پاسخ به پرسشهاي فلسفي، علمي و سياسي، حقيقت جديدي را كه براي بشر متجلّي شده است، افق ديگري از عالم را به روي او ميگشايد و تاريخ مسيحي قرون وسطي را نسخ ميكند. در افق جديد، بشر خود را بسته به جهاني فاني ميبيند و متفكران تفكّر خويش را متكفّل پاسخ به نداي انكشافي همين جهان ميدانند، حال آنكه انسان مسيحي و مسلمان برحسب تعاليم ديني، خود را در جهان ميبيند، ولي نه بسته به اين جهان فاني و نه آنكه «امر واقع» را به اين جهان محدود كند. اساساً انسان عصر ديانت يا چون متشرعين طلب بهشت آخرت ميكند، يا چون فلاسفه طالب شبيه شدن به عالم عقول است، و يا چون عرفا طالب لقاي رخ يار. حافظ اين آخري را چنين وصف ميكند:
جهان فاني و باقي، فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق ميگيرم
در اين مقام اگر «به جهان خرم است» و يا التفاقي به كار جهان دارد، از آنروست كه همهي جهان حكايت از روي او دارد:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
به سخني ديگر:
مرا به كار جهان هيچ التفات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
جان كلام اينكه متفكران رنسانس علاقهاي را كه بشر يوناني به مطالعهي آثار طبيعي و منشآت انساني و جلوههاي جمالي و جلالي نازله بر اساس عقل جزوي دارد، دوباره احياء ميكنند، اما اين تقليد و تكراري دوباره نيست. صورت نوعي و حقيقت و اسمي كه براي بشر غربي متجلّي ميشود، همهي اسماء و صُوَر نوعي گذشته را به مثابهي ماده خويش درميآورد. پتراركا و اومانيستها معتقدند كه اعصار يونانيِ قبل از قرونوسطي ـ قبل از «اعصار تاريك» در اصطلاح دينستيزانه اومانيستي ـ يعني عالم يوناني رومي بهطور بازگشتناپذيري پايان يافته است، ولي ميتوان آن را در صورتي ديگر برتري و قدرت بخشيد.
در واقع رنسانس نميخواهد تنها نسخه بدلي از روي آثار باستاني باشد، ولي يونان به عنوان تنها تمدن مطلقاً غيرديني، براي متفكران اين دوره سرمشق است. فيالمثل نويسندگان به تقليد از فصاحت سيسروني مطالب خود را بيان ميكنند. اما نه با زبان لاتيني؛ و يا كليسايي ميسازند نه از روي معابد مشركان يوناني، بلكه كليسايي قديمي مآب با اصول معماري يوناني يعني با باطن دنيوي و در آغاز صورت نوعي اومانيسم با ظاهر ديني همراه است. هزار سال ميشود كه يوناني مرده است، اما انساني جديد كه در شرك و كفر و توجّه به جهان فاني با او اشتراك دارد و متولد شده و حكم و قاعدهي صورت و مادّه تاريخي كه به تفصيل به آن پرداختيم، در تمدّن و فرهنگ جديد نيز متحقّق ميشود.
در تاريخ جديد نيز چون هر تاريخ ديگر، ادوار فرعي نسخ و فسخ و مسخ به ظهور ميرسد. قرن پانزدهم و قرن شانزدهم دورهي نسخ و تبيين كلّي تمدن جديد غربي است، طي سه قرن فيلسوفان و متفكران آراء يكديگر را فسخ ميكنند و سرانجام در انتهاي قرن هيجدهم ميلادي منازعه تاريخي تفكّر قرونوسطي و تفكّر جديد، اختلاف نظرگاهها در مورد دورهي قرونوسطي و دورهي جديد پايان مييابد. پرتستانتيسم و نظريهي حق الهي پادشاهان و اصلاحات ديني و در حقيقت قدسزدايي در قرن هجدهم به پايان ميرسد و آخرين رمقهاي كاتوليسيسم و كليسا را ميگيرد و اومانيسم در ظاهر و باطن دنيوي خويش، تنها تفكري ميشود كه بشر طي پانصد سال با آن دربارهي جهان ميانديشد.
در اين وضع، با توجه به مقاصد علمي، تصور ميشود كه تنها اين جهان اصالت و حقيقت دارد، همه هستي همين است و اين جهان تنها جايي است كه، در آن به گفته «وردزورث» آدمي ميتواند شادي و خوشبختي خود را بيابد ـ اگر خوشبختي يافتني باشد! در اين زمان احساس پيشرفت به سوي آينده و انديشه ترقّي، تحت توجّهات و حمايت خداي تازه يعني بشر و عقل معاش بشري كه تسلط خود را بر پهنهي آگاهي بشر غربي گسترده است، غلبه مييابد.
انديشهي ترقّي كه لازمهي نفي ماسواي غرب و همهي گذشته و حتّي حال و توجه به صرف آيندهي يوتوپيايي است با تعبير به مدرنيته modernity و تجدّد نفساني، پايان تفكر جديد غربي است كه در قرن هيجدهم در اروپا تثبيت ميشود. از مميزّات فكري اين قرن و اين انديشهي خاص، اهميت بسياري است كه به عقل و تعقل و مبارزه با جهل و اوهام و خرافات و تقليد و تعصّب و تعبّد داده ميشود و بالجمله به مبارزه با آنچه كه با تعبير تاريكانديشي obscurantism تفكّر ديني قرونوسطي ياد شده است. اين دوره نخست در نيمهي دوم قرن هفدهم با متفكريني چون «لاك»، «چربري»، «شافتسبري» و غيره در انگلستان شروع ميشود و در فرانسه از طرف كساني چون «ولتر»، «روسو»، «ديدرو»، «هلوتيوس»، «دالامبر»، «بل» و غيره تعقيب ميگردد.
اين تفكّر به صورتهاي مختلف سياسي، ادبي و فلسفي و مبارزه با روش تألّه نقلي theism، يعني قول به مبدأ و معاد و نبوت با اتكاي به دلايلي نقلي و وحي، و دفاع از روش تأّله عقلي deism، يعني نفي وحي و نبوت با تصديق عقلي به مبدأ و معاد و هواخواهي از مذاهبالحاد atheism و روش مادي تحقق مييابد. اين نگاه غيرمعنوي و جداي از دين، با تأكيد بر انديشهي ترقّي تاريخي كه مؤيّد به تأييد قدرت سياسي سياستمداران و قدرت فكري منورالفكران است، فرهنگ و تمدن جديد را مستقر ميكند.
جريانهاي فراماسونري و انجمنهاي آدميت، جمع منورالفكري و قدرت سياسي است. سياست داخلي و خارجي دولتهاي غربي و وابسته به غرب، توسط اين جريانها در جهان اداره و كنترل ميشود. قدرت سياسي فراماسونري از انقلاب فرانسه به قدرت فكري اين جماعت اضافه ميگردد و به صورت نيروي مخربي درميآيد. در واقع فراماسونري به عنوان صورتي از ليبراليسم سياسي و اصالت عقل جديد مظهر قدرت اجتماعي تفكر بورژوازي و سرمايهداري جديد است. متفكران بعدي، تفكر در باب قول به ترقّي را ادامه ميدهند و آنرا به صورت سيستمهاي بزرگ فلسفي ـ نظير فلسفهي هگل و كُنت ـ درميآورند.
اين جريان منورالفكري كه به تفكر «سِكولار» (دنيوي) در تفكر غربي شهرت يافته، موجب جدايي تام و تمام كليسا و حكومت و دين و سياست ميگردد. انقلاب فرانسه كه دين را بالكل نفي مينمايد، نهايت جريان «سكولاريزاسيون» يعني گريزقدسيان است، كه طي آن، دين حقيقت خويش را از دست ميدهد و با سنّت خود نيز در جدال و تنش ميافتد. با نحلههاي شبه دينيِ اومانيستي چون پروتستانيسم و پيوريتانيسم و كالونيسم و مانند آنها تأويلات نفساني تفكر جديد به جاي تفكر ديني، كه تنها راه رسمي انديشيدن در قرونوسطي است غلبه ميكند و موجب ميشود كه دين و تفكر ديني مبّدل به امري شخصي شود و وجدان نفساني بشر ملاك اعمال گردد. مؤمنين نيز در جريان سكولاريزه شدن، احساس بستگي به دين و كليسا را از دست ميدهند و راه خويش را با عقل دنيوي و معاش ميجويند و در پي ارضاي تمايلات نفساني و تمتّعات ميروند....