باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 31 مرداد 1387 كاربران برخط 130 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
دو معناي فلسفة تاريخ
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


فلسفة تاريخ، بسته به دو معنايي که از واژة «تاريخ» اراده مي‌شود، به فلسفة نظري و فلسفة نقدي تاريخ تقسيم مي‌شود؛ فلسفة‌ نقدي تاريخ که به مسائلي همچون تبيين و فهم،‌ عينيت و ارزش‌داوري،‌ عليت و روايت در تاريخ مي‌پردازد، به حوزة معرفت‌شناسي متعلق است. فلسفة نظري تاريخ که در پي يافتن معنا و غايت تاريخ است، به حوزة مابعدالطبيعه تعلق دارد.

در اين جستار، نخست به بيان تمايز فلسفة‌ نظري و فلسفة نقدي تاريخ با توجه به تمايز معرفت درجة اوّل و معرفت درجة دوم مي‌پردازيم و به مهم‌ترين مسائل و پيشينية اين دو فلسفه اشاره مي‌کنيم؛ سپس ايراداتي را که به تمايز فلسفة نظري و نقدي تاريخ و فلسفة نظري تاريخ و خود تاريخ صورت گرفته است، نقد و بررسي مي‌كنيم.

 
   ● نويسنده: مسعود - صادقي علي آبادي

منبع: فصل نامه - پژوهش - 1385 - شماره 29، بهار

 
 

 

1. تمايز دو فلسفة تاريخ

«فلسفة تاريخ» (philosophy of history) عنوانی است که بر دو نوع پژوهش کاملاً متفاوت از هم، هر چند نه يکسره بی‌ارتباط با هم، اطلاق می‌شود. اين تفاوت را، از سويی، ناشی از دو معنای واژة «تاريخ»[1] می‌دانند و به تبع آن و از سوی ديگر، ناشی از دو معنايی که واژة «فلسفه» در اين عبارت پيدا می‌کند. يک معنای «تاريخ»، رويدادهای گذشته است؛ «فلسفة تاريخ» در اين معنای واژة «تاريخ» را اصطلاحاً «فلسفة نظری يا مادی يا محتوايی تاريخ»[2] می‌نامند. معنای ديگر تاريخ «مطالعه و پژوهش رويدادهای گذشته» است؛ «فلسفة تاريخ» در اين معنای واژة «تاريخ» را «فلسفه نقدی يا صوری يا تحليلی تاريخ»[3] می‌خوانند.[4] تفکيک بين معرفت مرتبة اول و معرفت مرتبة دوم تا اندازه‌ای تفاوت اين دو فلسفه را روشن می‌سازد. معرفت مرتبة اول معرفتی است که موضوع آن رشته‌ای خاص نيست، يا به عبارتی مسائل آن، مسائل ناظر به اعيان‌اند (اعم از اعيان طبيعی و اعمال انسانی که به مثابه عين در نظر گرفته شوند). معرفت مرتبة دوم معرفتی است که موضوع آن رشته‌ای خاص است. فلسفة نظری تاريخ، گرچه فلسفة مضاف است،[5]  معرفت مرتبة اول است و از اين رو، در عرض تاريخ در معنای دوم آن، مطالعه و پژوهش رويدادهای گذشته، يعنی رشتة تاريخ، قرار می‌گيرد. فلسفة نقدی تاريخ فلسفة مضافی است که معرفت مرتبة دوم است؛ يعنی ناظر به رشتة تاريخ است. سنخ مسائل فلسفة نقدی تاريخ، مفهومی و معرفت‌شناختی است؛ از اين رو، فلسفة نقدی تاريخ را بايد معرفت‌شناسی به معنای خاص آن، يعنی معرفت‌شناسی تاريخ دانست.[6] تمايز اين دو رويکرد به فلسفة تاريخ را ملاحظة اهداف متفاوتی که متعاطيان آن دنبال می‌کنند و انواع مختلف مسائلی که مطرح می‌سازند، روشن‌تر می‌كند.

هدف فيلسوف نظری تاريخ اين است که در رويدادهای گذشته الگو يا معنايی کلی کشف کند که ورای حوزة کار متعارف مورخ قرار دارد (Dray, 1993, p.1). پاره‌ای از مسائلی که وی طرح می‌کند از اين قرارند: آيا رويدادهای گذشته نظمی عقلانی و طرحی منسجم را آشکار مي‌‌کنند يا چيزی جز ترتيب و تعاقب صرف رويدادها نيستند؟ آيا تاريخ در خط سير معينی حرکت مي‌‌کند يا در ادوار متوالی تکرار مي‌‌شود، يا بدون نظم و شکل است؟ اگر در خط سير معينی حرکت مي‌‌کند، آيا اين سير قهقرايی است يا حاکی از پيشرفت نوع انسان است؟ آيا نيروهايي بيرون از ضبط و مهار انسانها جهت و سير تاريخ را تعيين مي‌‌کنند؟ آيا بر سير تاريخ «قوانينی» حاکم است؟ آيا از جريان تاريخ مي‌‌توان چيزی آموخت يا هر موقيعتی يگانه و منحصر به فرد است؟ اين مسائل نيز به نوبة خود مسائل فرعی ديگری در باب تقدير و مشيت، سرشت انسان و... پديد مي‌‌آورد (Lemon, 2003. p.9).

هدف فيلسوف نقدی تاريخ اين است که مفاهيم و مفروضات اساسی‌اي را که مورخان در چارچوب آنها تحقيقاتشان را پيش مي‌‌برند، ايضاح و در صورت لزوم نقد کند. اين مفاهيم و مفروضات تصورات تقريباً روزمره،[7] اما غالباً مسئله‌ساز مثلِ واقعيت، رويداد، تفسير، فهم، تبيين، علت، دليل، احتمال، معنا و اهميت، روايت، دوره، فرايند و مانند آن را در بر مي‌‌گيرد. البته، بررسی اين تصور ممکن است به ملاحظة خصلت کلی موضوع مورد مطالعة مورخ بينجامد؛ مثلاً ممکن است مسائلی در باب سرشت انسان يا معنایِ زمانمندی[8]  يا ارتباط با واقع، يا در باب مشروعيت مفروض گرفتنِ موجبيت‏گرايی، يا کل‏گرايی يا طبيعت‏گرايی در تفسير آثار بر جای‌مانده از گذشته پديد آورد. آنچه متعاطيان فلسفة نقدی تاريخ در نهايت در صدد انجام دادن آن‌اند، اين است که جایِ تاريخ را در نقشة معرفت مشخص سازند و ديدگاهی رضايت‌بخش در باب پژوهش تاريخی را با نظريه‌اي عام در بارة معرفت انسان تلفيق کنند؛ کاری که تعداد اندکی از معرفت‌شناسان گذشته برای انجام آن تلاش جدی کرده‌اند (Dray, 1997, p.765). پاره‌اي از مسائلی که متعاطيان فلسفة نقدی تاريخ در صدد پاسخگويی به آن برآمده‌اند، از اين قرارند: چه نوع تبيينی در پژوهشهای تاريخی لازم يا مورد قبول است؛ به عبارتی، تبيين در تاريخ واجد چه نوع خصايص صوری يا ساختاری منطقی‌اي بايد باشد؟ آيا روايت ابزاری رضايت‌بخش برای معرفت تاريخی است؟ آيا مورخان برای تبيين و فهم تلويحاً به قوانين خاصی در بارة رفتار انسان تکيه مي‌‌کنند؟ مورخان چه چيزی را شاهد و مدرک تلقی مي‌‌کنند؟ گزارشهای تاريخی تا چه اندازه از صدق عينی برخوردار است؟ يعنی فارغ از ارزش است يا مي‌‌تواند باشد؟ آيا وظيفة مورخ است که در بارة شخصيتهای مورد مطالعه‌اش داوری اخلاقی کند؟ و....

خاستگاههای فلسفة نظری تاريخ را مي‌‌توان در نظريه‌های چرخه‌اي يا ادواری دنيای باستان و در اعتقاد يهودی- مسيحی در باب خلقت و هبوط و رستگاری در کتاب مقدس و شرح و بسطهای آن در آثار برخی از متفکران مسيحی قرون وسطي، مانند شهر خدا قديس اگوسيتن، و عصر جديد، مانند گفتار در باب تاريخ جهان اسقف بوسوئه ديد. اما اوج شکوفايی اين فلسفه در اواخر قرن هجدهم و نوزدهم و در آثار متفکران و فيلسوفان برجسته‌اي چون هردر، کانت، هگل، ويکو و مارکس بود.[9] در عصر حاضر، اقبال به اين نوع فلسفة تاريخ تا اندازه‌اي در بين فيلسوفان کاهش يافته است.[10] معروف‌ترين تبيين نظری از کل تاريخ را در قرن بيستم ای.جی. توينبی ارائه کرد که يک مورخ تکرو بود و نه يک فيلسوف. اما امروزه نشانه‌هايی از توجه مجدد به اين فلسفه در مکتوباتِ فيلسوفان تاريخ ديده مي‌شود.[11]

فلسفة نقدی تاريخ، به شکل آگاهانه و نظام‏مند، در نيمة دوم قرن بيستم پديد آمد.[12] با اين حال، پيشينة آن را به طور پراکنده مي‌‌توان در آثار ويلهلم ويندلباند، هاينريش ريکرت و ويلهلم ديلتای (در آلمان) و در آثار بندتو کروچه و جووانی جنتيله (در ايتاليا) و همچنين، در پاره‌اي از مکتوباتِ کمتر شناخته‌شدة هيوم، برخی از انديشه‌های جی.اِس.ميل در کتاب نظام منطق، و در تک‌مقاله‌اي از اف.اچ برادلی که در 1874م. انتشار يافت و شايد، نخستين مکتوب فلسفی قابل توجه در باب تاريخ از فيلسوفي انگليسی باشد، ملاحظه کرد. بنيانهای واقعی اين فلسفه، در دهه‌های 1920 و 1930م. به ويژه در مکتوبات فيلسوف، مورخ و باستان‌شناس، آر.جی.کالينگوود و تا حدی کمتر در نوشته‌هایِ همعصر او، مايکل اُکشات، نهاده شد. اثر مهم کالينگوود، انديشة تاريخ، پس از مرگ وی، در 1946م. منتشر شد، اما مورد غفلت قرار گرفت. عطف توجه جدی به فلسفة نقدی تاريخ را مقالة سی.جی.همپل با عنوانِ «نقش قوانين عام در تاريخ» به ويژه پس از اندراج آن در منتخبی عمومی از مقالات که فايگل و سلرز در 1949م. تدارک ديدند و منتخبی ديگر که ده سال بعد پَتريک گاردنر تدارک ديد، موجب شد (Dray, 2000, p.217). غالبِ آثاری که از آن پس انتشار يافت، واکنشی بود به مقالة همپل، که مطالعة گستردة آثار کالينگوود را نيز موجب شد. اما از دهة 1960م. دامنة اين مباحث از بحث و مناقشه در باب ماهيت تبيين در تاريخ فراتر رفت و مسائلی چون عينيت و ارزش‌داوری، ماهيت و نقش روايت در تاريخ و... را در برگرفت. البته، انتشار کتاب والش با عنوانِ درآمدی به فلسفة تاريخ در 1951م. موجب شد که فلسفة تاريخ به عنوان رشتة فلسفی مستقلی به رسميت شناخته شود و انتشار مجلة تاريخ و نظريه در 1960م. که کاملاً به مسائل حوزة نظرية تاريخ‌نگاری و فلسفة تاريخ اختصاص داشت و هم فيلسوفان و هم مورخان با آن همکاری مي‌‌کردند، موجب شد که فلسفة نقدی تاريخ تريبون مهمی به دست آورد. آثاری که از دهة هفتاد به اين سو انشتار يافت، ادبيات فلسفة تاريخ را غنا بخشيد و فلسفة تاريخ را به يکی از شاخه‌های محل توجه فلسفه مبدل ساخت.

