يكشنبه، ششم ژوئن 1875، ساعت 12 ظهر به دنيا آمدهام. بعدها، طالعبينهائى كه بارها و بارها به من اطمينان دادهاند كه عمرى طولانى، زندگى پرسعادت و مرگى آرام در انتظارم است، گفتند كه هنگام تولد،طالعم سعد بوده است.
پيشگوئىشان عمدتاً براساس واقعيتهاى زندگيم است، چون زندگيم توأم است با سعادت و نيكبختى.
مشكلات و موانع جدى هست، اما روال كلى زندگيم را مىتوان با صفت «خوشبخت» آورد.
محل تولدم لوبك است، شهرى قديمى و زيبا، نزديك دريا، با حال وهواى قرون وسطايى. مثل هامبورگ، برمن و دانزيك لوبك هم زمانى عضو اتحاديه هانزا بود (بد نيست خوانندههاى امريكايىكتابهايم به سراغ تاريخ بروند و در اين مورد اطلاعات كسب كنند). لوبك از جمله شهرهاى مستقل بود، دولت شهر. مانند ونيز به صورت جمهورى اداره مىشد، اداره شهر هم دست شهردار بود كه عنوانرسمىاش «والامقام» بود، مجلس سنايى داشت كه نمايندههايش عنوانى را يدك مىكشيدند كه امروزه بيشتر جنبه طنز دارد: «جناب خردمند» (پدرم هم عضو اين گروه بود)، مجلس شورايى داشت كه عامهمردم در آن نماينده داشتند و به همين خاطر هم به «عوام» معروف بود.
دوران كودكيم دورانى بود پر از خوشبختى و امنيت. با چهار خواهر و برادرم در عمارتى زيبا كه پدرم براى خود و خانوادهاش بنا كرده بود، بزرگ مىشدم. عمارت دومى هم بود كه باعث شادمانيم مىشد، بنايىقديمى از قرن هيجدهم كه بر سردرش با معمارى سبك روكوكو(1) عبارتDominus Providesit نقش بسته بود. مادرِ پدرم به تنهايى در آن عمارت زندگى مىكرد و آن ساختمان امروزه براىبازديدكنندههاى كنجكاو به عنوان خانه «بودن بروك» جذابيتى دارد. پدرم به تجارت غله مشغول بود و صدمين سال تأسيس شركتش را در همان دوران كودكى من جشن گرفت.
جد و پدرجد پدريم لوبكى بودند، اما مادرم در ريودوژانيرو از پدرى آلمانى و مزرعهدار و مادرى با دورگ برزيلى و پرتقالى دنيا آمده و در هفده سالگى به آلمان كوچيده بود. مادرم از آن نوع آدمهاى بىحد وحصر رومانتيك بود، بىنهايت علاقمند به موسيقى و در جوانى، زيباييش زبانزد.
وقتى از خودم مىپرسم علايق و تمايلاتم را از كدام يك به ارث بردهام، ياد شعر معروف گوته مىافتم و به اين نتيجه مىرسم كه من هم «آن وجه جدى زندگى» را از پدرم دارم و «آن سرزندگى»، آن تمايلاتهنرى - احساسى، آن «وجه به مفهوم عام خيالبافى و داستانسرايى» را از مادرم.
خوشترين ايام جوانى، بهتر كه بگويم خوشترين دوران زندگيم، تعطيلات چهارهفتهاى بود كه تقريباً هر سال با خانوادهام در ساحل تراومونده(2) مىگذرانديم.
هر چقدر كه از مدرسه بيزار بودم و تا آخر هم نتوانستم خودم را با شرايطش وفق دهم، به همان نسبت از آن تعطيلات آرام و بىدغدغه لذت مىبردم. موجب بيزارى من از درس و مدرسه مقاومتى بود درونمن عليه مقررات خشك، عليه روشهاى تعليم و تربيت اجبارى؛ رخوت و بىتفاوتى رؤيازده، نياز به فراغت براى وقتگذرانى و پرسهزدن، براى مطالعه در آرامش و دلزدگى از رفاقت با متوسطالحالها و از ايننوع خصوصيات فردى.
با وجود اين بين همشاگردها محترم و حتا محبوب بودم كه دليلش هم صرفاً وجودخانواده مرفهام نبود، بلكه نوعى برترى صورى و به طور كل فرهنگى بود، به سختى قابلدرك، پركشش براى شاگردها، نابجا و فراتر از چارچوب براى آموزگارها.
اين حالتِ توأم با يك زندگى احساسى و معقول براى خود من از سويى منشأخودپسندى بود و از سوى ديگر منشأ اندوه و ناراحتى؛ و من ناتوان از ناميدن آن حالت.
شايد همان خميره ادبى - هنرى، خميره شاعرانه كه بعد از مدتى دنياى پيرامونمجبور مىشود تا - تحت شرايطى - عملكرد اجتماعى را محترم بداند؛ همان خميره كه بهدليل دركناپذيرى و ذهنى بودن آن كمتر از هر خميره و استعدادى شناخته و پذيرفتهمىشود.
اين خميره در بدو امر خود را در نمايشنامههاى كودكانهاى نشان داد كه من با برادرهاو خواهرهايم براى پدر و مادر عمهها و خالهها اجرا مىكرديم، بعد در شعرهايى كهبيشتر تحت تأثير اشتورم(3) و هاينه(4) بودند.
چند سالى گذشت تا به صرافت داستانپردازى افتادم؛ حتا قبل از اين دوره، دورهنگارش مقالههاى انتقادى را گذرانده بودم. در يك نشريه دانشآموزى و نهچندان درحال و هواى مدرسه به نام «طوفان بهارى» كه من با چند دانشآموز انقلابى دبيرستانمنتشر مىكرديم، سرمقالههاى ادبى با كنكاشهاى فلسفى مىنوشتم.
عمده سالهاى زندگيم، حدود 40 سال را در مونيخ گذراندهام. پس از مرگ پدرم،مادرم با خواهرها و برادرهاى كوچكتر به مونيخ نقل مكان كرد. مدرسه باعث شد تا منيك سال بيشتر در موطن شمالى خود بمانم؛ پس از آن من هم، در پى كسانم، به مركزايالت باواريا رفتم. از درون و از برون در يك وضعيت آماده ساختن خود براى موردىنامشخص سر مىكردم. مراحل مختلف اين وضعيت آمادهسازى يكى يك دورهتحصيلات دانشگاهى نامرتب در رشتههاى ادبيات و تاريخ بود؛ بعد اشتغال كوتاه مدتبه صورت كارآموز در دفتر يك شركت بيمه آتشسوزى، يك سال هم كه با برادرمهاينريش در ايتاليا، رم و اطرافش سر كردم.
در اين زمان - بيست و يك ساله بودم - يكى از نوولهايم «آقاى فريدمان كوچك»،چاپ شده در ماهنامه «Neue Deutsche Rundschau» در برلين، سروصداى مختصرى درحوزههاى ادبى برپا كرد. كمى بعد مجموعهاى از چند نوول كه مهمترينش همان نوولبود، منتشر شد، و در همان سال انزواى ايتالياييم، در پالسترينا، زادگاه آن موسيقيدانبزرگ در كوههاى سابين بود كه نگارش رمان «بودنبروكها - زوال يك خاندان» راشروع كردم و در بيست و پنج سالگى در شهر مونيخ تمامش كردم و سرنوشتش اين بودكه يكى از موفقترين آثار ادبى آلمان و يكى از آن كتابهايى بشود كه در خانه هر آلمانىيافت مىشود. اين رمان مفصل را در سال 1901 نوشتم. مقدر بود تا 25 سال بعد، رُمانىديگر كه بحث و جدلش متأثر از حوادث گوناگون اروپا در طى آن فاصله زمانى بود، چنينتأثير ملى و بينالمللى از خود بجا گذارد: «كوه جادو». من شصت ساله را اكنون سومينرُمان بزرگ مشغول كرده است كه ماجرايش ديگر در دنياى طبقات متوسط و مرفهروزگار ما نمىگذرد، بلكه در گذشتههاى دور و دورتر، در دنياى افسانه و اسطورههاجريان دارد. «يوسف و برادرانش» براساس كتاب مقدس كه دوجلد آن «داستانهاىيعقوب» و «يوسف جوان» در دسترس همگان قرار گرفته و به اكثر زبانهاى اروپايىترجمه شده است. جلد سوم «يوسف در مصر»21 رو به اتمام است و جلد چهارمى تحتعنوان «يوسف منعم» در برنامه است. اما بينابين اين سه اثر عمده آن نوجوان، آن مرد درسنين عقل و اين پا گذاشته به حيطه پيرى، تعداد زيادى از نوشتههاى كوچكتر جا دارد:رمانى جمع و جور در مورد شخصيتى متلون المزاج «اعليحضرت»، نوشتهاى پرگفتگوكه مىتواند براى تئاتر جذاب باشد «فلورانس» و يكى دوجين نوولهاى بزرگ و كوچكديگر، مثلاً «تونيو كروگر»، «اعترافات فليكس كرول نيرنگباز»، «مرگ در ونيز»، «سگ وصاحبش»، «آشفتگى و رنج زودرس» و غيره كه تماماً توسط ناشر امريكايى آثارم درمجموعهاى خواهد آمد.
اما از همان بدو امر تا امروز، نگارش مقالههاى انتقادى آثار داستانىام را همراهىكرده است كه مفصلترين آنها «مشاهدات يك آدم غيرسياسى» است، تأثرات و تأملاتدوران جنگ كه در كتابهاى «پرسش و پاسخ»، «كوششها»، «ايجاب شرايط» و «رنجها وعظمت استادان» جمعآورى شده و موجود است.
اين مختصر در مورد كارم كه همواره تمام حواسم و تمام نيرويم صرف آن شده است.اما هرگز مثل فلوبر از دنيا بريده و اسير كار نبودهام، نخواستهام با دنياى پيرامون بيگانهباشم، نمىخواستم تا از اين طبيعت نهفته در شاعرها و نويسندهها پيروى كرده باشم.هميشه سعى داشتم تا با آدمها و با زندگى اجتماعى، با دولتى كه فرهنگ را در حيطهاشپذيرا است، با خانواده، با دوستى و رفاقت، با حواس پرتى و با لذتها دمخور و همراهباشم.
مسأله تضاد بين هنر و زندگى، بين هنرمندى و بشريت از همان ابتدا مرا به شدت بهخود مشغول كرده بود و گرچه حس مىكردم وظيفهام پرداختن، اگر نگوييم محكوم بهپرداختن هنر است، اما نخواستهام در هنر تحليل بروم، مىخواستم در حد توانم يك بشرباشم. عاشق شدم و ازدواج كردم (سى سالم بود): با دختر يك پروفسور مونيخى، زنىكه طى دو سفر در سالهاى اخير به امريكا، بخاطر خصوصيات سرشار از زندگيش مورداحترام دوستان امريكاييم است، زنى كه به اندازه سالهاى عمر يك انسان همراه بىبديلىبرايم بوده است. اين زن 6 فرزند به من هديه كرده است، سه دختر، سه پسر و من هممثل پدرم در سالهاى دور، براى خود و خانوادهام در حومه مونيخ ساختمان زيبايى بناكردم، نزديك رود ايزار - نوزده سال در آن خانه زندگى كرديم و بخاطر فاجعه آلمانىدر سال 1933 كه مرا وادار به ترك وطن كرد، از دستش داديم. بين فزرندانم،بزرگترينشان، اريكا بازيگر است و با تأسيس و مديريت يك كاباره ادبياتى به نام«آسياب فلفل» در كشورهاى ديگر اسم و رسمى به هم زده است. برادرش كلاوسمانند پدرش و عموى صاحب نامش، برادرم هاينريش، نويسنده است و در مقامرماننويس و منتقد، نسبت به سن و سال جوانش، به موفقيتهايى دست يافته است.گولو، پسر دوم، دكتراى فلسفه از هايدلبرگ دارد و در حال حاضر استاد زبان آلمانىدر دانشگاه فرانسوى رِنِه است. سه تاى ديگر، مونيكا، اليزابت، ميشائل بيشتر به امرىپرداختهاند كه با طبيعت پدرشان عجين است و از طريق ديگر، يعنى با تأثير بر سبك وسياق نوشتههايش خود را نشان مىداد، يعنى موسيقى: دخترها پيانو و پسر هفده سالهامويولن مىنوازند.
مىخواهم شكرگزار باشم و لحظههاى به ياد ماندنى اين زندگى به هر حال طولانىخود را به خاطر بياورم:
مراسم تولد پنجاه سالگىام در عمارت قديمى شهردارى مونيخ با شركتنمايندههاى شهر و باشكوه تمام. طى اين مراسم از دور و نزديك قدردانى بسيارى ازكارم و از وابستگى به اين كار به عمل آمد. مراسم اهداى جايزه نوبل در استكهلم كه درسال 1929 به من داده شد. مراسم شام مفصل در روز تولد پنجاه و نه سالگىام همزمانبا انتشار جلد اول «يوسف و برادرانش» از طرف مجمع ادبى نيويورك در حضور شهردارلاكارديا در هتل پلازا.
در زوريخ پا به هفتمين دهه زندگيم گذاشتم. سه سال است كه در زوريخ زندگىمىكنم و اهالى شهر به همين مناسبت برنامه تئاترى ترتيب دادند و به مهربانترين وجهاحساس خودشان را بيان كردند. باارزشترين خاطره آن روز جعبه زيبايى است كه ناشرمبه من داد و حاوى نامهها و تبريكهاى نويسندهها و هنرمندهاى بسيارى از سايركشورهاست. وقتى اين نوشتهها را زيرورو مىكنم، نامهها و كارتهايى كه با آنها بزرگانطراز اول اين زمانه احترام عميق و تكاندهنده خود به زندگى و كارم را نشان دادهاند،عميقاً به زيبايى و حقيقت اين شعر گوته پى مىبرم:
«بندرت اسباب رضايت خود مىشويم، بيشتر دلخوشيمان فراهم كردن رضايتديگران است».
*. توماس مان به مناسبتهاى مختلف شرح زندگيش را نوشته است. اين «زندگىنامه» را در سال 1936براى خوانندگان امريكايى آثارش نوشته است.
1. Rokoko
2. Travemunde
3. Storm
4. Heine