| قلب انسان تا ميتپد عشقي مي جويد و زندگي بي عشق، بي معنا، بلكه برابر با مرگ است. بعضي از عرفا عشق را راه رسيدن به خدا دانسته، برترين معرفت و عبادت را معرفت و عبادت عاشقانه برشمرده اند. نيز از عشق زميني سخن به ميان آورده و آن را مجاز و پلي به سوي حقيقت معرفي كرده اند. تا آنجا كه برخي از اساتيد حق اولين پرسش براي پذيرش طالبان سير و سلوك را به عشق اختصاص داده و از پذيرش كساني كه تجربة عشق ندارند سرباز مي زنند. دلي كه نسوخته باشد دل نيست و دلي كه عاشق نشده باشد سوخته نيست. عاشق شدن اولين گام بيرون آمدن از خودپرستي است. و خودپرستي از بزرگترين حجاب هاي ميان خدا و خلق است. و اين حجاب جز با عشق از ميان برنخيزد و با غير آتش عشق نسوزد.
اما عشق هم وادي پر خطري است كه چگونه افتادن در آن و گذر از مراحل و برآمدن از مهالكش جز به لطف خداوند ميسر نيست كه عشق از آن اوست و او خود تواناترين نگهدارنده است. ولي انسان نيز بايد بكوشد و راه را از بيراه باز شناسد و صادقانه در راه عشق قدم بردارد تا لطف حق دستگير او شده، صبح وصال در پي شامگاه رنج و هجران فرارسد.
دنياي امروز كه از بحران معنويت رنج مي برد تا راه راست فاصله كمي ندارد و در اين دوري چه بيراه هايي كه راه پنداشته مي شود و چه سرگشته هايي كه راهنما ناميده ميشوند. انساني كه خود را گم كرده و از خويش دور افتاده است، تا اين كه به خويشتن حقيقي برسد خود فريبي هايي را تجربه خواهد كرد و معنويت هاي نوين كه در مهد تمدن غرب مي رويد و ترويج ميشود، اگرچه از عرفان هاي شرقي و حتي اديان ابراهيمي برآمده باشد، به سادگي قابل اعتماد نيست و براي انتخاب آنها بايد هوشمندانه به تأمل نشست و آگانه گزينش كرد.
هدف اصلي اين مقاله بررسي و نقد انديشههاي مروج مشهور معنوي به نام راجنيش بگوان معروف به اشو است. كه عشق را محور اصلي تعاليم خود قرار داده و در بين عدهاي از مردم جهان مقبوليتي يافته است. نظريه اصلي او و نوآوري بزرگش اين است كه عشق جنسي و مراقبه را به هم آميخته، تركيبي از اين دو را براي تأمين معنويت بشر دنيايي اين روزگار پيشنهاد ميكند.
براي جدا كردن و برجسته كردن نكات مثبت انديشه او و نيز روشن شدن اشكالات وارد شده بر تعاليماش به تبيين يك ديدگاه اسلامي فراموش شده دربارة عشق مجازي مي پردازيم و آن عشق جنسي در روابط زناشويي در نظام تربيتي عرفان اسلامي است. در اين مقاله نگرش اسلام به عشق مجازي در دو گام پيدايي و پايايي معرفي شده، عشق جنسي در گام پايايي تحليل ميشود. پرورش عشق حقيقي آيين و آدابي دارد و راه و روشي مخصوص كه بايد به خوبي فراگرفته شده و با دقت به كار بسته شود. براي موفقيت در اين كار بايد مراحل مختلف اين بالندگي را شناخت و برنامة ويژة هر مرحله را اجرا كرد.
به طور كلي عشق مجازي در دو مرحله يا دو گام مختلف راه دستيابي به عشق حقيقي را هموار ميسازد. گام اول به هجران ميانجامد و گام دوم با وصال آغاز ميشود. در اولي بايد عشق را مهار كرد و پنهان داشت، دومي را بايد با مهارت آشكار نمود و بر آن پايداري ورزيد. اولي براي كشف و گزينش عشق حقيقي است و دومي براي تمرين حفظ و نگهداري آن. اولي به جنسيت ربطي ندارد اما دومي ميان دو جنس مخالف صورت ميگيرد. با اينكه در تعاليم اسلام هر دو مدل عشق مجازي مورد توجه بوده و بر مدل دوم بيشتر تأكيد شده؛ انديشمندان جهان اسلام اما بيشتر بر عشق مجازي در گام نخست تأمل ورزيده، عشق بدون شهوت را گذرگاه عشق حقيقي دانستهاند. و عشق مجازي در گام دوم را كمتر در رابطه با عشق حقيقي تبيين كرده، فقط توصيههاي اخلاقي دربارهاش ارائه دادهاند. و فضاي عرفاني ازدواج و زناشويي و عشق جنسي را شفاف نكردهاند. در اين خلاء بينشي انديشههاي خام و خالي از حقيقت بازار گرمي پيدا كرده، روياروي دين و فطرت ميايستند و هوسراني را به نام عرفان و معنويت ترويج ميكنند.
بدون ترديد در روابط جنسي عاشقانه نيز خداوند حضور دارد همانطور كه همه جا هست، و اگر اين رابطه مورد رضاي او باشد ميتواند پل ارتباط با او بنا كرده و مستحكم سازد. اما اين حضور را چگونه ميتوان درك نمود و با او ارتباطي پويا و متعالي برقرار كرد؟ خلاء پاسخ به اين پرسش زمينة هرزنگاريهايي به نام عرفان شده است. اشو اساساً خانواده را يك شر ضروري براي تداوم نسل ميدانست و معتقد است كه با پيشرفت دانش ميتوان توليد نسل را از رابطة جنسي جدا كرد و آن را به رابطهاي آزاد و سرشار از لذت و شادماني محض تبديل نمود. آثار بسياري از اشو در جهان چاپ شده و به زبانهاي گوناگون ترجمه ميشود و ساحل فرهنگي كشور ما نيز از هجوم اين امواج شوم ايمن نمانده است. و نگارنده در مشاورهها با خانوادههايي آشنا شده كه در كوبش اين امواج از هم پاشيده است.
براي روشن شدن كاستيها و نارساييهاي انديشه كساني مانند اشو لازم است تا حدودي مدل صحيح عشق جنسي از منظر عرفان يا به بيان ديگر رابطة سكس با معنويت تبيين شود. رابطهاي كه عشق مجازي در گام دوم به آن تحقق ميبخشد.. از اين رو ابتدا به بررسي مياني و شالوده اصلي نظرية اشو ميپردازيم و در ادامة بررسيها و نقدها عشق مجازي را در گام اول يعني گام پيدايش و سپس در گام دوم يعني پايداري از منظر اسلامي مورد توجه قرار داده، با تأمل بر تفاوتهاي دو ديدگاه سستي و آشفتگي آراء اشو را روشن مينماييم.
* نيلوفر عشق در مرداب شهوت
اشو دلبستگي زيادي به مذهب تانترا دارد كه يكي از فرقههاي بين مذهبي بودايي و هندويي است. تانتراي بودايي بيشتر روي مراقبه تاكيد دارد و تانتراي هندويي عشق را مهمتر قلمداد ميكند. اشو اين دو را تركيب كرده ولي نقش محوري به عشق و كامروايي ميدهد. در تانتراي هندويي كه معمولاً شاكتي پرست ناميده ميشوند، مبنا اين است كه "شهوات يا خواهشهاي نفساني را با تخليه كامل آنها در مراسم مذهبي بهتر ميتوان تحت فرمان درآورد. غريزه جنسي را نبايد سركوب كرد، بلكه بايد به دقيقترين وجه به اظهار آن پرداخت و در ارضائش كوشيد. " بر همين اساس اشو مي گويد: "تانترا... راه رهايي از مسائل جنسي است. كمتر روشي تا اين حد در زندگي انسان مؤثر بوده است. روش هاي ديگر هر كدام سبب در گيري بيشتر انسان با مسائل جنسي مي شوند.... خواهش جنسي همچنان باقي است. نمي تواند از ميان برود، چرا كه يك واقعيت است و در طبيعت افراد وجود دارد. زنده است و نمي تواند با واپس زدن ناپديد شود.... "
از اين جملات برمي آيد كه او مسائل جنسي را آفت معرفت خداوند و عشق به او پنداشته، راهي براي خلاصي از آن مي جويد. استدلال اشو اين است كه شناخت خداوند با قلب حاصل شود و ذهن مانع آن است زيرا شناخت هاي دنيايي و تصاوير اين جهاني در ذهن رقم مي خورد. و معرفت خداوند بدون نقش و صورت بر دل ميتابد. بنابراين بايد براي فروكاهيدن هجوم ذهنيات و روآمدن و شكوفايي دل براي درك عشق و معرفت خداوند فعاليت آن را كاهش داد. از اين رو بايد وسوسه ها و هوس ها را رها كرد تا به محض سر برآوردن، كام گيرند و افول يابند و هر چه زودتر عرصه را خالي كنند، تا شخص به آستانة مراقبه برسد. پرهيز از هر آنچه هوس ها به سوي آن فراميخوانند دغدغه ساز مي شود. "آنچه منع مي شود، جاذبه پيدا مي كند، آنچه انكار مي شود، به اشاره فرا مي خواندمان! تنها آگاهي به بازي هاي ذهن است كه آزادمان مي كند. نفي و انكار، نفي و انكار نيست، برعكس فراخوان و ترغيب است... " بنابراين بايد با شهامت وسوسه ها را پذيرفت و ارضا كرد تا ذهن دغدغه مند نشده، مانع كشف و شهود قلبي نگردد.
در تانترا عقيده براين است كه آنچه ديگران را به شقاوت مي رساند، يك يوگي را به سعادت مي رساند. پليد ترين و آلوده ترين اعمال براي كسي كه مي خواهد به خدا برسد، مقدس مي شود. كسي كه براي خود لذت ها و ماندن در آنها به كامجويي رو مي آورد تيره بخت و شقي ست؛ اما كسي كه براي گذر از آنها واردشان مي شود، راه سعادت و روشني را در پيش گرفته است.
مبناي روانشناختي كه تز معرفتشناسانه تانترا را پشتيباني ميكند اين است كه در ساختار وجود انسان هفت كانون نيرو قرار دارد. اولين و پايين ترين آن در مركز انگيزش جنسي پايين تر از انتهاي ستون مهره هاست. نيروي بيكران الاهي كه در انسان نهفته، آنقدر فروكاسته شده كه در اين مركز به صورت كنداليني (مار حلقه زده) فروخفته است. اگر اين نيروي الاهي (شكتي) برانگيخته شود به تدريج رشد مي كند و ساير كانون هاي نيرو را فعال مي سازد تا نقطة هفتم كه بالاي سر قرار داشته، نماد آن نيلوفر هزار برگ است. در آنجا اتحاد با نيروي الاهي كشف شده، انسان مي تواند خداوند را درك كند.
بنابراين عشق جنسي نقطه شروع حركت به سوي خداوند است. به اين صورت كه عشق ابتدا به صورت جنسي ظهور مي كند سپس ارضاء آزادانة آن نيروي درون را رها كرده، روبه شكوفايي ميبرد. تا جايي كه ذهن از همة تصورات و دل از همه اميال پاك شده، به درك خداوند ميرسد و عشق را در رابطه با كل هستي و خداوند و كشف خويشتن تجربه كند. بايد نيروي عشق جنسي رها شود، ببالد و فرارود تا نيلوفر هزار برگ شكوفا گردد. تانترا "كليدهايي را در اختيارت قرار مي دهد كه لجن را به نيلوفر آبي بدل كني. "
اشو از روشهاي پرهيزكارانه در عشق جنسي دلخور است و مراقبه تنها را ناكارآمد ارزيابي ميكند. مراقبه بايد در پي خالي شدن ذهن و دل انجام شود، در غير اين صورت تير مراقبه به سختي بر ذهني آشفته و دلي ناآرام مينشيند. روش درست و مؤثر رسيدن به خدا تلفيق عشق با مرقبه است. "روشهاي ديگر سبب درگيري بيشتر انسان با مسائل جنسي مي شوند... اين انرژي با پس زدن آزاد نمي شود. براي اين كار به درك و شعور احتياج داريد. در همان لحظه اي كه انرژي از گل و لجن آزاد شود، گل نيلوفر مرداب از ميان گِل سر برمي دارد. و از اين مرحله نيز فراتر مي رود، در حالي كه مهار كردن و واپس زدن اين انرژي، سبب مي شود هر چه بيشتر در گل ولاي فروبرويد. "
نيازهاي طبيعي انسان روان او را به ناآرامي كشانده و تنها عدة اندكي ميتوانند از اين نيازها دست بشويند و به مراقبهاي موفق دست يابند. و البته اين توفيق به قيمت از دست دادن تعادل در زندگي و يك بعدي شدن شخصيت حاصل ميشود. سركوب كردن و پس زدن نيازهاي طبيعي از شكوفاسازي تماميت انسان عاجز است.
اشو اساساً عشق هاي زميني را مزاحم تلقي كرده، آنها را عشقهايي ميداند كه بايد هر چه زودتر از آنها گريخت و به عشق خدا رسيد. اميال و هوسها افكاري را به دنبال ميآورد و با دلي ناپاك و ذهني ناآرام نميتوان به معنويت رسيد. با آزاد گذاشتن اميال، افكار از بين رفته، مراقبه خود به خود فراميرسد و خدا نزديك و نزديكتر ميشود.
* مراقبه نيازمند عشق
مراقبه سفري است به اعماق درون براي كشف هستي خود و ديدار با خويشتن حقيقي. مراقبه براي دست يافتن به آگاهي از نوع ديگر است كه فراتر از ذهن و تفكر مفهومي تحقق مييابد. از اين رو براي سفر به درون بايد از ذهن گذشت. مراقبه در حقيقت فراروي از ذهن، بازايستادن جريان تصورات ذهني و دريافت معرفت و آگاهي بدون صورت است. آگاهي بيصورت ارتباط با دنياي ناشناخته درون است كه خدا را ميتوان آنجا يافت؛ و آرامش و شادماني و لذت را. براي دستيابي به وضعيت مراقبه بايد از هر تلاش فكري رها شد هر تلاشي به برخاستن غبار بيشتر ميانجامد و اميال و خواستهها و افكار و اهداف و تصوراتي را در ما برميانگيزد.
براي يك مراقبة موفق لازم است كه حتي مراقبه را هم نخواهي. و به همان چيزي كه ميخواهي از آن بگريزي تمركز كني يعني ذهن و تصاوير ذهني. در مراقبه شخص گويي خود را غير ذهن ميبيند. به صورت شخصي مستقل كه ذهن و تصورات ذهني خويش را به صورت شخص ديگري مشاهده ميكند. براي مراقبه بايد افكار را رها شوند. با نظاره محض آنها به تدريج رنگ باخته، محو ميگردند. "با جريان فكرها شناور نباش، فقط نسبت به آنها آگاه باش، بدان كه تو از آنها مجزايي، متمايزي، دوري، فقط ناظر آنها باش... آن گاه، باقي ماجرا خود به خود به وقوع ميپيوندد. اين باقي ماجرا را من مراقبه مينامم. "
مراقبه چيزي است كه هيچ چيز نيست به بيان ديگر درك جهان و هستي بدون هيچ شكل و صورت به اين جهت ميتوان آن را نامشخص و يا ناشناخته ناميد. ناشناخته اصل پيدايش و آفرينندة جهان شناخته شده است. كل جهان شناخته شده از كل ناشناخته كه هستي محض است بيرون ميآيد. هستي محض ناشناخته است زيرا تصويري در ذهن ما باقي نميگذارد كه در مراقبههاي بعدي بتوانيم او را شناسايي كنيم. هر بار كه با هستي محض مواجه شويم، گويا تازه او را ديدهايم و اگر چه در مراقبهاي دائم به سر ببريم، همواره ناشناخته خواهد بود. همواره نو و سرشار از راز و شگفتي. "فكر چيزي نيست، مگر غباري در چشم كور ذهن، زيرا نميتواني به چيزي فكر كني كه پيشاپيش شناخته نشده باشد ـ و به فكر كردن به چيزي كه پيشاپيش شناخته شده است، نيازي نيست. مواجهه، همواره با ناشناخته صورت ميگيرد. ناشناخته، همه جا حضور دارد، در درون و در بيرون، و تفكر هميشه در درون شناختهها و در پيرامون شناختههاست. تو نميتواني از خلال شناختهها، با ناشناخته تماس بگيري. پس شناختهها را دور بريز و با ناشناخته تماس بگير. و اين چيزي ست كه من آن را مراقبه مينامم. "
جايگاه حقيقي انسان ميان دنياي شناخته يعني عشق ورزي، زندگي در دنيا و اميال گوناگون به اشياء و تخيلات و صورتهاي ذهني و از سوي ديگر مراقبه و ارتباط با هستي مطلق و فراسوي شناخت و صورتهاست. "انسان پلي است بين شناخته و ناشناخته، محدود ماندن در شناخته حماقت است. و رفتن در جستجوي ناشناخته آغاز خردمندي است. " براي همين بايد از فكر رها شوي و به مراقبه بپردازي و عشق بورزي. مراقبه سفر به فراسوي ذهن است و در عشق ورزي هم لحظة ارگاسم لحظة بيذهني ست.
اميال، افكار را به صحنه ميكشند و هم از اين رو با ارضا اميال افكار محو شده بهترين فرصت براي مراقبه پديد ميآيد. در اين وضعيت صورتها و تصاوير از ذهن دست برداشته، انسان به تجربة ناشناخته و مشاهدة عريان هستي كل نائل ميشود. يگانگي با آنها را از درون احساس كرده، آگاهي را درمييابد. "خرد و آگاهي به معناي دانش نيست. خرد به معناي هوشياري است به معناي تفكر، سكوت، دقت و مراقبه است. در چنين حالتي از تأمل و سكوت است كه شفقت و مهر نسبت به موجودات زاده ميشود. " در حقيقت مراقبه خود مرتبة بالاي عشق است. عشق در مرتبة اول جنسي است و به صورت سكس ظاهر ميشود مرتبة دوم عشق به همه است. مرتبة سوم دعاست و مرتبة چهارم وحدت باهستي، مراقبه و سكوت. البته اشو توضيح نميدهد كه چه رابطهاي ميان اين چهار سطح است. و چگونه سكس به عشق به همه تبديل شده، به دعا و سرانجام به مراقبه ميرسد. تنها رابطة بين اول و چهارم تا حدودي از حرفهاي او بدست ميآيد.
و آن اينكه ارضاء آزاد اميال سبب ميشود كه افكار از سرسختي دست برداشته و ذهن را رها كنند و در اين روند ميتوانيد نظارهگر آنها بوده، به مراقبه برسيد. "سعي كنيد تا خواستن را درك كنيد. سعي كنيد آرزو را بفهميد. سعي كنيد خيالبافي را بشناسيد. آنچه كه لازم است همين هاست. خيلي ساده، فقط سعي كنيد با عملكرد ذهنتان آشنا شويد. با تماشاي عملكرد آن، ذهن ناپديد ميشود. فقط يك نگاه درست به عملكرد دروني ذهن، سبب توقف آن ميشود. "
در جريان مراقبه اتفاقي كه ميافتد اين است كه شخص تمام اميال و افكار و اعمالش را به صورت ديگري مشاهده ميكند. گويا تماشاچي صحنة تئاتري است كه خودش در آن بازي ميكند. اما خود حقيقي تماشاچي است و خود خيالي بازيگر. آنگاه اگر پليدترين اعمال هم از او صادر شود به معصوميت او خدشهاي وارد نخواهد شد. زيرا اين اعمال شخص ديگري است، كسي كه او كه بازيگر است و خود حقيقي و آگاه از آن وارسته، ناظر و مراقب اوست. و در اثر مراقبه همواره خود آگاه بوده، از خود بازيگر نيز بيرون آمده، وارسته ميشود و گويي در هر لحظه مراقبه تازه متولد ميشود. از اين منظر "كل كائنات يك شوخي است. " صحنة بازي كه همواره جريان دارد و "خداوند هميشه در حال شوخي است. " بنابراين "كسي كه مي تواند بخندد، كسي كه طنزآميزي و تمامي بازي زندگي را ميبيند ميخندد و در بطن خنده به اشراق خواهد رسيد. "
*درنگي در مراقبة اشو
ملاقات با ناشناخته و رويارويي با هستي محض طي مراقبه البته چيزي است كه در عمل، اشو جايگزين ديگري براي آن قرار ميدهد. زيرا از راهي كه او دنبال ميكند به آن مراقبة الاهي نميرسد. در روش او مراقبه به مشاهدة همين افكار و اميال محدود شده، به ديدار با هستي و درك كليت وجود نميرسد. براي رسيدن به هستي محض بايد شعلهاي آن سويي برافروخت و راه به سوي او را درپيش گرفت.
مراقبة اشو در نيمة راه مانده و به نوعي لذتها را ضرب در دو ميكند. به اين شكل كه اگر مراقبه را با عشق بياميزي آنگاه هم لذت عادي عشق ورزي و ارضا شخصي را ميبري و هم به صورت يك ناظر خارجي شاهد اين اميال، افكار و رفتارهاي لذت بخش بودهاي كه اين به نوبة خود لذت و كاميابي و شادي مضاعفي را به دنبال دارد.
گذشته از اين وقتي كه در نقش عامل لذتت پايان مييابد، در قالب ناظر ميتواني شادي و لذت را تداوم ببخشي و از اندوه از دست دادن و پايان يافتن خوشي رها شوي، زيرا خودِآگاهت در آن كار نبود، بلكه خود بازي گر مشغول بود و تو اكنون چيزي را از دست ندادهاي. به همين جهت ميگويد: "دربارة اميال و خواهشها هوشيار باش. وارستگي پديدار ميگردد. اين وارستگي چيزي نيست كه براي پديدار شدنش بكوشي، به طور طبيعي به دنبال آگاهي از وابستگي ميآيد. " بنابراين لازم نيست كه اعمال خود را تغيير دهي و يا اميال خود را مهار كني همة خواستههايت را آزادانه كامياب ساز و تنها نظارهگر باش. "عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاري ساز. اين همان چيزي است كه من تعليم مي دهم. اين همان چيزي است كه زندگي پويا مي خوانمش و زندگي مذهبي، زندگي پوياست. "
در اينجا ديگر سخن از هستي محض نيست، بلكه همين دنيا و لذت و شادكامي آن مهم است. خود حقيقي تو با آن هستي ناشناخته مرتبط نميشود. بلكه ميآموزي كه چگونه در اين زندگي پويا، همان جايي كه هستي بماني و نظارهگر خود بازيگر باشي و به شوخي زندگي بخندي. زندگي روبه لذت و خوشي و عيش است در اين زندگي پويا انسان به مراقبه و درون كاوي ميپردازد براي اينكه به هستة مركزي هستي خود و ژرفترين لايههاي وجود خويش دست يابد. و اين در حالي است كه "لذت درونيترين هستة توست. " و صد البته اين لذت و شادماني خالي از رنج و افسردگي نيست "در لحظاتي غرق در شعف و در لحظاتي در افسردگي عميق به سر خواهي برد. " زيرا اين دنيا، جهان تزاحم و محدوديت است. لذت و شادماني آن نيز محدود و آميخته با حزن و رنج است.
اشو مدعي است كه راهي تازه گشوده و به كمك شرق و غرب گمراه آمده است تا زندگي معنوي را با تلفيق عشق و مراقبه تجربه كنند. اما به نظر ميرسد كه او دارد راه غرب را ادامه ميدهد و به در راستاي تحقق اهداف تمدن غرب روشهاي شرقي را با تحريف و تهي كردن از محتواي اصيل خود و پركردن از محتواي مطلوب تمدن غرب باز توليد ميكند. او در حقيقت دارد ميگويد اي اهالي تمدن غرب نگران نباشيد، بياييد تا به شما بگويم رنج و افسردگي پس از عشقورزي را به سهولت بپذيريد و به كامجوييهاي خود ادامه دهيد. مبادا در راهي كه پيش گرفتهايد شك كنيد، اتفاقاً همين راه، راه خداست. در حالي كه جسم خود را غرق لذت ميكنيد روح خود را نيز با نظاره اين لذت بهرهمند سازيد. بدين سان مراقبة هستي محض و خداي مطلق متعالي جاي خود را به خداي ديگري ميدهد "خدا شيء نيست، موضع است. موضع جشن و سرور. "
آميختن عشق و مراقبه باعث رسيدن به وحدت با هستي و هستي بخش نميشود، بلكه تنها لذت و شادكامي را كمي افزايش ميدهد و آگاهي و حقيقتي غير از آگاهي به اميال و نظارة احساسات خوشايند و رفتارهاي لذت بخش ندارد. و به اعتقاد اشو خدا را در اين احساسات خوشايند و لذت و شادي خواهي يافت. به علت همين نگرش است كه در پاسخ به نامة يكي از دوستانش كه اعلام ميكند: من از مسائل جنسي گذشتهام؛ اشو دوباره او را به سوي اين امور فراخوانده ميگويد: "وقتي نيروي جنسي در مسيري متعالي به كار ميافتد به براهماچاريا [سلوك رباني] تبديل ميشود. خيلي خوب است كه از آن وارستهاي، اما اين كافي نيست. بايد از خلال آن بگذري و تصعيدش كني. " و در جايي تصريح ميكند كه "تانترا خداوند را انرژي عشق ميداند. " بنابراين با آزاد كردن اين انرژي و در خلال رهايش آن است كه ملاقات با خدا و مراقبة موفق صورت ميگيرد.
خدايي كه اشو براي رسيدن به او تعاليم خود را سامان داده، احساس دروني از لذت و خوشي است. كه به صورت عشق متجلي مي شود. و اين خدايي است كه با مراقبه تنها و آرامش محض نميتوان به او رسيد. اين خدايي است كه بودا به تنهايي راهي به سوي او ندارد و بايد دست در دست شخصيت لذت طلب و دنيايي همانند زوربا در اسطورههاي يوناني بگذارد. از اين رو در موارد بسياري از زورباي بودا سخن به ميان ميآورد. "بودا يك ابر بشر است كسي در اين باره ترديد ندارد اما او بعد انساني را از دست ميدهد. او فوق طبيعي است. او از زيبايي فوق طبيعي بودن برخوردار است، اما زيبايي زُرباي يوناني را فاقد است. زربا بسيار دنيوي است. دلم ميخواهد تو هر دوي اينها باشي زربا و بودا. " چنين شخصيتي ميتواند به خدا برسد. زيرا "خدا شخص نيست؛ بلكه اوج احساس سعادت، آرامش و احساس غايي من به اين جهان متعلقم و اين جهان به من تعلق دارد، است... ولي تنها در صورتي ممكن است كه به احساس درونيات اجازه عمل بدهي. "
* دروغي به نام صداقت
با تكيه و تأكيد بر معنايي كه اشو از خدا دارد، مي گويد هر پيوندي تا وقتي كه عشق و شوري را بر مي انگيزد اعتبار دارد و از آن پس اصرار و پايداري در آن خيانت به عشق است، چون به يك دروغ تبديل مي شود. او به جاي اينكه بياموزد چگونه در عشق همواره بانشاط و وفادار باشيم. اين را مفروض مي انگارد كه عشق ميميرد و وقتي مرد ديگر نبايد بگويي كه هست. در اين بين معشوق هيچ اهميتي ندارد، مهم عشق است كه از هر جاي ديگري كه سر برآورد بايد خيمة خود را در آنجا برپاكني. "نمي گويم اگر زني را دوست داري با او زندگي نكن. با او باش، اما نسبت به عشق صادق و وفادار بمان، نه نسبت به شخص.... وقتي عشق ناپديد مي شود، وقتي شادي از ميان مي رود، آن وقت بايد به حركت ادامه دهيد... از همان لحظه اي كه احساس مي كنيد ديگر از چيزي خوشتان نمي آيد و آن چيز گيرايي و جاذبه اش را از دست داده است و شما را خوشحال نمي كند، از آن دست برداريد. فقط بگوييد متأسفم. "
خدا شور و شعف زندگي است و تا وقتي كه او در رابطه اي حضور دارد اين رابطه مقدس است، مي تواند تو را به خدا برساند وقتي كه اين شور و هيجان و احساس خوشي و شادي پايان يافت خدا را در جاي ديگر بايد جستجو كرد. در اين حالت به درونت برو و بدان كه خداوند در آنجاست و بعد اگر شادماني و كامجويي تو را فراخواند به سوي آن برو كه خدا را خواهي يافت.
از نظر اشو همة اهميت عشق جنسي و ارضاء آزادانة آن در اين است كه انسان را به مراقبه برساند. به اين ترتيب كه كامجويي هايي از اين دست شخص را سير و خسته و دلزده مي كند. "گاه شما بعد از عشق در ناكامي عميقي فروميرويد. آن كساني كه عشق را نشناختهاند بيچارگي واقعي را تجربه نكرده اند. درد و رنج واقعي را درنيافتهاند. " در اين وضعيت به درون تنهايي خويش رانده شده، فرصتي براي نيايش و مراقبه ايجاد مي شود. هر گاه از اين درون كاوي خسته شويد به رابطهاي دست مي زنيد تا دوباره آماده مراقبه و درون كاوي شود. كامجويي براي مراقبه است و به تدريج خود كامجويي هم فرصتي براي مراقبه مي شود. كاميابي حقيقي را بايد از درون جست و اگر چنين شود لذت طلبي به كامل ترين صورت تحقق مي يابد. به هر حال "از پيوند با مردم گريزي نيست. اما هيچ پيوندي خوشبختي را به تو ارزاني نمي دارد، چه خوشبختي هرگز از برون نمي آيد. خوشبختي هماره از درون سوسو مي زند، هماره از درون جاري مي شود. " بنابراين نبايد كاميابي و خوشبختي را در رابطه با ديگران جست. بلكه رابطه با ديگران آماده گر است براي دريافت آنچه از درون مي جوشد.
اشو به روشني دريافته كه روابط آزاد خستگي و ناكامي و افسردگي را در پي دارد. و البته همين را فرصتي مناسب براي حركت به سوي خداوند و درك او از درون خويش برمي شمارد. از اين رو روابط پايداري را كه مي توانند آرامش و خوشبختي را تأمين كنند، به باد انتقاد مي گيرد. زيرا معتقد است آرامش و خوشبختي در كنار ديگري دروغ است، خوشبختي حقيقي در درون است كه با تنهايي به دست مي آيد.
|