پاره اى پژوهندگان انديشه هاى ژيل دلوز مدعى هستند كه او فعاليت فلسفى خود را از مبانى و اصول آغاز نكرد، بلكه رويكردى ميانه را در برخورد با فلسفه اتخاذ كرد. از اين رو او روش بررسى مناسبات ميان سوژه و ابژه را واژگون كرد تا فلسفه دگرسانى و جهانيت خويش را پايه گذارى كند. او «فلسفه رويداد» را حائز اهميت شمرد، از اين رو از فلسفه اى كه بر پايه مناسبت ميان دال و مدلول شكل گرفته است، رويگردان بود، دلوز صورت و محتوا را در منظومه اى ارگانيك قرار داد و مدعى شد كه رويدادها به طور كلى از اجتماع كارمايه هايى كه از صورت بيانى آنها جدا نيست، شكل يافته اند. به تعبيرى او اصطلاح كالبد بدون اندام را در رهيافت فلسفى خود به كار گرفت. اگرچه همه اين عالم را بايد مجموعه حركاتى دانست كه از صيرورت ها و برخوردهايى با خارج تشكيل شده اند و به طور كلى مفاهيم منجمد فلسفه ما را قادر به درك اين مفاهيم نمى كند.
دلوز براى روشن كردن فلسفه خود از اصطلاح گياه شناختى «ريزوم» بهره گرفت. ريزوم از مجموعه اى از عوامل و اجزاى تشكيل شده و در آن وحدتى قابل مشاهده نيست. در اينجا بايد تأكيد كنيم كه دلوز برخلاف ساير انديشمندان و فيلسوفان معاصر فرانسه به هيچ روى تمايلى به فلسفه قاره اى نشان نداد، بلكه بيشتر به فلسفه تجربى انگلستان متمايل بود. وى به فيلسوفانى توجه كرد كه همگى در يك نكته شريك بودند، همه آنها از تاريخ فلسفه گريزان بودند. براى مثال او انديشه هاى رواقيون، ديويد هيوم، برگسون، نيچه و لايب نيتس و به خصوص اسپينوزا را به دقت مورد بررسى قرار داد و درباره هر يك از آنها رساله مستقلى منتشر كرد. او در تحقيقات خود دگرسانى و منطق معناها را اساس كار خويش قرار داد و مدعى شد كه به جاى تدوين تاريخ فلسفه بايد جغرافياى فلسفه را مد نظر قرار داد. بدين معنا كه آنچه كه ميان دو ايده ارتباط برقرار مى كند، خطى است كه فضاى مفهومى خاصى را به وجود مى آورد و اهل تفكر بايد در اين فضا به سير و سلوك بپردازند.
به زعم وى در هر فلسفه نبايد از مبادى، اصول و مقدمات آن آغاز كرد، بلكه بايد بدنه و ميانه آن را بشناسيم. به گفته وى تاريخ فلسفه همواره متضمن تحكم و ارعاب براى كسانى بوده كه مى خواسته اند با فلسفه انس بگيرند.
زيرا اساس تاريخ فلسفه حقير شمردن مخاطب و عظمت بخشيدن به چهره هاى فلسفى در طول قرون و اعصار بوده است.
چگونه مى شود بدون خواندن آثار افلاطون، ارسطو، دكارت، كانت، هايدگر و ديگران راجع به آنها به انديشيد.
تاريخ فلسفه همواره خواننده را از خواندن آثار اصلى فلاسفه تلويحاً منصرف كرده است. تاريخ فلسفه به نظر دلوز خواننده را از تفكر اصيل و انديشه ژرف پيما باز داشته است. او در كتاب «فلسفه چيست؟» كوشيده است تا ايراداتى اساسى به رويكرد مورخين فلسفه وارد سازد. دومين ايرادى را كه دلوز به مورخين فلسفه وارد كرده است اين است كه آنها خواننده را صرفاً به انديشه و تأويل آراى فلاسفه پيشين محدود مى كنند و او را از ورود به عرصه خلاقيت و آفرينندگى باز مى دارند. به طور كلى رشته فلسفه در طى قرون و اعصار همواره كوشيده است متخصصى تربيت كند كه نقش شارح را ايفا مى كند.
به نظر او جغرافياى فلسفه بايد اين كاستى را برطرف كند، بدين معنا كه جغرافياى فلسفه بايد همچون نقاشان، شاگردانى تربيت كند كه خود تصويرگر شوند و خود را به تأويل آثار ديگران محدود نكنند. بايد فيلسوف نيز چون هنرمند وظيفه اصلى خويش را ابداع، آفرينندگى و خلاقيت تلقى كند. او با مطالعه و تدوين رسالاتى درباره كانت، لايب نيتس، هيوم، برگسون و اسپينوزا همين نقش را ايفا كرده است.
دلوز در كتاب كوچكى موسوم به «فلسفه انتقادى كانت» كه آن را «كتابى درباره دشمن» ناميده است، يادآور شده كه كانت كوشيد تا قوا و توانايى ها را سازش دهد و از اين رهگذر بنياد عقلانيت را توجيه كند. اما دلوز گفت بايد جهات انفصال ميان قوا را در انديشه هاى كانت جست وجو كرد. به تعبير وى، كانت چالشى اساسى را ميان تخيل و تعقل و فاهمه ايجاد كرد. مى توان گفت دلوز اين برداشت خويش از فلسفه كانت را مديون رويكرد ديويد هيوم بود.
بدين معنى كه در جغرافياى فلسفه هيوم فعل «بودن» در موضع چالش قرار گرفته و حرف عطف «واو» جانشين آن شده است. زيرا وقتى رويدادها را در كنار هم قرار دهيم، بيش از آنكه به فعل بودن نياز پيدا كنيم بايد با حرف عطف «واو» در كنار هم قرار دهيم: «فعل» و «بودن».
دلوز از طريق رشته مرموزى، فلسفه هيوم، نيچه، رواقيون و به خصوص اسپينوزا را به هم مرتبط مى كند.آن رشته عبارت است از : نقد فنى، رشد و شكوفايى، شادمانگى و طرب، بيزارى از «درون بودگى» و به طور كلى تأكيد بر «برون بودگى» نيروها و مناسبات. آنچه كه اين رشته مرموز را وضوح مى بخشد عبارت است از : هگل ستيزى پايدارى كه در انديشه هاى دلوز وجود دارد. در كتاب «برگسون انگارى» اين هگل ستيزى در قالب نقد برگسون درباره مفهوم وحدت و كثرت هگلى است. در كتاب «نيچه و فلسفه» دلوز مدعى است كه نيچه بر اخلاق منفى بردگان نقدى اساسى وارد كرد. به نظر وى منطق بردگان از نظر گزاره اين گونه تدوين شده است، «تو اهريمنى بنابراين من انسان بزرگ و پاكى هستم». دلوز معتقد است كه رواقيون بر اين عقيده تأكيد داشتند كه دو گستره براى وجود قابل فرض است؛ يكى كالبدها و ديگرى رويدادها. كالبد عبارت است از: وجودى داراى بعد و عمق و متمكن در مكان و داراى حضور زمان مند. در گستره ديگر كنش هاى غير مادى است كه از دل كالبد بيرون مى جهد و لذا صورت گفتارى و منطقى به خود مى گيرد. اين رويدادها را حوادث تمثلى دانست. تركيباتى در ژرفاى كالبد علت رويدادهاى غير مادى و معقول مى شود.
دلوز دو كتاب درباره اسپينوزا نوشت؛ يكى «اسپينوزا و مسأله بيان » بود كه به عنوان رساله دكترى از آن دفاع كرد و دوم «اسپينوزا و فلسفه عملى». او در اين نوشته اخير طرح «جغرافياى فلسفى» خويش را بسط و گسترش داد. پرسش او اين بود كه كالبد به عنوان مجموعه اى از تأثرات و صيرورت ها داراى توان انجام چه اعمال و كنش هايى است؛ و چگونه اين كالبد قادر است قدرت خود در زمينه تفكر و وجود و كنش را گسترش دهد. او در پاسخ اظهار داشت كه توانايى و استعداد كالبد در برخورد با ساير كالبدها در تأثير پذيرى پويا و قبول كثرت و تكاپوست. وقتى دو كالبد در وضعيت سازگارى با هم قرار گيرند، قدرت كنش آنها افزون خواهد شد، اما دو كالبد ناسازگار قدرت و استعداد كنش يكديگر را محدود مى كند.
اسپينوزا به عنوان برجسته ترين فيلسوف خرد گراى قرن ، ۱۸ مدتها دل مشغولى اصلى دلوز را تشكيل مى داد. او اسپينوزا را «شهريار فلسفه» ناميد و گفت او را بايد مسيح فلاسفه بشناسيم. دو نكته در فلسفه اسپينوزا در خور اهميت است؛ يكى آنكه امر استقلالى را در فلسفه خود مردود اعلام كرد و به جاى آن «حلول»و «درون بود» را مطرح كرد، دوم آنكه او در نقد اخلاق موضعى كاملاً بديع اتخاذ كرد. مى توان رويكرد او به اخلاق را وجهى نقش باورى و كارگردانى تلقى كرد. به نظر او اخلاق امرى استعلايى نيست، بلكه بايد آن را در كاركردها و تجربيات روزمره مد نظر قرار داد.
سال ، ۱۹۶۹ دلوز با فليكس گاتارى، روانكاو و فعال سياسى فرانسه، آشنا شد. ثمره اين برخورد، تأليف سه اثر مهم بود به نام هاى «سرمايه سالارى» و « شيزو فرنى» و «اوديپ ستيز و گستره هاى هزارگانه». در كتاب« اوديپ ستيز»، مناسبت ميان رشته روانكاوى و غريزه يعنى ميل به انقياد و فرمانبردارى بررسى شد. بدين معنا كه كسانى كه از غريزه رنج مى برند، همواره اعتقاد و ايمان به«اوديپ» را در نهاد خويش تقويت مى كنند و لذا جلوه خارجى اين ايمان در گرايش هاى فاشيستى به دولت است. يكى از مضامين اصلى اين اثر در اين نكته خلاصه شده است كه چگونه توده ها سركوب خويش را طالبند و در راه تسهيل اين گونه سركوب به قدرت هاى سركوب گر مدد مى رسانند. بعضى كتاب «اوديپ ستيز» را با «دجال نيچه» قياس كرده اند. در اين كتاب خواننده با نقد بديعى از مدرنيته روبروست و محور اين بحث را سرمايه سالارى تشكيل مى دهد.
دلوز و گاتارى در اين اثر در مقابل مفاهيمى چون اين همانى وحدت و هويت، مقولاتى چون كثرت گرايى را مورد تأكيد قرار داده اند.
به نظر آنها در نهادهاى دولتى سرمايه دارى همواره ارزش هاى وحدت گرايانه و هويت باور مورد تأكيد قرار مى گيرد و كثرت، غيريت، مباينت و چند گانگى به عنوان ضد ارزش از اعتبار ساقط مى شود.
يكى ديگر از مضامين مورد بحث اين اثر كالبد شكافى مفهوم ميل و تمناست. به زعم آنها تمنا مفهومى سخت انقلابى است، زيرا كه اساس و شالوده قدرت را واسازى و بن فكنى مى كند و اركان نظام را به لرزه در مى آورد. از ديرباز فرهنگ غربى همواره تمنا و ميل شهروندان را در قالبهاى اخلاقى حقوقى محصور كرده است و لذا آنها را در گستره اى خاص قرار داده و اجازه خروج از مرز اين گستره را نمى دهد. به زعم آنها ميل و تمنا امور و مفاهيمى منفى نيستند، بلكه بايد آنها را كارمايه خلاق و مثبت تلقى كرد، آنها ميل را به ماشينى پر تحرك و پويا تشبيه كردند و گفتند همين نيروست كه كارمايه عاطفى و ليبدويى را تحرك مى بخشد. بعضى گفته اند ميل و تمناى مورد بحث دلوز و گاتارى از سرچشمه تحليل هاى «ويلهلم رايش» اقتباس شد و مى توان آن را به اراده معطوف به حكومت نيچه پيوند داد.
