باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 30 تير 1387 كاربران برخط 123 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
وحی از زاویه سنت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
وحی در نگاه سنت گرایان و نو اندیشان


نوشتار حاضر متن سخنرانی علیرضا قائمی نیا، عضو هیئت علمی دانشگاه باقرالعلوم و سردبیر فصلنامه ذهن، در همایش نقد و بررسی اندیشه های دکتر سید حسین نصر می باشد که در تاریخ 16/2/1387 در دانشکده فنی دانشگاه تهران ایراد شد. لازم به ذکر است که همایش مذکور با همکاری کانون اندیشه جوان و انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه تهران به مدت دو روز در تاریخ های 15 و 16 اردیبهشت 1387 در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار گردید.
 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● سخنران: عليرضا - قائمي نيا

خبرنگار: محدثه - پیرهادی / نجمه - قنبری

 
 
در ابتدا به نظر مي رسد بايد نسبت به موضوع سخنراني ام توجيهي خدمتتان عرض کنم؛ سنت گرايي و نوانديشي مخصوصاً در جامعه ي ما، به عنوان دو جريان فکري مهم مطرح است. جريان نوانديشي پس از سال هاي بعد از انقلاب ظهور و رشد کرد و سنت گرايي، به خصوص سنت گرايي دکتر نصر - با توجه به آثار ايشان و ترجمه گسترده اي که از اين آثار انجام مي شود - در سال هاي اخير در فضاي فکري كشور ما، مطرح شده است. اين دو جريان به نظر من دو جريان بسيار مهم اند و مثل همه ي جريان هاي فکري که در عالم رخ مي دهند، در نزاع با هم ديگر معنا پيدا مي کنند.بنابراين توجه کردن به مزايا و معايب هر کدام مي تواند براي ما که مي خواهيم در جهان جديد جايگاه فکري خودمان را تعيين کنيم، بسيار مهم باشد. هم سنت گرايي يک تعيين موقعيت در جهان جديد است، هم نوانديشي؛ يعني يک فرد سنت گرا يا نوانديش نسبت به جهان جديد و دست آوردهاي فکري جهان جديد واکنشي دارد. بايد بررسي شود که اين واکنش به چه نحوي صورت مي گيرد. علاوه بر اين از آنجا که ما مسلمانيم و مهمترين و بنيادي ترين مفهوم اسلام مفهوم وحي است،بايد ديد اين دو جريان درباره ي مفهوم وحي چه موضعي دارند. وحي در اسلام مهمترين مفهوم و در واقع نبض تپنده ي اسلام است. به نظر من مهم ترين آزمون تمام تئوري هاي دين و فيلسوفان يا انديشمندان اين حوزه - به خصوص آنهايي كه در عالم اسلام مطرح مي شوند - نحوه ي نگرش آنها به مساله ي وحي است و تبييني که از اين پديده دارند. بنابراين من از اين بحث دو هدف دارم: يک هدف کلي و يک هدف جزئي؛ هدف کلي من بررسي تقابل اين دو جريان - سنت گرايي و نوانديشي - و هدف جزئي، بررسي دست آورد آنها در مورد وحي است. نكته اي را هم باید به عنوان يک مقدمه ي روش شناختي بگويم؛ سنت گرايي و تجدد گرايي دو جريان بسيار قوي اند و اين دو جريان چهره هاي متعددي دارند. در مورد سنت گرايي بيشتر روي نصر تاکيد دارم. براي اين تاکيد هم دلايلي دارم؛ يک دليل مهم اين تاكيد اين است كه آراء نصر علاوه بر منسجم بودن - كه شرطي حداقلي است و برخي از اساتيد گفتند - تلفيق مهم و خوبي از مباحث و جريان هاي سنت گرايي است كه در قرن جديد كساني مثل «رنه گنون» و شخصيت هاي ديگر معرف آن هستند. اين يکي از دلايلي که به نظر من بايد به دکتر نصر توجه بيشتري شود. دليل ديگر اهميت نصر، آگاهي وسيع او از تاريخ فلسفه ي اسلامي و اطلاعات بسيار وسيع او از عالم اسلام است که در مورد ديگر سنت گرايان به حد وسيع ديده نمي شود. من برخي مزاياي تفكر دكتر نصر را فهرست وار مي گويم، البته ممکن است درباره ي برداشتي که دکتر نصر از اين مقولات دارد چون و چرا داشته باشم، ولي اين مانع نمي شود که من مزاياي يک تفکر را نگويم و فقط به تعدادي از معايب آن اشاره کنم. يكي از اين مزايا توجهي است که دكتر نصر به عرفان اسلامي دارد. اين يک ويژگي بسيار برجسته است. همچنان که اطلاعات وسيع نصر از عالم مسيحيت و اتفاقاتي که در جهان غرب رخ داده و رشد و پرورش او در فضاي فکري غرب يک ويژگي مهم است. علاوه بر اين موارد درس گيري و درس آموزي دکتر نصر در محضر بزرگان اسلام، به خصوص شخصيت هاي بزرگ حوزوي و داد و ستد علمي او با شخصيت هاي تراز اول علمي - ولو براي زمان کوتاه - كه موجب شده تفكر اسلامي را از منبع اصلي دريافت کند مي تواند يك برجستگي بسيار مهم دیگر باشد.
قطعاً کج فهمي هايي از آثار سنت گرايان وجود دارد. يک دليل اين مساله به دشوار نويسي که سنت گرايان در مقايسه با نوانديشان دارند، بر مي گردد. نوانديشان افکارشان را با قلم ساده اي مي نويسند، اما سنت گرايي قلم سنگين و دشواري دارد. اين مساله دشواري بحث را اضافه مي كند. نکته ي ديگري که به عنوان مقدمه به آن اشاره مي کنم اين است که سنت گرايي و نوانديشي - يا تجدد گرايي - هر دو جرياني هستند که نگرشي نسبت به مدرنيسم دارند. نگرش سنت گرايي نگرش انتقادي نسبت به مدرنيسم است که تا حد رد و طرد پيش مي رود و نوانديشي قبول کامل مدرنيسم و دست آوردهاي آن است. تمام ويژگي هاي اين دو جريان با اين اصل ارتباط دارد که يک جريان کاملاً مقابل مدرنيسم قد علم کرده و جريان ديگري کاملاً آن را مي پذيرد. شايد بتوان گفت براي سنت گرايي توصيفي بالاتر از انتقاد از مدرنيسم، انتقادي که حتي به رد مي انجامد نتوانيم پيدا کنيم. سنت گرايي مهم ترين پروژه ي خودش را در آثار رنه گنون متجلي کرده است. رنه گنون و ديگر سنت گرايان دو وظيفه را براي پروژه ي خودشان معرفي کردند: اول پروژه نقد عقل جديد است که مدرنيسم محصول آن است؛ و پروژه ي دوم احياي معنويت حقيقي و اصيل در مقابل معنويت هاي تقلبي است که در جهان جديد فراوان به چشم مي خورد. پروژه ي سنت گرايي،" احيا" است، در مقابل پروژه ي نوانديشي که به نحوي بازسازي مفاهيم ديني بر اساس دست آوردهاي مدرنيسم است. در مجموعه مقالاتي که به عنوان فلسفه ي دکتر نصر منتشر شده، فردي در همين مورد عليه ايشان مقاله اي نوشته است، دکتر نصر در جواب آن فرد خودش را با اقبال مقايسه مي کند و مي گويد: (نقل به مضمون)" اقبال نوانديش بود ولي من سنت گرا هستم.من مي خواهم آن معنويت سنتي و تفکر سنت گرايانه را دوباره زنده کنم،اما افرادي مثل اقبال مي خواهند سنت را با مدرنيسم بازسازي و اصلاح کنند." اصولا اصلاح گري پروژه ي مدرنيسم است و به نظر من اين پروژه کاملاً شکست خورده است. شايد بتوانيم اقبال را اولين كسي بدانيم كه در اسلام جرقه ي نوانديشي را زد. مهمترين مشکلي که در آثار اقبال وجود دارد اين است که از يک موضع اصلاح گر صحبت مي کند. براي اصلاح گري بايد مبناي مستحكمي داشت. مدرنيسم مبناي مستحکمي براي اصلاح انديشه هاي ديني نيست. خود اين مبنا مشکل دارد. بايد آن چيزي که در سنت تفکر ديني و وحياني وجود دارد مجددا احيا شود و معناي تفكر ديني در فضاي جديد از نو تفسير شود. که اين معنويت هاي سنتي و تفکر سنتي چه چيزي دارد و عالم مدرن چه چيزي را از دست داده است. عالم مدرن مهم ترين دستاورد بشري كه وجهه اي آسماني هم دارد، يعني عقل شهودي و توجه به معنويت سنت را از دست داده است.
 من برخي از محورهايي را که به روشن شدن تفاوت اين دو جريان كمك مي كند، مقايسه مي کنم و در لابه لاي صحبت هايم به برخي نکاتي که به نظرم مي توان به عنوان نقد به هر دو وارد كرد اشاره خواهم داشت و پس از آن به بحث وحي مي پردازيم و تصويري اجمالي هم از آن ارائه خواهم كرد.
 طبيعي است که بررسي انتقادي سنت گرايي و نوانديشي بايد از يک منظر بيروني صورت گيرد و كسي اين دوجريان را نقد کند که به هيچ يک از دو طرف تعلق خاطر ندارد وبتواند از گرايش سومي دفاع کند. لذا من فقط محورهاي مهمي که لازم است بر آن ها تاکيد کنم را مقايسه مي کنم تا تقابل هاي پروژه ي اصلاح و نوسازي در نسبت با مقوله ي دين مشخص شود.
 
1. سنت گرايي از چشم انداز حکمت خالده به پديده ي دين نگاه مي کند و نوانديشي از چشم انداز مدرنيسم و فلسفه هاي جديد. اين تفاوت مبنا ي اين دو جريان است. (البته دين ارتباط خاصي با حكمت خالده و فلسفه هاي سنتي دارد كه من وارد بحث آن نمي شوم.) بنابراين در اين دو جريان از دو پنجره ي متفاوت به پديده ي دين نگريسته مي شود. نوانديشي ازپنجره مدرنيسم وفلسفه هاي جديد نگاه مي كند. اين نگاه هر مقوله اي از دين را كه مطابق فلسفه هاي جديد و ذوب در آنها باشد مي پذيرد و هر چيزي که مطابق نباشد را کنار مي گذارد. سنت گرايي هم از چشم انداز حکمت متعاليه تفسيري از دين ارائه مي دهد که در اين چشم انداز دين کاملاً يک منظر سنتي و ماهيت سنت گرايانه پيدا مي کند. کتاب اخيري که از دکتر نصر ترجمه شده يعني" اسلام سنتي در دنياي جديد" نگاهي که سنت گرايان به پديده ي دين دارند را منعكس مي كند. آنها دين را به معناي يک پديده ي سنت گرايانه مي بينند.
 
2. نگاه دو جريان نسبت به فلسفه هاي جديد متفاوت است. سنت گرايي مطلقاً فلسفه هاي جديد را نمي پذيرد.تا آن جا که من اطلاع دارم در آثار دکتر نصر، اثري از فلسفه هاي جديد يا حتي فلسفه هاي مضاف جديد - رشته هايي مثل معرفت شناسي، هرمونتيک و... - به چشم نمي خورد. شايد بتوانيم بگوييم که دکتر نصر نسبت به اين فلسفه ها بدبين است. اما در آثار نوانديشان، فلسفه هاي جديد، واقعاً جاي وحي مي نشيند و تمجيد بيش از حدي از آنها مي شود.البته خود اين دو نگاه جاي بحث دارد. فلسفه هاي جديد هم مثل همه ي فلسفه هايي که در عالم بوده، قابل ارزيابي هستند. سنت گرايي همه اين فلسفه ها را بر اساس يک مبنا، آن هم ارتباط اين فلسفه ها با عقل جزئي بشر، عقلي که از عقل شهودي بريده شده است مي سنجد. و معتقد است چون اين فلسفه ها دستاورد عقل جزئي، عقل دکارتي يا عقل محاسبه گر است که در عصر جديد يکه تاز ميدان شده، همه ي اين فلسفه ها بايد رد شود. البته خود اين مبنا جاي بحث و نقد دارد که اين فلسفه هاي جديد تا کجا مبتني بر اين عقل دکارتي هستند و تا کجا مي شود اين ها را پذيرفت. به نظر من خود فلسفه هاي جديد يکدست نيستند. هم مطالب بسيار عالي در اين فلسفه ها ديده مي شود، هم مطالب بسيار داني که جاي نقد دارد. من نگاه نوانديشان را هم نسبت به اين مسئله بيش از سنت گرايان قابل نقد مي دانم؛ اين كه ما در مقابل فلسفه هاي جديد منفعل محض باشيم و بدون يک ارزيابي انتقادي فلسفه اي را بپذيريم و بعد اين فلسفه ها را در عالم اسلام و در تفکر ديني بررسي کنيم جاي بحث دارد. بايد بيش از اين ارزيابي انتقادي نسبت به اين فلسفه ها صورت بگيرد.
 
3. دين شناسي سنت گرايان و نو انديشان متفاوت است. اين نکته را بايد اشاره کنم که نگاه پديدار شناختي ميان سنت گرايان برجسته است. مطالعاتي که سنت گرايان راجع به مقوله ي دين انجام دادند واقعاً مطالعات مهمي است، چون از منظر پديدار شناختي انجام شده است و ويژگي هايي مانند وارد جزئيات شدن و کنار گذاشتن پيچک هايي که مزاحم تفکر مي شود را داراست. البته در آثار سنت گرايان نگاه هاي جديد مثل نگاه هاي معرفت شناختي به دين به چشم نمي خورد. در مقابل، ديدگاه نوانديشي نسبت به مقوله ي دين نگاه پديدار شناختي ندارد. در صورتي كه براي کسي که مي خواهد دين شناسي انجام دهد، وارد محدوده ي دين شدن و بررسي هاي پديدار شناختي ضروري است؛ مانند مطالعات وسيعي كه سنت گرايان درباره ي اسلام و مسيحيت انجام داده و وارد خود محدوده ي دين شده اند. اينجا خوب است به نکته اي ديگر هم اشاره کنم: به نظر من يکي از مغالطه هايي که نوانديشان دچار آن شدند ولي سنت گرايان تا حدي از آن پرهيز کردند، خلط کردن ميان مسيحيت و اسلام است. در نوانديشي مشاهده مي كنيم كه افراد، اتفاقاتي را که در عالم مسيحيت رخ داده را به راحتي بر اسلام تفسير مي کنند و تمايزات ميان اسلام، مسيحيت و مذهب پروتستان را ناديده مي گيرند؛ ولي در آثار سنت گرايان به تفاوت هاي اين دو جريان ديني توجه شده است. البته در سنت گرايي هم در بعضي بخش ها اين دو جريان ديني خلط شده، ولي تفكيك هاي جالبي ميان آنها صورت گرفته است. در اين بحث مي توان به طور مشخص از کتاب «آرمان ها و واقعيت هاي اسلام» دکتر نصر نام برد. البته در نتيجه گيري، دست آورد سنت گرايي،يعني وحدت متعاليه ي اديان، با دستاورد نو انديشي، يعني پلوزاليزم ديني، به يک جا منتهي مي شود؛ گرچه از لحاظ مبنا کاملاً متفاوت اند.
 
4. توجه سنت گرايي به مسئله ي هنر دين، پديده ي کم نظيري است كه نوانديشان به آن توجه نکرده اند. بررسي دين بدون بررسي بعد هنر امکان پذير نيست.
 
5. سنت گرايي به بررسي بعد عرفان ديني و عرفان اسلامي هم توجه دارد. البته تفسير سنت گرايي از عرفان اسلامي تفسيري سنت گرايانه است؛ يعني عرفاني كه دکتر نصر بر آن تأکيد دارد، با آن چه ما ازعرفان انتظار داريم، متفاوت است. عرفان در نگاه يك فرد سنت گرا قطعاً مي تواند به وحدت متعاليه ي اديان بيانجامد و ديگر اجزاي سنت گرايي را نتيجه بدهد - که خود اين نگاه جاي بحث دارد. - يکي از دوستاني که مدت ها در خدمت دکتر نصر بوده، اين نقد را مطرح کرده است که دكتر نصر ابن عربي را واقعاً آن گونه كه هست مي فهمند، يا او را از دریچه‌ی سنت گرایی می‌فهمد؟ ايشان مي گفت طرح اين نکته و بحث پيرامون اين موضوع که مي توان عرفان اسلامي را از منظر ديگري فهميد که هم مخالف مدرنيسم باشد و هم سنت گرايي از دل اين عرفان بيرون نيايد، براي خود دکتر نصر هم جالب بود.
 
6. در باره ي موضع اين دو جريان نسبت به فلسفه ي اسلامي بايد گفت، نو انديشي نسبت به فلسفه اسلامي بدبين است ولي در سنت گرايي فلسفه اسلامي وضعيت خيلي خوبي دارد. به نظر من نصر معنا و مفهوم فلسفه اسلامي در تقابل آن با مدرينسم را خيلي خوب فهميده است. فلسفه اسلامي با مدرنيسم به آن معنايي که نصر مي گويد - يعني مدرنيسمي که بر پايه عقل جديد و عقل دکارتي بنا شده - تقابل دارد و اين عقل را نمي پذیرد. فلسفه اسلامي بر يک نوع عقلانيت خاص مبتني است که کاملاً با عقلانيت جديد متفاوت است. در حاشيه ي اين مطلب بايد به نکته ي ديگري هم اشاره کنم: بعضي از سخنرانان قبلي گفتند که نصر ميان سنت هاي گوناگون فلسفه ي اسلامي تفاوتي قائل نمي شود. به نظرم اين نکته نمي تواند درست باشد. نصر وجوه مشترک فلسفه هاي اسلامي را مي بيند؛ آن وجوه مشترکي که در تقابل با مدرنيسم قرار مي گيرد. همه ي سنت هاي مختلف فلسفه اسلامي مانند مشايي، اشراق و حکمت متعاليه يک وجه مشترک دارند وآن اشتراك اين است كه بر پايه ي عقل جزئي - به معناي جديد آن - مبتني نشده‌اند. در آن ها عقل جزئي تنها و يگانه منبع معرفت فلسفي نيست. در همه سنت هاي فلسفه اسلامي، عقل حريم و محدوديت هايي دارد كه اين محدوديت ها را وحي، شهود و عقل کلي تعيين مي کنند. ممکن است در اين بحث تفاوت هايي ميان ابن سينا و حکمت صدرايي وجود داشته باشد، ولي همه ي اين فلسفه ها در مقابل وحي خاضع اند و آن جايي که ميان بحث خود و وحي احساس تعارض کنند، بحث خود را حذف مي نمايند. اما در فلسفه هاي جديد، عقل جزئي يکه تاز است و هر دستاوردي که اين عقل جزئي دارد بايد قابل قبول باشد. بنابراين از اين منظر تقابل فلسفه هاي جديد با فلسفه هاي اسلامي تقابل کاملاً مقبولي است. اگر مدرنيته را به عنوان دستاورد عقل جزئي تفسير کنيم، فلسفه ي اسلامي نمي تواند اين عقل و دستاورد آن را بپذيرد؛ ولي ممکن است از مدرنيسم تفسير ديگري ارائه بدهيم که آن تفسير سازگارتر باشد. مجددا بر اين نکته تاکيد مي کنم که فهم سنت گرايان و به خصوص دکتر نصر از مقوله ي مدرنيسم، فهمي است که به فرانسيس بيکن بر مي گردد. بيکن جمله ي مشهوري در توصيف بشر جديد دارد كه مي گويد بشر جديد، بشري است که ملکوتش زمين است و تنها راه رسيدن به اين ملکوت، علم جديد است. در اين صحنه ي جديد، بشر جديد، علم را مي پرستد و تنها بهشتي که براي خود تصور مي کند، همين بهشت زمين است. اين تصوري است که فرانسيس بيکن از مدرنيسم و بشر مدرن ارايه مي دهد. اين تصور شديداً مورد نقد رنه گنون و دکتر نصر قرار گرفته است، اما مي دانيد که مقوله ي مدرنيسم تفسيرهاي متعددي دارد. ممکن است ما با مدرنيسم برخوردي انتقادي داشته باشيم، يا تفاسيري را بپذيريم که بر اساس آن ها بتوان بعضي عناصر مدرنيسم را پذيرفت. اين نگاه همه يا هيچ نسبت به مدرنيسم، که يا بايد آن را كامل پذيرفت يا بايد نقد کرد، در نسبت با تفسير بيکني از مدرنيسم سرنوشت مشخصي دارد. اگر تفسير بيكني از مدرنيسم را بپذيريم، موضع ما مشخص مي شود؛‌ بهشت انسان ديندار، زمين خاکي نيست. بهشت زماني حاصل مي شود که انسان از اين ملکوت زميني گذر مي کند و علم جديد هيچ گاه نمي تواند انسان را به بهشت برساند. اما پذيرفتن تفاسير ديگر قطعاً نتايج ديگري را در پي خواهد داشت.
 
7. من در نهايت به پديده ي وحي مي پردازم و اين که وحي در سنت گرايي و نوانديشي چه سرنوشتي پيدا مي کند. در سنت گرايي، وحي يکي از زبان هاي عقل شهودي است. به عبارت ديگر عقل شهودي مي تواند به زبان هاي متفاوتي با بشر سخن بگويد كه يکي از اين زبان ها وحي است و قطعاًٌ در اين ديدگاه چون ما با تعدد وحي مواجهيم، زبان ها هم متفاوت خواهد شد. به همين واسطه در اين نگاه عنصر هرمنوتيک يا تفسير اهميت مي يابد؛ يعني ما بايد عنصر اصلي و باطني وحي را پيدا کنيم. ظاهر وحي در سنت گرايي اهميت چنداني ندارد، بلكه گذر از ظاهر به باطن اهميت فراواني پيدا مي كند. لذا سنت گرايان بر نوعي هرمنوتيک تشكيكي تأکيد مي کنند که وظيفه ي اصلي اش گذر از ظاهر به باطن وحي و پيدا کردن آن باطني است که در همه ي وحي ها مشترک است.
 در نو انديشي، وحي با مفهوم شعري - به معناي جديد - و هنر جديد ارتباط پيدا مي کند. در سنت گرايي هنر، بار معرفتي دارد و معرفت زا است؛ ولي در نگاه جديد، هنر ارزش معرفتي ندارد و وابسته به قوه ي خلاقيت است؛ صرفاً یک سوژه‌ی زبیاشناختی است. در نو انديشي، وحي به تحليل فلسفه هاي جديد مثل فلسفه ي کانتي تعلق پيدا مي كند اما در سنت گرايي به کار بستن اين نوع تحليل ها براي وحي کاملاً اشتباه است، چون وحي يک مقوله ي سنتي يا سنت گرايانه است که در زير تيغ فلسفه هاي جديد در نمي آيد و مفهومي کاملاً مستقل دارد.
اگر بخواهم خلاصه کنم بايد بگويم سنت گرايي به تحليل مفهوم وحي نزديک تر از نوانديشي است. اين نزديک تر بودن به اين معنا نيست که تحليل سنت گرايي را کاملاً منطبق مي دانم. به نظر من هر دو جريان ايراد اصلي شان اين است که آن گونه که بايد، به وحي نمي پردازند؛ فقدان تحليل هاي قرآني و عدم توجه به نقش قرآن و نگاهي که قرآن نسبت به وحي دارد، يكي از ايرادهاي هر دو جريان است. اين نگاه بسيار مهمي است که در هيچ كدام از اين دو جريان آن طور که بايد به آن عنايت نشده است. گرچه توجه نصر به اين مقوله بيش از ساير نوانديشان است و من اين موضوع را انکار نمي کنم، ولي به نظرم پديده ي وحي بايد بيش از اين مورد توجه قرار بگيرد. ما در مورد وحي دو نوع بحث مي توانيم انجام دهيم: يکي بحث فلسفي که تا جايي پيش مي رويم و تحليل هاي خاصي ارائه مي دهيم و دوم بحث پيرامون خودِ وحي است؛ درباره ي محتواي وحي و اين كه از تحليل هاي زبان شناختي که در طول تاريخ اسلام در مورد مقوله ي وحي صورت گرفته است چه نكاتي به دست مي آيد.
مشکل اصلي سنت گرايان در مورد پديده وحي اين است که وحي را يکي از زبان هاي حکمت خالده مي بينند؛ در صورتي که براساس تحليل هاي متفاوتي که در جهان اسلام و حتي فلاسفه اسلامي از وحي وجود دارد - و مي توانيد مراجعه كنيد - وحي مقوله ي کاملاً متفاوتي است. يعني حکمت خالده يا سنت كه يک جريان فکري دائمي ميان سنت هاي بزرگ است، با وحي تفاوت دارد. وحي يک مضمون عالي تر دارد که حتي شايد بتوان حکمت خالده را در طول آن در نظر گرفت، نه اينکه وحي را در عرض حكمت خالده قرار دهيم. و به نظرم مي توان گفت همه اين تحليل ها در مورد پديده وحي دچار نقصان مي باشند. ولی چنان که گفتم مشکل نواندیشی بسیار بیشتر از سنت‌گرایی است. متأسفانه وقت من دیگر به پایان رسیده است و توضیح بیشتر را به زمانی دیگر موکول می‌نمایم.
والسلام عليکم و رحمه الله
 
سؤال:
ابتداي بحث اشاره داشتيد که وحي يکي از با ارزش ترين دستاوردهاي بشر است که در سنت مدرن در نظر گرفته نشده. ملاک ارزش چيست که شما وحي را با ارزش ترين مي دانيد؟
جواب: اين مطلب وابسته به چشم اندازي است که شما تعريف مي کنيد. اگر ما مسلمانيم، وحي و قرآن را پذيرفته ايم و به قول دکتر نصر در دنياي مدرن هم زندگي مي کنيم، وحي جزو مسلّمات و ضروريات فکري ماست و دستاورد بشری نیست، بلکه از طریق ارتباط زبانی خدا با بشر به دست آمده است. اگر از نگاه ديگري غير از نگاه مسلماني بحث کنيم، چشم انداز ما قطعاً تغيير مي کند. من چشم انداز را در ابتدا تعيين کردم تا بتوانيم در چارچوب آن توانايي سنت گرايي و نو انديشي را نسبت به پديده وحي بررسي کنيم. این دو جریان در واقع تحلیل‌های خاصّی از اسلام و وحی دارند. از این رو، باید تحلیل‌های آنها را باید مقایسه کنیم.
 

    238 بازديد     5 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   حکمت خالده (6)
●   سنت گرايي (114)
●   سنت (74)
●   وحی (28)

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :1

تاريخ ارسال:24/02/1387

تاريخ شمسی نشر:16/02/1387
  
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب