باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 28 ارديبهشت 1387 كاربران برخط 59 نفر



متن كتاب تصوير صدا نوانما سيما       مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه افراد منابع لغتنامه
   
  
  
    
شكاف هاي قومي و خشونت در پيكارهاي سياسي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: حجت الله - ايوبي

منبع: فصل نامه - راهبرد - 1377 - پیش شماره 1

 
 

يكي از جنبه هاي مهم نوگرايي سياسي را بايد در حاكميت فرهنگي مذاكره و رقابت هاي مسالمت جويانه در پيكارهاي سياسي دانست. مذاكره به جاي خشونت و پذيرش اصل رقابت مسالمت جويانه يكي از شاخص هاي مهم جامعه مدني بشمار مي رود.

سئوال مهم اين است كه چگونه خشونت در پيكارهاي سياسي جاي خود را به رقابتهاي مبتني بر گفتگو و مذاكره ميدهد. آيا تنها عامل به خشونت كشيده شدن قلمرو سياست، نظام سياسي و شكل حكومت است؟ عوامل جامعه شناختي و اجتماعي مؤثر بر اين پديده كدامند؟

يكي از جنبه هاي مهم مدرنيسم سياسي را بايد حاكميت فرهنگ گفتگو بر جامعه دانست. گفتگو به جاي خشونت و رقابت هاي مسالمت آميز به جاي جنگ داخلي را بايد يكي از شاخص هاي اصلي توسعه سياسي و جامعه مدني قلمداد نمود.

سئوال مهم اين است كه چگونه خشونت در پيكارهاي سياسي جاي خود را به رقابت هاي مسالمت جويانة مبتني بر گفتگو و مذاكره مي دهد؟

مطالعات جامعه شناسان حاكي از آن است كه علاوه بر عوامل سياسي برخاسته از بالا، صورت بندي شكاف هاي اجتماعي در پايين نيز در اين امر مؤثرند. در ايتن تحقيق، درصدد نشان دادن رابطة سيستم فرهنگ مشاركت سياسي بر يك جامعه و ماهيت شكاف هاي اجتماعي هستيم.

فرضية تحقيق مبتني بر اين اصل است كه شكاف‍هاي اجتماعي شكل دهندة‌ نوع خواسته ها و تقاضاهاي گروههاي مختلف اجتماعي است. در صورتي كه خواسته‍هاي اجتماعي به گونه اي طرح شوند كه اساساً گفتگو ناپذير باشند، نمي توان چندان به پيكارهاي مسالمت جويانه در صحنة سياست اميدوار بود. در اين تحقيق فريضه ياد شده مورد بررسي قرار خواهد گرفت و به نوع شكاف بندي هاي اجتماعي در ايران عصر پهلوي نيز اشاره خواهد شد.

مطالعات جامعه شناسانه حاكي از آن است كه علاوه بر عوامل سياسي برخاسته از بالا، ماهيت شكاف‍هاي اجتماعي در پايين نيز از عوامل مؤثر در پيدايش و بروز خشونت در امر مشاركت سياسي است. شكاف هاي اجتماعي، در حقيقت نوع خواسته هاي اجتماعي را در يك جامعه شكل مي دهند. در يك قسمت بندي كلي مي توانيم دو نوع خواسته و تقاضاي اجتماعي را از هم تميز دهيم : خواسته هاي گفتگو پذير و خواسته هايي كه تحقق آنها با گفتگو يا غير ممكن است و يا بسيار به سختي امكان پذير مي باشد.

فريضه اصلي اين است كه:

1ـ شكاف هاي اجتماعي تعيين كننده نوع خواسته هاي گروه هاي مختلف اجتماعي است؛

2ـ شكاف هاي هويتي مي توانند مهمترين منشا خواشته هايي باشند كه تحقق آنها با گفتگو بسيار مشكل و در مواردي غير ممكن است و اين شكاف ها مي توانند منشا به خشونت كشيده شدن قلمرو سياست و ناپايداري نظام سياسي باشند؛

3ـ شكاف هاي قومي مثال و نمونه بارز شكاف هاي هويتي هستند.

 

الف) گذر از شكاف هاي هويتي در غرب

مطالعه تحولات سياسي و اجتماعي در جوامع غرب حاكي از آن است كه به موازات كم رنگ شدن شكاف هاي قومي، خشونت هاي سياسي نيز در اين جوامع جاي خود را به مشاركت‍‍ها و پيكارهاي سياسي نهادينه شده و غير خشن داده اند و با تثبيت شكاف هاي اجتماعي و اقتصادي بر اين جوامع، به تدريج مشاركت سياسي شكل نويني به خود گرفت و با پديد آمدن احزاب و گروه هاي سياسي مشابه، پيكارهاي خشن سياسي كه موجوديت نظام سياسي موجود را تهديد مي كرد، به درون نظام منتقل شد و شكلي آرام به خود گرفت. قبل از پرداختن به روند اين تحول در جوامع غربي و نقش آن در نحوه مشاركت سياسي ، لازم است به اجمال به مفهوم شكاف اجتماعي بپردازيم.

 

مفهوم شكاف

بررسي مفهوم شكاف از اين نظر حائز اهميت است كه هر نوع صف آرايي و تضاد موجود جامعه را نمي توان شكاف ناميد. به طور كلي بايد ميان دو نوع تقابل در جامعه تميز قائل شد. اين دو نوع تقابل عبارتند از: تقابل هاي مقطعي و تضادهاي ساختاري. تقابل هاي مقطعي موقتي و ناپايدار هستند و مي توانند موجد تنش هايي در جامعه باشند. در حالي كه تقابل‍هاي ساختاري ريشه در بطن اجتماع دارند و از تضادهاي اساسي نهفته در دل جامعه نشات مي‍گيرند.

همان گونه كه دانيل لويي سلر مي گويد؛ در مقابل تضاد و صف آرايي نوع دوم، دو نوع راه حل مي توان تصور كرد. راه حل نخست، عبارت است از تغيير سريع و راديكال روابط اجتماعي به منظور از بين بردن تضادهاي موجود كه از اين راه حل بايد تعبير به انقلاب نمود. راه حل دوم عبارتست از پذيرش تضاد و تقابل ريشه دار در متن اجتماع و تلاش براي از ميان بردن و يا كاهش اثرات مخرب آن. در چنين حالتي است كه از شكاف در اجتماع سخن مي‍گوئيم و ساختار فرهنگي، سياسي و اجتماعي يك جامعه و توان نظام سياسي آن تعيين كننده راه حل انقلابي و يا ميزان اثرات مخرب تضادها در جامعه است.(1)‍

حاصل آنكه، هر تقابلي در جامعه را نمي توان شكاف خواند. شكاف عبارت است از تقابلي كه گذرا نيست و برخاسته از متن جامعه مي باشد. چنين شكاف هايي همان گونه كه محقق معروف نروژي استين روكان نشان داده است، تمايل به انجماد دارند و براي ساليان متمادي در يك جامعه رحل اقامت خواهند افكند. منشا اصلي شكاف ها غالباً حوادث مهم و تاريخي يك جامعه هستند. در اثر حوادث بزرگي چون انقلاب يا نوسازي و امثال آن است كه تضادهاي عميقي در يك جامعه ايجاد شود و به صورت شكاف به معنايي كه گذشت ظاهر مي گردند. با اين مقدمه به شكاف هاي اساسي موجود در جوامع غرب و روند گذرا از شكاف هاي هويتي به شكاف هاي اجتماعي و اقتصادي مي پردازيم.

 

ب) شكاف هاي چهارگانه در غرب (نظريه استين روكان)

شايد بتوان گفت بهترين چارچوب علمي تفهمي شكاف هاي اساسي در جوامع غربي توسط استين روكان بيان شده است. نظريه شكافهاي اساسي چهارگانه اي كه در سال 1960 مطرح گرديد، (2) همچنان از قوت و اعتبار علمي برخوردار است و برخي تنها به افزودن شكاف هاي جديدي به چهار شكاف اساسي روكان اكتفا كرده اند.

روكان ريشه شكاف هاي موجود در اروپاي غربي را در حوادث تاريخي و مهمي مي داند كه اروپاي غربي در پنج قرن اخير به خود ديده است. از ديدگاه وي، دو حادثه تاريخي و مهم در غرب را بايد خاستگاه شكاف هاي اين جامعه دانست؛ نخستين حادثه عبارتست از انقلاب ملي در دروان رفرم در قرن پانزدهم و شانزدهم و حادثه دوم، عبارت است از انقلاب صنعتي كه در قرن هيجدهم از انگلستان آغاز شده است. (3) اين دو واقعه هر يك دو شكاف اساسي در غرب ايجاد كردند.

دو شكاف حاصل از انقلاب ملي، شكاف هاي فرهنگي و به تعبير بهتر هويتي محسوب مي‍شوند در صورتي كه دو شكاف حاصل از انقلاب صنعتي، شكاف هايي اساساً داراي ماهيت اقتصادي و اجتماعي هستند. با انقلاب صنعتي دو شكاف پيشين در اين جوامع كم رنگ تر شده اند و جاي خود را به شكاف هايي داده اند كه بيشتر جنبه اقتصادي دارند. دقيقاً در گيرودار اين گذر است كه نوع خواسته هاي اجتماعي نيز دگرگون مي شوند و چالش هاي موجود اجتماعي زمينه هاي بيشتري را براي پذيرش گفتگو بين گروههاي درگير ايجاد مي‍كنند. براي توضيح بيشتر اين امر به شرح شكاف هاي چهارگانه اساسي مطرح شده توسط روكان مي پردازيم.

 

اول) شكاف هاي ناشي از انقلاب ملي

با تشكيل و تقويت دولت ملي، جوامع غربي شاهد دو شكاف اساسي در بين جامعه هستند. اين دو شكاف كه اساساً جنبه هاي فرهنگي و هويتي دارند عبارتند از:

1ـ شكاف بين مركز و حاشيه (شكاف هاي قومي و نژادي): تشكيل دولت ملي در حقيقت به معناي حاكميت زبان، فرهنگ و به عبارت قومي خاص بر ديگر اقوام بود. در نتيجه نژادها و يا صاحبان زبان و فرهنگي كه خود را در اقليت مي ديدند، در مقابل مركز قرارگرفتند و خود را در حاشيه نظام سياسي شكل گرفته يافتند. اين شكاف، منشا پيكارهاي سياسي خشن فراوان در غرب شد در طول زمان دولت هاي مختلف به شيوه هاي گوناگون توانستند بتدريج خشونت هاي ناشي از اين پيكارها را مهار كنند و در مواردي دامنه اين تعارضات حتي به قرن بيستم هم كشيده شده است.

2ـ شكاف بين دولت و كليسا: تشكيل دولت هاي ملي و انقلاب دموكراتيك، با مخالفت شديد كليساها در كشورهاي شمالي همراه بود. كليسا ها به متحدان دولت تبديل شدند و عملاً شكافي بين دولت و كليسا بوجود نيامد. برعكس در كشورهاي جنوب كه اكثريت با كاتوليك ها است و در اروپاي مركزي يك جريان ناسيوناليست در مقابل جريان سنت گرايي كاتوليك صف آرايي كرد و شكاف عميقي بين اين دو جريان سياسي اجتماعي بوجود آمد. يكي از جلوه هاي اين پيكار را بايد در مبارزه بر سر اداره نظام آموزشي دانست.كليساهاي كاتوليك مدعي سلطه تمام عيار بر نظام آموزشي و حتي بر بيمارستانها بودند و در مقابل ناسيوناليست هاي طرفدار دولت ملي سلطه دولت را بر اين نهادها امري اجتناب ناپذير مي‍دانستند. ليبرالها و راديكال هاي متاثر از انقلاب فرانسه شديداً بر حاكميت مطلق دولت بر مدارس پاي مي فشردند و آن را عامل مهمي در توسعه دولت و جامعه پذيري شهروندان تلقي مي نمودند. هر يك از اين دو اردوگاه در برخي از كشورها احزاب و گروه هاي سياسي و حتي مدارس خاص خود را بوجود آوردند.

 

دوم) شكاف هاي ناشي ازانقلاب صنعتي

انقلاب صنعتي كه از قرن 18 از انگلستان آغاز شد و دامنه آ“ به سرعت به كشورهاي مختلف اروپاي غربي كشيده شد، تحولات بنياديني در روابط اجتماعي بوجود آورد. مهمترين شكاف هاي حاصل از انقلاب صنعتي عبارتند از: شكاف ميان دارندگان و كارگران و شكاف شهر و روستا كه به اختصار به هر يك مي پردازيم.

1ـ شكاف دارندگان و كارگران:از مهمترين اثرات انقلاب صنعتي تاسيس كارخانه هاي متعدد در حاشيه شهرها و بوجود آمدن طبقه جديدي تحت عنوان كارگر بود كه با تراكم در حاشيه شهرها بتدريج به صورت طبقه مستقلي درآمد. كارهاي طاقت فرساي كارگران و فرزندان آنان در ساعات طولاني و شرايط بسيار سخت كاري آنان بتدريج آنها را با ديگر هم سرنوشت هايشان پيوند داد و اين گروه را در مقابل دارندگان و صاحبان سرمايه قرار داد. از سوي ديگر دهقانان و اشراف كه شيوه سنتي توليد خود را در خطر مي ديدند، در مقابل قشر جديد وابسته به صنايع نوين قرار گرفتند.(4) اين شكاف را بايد از مهمترين شكاف هاي اجتماعي و سياسي در جوامع غربي دانست كه كليه شكاف هاي ديگر را تحت الشعاع خود قرار داد. دانيل لويي سلر در تقسيم بندي جديدي كه از احزاب سياسي بر اساس خاستگاه اجتماعي آنان به عمل آورده، نشان داده كه اكثريت قريب به اتفاق احزاب سياسي در غرب در دو سوي اين شكاف قرار دارند و ريشه در پيكار ميان دارندگان و كارگران و حاميان آنها دارند.(5)

2ـ شكاف ميان شهر و روستا: انقلاب صنعتي شيوه جديدي در توليد و در نحوه زندگي بوجود آورد كه در تعارض با شيوه سنتي زندگي شهر و روستاها قرار مي گيرد. روستائيان صنايع دستي خود را در خطر جدي مي ديدند و اشراف وابسته به زمين طبقه بورژوازي را دشمن اصلي امتيازات خود را تلقي مي كردند. بدين ترتيب شكاف جديدي ميان شهر و روستا پديد آمد كه در برخي از كشورها اروپاي غربي به ويژه در شمال اروپا منشا احزاب سياسي نويني شد.

استين روكان علاوه دو انقلاب پيشين از انقلاب سومي هم ياد مي كند: انقلاب اكتبر 1917 منشا صف آرايي جديدي در يك سوي شكاف سرمايه داران و كارگران شد و كارگران و حاميان آنها را تا اين زمان در صف واحدي بودند، به دو جناح ملي گرا و فراملي تبديل كرد. احزاب كمونيستي وابسته به شوروي در امور داخلي ديگر كشورها، قرار گرفتند.

با توجه به آنچه گذشت، شاهديم كه قرن 19 و 20 در حقيقت قرن بي درنگ شدن شكاف‍هاي هويتي بويژه شكاف مهم قومي درجوامع اروپاي غربي است. دولت ها با اتخاذ سياست‍ها گوناگون سعي در جذب قوميت هاي مختلف كردند و با مشاركت دادن آنها در امر حكومت به طريق مختلف اين شكاف ها را تا حد ممكن در جامعه كم رنگ نمودند. شكاف فرهنگي كليسا و دولت هم كه به نوع خود شكافي هويتي است، با غلبه يافتن اقتصاد محوري بر جنبه هاي مختلف زندگي در اين جوامع، قدرت بسيج خود را از دست داد و شكاف هاي اساسي قرن 19 و 20 بر محور مسائل اقتصادي و اجتماعي شكل گرفتند. به عبارت ديگر از اثرات مهم نوگرايي در غرب، كم شدن شكاف هاي قومي در اين جوامع است.

بنابراين در غرب، نوگرايي موجب بي رنگ شدن شكاف هاي قومي در جوامع غربي شد و تنش هاي قومي و هويتي جاي خود را به شكاف هاي اجتماعي و اقتصادي داد. نگاهي گذرا به عصر نوگرايي موجب ايجاد و تشديد تنش هاي قومي و هويتي شد و در موارد فراواني، صحنه هاي سياسي را به خشونت كشيد. اجمالاً به اين امر اشاره مي كنيم.

 

ج) شكاف هاي اساسي در عصر پهلوي

شايد بتوان گفت انقلاب مشروطه و به تعاقب آن نوگرايي رضاخاني كه حركتي مستبدانه و از بالا، بود يكي از حوادث مهم قرن اخير است كه شكاف هاي اجتماعي را در ايران تا حد زيادي شكل داده است. نوگرايي رضاخاني را مي توان مبتني بر سه اصل كلي دانست:

1ـ سكولاريسم

2ـ توسعه صنعتي در مركز

3ـ وابستگي به بيگانگان

اين سه ركن نوگرايي در ايران، منشا سه شكاف اساسي در جامعه ايراني شد. چرا كه سكولاريسم دولت را در مقابل روحانيت قرار داد و بي توجهي و تبعيضات نژادي و قومي، مركز و حاشيه را با هم روياروي نمود. وابستگي به خارج هم ملي گراها را در مقابل جريان هاي سياسي وابسته به خارج قرار داد.

به اجمال اشاره مي كنيم كه شكاف هاي اساسي در ايران اساساً هويتي هستند و در يك سوي هر يك از سه شكاف اساسي، هويتي خود را در تهاجم و در خطر تعرض مي بيند و احياي آن مورد خواست و تقاضا است. روحانيت و جناح مذهبي در نوگرايي، تهديد ارزش هاي ديني و تعرض به حريم شرع مقدس را مي بيند و با دولت و گروه هاي لائيك در ستيزي هويتي است. صنعتي كردن كشور، توسعه اقتصادي، آباداني و عمراني هم اساساً در پايتخت و مراكز استان ها صورت پذيرفت و حاشيه در اوج بي مهري سياست هاي توسعه و نوگرايي رضاخاني در عصر پهلوي قرار گرفت. نابرابري هاي اقتصادي به زودي تبعيض نژادي و قومي را دامن زد و منشا تحركات هويت طلبانه قوم ها و نژادهاي در اقليت شد. همچنان كه در عصر پهلوي اين شكاف، منشا تحركات سياسي فراوان و مهمي گرديد و در ايران اين دوران، شاهد تكوين و بروز قيام هاي قومي و نژادي متعددي هستيم.

نوگرايي در ايران كه از عصر قاجار آغاز شد و در عصر انقلاب مشروطه و بويژه در زمان حكومت پهلوي آهنگ آن شدت بيشتري يافت، همواره با دست اندازي و دخالت فراوان قدرت‍هاي بيگانه همراه بوده است. ايران عصر قاجار و بويژه پهلوي شاهد رقابت هاي شديد استعمارگران روسي و انگليسي و در پايان دوران پهلوي، دخالت بي حد قدرت استعماري آمريكا در ايران بود. قدرت هاي خارجي سعي نمودند علاوه بر اعمال نفوذ بر قدرت مركزي، جناح ها و جريان هاي مختلفي را نيز به خود وابسته سازند. دخالت هاي بي حد كشورهاي خارجي در امور داخلي ايران، منشا رويارويي قشر هاي مختلف جامعه ايراني شد و اين رويارويي به شكاف مهمي مبدل گشت. در يك سوي اين شكاف مي توان همه آناني را قرار داد كه با وابستگي به بيگانگان در هر نوع آن ـ اعم از اقتصادي و فرهنگي ـ در ستيزند و در سوي ديگر، مي توان همه آناني را قرار داد كه به اين وابستگي اعتقاد دارند. جريان هاي ملي و مذهبي را مي توان به اعتباري در يك سوي شكاف، و دولت و حاميان بيگانگتن چون جناح‍هاي چپ طرفدار شوروي و يا غربزدگان وابسته را در سوي ديگر شكاف قرار داد. در اينجا نيز نيز آنچه منشا تعارض است هويت ملي است كه با دست اندازي بيگانگان مورد تهديد قرار گرفته است. حاصل آنكه در ايران عصر نوگرايي برخلاف جوامع اروپاي غربي، شكاف هاي اساسي حاكم بر جامعه، شكاف هاي هويتي هستند و گروه ها و قشرهاي اجتماعي نوعاً براي دفاع از هويتي كه از ديدگاه آنان مورد تعرض واقع شده است به صحنه سياست كشانده مي‍شوند. خواسته هاي گروه هاي اجتماعي بسيج شده برخلاف اروپاي قرن 19 و 20، كمتر اقتصادي و يا اجتماعي است و بيشتر رنگ و صبغة مذهبي دارد. خواسته هاي اين گونه، كمتر گفتگو پذيرند و به سختي مي توان در پشت ميزهاي مذاكره براي آن ها راه حلي مناسب يافت. چگونه مي توان اميد داشت كه اقليت نژادي در پاي ميز مذاكره حاضر به سازش و گفتگو بر سر مسائل هويتي خود باشد؟ به همين ترتيب موضوعات مربوط به هويت مذهبي و يا ملي كمتر قابل مذاكره مي باشند و بسيج هاي هويتي مي تواند به راحتي به خشونت كشيده شود و راه حل هاي سياسي را به بن بست كشاند.

با توجه به اينكه در اينجا سخن از شكاف هاي قومي و نقش آن در خشونت سياسي است، به اجمال اشاره مي كنيم كه سياست هاي تجدد و نوگرايي در ايران در عصر پهلوي مبتني بر نابرابري بين اقليت بر نابرابري بين اقليت هاي نژادي شكل گرفت و اين نابرابري ها توانست زمينه را براي تحركات قومي و نژادي فراهم سازد كه به اختصار به اهميت اين شكاف اشاره مي‍كنيم.

 

اهميت شكاف قومي در عصر پهلوي

ايران اگر چه كشوري با اكثريت فارسي زبان مي باشد(60%) ، ولي اقليت هاي مختلفي در سرزمين پهناور خود جاي داده است. به عنوان مثال، ترك ها 22 درصد، لرها شش درصد، بلوچ‍ها دو درصد، و عرب ها هشت درصد از جمعيت ايران را در اين دوران تشكيل مي دهند. كردها در غرب آذربايجان، كردستان و كرمانشاه و ترك ها در آذربايجان شرقي و آذربايجان غربي ساكنند. اقليت هاي ديگري چون تركمن ها در گرگان و بويژه در شهر گنبد كاووس و اكثريت عرب ها در استان خوزستان و جنوب خليج فارس اقامت دارند. استان بلوچستان همان‏گونه كه از نامش پيداست، از بلوچ ها تشكيل مي شود. و باقي مانده شهرهاي ايران داراي اكثريتي فارسي زبان مي باشند.(6)

شايد با توجه به اهميت اين امر باشد كه ريچارد كاتم كشور ايران را كشور ايران را كشور چند مليتي مي‏خواند. (7) البته در سطور بعدي نشان خواهيم داد كه تنوع نژادي و زباني در مقابل اشتراك ديني و مذهبي كه عامل اساسي پيوند اجتماعي در ايران است، به كلي مي‍تواند رنگ مي بازد، زيرا بستگي هاي مذهبي اساساً فرا طبقاتي و بين نژادي است ولي از آنجا كه در عصر پهلوي عنصر ديني مورد بي توجهي كامل بود، علقه ها و پيوند مذهبي نتوانست در اين زمينه نقش مؤثري ايفاء نمايد.

نكته مهمي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه وجود اقوام مختلف در يك كشور را نمي توان به هيچ روي به تنهايي دليلي بر تحركات مبتني بر هويت جويي قومي و نژادي دانست. بايد ديد در چه صورتي اقليت‍هاي قومي، هويت خود را در خطر مي بيند و همبستگي و پيوند قومي در مقابل پيوند به دولت قرار مي‍گيرد. به عبارت ديگر، در هر جامعه اي مي‍توان سلسله اي از پيوندها را در نردباني از تعلقات از نظر اهميت و سلسله مراتب قرار داد. نوعاً پيوند با دولت بايد در راس هرم پيوندها قرار گيرد و هيچ پيوند و تعلق ديگري نتواند با اين پيوند رقابت كند. تا زماني كه پيوندهاي مختلف قومي، زباني، گروهي، حزبي در طول پيوند به دولت هستند، مشكلي وجود ندارد و هيچ يك از پيوندهاي مذكور نمي توانند عامل ايجاد شكافي در جامعه باشند؛ اگر چه مي توانند تنش هاي زودگذري را موجب گردند. اما در صورتي كه پيوندهاي مذكور و يا يكي از پيوندهاي پيشين، خود را در عرض پيوند به دولت ببيند و پيوند به دولت را در تعارضي با تعلق خاص خود بيابد، زمينه براي ايجاد تعارض و شكاف بين مركز و حاشيه فراهم مي شود. بنابراين در بسياري از كشورهاي اروپاي غربي اگر چه اقليت هاي قومي و نژادي موجودند، ولي دولت ها كوشيده اند با اتخاذ سياست هاي فراگير، پيوند با دولت را در طول ديگر پيوندها قرار دهند و مانع از ايجاد احساس هاي قومي در جامعه شوند. بسياري بر اين عقيده اند كه در عصر نوگرايي و تجدد، بسياري از اقليت هاي نژادي پيوند با دولت را در تعارض پيوندهاي قومي خود ديدند و اين احساس ايجاد شد كه دولت درصدد امحاء فرهنگ و هويت قومي آنهاست. در اين بين، تبعيض ها و نابرابري هاي فراواني كه در توسعه اقتصاد و صنعتي مشاهده مي گردد، اين احساس را تقويت كرد.(8)

احساس تبعيض و نابرابري اقتصادي در حقيقت به عصر پهلوي باز مي گردد چرا كه در دوران قاجار، به سختي مي توان از پديده اي تحت عنوان اقتصاد ملي سخن گفت. به عبارت ديگر نابرابري اقتصادي بين اقليت ها بازتابي از سياست اقتصاد ملي و فراگير و نابودي سيستم هاي شبه اقتصاد ملي و قومي است. در عصر قاجار هر منطقه و يا اقليتي، نظام اقتصادي و معيشتي خاص خود را داشت و ارتباطي بين اين مناطق و دولت مركزي وجود نداشت واگر ارتباطي وجود داشت، اين ارتباط بسيار سطحي و در سطح پرداخت ماليات به دولت مركزي بود. جدايي بين دولت و جامعه و استقلال نسبي مناطق نسبت به دولت مركزي، احساس نابرابري ناشي از سياست هاي دولت مفهومي ندارد. پيروزي مشروطه خواهان اگر چه تحولات عميقي در جامعه ايران به همراه داشت، ولي در اين زمينه نتوانست تحول و دگرگوني چشم گيري را موجب گردد.

با آغاز عصر نوگرايي در زمان رضا شاه، انهدام اقتصادي هاي منطقه اي و ذوب آن در اقتصاد ملي آغاز شد. تجدد، نوگرايي مستبدانه و از بالاي رضا شاه نتواست در عمق جامعه رسوخ كند و بسيار شكننده و سطحي بود. (9) صنعتي نمودن كشور كه در اين زمان با شتاب قابل توجهي آغاز شد، بيشتر در پايتخت اعمال گرديد و استان هاي حاشيه اي از ثمرات آن بهره چنداني نبردند و در نيمه آن در سال 1355 از 1/ 36 درصد كشاورزان ايران تنها 8/13 درصد مربوط به استان مركزي بود و قاطبه مناطق حاشيه اي و يا مناطق غير فارسي زبان كشاورز باقي ماندند.(10)

در ايران، شهر نشيني مهم است زيرا امكاناتي از قبيل تسهيلات آموزشي، بهداشت و درماني، آب و برق و را بدنبال دارد و طبيعتاً قشر روستايي و كشاورز خود را در مقايسه با شهر نشينان از نظر امكانات رفاهي پايين تر احساس مي كند. درصد باسوادي هم گوياست. در همين سال يعني سال 1355 (هـ ش) 1/66 درصد باسوادها از استان مركزي و مناطق فارس نشين بودند. (11) درصد بهره مندان از آب لوله كشي، شاهد ديگري بر بي توجهي به اقليت‍هاي قومي در برنامه هاي توسعه اقتصادي در عصر پهلوي بود. تمركز گرايي شديد، بي توجي به حاشيه ها در توسعه اقتصادي و صنعتي و تاكيد فراوان و بيش از اندازه بر تضعيف و اضمحلال شاخص هاي فرهنگي و زباني قوميت هاي مختلف، دست به دست هم دادند و به نوعي بحران هويت را براي برخي از اقليت هاي قومي آفريدند. رضا خان بر اين عقيده بود كه براي توسعه نفوذ دولت و فراگير كردن دولت مر‍كزي بايد افراد با نفوذ و سران محلي، عشيره‍اي و قوم ها را از ميان بردارد و نفوذ آنها را مانع گسترش حضور دولت مي دانست. حاصل آنكه قوميت هاي نژادر در عصر نوع گرايي رضا خاني، هويت قومي و زباني خود را شديداً در تعارض با سياست هاي دولت مركزي مي ديدند و شكاف بين مركز و حاشيه و آن هم از نوع هويتي آن در اين جامعه پديدار شد و منشا حركت هاي قومي فراواني در اين دوران شد. اين شكاف از شكاف هاي اصلي عصر نوگرايي در ايران است. لذا برخلاف جوامع اروپاي غربي كه نوگرايي، شكاف هاي هويتي را به حداقل تقليل داد، عصر نوگرايي در ايران موجب تشديد و حاكميت اين شكاف ها در جامعه ايران شد و حركت هاي قومي مختلفي را موجب گشت.

پرسش ديگري كه پاسخ بدان ضرورت دارد اين است كه آيا هر تحرك سياسي هويتي و بويژه قومي الزاماً خشن و غير مسالمت جويانه است. اگر چه تا حدي به اين پرسش پرداخته‍ايم و غير قابل گفتگو بودن بسياري از خروش هاي اين چنيني را طرح كرده ايم، ولي با وجود اين، درنگي بيشتر در اين زمينه ضروري به نظر مي‏رسد.

 

د) تحركات قومي و خشونت

نخست بايد ديد خشونت به چه معناست و از ميان انواع مختلف آن كدام نوع در اين مبحث مورد نظر است. در تعريف خشونت، سخن هاي فراواني رفته است. ژان گالتونگ خشونت ساختاري را در مقابل خشونت سيستم و شخصي قرار داده است. (12) فيليپ برو در تعريف خشونت مي نويسد:

«هر كنترل اجتماعي كه در مقابل تمايلات ايستادگي كند، يا آزار رفتاري را تحميل نمايد و يا يك مسير اجتماعي و يا چارچوب خاصي از زندگي را مختل كند، خشونت نام دارد».(13)

خشونت مي تواند اقسام مختلفي داشته باشد كه در اينجا مقصودمان از خشونت، خشونتي است كه مي توان آن را اعتراضي ناميد. مقصودمان به خشونت كشيده شدن بسيج و تحركات اجتماعي در مقابل نظام سياسي است. خشونت اعتراضي، نقطه مقابل تحركات اجتماعي آرام و اعتراض هاي بدون خشونت است كه در چارچوب يك نظام سياسي مي تواند صورت پذيرد.

خشونت اعتراضي از جهتي در جوامع غرب هم مشاهده مي شود و اختصاصي به جنبش‍هاي هويتي ندارد. چرا كه در اغلب جوامع اروپايي دائماً شاهد به خشونت كشيده شدن راهپيماييها و تحركات سياسي و اجتماعي هستيم. بستن جاده ها، شكستن شيشه ها و اعتقادات خشن نمونه هايي از اين گونه تحركات خشن در اين جوامع محسوب مي شوند. پيرفاو معتقد است كه بايد ميان خشونت هاي قابل تحمل و خشونت هاي غير قابل تحمل تميز قائل شد.(14)

شامپاين با استناد به نظر آنتوني اوبرشال  در تحليل اين گونه خشونت ها مي گويد اين خشونت ها در حقيقت نوع ديگري از عمل سياسي مي باشند. معترضيني كه به خشونت متوسل مي شوند، به اصل گفتگو معتقدند و تنها از طريق خشونت هاي كاملاً حساب شده و محدودي مي كوشند، خود را به ميزهاي مذاكره تحميل كنند. معترضان خشن به خوبي مي‍دانند كه در نهايت در پشت ميزهاي مذاكره بادولت است كه مي توانند به خواسته هاي خود برسند. آنها از اين طريق مي كوشند افكار عمومي را به سوي خود جلب و زمامداران را مجبور به مذاكره كنند.

به نظر مي رسد مي توان تعارضات اجتماعي را در يك تقسيم بندي كلي به دو بخش تقسيم نمود: تعارضات درون نظامي و برون نظامي. در نوع نخست تعارضات، پيكارهاي اجتماعي در چارچوب نظام صورت مي پذيرد و عاملين اجتماعي بر اين باورند كه در درون نظام موجود مي تواند به خواسته هاي خود برسند. عاملين اجتماعي در اين حالت، بر اصل گفتگو معتقدند و آن را مفيد مي دانند. پيكارهاي اجتماعي در اين حالت، غالباً آرام و مسالمت جويانه و در صورتي هم كه به خشونت كشيده شود، در نهايت با گفتگو و مذاكره است كه تحرك سياسي و اجتماعي ياد شده، پايان خواهد يافت. در اين شرايط خشونت هم نوعي اقدام وعمل سياسي و وسيله اي براي يافتن راه حل سياسي براي مشكل مورد نظر است. نوع دوم تعارضات اجتماعي يعني تعارضات برون نظامي در خارج از چارچوب نظام سياسي صورت مي‍پذيرد و اصل نظام سياسي را هدف مي گيرند. در اين شرايط، گروه هاي اجتماعي تمايلي به گفتگو با نظام سياسي ندارند و مي كوشند با تغيير نظام و با توسل به خشونت، خود را بر نظام و جامعه تحميل كنند. ميان اين دو نوع تحرك اجتماعي تفاوتي ماهوي وجود دارد، چرا كه در حالت نخست، اصل بر گفتگو و مذاكره است در صورتي كه در حالت دوم اصل گفتگو اساساً مورد انكار است.

تحقيقات نشان مي دهد كه شكاف هاي هويتي قومي مي توانند زمينه بسيار مساعدي براي تحركات خشن برون نظامي فراهم كنند و در صورتي كه نظام سياسي سياست هاي مناسب را اتخاذ كند، خواسته هاي هويتي مي توانند به راحتي به سمت اين گونه تحركات سوق يابند. بررسي علل حركت هاي جمعي خشن و برون نظامي، توجه بسياري از جامعه شناسان سياسي را به خود جلب كرده است. جمعي كوشيده اند تا تحرك قومي را در قالب جنبش هاي جمعي بنيان برافكن مورد مطالعه قرار دهند. در يك جمع بندي كلي، دو ديدگاه كلي در تحليل اين گونه تحركات از يكديگر قابل تفكيك مي باشند كه در ادامه به آنها مي‏پردازيم.

 

ديدگاه اول) ديدگاه جمع گرايانه و تحرك هاي جمعي خشن

در گذشته پژوهشگران كمتر به اندازه هاي فردي اين گونه جنبش ها توجه داشتند و بيشتر به ويژگي هاي جمعي اقدامات گروهي مي پرداختند. اين تحليل ها با طرح مفهوم عامل جمعي كه خود داراي شيوه خاص و دلائل ويژه خود براي تحرك اجتماعي است، سعي در بررسي اين پديده كرده اند. گروه ها در اين تحليل ها به جاي فرد مي نشينند و از كليه ويژگي‍ها يك فرد حقيقي بهره مندند. در اين ديدگاه، گروه ها اعتباري نيستند و خود وجودي حقيقي دارند و بسان رودي پرشتاب، انسان ها را به مسير خاصي سوق مي دهند. (15) اميل دوركيم، جامعه شناس امور فرانسوي را بايد در زمره كساني دانست كه با چنين منظري به گروه ها مي نگرد. با وجود اين، مرجع اصلي اين ديدگاه را بايد آنتوني اوبرشال دانست كه معتقد است فرد با انتساب خود به يك هويت جمعي، بيان ديگر آن جمع مي شود ودر مقتضيات و ويژگي هاي آن ذوب مي گردد.(16)

برخي از تحليل هاي روانشناسانه را هم مي توان در همين چارچوب قرار داد. الگوي اساسي تحليل روانشناسانه تحرك جمعي، مدل روح جمعي گوستاولوبن است. وي معتقد است در حركت جمعي، فرد در توده ها ذوب مي شود و هويت فردي او در هويت جمعي حل مي‍گردد و بدين ترتيب هويت جديدي و روح نويني كه همان روح جمعي است، پديد مي آيد. در چنين حالتي اگر حركت جمعي برخاسته از شكاف هايي باشد كه قدرت بسيج بالايي دارد، چنين اقدامي مي تواند به آساني به خشونت كشيده شود. (17) در تحليل هاي ماركسيستي هم نقش فرد ناديده گرفته شده و متغير طبقه و خود آگاهي طبقاتي توضيح دهنده اقدامات جمعي و بسيج هاي عمومي است.

 

ديدگاه دوم) تحليل هاي فردگرايانه تحركات جمعي

با الهام از نظريه فرد عقلاني و محاسبه گرماكس وبر، جمعي از نويسندگان كوشيده اند انگيزه هاي فردي تحرك جمعي خشن را مورد بررسي قرار دهند. اثر معروف اولسونرا بايد مرجع اساسي اين گونه تحليل ها دانست. اولسون مي كوشيد انگيزه هاي فردي و عقلائي فرد را در پيوستن به حركت هاي جمعي مورد ارزيابي و تحليل قرار دهد. وي در كتاب معروفش تحت عنوان منطق تحركات جمعي بر عقلائي بودن اقدامات عامل اجتماعي پاي مي فشرد.(18)

اين تحليل ها، تفسير اقتصاد محور هستند و اين عقيده را القاء مي كنند كه فرد با محاسبه سود و زيان اقتصادي خود تصميم به اقدام جمعي مي گيرد. قانون حاكم برتحركات اجتماعي، همان قانون معروف عرضه و تقاضاي حاكم بر بازار است. در صورتي كه تحرك اجتماعي براي فرد پرسودتر از هزينه اقدامش باشد، فرد وارد عمل خواهد شد. فرد در صورتي حاضر به قبول پذيرش خطرات ناشي از تحركات جمعي و خشن است كه در انتظار منفعتي مهم باشد.

پرسشي كه بي درنگ به اذهان متبادر مي شود اين است كه جنبش هاي قومي و يا مذهبي كه فرد حاضر است به خاطر آن حيات خويش را هم به خطر اندازد، نقض آشكاري بر نظريه اولسون هستند. در اين تحركات منطق سود آوري نميتواند تبيين كننده اقداماتي باشد كه نتيجه آن مي تواند تمامي هستي عامل اجتماعي را تهديد كند. برخي سعي كرده اند با تعريفي نوين از منفعت و تعميم آن به منافع نمادين؛ نظريه اولسون را اصلاح كنند. از اين نظر، در صورتي كه احياي هويت قومي و زماني و يا دفاع از ارزش هاي مذهبي را منافع نمادين بناميم، شايد بتوان هم چنان از اين نظريه در تبيين تحركات جمعي استفاده كرد:

 “دويچ” (19) و “ واينر” (20) نيز با استفاده از مفهوم بحران هويت به تبيين حركت هاي قومي پرداخته اند و آن را متغير توضيح دهنده تحركاتي دانسته اند كه غالباً “ نظام گريز” و خشن هستند. نويسندگان بر اين عقيده اند كه تمسك به تاريخ جمعي، زبان و فرهنگ و گذشته مشترك مي تواند نوعي پيوند و همبستگي جمعي را بوجود آورد كه در مقابل ديگر اجتماعات، هويتي مستقل مي يابد. در صورتي كه نظام سياسي اين هويت را مورد تهديد قرار دهد، افراد براي احياي اين هويت ها مي توانند وارد اقدامات خشن سياسي شوند.

با در نظر گرفتن مجموعه نظرات پيشين و آنچه در آغاز اين نوشتار مطرح شد، مي توان به اين نتيجه رسيد كه تحرك قومي نتيجه شكاف هويتي است كه بين مركز و حاشيه به دليل سياست هاي متخذه از سوي مركز ايجاد مي شود. شكاف بين مركز و حاشيه در صورتي هويتي است كه پيوند با دولت، در تعارض با پيوند قومي قرار گيرد و فرد احساس كند به دولت با هويت قومي او در تضاد است، در اين صورت اقليت هاي قومي براي دفاع از هويت قومي و زبان و نژاد و تاريخ مشترك خود مي توانندگرد هم آيند و در جنبش ها و حركت هاي جمعي كه به نام قوميت صورت مي گيرد، شركت كنند. با توجه به اين كه تقاضاي احياء هويت قومي و زبان و نژاد كمتر گفتگو پذير است، تحرك مبتني بر آن مي تواند به آساني به سوي معارضه با كليت نظام سوق يابد و كيان آن را تهديد كند. چنين تحركاتي از آنجا كه فراطبقاتي هستند مي‏توانند قشرهاي مختلف اجتماعي يك قوم را بسيج كنند و مبدل به جنبش هاي مردمي فراگير شوند.

با توجه به نظريه هاي مبتني بر انتخابات عقلاني مي توان انتظار داشت در صورتي كه هزينه اقدام و تحرك سياسي كمتر از دستاوردهاي احتمالي آن باشد، مي توان تحركات قومي را بسيار محتمل دانست. هزينه اقدام و ميزان دستاوردهاي آن را نوع نظام سياسي تعيين مي‏كند. در نظام دموكراتيك، هزينه اقدام بسيار پايين است و با توجه به فراگير بودن نظام سياسي، تحركات قومي مي تواند به صورت مسالمت آميز صورت پذيرد زيرا عاملين اجتماع اميد فراوان دارند به بسياري از خواسته هاي خود در چارچوب نظام دست يابند. در نتيجه، تحركات قومي در نظام فراگير و دموكراتيك نيز به صورت درون نظامي سوق مي يابد.

در نظام هاي تمركز گرا و استبدادي، به تناسب به ميزان تمركز گراييو استبداد، هزينه اقدام و تحرك سياسي افزايش مي يابد و در نتيجه امكان اقدام و بسيج به همين مقدار كاهش مي يابد. اما در شرايط بحران سياسي و اقتصادي كه مركز سياسي در بحران شديد قدرت بسر مي برد، امكان مناسبي براي اين اقليت ايجاد مي گردد تا وارد اقدام شوند و اميد به دستيابي به خواسته هاي آنها افزايش مي يابد. با توجه به ضعف قدرت مركزي، هزينه اقدام كاهش مي‍‍يابد و در نتيجه تحرك قومي بسيار محتمل مي شود. اين تحرك ها اساساً برون نظامي هستند و اقليت ها را به سمت استقلال طلبي و خود مختاري سوق مي دهند.

مورد ايران عصر پهلوي مي تواند مؤيد اين نظر باشد. تاريخ ايران در صد ساله اخير حاكي از آن است كه در شرايط بحران هاي سياسي و اقتصادي كه قدرت سياسي شديداً در بحران قدرت بسر مي برد، شاهد حركت هاي قومي فراواني هستيم كه غالباً گريز از مركز و استقلال طلب مي باشند. جنبش هاي قومي در ايران غالباً در دوراني اتفاق افتادند كه دولت مركزي به دلائلي نظير هجوم بيگانگان، اشتغال كشور و امثال آن دچار بحران بود و عملاً حكومت مركزي چندان حضوري در جامعه نداشت. همان گونه كه گفته شد، نظريه هاي مبتني برانتخاب عقلايي، از تبيين جنبش هاي مذهبي به كلي عاجزند و مواردي نقض فراوان نشان مي دهد كه اين جنبش ها را نمي توان در قالب تنگ محاسبات سود و زيان محصور كرد. در عين حال مجموعه آنچه گفته شد، مي تواند در تبيين تحركات قومي مفيد فائده واقع شود.

 

يادداشت ها

1­ـ دراين باره نگاه كنيد به:

Seller , D. L . , Partis et Familles Politiques , Paris , PUF , 1980, p. 110 et Suiv.

2- Rokkan , Lipset , Party Systems And Voter Alignment , New York , Free Press , 1977

3- Rokkan. , Un modele geo – economique et geo – Politique de quelques Sources de Variations en Europe de Louesl Revue International de Politique Comparee , Vol .2 , no 1 , 1995 , P.149.

4- Krlest , M ., Les democraties Occidentales: une approche comparative , Paris , Coll. Politique Comparee , 1994 , P .219.

5- Seller , D .L ., Partis et Familles Politiques , Paris , PUF , Coll , Themis , 1980.

6- Digard , j. p., (sous dir) , Le Fait ethnique en Iran et en Afghanistan , in Collogue international de lare Cherche Scientifique , Ivry Sur – Seine , 10 et 11 oct , ed. CNRs , 1986.

7- Cottam , R ., Nationalism in Iran , Pittsburgh, University of Pittsburgh Press 1979 , P. 166.

8- Amirahmadi , M ., A Theory of Ethnic Collective Movements and Its Application to Iran , Ethnic And Racial Studies , Vol . 10 , no 4 , oct., 1987.

9ـ در خصوص نابرابري هاي اقتصادي قوميت ها در ايران نگاه كنيد به:

Aghajanian , A ., Ethnic Inequality in Iran : An Overview , International Journal of Middle East Studies , no 12, 1983 , P .212 .

10-

11- Ibid , p. 215 .

12- Braud , P., A Structural Theory of Aggression , in , Felerabend . I., Gurr T. (eds) , Anger , Violence And Politics , Theories and Researches Englewood Cliff , Prentice Hall , 1972 , P. 85.

13-Braud , P ., La Violence Politique dans les democraties occidentales , Paris , L Harmattan , 1993.

14-Faver , P ., La manifestation , Paris , Presse de la F . N . S . P, 1990.

15- در اين زمينه نگاه كنيد به:

Lagroye , J . Sociologie Politique , Paris , Dalloz , 1991 , p . 295 et Suiv.

16- Operschall , A ., Social Comflict and  , op . cit .

17- Mayer , N ., Perineau D., Les Comportements Politiques , Paris , Armand Colin , 1992 , P .160 .

18- Olson , M ., The Logiqne of Collective Actions , Tr . Fransais , Paris , PUF , 1978 .

19- Deutsche , K ., Social Mobilization and Political Development , American Political Science Review , Vol . 55 , 1961.

20- Weiner , R ., Violence in Pre – Modern Societies , American Political Science Review , Vol 60, 1960 . 

 

    19 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   حكومت پهلوي (109)
●   قوم گرایی (5)

دسته
●  متن / مقاله(0)

رسته :3

تاريخ ارسال:23/02/1387

تاريخ شمسی نشر:00/00/1377
  
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب