سنت و معرفت
«سنت» در دنیای متجدد امروز، منسوخ و مهجور است. این در حالی است که در دورههای طولانی از تاریخ، مطلوب و از اعتبار شایستهای برخوردار بوده است. اعتبار پیشین و مهجوریت امروز، تابع علل و عواملی است که در این مقال مورد توجه قرار خواهند گرفت.
سنت هزارههایی چند را در اوج اقتدار و اعتبار سپری کرده و اقتدار و اعتبار سپری کرده و اقتدار و حاکمیت آن در گذشتهي تاريخ همواره موجب شده تا آنچه سنت نبوده است نیز در قالب سنت تقلب شود و با نام سنت عرضه گردد؛ چه اینکه تقلب را همواره به قالب سکهای میزنند که از اعتبار برخودار باشد.
اعتبار و بیاعتباري سنت تابع نحوهی معرفت و آگاهی است. تجدد و مدرنیته نیز در مقطعی که در ستیز با سنت قرار میگیرد، حاصل پیدایش و بروز دیدگاه معرفت نوینی است که اینک بر حوزههای علمی دنیای معاصر سنگینی میکند.
تعاریف سنت
قبل از ورود به بحث، ناگزیر باید تعریف خود را از «سنت» و دیگر مفاهیم مورد نظر ارائه دهیم، هر چند تعریفی که برای هر یک از آنها ارائه میشود تابعی از دیدگاه معرفتی تعریفکننده است. برخی از این تعاریف، مبتنی بر نگاهی دینی و بعضی دیگر از منظر دنیای مدرن است.
سنت در برخی از این تعاریف، حقیقتی آسمانی، الهی، مقدس و واقعیتی پرنشاط و زنده دارد و مجرای زندگی و حیات و مسیر مستمر افاضات متجدد و متحولی است که همواره نو و تازه است. سنت در این تعریف، در برخی از موارد، با حفظ خصوصیات یاد شده، از دوام، ثبات و استمرار زمانی برخوردار است و در مواردی هم که تغییر زمانی را میپذیرد، همچنان از چهرهای ازلی و باطنی ابدی بهرهمند میباشد. اما در برخی تعاریف دیگر، از همهی اندام سنت مرگ میبارد. فرسودگی قالب آن است و کهنگی از آن استشمام میشود، دوام، استمرار قداست نیز عارضهای است که به اصرار پیروان، بر آن تحمیل میشود.
تعاریف مدرن سنت
در تعاریف مدرن، سنت همان چیزی است که مربوط به «حال» نیست و متعلق به گذشته است. چیزی که در گذشته سنت نبوده است، چون از ظرف خود عدول کرده و تا زمانی دیگر که در حقیقت، متعلق به آن نیست دوام آورده است، تبدیل به سنت شده است. سنت لاشه و نعش رفتار است. رفتار تا زمانی زنده است که در ستیز و پیکار با محیط و عوامل ناسازگار، به قوت اندیشه و ابداع شکل میگیرد. اینگونه رفتار سنت نیست، ولی همان رفتار زنده وقتی به دلیل انس ذهنی عاملان به آن، به شکل قالب زندگی درمیآید و تحرک و پویایی خود را که از ناحیهی تعقیب آرمانها و اهداف است از دست میدهد و حتی خود به صورت هدف و آرمان درمیآید، تبدیل به سنت میشود.
سنت در نگاه جامعهشناسی رایج، ترجمه Tradition و مرادف با آن گرفته میشود (1) و به معنای شیوهای از رفتار و کردار است که دارای پیشینه بوده و در اثر تکرار و ممارست، به صورت عادتهای مستقر و عمیق در ذهنیت مشترک جامعه رسوب مینماید. زمینهی معرفتی سنت از این دیدگاه، چیزی جز یک شناخت حسی – عاطفی نیست که در اثر ممارست و تکرار عمل پدید میآید. در مقابل سنت، تجدد و مدرنیته است که با واقعیت متحول و متغیر انسان و جهان همساز بوده و در نهایت نیز بر سنت غالب میآید. این تعریف از سنت با «هستیشناسی مادی» و «معرفت حسی» (آمپریسم) و دانش علمی (علم به معنای science) که حول محور دادههای آزمونپذیر به صورت تئوریهای اثبات یا ابطالپذیر و مانند آن سامان مییابد، سازگار است.
مادی بودن هستیشناسی مزبور صرفاً در چارچوب مرسوم و منسوخ ماتریالیسم و مادیت قرن نوزدهم خلاصه نمیشود، بلکه مراد از مادی بودن این است كه واقعیت معلوم نزد این گروه، در صورتی که اذعان به واقعیت داشته باشند، چیزی جز دنیای آزمونپذیر و محسوس نیست و به همين دلیل، واقعیتی را که در قالب گزارههای متافیزیکی و غیرتجربی عرضه میشود، مهمل و بیمعنا شمرده و اگر آن را مانند دیدگاه ماتریالیستی قرن نوزدهم مطلقاً انکار نکنند، آن را مطلقاً ناشناختی میخوانند.
در نگاه کسانی که سنت را مبتنی بر ذهنیت انسان و متکی بر شناختی حسی – عاطفی میدانند که در اثر تکرار رفتار اجتماعی حاصل میشود، همانگونه که اشارت رفت، مرگ آن از قبل پیشبینی شده و ظهور امر متجددی که مخالف آن است، در نهایت نوید داده میشود. به عبارت دیگر، باید گفت این تعریف، سنت را اگر حیاتی نیز داشته باشد، میخشکاند و از آن لاشهای بر جای میگذارد که سرنوشتی جز زوال و نابودی نمیتواند داشته باشد.
سنت شیوهای از رفتار و فعل انسان است؛ شیوهای از رفتار که نمیتواند زندگی و حیاتی جدای از حیات و زندگی رفتار كنندگان داشته باشد. وقتي عاملان رفتار – انسانها - سنت را ناشی از ذهنیت منجمد، رسوبیافته و اندیشه و عادت دورمانده از واقعیت سیال و متحرک تعریف نمایند، بدون شک این تعریف به دلیل قطع ارتباط سنت با واقعیت، رنگ فرسودگی و گرد کهنگی را بر آن مینشاند و زندگی، نشاط، طراوت و حلاوت را از آن میگیرد.
نسبت دین و سنت
سنت در هزارههایی که پرشکوه و توانمند بر اریکهی قدرت نشسته بود، نزد کسانی که به آن عمل میکردند و حتی نزد آنان که از آن تخلف میورزیدند، از تعریف دیگری برخوردار بود. تعریف آنها همواره مبتنی بر هستیشناسی، معرفت و آگاهی دینی بود و به همین دلیل، سنت حتی نزد کسانی که آن را بیروح و مرده میبینند، نسبتی نزدیک با دین داشته و دارد. این عده معتقدند سنت که حاصل ذهنیت عقبماندهی اجتماع از واقعیت متحول انسان و جهان است، همواره خود را در قالب گزارههای دینی و به صورت ادیان مختلف توجیه میکند. به بیان دیگر، سنت ثبات و استقرار ذهنی خود را بر جهان تحمیل کرده و از این طریق، تفسیرهایی دینی از هستی پدید میآید.
آگوست کنت تاریخ جوامع بشری را به سه مقطع تقسیم میکند. وی اولین مقطع آن را که پرسابقهترین آنها نیز است، «دوران تفکر دینی و ربانی» (2) میداند و معتقد است که هستیشناسی و آگاهی دینی، حاصل مقایسه و تشبیه جهان با احساسات و عواطفی است که انسان در خود مییابد. فوئر باخ مدعی است که خداوند و اندیشههای دینی، حاصل تحمیل ذهنیت و خواستههای انسانی به جهان خارج است. اینگونه توجیهات در مورد دین، اعم از اینکه در قالب اندیشههای کنت و باخ یا به صورت تفسیر فروید، مارکس، دورکیم و ... باشد، همگی به دنبال انکار حقیقت علمی «آگاهی دینی» هستند و با این همه و با صرف نظر از نگاهی که آنها نسبت به حقیقت سنت و دین دارند، ناگزیر از اعتراف به وجود نسبت بین دین و سنت میباشند.
نسبت بین سنت و «دین به این دلیل است که سنت، حیات و دوام خود را از ناحیهی نگاه دینی و تعریفی که دین برای آن عرضه میکند به دست میآورد. بدین لحاظ هر گاه آگاهی و معرفت دینی ارزش و اعتبار جهانشناختی خود را از دست بدهد، سنت نیز از حیات و نشاط ساقط میگردد.
حقیقت آگاهی دینی
حقیقت آگاهی دینی، معرفت شهودی و ارزش جهانشناختی قضایای دینی، نظیر قضایایی که از وجود مبدأ و معاد با خلود و جاودانگی نفس انسان سخن میگویند، از جمله اموری هستند که کاوش در پیرامون آنها مباحثی فلسفی را به دنبال میآورد. برخی از دیدگاههای فلسفی. «آگاهی دینی» را معرفتی علمی نمیدانند و با تعریفی که از علم ارائه میدهند، دین را تنها موضوع علم میخوانند. همچنین در بعضی از دیدگاهها قضایای دینی با آنکه دارای نفسالامر و واقعیتی نیستند که بتوان با آن از صدق و کذب آنها خبر داد، لیکن این قضایا با انتخاب، اختیار و ایمان انسان گزینش شده و فرهنگ و تمدنی را شکل میدهند. در نگاهی دیگر که البته قوام دین به این نگاه است، معرفت و آگاهی دینی متن علم است، چرا که «اولالعلم معرفهالجبار: سرسلسلهی علم شناخت خداوند است» و لازمترین علوم نیز همان علمی است که این مهم را به انجام رساند؛ «الزمالعلم لک مادلک علی صلاح دینک و أبان لک عن فساد: لازمترین علوم برای تو علمی است که تو را بر صلاح دین راه نماید و فساد آن را بر تو آشکار سازد.» (3) انتخاب، گزینش و ایمان نیز آنگاه که بر مدار آگاهی و معرفت دینی که همان علم است نباشد، در نگاه دینی انتخابی خطرناک و آسیبپذیر است: «نعم قرین الایمانالعلم: بهترین همراه ایمان، علم است» (4) و بدترین تعبد نیز تعبدی است که با علم قرین نباشد: «المتعبد بغیر علم کحمار طاحونه یدور و لایبرح من مکانه: عبادتکنندهی بدون علم به خر دوار آسیاب میماند که دور میزند و راه به جایی نمیبرد.» (5) چه اینکه آگاهی و معرفت دینی خود بیشترین اقتضا را برای عبودیت و باروری ایمان به همراه دارد: «انما یخشیالله من عبادهالعلما: به درستی که از بندگان خدا فقط عالمان هستند که از خداوند سبحان خشیت دارند.»(6)
نسبت علم و دین
داوری در مورد حقیقت آگاهی دینی، معرفت علمی و همچنین دانش فلسفی، از حوزهی بحث حاضر بیرون است، اما با زبانی توصیفی میتوان گفت که آگاهی دینی نزد معتقدین به آن، هویتی علمی دارد، چه اینکه علم نیز در نزد ارباب دیانت از هویتی دینی برخوردار بوده و با آن بیگانه نیست.
در نگاه دینی، بخشی از علم از تمدن دیانت جوشیده است و حیات بشری بدون بهرهوری از هستهی مرکزی دین – وحی – از آن بخش بینصیب میماند. این قسم از علم، هویتی آسمانی داشته و با وساطت انسانهایی که از قوهی قدسیه برخوردارند در دسترس همگان قرار گرفته است. لیکن بخش دیگر علم با تولد انسان و همراه رشد و باروری ابعاد جسمانی او ظاهر شده و تا مرحلهی آگاهی نسبت به علوم الهی و همراهی با آن ادامه مییابد.
علم عام و گستردهای که همگان از آن برخوردارند: همان دانش حسی است که در نهایت، در قالب آگاهی عقلی سامان مییابد. این نوع از آگاهی در تعابیر دینی، حجت درونی خداوند است که انسان را به وجود مبدأ، معاد، ضرورت وحی و رسالت خبر میدهد و در بعد علمی نیز بر حسن تبیعت از نبی و وجوب آن حکم میکند. بنابراین، علم عام که حجت درونی آدمیان است، چهرهی حسی و عقلی داشته و تحت عنوان دانش مفهومی قابل ترسیم است.
علم حصولي مفهومی، ابزارها، شیوهها و روشهای خاص خود را دارد. تعلیم و تعلم، گفت و شنود، رعایت ضوابط منطقی و بحث و درس، از ابزارهای و روشهای آن است.
بخش دیگر علم که هستهی مرکزی دین را تشکیل میدهد، گرچه به وساطت نبی و فرشتگاني که او را همراهی میکنند تا افق مفهوم نازل شده و در سطح عبارات، کلمات و خطوط ظاهر میگردد، اما درس و بحث حصولی، تعلیم و تعلم مفهومی و چینش و ترتیت مقدمات منطقی، وسیلهی تحصیل آن نیست. این نوع از علم که آگاهیای ناب و خالص است، همان دانش حضوری و شهودی است که از طریق تماس مستقیم نبی با مبادی عالیهی هستی حاصل میگردد و انبیا و اولیای الهی برای تحصیل این نوع آگاهی از تصفیه، تزکیه، تحول، تبدل و صیرورت وجودی بهره میبرند.
تفاوتهای علم حصولی و حضوری
تفاوت دانش حصولی و حضوری نظیر تفاوت کیفیت علم و پزشک و بیمار به درد است. علم بیمار به درد، حضوری و علم پزشک به آن حصولی است. پزشک برای آنکه به درد علم حضوری پیدا کند، ناگزیر باید در واقعیت و وجود خود تغییری ایجاد نماید.
علم حصولی که در دسترس همگان است، از طریق مفاهیم و براهین، اصل مبدأ و معاد و حشر انسان را با اسما، صفات آیات و نشانههای خداوند سبحان اثبات میکند و علم شهودی که انبیا و اولیای الهی از آن برخوردارند، مشاهدهی مبدأ، دیدار معاد، نظارهی بهشت و دوزخ الهی است؛ «کلا لو تعلمون علمالیقین، لترون الجحیم: نه چنین است، اگر شما از علمالیقین بهره داشته باشید، دوزخ را نیز خواهید دید.» (7)
تفاوت دیگر علم حصولی با علم حضوری در این است که علم حضوری با دارایی قرین است، حال آنکه علم حصولی دانشی بیبهره از دارایی است. کسی که از طریق علم حصولی به رحمت گسترده و بیکران الهی آگاه است، وصف بخشش را مینماید و کسی که با دانش شهودی و حضوری به رحمت خداوند آگاه است، آن رحمت را واجد است و به همین دلیل در فلاح و رستگاری مستغرق میباشد. پس همواره در علم حضوری، عنصری افزون بر آنچه در علم حصولی است. وجود دارد؛ یعنی نبی آنچه را دیگران به دانش مفهومی و عقلی درک میکنند، به گونهای که واجد و دارای آن است ادراک مینماید و میبیند.
نبی علاوه بر ادراک برتر آنچه با مفهوم در افق ادراک عام عقلی قرار میگیرد، به دلیل موقعیت برتر خود، به فهم برخی از خصویات و جزئیاتی نایل میآید که علم مفهومی دیگران را به آن، به طور مستقل راهی نیست. او به دلیل اینکه چهرهی باطنی و الهی زندگی طبیعی و رفتار و اعمال همگان را به تفصیل مشاهده میکند، از خصوصیات روابطی که بین معاش و معاد انسانها وجود دارد با خبر میگردد و آنگاه آنچه را که به شهود یافته است، دیگر بار با نزول به افق فهم و دریافت دیگران، در قالب مفاهیم و عبارات، به آنها منتقل میکند.
مفاهیم و عباراتی را که نبی در مخاطبه و گفتوگو با انسانها اظهار میدارد، گاه مشتمل بر حقایقی است که عقل نظری یا عملی آنها نیز به ادراک آن نایل میشود. در این صورت، او کلامی تأسیسی نداشته و به تأیید آنچه عقل میفهمد پرداخته است يا آنکه با ارشاد خود به احیای دفینههای عقلی آدمیان همت گمارده است. اما گاهی، مفاهیمی را که نبی اظهار میدارد ناظر به همان خصوصیاتی است كه شناخت مفهومی دیگران پس از ادراک کلیات، نسبت به آنها ساکت است. مانند وقتی که از جزئیات و خصوصیات اسما، صفات الهی و روابط آنها، یا از ویژگیهای برزخ، بهشت و دوزخ خبر میدهد و یا آنکه متضیات امور یاد شده و احکام عملی مربوط به آنها را اعلان مینماید. در همهی موارد فوق، از متن دانش حضوری و شهودی انبیا و اولیا مجموعهای از قضایا و علوم مفهومی پدید میآید که به عنوان دانشهای نقلی شناخته میشوند. دانشهای نقلی آنگاه که به همراه علوم عقلی به تبیین شیوهی رفتار و سلوک انسان میپردازد، سنت را پدید میآورند.
سنت در نگاه دینی
آنچه بیان شد در حکم مقدمهای برای عبارت اخیر است که از آن تعریف سنت در فرهنگ و نگاه دینی به دست میآید. سنت در این تعریف مرادف دین و شریعت و مطابق با ادارهی تشریعی خداوند است. سنت شیوه ای از زندگی و زیست است که عقل به تنهایی عهدهدار شناخت آن نیست، بلکه وحی و شهود دینی نیز در تبیین آن دخیل است. انسانی که از شهود الهی محروم باشد، سنت را با دو منبع «عقل» و «نقل» شناسایی میکند.
سنت، شیوهای از رفتار است که براساس آن اصلاح معاش و معاد آدمی تأمین شده و فلاح و رستگاری انسان به دست میآید. در حقیقت، سنت منطق معرفت و علم ناب و خالص دینی است، زیرا سنت برای طالبان شهود و سالکان طریق وصول همان نقشی را ایفا مینماید که منطق برای جویندگان دانش و علم حصولی. همانگونه که منطق در صحنهی دانش حصولی، مسیر تردد و آمد و شد فکری را تعیین میکند، سنت نیز در پهنهی آگاهی حضوری و شهودی، که دانش راستین و دانایی همراه با دارایی است، طریق وصول را ارائه میدهد.
تفاوت منطق و سنت در این است که منطق مسیر ذهنی تردد را نشان مدهد و سنت مسیر عملی زندگی و زیست را ارائه میدهد. این تفاوت ناشی از تفاوت دو نوع معرفت حصولی و حضوری است. در معرفت حضوری، انسان برای وصول به واقعیت معلوم ناگزیر باید به تبدیل و تغییر، هستي خود دست يازد و اين تبديل و تغيير، شیوهای از زیست و زندگی را که سنت عهدهدار آن است طلب مینماید. این شیوه از زیست همان طریق تزکیه است که در متن رسالت انبیا قرار گرفته است؛ «کما ارسلنا فیکم رسولاً منکم یتلوا علیکم آیاتنا و یزکیکم و یعلمکمالکتاب و الحکمه و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون: همانطور که در میان شما از خودتان رسولی فرستادیم، آیات ما را بر شما تلاوت میکند، شما را تزکیه مینماید، به شما کتاب و حکمت میآموزد و آنچه را که از نزد خود نمیتوانستید بیاموزید به شما آموزش میدهد.» (8)
انبیا با تزکیه، فلسفه را که دوستدار حکمت است، نمیآموزند، بلکه حکمت را که با شهود قرین است تعلیم میدهند؛ کتاب را تعلیم میدهند؛ همان کتابی که آصفبنبرخیا به بیان قرآن، با فراگرفتن علمی از آن و نه همهی آن، تخت بلقیس را در زمانی کمتر از چشم برهم زدن، از صبا به یمن آورد و سرانجام اینکه نبی، از طریق ارائه آیات الهی و تزکیه انسانها، حقایقی را میآموزاند که آنها هرگز بدون ارتباط با وحی و از نزد خود، نمیتوانند فراگیرند.
سنت که در قالب شرایع مختلف ظاهر میشود، از متن شهود برمیخیزد و به سوی شهود نیز فرامیخواند و به همین دلیل همواره دارای عنصری است که از دسترس دانش مفهومی و عقل عملی با نظری بیرون است.