اگر ستيز و گريز از اولين نشانه هاي صيانت ذات و انطباق با محيط طبيعي است، با اين حال، به نظر نمي رسد که به هيچ وجه ستيز و جنگ و گريز را با صلح به معاني که اين دو مفهوم به مرور در سير تاريخ اجتماعي و سياسي بشر پيدا کرده، بتوان يکسان دانست.
ستيز و گريز به اندازه زمان پيدايش حيات بر روي کره خاکي قدمت دارد، در صورتي که مفاهيم جنگ و صلح، حتي اگر عمر آنها را به اندازه تاريخ مکتوب بشر ندانيم کاملا جديد مي نمايند و از لحاظي جنبه اکتسابي دارند و نه طبيعي.
جنگ در ميان گروههاي اجتماعي سازمان يافته و به نحو اخص ميان دول نظام مند و هدفمند، واجد تشکيلات ارتشي مجهز و با افراد تعليم ديده انجام مي گيرد، همچنان که صلح نيز يا طبق رضايت متقابل و يا صرفا به نحو تحميلي، بر اساس معاهده هاي حساب شده مدون و منعقد مي گردد.
افزون بر اين اگر ستيز و گريز - در حد حيات حيواني - تاريخ ندارد و به نحو مفهومي تحول ناپذير است، بر عکس در نزد انسان تاريخي مفاهيم جنگ و صلح در سير زمان و با پيشرفت سريع صنايع و نحوه زندگاني متحول مي شود و رسوم و عادات نه فقط به صورت ابداع بلکه در اثر انتقال و اقتباس ازقومي به قوم ديگر مي رسد و همچنين براساس عوامل بسيار ديگر فرهنگي و اقتصادي تغيير مي يابند و حتي ضوابط و نحوه متمايز سازي دو مفهوم جنگ و صلح نيز عوض مي شود.
مثلا در نيم قرن اخير- شايد براي اولين بار تاريخ بشري - از جنگ سرد صبحت شده که در واقع منظور جنگ همراه با نوعي صلح موقت بوده است و اگر دقت کنيم - بدون اين که به صراحت گفته شود - امروز نيز اغلب از صلحي صحبت شود که دائما با جنگ هاي ظاهرا موقت است.
البته از طرف ديگر به نظر مي رسد که اين دو مفهوم - مثل همه مفاهيم متضاد- تا حدودي همديگر را مي طلبند و در انعکاس در يکديگر معني پيدا مي کنند.
يکي از اقوال مشهور رومي اين بوده است که si vis pacem para bellum، يعني، اگر صلح مي خواهي، جنگ را آماده کن.به هر طريق بايد دانست که گرايش کلي تفکر در دوره باستان و در قرون وسطي، به نحوي تجليل از جنگ بوده است و در دوره هاي پهلواني چه در حماسه هاي يوناني و رومي و چه در حماسه ايراني فردوسي، جنگ، محک تشخيص صلابت و شجاعت مردان بشمار مي رفته است و در قرون وسطي جنگ هاي صليبي مقدس ناميده مي شده اند.
البته مفهوم صلح در عصر جديد و خاصه بعد از قرن هفدهم ميلادي مورد توجه واقع شده و به مرور يکي از موضوعهاي اصلي مورد بحث در فلسفه درآمده است. از اين دوره به بعد ادعا بر اين بوده که «عقل بهتر از هر چيز ديگر ميان مردم تقسيم شده است» و اين عقل اعم از اين که آن را مثل دکارت فطري بدانيم و يا مثل منورالفکران قرن هيجدهم آن را صرفا اکتسابي و کسبي تلقي کنيم - ما را وادار مي کند که ارزش صلح را بشناسيم و از جنگ احتراز بورزيم.
منظور البته برکنار نهادن کل جنگ ها نيست، بلکه بايد اشاره به اين نکته کرد که در کتابهاي فلسفي و خاصه حقوقي، ديگر فقط از جنگ به عنوان يک حق Jus Belliصبحت نمي کنند، بلکه از «حق جنگ و صلح» با هم سخن مي گويند، تا هر چه بيشتر از جنگ ممانعت کنند و بر امکان برقراري صلح بيفزايند. بارزترين مصداق اين جريان را در اثر معروف «گروتيوس»مي توان ديد که به سال 1625کتاب معروف خود را تحت عنوان «درباره حق جنگ و صلح» منتشر کرده است.
از آن تاريخ به بعد ضمن اين که نويسندگان زيادي با ادعاي تجدد و منورالفکري بيش از پيش نه فقط زشتي ها بلکه کاملا جنبه عبث جنگها را توصيف و افشاگري کرده اند (مثلا در داستانهاي ولتر فرانسوي)، گروه ديگري هم مستقيما درباره صلح و امکان برقراري و پايداري آن، آثاري را منتشر کرده اند که به ترتيب تاريخي مي توان «سن پي ير» فرانسوي را نام برد که به سال 1813رساله «صلح پايدار» خود را منتشر کرده است.
بسيار افراد ديگري نيز خاصه حقوقداناني چون «واتل » سوييسي که او هم از بنيانگذاران حقوق بين المللي است و يا مورخان فرانسوي چون «رينال» (کتابي درباره استعمار در هندوستان دارد) و «واني» و يا رمان نويس فرانسوي چون «مرسيه» (سباستين)، که قسمتهاي زيادي از فصول مختلف آثار خود را به اين نوع بحث ها اختصاص داده اند.
از اين لحاظ به نظر مي رسد که کانت کاملا به آرمانهاي قرن هيجدهم و به عقايد بعضي از افرادي که نام برديم خاصه «سن پي ير» پايبند بوده است و به دنبال آنها در چارچوب فلسفه نقادي و روش استعلائي خود به بحث در زمينه «صلح پايدار» پرداخته است.
رساله به نحوي که امروزه در اختيار ماست (نگارنده از متن دو زبانه آلماني و فرانسه استفاده شده که در کل با مقدمه مترجم فرانسوي 133صفحه است) از تحليل شش نکته تمهيدي به عنوان شرايط اوليه صلح و سه مقاله اصلي و دو ضميمه و دو متن اضافي تشکيل شده که البته هر يک از اين قسمتها بايد مستقلا تحليل و بررسي شود که اين کار از حوصله اين گزارش کوچک خارج است.
ولي نکته اي که در اينجا بايد تذکر داد اين است که محتواي اين رساله در نظام کلي فلسفه نقادي پيش بيني شده بود و در واقع حدود پانزده سال قبل از انتشار رساله، کانت عنوان آن را در قسمت روش شناسي استعلائي در بحث انضباط عقل محض صراحتا در کتاب «نقادي» آورده است.
صرفنظر از اين مطلب، کانت در ابتداي رساله خود يادآور شده که عنوان به سوي «صلح پايدار» بر کتيبه اي بر سر در يک مهمانخانه در هلند نوشته شده که در کنار آن منظره قبرستاني را نقاشي کرده اند، او بعد اضافه مي کند که البته مخاطب همه مردم اند و احتمالا بطور اخص نظر به روساي دول است که هيچ گاه از جنگ سير نمي شوند و شايد هم مخاطب فقط فلاسفه باشند که روياهاي شيرين صلح را در سر مي پرورانند.
بعد، باز توضيح مي دهد که معمولا سياستمدار توجه به عمل دارد و تصور مي کند که نظريه حکيم مدرسي کار ساز نيست و کاربرد ندارد. از لحاظي در گفته کانت طنز و کنايه خاصي وجود دارد، ولي او در واقع مي خواهد اعلام کند که نظر فيلسوف واقعا ارزش دارد و او بايد مسووليت خطير فکر خود را به عهده بگيرد.
در ضميمه دوم کتاب که جنبه سري نيز داشته و فقط در چاپ دوم آورده شده است، کانت صريحا اشاره کرده که نبايد انتظار داشت که امرا به فلسفه بپردازند ويا فلاسفه رياست کنند، بلکه بهتر است فقط اجازه داده شود فلاسفه آزادانه سخن بگويند که اين براي هر دو گروه لازم تر است.
به هر ترتيب کانت مي خواهد مطابق ساختار معماري گونه نظام کلي فلسفه خود، به نحوي از اخلاق به حقوق و احتمالا از حقوق عمومي به حقوق بين المللي و مسئله صلح راه پيدا کند که البته پايه و اساس اصلي به نظر او همان اخلاق است.
ولي از آنجا که فلسفه اخلاق کانت و دستورات سه گانه آن ماتقدم هستند و «کليت» و «انسانيت» و «ضرورت» که در آنها تضمن دارند، دروني به نظر مي رسند به نحوي که گويي هيچ چيز از خارج به فاعل اخلاقي تحميل نمي شود و او به صرافت طبع مکلف است و اراده به خير دارد، در نتيجه از لحاظ حيات جمعي قوانيني لازم مي شود که جنبه حقوقي دارند و با اين که در جهت تاييد اصول اخلاقي هستند ولي کاملا جنبه خارجي پيدا مي کنند و از لحاظ مقتضيات اجتماعي لازم الاطاعه اند.
جامعه مدني بر اساس اين قوانين اعم از خصوصي و يا عمومي تشکل مي يابد و مطالبي که کانت در مورد حقوق عمومي مي گويد هر چند که مقدمه اي براي افکار او در مورد مسائل بين الملل مي شود ولي به عقيده او «انسانيت» هنوز به اندازه کافي رشد نکرده که بتوان اصول اخلاقي را تعميم داد و به ناچار بيشتر نوعي حقوق طبيعي ميان ملل مختلف برقرار است که حاکي از نوعي اختلاف و منازعه اجتناب ناپذير است و مناسب تر به نظر مي رسد که يک سازمان مشترک واحد به مسايل ميان آنها نظارت کند و عنداللزوم از حق ملل ضعيف تر در قبال ملل قوي تر دفاع نمايند.
البته نبايد تصور کرد که کانت در مورد «صلح پايدار» اسير روياها و تصورتي دور از واقع بيني است ؛ او در هر صورت شرور را انکار نمي کند و از اين لحاظ احتمالا حتي بعدا «کلاوزويتس »، نظريه پرداز معروف جنگ از افکار او استفاده کرده است.
البته از طرف ديگر طبق متن اضافه اول رساله «صلح پايدار» به نظر مي رسد که ميان اخلاق و سياست بايد تفارق بنيادي قايل شد: سياست مبتني بر احتياط و ملاحظه کاري است، در صورتي که در اخلاق الزاما نوعي صداقت است.
کانت احتياط را در سياست، مشابه احتياط « مار» مي داند و مظهر صداقت را «کبوتر» معرفي مي کند که کبوتري را که با شاخه اي از درخت زيتون بعد از طوفان نوح در آسمان ظاهر شده، به ذهن متبادر مي سازد که بعدا به کبوتر صلح شهرت يافته است.
البته براي اين که واقعا بتوان از صلح پايدار صحبت کرد و بدان اميدوار بود بايد به نحوي از تقابل ميان سياست و اخلاق رهايي يافت. کانت در قسمتي از رساله خود که نام برديم (يعني در متن اضافه اول) در مقام انتقاد از موضع ماکياول درآمده که طبق آن گفته مي شود: «اول انجام بده، بعد توجيه کن» يعني ديگري را در مقابل عمل انجام شده قرار بده ؛ همچنين «اگر کار نامساعد و ناموفقي انجام داده اي، آن ر ا انکار کن»، يعني خود را مسوول شکست معرفي نکن ؛ همچنين «ايجاد اختلاف بکن تا حکومت کني »، يعني از جدال ديگران به نفع خود استفاده بکن.
در انتها با توجه به موضوع «صلح ميان ملل» لازم به گفتن است که تحليل هاي کانت در حالي که حقيقتا از عمق زيادي برخوردار است و به مطالب اصلي مهمي اشاره دارد، ولي در عين حال به مسائلي از نوع عوامل خاص تاريخي و فرهنگ ملي و قومي اشاره ندارد و هويت ريشه اي ملل را در نظر نگرفته است و به همين دليل ضوابط و شرايطي که او براي صلح پيشنهاد کرده، کاملا در چارچوب الگوهاي قرن هيجدهم عصر منورالفکري باقي مي ماند و به نحو خودجوش تعميم نمي پذيرد.
البته «هويت» يک مفهوم بسيار مهمي است و در هر صورت انسان افزون بر آن از «شخصيت» نيز برخوردار است. شخصيت غير از فرديت است؛ شخص مسوول است با اين که اصالت خود را از هويت مي گيرد.
بر اين اساس - آنچه در يک مقاله قبلي هم آورده ام - در اينجا به عنوان نتيجه کلي اين گزارش دوباره تکرار مي کنم:«همانطوري که طبق يکي از مثال هاي خود کانت نبايد تصور کرد که اگر مقاومت هوا نمي بود، کبوتر با سهولت بيشتري به پرواز در مي آمد که البته چنين نيست، زيرا پرواز نتيجه مقاومت هواست، نبايد پنداشت که اگر گرايش هاي متنوع و مختلف روحي و فرهنگي ميان اقوام نمي بود، تفاهم زودتر حاصل مي شود و کبوتر صلح با سهولت بيشتري بال و پر مي گوشد و در کل فضاي موجود حاکم مي شد که البته هيچ گاه چنين نمي شود.
بدون توجه به صور واقعي فرهنگي موجود که ريشه حياتي و روحي اقوام مختلف را تشکيل مي دهد و با نفي اصالت و مقتضيات آنها نه فقط تفاهم و صلح تحقق پيدا نمي کند بلکه اين خطر به نحو دائم پيش روي ما قرار مي گيرد که احتمالا نوعي عقده رواني و کينه دائمي در دل افراد ريشه دواند و جز خشونت اجتناب ناپذير چيز ديگري عايد بشر نشود.
آرمان هاي انسان فقط با واقع بيني و ريشه يابي صحيح و قبول تنوع فرهنگ ها و ايجاد احترام متقابل ميان آنها امکان پذير است و تصور نمي رود که اين مطلب کوچکترين تناقضي با فلسفه کانت داشته باشد.