پرسش بنيادي درباب ايماژهاي توسعه غايت و هدف و مقصد تحقيق و پژوهش هاي توسعه اي در جهان چيست؟
قدرت يا رستگاري آيا غايت گسترش و توسعه مدني در همة ادوار تاريخي و همة حوزههاي تمدني و فرهنگي يكسان است؟
دانشمندان و فيلسوفان معاصر علم، اعتقاد بر اين دارند كه توسعه و پيشرفت علوم مدرن در نيمه دوم قرن بيستم به مراتب بيشتر و جامعتر از پيشرفتي است كه كلية علوم تحقّقي و طبيعي از بدو پيدايي خود تا پايان نيمه اول قرن بيستم داشته است!تصوّر اينكه در مدتي حدود يك قرن، علو م بشري تا به اين حد پيشرفت كمي كرده باشد عجيب بهنظر ميرسد، ولي اگر بنابر فرض روزگار مدرن توجه شود كه استفاده از روش خاصي در تحقيق علمي كه قدمتش در همين حدود است، چنين پيشرفتي را ممكن كرده است، ديگر مسئله عجيب بهنظرنخواهد آمد و اين حقيقت را ميتوان بهسادگي قبول كرد كه اين توسعه و پيشرفت سريع علمي صرفاً مرهون و مديون به كار بردن روشهاي تحصّلي و دقيقة تحقيقي و علمي جديد بوده است.امّا نكتهاي بس مهم در اين روشها وجود دارد كه در روشهاي شناخته شده غير تحصّلي قديم وجود نداشت. نويسندگان تاريخ علم مهمترين موارد متفاوت تحقيق علمي جديد را در اين ميدانند كه از زمان خروج تدريجي علوم از تفكر ديني، اساطيري وهنري ماوراء انديش و بالاخره انديشة متافيزيكي و فلسفي و در پي آن انكشاف جهان به مثابه ايدهIdea و ايماژ مدرن Image اين تحوّل پيدا آمده است.
دانشمندان علوم منفرد در عصر مدرنيته با خارج كردن موضوع و مورد ذهني و عيني پژوهش علمي از قلمرو مباحث نظري و عقلي و متافيزيكي كهن، كوشش كردهاند براي مطالعه آن ها سبك و روشي معين اتخاذ كنند و روشهاي سوبژكتيو Subjectiveو ذهنيِ مدرن بر مفعول و مورد و ابژه و متعلَّق شناسايي Object اعمال كنند، كه در تحقيق گذشته چنين نميكردند، و فراتر از تأويل و تفسير نظري كه آن نيز به نحوي نگاه خاص بازميگشت،نميرفتند.
از اينجا در عصر اديان و مابعدالطبيعه افلاطوني- ارسطويي معمولا به عالم طبيعت چون رازي مكشوف ناشدني نگاه مي كردند.در حقيقت انسان قديم حتي چينيان كه به طبيعت، نظري ويژه داشتند نتوانستند و قطعا هرگز نخواستند قدرت نهفته و انرژي هاي ويرانگر آن را رها و سپس مهار نمايند و در جهت رفاه و توليد انبوه به كار گيرند.
شرق و غرب در گذشته بيش از زمين به آسمان مي نگريستند و حتي زمين از منظر آسمان ديده مي شد به همين دليل هرگز قدرت طبيعت را تجربه نكردند و به گونه اي طلب اين قدرت را ممنوع دانستند، چنان كه دانشمندان بودايي چين چنين مي گفتند[2].
كوشش براي اعمال روشهاي معين ابژكتيو و سوبژكتيو با اغراض مشخص، براي مطالعه و تسخير وتصرف آثار فرهنگي و هنري انساني به تدريج از زمان تفكيك علوم جديد آغاز گرديد و آثار اولية آن در اوايل قرن هفدهم ميلادي شكوفا شد. در اين قرن بود كه علوم توانستند با كوشش فراوان و از جانگذشتگي عدهاي از دانشمندان چون كپرنيك،گاليله، كپلر، بيكن و بالاخره دكارت خود را نه تنها از قيد فلسفة نظري ارسطويي- بطلميوسي و نگاه شبه عرفاني تحقير كنندة جهان طبيعت نو افلاطوني- بودايي، بلكه از سيطرة فكر ديني كليسايي و غيركليسايي كه در نظر اينان خود مانع بسيار بزرگي در راه توسعه و ترقّي علوم تحصّلي بوده است، نيز خارج سازند و بينش علمي مدرن را جايگزين انبوه پندار هاي شبه عقلاني و بعضا خرافات به ظاهر علمي يوناني - مسيحي سابق نمايند.
فرانسيس بيكن: نخستين ايماژ و افسون زداييِ علم مدرن
شايد اغراق نباشد اگر بگوييم اين جهش يا بهتر بگوييم گشت و چرخش تاريخي در ايماژهاي علمي با نوشتههاي فرانسيس بيكن و بهخصوص در كتاب او دربارة «ارزش و ترقيّات علوم» (1605ميلادي) و «ارغنون جديد» (1620ميلادي) شروع ميشود. اگر چه اين دو كتاب امروزه چندان ارزش علمي ندارد، ولي انتساب اين چرخش علمي تاريخي به بيكن و نوشتههاي او صرفاً به خاطر شكستن بتواره ها و پندارهاي فلسفي و بعضاً اساطيري و شبه ديني آن زمان بوده است و به طوري كه ميبينيم نوشتههاي او پس از مرگش موجب آزادي علوم تحصّلي از يوغ فلسفه ارسطويي، يعني روح علمي زمانة حيات او بوده است و علم جديد اساساً از درخت مابعدالطبيعه سنّتي ارسطويي و مبادي جادويي علوم غريبه تفكيك و معطوف به شناخت ناسوت و طبيعت منفك از عالم لاهوت و روح ميشود.
دكارت و نظريه بازنمايي سوبژكتيو
فيلسوفي كه قطعا بايد او را بنيانگذار روش علمي جديد دانست، رنه دكارت فرانسوي است كه او نيز عليرغم تمايل زمان خويش، خود را از قيد آنچه كه مدرسه هاي نو اسكولاستيك مسيحي به او آموخته بودند خلاص كرد و مطالعاتش را بر مبناي روح عملي جديد يعني شك دستوري نسبت به همه علوم كهن ديني و فلسفي پايهريزي كرد. اين شك شامل همة مظاهر زندگي او شد، به طوري كه از خويشتن شروع كرد، و وجود خود را نيز قابل شك و ترديد دانست، و سپس، بر اين شك بدينگونه فايق آمد كه «چون فكر ميكنم پس هستم». Gogito er go sum
اين قطعيت نفساني يا سوبژكتيويتةsubjectivity انسان مدارانه اولين پاية تفكّر علمي جهان مدرن را به نحوي بيسابقه پيريزي كرد. پس از قبول اين واقعيت، وي مطالعات خود را شروع و فقط مطالبي را قابل قبول دانست كه قطعيت آن برايش روشن و بديهي باشد؛ و نيز، براي وصول به اين حقيقت سعي نمود تا مسايل را به سادهترين وجه تجزيه نموده، در كوچكترين اجزاي آن غور و بررسي كند و به اين ترتيب توانست امور پيچيده و مشكل را با اتخاذ اين روش علمي ساده كشف و حل نمايد.
روش و منطق علمي دكارت، يعني روش رهايي از سنن تحقيقي و مبادي علمي و مسلمات و مقبولات يوناني و مسيحي گذشته- كه پارادايمهاي متافيزيكي و ديني جهان علمي كهن را شكل ميدادند - و به كار كشيدن فقط عقل ابزاري و منطق تحصّلي، اگر چه روش محض علمي او را در آغاز از تجربة علمي كمّي به دور نگاه ميداشت، حداقل سودش اين بود كه تحقيق در علوم طبيعت و رياضي و از آنجا علوم انساني را به نحوي نو و بيسابقه مسير ميساخت. بيجهت نيست كه عدهاي قرن هفدهم را «قرن دكارت» ناميدهاند. در بسط تفكر دكارتي و گاليله اي رياضيات چونان بنياد علم جديد مقبول واقع شد و كلا علم جديد صورت تحصلّي و پوزيتيويستي به خود گرفت و راه تسخير طبيعت و فزوني قدرت دنيوي بشر گشوده شد..
انقلاب روش و متد علمي مدرن
بيشك تطوّر دايمي روشهاي علمي در اين دوره بسيار مهم است. اين تطوّر به صورت تدريجي در علوم پايه چون رياضي، فيزيك و شيمي حاصل شد و رشتههاي جديد علوم انساني و زيباييشناسي نيز كموبيش تحت تأثير اين تحوّل واقع شدند. علوم اجتماعي- اگر در امكان علم بودن آنها شك نكنيم- نيز در اين سير تدريجي، از روشهاي علوم تحصّلي پيروي كردهاند و تنها در اين اواخر است كه محققين اين رشته از علوم جديد، در ايجاد روشهاي خاص تحقيقيِ اين علم سعي كردهاند. همين روشهاي علمي اعمال شده در علوم جديد، نتايج خاص خويش را ايجاد كرده است كه بيسابقه است و موجبات پيدايي و بسط تحقيقات علمي مدرن شده است و چيزي را به وجود آورده است كه مبناي علم و نظام تكنيك و صورت سياسي اجتماعي آن يعني دموكراسي ليبرال شده است.
غايت و مقصد علم مدرن
با ذكر اين مقدمه، غايت و مقصد و هدف از مطالعه و روشهاي تحقيق در علوم نيز روشن ميشود و بطور اجمال ميتوان گفت كه در حقيقت پيشرفت روشهاي تحقيقي است كه پيشرفت علوم و از آنجا قدرت و ارادة معطوف به قدرت و سيطرة انسان بر طبيعت را موجب ميشود، و از سويي ديگر خويشكاري انسان را نسبت به آنچه تحت عنوان تحقيق و جستجوي حقيقت مدرن با پرسپكتيو و منظر خاص خود خوانده شده است، سامان ميبخشد و حتّي معناي جديد «حقيقت خودبنياد» مورد تأمل قرار ميگيرد كه خود بي سابقه است.
بنا بر فرض مدرنيست ها حقيقت و عقلانيت پژوهشي در تحقيق جديد ديگر نه به معناي وجوديِ متافيزيكي و الهي، بلكه صرفاً داراي مفهومي قراردادي و سوبژكتيو است، همان مفهومي كه تقريباً در عرصة سياسي اجتماعي به معناي حقوقي، اخلاقي و سياسي به كار ميآيد و در عصر جديد مفهوم مركزي انديشه تجدّد و مدرنيته است، و صفت مشخصه و مميزة انديشه روشنفكر و دانشمند معاصر.
پيدايي ايماژ هاي روشنفكري
روشنفكر در جهان ما كسي است كه ابتدا در جامعة جديد اروپا ظهور كرد و سعي خويش را مصروف ويراني همة مفاهيم سنّتي علمي كهن و حذف حجيت اقوال روحانيون كليسا و نحله ها و اديان الهي در غرب و سپس جهان كرد تا راه نويي را براي آزادي از همه امور بگشايد و همه چيز را فائوستوس وار به چنگ آورد.
همين روشنفكر خود بنياد عصر روشنگري «حقيقت» را از معناي ذاتي متافيزيكي فلسفه و وحياني و تكويني دين الهي خود تهي كرد و به آن مفهومي وضعيِ حقوقي و بشري و سياسي داد، تا تمدن و فرهنگي نو را بسازد با غاياتي اين جهاني. ديگر حقيقت در خارج به طور مستقل از ما نميتوانست وجود داشته باشد و از ديدگاه روشنفكر حقيقت امري وجودي نبود، چيزي كه اديان و فلسفههاي كهن در مقام اثبات و دفاع و صيانت از آن بودند.
اما در حقيقت او نيز مانند ديگران در ادوار كهن تر نسبتي با وجود دارد كه اين بار در قلمرو تكنيك و علم مدرن تعيّن و تشخّص مي يابد. به سخن هيدگر قدرت نهفته در تكنولوژي جديد تعيين كنندة نسبت انسان است با آن چه «وجود» دارد.وگرنه انسان بي نسبت با وجود و از آنجا خداوند هرگز وجود نداشته است، منتهي او برخلاف ديگر موجودات نسبت ثابتي با هستي و جهان ندارد از اين نظر علمش نيز دايما در تغيير است.
در تقطه مقابل انديشه مدرن در بينش قرون وسطاي مسيحي و عصر اسلامي،درك و شناخت حقيقت خارج از عالم نفسالامر و از آنجا دين و حكمت امكانپذير نبود. از ديدگاه متفكري چون آوگوستينوس قديس، عدالت حقيقي فقط در كشوري حكمفرما ميشود كه باني و حاكم آن مسيح باشد و از نظر توماس آكوييناس خداوند نه تنها آفرينندة جهان مادي است، بلكه در وهله اول منشأ و واضع قانون اخلاقي است.
براي نخستينبار در دوران رنسانس است كه از كلمة «حقيقت» به معناي غيرديني و غيرنحله اي آن سخن به ميان ميآيد. زماني كه به عصر روشنگري مينگريم، ميبينيم كه مسئله شناخت حقيقت به منزلة شناخت حقيقت الهي نيست، بلكه به منظور سنجش و نقد ارزشهايي است كه بنا بر پندار عصر روشنگري سنّت فلسفي كهن يا تفسير هاي كلامي، آنها را يكبار براي هميشه به عنوان ارزشهايي پذيرفته شده تلقي ميكند. براي روشنفكر مدرن هيچ حقيقتي يكبار و براي هميشه پذيرفته شده نيست.
بنابراين از ديدگاه مسلم و قطعي عصر روشنگري تا دوران معاصر، در نظر متفكري مانند نيچه، حقيقت را بايد هربار به نوعي ديگر ابداع كرد. به همين جهت فيشته فيلسوف آلماني در كتاب خود مينويسد: «انجيل الهي تنها براي كسي حقانيت دارد كه خود معتقد به حقيقت آن باشد.» پس براي روشنفكر مدرن و متجدّد و دانشمند تحصّلي حقيقت به صورت مطلق وجود ندارد، زيرا آنچه هست راهها و طرق مختلفي است كه براي وصول به گونهاي از حقيقت كه در برابر ما وجود دارد.
به عبارت ديگر، حقيقت براي روشنفكر مدرن به صورت ايمان به مطلق مطرح نميشود، بلكه به منزلة عقيدهاي ظني doxa است كه با ديگر عقايد در برخورد است. بنا براين ارزش يك انديشه و يا ميزان آزادي يك انديشمند در مقام سنجش عقايد و ارزشهاي ديگر به دست ميآيد،اين به معني قبول نسبيت و كثرت انگاري است. از اين رو دليل وجود روشنفكرمدرن بنا به تعريف فيلسوف كلاسيك آلماني كانت، اعتقاد به تكثّر حقايق و ارزشهاست؛ يعني اعتقادي در جهت عكس وحدتانگاري و ايمان به اين فرض كه همة ارزشها را ميتوان با معيار واحدي در حكم فصلالخطاب سنجيد.[3]
افق جهان مدرن
انسان جديد در افق روش علمي نويي كه در انديشيدن بدان متمسّك ميشود، خود را محتاجِ وحي و مطلقانديشي متافيزيكي نميداند، و خويشكارانه به تمشيت امور فردي و اجتماعي خويش ميپردازد. اين ها همه كار غلبة نگاه رياضي و كمي و مادي به جهان و انسان و اِعمال بيرحمانه قواعد و مفروضات و صورتهاي مطلوبِ آدمي را براي بسط قدرت و برتري و سيطره بر جهان به مفهوم پيشرفت و توسعه و رفاه مهيا ميكنند و پردههايي از جهان به روي انسان ميگشايند و كنار ميزنند كه بيسابقه بوده است.
بنابراين كنجكاويهاي قدرتمدارانه بشر كه مسئله تحقيق جديد را پي ميريزد، به منظور تسلّط انسان بر طبيعت و انسان و رام كردن و شناخت بيشتر آن در جهت زندگي بهتر و آسايش و رفاه بيشتر براي انسان طراحي ميگردد، و مفهوم پيشرفت امروزي و مدرن به همين مراتب بازميگردد. چيزي كه در دنياي قديم رسماً كسي دنبال آن نبود، هر چند راههاي كسب قدرت به نحو سنّتي وجود داشت. اما اين راهها علمي و نظري نبودند، و اگر از توانايي ناشي از دانايي سخن ميگفتند مانند آنچه فردوسي ميگويد، آن توانايي براي سلطه بر جهانيان نيست، بلكه درك موقعيت انساني و الهي براي وصول به فضايلِ چهارگانه و سيطره بر نفس است، نه طبيعت و ماسوي الله.
پس از رنسانس علمي در اروپا و تغيير مفاهيم علمي كهن با مفاهيم جديد و جايگزين نمودن صفات اوليه كمي اشيا و امور به وسيله گاليله و ديگران در امور علمي و ابداع روشهايي جهت اندازهگيري آنها، پايههاي روشهاي تحصّلي تحقيق عملاً به صورت فعلي خود را نمودار ساخت و به تدريج پيشرفت كرد.[4]
سه فيلسوف و ايده و ايماژ گشتلي مدرن
رنه كارت چنانكه اشاره رفت بنيانگذار روش علمي جديد به نحوي فلسفي و استدلالي بود، در حالي كه منطق جديد فرانسيس بيكن به سخن ماكس وبر از علم افسونزدايي و ماوراءزدايي ميكرد و روانشناسي علم جديد را ترويج، و در مسايل علمي كهن بذر و دانه ترديد ميپاشيد.
در همين دوران مونتني بناي شك در همه چيز را در افكار عمومي و همگاني رسميت ميبخشيد؛ چيزي كه به عقيده اتين ژيلسون، رنه دكارت تحت تأثير او فلسفة شك و ستوري و كنترل شدة خود را طرح كرد.[5] از اين نظر مونتني وظيفهاي مانند سقراط و افلاطون در جهان مدرن داشت. اين سه فيلسوف آغازين غرب به همراه خيل شاعران و هنرمندان و مهندسين و تجّار و صنعتگران و علماي متجدّد الهيات و سياستمداران كوشيدند جهان سنّتي مسيحي را كه به انحطاط كشيده بود، به فروپاشي بكشند و نابود كنند و بر ويرانههاي آن بنيان فلسفه و علم و سياست و هنر و دين و دنياي فرهنگ و تمدن جديد را بگذارند.
با اين مقدمات اساس يقين وتصويرهاي علمي جديد گذاشته شد و پيشرفت كمّي قابل توجهي كه در علوم جهاني طي دو قرن اخير به وجود آمده است ناشي از به وجود آمدن روش تحقيق بر بنياد همان روح تفكّر حسابگرانه و اعدادانديشي و حضور شهود نفساني مدرني است كه ارادة معطوف به قدرت انسان جديد را در قلمرو عالم تكنيك ميانگيزد و از اين انكشاف حضوري است كه هيدگر متفكر آلماني به «گشتل» به مثابه ماهيت تكنولوژي و علم جديد تعبير ميكند. گشتل آن انكشافي است كه جهان و طبيعت را به مثابه منبعي از ذخيرة انرژي ثابت در مكاني براي انسان گرد ميآورد.
جهان به مثابه تصوير
در اين انكشاف و علم و روش حاصل از اين انكشاف، امر بر اين داير مي شود كه هر آنچه صفات كمّي قابل اندازهگيري چونان انرژي ذخيره شده تلقي ميشود، به همان نسبت نفوذ بيشترعلم جديد بسط پيدا ميكند، و اگر با صفات كيفي بيان گردد در قلمرو علم تحصّلي قرار نميگيرند.
بدينطريق است كه عملاً تصوير حسي و خيالي طبيعت و جهان مورد توجه تحقيق جديد علمي قرار گرفته، ولي معني و ساحت روح و ماوراء طبيعت را به طاق نسيان و فراموشي سپرده است دقيقاً وارونه، وضعي كه در علم كهن وجود داشت.
تراژدي حيات انساني آن است كه هموار خارج از مسير تعادل و عدالت گام برداشته است. گاه رو به عالم غيب و نهان و سرمد و عين آورده و گاه رو به عالم شهادت و خلق و زمان و عقل و همواره ساحت خلق ظاهر يا حق باطن حجاب ساحتي از دو ساحت حياتي انسان شده است .[6]
از اينجا در تفكر علمي مدرن انسان حقيقت عالم را نميشناسد و به حقايق اشياء راه نمييابد، بلكه از پس تمثيل و تصويري كه از جهان برميدارد به جهان نظر ميكند. در نگاه علم تجربي مدرن و پست مدرن نه تنها انسان معاصر از منظر تصاوير به جهان نگاه ميكند، بلكه انسانهاي گذشته و آينده هم از پس تصاويري كه از جهان براي خود ساختهاند به عالم نگاه ميكند.
اين نظرية تصويري را كه هيدگر بدان توجه كرده است، ديگران تعميم ميدهند و ميگويند: در واقع سرماية اصلي هر عصر، تصوير و ايماژ واپسين اوست از حقيقت جهان و دنياي پيرامون و خويشتن خويش، و همين تصوير است كه سررشتة همه انديشهها را به دست دارد و با اندك تتبعي ميتوان ديد كه عقل عصر جديد نيز، مانند عقل هر يك از اعصار پيشين چنان تصويري از جهان براي خود دارد.[7]
هيدگر اين فرضيه را در باب علم مدرن ميپذيرد و در ضمن معتقد است اموري در عالم وجود دارند كه علم مدرن توان محاسبهگري و تصويربرداري از آنها را ندارد، مضافاً براينكه تصوير جهان آنگاه كه به گونهاي بنيادين دانسته شود، به معناي تصويري از جهان نيست، بلكه جهان است كه همچون تصوير فرض و انگاشته شود و اين انسان است كه در عصر مدرن و در فضاي فكري مدرنيته دنيا را همچون تصوير فرض ميكند و به آن چون تصويري نظم ميدهد.
عالِم علم جديد بر خلاف مشهور، مشاهده و تجربه نميكند تا براساس تجربيات و مشاهدات خود فرضيهاي بسازد، بلكه كار كاملاً بر عكس است، يعني عالِم فيزيك ابتدا با نيروي تخيل و دادههاي بيواسطة تصويري حواس در يك محيط شهودي و انكشافيِ بيسابقه فرضيه را در تجربه و با آزمايش و مشاهده محك ميزند.
عالِم علوم طبيعت و رياضي پس از پذيرفتن اين فرض كه جهان خارج براساس قوانين خاصي اداره ميشود، به ترتيب پارهاي از مفاهيم و تصورات و قضايا ميپردازد و همين ترتيب است كه به نام «تصوير علميِ» جهان خارجي ناميده ميشود. با اين عمل او سعي ميكند كه هر چه بهتر جهان واقعي را با اطلاعاتي كه از راه اندازهگيري به دست آورده مجسم سازد و نمايش دهد.[8]
از اين منظر علم جديد در تئوريپردازي و به قالبهاي تصويري كمّي و آماري در آوردنِ پديدارها به پايان نميرسد. بلكه همة اين حسابگريها براي آ ن است كه آدمي نيروهاي طبيعت را به سلطة خود در آورد. از اينجا ميتوان گفت روش علم جديد به تعقيب طبيعت و به داماندازي و تسلط بر آن، به عنوان مجموعهاي منسجم از نيروهاي قابل محاسبه دلالت ميكند.[9]
ماهيت آزمايش علمي مدرن و تصوير سازي از جهان
از اين جا علم، ابتدا طرح و تصويري از جهان خارج در قالب يك فرضيه و تئوري به رقم ميكشد، به نحوي كه واقعيت خارجي خود را در قالب مجموعهاي از نيروهاي قابل محاسبه جلوهگر ميكند و پس از اين است كه علم فيزيك آزمايشهاي خود را با ارزيابي اين طرح و تئوري به كار ميگيرد. آنگاه است كه آزمايشهاي تحقيقي مشخص ميكنند كه آيا واقعيت را از روزنه آن تئوري نگاه كردن صحيح است يا نه؟ اگر طرحي و سؤالي و تصويري در ذهن عالِم فيزيك نباشد، آزمايش تجربي به علم و عالم فيزيك نميتواند خدمتي كند.
هر تجربه و پژوهش تجربي در خدمت سنجش پيشبينيهاي يك تئوري است، به نحوي كه آيا آن پيشبينيها به تحقق ميرسد يا نه؟ بدون فرضيه و سوال، تجربه و آزمايش بيمعني است. با ابتداي از آراي علمي فوق است كه روشهاي پژوهش مدرن از دل كوگتيوي دكارتي برون مي تراود ، چه روش «پوزيتيويسم»، چه روش «رفتارانگاري» و چه «نظرية عمومي سيستمها» همگي بر بنياد تحويل و تقليل آثار طبيعي و هنري به امور محسوس و نفساني صرف است كه تكوين مي يابد. غايت و اصل همه اين روشها القاء علمي و هنري بدون خدا و زيبايي شناسي رباني تحويل يافته به ظواهر تصويري و عواطف حسي است.
