انواع علم تاريخ از نگاه شهيد مطهري
شهيد مطهري در جلد پانزده از مجموعه آثارش علم تاريخ را به سه دسته تقسيم مي کند؛قسم اول تاريخ نقلي است که در حقيقت همان علم به وقايع گذشته است. يعني آنکه تاريخ را مجموعه ائي از حوادث و وقايع گذشته بدانیم که تعلق به گذشته دارند. تاريخ به اين معنا دراي سه ويژگي است:اول آنکه علمي نقلي است. دوم اينکه جزئي است يعني به اشخاص و افراد مي پردازد و سوم، علم به بودن های آن است. دومین قسم از انواع علم تاريخ ، تاريخ علمي است. شهيد مطهري اين نوع از علم تاريخ را همچون اولي متعلق به گذشته مي داند ولي برخلاف آن که جزئي و فردي باشد علمی کلي است و به بررسي قواعد و سنن حاکم بر جوامع گذشته مي پردازد. شق سوم که از آن تحت عنوان فلسفه تاريخ ياد مي کنند در واقع پرداختن به گذشته و حوادث آن نیست بلکه تاريخ در آن به معناي قوانين کلي حاکم بر جوامع است و از صيرورت و حرکت جوامع و آنچه که مربوط به شدن هاست نيز سخن به میان می آید.
ماترياليسم تاريخي، نمونه اي از نگرش مدرن به تاريخ...
ماترياليسم تاريخي به علت معروفيتش نمونه اي مناسب براي شناخت نحوه ي نگرش مدرن به تاريخ است. قبل از آنکه به بحث پيرامون ماترياليسم لازم است اندکي انديشه مارکس و تاثيرپذيري هايش را از فلسفه افرادي چون هگل و فوئر باخ بررسي کنيم؛
بسياري از اجزا و عناصر فلسفه و منطق مارکس را مي شود در انديشه هگل جستجو کرد. هگل از جمله فيلسوفاني بوده است که درک فلسفه اش بسيار مشکل و غامض است. (مسئله ائی که افرادی چون فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا بسيار ساده انگارانه با آن برخورد کردند.)قانون مهم در فلسفه هگل اصالت یافتن تاریخ است. هگل تاریخ و حرکت و تبديل و تطوّر را يک اصل اساسي به حساب می آورد و همه چيز را با "شدن" تفسیر می کرده است. تاثیر عمده فلسفه هگل بر فلسفه مارکس از همین بعد بوده است چرا که مارکس اصل اصالت دادن به تاريخ و اينکه عينیت و ذهنیت هر دو تاريخ هستند را همچون هگل قبول داشته است.
البته در اين بين فوئرباخ هم به قدر کافی بر اندیشه مارکس تاثیر گذاشته است. در وصف تفکر فوئر باخ همين بس که وي بنیان فلسفه اش را ضدیت با خدا تعریف می کرد و از نهضت اصالت انسان پیروی می کرده است. فوئر باخ در تمام طول زندگي اش مي کوشيد که ثابت کند ريشه دين نه در خدا که در انسانها قرار گرفته است.
اکنون که اندکي درباره انديشه مارکس و تاثير پذيري هايش صحبت شد، به تعريف ماترياليسم تاریخی مي رسیم. ماترياليسم تاريخي به معنی برداشتي اقتصادي و مادي از تاريخ است بدون آنکه برداشتي انساني از تاریخ و اقتصاد داشته باشيم. اين انديشه داراي ماهيتي مادي و وجودي ديالکتيکي است. ماهيتي مادي داشتن تاريخ يعني آنکه اساس همه حرکت ها و جنبش ها و نمود ها و تجليات و... اقتصاد است و نمودهاي مادي و اقتصادي در جوامع مختلف بر تمامي نمود هاي اجتماعي و معنوي از جمله اخلاق ، قانون، مذهب، علم و فرهنگ و... برتري دارد وآنها را شکل مي دهد. به عبارت دیگر در يک کلام اصالت با اقتصاد و سازمانهاي اقتصادي جوامع است. وجودي ديالکتيکي به این معنا است که هر پديده جبرا نفي و انکار خود را در درون خود مي پروراند و پس از تغييراتي در نتيجه تضاد هاي دروني، آن پديده ضمن يک تغيير شديد کيفي به مرحله ائي عالي تر ازترکيب دو مرحله قبل مي رسد.
ماترياليسم تاريخي و نگاهي مادي گرايانه به تاريخ داشتن و تحليل شدن ها با عوامل سطحي و مادي گرايانه برگرفته از انديشه مدرن تاریخ غرب است. انسان مدرن متشکل از خصوصيات بسياري است که شايد مهم ترين و اصلي ترين آن را بتوان سکولار بودن وي ناميد.
انديشه سکولار انديشه اي است دين زدا شده و به معناي نداشتن دستورالعمل و برنامه اي منظم و متعالی در رابطه ارتباط انسان با خدا، خودش، ديگران و يا جامعه و طبيعت است. تفکر ديني براي هر چهار رابطه فوق داراي برنامه است و ليکن تفکر سکولار براي همه يا بخشي از آنها یا اینکه دستورالعملي ندارد و یا روایطی ناقص همراه با اصول عقل جزوی را تجویز می کند.
انديشه اصالت داشتن تاريخ هگل و انديشه مادي گرايانه فوئر باخ، هر دو تفکراتي سکولار هستند چرا که يا ارتباطات حاکم بر يک انديشه ديني را نمي پذيرد و يا اگر هم بپذيرند ناقص ومحدود است. اصولا هر نوع نگرش سکولار به تاريخ نشات گرفته از نگاه مدرن است و درتضاد با فلسفه ديني قرار مي گيرد. خواه شدن ها را با سازمانهاي اقتصادي توجيه کند يا نژاد يا عامل جغرافيائي و يا....
زمان زدگي تيپ ايده آل انسان مدرن...
اينکه انسان مدرن داراي رابطه اي نه چون قدما با طبيعت است. اينکه تفکر فرد گرائي انسان متجدد فرديت انسان را مجرد و دائر مدار عالم در نظر مي گيرد و رابطه اي را با جامعه خودش و انسانهاي ديگر دارا نيست. اينکه تفکر اومانيستي رابطه اي خداگريز را پي ريزي مي کند و اينکه ناسوتي و مادي انديشيدن انسان متجدد وي را از تفکر و تدبر درباره ي حقيقت اصيل جدا مي کند، جملگي ناظر به داشتن الگوئي سکولار براي انسان مدرن است. آنها که همه آنچه را که آورديم به تماميتش در اختيار دارند تيپ ايده آلي از انسان متجدد هستند و به عبارتي تيپ ايده آلي از يک انسان سکولار.
انديشه سکولار در ايده آل ترين حالتش، انديشه اي پوچ انگارانه است. تصور آنکه انسان تنها خودش است و هيچ رابطه و کنشی با پیرامونش ندارد ، انسان را به چنان دره ی عميق تاريکي از پوچي و نيستي مي اندازد که تصورش هم لرزه به اندام مي اندازد. نهيليستي که "نيچه" انگشت روي آن گذاشت و آن را نابودي و از دست دادن تدريجي مابعدالطبيعه و تمامي ارزش هاي انساني مي داند، همان چیزی است که گرفتار انسان متجدد شده است.
حقيقت اين است که انسان مدرن ايده آل، شدن را نمي تواند متصور شود. چرا که لازمه يوچي وی سکون و درجازدن در همه زمانها و در همه مکانها است. وي قدرت درک مفهوم زمان را از دست داده است، چه رسد به قدرت درک فلسفه ی تاريخ و شدن. او تنها مي تواند تصوير گنگي از تاريخ نقلي و يا عقلي را داشته باشد. چراکه تاريخ وي تاريخ گذشته هاست و تنها قدرت سير در گذشته را دارد. او از حال و آينده اش هيچ، حتي تصويري سياه و مبهم ندارد. به بیان دیگر انسان ایده آل متجدد دچار زمان زدگي شده است. وقتی مي توان از فلسفه تاريخ سخن به ميان آورد و در ذهن و روان آن را فهميد و حس کرد که پويائي و حرکت را بفهميم ، چیزی که درتفکر مدرن ایده آل بی جایگاه است.
معلق شدن مفاهیم در اندیشه پست مدرن...
پست مدرنیسم دوران واپسین حیات مدرنیته و روزگار انحطاط فراگیر نسبت به مدرنیته است. این اندیشه پیرامون مفروضات و اصول و مبانی تفکر مدرنیته رویکردی انتقادی و تردید آمیز دارد و به قول "نیچه" ، با پتک نفی و انکار ، تاریخ اندیشه غربی را مورد هجوم قرار می دهد.
پیشرفت در علوم مدرن بر اثر توافق بر سر معانی امور و ویژگی های آنها حاصل می شود. به عبارتی توافق است که مفاهیمی چون تاریخ را معنا می دهد و وجودش را قابل درک و تفسیر می کند. ولی وقتی که به پسا مدرن می رسیم زبان در توصیف و تفسیر مفاهیم در می ماند. رویکرد سکولاریزاسیونی که تفکر مدرنیته دنبال می کرد، در اندیشه پست مدرن عیان تر، افراطی تر و نسبی انگارنه تر نمود و بروز پیدا می کند. در این حالت همه چیز معلق است و تاریخ نه محتوایی می یابد و نه صورتی. تاریخ نه به معنای نقلی آن و نه به معنای عقلی آن معنایی ندارد ریرا نه واژه تاریخ معنائی دارد و نه حرفه ائی چون تاریخ نویسی و نه مفهومی به نام گذشته و نه.... به عبارت دیگر پوچ انگاری ای حاکم می شود که مبنایی سوفسطائی ، تماما شک گرایانه و رویکردی ویرانگر نسبت به همه اصول و معیارها و موازین و آرمان ها و اعتقادات و ایدئولوژی ها و... دارد.
معنای تاریخ در اندیشه اسلامی...
تاریخ را دراندیشه ی ناب اسلامی می توان دارای سه وجه دانست؛ وجه نخست نگاه به معنا و مفهوم تاریخ صرفا به عنوان شرح وقایع گذشته و آن چه که مربوط به گذشته است. در این معنا تاریخ حالت روائی دارد. مثالهای مربوط به قسم اول را به وفور می توان در قرآن مجید یافت ، آن زمان که خداوند به شرح ویژگی های حضرت ابراهیم(ع) می پردازد که؛ "قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم والذین معه اذ قالوا لقومهم انا براء منکم ومما تعبدون من دون الله کفرنا بکم وبدا بیننا وبینکم العداوة والبغضاء ابدا حتی تومنوا بالله... " (قطعا براى شما در [پيروى از] ابراهیم و كسانى كه با اويند سرمشقى نيكوست آنگاه كه به قوم خود گفتند ما از شما و از آنچه به جاى خدا مىپرستيد بيزاريم به شما كفر مىورزيم و ميان ما و شما دشمنى و كينه هميشگى پديدار شده تا وقتى كه فقط به خدا ايمان آوريد...)
قسم دوم همان تاریخ به معنای عقلی آن است، طبق تعریفی که در ابتد آوردیم به سنن و قواعد حاکم بر گذشته می پردازد و در گذشته نقلی متوقف نمی شود وبه تحلیل دلایل وقوع حوادث نیز می پردازد ؛ "غلبت الروم. في ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون. في بضع سنين لله الامر من قبل و من بعد و يومئذ يفرح المؤمنون... "(روميان مغلوب شدند!. در سرزمين نزديكى رخ داد؛ اما آنان پس از مغلوبيت بزودى غلبه خواهند كرد.... در چند سال همه كارها از آن خداست؛ چه قبل و چه بعد و در آن روز، مؤمنان خوشحال خواهند شد...)
وجه سوم از تاریخ در اندیشه اسلامی مربوط به شدن است. تاریخی که از آن آیندگان است و نهایت و پایان تاریخ به حساب می آید. پایانی که منجر به ارث رسیدن زمین برای بندگان شایسته می شود؛" و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون... "(ودر زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايستهام وارث (حكومت) زمين خواهند شد!)