در نظام فلسفى غرب، لغت همواره به ريشه اى اساسى متكى است. رويكرد ريزوماتيك اين سلسله مراتب ديرين را واژگون و آنچه را كه اصل بود به فرع تبديل كرد و وقتى ريشه بيرون آمد وحدت مدفون جاى خود را به كثرت خواهد داد. دو اصطلاح در طرح اين بحث مورد توجه قرار گرفته است؛ يكى گستره افكنى به معناى قرار دادن ميل و تمنا در چارچوب هاى فرهنگى - اجتماعى مجاز و قابل قبول و ديگرى گسترده زدايى و يا محدوده زدايى است كه به رها نمودن غريزه از دام سركوب هاى مجاز اجتماعى - فرهنگى اشاره دارد. به طور كلى دولت، خانواده ، قانون، منطق كالا ، نظام بانكى، مصرف گرايى و ساير نظام هاى هنجار افكن زمينه كاناليزه شدن ميل و تمناى آدميان را فراهم مى سازد و به طور كلى يكى از راه هاى گريز از اين محدوده سازى و گسترده پردازى عارضه هايى چون «شيزو فرنى» محسوب مى شود. به نظر آنها «شيزو فرنى» صرفاً يك عارضه و يا نابسامانى روانى نبوده، بلكه راه گريزى از تنگناى گستره هاى اخلاق محور است. شخصيت شيزو فرنيك ذهنيت خويش را از قيد واقعيات بورژوايى و لذا خود سركوبگر و محدوديت هاى ناشى از فراخود رها مى سازد و دام هايى را كه اوديپ براى او گسترده است، كنار مى زند. از اين روست كه شيزو فرنى خطرى جدى براى سرمايه دارى تلقى مى شود، زيرا كه شخصيت شيزو فرنيك با توجه به خصلت محور گريز خود شخصيت « پارا نويد » و «فاشيست» را به سمت انقلاب سوق مى دهد.
جلد دوم كتاب «سرمايه سالارى و شيزو فرنى»، «فلات هاى هزار گانه» نام دارد. دلوز و گاتارى در اين نوشتار مفهوم ريزوم را براى بحث پيرامون حركت گستره ستيز به كار گرفته اند. واژه ريزوم اصطلاح گياه شناختى است به معناى آن گونه گياهى كه ساقه در خاك و ريشه در بيرون خاك دارد. معمولاً اين گونه گياهان در كنار مردابها و رودخانه ها و تالاب ها مى رويد. دلوز و گاتارى اين اصطلاح را براى به زير سؤال بردن اصل، معيار، مبدأ و نظاير آن در فلسفه به كار گرفتند. در رويكرد سنتى به فلسفه غرب همواره ريشه يا اصل گياه، درخت و گل در خاك و تنه و ساقه آن بيرون از خاك تغذيه مى كند، ولى در گياهان، ريزوم ريشه معمولا بيرون و تنه و ساقه در خاك است، يعنى عكس ساير گياهان. در فلسفه ريشه اين درخت كهنسال را متافيزيك تشكيل مى دهد. معرفت شناسى، ارزش شناسى، اخلاق، سياست و زيبايى شناسى شاخه ها و برگ هاى آن را به وجود مى آورد.
رويكرد ريزوماتيك اين سلسله مراتب ديرين را واژگون و آنچه را كه اصل بود به فرع تبديل كرد و وقتى ريشه بيرون آمد وحدت مدفون جاى خود را به كثرت خواهد داد.
دلوز مدعى است كسانى چون نيچه، فوكو و دريدا از لحاظ رويكرد داراى جهتى ريزوم گونه هستند زيرا كليه مراتب خطى سنت فلسفى را رها كرده و از جايى آغاز مى كنند كه فلاسفه غرب به طور متفاوت ناديده گرفته اند. دلوز مى گويد در قلمرو ادبيات انديشه هاى كافكا، ماهيت و مشى ريزوم گونه دارد. زيرا كه از فرمول و انگاره مورد قبول و رايج ادبيات رسمى مى گريزد و به طور كلى زبان را در معرض جريانات چند گانه ميل و تمنا قرار مى دهد. حركت ريزوم همانگونه كه گفتيم افقى است و همواره ستون هاى سلسله مراتب را در هم مى ريزد مى توان حركت ريزومدار را با زندگى ايلياتى و كولى وار قياس كرد. همانطور كه زيست ايلياتى توقف، سكون و ايستايى را بر نمى تابد، نگاه ريزومى ضد تمركز و نظم سلسله وار است. افراد ايلياتى در مقابل هر گونه محدوديت و سكون به چالش بر مى خيزند و صيرورت و حركت را اساس زندگى خود مى شمارند. كتاب دو جلدى دلوز درباره سينما و نيز نوشته هاى او راجع به ساد و مازوخ و كافكا و مارسل پروست و فرانسيس بيكن نشان مى دهد كه او رهيافت فلسفى خويش را در قلمرو هنر و ادبيات نيز به كار گرفته و همواره كوشيده ثابت كند كه هنر و ادبيات داراى كارمايه اى حيات بخش و بالنده است. بدين معنا كه هنرمند در تلاش است شيوه هاى بى سابقه اى را در قلمرو هستى طرح كند و به زندگى آدمى رنگ و منشى تازه ببخشد. دلوز مى گويد هنر همواره دامن خود را از افلاطون باورى و پديدار شناسى رسمى پاك مى كند و به جاى در افتادن در «ترانسندانس» (TRANSCENDENCE) تجربه هاى تازه را از سر مى گذراند.
دلوز در كتاب «كافكا» به جانب ادبيات خرد با دستيارى گاتارى كليه تفسيرهاى سنتى از كافكا را به صورتى غير مستقيم مورد انتقاد قرار داده است، زيرا اكثر اين تفسيرها ماهيتى روانكاوانه داشته است و نوشتن را وجه برون فكنى احساس گناه معرفى مى كند. تفسير دلوز، گاتارى انگاره حكمت طرب ناك را در تحليل خود مد نظر قرار مى دهد و نوشتن را وجهى خلاق در جهت گريز از شكل هاى مختلف سلطه قلمداد مى كند. آنها نوشته هاى كافكا را نمودى از حلول ميل و تمنا مى دانند و يادآور مى شوند قانون عاملى فرعى است كه ميل و تمنا را در چارچوبى خاص محبوس مى كند. آنها آثار كافكا را نه به عنوان نوشته هاى نبوغ آميز و برتر بلكه به عنوان «ادبيات خود» مورد تأويل قرار داده اند. مراد از «ادبيات خود» آن است كه زبان مسلط و متعارف را به زبانى نيرومند تبديل مى كند. دلوز و گاتارى ادبيات انگليسى و آمريكا را واجد چنين منشأيى مى شمارند. زيرا كه زبان كوچه و بازار را به ابزارى توانمند تبديل مى كنند. اين ادبيات با زندگى روزمره مردم سر و كار دارد و به هيچ روى نخبه گرا نيست. دلوز در تفسير آثار نقاشى فرانسيس بيكن نظريه بازنمايى را به چالش گرفته و مقوله كارمايه را جانشين آموزه اخير كرده است. به نظر آنها هنر واقعى آن است كه احساسات را به قدرتى پويا و نافذ تبديل كند. در تابلوهايى كه فرانسيس بيكن چهره اى در حال فرياد زدن را تجسم كرده در واقع مى خواهد ميل به زندگى و تمناى حيات را تجسم بخشد. اين اراده معطوف به زيست و كار مايه حياتى در آثار هنرمندانى چون ونسان ون گوگ، پل كله، كاندينسكى و سزان نيز با رنگ و نور كارمايه زيست را بر جسته كرده است.