 

2. ترديدهايی در باب تمايز دو فلسفة تاريخ

تمايز بين «فلسفة نقدی» و «فلسفة نظری» را در اصل سی.دی. برود مطرح ساخت (Bonjour, 1997, p.88)، اما وی به ويژه تفاوت بين فلسفة علم و فلسفه طبيعت را در ذهن داشت. اين تمايز را برای اولين بار دبليو.اچ.والش وارد فلسفة تاريخ کرد. والش مجبور بود مخاطبان فلسفی‌مشرب خود را که هنوز ياد نگرفته بودند که کالينگوود را فيلسوف تاريخ بخوانند، متقاعد سازد که «فلسفة تاريخ» ضرورتاً «مهملات» هگلی يا اشپنگلری نيست و تمايز وی برای اين مقصود کاملاً قرين توفيق بود (Mink, 1987, p.149). اين تمايز مسائل پذيرفته‌شدة نظريه معرفت[13] را به «فلسفة نقدی تاريخ» پيوند داد و مدعيات مابعدالطبيعی راجع به تاريخ را که مورد بی‌مهری بود به «فلسفة نظری تاريخ» منتقل کرد. البته، والش در قياسِ با مخاطبانش همدلی بيشتری نسبت به اين مدعيات داشت.[14] از نظر وی حسن فلسفة نظری تاريخ اين است که تأثيرات مفيدی بر مطالعات تاريخی گذاشته است؛[15] برای مثال، از طريق ايجاد نارضايی از «وقايع‌نگاريهای سست و موعظه‏گريهای اخلاقی توخالی که به عنوان تاريخ جا زده مي‌‌شد». اما تنها دليلی که والش برای بقای فلسفة نظری تاريخ دارد، اين است که هنوز هم برخی از افراد نيازمند «توجيه اخلاقیِ مسيری هستند که تاريخ در پيش گرفته است»؛ «و فلسفه‌های نظری تاريخی احتمالاً تا زمانی که به شر به عنوان مسئله‌اي مابعدالطبيعی نگريسته مي‌‌شود، عرضه خواهند شد» (Walsh, 1967, p.149-50). البته کسانی مانند مينک دفاع والش را دفاعی ضعيف از فلسفة نظری تاريخ مي‌‌شمارند و يا آن را اصلاً دفاع نمی‌دانند (Mink, 1987, p.150).

والش در جای ديگری استدلال مي‌‌کند که مورخان به ناچار تفاسير تاريخی‌اي ارائه مي‌‌کنند که بر باورهای عميقاً ريشه‌دار اخلاقی و مابعدالطبيعی‌شان مثلاً راجع به سرشت انسان مبتنی است (Walsh, 1967, p.108). اما آشکار است که اين باورها لزوماً باورهای اخلاقی و مابعدالطبيعی راجع به خود روند تاريخ را شامل نمی‌شود؛ بنابراين، از نظر والش فلسفة نظری تاريخ دو ويژگي عمدة مشخص دارد: يکی اينکه به روند تاريخی به عنوان يک کل مي‌‌پردازد ( يا به عبارتی کل‏گرايانه است)؛ ديگر اينکه در پی اين است که در اين روند معنا يا مقصدی را تشخيص دهد، يا به عبارتی، معناگرايانه است (Walsh, 1967, p.20). از نظر والش، مدعيات راجع به «عوامل عمدة محرک» در تاريخ (آن گونه که مثلاً در نظرية مارکسيستی تاريخ مطرح است) اصلاً فلسفی نيستند، بلکه شکلِ فرضيه‌های تجربی را دارند. در نتيجه، نظريه‏های تاريخی، مثلاً برخی از صور ماديگرايی تاريخی، اصلاً فلسفة نظری تاريخی نيستند. با وجود اين، از توصيف و تبيين تک تک رويدادها فراتر مي‌‌روند و بنابراين، تاريخ متعارف هم دقيق نيستند. از آنجا که اينها به معنايی فلسفة تاريخ‌اند، اما نه فلسفة نظری تاريخ. مي‌‌توان نتيجه گرفت که تمايز بين فلسفة نقدی و نظری تاريخ جامع نيست. اين نتيجه‌اي است که از مجموع سخنان والش مي‌‌توان گرفت؛ اما خود والش اظهار نمی‌کند که نظريه‌هايی در باب تاريخ وجود دارند که نه فلسفة نظری تاريخ‌اند و نه تاريخ به معنای متعارف کلمه.

بنابراين، در تمايزی که والش بينِ فلسفة نقدی و نظری تاريخ گذاشت، آنچه بيشتر مسئله‏ساز به نظر مي‌‌آمد، نه تمايز بين اين دو فلسفه بلکه تمايز بين فلسفة نظری تاريخ و خود رشتة تاريخ بود. اين امر را در شک و اشکالهايی که بعدها به اين تمايز شد، در ادامة همين جستار مي‌بينيم. اما تمايز والش به دلايلی برای بيش از بيست سال تمايز اساسی و بدون مشکلی شد که به طور جامع و مانع کل حوزة فلسفة تاريخ را در خود جای داد. دلايل اين امر را مي‌‌توان در خود بحث والش يافت (Walsh, 1967, pp.6-7). مهم‌ترين اين دلايل، غير از ابهام معنايی واژة «تاريخ»، اين است که اين تمايز تفاوتِ بين معرفت‌شناسی و مابعدالطبيعه را به ذهن القاء مي‌‌کند. بنابراين، جامع و مانع دانستن تمايز فلسفة نظری و نقدی تاريخ مبتنی است بر اينکه آيا تمايز بين معرفت‌شناسی و مابعدالطبيعه تمايزی جامع و مانع است يا نه. البته کسانی تمايز معرفت‌شناسی و مابعدالطبيعه را جامع و مانع مي‌‌دانند؛ اما تنها بدين دليل که گزاره‌های مابعدالطبيعی را بی‏معنا مي‌‌انگارند (Passmore, 1984, p.368). البته والش چنين ديدگاهی ندارد.

لوئيس مينک از منظر رابطة بين معرفت‌شناسی و مابعدالطبيعه به نقد تمايز فلسفة نظری و نقدی تاريخ پرداخته است. از نظر وی معرفت‌شناسی و مابعدالطبيعه يکديگر را پيش‌فرض می‏گيرند؛ بدين معنا که هر نظرية معرفتی پيش‌فرضهايی مابعدالطبيعی دارد راجع به اينکه چه چيزی شناختنی يا ناشناختنی‌اي وجود دارد و هر مابعدالطبيعی‌اي بايد دست کم بتواند تبيين کند که چگونه ما به شناخت آن چيز نائل مي‌‌آييم؛ مثلاً هر شخصی مي‌‌داند که گذشته اصولاً دور از دسترس هر بررسی و معاينة مستقيمی است. دست‌نيافتنی بودن گذشته، امری وجودشناختی است؛ نه معرفت‌شناختی و اين يک نمونه از جدايی‌ناپذيری مفهومی معرفت‌شناسی و مابعدالطبيعی است (Mink, 1987, p.153). اين جدايی‌ناپذيری را مي‌‌توان در بحث والش از نظريه‌های مطابقت و تلائم صدق نيز مشاهده کرد؛ چرا که هر دو نظريه مدعياتی مابعدالطبيعی دارند (Walsh, 1967, p.89). خلاصة کلام اينکه، اگر باورهایِ مابعدالطبيعی و معرفت‌شناختی در مواردی جدايی‌ناپذيرند و اگر فلسفة نقدی و نظری تاريخ به ترتيب به عنوان بحثی معرفت‌شناختی و مابعدالطبيعی از هم متمايز مي‌‌گردند، پس فلسفة نقدی و نظری تاريخ در مواردی جدايی‌ناپذير خواهند بود.

جی.اِل. گورمن نيز خاطر نشان مي‌‌كند که «هيچ تمايز به لحاظ معرفت‌شناختی مهمی بين فلسفة نقدی و نظری تاريخ نيست» (Gorman, 1982, p.107). مبنایِ سخن وی اين است که همة ما در واقع، ديدگاهی نسبت به تاريخ در معنای نظری آن داريم و اين ديدگاه ضرورتاً در آثار مورخان خود را آشکار مي‌‌سازد؛ بنابراين، فيلسوفان نقدی تاريخ بايد افزون بر تحليل و ايضاح اصولی که مورخان بر پاية آن به احراز و تبيين واقعيتها مي‌‌پردازند، به اين مسئله نيز توجه کنند. بنابراين، طرح سؤال در بارة تاريخ به عنوان يک پژوهش، فلسفة نقدی تاريخ را درگير مباحث اساسی‌تری نسبت به گذشتة انسان مي‌‌کند. از اين رو، تمايز فلسفة نقدی و نظری تاريخ اهميت معرفت‌شناختی خود را از دست مي‌‌دهد.

اما به نظر مي‌‌رسد چنين دليلی برای دعوتِ به مطالعة مستمر فلسفة نظری تاريخ، دو معنايی را که اساس تمايز فلسفة نظری و نقدی تاريخ است، خلط مي‌‌کند. درست است که هر اثر تاريخی بيانگر پيش‌فرضهای مابعدالطبيعی غيرمصرحی در بارة تاريخ است و در نتيجه، در بررسی نقدی آنچه مورخان مي‌‌نگارند، بايد چگونگی تأثير اين پيش‌فرضها را در موارد جزئی بر نتايج به دست آمده، و نيز قابليت يا عدم قابليت پذيرش خود اين پيش‌فرضها را بر رسيد، اما قول به اينکه هر استدلال تاريخی بيانگر باورهايی در بارة ويژگیهای عام فرايند تاريخی، مثلاً ديدگاهی ضمنی در بارة سرشت انسان، است، هرگز با اين قول يکی نيست که بايد تصوری از سير کل تاريخ را پيش‌فرض گرفت (Dray, 1993, p.2-3).

يکی ديگر از کسانی که به تمايز فلسفة نظری و نقدی تاريخ از منظرِ نسبت تاريخ با فلسفة نظری تاريخ توجه کرده، پيتر مانز است. وی هدف خود را در نگارش کتاب اشکال زمان «پل زدن بر روی شکاف بين فلسفة تحليلی و نظری تاريخ» توصيف می‏کند (Munz, 1977, p.7). از نظر مانز تفاوت بين تاريخ و فلسفة نظری تاريخ تفاوت در درجه است؛ نه در نوع. آنچه مورخان به طور عادی انجام مي‌‌دهند اين است که رويدادهای کوچک را در رويدادهای بزرگ جمع مي‌‌کنند و رويدادهای بزرگ را در رويدادهای بزرگ‌تر. بنابراين، عملِ تاريخ‌نگاری بر ساختن است و اين عمل با واردکردن تعميمها صورت مي‌‌پذيرد. مانز در واقع به دفاع از الگوی قانون فراگير تبيين بر مي‌‌خيزد و گاهی حلقه‌های پيوند رويدادها را «قوانين عام» مي‌‌خواند، اما آشکار است که وی هر نوع تعميمی، حتی تعميمات پيش‏پاافتاده را در نظر دارد. گاهی نيز اين حلقه‌های پيوند را «امر کلی» مي‌‌خواند که تنها بدين معناست که بر بيش از يک مورد اطلاق مي‌‌شود و بنابراين، از «فرديت» يا «منحصر به فرد بودنی» که مورخان ويژگي موضوع مورد مطالعه‌شان مي‌‌خوانند فراتر مي‌‌رود. مورخ گاهی از تعميماتی استفاده مي‌‌کند که برای افرادی که وی در باره‌شان سخن مي‌‌گويد، شناخته شده است؛ يعنی شيوة او در پيوند دادنِ رويدادها برای آنها قابل فهم است، مانز اين موارد را «تبيين» مي‌‌خواند و آنها را در برابر «تفسير» قرار مي‌‌دهد و آن در مواردی است که مورخ از تعميمهايی استفاده مي‌‌کند که برای کنشگرها، يعنی افرادی که وی در بارة آنها سخن مي‌‌گويد، ناشناخته و حتی نامفهوم است. بنابراين، از نظر مانز تفاوت فلسفه‌های نظری تاريخ از روايتهای تاريخی تنها در درجه است؛ فلسفه‏های نظری تاريخ با رويدادهای بسيار بزرگ و گسترده سروکار دارند و بيشتر بر تفسير تکيه دارند تا بر تبيين؛ تواريخ با رويدادهای کوچک‌تر سروکار دارند و تکيه‌شان بر تبيين است تا بر تفسير. البته به طور پيشين نمی‌توان هيچ حدی برای کوچک يا بزرگ بودنِ رويدادها گذاشت و مادام که تعميمات معقولی وجود داشته باشد که رويدادها را پيوند دهد، مي‌‌توان پيش رفت (Munz, 1977, p.288). بنابراين، بر خلاف والش که تمايز تاريخ و فلسفة نظری تاريخ را صريح مي‌‌داند و موضوع تاريخ را به رويدادهای جزئی محدود مي‌‌کند، مانز ادعا مي‌‌کند که ارائة هر توصيفی از يک رويداد ضرورتاً تعميمی را پيش‌فرض مي‌‌گيرد که مستقيماً از شواهدی که اين توصيف را به دست داده‌اند، نشئت نکرده است و وجود اين تعميمات تاريخ و فلسفة نظری تاريخ را در دو سوی طيف واحدی قرار مي‌‌دهد که در يک سر طيف، اين تعميمات به ارائة تبيين مدد مي‌‌رسانند و در سر ديگر به ارائه تفسير. از نظر مانز آنچه باعث شده فيلسوفان و مورخان تقريباً به طور متفق‌القول به تمايز صريح تاريخ و فلسفة نظری تاريخ حکم کنند، اين تصور خطاست که تاريخ رونوشتی از واقعيت تاريخی است؛ حال آنکه اگر عمل تاريخ‌نگاری را نه عمل رونويسی بلکه عمل بر ساختن بنگريم، شکافی که بين تاريخ و فلسفة نظری تاريخ به نظر مي‌‌رسد، ناپديد مي‌‌شود.

هيدن وايت نيز به رد هر نوع تمايز اساسی بين تاريخ و فلسفة نظری تاريخ مي‌‌پردازد. وی هر دو تاريخ و فلسفة تاريخ را نمودهايی از تعهد والتزامات فراتاريخی مي‌‌نگرد و تفاوت آن دو را تنها در ميزان تأکيد و تصريح به آن تعهدات فراتاريخی مي‌‌داند (White, 1973, p.xi). در اينجا بی آنکه بخواهيم به تفصيل به نقل ديدگاه وايت بپردازيم، لب نظر او را به نقل از مينک مي‌‌آوريم؛ «وايت فلسفة تاريخ را در هر تاريخی گريزناپذير مي‌‌داند؛ چرا که هر تاريخی به ناچار تصوری از حوزة تاريخی و روندهای آن دارد و فلسفة تاريخ همين تصور و تلقی است. در تاريخ‌نگاریهای بزرگ مستقيماً به چنين تصوری اذعان نشده است؛ حال آنکه فلسفة نظری تاريخ به آن تصريح دارد (Mink, 1987, p.160). از اين رو، تفاوت فلسفة تاريخ با تاريخ در اين تأکيد و تصريح است (White, 1973, p.427).

 

جمع‌بندي و نتيجه‌گيري

مناقشاتی که در باب تمايز فلسفة نقدی و نظری تاريخ صورت گرفته و پاره‌اي از آنها به اجمال در اينجا ذکر شد، ربط و نسبت حوزه‌های گوناگون پژوهش تاريخی را روشن‌تر مي‌‌سازد و به مشخص شدن حدود و ثغور بحث ما راجع به تبيين مدد مي‌‌رساند. مي‌‌توان گفت که رويدادهایِ گذشته، که يکی از معانی واژة «تاريخ» است، موضوع کار مورخ و فيلسوف نظری تاريخ است. مورخ به احراز و تبيين اين رويدادها مي‌‌پردازد، کار او، يا نتيجة آن کار، يعنی پژوهش رويدادهای گذشته، معنای دوم واژة «تاريخ» است. البته هم در احراز و هم در تبيينِ رويدادهای گذشته، ارزشهای مورخ و باورهای مابعدالطبيعی و اخلاقی او دخالت دارند؛ به عبارتی، در تاريخ‌نگاری پيش‌فرضهايی مدخليت دارد که عملِ تاريخ‌نگاری را از رونويسی سادة واقعيات تاريخی دور مي‌‌سازد؛ به ويژه، به لحاظ آنچه به بحث ما ارتباط دارد، پاره‌اي از اين پيش‌فرضها تعميماتی هستند که مورخ به مدد آنها به فهم و تبيين رويدادها مي‌‌پردازد و اين تعميمات مستقيماً از شواهد وی نشئت نکرده‌اند. اما دامنة اين پيش‌فرضها که در کار مورخ تأثير مي‌‌گذارند، تا کجاست و منجر به چه نتايجی مي‌‌شود؟ ملاحظه شد که والش اين پيش‌فرضها را لزوماً پيش‌فرضهایِ مابعدالطبيعی راجع به روند خود تاريخ نمی‌داند بلکه پيش‌فرضهايی مثلاً راجع به سرشتِ انسان مي‌‌داند که در کار مورخ که محدود به احراز و تبيين رويدادهای جزئی و خاص است، دخالت دارند و اين دخالت به اينجا نمی‌انجامد که تاريخ را به فلسفه‌اي نظری مبدل سازد؛ اما هيدن وايت اولاً همة اين پيش‌فرضها را فراتاريخی مي‌‌خواند و بنابراين، هر گونه تمايزی را بين تاريخ و فلسفة نظری تاريخ رد مي‌‌کند، ثانياً اذعان مي‌‌کند که هر مورخی لزوماً بايد تصوری از حوزة کار خود، يعنی حوزة تاريخی و روند تاريخی داشته باشد و اين تصور مساوی با نوعی فلسفة نظری تاريخ است، از اين رو، در هر تاريخی فلسفة تاريخی نهفته است و اين امر خود مؤيد مطلب نخست است.

گفته شد که موضوع کار فيلسوف نظری تاريخ نيز رويدادهای گذشته است و بدين لحاظ، فلسفة نظری تاريخ در عرضِ رشتة تاريخ قرار مي‌‌گيرد. اما والش سروکار فيلسوف نظری تاريخ را نه با رويدادهای جزئی بلکه با روندهای کلی تاريخ مي‌‌داند و کار وی را نه ارائة تبيينهايي برای تک تک رويدادهای جزئی، بلکه يافتن معنا و مقصدی برای کل فرايند تاريخ يا به تعبيری ارائة تبيينهايی غايت‌انگارانه يا معناانگارانه برای روند کلی تاريخ ذکر مي‌‌کند؛ بنابراين، پيش‌فرضهایِ فيلسوف نظری تاريخ با توجه به موضوع و هدف وی، اساساً متفاوت از پيش‌فرضهای مورخ است و اين خلاف نظر وايت است که تفاوت اين دو دسته پيش‌فرض را در مصرح يا مضمر بودن آنها مي‌‌دانست. اما همان طور که ملاحظه شد، مانز پيش‌فرضها يا به تعبير بهتر تعميمات، تاريخ و فلسفة نظری تاريخ را در يک طيف مي‌‌بيند و ملاکی که برای تمايز نهادن در اين طيف ارائه مي‌‌کند، شناخته شده بودن يا مفهوم بودن آن تعميمات برای کسانی است که مورخ در بارة آنها سخن مي‌‌گويد و همين امر نيز مرز تبيين و تفسير را مشخص مي‌‌سازد. مورخ با رويدادهای کوچک سروکار دارد و تعميمهای او برای خود عاملان تاريخ شناخته شده‌اند؛ از اين رو، نقششان «تبيين» است؛ فيلسوف نظری تاريخ با رويدادهای بزرگ‌تر سروکار دارد و تعميمهای او برای خود عاملان تاريخی ناشناخته و نامفهوم‌اند و از رو، نقش تفسيری دارند. سخن مانز با اين ادعایِ والش که تاريخ با رويدادهای جزئی سروکار دارد، کمابيش يکی است ولی از اين لحاظ با او تفاوت دارد که تعميمات تاريخی و تعميمات فلسفة نظری تاريخ را به يک طيف متعلق نمی‌داند.

فلسفة نقدی تاريخ، همان طور که اشاره شد، پژوهشی مرتبة دوم، يعنی ناظر به پژوهشهایِ مورخان است و خود به تبيين نمی‌پردازد بلکه در باب ماهيت و منطق تبيينهای مورخان بحث مي‌‌کند و از اين رو، همان طور که مينک هم اشاره مي‌‌کند، به حوزة معرفت‌شناسی متعلق است و با فلسفة نظری تاريخ که به حوزة مابعدالطبيعه مربوط است، تفاوت نوعی و تمايز صريح دارد؛ ولی بر خلاف نظر مينک چگونگی رابطة بين معرفت‌شناسی و مابعدالطبيعه[16] و پيش‌فرضِ هم بودن اين دو، اصل تمايز فلسفة نقدی و نظری تاريخ را مخدوش نمی‌کند و هرچند فيلسوفان نقدی تاريخ در بررسی آثار مورخان بايد تأثير پيش‌فرضهای مابعدالطبيعی آنها و درستی و نادرستی آن پيش‌فرضها را بکاوند، خلاف سخنِ گورمن اين امر نه از اهميت تمايز فلسفة نظری و نقدی تاريخ مي‌‌کاهد؛ نه آن دو فلسفه را يکی مي‌‌کند. ادعایِ مينک و گورمن ناشی از خلط دو معنای واژة تاريخ است که اساس اين تمايز است.

 

يادداشتها

[1] اين دو معنا را برای واژة «history» در زبان انگليسی و هم ريشه‌های آن در برخی از ديگر زبانهای اروپايی ذکر کرده‌اند. گرچه به اينکه واژة «تاريخ» نيز در زبان فارسی يا عربی همين دو معنا را دارد، اشاره‌اي نشده است، امروزه مي‌‌توان اين دو معنا را برای اين دو واژه که در مقابلِ معادلهای اروپايی آن به کار مي‌‌رود، قائل شد.

[2] speculative / material / substantive philosophy of history

[3] critical / formal / analytical philosophy of history

[4] جالب است اشاره کنيم که تقسيم‌بندی‌اي نظير تقسيم‌بندی به نظری و نقدی به ندرت در فلسفۀ علم ديده مي‌‌شود. آنچه عموماً فلسفه خوانده مي‌‌شود، کاملاً مطابق است با آن بخش از فلسفة تاريخ که در اينجا «نقدی» ناميده شد؛ چرا که دل‌مشغولی فلسفۀ علم به ساختار منطقی و پيش‌فرضهایِ پژوهش علمی است. بررسی فلسفی رويدادها و فرايندهای طبيعی به طور کلی عموماً به نحو مستقل با عنوانِ کيهان‌شناسی (cosmology) دنبال مي‌‌شود (Dray, 1993, pp.1-2).

[5] فلسفۀ مضاف (philosophy of) بدين معناست که مضاف‌اليه دارد. بايد توجه داشت که هرچند همة معرفتهای مرتبة دوم فلسفه مضاف‌اند، همة فلسفه‌هایِ مضاف معرفت مرتبة دوم نيستند؛ از مصاديق ديگر آن غير از فلسفۀ نظری تاريخ، مي‌‌توان فلسفۀ ذهن و فلسفۀ دين را ذکر کرد.

[6] برخی از نويسندگان بين فلسفۀ تحليلی تاريخ که در واقع، معرفت‌شناسی تاريخ است و روش‌شناسیِ تاريخ تفاوت گذاشته و مسائل روش‌شناسی را علمی و نه انتزاعی دانسته‌اند (Lemon, 2003, p.282). همچنين، متذکر شده‌اند که هرچند فيلسوفان نقدی تاريخ روش‏شناس نيستند، بسياری از مسائلی را که آنها بررسي کرده‏اند، بر نگارش تاريخ تأثيری مي‌‌گذارد (Dray, 1997, p.779). مي‌‌توان تمايزی را که بين معرفت‌شناسی و روش‌شناسی به طور عام وجود دارد، بين معرفت شناسی تاريخ (فلسفۀ نقدی تاريخ) و روش‌شناسی تاريخ (نظرية تاريخ‌نگاری) نيز قائل شد. روش‌شناسی از روش تحقيق، کشف و دفاع با يک علم خاص بحث مي‌کند؛ معرفت‌شناسی از گسترة معرفت، انواع و ربط و نسبت آنها با هم، امکان و توجيه معرفت بحث مي‌کند. البته، روش‌شناسی و معرفت‌شناسی در بحث از روشهای دفاع و انواع توجيه با هم همپوشی دارند.

[7] در بحث از «عليت تاريخی» به اختلاف نظر در باب اينکه آيا مفاهيمی مثل «علت» معنايی خاص در تاريخ دارند (Collingwood, 1940, pp.285-9) يا اينکه به معنای روزمره يا معنای رايج در علوم طبيعی به کار مي‌‌روند، اشاره خواهد شد.

[8] در فلسفۀ نقدی تاريخ در بحث از سرشت انسان، معنای زمانمندی يا موجبيت‌گرايی با مباحث فلسفۀ نظری تاريخ تلاقی مي‌‌کند.

[9] برخی با تمايز نهادن بينِ الهيات تاريخ و فلسفه تاريخ، تلاشهای الهيدانانی چون بوسوئه را، که مسير کلی تاريخ را تحت هدايت مشيت الهی مي‌‌دانستند و در مقولة الهيات تاريخ جای مي‌‌دهند و آغاز فلسفۀ تاريخ را از اواخر قرن هفدهم ميلادي مي‌‌دانند که کسانی چون ويکو، ولتر، ديدرو تلاش کردند روايتهايی عقلانی از امور انسانی ارائه دهند؛ روايتهايی که عاری از هر گونه ابتنايی بر وحی يا مشيت الهی بود (Stanford, 1998, p.238). برخی نيز، بين فلسفة [نظری] تاريخ مبتنی بر تجربه و فلسفه [نظری] تاريخ ما قبل تجربی تمايز ديگری نهاده‌اند؛ با اين بيان که «از يک سو، شخص ممکن است عقيده داشته باشد که در مطالعة تاريخ به کشف الگوهای مکرری نايل آمده است و آن گاه ممکن است کوشش کند که اين تکرار را بر وفق عملکرد بعضی قوانين توجيه و تعليل کند؛ از سوی ديگر، شخص ممکن است با اعتقاد پيش‌ساخته به مطالعة تاريخ دست بزند که از فلسفة الهی يا مابعدالطبيعه استنتاج کرده باشند، آن گاه کوشش کند تا ببيند چگونه سير واقعی حوادث تاريخی اين اعتقاد را تأييد مي‌‌کند. اين تمايز گرچه با اين شيوه بيان انتزاعی کاملاً روشن به نظر مي‌‌آيد، هميشه نمی‌توان به آسانی فيلسوف تاريخ معينی را در يکی از اين دو طبقه جای داد (کاپلستون، 1372، صص426-427). البته کسانی جستجو برای يافتن قوانين تاريخی که فيلسوف نظری تاريخ خود را مکلف به انجام آن مي‌‌داند، نوعی پژوهش شبه‌علمی دانسته‌اند که نمی‌توان آن را به خصوص فلسفی دانست (Dray, 1972, p.252).

[10] علت عدم اقبال به فلسفۀ نظری تاريخ و پاره‌اي از دلايلی که عليه آن اقامه شده، از اين قرار است: يکی اينکه فلسفۀ نظری تاريخ مستلزم داشتن آگاهی کافی از همة جوامع و اعصار گذشته است و کمتر کسی مي‌‌تواند مدعیِ چنين دانش گسترده‌اي باشد؛ ديگر اينکه، برخی از زشت‌ترين اعمال سياسی قرن بيستم مبتنی بر فلسفه‌های تاريخ بوده است. از اين رو، کارل پويرا استدلال کرده است که جستجو برای يافتن قوانين ذاتی‌اي که جريان تاريخ را تعيين مي‌‌کند، خلاف عقل، اخلاق و دين است؛ زيرا اين ادعايی فريبکارانه يا متکبرانه است که کسی وانمود کند معنا و ساختارهای پنهان کل تجربة انسان (گذشته، حال و آينده) را درک مي‌‌کند (Popper, 1962, ch.25).

[11] برای نمونه رک. Lemon, 2003, 5-277; Stanford, 1998, pp.229-89.

[12] دليل اينکه بررسی دقيق تاريخ به عنوان شکلی از پژوهش که احتمالاً نوع متمايزی از معرفت مي‌‌آورد، با تأخير در قرن بيستم پديد آمد، اين است که هرچند پيشينة مکتوب تاريخی به يونانيان و شايد هم پيش از آن بر مي‌‌گردد، تاريخ به عنوان شکلی از پژوهش که مدعی داشتن روش‌شناسی‏ای نظام‏مند باشد، پيش از اواخر قرن هجدهم فقط به طور پراکنده و ناقص وجود داشت. در واقع، در قرن نوزدهم بود که اين شکل از پژوهش پديد آمد (Dray, 1993, p.3).

[13] معرفت‌شناسی در زبانهای اروپايی سه اصطلاح دارد: يکی gnosology که قبلاً بيشترين رواج را داشته و اکنون کمترين رواج را دارد؛ ديگر epistemology که از اصطلاح اول رايج‌تر است و سوم، theory of knowledge که در دهه‌های اخير بيشتر استعمال شده است. در اين نوشتار از هر دو اصطلاح معرفت‌شناسی و نظريۀ معرفت استفاده مي‌‌شود.

[14] والش اذعان داشت که «نگرشی منفی نسبت به فلسفۀ تاريخ ويژگي دائم فلسفۀ بريتانيايی بوده است (Walsh, 1967, p.14).

[15] به عنوان نمونه‌هايی از تأثير فلسفه‌های نظری تاريخ بر مطالعات تاريخی مي‌‌توان به ويکو و مارکس اشاره کرد؛ ويکو با تجزيه و تحليل عميقِ نهادها و حقوق و آداب و رسوم و زبانها و نظامهای سياسی و خلاصه موضوعاتی که دقيقاً مورد توجه علوم انسانی است، دامنة موضوعات مورد توجه مورخان را گسترش داد و به مورخان آموخت که هر موضوعی را در بافت تاريخی و فرهنگی تتبع کنند (فروند، 1372، ص14)؛ مارکس نيز نقش تضاد را با وضوح تمام نشان داد و توجه مورخان را به تعارضات جلب کرد؛ همچنين، اين انديشه را رواج داد که انسان با عمل خود به خلق تاريخ ويژة خود مي‌‌پردازد و بدين ترتيب، نگرش تازه‌اي راجع به درک تاريخی به دست داد (فروند، 1372،43).

[16] نگاهی دقيق به تاريخ فلسفۀ غرب آشکار مي‌‌کند که مسئلة چگونگی رابطة معرفت‏شناسی و وجودشناسی يا مابعدالطبيعه از افلاطون تا ويتگنشتاين مورد بحث و مناقشه بوده است (Mink, 1987, p.152). افلاطون و فيلسوفان تجربی انگلستان معرفت‌شناسی را مقدم بر وجودشناسی مي‌‌دانستند و غالب فيلسوفان قرون وسطي و برخی از فلاسفة جديد مانند نيکلای هارتمن به تقدم وجودشناسی بر معرفت‌شناسی قائل بودند.

 

كتابنامه

- پوپر، كارل (1377). جامعة باز و دشمنان آن. ترجمة عزت‌الله فولادوند. تهران: انتشارات خوارزمي.

- فروند، ژولين(1372). نظريه‌هاي مربوط به علوم انساني. ترجمة علي‌محمد كاردان. تهران: مركز نشر دانشگاهي.

- كاپلستون، فردريك (1372). تاريخ فلسفه از ولف تا كانت. ترجمة اسماعيل سعادت و منوچهر بزرگمهر. تهران: انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش.

- Bonjour, Laurence (1997). "Broad, C.D". in Robert Audi (ed.). The Cambridge Dictonary Of Philosophy. Cambridge University Press.

- Colling Wood, R. G. (1940). An Essayon Metaphysics. Oxford: Clarendon Press.

-Id. (1994). The Idea of History. Routledge.

- Dray, William (1993). Philosophy of History. 2nd ed., Englewood Cliffs; Prentice-Hall Inc.

- Id. (1997). "Philosophy And Historiography". in Michael Bentley (ed.). Companion To Historiography. London: Routledge.

- Dray, William H. (2000). "Explanation in History". in James H.Fetzer (ed). Science, Explanation and Rationality. Oxford: University Press.

- Gorman, J. L. (1982). The Expression of Historicel Knowledga. Edinburgh: Edinburgh University Press.

- Lemon, M. C. (2003). Philosophy of History. Routledge.

- Mink, Louis (1987). Historical Understanding. Ithaca and London: Cornell University Press.

- Munz, Peter (1977). The Shapes of Time. Miadletown, Conn.

- Passmore, John (1984). A Hundred Years of Philosophy. Penguin Books.

- Stanford, Michael (1998). A Companion to the Study of History. Blackwell Publishers Ltd.

- Walsh,W. H. (1967). Philosophy of History; An Introduction. London.

- White, Hayden (1973). Metahistory. Baltimore.

 

    41 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه تاریخ (16)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:24/02/1387

تاريخ شمسی نشر:00/00/1385
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب