باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 31 مرداد 1387 كاربران برخط 129 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
دين و عقل
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


«دين»، «ايدئولوژى»، «علم» و «عقل» واژه هايى هستند كه در تعريف آن ها و ارتباط آن ها با يكديگر نقطه نظرات گوناگونى مطرح است. با حجت الاسلام پارسانيا، محقق و مدرس حوزه و دانشگاه درباره «عقل» و «دين» گفت وگو كرديم.

وى معتقد است همانگونه كه عقل با پشت كردن به دين و سنت از ريشه خود جدا شد و دوام نيافت سنت نيز بى حضور عقل به دست نمى آيد و تاكيد مى كند كه عقل چراغى است كه انسان را به سنت راه مى برد و آن را از «بدعت» متمايز مى كند.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نام گفت و گو شونده: حميد - پارسانيا

خبرنگار: نسرين - دميرچى

 
 

* اگر موافق باشيد بحث را با تعريف هاى «ايدئولوژى» آغاز كنيم.

** اين كلمه تركيبى از «ايده» و «لوژى» است كه ظاهراً نخستين بار در پايان قرن هجدهم، توسط دو تراسى به كار رفت. او به پيروى از كوندياك، مسلك تجربى (empircism) داشت و مراد او از ايدئولوژى، دانش «ايده شناسى» و يا «علم مطالعه ايده ها» بود. اين دانش به مقتضاى ديدگاه فلسفى او براى ايده هاى بشرى، منشأ حسى قايل بود و مى كوشيد آن ها را شناسايى كند. ايدئولوژى در اين تعبير، معنايى نزديك به «اپيستمولوژى» و «معرفت شناسى» دارد.

ناپلئون آن را براى كسانى به كار برد كه دلبسته مطالعه درباره تصورات ايده ها هستند و مرد عمل نيستند. او آن ها را ايدئولوگ خواند.

ماركس ايدئولوژى را به معناى انديشه و آگاهى به كار برد. به اعتقاد او ايدئولوژى انديشه كاذبى است كه شامل مجموعه عقايد، باورها و اعتقادهايى مى شود كه به عمل اجتماعى جهتى خاص مى دهد.

ايدئولوژى در كاربرد نخستين خود در آثار ماركس، معناى منفورى دارد، اما به موازات آن معناى مثبتى از آن مورد توجه قرار مى گيرد كه مجموعه عقايد، باورها و اعتقاداتى است كه نه براى توجيه وضعيت اجتماعى و سياسى حاكم، بلكه براى تبيين و تفسير وضعيت مورد نظر طبقه پيشتاز سازمان مى يابد. ايدئولوژى در اين معنا نيز، عقايد و ارزش هاى معطوف به عمل اجتماعى و رفتار سياسى است.

كارل مانهايم ايدئولوژى را بيشتر درباره مجموعه عقايد ناظر بر وضع موجود به كار برد و مفاهيمى را كه در خدمت جامعه و نظام آرمانى به كار گرفته مى شوند، با عنوان «اوتوپيا» آرمان شهر در برابر ايدئولوژى قرار داد، اما نتوانست كاربرد ايدئولوژى را در معناى مقابل با اوتوپيا محدود كند. ايدئولوژى از قرن نوزدهم به بعد، همچنان به معناى مجموعه باورها، انديشه ها و ارزش هاى ناظر بر رفتار اجتماعى و سياسى به كار مى رود. ايدئولوژى در اين معنا بخشى از فعاليت ذهنى آدمى است كه به شكل مستقيم يا غيرمستقيم، در خدمت رفتار انسان قرار مى گيرد، البته گرچه ايدئولوژى در قرن نوزدهم به اين معنا به كار رفت، اما ذهنيت معطوف به عمل سياسى به آن سده اختصاص ندارد. مثلاً انقلاب فرانسه مهم ترين حركت ايدئولوژيك قرن هجدهم است كه بدون استفاده از لفظ ايدئولوژى انجام شد.

 

* حركت هاى ايدئولوژيك ديگرى هم وجود داشت؟

** قرن نوزدهم تحركات ايدئولوژيك فراوانى داشت كه با قبل از آن تفاوت چشمگيرى داشت. در قرن هفدهم و هجدهم، انديشه هاى سياسى بيشتر روش تحليلى و عقلى داشتند، اما از پايان سده هجدهم با ورود رمانتيسم به حوزه انديشه سياسى، ايدئولوژى هايى پديد مى آيد كه كمتر به تحليل هاى عقل محض وفادار مى مانند.

سال هاى نخستين قرن بيستم، شاهد درگيرى هاى فراوانى است كه خود را با عنوان حركت هاى ايدئولوژيك معرفى مى كنند. ناسيوناليسم، ماركسيسم و فاشيسم، عناوين ايدئولوژيكى هستند كه مسووليت بخش عظيمى از نزاع هاى دهه هاى نخستين قرن بيستم را بر عهده مى گيرند. ادوارد شيلز نخستين بار در سال ۱۹۵۵ اصطلاح «پايان ايدئولوژى» را به كار برد و فروپاشى بلوك شرق به اقتدار انديشه در پايان ايدئولوژى افزود و انديشمندان ديگر به صورت هاى مختلف به پايان پذيرفتن حركت هاى ايدئولوژيك تاكيد ورزيدند، مانند فوكوياما كه حركت هاى ايدئولوژيك را با عنوان «پايان تاريخ» عقيم و نازا مى خواند.

 

* ايدئولوژى چه نسبتى با دين دارد؟

** اصطلاح ايدئولوژى در اين دو سده دو ويژگى اصلى دارد؛ در درجه اول كار و فعاليتى ذهنى است و در درجه دوم معطوف و ناظر به رفتار آدمى است.

ويژگى اول ايدئولوژى را از دين و ويژگى دوم ايدئولوژى را از علم امتياز مى دهد، البته اين دو امتياز براساس برخى از تعاريفى است كه نسبت به دين يا علم وجود دارد.

اگر دين را فعاليت ذهنى بشر براى تفسير عالم و آدم بدانيم، عقايد و باورهاى دينى به دليل نقش و اثرى كه در فعاليت هاى سياسى انسان دارند، به صورت نوعى ايدئولوژى شناخته مى شوند. به همين دليل ماركس اعتقادات دينى بشر را در زمره ايدئولوژى هاى كاذبى مى دانست كه براى توجيه منافع اقتصادى طبقه حاكم سازمان مى يابند، اما اگر دين هويتى صرفاً ذهنى يا عقلى نداشته و معرفتى باشد كه پس از فناى انسان و ملاقات او با خداوند سبحان حاصل مى شود يا آن كه با وحى و الهام الهى به افق فهم و ادراك آدمى نازل مى شود، نمى توان آن را در چارچوب اصطلاح رايج ايدئولوژى گنجاند. دين در اين تعريف گرچه هدايت انسان را به سوى سعادت ازلى و ابدى و راه برى او را براى تكوين جامعه الهى بر عهده مى گيرد و در نتيجه ناظر به رفتار فردى و اجتماعى انسان نيز هست، اما تفاوتى بنيادى با ايدئولوژى دارد.

دين آنچه را از ايدئولوژى انتظار مى رود يا ايدئولوژى مدعى آن است، با شور و حرارت بيشترى انجام مى دهد، اما حاصل آگاهى حسى يا معرفت مفهومى- عقلى بشر نيست. قرآن كريم دين را حاصل معرفتى مى داند كه بشر، هر چند با توان علمى خود به حقانيت آن پى مى برد، اما هرگز بدون الهام الهى نمى تواند به آن دست يابد.

سنت نيز اگر به معناى ذهنيت رسوب يافته اى باشد كه در اثر تكرار عادى شده است، در قالب يك ايدئولوژى محافظه كارانه تفسير مى شود، لكن اگر به معناى راهى باشد كه از متن شهود دينى برخاسته و به سوى آن راه مى برد، نمى تواند در محدوده تعريف مصطلح ايدئولوژى قرار گيرد.

 

* رابطه ايدئولوژى با علم چگونه قابل تبيين است؟

** خصيصه ايدئولوژى، امتياز ايدئولوژى را با فعاليت هاى ذهنى كه معطوف به عمل نيستند حفظ مى كند، زيرا اين خصيصه ناظر به رابطه ايدئولوژى با عمل است. براساس برخى تعاريفى كه براى علم بيان شده است، بخشى از مفاهيم علمى و براساس برخى ديگر از تعاريف، همه مفاهيم علمى، فارغ از پيوندهاى رفتارى انسان سازمان مى يابند. در نزد فيلسوفان عقل گرا با صرف نظر از اين كه به دانش شهودى و تعاريف فراعقلى علم اذعان داشته باشند، بخشى از دانش مفهومى بشر نظير علوم طبيعى كه با تجربه و استقرار به دست مى آيند يا علوم رياضى كه از قياس هاى برهانى استفاده مى كنند، پيوند مستقيمى با رفتار سياسى و اجتماعى عالم ندارند. متافيزيك يا فلسفه به معناى خاص نيز دانشى است كه مفاهيم و اصول برهانى آن با فراغت از تاثيرات اجتماعى سازمان مى يابد و اگر ارتباط و پيوندى نيز بين آن ها و عمل اجتماعى باشد، ارتباط غيرمستقيم و يك سويه است. به اين معنا كه متافيزيك بنيان ها و اصول موضوعه عملى را تامين مى كند كه به طور مستقيم در پيوند با رفتار اجتماعى هستند.

علمى كه از نظر آنان به طور مستقيم با كنش هاى اجتماعى ارتباط دارد، بخشى از علوم عملى است كه به آن «تدبير مدن» يا «سياست» مى گويند. اين علم، علمى برهانى است كه از يك سو درمتافيزيك يا فلسفه خاص ريشه دارد و از سوى ديگر بر رفتار آدمى مسلط بوده و آن را جهت بخشيده و هدايت مى كند. از نظر اين گروه، بخشى ديگر از مفاهيم و آگاهى ها هستند كه به جاى سلطه بر عمل، تحت تسلط آن قرار مى گيرند. اين دسته از مفاهيم كه وهمى و خيالى هستند، با وجود پيوندى كه با رفتار اجتماعى دارند، هويت علمى ندارند.

 

* علم در تعريف پوزتويستى، چگونه است و چه نسبتى با ايدئولوژى دارد؟

** علم پوزتويستى حلقه اى از ذهنيت بشرى است كه در قبال حلقه مفاهيم ايدئولوژيك قرار گرفته و با آن مباين است. علم ناب در اين تعريف علمى است كه با خصلت آزمون پذيرى همه تاثيرات و تاثرات خود را از علقه هاى عملى عالمان قطع كرده و فارغ از هرگونه معرفت پيشينى، به كشف حقايق عينى و خارجى نايل گردد. علم در اين تعريف در تضاد با ايدئولوژى است. يعنى هيچ يك از گزاره هاى علمى، ايدئولوژيك نيست و هيچ يك از گزاره هاى ايدئولوژيك علمى نمى باشد.

 

* ايدئولوژى چه نسبتى با عقل دارد؟

** تا زمانى كه «عقل مفهومى» به سپهر «شهود» نظر دارد، به عنوان رقيقه و صورت نازله عقل عينى و در حكم پيامبر و نبى باطنى، در طول پيامبر و نبى خارجى قرار مى گيرد. اين عقل در مقابل دين و سنت نيست، بلكه در كنار آن ها مى نشيند. با اين وصف ره آورد عقل و احكام معطوف به عمل آن، با آن كه ضمن حفظ ماموريت نقادانه خود، شورانگيز و بلكه مقدس و الهى است، از سنخ ايدئولوژى هاى بشرى نمى باشد.

ايدئولوژى در معناى مصطلح آن، هنگامى به وجود مى آيد كه ايده صورت عينى و خارجى خود را از دست مى دهد و دست «عقل» از آسمان «شهود» كوتاه مى شود و مشاهدات عقلى به دريافت هاى مفهومى منحصر مى گردد.

عقل در اين حال سنن دينى و آسمانى را اظهار نمى كند، بلكه صرفاً ناظر به قوانين طبيعى و «قراردادهاى اجتماعى» است كه از نظر به طبيعت انسان و با صرف نظر از ابعاد الهى آن كشف مى شوند.

تمام تلاش هايى كه سده هاى هفدهم و هجدهم براى تفسير روشنگرانه زندگى اجتماعى مى شود و همه حركت هاى فكرى كه به انقلاب فرانسه ختم مى شوند، از اين قبيل است.

 

* انديشه سياسى اين دو سده، چه ويژگى هايى داشت؟

** دو ويژگى غالب داشت؛ اول اين كه هويتى عقلانى داشت و دوم اين كه از پوشش علمى بهره مى برد. اين دو ويژگى بود كه نشاط پى گير حركت هاى ايدئولوژيك را مى ساخت.

جمع اين دو خصلت به معناى اجتماع عقل و علم است. يعنى گرچه علم در اين دو سده هويت دينى خود را فراموش كرده بود، اما از هويتى عقلانى برخوردار بود.

علم عقلى حتى زمانى كه پيوند خود را با دين و علم قدسى قطع مى كند، مى تواند درباره گزاره هاى علمى تصميم گيرى كند.

پس از آن كه علم حقيقت دينى خود را از دست داد، سنت هاى دينى نيز فاقد اعتبار و ارزش شدند و به همين دليل عقلانيتى كه به ريشه دينى خود پشت كرده بود، بايد در اولين فرصت با كاوش هاى سياسى خود، خلأ ناشى از سنت را پر مى كرد. از همين جهت عقل عملى پس از رنسانس از اعتبار و جايگاه ويژه اى برخوردار شد و اين جايگاه فراتر از عقل نظرى دوام آورد.

ايده هايى كه براى تفسير زندگى انسان سازمان مى يافت، از شأن و اعتبار عقل عملى بهره مى جستند و به وساطت علم تحصلى، بر درستى خود استدلال مى كردند يا آن كه بر بطلان و كذب ايده هاى رقيب احتجاج مى ورزيدند. اين امر نشاط بى نظيرى را در گفت وگوها و محاضرات ايدئولوژيك پديد مى آورد.

 

* جامعه مدنى اين دو سده، چه تفسيرهاى ايدئولوژيكى دارد؟

** تعابير ايدئولوژيك اين دو سده نسبت به نظام اجتماعى و دولت با تفاسير صرفاً طبيعى و بر مدار قراردادهاى اجتماعى تبيين مى شوند. قراردادهايى كه با عقل مفهومى سده هاى هفدهم و هجدهم آشكار مى شود، محتاج به وحى يا تاييد الهى و آسمانى نيست. با نفى اين حقايق است كه قوه قدسيه از متن جامعه اى كه شهر خدا يا مدينه فاضله دينى شمرده مى شود، رخت بر مى بندد و جامعه مدنى (civik society) فاقد سنت و شريعت با قرائتى صرفاً خردورزانه در كانون توجهات نظريه پردازان سياسى قرار مى گيرد.

 

* اين وضعيت چقدر دوام آورد؟

** عقلانيت در دوران گريز و دورى خود از ديانت، مى كوشيد تا جانشين جامعه شود و سنن دينى را در قالب حقوق طبيعى و لائيك بشرى سازمان بخشد و همين امر، دوره اى پر تحرك از مجادلات صرفاً عقلى را به دنبال آورد. دوره اى كه تا انقلاب فرانسه تداوم يافت. كانت در نيمه دوم قرن هجدهم بر بى ريشه بودن خرد انسانى تصريح كرد.

زوال عقلانيت و خروج علم از مواضع عقلى خود موجب شد تا نزاع هاى ايدئولوژيك، صورت و پايگاه علمى خود را از دست بدهد. اين امر حركت هاى ايدئولوژيك بشر را نيز در معرض ترديد پرسش قرار داد. تلاش ذهنى بشر براى پرداختن به ايدئولوژى هاى مختلف كه دو سده ادامه يافته بود، به صورت پرسش از حقيقت و چيستى ايدئولوژى درآمد.

 

* اين پرسش چه پيامدهايى داشت؟

** در جريان فكرى قابل توجه شكل گرفت. جريان نخست جريانى است كه به رغم از دست دادن مواضع عقلى علم، همچنان در پى دفاع علمى از ايدئولوژى و به عبارت ديگر دفاع از يك «ايدئولوژى علمى» است. علم در نزد اين گروه، هويتى عقلى ندارد، بلكه دانشى است كه با تقيد به احساس و آزمون، حقيقتى صرفاً تجربى پيدا كرده است. اگوست كنت از اين گروه است.

عجز دانش حسى و تجربى از داورى درباره گزاره هاى ارزشى حقيقتى است كه هيوم بدان توجه كرد.

جريان دوم، جريانى است كه بر ناتوانى علم تجربى نسبت به اين مهم نيز واقف است. اين جريان فكرى بيش از همه در حركت هاى رمانتيست هاى آلمانى جلوه گر مى شود. آن ها در اين حركت حقايق محيطى را كه معرفت عقلى از ادراك آن ها عاجز بود، گرامى مى داشتند، اما به هيچ سنتى دست نيافتند و نتيجه كار آن ها جز افزودن برخى اسم هاى جديد و ارايه بعضى ايدئولوژى هاى جديد چيزى نبود. دستاورد آن ها ايده ها و تصورات ذهنى جديدى از قبيل ناسيوناليسم بود.

همان گونه كه عقل با پشت كردن به دين و سنت، از ريشه خود جدا شد و دوام نيافت، سنت نيز بى حضور عقل به دست نمى آيد. «عقل» چراغى است كه انسان را به «سنت» راه مى برد و سنت را از «بدعت» متمايز مى كند. رمانتيست ها راهى به سنت نبردند و كوشيدند تا با شيوه مشابه كسانى كه در قرن نوزدهم ايدئولوژى علمى ارايه دادند، رونق از دست رفته حركت هاى ايدئولوژيك را باز گردانند.

خلاصه اين كه ايدئولوژى به معناى «ذهنيت معطوف به عمل» واژه نوينى است كه از قرن نوزدهم به بعد، پس از زوال علم دينى و سنت و در پناه عقلانيتى كه به بنيان هاى دينى خود پشت كرده، فرصت بروز مى يابد و هنگامى كه اين عقلانيت بى ريشه زايل شود، دوران خلاقيت و نشاط آن نيز پايان مى پذيرد.

 

    29 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ايدئولوژي (34)
●   دین و مذهب (243)
●   عقل (63)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :1

تاريخ ارسال:21/12/1384

تاريخ شمسی نشر:21/12/1384
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب