در كل جهانبيني و ديدگاه علوي در داستانهايش با موقعيتهاي مختلف همسو ميگردد.
گاه به روايت وقايع در عصرشـ اعم از معضلاتي كه در اجتماع و يا سياست و مملكتداري وجود داردـ و گاه به بيان احساساتي از عشق بهطور رمانتيك ميپردازد. او در فحاوي داستانهايش دهها حرف و حديث از وضعيتهاي متفاوت جامعهاش بازگو ميكند؛ حال آنكه انديشه و ايدئولوژي علوي در باب مرگ و نيستي در برخي از داستانهايش ميتواند بازگوكنندة جنبهاي ديگر از نظرگاههاي او باشد.
علوي عموماً نسبت به مرگ، منطقي برخورد ميكرد و آن را حق هر انساني كه آفريده شده ميپنداشت. او در اين مورد واقعبين بود. مرگ را حقيقتي قلمداد ميكرد (البته مرگ جسماني را) كه سراغ همهكس ميرود و هيچ موجودي را از آن گريزي نيست. اما حقيقت مرگ را تا زماني بيشتر ميپذيرفت كه روال طبيعياش را طي ميكرد. مثلاً اگر جواني هنوز زندگي را تجربه نكرده بود و ميخواست بميرد براي او كمي ترسناك و غيرباور ميآمد.
در داستان «قرباني» خسرو در اثر بيماري سل بستري و محكوم به مرگ است. زيرا در دوران علوي بيماران مسلول از بين ميرفتند و در آن وقت ناعلاج محسوب ميشدند.
علوي در قسمتي از داستان چنين ميگويد: «از استخوانهاي برجستة گونههايش پيدا بود كه مرگ قرباني تازهاي پيدا كرده بود اما اين فكر در مغز من به هيچوجه جا نميگرفت. چطور ميشود كه خسرو بميرد؟ چطور من باور كنم؟ چقدر اميد داشت.
يك مرتبه فكر مرگ به شكل مهيبي در نظر من مجسم شد، بالاخره سل فقط وسيلهاي است. ممكن است كه خسرو در كوچه راه برود و آجري او را بكشد اين فكر زننده است.
بدنم لرزيد، خسرو به اين جواني با اين همه فكر، با اين همه اميد، خسرو با اين احساسات لطيف بايد بميرد.»1
علوي به بقاي انسانها پس از مرگ در دنياي ديگر اعتقاد نداشت. مثلاً در ادامة داستان «قرباني» در باب خسرو به طعنه چنين ميگويد: «تنها وجود اين جوان نيست ميشود. هيچ اثري از آن باقي نميماند! روحش كه باقي ميماند! بله، اين روح، خوب پوزبندي است براي مردان سركش تا اينكه احمق بمانند.»2
علوي مرگ را رهايي از تمامي دغدغههاي روزمره و مصيبتكشيهاي زمانه ميدانست.
بهخصوص با وجود اجتماعي كه در آن نابرابري و ناعدالتي و حقكشي موج ميزد. زيرا به عقيدة وي در دنياي مرگ و نابودي همه مردگان يكسان و برابرند.
او مرگ را حقيقتي انكارناپذير ميپنداشت. اگرچه اعمال ناشايست و نامعمول از انسان سر ميزند اما دوام آن كارها بهطور محض و لايتغير تا قبل از خطر مرگ است.
از نظر وي بازتاب آثار كردار هر فرد ميتواند در سطوح و امور مختلف زندگي جاري باشد. پس آن عملي كه به خلود و جاودانگي ميرسد (اعم از فضايل و نيكوييها) بسيار باارزش و گرانبهاست. اما عملي كه به هيچوجه شايستگي تكرار نمييابد، كمبها و طفيلي است و همان است كه ميگويند خوبيها هميشه به خود فرد بازميگردند و درجرياناند. حال آنكه بدي همانگونه در خود فرد باقي ميماند.
از نظر علوي سطوح جسم بهطور كل اگرچه قبل از مرگ متفاوت است، با تجربة مرگ يكي ميشود.
در داستان «رقص مرگ» هنگاميكه مرتضي به جرم قتل در زندان بود، خاطرات گذشتة خود را به ياد ميآورد كه مارگريتا ـ دوستش ـ (كه وي به خاطر او به زندان افتاده بود) همراه مارفنيكا ـ دوست مارگريتا ـ آهنگ «رقص مرگ» را براي او مينواختند و او كاملاً تحت تأثير حال و هواي آن آهنگ قرار گرفته بود. در رمان چنين ميخوانيم: «هر شب همينطور سهمگين است. براي آنكه زندگي ما سهمگين و جانسوز است. آنها ديگر جاني ندارند كه بسوزند. مردگان جان ندارند براي اينكه ما مثل هم نيستيم. اما مردهها مثل هم هستند. از نيمهشب تا بانگ خروس مردگان جشن ميگيرند. جشن آزادي، جشن رهايي از دردهاي زندگي، همه باهم برابرند، نه شاه است و نه گدا، نه پير است و نه جوان، نه دختر است و نه پسر، نه زن است و نه مرد، همه مردهاند. كسي جقه بر سر، شندره بر تن ندارد، مرگ كه در همة آنها مشترك است. جزئي از كل آنها، مرگ كه خود آنهاست. براي آنكه فرمانده و فرمانبرداري نيست. اين كه هنوز روي استخوانهاي صورتش نيشخند ديده ميشود. اين در زندگي قاضي بوده و به دردها و شكايتهاي محكومين پوزخند ميزده اما او تازه مرده است بهزودي اين اثر در كلة او محو خواهد شد، مابين فك و گونههايش ديگر، اين اثر باقي نخواهد ماند. براي آنكه او ديگر مرده است و آزاد نيست. اين كه استخوانهاي پشتش گوژ دارد. او در زندگي پشت خم كرده و سر فرود آورده است. اينجا ديگر احتياجي ندارد. نه خنده است، نه گريه، نه شادي، نه غم، نه دلواپسي است و نه اميد و نه افاده است و نه تحقير، نه ظلم و نه عجز و لابه، هيچ چيز نيست، جز مرگ، جز آزادي.»3
علوي گاهي نيز براي فرار از ظلمها و بيرحميهاي حاكم به مرگ پناه ميبرد و البته مرگ را بهعنوان خلاصي از هرگونه زجر و الم بر زندگي ترجيح ميداد.
در ادامه داستان «رقص مرگ» چنين ميگويد: «آيا اين مرگ و اين آزادي از زندگي در بند بهتر نيست. آيا اين مرگ به از آن نيست كه قاضي به زجر محكومش پوزخند بزند؟ آيا اين مرگ به از آن نيست كه محتاج پشت خم كند! آيا اين مرگ به از آن نيست كه آدم دربند باشد؟ از همين جهت است كه آنها جشن گرفتهاند. رقص ميكنند. براي آنكه آزادند. مرگ با قلم پاي دختري روي جمجمة كلة گندهاي براي آنها سرود رقص مردگان را مينوازد. واي، اين آزادي هم محدود است. خروس درود صبح را بانگ ميزند. همه مردهها، استخوانبنديها در هم ميپاشند. جرنگ... جرنگ. اين منظره را من در موسيقي كه مارگريتا و مارفنيكا مينواختند، ميديدم. وقتي تمام شد هر دو آنها رنگپريده بودند، به من نگاه ميكردند. من را ماتم برده بود.»4
البته علوي در موارد نادري نسبت به مرگ برخي از افراد بيتفاوت است. يعني بودن و نبودن آنها را يكسان قلمداد ميكند. زيرا از نظر وي آنها در پوچي زندگي ميكنند. مثلاً در داستان «سرباز سربي» رفيق آقاي «ف» بعد از مرگ مادرش قيد همه چيز را ميزند و بعد از آشنايياش با كوكب كه در ابتدا بهعنوان كلفت وارد خانة وي شده در نهايت به اعتياد و بيعاري و بيمفهومي ميرسد و زندگياش نكبتبار ميشود. بنابراين راوي ميخواهد با يافتن كوكب كمكي به رفيقش بكند.
در داستان چنين ميخوانيم: «من دنبال كوكب ميگردم. خواهي نخواهي سرنوشت رفيقم در من تأثير كرده. پيشانياش كمره بسته، چشمهايش قي گرفته، ترياك دارد او را ميكشد. فقط اين زن ميتواند او را نجات دهد. من پهلوي خودم فكر ميكنم، اگر فرضاً هم بميرد چه تأثيري در نظام عالم دارد. اين فكر در جاي خود منطقي و درست است. اما... شايد كوكب هم به جاي خود عضو مفيدتري براي جامعه باشد.»5
پينوشت ها
1. محمد بهارلو، گزيده آثار بزرگ علوي، نشر علم، چاپ نخست، صص 136 ـ 137.
2. همان، ص 137.
3. همان، ص 250 ـ 251 و 252.
4. همان، ص 252.
5. همان، ص 176.