باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 16 شهريور 1387 كاربران برخط 125 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
عصر بحران و مسخ تاريخ غرب
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: محمد - مددپور

منبع: سایت - پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی - به نقل از كتاب آراء متفكران،‌ نوشته دكتر محمد مددپور

 
 

پس از اين قرن، كه پايان عصر فسخ مدنيت غربي است، عصر ممسوخيت فرهنگي فرا مي‌رسد. دكارت با اثبات نفس انسان به عنوان يقيني‌ترين حقايق، تلويحاً خدا شدن انسان را اعلام مي‌دارد. متفكران پس از او با انكار حتّي «دئيسم»، تصريحاً خدا را مظهر و مخلوق بشر و بشر را خدا مي‌انگارند، و اين با قرن نوزدهم آغاز مي‌گردد؛ عصري كه در آن نظريه‌ي ترقّي و تجدد progressism بالتّمام در سيستم‌هاي بزرگ فلسفي تبيين مي‌شود.در اين عصر آخرين مرتبه‌ي تفكر منطقي، فلسفي، سياسي و هنري جديد متحقّق مي‌گردد. هر آن‌چه كه در آغاز با حضور و حيرت و به اجمال به ظهور آمده بود، در پايان با حصول و تفصيل متحقّق مي‌شود. در آغاز تاريخ تفكر، در هر دوره‌ي تاريخي، احساس و حضور حيرت‌آميز اجمالي، نسبت به اسم متجلّي و هستيِ منكشف پيدا مي‌شود.

در تمدن‌هاي غيرديني غالباً شاعران كه اهل حضورند، اوّلين مناديان تمدن و صورت نوعي جديد مي‌شوند. «اگوست كنت» از آخرين متفكران دوره‌ي جديد است كه به تفصيل آمده و پوزيتيويسم مستتر در تفكر غربي را به عنوان آخرين نحوه‌ي انديشه‌ي مسلط مدرن به تماميت مي‌رساند و تدوين مي‌كند. او آرزومند است كه پرستش بشريت جايگزين پرستش الهيت گردد، زيرا معتقد است كسي كه داراي طرز تفكّر علمي تحصّلي پوزيتيويستي است، نمي‌تواند متدّين به ديانتي مبتني بر پرسش امور غيبي و قدسي باشد. لكن از آن‌جا كه انسان نيازمند و ناگزير به پرستش است و پرستش خدايان نيز در عصر مدرن براي او مقّدر نيست، روحيه علمي او را متوجّه امر ديگري كه همان «بشريت» است، مي‌كند.

از مميّزات قرن نوزدهم جدال با عقل‌انگاري قرن هجدهم، بسط نحله‌ي انتقادي و نفي مدرنيته، در صورت «رمانتيسم» فلسفي، هنري، سياسي و علمي است. از اين‌جا توجه به ساحت‌هاي نفساني و ارادي و قدرت بشري به آخرين مرتبه مي‌رسد. فلسفه‌ي هگل آخرين فلسفه‌ي غربي است و كمتر متفكري بعد از او توانسته است از سيطره‌ي اين فلسفه خارج شود.

تثبيت تام و تمام اسم تفكّر و فلسفه و متافيزيك غربي، كه عبارت است از طاغوت شدن انسان، ملازمه با سلطه‌جويي و استكبار و امپرياليسمي دارد، كه در تاريخ غرب از قّوه به فعليت مي‌رسد. از اين‌جاست كه اشپنگلر صورت نوعي فرهنگ و تمدن غربي را «اراده‌ي به سوي قدرت فائوستي» مي‌خواند با اشاره به داستان «دكتر فائوستوس» اثر «كريستوفر مارلو» و «ولفگانگ گوته». فائوست با سرسپردگي در برابر شيطان تمام معارف و مأثورات يوناني و مسيحي قرون‌وسطي را كنار مي‌گذارد، تا به علم سحر گرفته از شيطان كه در حقيقت سمبل علم و تكنيك جديد است، به تسخير جهان و سيطره‌ي بر آن و ارضاي شهوات بپردازد.

بنابراين، بشر غربي در تمدن جديد مي‌خواهد جهان را تسخير كند و اين اراده‌ي معطوف به قدرت و تسخير، كه هيدگر آن را با تعبير «گشتل» Gestell مي‌خواند، و آن را ماهيت تكنولوژي تلقي مي‌كند و در هرسه صورت فلسفه و علم، سياست و هنر متحقّق مي‌شود. اين قول «دكارت» و «بيكن» كه علم، قدرت و تملك است و قول «ميكل‌آنژ» كه «هنر مبارزه است» و قول «ماكياول» در سياست، كه اساس آن بر قدرت و تسخير است نه هدايت الهي، همه حكايت از اين مي‌كند، كه در اينجا، فلسفه و علم، هنر و سياست دست به دست هم مي‌دهند تا جهان را به سيطره‌ي خويش درآوردند.

باطن هرچهار نوع خودآگاهي، در فرهنگ جديد ماكياوليسم و شيطنت است؛ هر چهار صورت خودآگاهي به هم مدد مي‌رسانند؛ و علم جديد و دو ديگر همه از «طلب قدرت و قدرتمندي انسان» سخن مي‌گويند. اين قدرت‌طلبي فلسفه و سياست و هنر كه از نظر نيچه ريشه در يونان دارد، در قرن نوزده به علوم تحصلّي منفرد و صنعت و تكنولوژي منتقل مي‌شود و به عبارتي قدرت در صنعت و صنعت در قدرت تمام مي‌شود و اين دو در شيطنت به نام منافع قومي و جهاني جمع مي‌گردند.

نسبتي كه انسان با حقيقت جديد، يعني اصل نفس خودش دارد، در مراتب هنر، سياست و فلسفه تحقّق پيدا مي‌كند و هر سه به يك نسبت، تفصيلِ همان متافيزيك نيست‌انگارانه «نهيليستي» و خودبنيادانه «سوبژكتيو» هستند. به اين معني تنها تفكر حلولي و اتّحاديِ متداني تام و تمام مربوط به اين نسبت است كه اصل و فرع انسان مي‌شود و في‌الحقيقه نظريه‌ي وحدت موجودات در اصالت انسان، در مقابل وحدت وجود قديم در اصالت خدا غلبه مي‌كند.

متافيزيك جديد مستلزم پيدايش صنعتي است ـ بي‌سابقه در اين صورت ـ كه گفتيم ذاتش قدرت و سيطره است. قايلان به قول و ترقّي، پيدايش صنعت را ناشي از ترقّي فكر بشر مي‌دانند و كمال عقل، در صيرورت تاريخي خويش به نهايت كمال رسيده، امّا بنابر قول سيرادواري و قول به تمايز ذاتي و ماهوي ادوار و اكوار تاريخي، تحقّق صنعت جديد در نسبت با صورت نوعي دوره‌ي جديد است كه همان انكشاف اسم انسان و اراده و قدرت و عقل و ديگر ساحات وجودي او چونان «امر واقع»‌ است.

با اين صنعت انسان نسبتي با ناسوت و لاهوت، و به تعبيري نسبتي با خدا و آدم و عالم پيدا مي‌كند و در ضمن اين نسبت است كه به خويشتن خويش اصالت مي‌دهد و مي‌خواهد همه‌چيز را، از ناسوت و لاهوت، مسخر كند. بنابراين، دوره‌ي جديد دوره‌ي «هل من مبارز» خواني بشر است. او ناسوت و طبيعت را به مبارزه مي‌خواند. اين‌را در تئوري و فلسفه‌ي تاريخ «توين‌بي» به‌وضوح مي‌توان ملاحظه كرد. او وقتي كه «سوسيته»ها را تعريف مي‌كند، جنگ را در كار مي‌آورد. در اين جنگ از يك سو «طبيعتي» است با آب و هواي سرد يا گرم و يا معتدل، از سوي ديگر «انساني» است كه طبيعت را به «مبارزه» مي‌خواند. در اين مبارزه انسان يا شكست مي‌خورد و يا پيروز مي‌شود و «تمدن» را خلق مي‌كند. در اين خلق تمدن، ابتدا طبيعت او را مي‌كوبد، ولي او به تدريج طبيعت را كه مافوق طبعش نيست، مسخر مي‌كند و تغيير مي‌دهد.

بنابراين، اصل در فلسفه‌ي تاريخ «توين‌بي» انسان و ناسوت است؛ خدا و لاهوتي هم در كار نيست. اين انسان و طبيعت باهم كلنجار مي‌روند و در اين كلنجار است كه تمّدن به‌وجود مي‌آيد. اكنون نيز بشر با طبيعت در حال كلنجار است. متافيزيك جديد در صورت فلسفه يا سياست و يا هنر و در آخرين مرتبه، تكنولوژي همه، كلنجار رفتن انسان با خود و با همنوع خويش و يا طبيعت و ناسوت است و فرهنگ بر اين مبنا، عبارت است از اين‌كه انسان طبيعت را به سود خويش و براي ارضاي شهوات نفس خويش تغيير بدهد. در اين مرتبه انسان نيز طبيعي و ناسوتي تلقّي شده است و تشبّه به حيوان مي‌جويد.

از قرن نوزده صنعت و سيبرنتيك جاي فلسفه و مابعدالطبيعه را مي‌گيرد و علم و سياست و هنر را در خود منحل مي‌كند و همه‌چيز در تكنولوژي و نظام امپرياليستي تكنيك تمام مي‌شود. با همين صنعت است كه بشر غربي حفظ وضع موجود مي‌كند، و در همين حفظ وضع موجود با بحران عصر پاياني مابعدالطبيعه جديد، احساسي در او پيدا مي‌شود، كه طلب گذشت از وضع موجود است و اين آغاز بحران فرهنگ و تمدن غربي است. بحران به‌وجود آمده در اعتقاد به پيشرفت و جريان «سكولاريزاسيون» (دنيوي شدن) خود ناشي از اين طلب گذشت از مدنيت غربي است.

در حقيقت غريبان و شرقياني كه صدسال در جستجوي بهشت غربي بودند، مدت‌ها بر اين اعتقاد بودند كه با سكولاريزه شدن جامعه و گريز قدسيان، زماني فراخواهد رسيد كه بشر با كمك عقل معاش، به بلوغ و آزادي از قيد و بندهاي دين خواهد رسيد. در اثر مواجهه شدن با بحران‌هاي مختلف جهاني، در تفكر، هنر و سياست و در تمام شئون زندگي و بروز گرسنگي و جنگ و فقدان پناهگاه و ملجأ روحاني و معنوي در جامعه و ويراني اساس خانه و خانواده، پايه‌هاي اعتقاد به ترقي در ايشان به تزلزل مي‌افتد، و از اينجا در بسياري از مردم شوق گذشت از اصول و مباني تمدن جديد و جستجوي معنايي تازه، يا بازگشت به حقايق ديني قديم زنده مي‌گردد. خلاصه اين‌كه فريادها برعليه فرهنگ ممسوخ آخرالزمان برمي‌خيزد، گرچه غالباً صورت ديني ندارد.

تفكر «ماركس» و «كي‌يركه‌گور» و «نيچه» نمونه‌هايي از آغاز فريادهاي غربيان مبتني بر اصول و مباني مابعدالطبيعه جديد است. گرچه اين سه نهايتاً دفاعي دوباره از موقف تاريخي غرب، كه مستلزم غياب خداي حقيقي متعالي است، مي‌كنند، اما به فلسفه و هنر و سياست متداول «نه» مي‌گويند و بحران و تزلزل تفكر غربي را تشديد مي‌كنند و مدرنيسم را در پست مدرنيسم بسط مي‌دهند.

به دنبال اين نفي‌ها، امروز و علي‌الخصوص بعد از دو جنگ جهاني، كه بحران فرهنگ جديد را بالتمام به ظهور مي‌رساند، احساس تزلزل تشديد مي‌شود. اساساً بشر با اين احساس كه با احساس صدر رنسانس متفاوت است، منتظر ظهور يك صورت نوعي انساني و معنوي‌تري، وراي صورت نوعيُ تكنيكي محض عصر حاضر است، كه ملازمه با شيطاني شدن بشر داشته است. او به جايي رسيده، كه مي‌داند در بحران، گذشت از حقيقت اهريمني آخرالزمان را طلب مي‌كند، كه از كثرت خلق برايش انكشاف پيدا كرده و او را به مسكنت و مهجوريت و غربتي رسانده است، كه در كتب آسماني به يهود نسبت داده مي‌شود.

عجيب اين است كه همين يهوديت در صورت صهيونيسم و فراماسونري و فلسفه‌هاي سياسي منحط، بشر را به سوي اين مسكنت مي‌خواند. از آن‌جا كه تفكّر جديد در ظاهرپرستي و دنياپرستي تمام مي‌شود، ملازمه با غلبه يهوديت ممسوخ و متفكّران يهود در حوزه‌هاي فلسفه و سياست و هنر جديد دارد، كه مظهر تام و تمام آن در عصر كنوني «كارل پوپر» و «يهوديان غيرديني و سكولار» در حوزه‌ي فلسفه(فلسفه علم، فلسفه اخلاق، فلسفه سياسي و حتي فلسفه‌ي هنر) و «شاگال» در حوزه‌ي هنر هستند. اين‌ها مدافعين غرب در صورت منحط سياست دموكراسي و جامعه باز غربي و هنر وهمي و انتزاعي زاهد فرويدي‌اند!!ُ

در اين عصر بحراني، هستند متفكران تنهايي كه افق تفكرشان افق تفكر قرن هجده و زبون‌انديشي مضاعف قرن نوزده، مبتني بر زندقه و كفر و الحاد نيست. اين متفكران سخن از خدايي مي‌گويند كه خواهد آمد و حقيقتي كه متجلّي خواهد شد. همين متفكران استثنايي، تفكر آينده و راه آينده را نشان خواهند داد...

 

    78 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تمدن غرب (167)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:30/02/1387

تاريخ شمسی نشر:30/02/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب