مسئله ديرپا و نزاعبرانگيز «کليات» (problem of universals) در مورد مدرکات عقلي، در تمايز با ادراکات حسي و خيالي مطرح ميشود. از آنجا که موضوع و متعلق مدرکات حسي، امور جزئي و متشخص است، مدلول و مسماي اسماي عام، نحوة دستيابي ذهن به مفهوم کلي (= معقول) و چگونگي حکايت کردن مفهوم کلي از واقع و در نهايت، نحوة واقعيت و وجود کلي در خارج، وجهي غامض مييابد و اينها به ترتيب، بيانگر سويههاي معناشناختي، معرفتشناختي و هستيشناختي مسئله کلياتاند.
کليات و معقولات همه، در يک تراز و رديف قرار نميگيرند و هم به لحاظ کيفيت و نحوة حصول و هم به لحاظ رابطه با خارج، لزوماً سرنوشت يکساني ندارند و بعضاً احکام ويژهاي را دارا هستند. البته، آنچه در جريان تاريخ فلسفه عملاً تحت عنوان مسئله کليات بررسي شده است، به اصطلاح حکماي اسلامي، کلي طبيعي يا مفاهيم ماهوي و معقولات اولي ميباشند که به ذوات و حقايق يا به بخشي از طبيعت و حقيقت اشياء اشاره دارند. کانت اين نوع معاني را مفاهيم تجربي (empirical concepts) ميخواند که حاکي از اشياء و صفات و کيفيات آنها ميباشند. مفاهيمي همچون اسب و سفيد از اين دستاند. در کنار اين رده از مفاهيم، او از مقولات (categories) ياد ميکند؛ اينها مفاهيمي همچون علت و معلول و ضرورت هستند که هم به لحاظ کليت و هم از جهت جايگاه و نقش و کارکرد در معرفت، در مرتبة بالاتري از مفاهيم تجربي قرار ميگيرند.
مفاهيم بنيادين (fundamental concept) (A13, A81 = B107)، [ [1مفاهيم اوليه (primary concepts) (A81 = B107)، مفاهيم محض فاهمه (pure concepts of understanding) (A119) و مفاهيم اصلي (original concepts) (A2) از ديگر عناويني است که کانت بر اين گروه از مفاهيم اطلاق کرده است؛ بدين ترتيب، مسئله کليات در فلسفة کانت با مفاهيم تجربي ربط وثيق مييابد، هرچند برخي مطالب و مباحث که ميآيد، شامل تمامي مفاهيم ميشود. مدعاي اين مقاله آن است که کانت در مفاهيم تجربي کاملاً به ديدگاهها و دستاوردهاي فلاسفة تجربي نظر داشته و از آنها بهره برده است و به گونهاي، در صدد تکميل و توجيه کارکرد معرفتي آنها بوده است. اما در خصوص مفاهيم محض يا مقولات، به مدعاي اصلي فيلسوفان عقلگرا مبني بر اذعان به معارف پيشين، نزديکتر شده است.
1. ملاحظات مقدماتي
براي هموار شدن راه فهم بهتر و عميقتر انديشة کانت در بارة مفاهيم تجربي و مسئله کليات، به چند آموزة کانتي در خصوص قواي ادراکي ذهن، ماده و صورت در شناسايي و اقسام تصورات بايد اشاره کرد.
1-1. قواي ادراکي
کانت به طور کلي، ذهن [ (mind)[2را داراي يک قوة منفعل و پذيرنده به نام حساسيت (sensibility) و سه قوة فعال (متخيله، فاهمه و عقل) ميداند. حساسيت «توانايي (يا قوة پذيرندگي) تصورها از طريق آن حالتي است که ما در آن، به وسيلة اعيان متأثر مي شويم» (A19 = B33)؛ اين اثرپذيري، بستر و مبدأ شهود (intuition) است (کانت، 1367، صص18-19) که شناخت مستقيم و بيواسطه از اعيان است و بنا به اين اصطلاح معادل احساس به توسط قواي حسي است (Kemp Smith, 1962, p.79) و در مقابلِ شناخت به واسطة مفهوم است (A19 = B33).
تخيل (imagination) که از اساسيترين قواي نفس انساني است (A124)، متکفل پر کردن گسست ميان شهود حسي و برداشت و شناخت مفهومي (conception) است (wolf, 1968, p.148)؛ لذا نوعي تعلق به حساسيت دارد و واجد جنبة منفعلانه است و نسبتي هم با فاهمه و بالتبع، فعاليت و خودانگيختي (spontaneity) دارد (Kemp Smith, 1962, p.77). در خصوص نسبت قوة تخيل با حساسيت، کانت بر آن است که حس (sense) قوة شهود درحال حضور و رويارويي با متعلق است و تخيل، قوة شهود در غياب متعلق است (B.151). تخيل علاوه بر بازسازي شهودهاي حسي در غياب اعيان و متعلقات شهود، تأليف و همنهاد (synthesis) ارتسامات و تأثرهاي پراکنده و متشتت حسي را هم عهدهدار است. اين وجه از فعاليت تخيل با فاهمه مرتبط است (رک. ادامة مقاله).
«فاهمه والاترين قوة شناسايي (cognition) است» (Kant, 1992, p.441) و آن قوه مفاهيم، حکم، تفکر و قواعد (براي تأليف کثرات) است (A.126). فاهمه واجد مفاهيم پيشيني يا مقولات است و بر اين اساس، تفسير اين مفاهيم بر مبناي الگوي حساسيت (ارجاع مفاهيم به انطباعات حسي)، آن گونه که هيوم انجام داده، اشتباه است (رک. هارتناک، 1376، ص119؛ اسکروتن، 1375، ص72).
در نهايت، عقل، کشش و استعداد طبيعي در انسان براي عدم اکتفا به معرفت علمي و فراروي از حيطة تجربه براي وصول به وحدت و تماميت و امر نامشروط است (Kemp Smith, 1962, liii). لازم به ذکر است که هر يک از قواي سهگانه حساسيت، فاهمه و عقل داراي سرمايهها و عناصر پيشيني (a priori) هستند. شهودهاي محض زمان و مکان يا صور حساسيت (forms of sensibility)، مقولات فاهمه (categories of understanding) و در نهايت، تصورات عقل (Ideas of reason)، عناصر پيشيني قواي سهگانه را تشکيل ميدهند.
1-2. ماده و صورت در مفهوم
کانت مباحث خود را عموماً با تقسيمات دوگانه به پيش ميبرد. يکي از تفکيکهاي مهم او در کنار دو بخشيهاي نومن –فنومن، حساسيت- فاهمه و....، تفکيک ماده و صورت در شناسايي است که به قول پيتن «کل نقد عقل محض مي تواند به عنوان تحليل تجربه ما به عناصر صوري و مادي آن توصيف شود» (1970, p.138). از نظر کانت «در هر مفهومي بايد ميان ماده (matter) و صورت (from) را تفکيک کرد، ماده مفاهيم [راجع است به] متعلق و عين (object) و صورت آنها، کليت است» (1992, p.589). به ديگر بيان، مادة انديشه، آن محتوايي (content) است که در مورد آن ميانديشيم و صورت مفهوم، آن است که آن را تصور ميکنيم (conceive). کانت در جايي ديگر چه بسا ملهم از ايده ماده و صورت ارسطويي ميگويد: «ماده عبارت است از امر تعين پذير و صورت عبارت است از تعين امر تعين پذير» (A.266 = B.322).
ماده و صورت متعلق و موضوع شناخت، به دوگانگي فاعل شناسا (فعاليت انديشيدن) و متعلق (انفعال از ناحية حساسيت) قابل ارجاع است؛ چون متعلق، از مادة شهود ساخته ميشود و به وسيلة صورت مفهوم، تعين مييابد؛ به بيان ديگر، ماده و صورت با متعلق و فاعل شناسا تناظر يک به يک دارند؛ زيرا ماده داده ميشود و صورت، انديشيده ميشود يا ميتوان گفت: صورت، نتيجة فعاليت عالم انديشنده است و ماده، نتيجة پذيرندگي شهود (A.75، ياسپرس، 1372، ص85). البته، خود شهود هم از جهتي داراي جنبة مادي (= احساس) و صوري (= زمان و مکان) است (B.34). به طور کلي، هر عنصر صوري از آنجا که معلول سرشت اذهان ما و محصول تفکر محض است که البته، در موقع (occasion) ادراک حسي به فعليت در ميآيد، به طور پيشيني قابل شناسايي است اما عنصر مادي امري پسيني است.
نکتة ديگر، اينکه ماده و صورت مفاهيمي هستند که عقلاً تمايزپذيرند ولي «سخت ناگسستني (inseparable) ميباشند» (A.266 = B.322). کانت لزوم معرفتشناختي اين دو عنصر را اين گونه مورد تأکيد قرار ميدهد که «انديشة بدون شهود، بيمحتواست و شهود بيمفهوم، کور». پس ماده يا شهود به خودي خود نادقيق، نامعين، بيمعنا و کور است و يک امر آشوبناک و درهم است و در عين بيواسطگي، مانند نبودن است؛ از ديگر سو، مفهوم و صورت هم بدون شهود ميانتهي و بيمحتواست و اين شهود است که به انديشه، معناي عيني ميدهد (Shrauder, in Wolf 1968 ,p.249).
1-3. اقسام مفاهيم
در اصطلاحشناسي «نقد عقل محض»، نام جامعي که براي تمامي محتواهاي ذهن به کار مي رود، تصور (representation) است (A.320 = B.76-7). کانت از مقولات فاهمه (categories of understanding)، مفاهيم تجربي (empirical concepts)، ايدههاي عقل (ideas of reason)، ادراکات حسي و شهودهاي محض (pure intuitions) با عنوان تصور ياد ميکند؛ تصور، خود در وهلة نخست، به مفهوم (concept) و شهود (intuition) تقسيم مي شود. هر شناسايي (cognition) يعني هر تصوري که به واسطه آگاهي به يک متعلق پيونديافته يا شهود است يا مفهوم؛ شهود يک تصور جزئي و مفهوم، يک تصور کلي يا تصور تأملي (reflective representation) است (Kant, 1992, p.589). کانت مفهوم را در تقابل با شهود که تصور جزئي است، با شاخصة عموميت (generality) و کليت (universality) ميشناساند. مفهوم، تصور امري است که مشترک ميان متعلقات و اعيان کثير است؛ از سوي ديگر، به يک تصور از آن رو مفهوم گفته ميشودکه تحت آن، تصورات ديگري گنجانيده شدهاند که به واسطة آنها، آن مفهوم ميتواند به متعلقات و اعيان مربوط شود (B.94).
شهود ميتواند عقلي ((intellectual باشد که البته، از نظر کانت منتفي است و يا حسي (sensual) و شهود حسي، چنان که آمد، خود حاوي شهود محض[3] (زمان و مکان) و شهود تجربي (empirical intuition) است.
مفاهيم بر اساس نحوه و منشأ حصول، يا پسيني (a posteriori) و برگرفته از مدرکات حسياند يا اينکه پيشيني (a priori) هستند. مفاهيم پسيني را کانت مفاهيم تجربي ميگويد. مفهوم پيشيني يا اطلاقناپذير بر مدرکات حسي است؛ مانند اختيار و اراده که در اين صورت، تصورات و ايدههاي عقلي خوانده ميشوند و يا اينکه اطلاقپذير بر مدرکات حسي و جزئيات ميباشند که همان مقولات يا مفاهيم محض فاهمهاند که خود به دو قسم اصلي (elementary) و فرعي ( derivative) تقسيم ميشوند. از ميان اقسام مفاهيم و در عين حالي که همه کلي هستند، در تاريخ فلسفه و تحت عنوان مسئله کليات عملاً مفاهيم تجربي مورد عنايت خاص بوده اند، هرچند به لحاظ دايرة شمول و عموم، مفاهيم محض منزلت بالاتري دارند.
2. مفهوم و کليت
با توجه به توضيح پيشگفته، از نظر کانت هر مفهومي کلي است و بدين قرار، اسناد کليت به مفهوم يک نوع همانگويي و تکرار معلوم است. هرچند بر مفهوم، به جهت کاربرد و استعمال ميتواند جزئيت عارض شود[4] (Kant, 1992, p.3)؛ يعني مفهوم جزئي، مفهومي است که نه از حيثيت مفهومي که از جهت اطلاق و کاربرد، تنها بر يک مصداق قابل حمل است. شايد بتوان تعبير «اين درخت» را مثالي براي مدعاي کانت دانست. اين رأي کانت به گونهاي عکس نظر تجربهگرايان همچون بارکلي و هيوم است که مفهوم را همان صورت جزئي ميدانند که تنها به جهت استعمال و کاربرد، کليت عارض بر آن مي شود (بارکلي، 1345، ص13؛ Hume, 1951, p.17)؛ دقيقاً مانند مثلث خاصي که هندسهدان در مقام اثبات يک قضية هندسي آن را ترسيم ميکند ولي در عين مثلث خاص بودن، براي جميع مثلثهاي جزئي ديگر علامت و نمود قرار ميگيرد (استنيلند، 1383، صص67-68). در واقع، اين يک نوع اعتبار و لحاظ خاص و استعمال مفهوم جزئي است؛ نه اذعان به کليت مفهوم. حال بايد چگونگي تبيين کليتي را که کانت همراه با جان لاک وصفي براي مفهوم ميداند، بررسي کرد. هنگام طرح ماده و صورت در شناسايي، گفته شد کانت با فرق نهادن ميان ماده و صورت در مفهوم، کليت را به صورت مفهوم استناد ميدهد و صورت شناسايي هم نتيجة فعاليت عامل شناساست؛ نه امري موجود در دادهها و برگرفته و منتزع از شهودهاي حسي. کانت به صراحت، صورت را مناط وحدت و کليت برساخته ذهن ميداند: «صورت يک مفهوم به عنوان يک ايدة اکتسابي (discursive = با فعاليت عقلي حاصلشده) همواره ساخته ميشود» (A.19).
اينکه کانت صورت کليت را ايدهاي ميداند که عقل با فعاليت آن را حاصل آورده است (discursive)، يادآور نظرية لاک است. به عقيدة لاک کليات برساختههاي ذهناند و کلييابي ذهن از مقوله کشف نيست بلکه از مقولة جعل و خلق ذهن و نتيجة فعاليت قواي ادراکي ماست (استنيلند، 1383، ص 57).
ارتباط کليات با خارج و واقعيت هم به اين ترتيب است که بسته به اينکه چه موجوداتي را با هم در نظر آوريم و به کدام جنبه از جوانب مشترک آنها نظر داشته باشيم و آن را انتزاع کنيم، کليات متفاوت ميشوند. پس محتوا و مادة تصور از تجربه به دست آمده است ولي صورت و قالب آن به فاعل شناسا و حدود و ثغوري که ذهن در نظر ميگيرد، بستگي دارد.
کانت اين مدعاي لاک را با تدقيق و تحليلي که در ماده و صورت مفهوم بيان داشته، ژرفا بخشيده است. اما اين صورت و کليت از ديدگاه کانت به وسيلة اعمال منطقي و سهگانه فاهمه يعني مقايسه (comparison)، تأمل (reflection) و انتزاع (abstraction) ساخته مي شود؛ «زيرا اين سه فعل منطقي شرايط ضروري و عمومي تکون هر مفهومي است» (Kant, 1992, pp.592-93). از ميان اين سه فعل، مقايسه و تأمل شرط ايجابي و انتزاع، شرط سلبي (يک سو نهادن اختلافات) است(, p.595 Kant, 1992). البته، کانت گاهي هر يک از«انتزاع» يا «تأمل» را بر کل اين فرآيند مرکب و سهگانه اطلاق مي کند (Paton, 1970, p.200). وي سپس براي تشريح مقصود خود، مشاهده چند درخت گوناگون را مثال ميزند که در مرحلة اول با مقايسة آنها به اختلافشان از جهت تنه و شاخه و برگ پي ميبريم. در گام بعد روي جامع مشترک ميان آنها در واجد بودن اصل تنه و شاخه و برگ تأمل و مداقه ميکنيم و در نهايت، مفهوم درخت را با انتزاع و تجريد از کميت و شکل و هيئت خاص به دست ميآوريم.
اصطلاح ديگر مرتبط با آموزه انتزاع، مفهوم مشخصه و نشانه (mark) است. «مشخصه و نشانه مبنايي براي شناسايي اعيان و متعلقات است» (Kant, 1992, p.207)؛ توضيح آنکه در مرحله نخست و در قالب شهود، ذهن شيء را مستقيماً و به صورت شخصي و جزئي درک ميکند. در مرحلة دوم، ذهن به طريق غيرمستقيم و به وسيلة خصوصيتي که جامع مشترک آن شيء با تعدادي اعيان و متعلقات ديگر است، در بارة آن ميانديشد. کانت از اين خصوصيت مشترک به مشخصه و نشانه تعبير ميکند و بر اين است که مفهوم عبارت است از نشانهها و شاخصههايي که توسط آنها قادر به شناخت و تشخيص اشياي جزئي ميشويم، اشيائي که در شهود به ما داده ميشود؛ مثلاً «زردي» نشانهاي براي تشخيص مصاديق طلا از ديگر اشياء است. پيتن ميگويد: «درک يک کلي به معناي دريافت يک نشانه و مشخصه است که لااقل بالقوه به افراد کثيري تعلق دارد» (1970, p.255).
بر خلاف مفهوم مشخصه و نشانه، که کانت را در يک سياق و زمينة فلسفة کلاسيک و آموزه آشناي انتزاع ارسطويي نشان ميدهد، مفهوم مرتبط ديگر با بحث کلي و انتزاع کانتي که از اختصاصات کانت است، مفهوم تحليل (analysis) است که در مقابل تأليف و همنهاد (synthesis) مطرح ميشود. دو مفهوم يادشده، ناظر به شکلگيري مفاهيم و تصوراتاند. به نظر کانت، تأليف و همنهاد شرط تحليل است (B.133 and 230)، کثرات و دادههاي گوناگون حسي در قالب فعل تأليف به هم آورده ميشوند و قبل از تأليف ما صرفاً با عناصر مجزايي مواجهيم که ارتباط و بالتبع، محتواي مشخصي ندارد ولي حاصل تأليف به تنهايي، يک شناسايي خام (= غيردقيق) و نامتمايز و مغشوش است. کارکرد تحليل، وضوح و تمايز بخشي به شناسايي است. از اين جهت است که تأليف بايد مقدم بر تحليل باشد، «پيش از آنکه هر گونه تحليل در تصوراتمان صورت دهيم، اين تصورات بايد قبلاً داده شده باشند؛ زيرا به لحاظ مضمون و محتوا هيچ مفهومي نميتواند با تحليل حاصل آمده باشد (A.77 = B.103).
اما ارتباط تحليل و تأليف با مفهومسازي اين است که محتوا و ماده مفهوم، حاصل تأليف است و صورت (= کليت)، حاصل تحليل است. اين صورت و کليت محصول فرايند مرکب يادشدهاي است که کانت گاهي از آن به انتزاع و گاهي از آن به تحليل ياد مي کند (A.76 = B.102, A.78 = B.104).
پيتن اين رأي کانت را دشوار و ديرياب ميخواند (1970, p.168). علاوه بر اين، به نظر ميرسد کارکرد تحليل تنها افاده وضوح در صورت ذهني است؛ نه اعطاي کليت به مفهوم. ولي اگر بخواهيم اين آموزه کانتي را در پيوند با آموزة مشخصههاي مشترک (common mark) او قدري عميقتر فهم کنيم، بايد گفت: کانت بر آن بود که درک و دريافت، اصالتاً انديشيدن کثرت اعيان و متعلقات جزئي است به وسيله مشخصهها و نشانههاي مشترک، طرح آموزه تحليل در اين ميان، تأکيد کردن بر اين مدعاست که تشخيص و شناخت چنين نشانههايي به عنوان جامع مشترک ميان افراد و مصاديق، مستلزم «تحليل» متعلقاتي است که داده شدهاند و سپس، در سايه و ذيل مشخصهها انديشيده شدهاند. البته، بر خلاف انديشة کلاسيک و ارسطويي «تحليل»، متکفل کشف و اصطياد صورت و کليتي نيست که در شهود يا شهودهاي حسي ما همچون يک جزء، مندرج و منطوي است بلکه همانند لاک، کانت به حيثيت فعاليت و ابتکار عمل ذهن در کاربرد صورت و کليت به عنوان شاخصه و جامع مشترک (ياسپرس، 1372، ص85) و نوعي جعل و نسبت دادن آن جامع مشترک به کثرت اعيان، قائل است. در عمل انتزاع ما جامع مشترک (common mark) را به عنوان «تصور کلي» به کار ميبريم.
3. قاعده و کارکرد بودن مفهوم
کانت پس از اينکه مفهوم را به طور کلي، مر کب از ماده و صورت دانست و کليت را به صورت مفهوم، ارجاع و تحويل کرد، بحث را گامي به پيش برده، مفهوم را به لحاظ صورت داراي کارکرد قاعدهوار معرفي ميکند:
«هر شناختي (knowledge) متضمن يک مفهوم است؛ يک مفهوم همواره تا آنجا که صورتش ملحوظ است، امري کلي است که به عنوان يک قاعده عمل ميکند. مفهوم جسم مثلا به عنوان وحدت کثرتي از شهودات حسي است که از طريق آن [مفهوم جسم] انديشيده ميشود و به عنوان يک قاعده در معرفت ما نسبت به پديدارهاي خارجي عمل ميکند» (A.100).
تبيين مفاهيم بر پاية قاعدهبودن آنها، معرف انتقال مهمي از نظريه محتواهاي ذهني (mental contents) به نگرش به مفاهيم به عنوان نقشها و کارکردهاي ذهني (mental functions) است که اين خود از کليدهاي مهم فهم انديشة کانت است (Wolf, 1963, p.320). مفاهيم و هويات ذهني که بنا به تلقي کلاسيک همچون صورتهايي تجريدشده از ماده، انعکاسيافته در آيينة ذهن محسوب ميشدند، اکنون به عنوان کارکردها و فعاليتهاي ذهني معرفي ميشوند. معرفت بدين ترتيب، يک نوع فعاليت ذهني است؛ نه کيف و حالت نفساني. وقتي کانت مفاهيم را نه به عنوان متعلقهاي آگاهي و محتواهاي ذهني، بلکه به عنوان راههاي انجام امور و قواعد مينگريست، اين نگاه خود را به نوعي از مفاهيمي دون مفاهيم ديگر، منحصر نميکرد. هرچند در اين خصوص بيشتر مفاهيم محض را مد نظر داشت ولي مفاهيم تجربي را که هيچ گاه به کمال در بارة آنها بحث نکرد (Wolf, 1963, p.117) و حتي ايدههاي عقلي را از اين حکم استثناء نميکرد.
قاعده قلمداد کردن مفهوم براي کثرات حسي يا بازسازي آنها با مفهوم تأليف و همنهاد تخيل پيوستگي دارد. کانت اظهار ميكند که تأليف پديدارها، مطابق با مفاهيم يعني بر وفق و طبق قواعدي صورت ميگيرد؛ مثلاً ادراکات حسي که از زواياي گوناگون يک خانه به دست ميآوريم، بر اساس يک طرح و نقشة واحد، ترکيب ميشوند. اين طرح امري است که به طور عامي در مفهوم تجربي «خانه» انديشيده شده است و در اين حکم که «اين يک خانه است» يا «اين خانه نارنجي است»، ما قاعدهاي را که در تأليف و همنهاد تخيل جلوهگر است، در مييابيم که به وسيلة آن کثرت داده شده، در شهود مرکبي ترکيب شده است و اساساً به اين صورت است که شهودهاي تأليفي براي ما، يک متعلق و موضوع شناخت (object of knowledge) را تشکيل ميدهند (cf. Paton, 1970, pp.271-272). پس مفهوم تجربي به عنوان اوصاف مشترک متعلقات جزئي گوناگون، همان مفهوم به عنوان قاعدة تأليف و همنهاد تخيلي است که براي ترکيب کثرات دادهشده در يک شهود مرکب از يک متعلق (object) که داراي اوصاف مشترک ياد شده، لازم است (cf. A.141). در مقام تمثيل، معرفت را در مرحلة شهود و همنهاد به ديدن ستارگان بدون چشم مسلح و بعد از دخالت مفهوم به مشاهدة ستارگان با چشم مسلح ميتوان تشبيه کرد.
کانت، مرتبط با بحث پيشگفته، در مبحث شاكلهسازي نيز در مورد مفاهيم تجربي سخن به ميان مي آورد: «مفهوم سگ به معناي قاعدهاي است که بر طبق آن قوة تخيل من ميتواند شکل يک حيوان چارپاي معين را به طور کلي طراحي کند، بدون آنکه به يک هيئت و شکل خاص محدود شود که تجربه به من عرضه ميکند، يا همچنين، به هر گونه صورت خيالي ممکن که بتوانيم به طور ملموس باز نماييم» (A.142 = B180). پس يک مفهوم مرکب،[5] صرفاًً مجموعهاي از علائم و اوصاف مشترک که در متعلقهاي گوناگون حضور دارند، نيست بلکه مفهوم به طريقي در بردارندة معرفت راه و قاعدهاي است که به وسيلة آن اين علائم و اوصاف با هم ترکيب ميشوند؛ مثلاً مفهوم مثلث صرفاً مفهوم سه خط مستقيم نيست بلکه مفهوم سه خط مستقيم است که به نحوي با هم ترکيب شدهاند كه اطراف و اضلاع يک شکل را تشکيل دهند. اگر بخواهيم بدانيم که يك شکل مثلث است، بايد تشخيص دهيم که به دنبال حدود و مرزهاي شکل که مدرک به ادراک حسي ما قرار گرفتهاند، آيا ما سه خط مستقيم را مطابق با مفهوم ترکيب کردهايم؟ اين سخن با توجه به بحث همنهاد تخيل تکميل ميشود، مفهوم مثلث عبارت از مفهوم همنهاد سه خط مستقيم است؛ از اين رو، در تشخيص اينکه اين يک مثلث است، بايد گفت که همنهادي را توانستهايم تحت مفهوم مثلث در بياوريم (Paton, 1970, p.272). پس مفهوم تجربي مثل سگ، آن گونه که بارکلي يا هيوم ميگفتند، صورت خيالي خاصي از سگ نيست، نام «سگ» هم نيست بلکه چيزي در ذهن دارندۀ آن است که به وسيلة آن قادر به تشخيص مصاديق سگ ميشود. کانت به اين ترتيب بحث و بررسي تجربهگرايان به ويژه هيوم را در نقش معرفتي کليات و مفاهيم تجربي، عمقي دو چندان ميبخشد. هيوم در بسط نظريات بارکلي مفهوم «تهيوء» (readiness) (استنيلند، 1383، ص78) و قابليت (disposition) را مطرح ميكند؛ بنابر اين آموزه، وقتي بين اشياي مختلف شباهتي يافتيم، نام واحدي را بر آنها اطلاق ميکنيم، به گونهاي که بنا به عادت، شنيدن همان نام، تصور اين اشياي مختلف را در ذهن ما موجب ميشود (Edwards, 1967, vol.8, p.202).
بدين سان، داشتن يک تصور کلي به صورت قابليت ذهني و آمادگي در ميآيد که به هنگام شنيدن يک اسم عام، بتوانيم مصداقهاي آن را تشخيص دهيم. پس بر خلاف بارکلي، هيوم بر آن است که مفاهيم کلي را صرفاً با صور خيالي نميتوان تبيين کرد و بايد مسئله قابليت را نيز در کار آورد. ولي کانت با فرا رفتن از ايدة روانشناختي قابليت و آمادگي، مفاهيم را بر پاية آموزة معرفتشناختي قاعدة همنهاد تخيل تبيين کرد و اين نوع تبيين شامل همة اقسام مفاهيم ميشود؛ يعني مفاهيم محض فاهمه يا مقولات نيز قواعدي البته، با شأن و رتبة منطقي بالاتر براي تأليف کثرات به وسيله تخيل ميباشند؛ به طوري که مفاهيم محض، مقدم و مسلط بر مفاهيم تجربي ميباشند (Shrauder ,in Wolf , 1968, p.148)؛ به عبارتي، مفاهيم تجربي را ميتوان قواعد درجة اول (first order rules) و مفاهيم محض فاهمه را قواعد درجة دوم (second order rules) دانست. به عنوان مثال، اگر يک توليدکنندة اسباببازي به کارمندانش چنين توصيه کند که يك بازي را ابداع کنيد که چهار بازيکن نياز داشته باشد و بيش از يک ساعت وقت نگيرد، قواعد خود بازي قواعد درجة اول و موارد پيشگفته قواعد درجة دوم محسوب ميشوند. تفاوت اين دو قسم مفهوم (پيشيني و پسيني) را به لحاظ محتوايي ميتوان در اين دانست که مفاهيم محض و پيشيني تنها صورتي براي سامان دادن به محتوا ميباشند اما مفاهيم تجربي خود واجد محتواي حسي و تجربي هم ميباشند.
در پايان لازم به ذکر است نکات مبهم و نقدپذيري در نظرية کانت مشخص است؛ از جمله با توجه به پيشيني بودن صورت در مفاهيم تجربي، مرز فارق مفاهيم پيشيني و پسيني قدري در هم ميآميزد، به ويژه که هر دو قسم مفاهيم را از سنخ کارکرد و قاعدة همنهاد تلقي ميکند، مسئله جامع مشترک بودن مفهوم تجربي و ناظر بودن به وجه مشابهت مصاديق نيز تبيين نشده است.
جمعبندي
کانت در فلسفة ابداعي خود، نتايج فلسفههاي تجربهگرا و عقلگرا را نقاط عزيمت فلسفي خود قرار داده است. مسئلۀ کليات و معقولات نيز از اين قاعده مستثنا نيست، با اين تفاوت که در مفاهيم تجربي و ماهوي، عمدتاً مباحث تجربهگرايان را بسط داده است اما در باب مفاهيم محض و مقولات (معقولات ثانيه)، در مسئلۀ منشأ حصول به موضع عقليمسلکان و در مسئلۀ کارکرد معرفتشناختي به تجربهگرايان متمايل شده است.
کليت کانت با تفکيک مهم ماده و صورت شناسايي و ارجاع کليسا به صورت، که فرد خود حاصل فعاليت عقلي است، ايدة لاک را مبني بر دخل و تصرف داشتن و فعال بودن ذهن را در حصول کليات عمق بخشيد. کانت تحليل و تدقيق خود را با افزودن مفهوم «مشخصه» (mark)، تحليل (analysis) و تأليف (synthesis) گامي به پيش ميبرد.
کانت در انتقال به مرحلهاي ديگر از نظريهپردازي، کارکرد قاعدهوار مفاهيم را به اعتبار صورت آنها مطرح ميسازد. در اين نگرش، مفاهيم به مثابه قاعدهها، کارکردها و فعاليتهايي لحاظ ميشوند. مفاهيم تجربي به اين لحاظ، قاعدهاي براي تأليف کثرات حسي ميشوند؛ قاعدهاي که راهنماي قوة تخيل در تصور و تشخيص جزئيات و مصاديق خاص است. نظرية قاعدة همنهاد تخيل دانستن مفهوم، عبور از عنصر روانشناختي در نظريۀ هيوم بود؛ مبني بر اينکه کلي، نام واحد و مشترک ميان جزئيات است که در ما استعداد و آمادگي تشخيص و يادآوري مصاديق مشابه را موجب ميشود.
مجموعاً نظريۀ کليات يا مفاهيم تجربي کانت، خواه در مرحلة تبيين با آموزههاي انتزاع، مشخصهها و تحليل و چه با پيش کشيدن نظرية کارکرد و قاعدة تأليف بودن مفهوم، نظريهاي تجربهگرا بايد محسوب شود.
در نهايت و به عنوان نتيجهاي کلي ميتوان به اين نکته اشاره کرد که در فهم نقاط مبهم و دشوارياب نظريات کانت، توجه به پيشينۀ بحث و سير تطور آن در سنتهاي بلافصل تجربهگرا و عقلگرا، ميتواند بسيار راهگشا باشد.
يادداشتها
[1]. (A) نمادي از تحرير اول نقد عقل محض است که در سال 1781م. پايان يافت و(B) نمادي از تحرير دوم نقد در سال 1787م. است و شمارههاي بعد از اين حروف، معرف شمارة بندي مشخص از دو تحرير است. لازم به ذکر است به دليل اهميت تحرير اول در عموم چاپها، هر دو تحرير با هم آورده ميشوند. بديهي است اين دو طبع و تحرير در عين دارا بودن بندهاي مشترک بسيار، افزودهها و کاستيهايي نسبت به يکديگر دارند.
[2]. «ذهن» در فلسفة کانت هيچ گونه مضمون متافيزيکي ندارد و معادل با قوة تصور است و منظور، هر گونه حالت شناختاري اعم از ارتسام، مفهوم و ايدة عقلي است.
[3]. شهود حسي مرکب از مادة شهود و صورت است. زمان و مکان را کانت صورت شهود و شهود محض ميگويد. از آنجا که هر احساسي که از عالم خارج داريم، ملبس به لباس زمان و مکان است، اين دو در هر شهود حسي دخيل هستند. اينها کلي و از سنخ مفهوم نيستند؛ لذا کانت آنها را شهود ميخواند اما مانند حسيات تغييرپذير و تابع اوضاع تجربي نيستند؛ لذا آنها را [شهود] محض مينامد.
[4]. البته منطقدان مسلمان جزئيت و کليت را وصف بالذات مفهوم قرار ميدهند و از اين جهت، با کانت و تجربهگرايان که به ترتيب جزئيت يا کليت را وصف عارض مفهوم ميدانند، تفاوت دارد.
[5]. اگر مفهوم را مشتمل بر خصوصيات و اوصاف مشترک ميان مصاديق متعدد بدانيم، پس هر مفهومي بالذات مرکب است؛ يعني محتواي آن امور متکثر است.
كتابنامه
- استنيلند، هيلري (1383). کليها. ترجمه نجف دريابندري. تهران: نشر کارنامه.
- اسکروتن، راجر (1375). کانت. ترجمه علي پايا. تهران: طرح نو.
- بارکلي، جورج (1345). رساله در اصول علم انساني. ترجمه منوچهر بزرگمهر. تهران: دانشگاه تهران.
- کاپلستون، فردريک (1373). تاريخ فلسفه، از ولف تا کانت. ج6. ترجمه اسماعيل سعادت و منوچهر بزرگمهر. تهران: انتشارات سروش، چاپ اول.
- کانت، ايمانوئل (1362). سنجش خرد ناب. ترجمه م.ش. اديب سلطاني. تهران: امير کبير، چاپ اول.
- کورنر، استفان (1367). فلسفه کانت. ترجمه عزتالله فولادوند. تهران: انتشارات خوارزمي، چاپ اول.
- هارتناک، يوستوس (1376). نظريه معرفت در فلسفه کانت. ترجمه غلامعلي حداد عادل. تهران: انتشارات فکر روز، چاپ اول.
- ياسپرس، کارل (1372). کانت. ترجمه عبدالحسين نقيبزاده. تهران: کتابخانه طهوري، چاپ اول.
- Edwards, Paul (Editor in Chief) (1967). Encyclopedia of Philosiphy. New York: Macmillan, inc.
- Hartnak, Justus (1967). Kants Theory of Knowledge. trans by M. Holmes. NewYork.
- Hume, D. (1951). A Treatise of Human Nature. Oxford.
- Kant Immanuel (1964). Critique of Pure Reason. translated by Norman Kemp smith, London: Macmillan.
- Paton. H. J. (1970). kants Metaphysics of Experince. 2 vol London: George Allen and Unwin ltd.
- Smith, Norman, Kemp (1962). A Commemtary to Kant s Critique of Pure Reason. New York.
-Wolf ,R. P. (Editor) (1968). Kant, Acollection of Critical Works. London: university of North Dame press.
-Id. (1963). Kant,s Theory of Mental Activity, A commentrary on the transcendental A naltic. United Ststes.