و نه مجرد محض، براي آنكه آثار ماده را ندارد. شما وقتي آتش را در خيالتان تصوّر ميكنيد؛ اين آتش سوزاننده نيست و هويت مادي ندارد. اگر چنين نبود امكان تصور و تخيّل و تخييل و محاكات آتش و نيز هر شيء ديگري وجود نداشت. تصوّر كنيد اسيدي را خيال ميكرديم كه خاصيت مادي خود را داشت؛ در اين صورت، با چه وضعي روبهرو ميشديم؟ از همين نظر ممكن است بسياري در خواب و خيال خود آدمهايي را بكشند يا به آدمهايي عشق بورزند و از انسانهايي متنفر باشند. اينها همه در عالم خيال چهره ميگشايد و حكايت از كندگي آدمي از عالم حس ميكند.
آنچه از عالم خيال متعارف گفتيم، رجوع به عالم حس ميكرد و معطوف به صورتهاي حسي بود. گاهي از همين صورتهاي محسوس يك صورت كلي در نظر ميآيد و آن خيالِ منتشر است. انساني را تصوّر كنيد كه مصداق فردي ندارد نه حسن و حسين است و نه مريم و هدي؛ و از سويي، مصداق كلّي انسان نيز نميتواند باشد بلكه صورت برزخي و بينابيني آن است؛ يعني هيئت بشري دارد و از مواجهي قوه مُدرِكهي خيال با عالم محسوس حاصل شده است. اين صورت هنوز به حدّ تجرد صورتهاي معقول نرسيده است؛ ازاينرو، هيئت انساني دارد و صورت بشري. به همين دليل عالم خيال از صورت حسي خارج نميشود و رنگ و بو و طعم و لحن و صوت خويش را از دست نميدهد. همين شرايط عالم عيني محسوس در عالم خيال ظهور دارد، منهاي هويت مادي انضمامي آن و هرگز صورت خيال مجرد و معنوي محض نميشود. صورت مجرد و معنوي محض خصلت اينجهاني ندارد.
يونانيان عصر فلسفهي سقراطي هرگز حقيقتي را براي خيال و صورتهاي خيالي در عالمي فراتر از حس قائل نشدند. از اين نظر، آنچه در باب دو وجه خيال و صورتهاي خيالي راجعه به امور محسوس اشاره رفت، به انديشهي متافيزيكي يوناني باز ميگردد. يونانيان خيال را صرفاً در همين قلمرو حسي ميديدند. افلاطون اگرچه عالم برزخي صُوَر رياضي را پذيرفته بود، امّا قائل به صور خيالي ( icons) برزخي نبود. ارسطو و يونانيان متأخر نيز چنين نظري داشتهاند. اينها خيال را به همين جهان و به سايههاي اشباح و تصاوير حسي محدود ميكنند. در نظر آنها، خيال همين عالم محسوس است ولي از آن جدا شده و در ذهن قرار گرفته است. يعني هر چيزي كه از عالم محسوس جدا شود و به ذهن ما انتقال پيدا كند، بدون تصرّف امري خيالي است، كه گاهي نيز مورد تصرّف حسي قرار ميگيرد و هويت اصلي خود را از دست ميدهد؛ مانند آنچه در باب شترگاوپلنگ يا صورت خيالي برخي موجودات اساطيري ملاحظه ميشود. اين مرتبهي از خيال و تخيل به مخيّله و صورت متخيّل تعبير شده است. اين صورتها ميتوانند جنبهاي سمبليك پيدا كنند.
از اين نظر، انسان ميتواند در عالم خيال خود با قوهي متخيله از صورتهاي حسي هيئتهاي جديد بسازد. اين صورتها در يوناني با خرافه و سايههاي بيبود اشباحي قرين تلقي ميشود. بنابراين فانتاسيا يعني صُوَر متخليَّه و ايكاسيا يعني عكس و تصوير خيالي. عكس و تصويري كه قوهي مدركهي انسان تصرّف ميكند و از واقعيتهاي محسوس دور ميسازد، موجودات هيولايي را به وجود ميآورد.
اين مراتب همانطور كه اشاره رفت، به عالم يونانيان عصر پس از سقراط مربوط ميشود. امّا قبل از سقراط، يونانيان هرگز چنين نينديشيدند. از دوران قديم در شرق و غرب، خيال صرفاً به امر محسوس محدود نميشود. آنها به موجودات خيالي فوقِحسي ولي واقعي قائل بودند و هرگز اين موجودات را خرافي و دروغين تصور نميكردند و آنها را صورتهاي وضعي و جعلي كه بشر با تصرّف و كاستن و فزودن و تركيب در صورتهاي حسي به وجود آورده و به شيوهاي موجب انتزاعيشدن صورتشكني آنها شده باشد، نميدانستند. در اساس آنها براي خيال و آيكون ها حقيقتي ماورايي نيز قائل بودند.
در دوران كهنتر از يونانيان سقراطي يا افلاطوني، وجود خيال به عالم بيرون از مشاعر انساني و صورتهاي محسوس رجوع ميكرد. در نظر آنها، عالم محسوس خود سايهاي از عالم خيال است. از اينجا است كه هومر خيال بشري را سايه تلقي ميكند. اين خيال حسي سايه است. هومر در ايلياد و اديسهبارها به اين نكته اشاره كرده است. امّا اين سايهها يك اصل ماورايي دارند كه در عالم بالا است و محيطي نيست كه وجود جسماني ما در آن زندگي ميكند. آنها درواقع به مبادي اعلايي متصلاند و از حقايق متعالي بهرهمندند. از اينجا حكماي شرق و غرب به يك عالم مثالي قائل بودند كه هم صورتهاي حسي و هم صورتهاي خيالي اصلشان از آنجا ميآيد. بنابراين، در اينجا خيال ريشهاش در امر محسوس نيست و به مفهوم استتوس و ظهور ظاهر حسي محدود نميشود. به اين معني هنر به صرف زيباييشناسي استتيكي حسي و نفساني تحويل نميگردد.
عالم خيال خود حقيقتي مستقل دارد و صور خيالي نيز در آن مستقل از انسان، به تناظر قوهي خيال و صورتهاي خيال موجود در مشاعر انساني تقرر دارند. يونانيان سقراطي همين مراتب انساني را بعد از مرگ نابود ميدانستند و بقايي برايش قائل نبودند و آن را هرگز جاودانه ندانستند، در حالي كه براي عقل و نفس ناطقهي انسان قائل به بقا و جاودانگي بودند. آنها خيال بشري را با ساحت حيواني قرين ميدانستند و به مرتبهي نازلهي حيات بشري مربوط. اينكه عقل بهطور جزئي و فردي باقي ميماند يا خير در يونان اختلاف است. مشائيان ارسطويي معتقد به عقل متصل به ساحت كل و جهاني خود ميشوند، در حالي كه خيال وجودي پس از مرگ ندارد تا به عالمي بپيوندد. بنابراين، در عالم فلسفي يوناني، خيال هويت مستقلي نداشت كه پس از مرگ باقي بماند.
عالم اساطيري شرقي كه پُر از فرشتگان و ديوان و ارواح انسانهاي قديس يا شرير موجودات عجيبالخلقهي اساطيري است، دراساس نميتواند نسبت به عالم خيال چنين ديدگاهي داشته باشد. بنابراين، مبدأ همهي صورتهاي خيالي به آسمان و ملكوت و عالم بالا و يا عالم پايين دوزخيان منسوب ميشود. صورتهاي دوزخي به ملك اسفل و سرزمينهاي زير زمين باز ميگردد، چنانكه سرزمين هادس يا پلوتون خداي مرگ يونان اساطيري زير زمين است. در مقابل، سرزمين خدايان و فرشتگان و نيمهخدايان و ارواح قديسان و هرمسيان عالم ماوراي حس است. در اينجا، مبدأ كل خيال انساني عالم پايين نبود، عالم حسي نبود و به فوق آن يا تحت آن ارتباط داشت.
بايد توجه داشت كه اين تقسيمات ديني و اساطيري فلسفي در آن زمان هنوز بر اذهان بشر غلبه نداشت، زيرا چنان در عالم وحدت غرق و منجذب بود كه به اين مراتب متكثر و تفكيكها معطوف نميشد. اين جهان پارهپاره و شرحهشرحهي ما است كه به دوگانگيها و چندگانگيها معطوف ميشود. در اين جهان، گاهي ماورايي و متعالي فكر ميكنيم و غرق در وحدت حق ميشويم و گاه مادون و متداني ميانديشيم و گاهي اوقات در افق طبيعت به عالم نظر ميكنيم و اين همان نگاه طبيعتانگارانه و جهانمدارانهي يونان كلاسيك است. اين تقسيمات مربوط به دنياي انساني است، امّا انسان عتيق كمتر در اين مراتب تفكيكي و متكثر پراكنده و منتشر ميشود. او چنان مست عالم وحدت است كه به اين تفكيكها اغلب بيتفاوت ميماند. نيچه معتقد است اين تفكيكهاي مابعدالطبيعي قبل از سقراط و افلاطون در غرب وجود نداشته است و با افلاطون اين مراتب دوگانهي ماوراءالطبيعي و طبيعي شكل گرفته است و در شرق با اوپانيشادها و ويدانتاي بودايي اين جهان انشقاق پيدا كرده است: يك جهان زميني در مقابلش يك جهان آسماني وجود دارد. پيش از اين زمان، چنين تفكيكهايي در كار نبود و انسان در حال وحدت خلسه و طرب به سر ميبرد.
در مقام انجذاب ميتوان گفت حتّي صورت خيالي و حسي و عقل و مانند اين صورتهاي متكثر در كار نبود. اين مراتب در دوران متأخر پس از پيدايي متافيزيك يوناني در تاريخ بشر تماماً ظهور كرده است. در حالي كه در دوران كهنتر (نامي كه به دوران ديني و اساطيري شرق اطلاق ميكنند عصر خيال است) خيال آينهاي بود كه عكس حقايق ازلي در آن منعكس ميشده است. شاعران و حكماي اُنسي و معنوي به همين نكته نظر داشتند. مولانا از خيالاتي سخن ميگويد كه دامگه اوليا است و چون عكس مهرويان بوستان خداوند مينمايد:
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مهرويان بستان خداست
آن خيالات يا صورتهاي خيالي كه دام اوليا است، تصوير اوليا و قدسيان ملكوت خداوند است. صورتهاي خيالي زيبارويان بهشتي خيالات اوليا را جاذب است. اين خيالات به هيچوجه به آدم حسي و جسماني تعلق ندارد و حتي به آن معني صورتهاي تركيبي متخيله نيز نتواند بود كه در مراحلي از حيات تشبيهي اساطيري انسان شكل گرفته و با دوران ميتولوژي و سحر و اسطوره و جادو مناسبت دارد.
اين تركيببندي صُوَر مخيل خود حكايت از آزادي بشر ميكند. درحقيقت، انسان در عالم خيال گونهاي از آزادي را تجربه ميكند كه در قلمرو فلسفه امري محال است. از اينجا است كه بسياري از متفكران مانند كانت و هيدگر مقام هنر را مقام آزادي بشر تلقي كردهاند. آزاديهايي هست كه جز در اين عالم تحققيافتني نيست و در عالم عيني ناممكن است. انسان بسياري از طلبها و تمنّاها را در عالم خيال ميبيند. در قلمرو علم، چنين خيالات و آمالهايي نامعقول است. در عالم اسطوره و دين، انسان صورت كامل خويش را ميبيند، در حالي كه در عالم خيال اقسام صُوَر به نمايش در ميآيند. بسياري از اختراعات و صنايع مستظرفه و غير آن در عالم خيال تكوين پيدا ميكنند. بسياري از فرضيههاي تخيّلي علمي نيز در عالم خيالِ حسي شكل ميگيرند، زماني كه خيال كار تصويرسازي جهان را در قلمرو علم شكل ميدهد.
به عالم خيال مطلق و مثالي باز گرديم كه اولي را «ملكوت اعلي» و دومي را «خيال منفصل» و «ملكوت اسفل» خواندهاند. اين عالم به عالم خيالِ حسي و به حس باطني نور ميبخشد و آن را در نظر حكماي اشراقي و عرفا ظاهر ميسازد. اين خيال وابسته به عالم حسي نيست. از اينجا نگاه كهن اساطيري به خيال و سپس نگاه ديني اسلامي و مسيحي براي آن مراتبي قائل است كه از عرف يوناني فلسفه متفاوت است.
در نخستينمرتبه، «خيال يكي از قواي باطني انسان است كه به سخن ابنرشد بدان مصوّره هم ميگويند و آن را قوهاي ميدانند در انسان كه حافظ صور موجودهي باطن است... حس مشترك حاكم بر محسوسات است و خيال حافظ محسوسات است. حس مشترك صور را مشاهده ميكند و خيال تخيل ميكند. قوهي خيال مجرّد است و صوري كه در آن موطناند، مجرد از مادهاند.2»
شيخ اشراق خيال و وهم و متخيّله را يك امر ميدانست، در حالي كه تفاوتهايي با يكديگر دارند. وراي اين خيال راجعه به حس ظاهر و باطن، قائل به خيال ديگرند كه عرفا از آن به خيال مطلق تعبير ميكنند. اين خيال در مقابل خيال مقيد يا متصل كه مربوط به عالم بشري است و در فقرهي سابق بدان اشاره رفت، قرار ميگيرد. خيال منفصل يا عالم مثال و ملكوت اسفل ساحت ديگري است از عالم خيال كه فراتر از صُوَر حسي باطني است. اين خيال مستقل از انسان است و غير از عالم عقل و عالم طبيعت است. صدرالمتالهين در جلد چهارم اسفار مينويسد: «عالم مثال عبارت است از خيال منفصل و آن مثال نه مُثُل نوريه است كه محل صُوَر موجودات و وجود ذهني است.» وي ميگويد: «صُوَر خيالي موجود در اذهان نيستند والّا هر كس آنها را مشاهده ميكرد و معدوم هم نيست، والّا متصوِّر و متميّز نبودند، پس موجود در عالم مثال و خيال منفصلاند، پس او قائل به دو خيال است يكي متصل كه قوهاي از قواي باطني انسان است و ديگري منفصل.3»
خيال متصل از آنجا كه متصل است به خيال منفصل به اين نام خوانده شده و نيز متصل است به ساحت مشاعر بشري، امّا خيال منفصل مستقل از بشر است. حتي صُوَر خيالي اين عالم نيز مستقل از ذهن بشري است. صورتهاي خيالي متصل شعبههايياند از نهر جاري درياي صورتهاي خيال منفصل و صورتهاي خيالي متصل از صورتهاي خيالي منفصل سرچشمه ميگيرند.
يونانيان سقراطي با اين معاني بيگانه بودند و اينها را در زمرهي ميت و خرافه و افسانه ميدانستند و فقط با صورتهاي خيالي راجعه به محسوسات آشنا بودند. اين مفهوم يوناني صورتهاي خيالي جادويي و نفساني در نظر حكماي ديني و اهل معرفت مسلمان تعبير به خيال مجرد ميشود. اين خيال مجرد خيالي است كه ديگر حالت اتصال به عالم خيال ندارد. عزالدين محمود كاشاني در مصباحالهدايه از باب اين خيال مينويسد: «و آن بود كه خواطر نفساني بر دل غلبه دارد و به غلبهي آن روح از مطالعه عالم غيب محجوب ماند، پس در حال نوم ] خواب [ يا واقعه آن خواطر قوي گردد و مخيلهي هر يك را كسوتي خيالي درپوشد و مشاهده افتد تا صور آن خواطر به عينها بيتصرّف متخيّله و تلبيس او مشاهده و مريي افتد.4»
از مطاوي آنچه آمد ميتوان دريافت كه خيال مجرد از خيال منفصل قطع تعلق كرده است. از اينجا ديگر نام خيال متصل به خود نميگيرد. از طرح اين مباحث ميتوان دريافت كه اين خيال خيال مذموم و باطل است؛ مانند خيال جادوگران و شياطين و وسوسهكنندگان. خيال مجرد حتّي با خيال حسي طبيعي نيز مناسبتي ندارد و شايد به صورت نفساني صُوَر متخيّله نزديك باشد. خيال طبيعي انسان را محدود به اشيا و افق طبيعي و زمين ميكند و بهاصطلاح خيال رئال است. با اين خيال طبيعت را محاكات و نقاشي طبيعت را بازنمايي ميكنند. پرسپكتيو و عناصر كمي و كيفي طبيعت را با تصرّف متناسب با تناسبات طبيعي در كار ميآورند. اين خيال را خيال متصل نيز نميتوان دانست، زيرا رويش به عالم طبيعت و حس است؛ در حالي كه خيال متصل اتصالش به خيال منفصل است. بنابراين، خيال مجرد قديم و جديد و خيال حسي يوناني با سه مرتبهي خيال مطلق، خيال منفصل و خيال متصل متفاوت است و اين سه به عالم ديني و قدسي ارتباط دارند.
خيال طبيعي و رئال هنگامي كه صورتشكني ميشود و انتزاعي ميگردد، مادهي هنر جديد و مدرن ميشود و با خيال مجرد وحدت پيدا ميكند. اين خيال را در هنر مدرن سوررئال مينامند كه ربطي به فوقطبيعي و ماوراءالطبيعه ندارد. از اينجا، در خيال رئال و سوررئال جديد و مدرن با يكديگر متجانساند و ربطي با خيال مثالي و ملكوتي قدسي كهن ندارند.
خيال حسي در آغاز دورهي جديد صرفاً در قلمرو اشياء حسي بود و هنوز وارد عالم سوررئال نشده بود. اين عالم سوررئال چنانكه آمد، از منظر شرقي و ديني عالم ممدوحي نيست و فراواقعيت و امثال آن كلماتي بيربط است. سوررئال در واقع خيالي است كه به حال خود رها شده و دائماً بر عالم طبيعت حجاب ميكشد و در آن تصرف ميكند و صورتهاي انتزاعي جديد از آن ميسازد تا مرحلهاي كه شكلهاي مدرن كاملاً از عالم طبيعت فاصله بگيرند و هيچ رابطهاي با عالم واقعيت نداشته باشند. حتّي آن موجودات عجيبوغريب و شگفتانگيز جادويي و سحرآميز اساطيري ربطي به امور سوررئال ندارند، زيرا نفساني محض نيستند.
صورتهاي سوررئال درعمق نفساني و ذهني و سوپژكتيوند و به جهاني وراي سوژه تعلق ندارند. بشر خود موجودات سوررئال و هيولاهاي خويش را از طريق نفوذ در چالههاي نفس ميسازد و خلق ميكند. اين صورتها و هيولاهاي سورئال حتي ربطي به صورتهاي طبيعي و زميني عادي نيز ندارند، بلكه با تحريف در آنها شكل ميگيرند.
شما به مجموعهي آثاري توجه كنيد كه امروزه تحت عنوان «آثار بيعنوان» ارائه ميشوند. اينها اغلب فرم و فيگور و صورتي ندارند و صرفاً خيال مجردياند كه از عالم طبيعت و ماوراي طبيعت كنده و جدا شدهاند. نهايت آنكه القائات نفس و شيطاناند و از اين طريق به عالم تحت ملك يا ملك اسفل تعلّق پيدا ميكنند. از اين نظر، مبنايي واقعي و عيني مييابند. همان طوري كه خيال حسي و خيال متصل و خيال منفصل عالمي دارد، خيال مجرد نيز درنهايت عالمي دارد كه نفس اماره و ملك اسفل است. از اينجا در مقابل خيال متصل قرار ميگيرد كه انعكاس صورتهاي خيال منفصل و مثال و ملكوت در نفس مطمئنهي آدمي است. عالم خيال منفصل عالم زيبايي ملكوتي است، عالم خير است، عالم حقيقت است. امّا خيال مجرد عالم زشتي است، عالم شرّ است، عالم باطل شرعي است 5. در اين حالت، از خيال انسان تصاويري را ادراك ميكند كه از عالم زير زمين، عالم شياطين، عالم ارواح خبيثه و عالم اجنه و پريان ميآيد. در حالي كه تصاوير اولي از عالم فوق زمين، عالم فرشتگان، عالم ارواح مقدسهي انبيا و اوليا و عالم كروبيان است.
تفكر و تخيل انسان در ساحت خيال به هرحال هميشه حالت آيينگي دارد. اصل آن است كه اين آينه رو به چه جهتي داشته باشد. گاهي روي به آسمان ميكند و نتيجهاش هنر ملكوتي و قدسي شرق و غرب ميشود. گاهي روي به طبيعت ميكند و طبيعت را تخيل و محاكات ميكند و در مرتبهاي و حال ديگري روي به عالم تحت طبيعت مينمايد كه حاصل بازتاب سوررئال و صورتهاي زشت هيولايي است. بنابراين، سه افق براي انسان در هنر به وجود ميآيد: اول افق اعلي و قدس، دوم افق وسطي و طبيعت و سوم افق اسفل و مادون طبيعت. در اولي و دومي، زيبايي مثالي حقيقي و زيبايي طبيعي زميني و در سومي زشتي بر هنر غلبه پيدا ميكند؛ چه اين زشتي مربوط به هنر جادويي آفريقايي و آسيايي و اروپايي و امريكايي باشد و چه مربوط به هنر نفساني مدرن غرب و همهي نحلههاي آبستره و اكسپرسيون و سوررئال و غيرهي آن. در اينطلب و تمنّاي ملكوتي، عكس مهرويان بستان خدا در كار نيست، بلكه ارضاي هواي نفس و ميل به سيطرهي وهمي بر عالم و آدم و الحاد در اسماء حسناي الهي است.
به همين ترتيب، در دنياي شرق و غرب و در دنياي جديد و مدرن، تجربههاي هنري متفاوت ظهور و بروز ميكند. جادوگران اگر هزاران سال پيش با ماسكها و آرايشهاي جادويي و عجيبوغريب پيكرهها، صورتهاي هيولايي را نقاشي ميكردند يا ميتراشيدند و در عصر مدرن هنرمندان بدون شيطانپرستي علني تجربهاي مشابه دوران غلبهي جادوگران بر شرق و غرب دارند، تفاوت صرفاً در باور ظاهري و بيباوري است وگرنه هر دو به يك معني ميرسند. زشتي و وحشت صورتكهاي جادوگران تفاوتي ظاهري با صورتهاي آبستره و انتزاعي هنر مدرن ندارد. ظاهر تجربهها و كارهاي هنري مدرن ربطي به اعمال جادوگرانه براي تصرّف اجسام و ارواح ديگران ندارد، امّا فرم و صورت آثار مدرن شبيه به آثار جادويي است. شما در آثار فرانسيس بيكن و پيكاسو يا مونش يا انسور كه چهرههاي هيولايي انساني را در فرم خنزير و خوك و ميمون و مار و غيره به نمايش ميگذارند، اعتقادي به مبدأ ملكوتي براي اين تصاوير نميبينيد و يا نميبينيد كه در نظر آنها اين تصاوير از عالم ملك اسفل باشد؛ بلكه اين صورتها صرفاً در تجربههاي سيال ذهن به ظهور ميآيد. اين جريانهاي سيال ذهن دمبهدم بر ذهن فرود ميآيند. آنها گاهي فرم دارند و گاه بيفرماند؛ گاه در تركيبي از فيگور و حجم و صورت حيواني در نظر ميآيند و گاه نيز از اين مراتب جدا ميشوند و روي ميآورند به آشغالآرايي يا هنر انفجاري و هنر زميني و هنر مفهومي و مانند آن. در اينجا اشياء دورريختني درهم ميآميزند و صورت هيولايي تركيبي ايجاد ميكنند. گاهي آرتيستها خودشان يا فضلهشان را رنگ ميكنند و به نمايش ميگذارند! اينها شعبدهبازيهاي مدرن و كارهاي جادويي مدرن است بدون جادو، و شيطانپرستي بدون شيطان. يعني در واقع آرتيست غربي و مقلدان شرقي او نوعي نفسپرستي و شيطانپرستي را بدون آنكه به شيطان اعتقادي داشته باشند، ميگرايند و حتّي نفس به معني متافيزيك يوناني آن در اين نگاه مدرن منتفي است.
در اينجا از ناخودآگاه هنرمند سخن ميگويند. در آثار موسيقيداني كه آهنگهاي طبيعي را با جيغهاي عجيبوغريب و اصوات و اسباب غيرمتعارف ميآميزد، و در سينماي هاليوود كه عمدهي آثارش موضوعاتي جادويي و هيولايي مثل هري پاتر و ارباب حلقهها و بسياري از فيلمهاي فانتزي شده است. همين عالم را ميبينيم. اين همان جادوگري بدون جادو و شيطانپرستي بدون شيطان است. در حالي كه در عالم كهن، قائل به حقيقيبودن اين مراتب بودند. در نظر پيشينيان، در عالم بشري هيچ چيزي لغو و بيپايه و پوچ نبود. امّا در هر حال، آينهي خيال انسان بنا بر جهتي كه گرفته و سمت و سويي كه جستوجو كرده است، عالمي متناسب با اين جهت را پيدا ميكند؛ مانند ديشهاي ماهوارهاي كه تصويرهاي متفاوت را بنابر جهاتشان ميگيرند. هر كسي به هر تقدير به قدر وجودش نصيب ميبرد. به قول حافظ:
تو و طوبي و ما و قامت يار
فكر هر كس به قدر همت اوست
هنر هر كس به قدر همت او است. بههرحال، جهان، جهان آزادي و اختيار است و ما آزاديم و مختار و هرآنچه را طلب ميكنيم بدان ميرسيم و مانعي برايمان وجود ندارد الّا نفسمان. راز انسان و تراژدي او در همين اختيار و مرگآگاهي و موت اختياري او است. با اين مراتب است كه از افق اسفل تا افق اعلي برايش انكشاف پيدا ميكند. او ميتواند به عوالم متكثر خيال رجوع كند و درنهايت هر كشف و شهود در او يك صورتي پيدا ميكند. به همين سبب، قوهي خيال كاملترين قوا در نظر حكماي اُنسي و اهل معرفت است. در نظر ابنعربي، قوهي خيال كاملتر از قوهي عقل است. خيال تواناييهايي دارد كه عقل ندارد. ابنعربي قوهي حس را نيز بعضاً برتر از عقل ميداند. او معتقد است كه عقل منشأ خطا است وگرنه خيال و حس درست ميبينند. منتهي عقل فضولي ميكند و احكامي را صادر ميكند و عالم خيال را به ساحت حيوانيت متعلّق ميبيند و صورتهاي خيالي را بيپايه تلقي ميكند. امّا مولانا در پاسخ اين جماعت ميگويد: «فلسفي مر ديو را منكر بود، خود در همان دم سخرهي ديوي بود.» او خود اسير ديو نفس است، امّا ديو را منكر ميشود؛ يعني شيطانپرستي بدون شيطان.
با اين اوصاف، مفهوم خيال در عالم هنري كهن و نو متفاوت است. در عوالم خيال، صورتهاي متفاوتي انكشاف و ظهور پيدا ميكند. به نظر داود قيصري، كشف و انكشاف به معني رفع حجاب است و در اصطلاح عرفا به معني اطلاع بر ماوراي حجاب است از معاني غيبي و امور خفيه و آن يا معنوي است و يا صوري؛ و مراد از صوري اموري است كه در عالم مثال است از راه حواس پنجگانه و آن هم يا به طريق مشاهده است مانند ديدن و مكاشف صُوَر ارواح و انوار روحاني و يا به طريق سماع است مانند شنيدن حضرت رسول؛ و كشف معنوي عبارت از كشفي است كه مجرد از حقايق باشد و عبارت از طرز معاني غيبي و حقايق عيني است6.
كشف علاوه بر دو صورت معنوي و صوري، با دو وجه مجرّد و مخيل نيز در كار است. عزالدين محمود كاشاني ميگويد: «كشف مجرّد آن است كه آنچه را آدمي ديده باشد به عين آن واقع شود كه به ديدهي روح بدون تصرّف خيال ديده و آنچه ديده در عالم شهادت واقع شود. و كشف مجرد خوانند كه قوهي متخيله در آن هيچ تصرّف ننمايد و آن را لباس خيالي نپوشاند7.» امّا كشف مخيّل آن است كه انسان در خواب يا در واقعه بعضي از مغيبات را دريابد و نفس با وي در آن مشاركت نمايد و به قوهي متخيله آن را از خزانهي خيال كسوت صورتي مناسب از محسوسات درپوشانده؛ اين را كشف مخيل خوانند و هر حقيقت كه بر او كشف گردد آن را در كسوت خيالي مناسب مشاهده كند8.
اين مراتب در حكمت اُنسي اسلامي ظهور و بروز كرده است كه كاملترين صورت تلقي هنري را نيز به همراه دارد.
پی نوشت:
1ـ اين سخنراني در سال 1381 در فرهنگسراي ارسباران ايراد شده و در سال 1382 بازنويسي شده و به صورت مقاله درآمده است.
2ـ ابنرشد، تهافت التهافت ، ص 495.
3ـ محمد صدرالدين شيرازي، اسفار اربعهي عقليه ، ج 4،
ص 5ـ51 و 27ـ316 و ج 2، ص 12.
4ـ عزالدين محمود كاشاني، مصباحالهدايه ، ص 175.
5ـ باطل شرعي به معني آن است كه باطل مطلق در برابر حق قرار ندارد. چنانكه شيخ شبستري در گلشن راز ميگويد:
حق اندر كسوت حق، دين حق دان حق اندر باطل آمد كار شيطان
حق و باطل شرعي هر دو مظاهر حق حقيقياند، امّا به حسب تفاوت استعداد مظاهر، احكام تجلي ظاهر مختلف است. شيخ محمد لاهيجي در شرح گلشن راز ميگويد: «حق حقيقي در صورت باطل شرعي فعل نفس و شيطان و اهل طبيعت و هوا است» ص 478.
6ـ داود قيصري، شرح فصوصالحكم ، ص 34 و 24.
7ـ عزالدين محمود كاشاني، مصباح الهدايه ، ص 173.
8ـ همان جا.