دكارت گرچه داراي ديدگاهي عقل انگارانه بود، اما روشش كاملاً متفاوت از روش استدلالي و قياسي افلاطوني - ارسطويي و فيلسوفان عصر كلاسيك يوناني و رومي بود. عقلانگاري كلاسيك يوناني حواس را به عنوان مقدمة علم ميپذيرفت امّا براي عقل هويتي مستقل در شناخت قايل بود. حواس انسان براي عقلانگاري كلاسيك هرگز كليت و ضرورتِ اصول و مفاهيم را در نمي يابد و از اين جا منشايي فوق حسي به نام عقل ضرورت دارد.
اين ديدگاه در يونان با تدوين دستگاه و هيأتهاي منطقي رسميت يافت. در قضاياي منطقي رابطة بين كبري و صغري و نتيجه برقرار ميگردد. كبراي قضية منطقي فرض مسلم و يقيني و كلّي عقلي است كه شمول دارد، مانند «انسان فاني است» و گاهي كبري بر حقايق ماوراي طبيعي يا قضاياي بديهي و كلي يا عقايد جزميِ شناخته شده استوار است. صغراي قضاياي منطقي بيانگر رابطة كوچكتري است كه حالت خاصي از كبري را شامل است مانند «سقراط انسان است» و نتيجه نيز از رابطه اين دو به صورت امر غير قابل اجتماع به دست ميآيد، مانند «سقراط فاني است».در حقيقت در جهان يوناني نيز كل منطق در خدمت شهودهاي اوليه متافيزيك يونانيان است،اما در قالب صورت هاي عقلي موجه.
علم و معرفت علمي به مثابه بازنمايي و تصوير
همان تفكر دوگانة «ذهن و عين» دكارتي كه بنياد علم و فلسفه جديد است و قواعدي كه به نام روش به نحوي سوبژكتيو و ابژكتيو بر اشياء و امور اعمال ميشود هنوز معتبر است. ابژكتيو بودنِ يك پديدار نيز به معني عيني بودن آن نيست، بلكه عبارت است از: روشي است كه اشياء را در حد ابژه اي object تصور ميكند كه قابل اعمال قواعد سوژهsubject بر آن باشد. از اينجا امر ابژكتيو مضاعف است.
از جمله اين اصول علمي تصّور جهان به صورت منبع ذخيرة انرژيِ محاسبه شدني است. تصوير و تمثيل و بازنماييِ صورت انتزاعي كه همان ماهيت طرح گشتليِ رياضي گاليله و نيوتن است و هيدگر از آن به تعبير «در ذهنم تصور ميكنم» ميخواند، بنياد نظري اش در فلسفههاي دكارت و كانت تبيين ميشود. پژوهشگر در اينجا عالم اشياء را احضار و بازنمايي ميكند و ما فعلاً به آن نوع متمايزِ تصوّر مكان كه با قرار دادن يك شيء (ابژه) در برابر ذهن (سوژه) سازگار است، ميپردازيم.
در فيزيك ارسطويي ميان حركت اجرام سماوي و زميني تفاوتي ماهوي بنابر كجايي و مكان اشياء وجود دارد. كيفيت حركت يك شيء و جرم را مكان آن تعيين ميكند. در فيزيك مدرن به قول الكساندر كوايره آنچه همچون يك مجموعة مجزاي مكانهاي درون جهاني انگاشته ميشد، هندسي ميگردد و امتداد بُعديِ ذاتاً محدود و همگن به نام فضا پديد ميآورد.اين مفهوم جديد فضا به ترتيب هم پيوند با تعاريف جديد از جسم و حركت و در نهايت از مكان است. اين مفهوم جديد «موقعيت» Locus ،جايگزين مفهوم ارسطويي «مكان»Topos ميشود.
طرح رياضي علوم طبيعي مدرن از جهاني جديد و اين كه هر مكاني با ديگر مكانها برابر است، سخن ميگويد. در اين جهان همهجا موقتي است و ناكجا يك مكان است. براساس تمايزي كه پيشتر ايجاد كرديم، موقعيت حضوري فراگير دارد و مكانِ ناكجاآباد است.
فلسفههاي دكارت و كانت بناي اين مفهوم جديد موقعيت را در فضا پي ميريزند. هيچ يك از اين دو فيلسوف، هندسيسازي فضا و مفهوم موقعيت متعلََّق و همبستة فضا را با چنين تبيين و تصويري به پرسش نميكشند. نزد هر دو فيلسوف مكان و فضاي هندسي امري ماقبل تجربي است كه دكارت آنها را در ذهن بشر به نحوي ماتقدّم متقرّر در انديشة الهي ميداند و كانت آن را به نحوي استعلايي (شبه متعالي) با انديشة بشري در پيوند ميبيند. به هر حال با دكارت تصوّر هندسي شده فضا عرضه ميشود و او خداوند را ضامن صدق اين تصور ميداند. كانت وجود خدا را در فلسفة نظري قابل اثبات نميداند، اما حس بيروني با قوة بازنمايي، ارتباط يك شيء با ذهن را برقرار ميسازد.
مطابق نظر كانت آن اشيايي كه به ذهن شناساي ما گام مينهند خودشان را باز نمينمايند، يعني تصور و تمثيل اشياء در خودشان نيستند، بلكه از جانب يك ذهن (سوژه) بازنمايانده ميشود. به عقيدة دكارت ذهن آيينة طبيعت است، امّا فضاي جهان خارجي از تصوير و وجود ذهني ما استقلال دارد و بهسان موجودي قايم به ذات باري است. اما در تفكر كانت تنها از چشمانداز بشري است كه ميتوان از فضا و موجودات داراي ابعاد و ممتد و غيره سخن گفت. از اين منظر هيچ فضاي جهاني خارجي و اصيل، وراي آن بازنمايي و تصويري كه از سوي ذهن سوبژكتيو متحقق ميشود وجود ندارد. مكان و فضاي جهاني فقط از نظرگاه آدمي است كه وجود دارد و يا موجود انگاشته ميشود.
هيدگر بر همين مبنا از روزگار مدرن به مثابه عصري كه جهان و فضاي آن نهايتاً به منزلة بازنمود و همچون تصوير مسخّر شده است، سخن ميگويد. با انقلاب كوپرنيكيِ كانت، تسخير و تصرّف جهان بسان تصوير كه از علم مدرن نشأت گرفته بود، به تماميت و كمال فلسفي خود ميرسد. با اين نظر اشياء آن عالم جايگاهي اصيل خويش را به مثابه مجلاي تجلي الهي و چونان تمثل عالم ملكوت و مثال مطلق، با تصوير مدرن سوبژكتيو از دست ميدهند، و بنيان علم جديد و جهان مجازي virtual world دانش آيندة سيبرنتيك و تكنولوژي اطلاعات information technology چنين شكل ميگيرد. بدين تربيت با دريافت هاي علم و تكنولوژي جديد جهاني شبيه به جهان مادي به وجود مي آيد كه در اختيار انسان است تا آن را به دلخواه خود به هر نحو كه بخواهد تغيير دهد.
تأملي در ماهيت تفكر علمي مدرن: شهود علمي مدرن و پارادايم ها
با توجه به مطاوي آن چه به ميان آمد، مباني مابعدالطبيعة علم جديد و روش هاي پژوهش معنايي كاملاً متفاوت از مبادي مابعدالطبيعي و حكمي علم قديم دارد. هيچگاه بنابر اصول پديدارشناسي علم، هيچيك از تمدنها و فرهنگها و حوزة علمي مستقل هر يك از اين تمدنها و فرهنگ ها را نبايد با ديگري خلط كرد و تاريخ علم را در يك مسير قرار داد، چنانكه نويسندگان رسمي و كلاسيك علم چنين فرضية خطي را ميپذيرفتند، امّا اكنون با انكشاف حقايق متباين و متكثر علم در ادوار تاريخي- فرهنگي مختلف، از آغاز تا كنون، نگاه خطي بشر از علم و تحقيق عميقاً متفاوت شده است.
در تفكر يوناني بهخصوص گونة ارسطويي آن عالم خارج واقعيت دارد و انسان موجودي است كه ميتواند به درك جهان بيروني نايل آيد. در علمشناسي ارسطو خواص و آثار اشياء نتيجة طبايع آنها است و انسان باتجربه ميتواند به شناخت طبايع اشياء راه پيدا كند. كار علم وعالم تجربي پرده برداري از ماهيت و طبايع است و پي بردن به طبايع همان، و رسيدن به كنه واقعيت اشياء همان. امّا در تفكّر علمي مدرن، ما حقيقت عالم را نميشناسيم و به حقايق اشياء راه نمييابيم، بلكه از پس «تصاويري» بازنمايي شده كه از جهان برميداريم به جهان نظر ميكنيم. در نگاه عالم تجربيِ امروز نهتنها انسان معاصر از پسِ تصاوير به جهان نگاه ميكند، بلكه انسانهاي گذشته و آينده هم از پسِ تصاويري كه از جهان براي خود ساختهاند به عالم نگاه ميكنند. در واقع سرماية اصلي هر عصر تصويري واپسين و نهايي اوست از حقيقت جهانِ خويش و همين تصوير است كه سررشتة همة انديشهها را بهدست دارد و با اندك تتبّعي ميتوان ديد كه عقل عصر جديد نيز، مانند عقل هر يك از اعصار پيشين چنان تصويري از جهان براي خود دارد.[10]
هيدگر با اينكه اذعان دارد علم مدرن هستي را به تصوير تبديل نموده، اما، معتقد است اموري در عالم وجود دارند كه علم مدرن توان محاسبه و تصويربرداري از آنها را ندارد، مضافاً براينكه در نظر هيدگر تصوير جهان آنگاه كه به گونهاي بنيادين دانسته شود به معناي تصويري از جهان نيست، بلكه جهان است كه همچون تصوير فرض و انگاشته ميشود و انسان است كه دنيا را چونان تصوير فرض ميكند. اوست كه به گفته هيدگر به جهان چون تصوير نظم ميدهد.
علم مدرن علمي حسابگرانه و كمّي و آماري است و از اينجا براي شناخت حقايق فقط ميبايد آنها را به قالبهاي كمّي و رياضي در آورد. تلاش علم جديد در به تئوري و فرضيهپردازي و به قالبهاي كمّي و آماري درآوردن پديدارها به پايان نميرسد، بلكه همة اين حسابگريها براي آن است كه آدمي قواي طبيعت را به سلطة خود درآورد. به همين دليل است كه هيدگر ميگويد: «روش علم مدرن به تعقيب طبيعت و به داماندازي و تسلّط برآن، به عنوان مجموعهاي منسجم از نيروهاي قابل محاسبه دلالت ميكند.»
از ميان علوم پاية مدرن، علم فيزيك دقيقاً چنين روش دقيقهاي دارد. بدين معني كه فيزيك نظري محض طبيعت را به گونة مجموعة نظم يافتهاي از نيروهاي قابل محاسبه طرح ميكند. عالم فيزيك مدرن ابتدا مشاهده و تجربه نميكند كه براساس تجربيات و مشاهدات خود فرضيهاي بسازد بلكه كار كاملاً برعكس است، يعني عالم فيزيك ابتدا با نيروي تخيّل دادههاي بيواسطة حواس فرضيهاي ميسازد و سپس آن فرضيه را در تجربه و با آزمايش و مشاهده محك ميزند. عالم فيزيك پس از قبول اين فرض كه جهان خارج براساس قوانين خاصي اداره ميشود، به سخن ماكس پلانك به ترتيب پارهاي از مفاهيم و تصورات و قضايا ميپردازد و همين تركيب است كه به نام تصوير علمي جهان خارجي ناميده ميشود. با اين عمل سعي ميكند كه هر چه بهتر جهان واقعي را با اطلاعاتي كه از راه اندازهگيري بهدستآورده مجسم سازد و نمايش دهد.[11]
عالم علم فيزيك در آغاز طرح وتصويري از جهان خارج در قالب يك تئوري به رقم ميكشد، به نحوي كه واقعيت خارجي خود را در قالب مجموعهاي از نيروهاي قابل محاسبه جلوهگر ميكند و پس از اين است كه علم فيزيك آزمايشهاي خود را با ارزيابي اين طرح و تئوري به كار ميگيرد، آنگاه است كه آزمايشها مشخص ميكنند كه آيا واقعيت را از روزنة آن تئوري نگاه كردن صحيح است يا نه؟ اگر طرح و سؤالي در ذهن عاِلم فيزيك مدرن نباشد، آزمايش تجربي به علم و عالَم فيزيك نميتواند خدمتي كند. هر پژوهش آزمايشگاهي در خدمت سنجش پيشبينيهاي يك فرضيه و تئوري است به نحوي كه آيا آن پيشبينيها به تحقّق ميرسد يا نه؟
به عبارت ديگر هر تجربه و آزمايشي در قبال پاسخ دادن به تئوري و سؤالي كه در ذهن عالم فيزيك وجود دارد انجام ميپذيرد، لذا كسي كه هيچ سؤالي يا فرضيهاي در ذهن نداشته باشد نه به دنبال آزمايش ميرود و نه آزمايش تجربي به او خدمتي مينمايد. اينچنين است كه در نظر پلانك ابتدا بايد در فكر كسي نقشة يك فرضية نظري موجود باشد تا خود او يا ديگري اين فرضيه را در محك آزمايشهاي پژوهشي قرار دهد، به اين دليل است كه يك رشته تحقيق آزمايشگاهي در پرتو نظريه ها معني و مفهومي پيدا ميكند و در كنارِ نظرية ديگر بيمعني به نظر ميرسد.[12]
از مراتب فوق ميتوان نظر هيدگر را در باب ماهيت علم جديد و نسبت تأخري آن به تكنولوژي را دريافت. او گفته بود: «فيزيك مدرن نه به اين دليل كه براي پرسش از طبيعت از ابزار و آلات آزمايشگاهي استفاده ميكند، فيزيك تجربي و آزمايشگاهي ناميده شده است، بلكه بر عكس چون فيزيك نظري محض، طبيعت را به صورت مجموعة نظاميافتهاي از نيروهاي قابل محاسبه مطرح ميكند و با استفاده از تحقيقات و وسايل آزمايشگاهي است كه اين طرح را ارزيابي نمايد. از اينجا فيزيك جديد فيزيك تجربي و آزمايشگاهي ناميده شده است.»
به هر حال تحقيقات نظري وعملي از فيزيك به انحاي مختلف يكديگر را تقويت ميكنند و تجربه و نظر به همديگر مدد ميرسانند و همين مدد نظرية كلاسيك يوناني فيزيك را در عصر مدرن دگرگون ميكند. هر چند تقدّم با فرضيه و همين انكشاف گشتلي در علم مطرح است، امّا به هر حال در عالم پژوهشهاي علمي، نظر و عمل متقابلاً همديگر را تقويت ميكنند و نهايتاً فيزيك مدرن، منادي و مبشر گشتل يعني ماهيت انكشافي تكنيك ميشود.
از آنجا كه فيزيك مدرن نيز به طبيعت و امر خارجي مانند گشتل چونان مجموعة نظميافتهاي از نيروهاي قابل محاسبه نگاه ميكند. اين امر حكايت از وجه اشتراك فيزيك جديد و ماهيت تكنولوژي يعني گشتل ميكند، زيرا هر دو واقعيت را به چشم مجموعة منظمي از قواي قابل محاسبه نگاه ميكردند و به دليل همين سنخيت است كه فيزيك مدرن ميتواند مبشر ومنادي گشتل باشد. در واقع فيزيك جديد راه را باز ميكرد كه تكنولوژي و بلكه ماهيت تكنولوژي حضور يابد و از اين طريق آدمي با انكشاف گشتل فراخوانده ميشود تا طبيعت را نظم و انضباط بخشد و قفسهبندي و مهار كند وبدين وسيله با طبيعت درگير شود.
بنابراين فيزيك مدرن به دليل نگرشي كه به طبيعت داشته است و اين نگرش همافق با گشتل است، ظهور گشتل را بشارت ميداده و بر همين اساس است كه هيدگر ميگويد «گشتل يا همان ماهيت تكنولوژي مدرن تقدم ماهوي و انكشافي بر علم جديد دارد، هر چند نسبت به آن غفلت شده است. گرچه از لحاظ ابزاري و قطعهاي، تكنولوژي مدرن پس از علم مدرن به وجود آمده است، اما از نظر ماهوي از آن تقدّم دارد. »
براي هيدگر غفلت از گشتل طبيعي است زيرا به گفته متفكران يوناني آن چيزي كه زودتر از همه در قالب سلطه hegemony ظاهر ميشود و به حاكميتش توجه ميشود، ماهيتش براي ما انسانها ديرتر آشكار ميشود[13].
◊◊◊
نكته اساسي آن است كه باز اين علوم و مباحث علمي از فلسفه اولي و بحث وجود مناط اعتبار خود را اخذ ميكنند و نهايتاً فلسفة اولي در فلسفههاي ژورناليستي و روزنامهاي تحويل ميشود و تقليل مي يابد و افكار عمومي را شكل ميدهد. در حقيقت مفروضات مكانيك زميني و آلماني و فيزيك و زيستشناسي جديد و از آنجا تكنولوژي نميتواند خود را از مبادي فلسفي مدرن كه فيلسوفان بزرگ از دكارت تا هگل و نيچه به طرح آن پرداختهاند رهايي بخشند، از اينجاهمواره تصور نخستين و نهايي جهان در فلسفة كلاسيك، مدرن يا پست مدرن شكل ميگيرد و چارهاي از آن نيست.
مفهوم پيشرفت نيز در علوم جديد تابع همان صورت رياضي و منطقي و تجربي است كه در فلسفه دكارتي تبيين شده و تاكنون در نحلههاي گوناگون فلسفي تفصيل پيدا كرده است،و قدرت فوق العاده اي براي بشر با دولت تكنيك و رفاه مهيا كرده است.[14]
پی نوشت:
1. IMAGE, IMAGINATION, IMAGO, IMAGINIS
خيال به معني صورت شخص و طيف و تمثال در آينه و خواب است.
خيال صورت اشياء است در غيبت آن هاست از اين جا حتما از مرييات و مشهودات و نهايتا محسوسات حاصل مي شود.
خيال در نظر صوفيان همان وجود عالم و دنيا است چنان كه قران از آن «هالك» و « فاني» و هندو ها از آن به «مايا » تعبير مي كنند. ان ها معتقدند مردم خوابند و در آن دنيا جز خيال چيزي نمي بينند . وقتي بميرند، بيدار مي شوند. هر كس حق بر او تجلي كند و او حق را بشناسد ، در مي يابد كه عالم همه خيال شخص خواب است و رسيدن به خدا چيزي نيست جز بيدار شدن از خواب.
REPRESENTATION, ASSIMILATION, REPRAESENTATIO, ASSIMI LATIO
تمثيل كردن چيزي به چيز ديگر، به معني مساوي كردن اين با آن و شبيه كردن اين به آن است.
تمثيل كردن به معني تصوير كردن چيزي است از طريق تصوير، چنان كه گويي آن را مي بيند و يا مي شنود و يا مثال آن را ايجاد مي كند.
پس تمثيل به معني تشبيه و تصوير و باز نمايي اشيا در ذهن است.
تمثيل نحوي فعل ذهني است كه معرفت توسط آن حاصل مي شود. صورت شي از طريق آن در ذهن به وجود مي آيد.
در هر تمثيلي يك ممِثل(بازنما) و ممثَل(نموده) و مثال(نمودار) وجود دارد.
2. خطر ناشي از شناسايي صرفاً عملي سودجويانه و صرفاً قدرت طلبانه با نفي هرگونه حيات معنوي كه يكي از وجوه بارز تفكر عصر روشنگري كلاسيك غربي است، به طرزي شگفت درنوشتههاي كهن چين احساس شده بود. براي مثال روايتي از اين باب در كتاب «چوانگ تسو» كه چند قرن پيش از ميلاد مسيح نوشته شده است را در اينجا ميآوريم:«چوانگ تسو ميگويد: چون دزي گونگ به كرانه شمالي رودخانهها رسيد، پيرمردي را ديد كه سرگرم باغباني است او جوي هايي چند ساخته بود و با سخني به درون چاه ميرفت و كوزهاش را پر آب ميكرد و آب را در جويها روان ميكرد و با مشقت بسيار به نتيجهاي ناچيز ميرسيد. دزي گونگ به او چنين گفت: وسيلهاي هست كه ميتوان به كمك آن روزي صد جوي را سيراب كرد و با مشقت اندك به نتايج بسيار رسيد آيا نميخواهي از آن مدد جويي؟ باغبان سرش را بالا برد، نگاهي به او افكند و گفت چگونه است آن؟ دزي گونگ گفت: اهرمي از چوب بساز كه پشتش سنگين و دماغهاش سبك باشد. از اين راه آب بسيار به دست خواهي آورد. اين روش را شيوه بركشيدن زنجيري ميگويند. باغبان برآشفت و سپس با خنده گفت: استادم گفته است هر كه از ماشين بهرهگيرد، كارها را به طرز ماشيني انجام خواهد داد و هر كه كارها را به طرز ماشيني انجام دهد قلبش نيز تبديل به ماشين خواهد شد. هر كه قلب ماشيني داشته باشد معصوميت خود را از دست خواهد داد. هر كه معصوميت خود را از دست بدهد، ذهنش مختل خواهد شد. ذهن متزلزل با تايو سازگار نيست. نه اينكه از اين امور بيخبر باشم، بلكه از به كار بستن آن شرم دارم. پاسخ پيرمرد باغبان پاسخ چين و تفكر معنوي مشرق است به چيرگي تفكر تكنيكي. و نشانة غلبة اين تفكر همچنانكه حكيم چيني ميگويد:« از دست دادن معصوميت انسان است.» معصوميت در اين متن همدل و همدم بودن با طبيعتي است كه از هر سو ما را دربرگرفته است. داريوش شايگان، آسيا در برابر غرب، تهران، اميركبير، 1356، ص 53، 54.
3. رامين جهانبگلو، مدرنيته، دموكراسي و روشنفكران، تهران، نشر مركز، 1374، ص 65-68 .
4. دربارة تحولات تاريخ علم جديد ميتوانيد به كتاب هاي پيير روسو، تاريخ علوم، ترجمة حسن صفاري و نيز تاريخ علم كمبريج كالين رنان ترجمة حسن افشار؛ و تاريخ علم جرج سارتن و جان بال و ديگران رجوع كنيد.
5. رجوع شود به اتين ژيلسون، نقد تفكر فلسفي غرب از قرون وسطي تا اوايل قرن حاضر، ترجمة احمد احمدي، تهران، حكمت،1360 ،125.
6. حضرت نبي مكرم اسلام فرمود مقام من مقام ذوالعقل و العين است . در اين مقام براي انسان هرگز خلق حجاب حق و حق حجاب خلق نمي شود. بدين معني آدمي به شهود يكي از ديگري محجوب نمي شود و عالم را آن چنان كه هست بدون تصرف تلقي مي كند. او جهان و هستي واحد را از وجهي حق مي بيند و از وجهي خلق و به رويت كثرت مظاهر از شهود وجه واحد متجلي در آن محتجب نمي شود . در اين باره رجوع شود به كتاب هاي شرح گلشن راز شيخ محمود شبستري و كشاف اصطلاحات الفنون تهانوي و نيز فرهنگ معارف اسلامي سيد جعفر سجادي جلد اول ص432 و فرهنگ اصطلاحات عرفاني همان نويسنده ص220-221.
7. اروين آرتوربرت، مبادي مابعدالطبيعه علوم نوين، ترجمه عبدالكريم سروش، تهران ص7.
8. ماكس پلانك، علم به كجا ميرود، ترجمه احمد آرام، ص119.
9. مارتين هيدگر ، پرسش در باب تكنيك، ترجمه شاپور اعتماد، نشريه ارغنون، شماره 1، ص20.
10. ادوين آرتوربرت، مبادي مابعدالطبيعه علوم نوين، ترجمه عبدالكريم سروش، ص 7.
11. ماكس پلانك، علم به كجا ميرود، ترجمه احمد آرام، ص 119.
12. همان، ص 137.
13. با اينكه بعضي از متفكران جديد، در نتيجة افكار فيلسوف آلماني قرن 18 كانت و فيلسوف فرانسوي قرن 19 آگوست كنت براي فلسفه اولي و بحث وجود، قايل به هيچگونه قدر و اعتبار نيستند، در نظر بسياري نميتوان منكر كليت و عموميت تتبعات فلسفي و ديني شد، زيرا همانطور كه شوپنهاور فيلسوف آلماني گفته «انسان حيواني است خواستار وقوف به كنه وجود و ماوراء طبيعت». از اينجا امروز اينطور به نظر ميآيد كه فلسفة اولاي ممتاز از علوم تحصّلي، كاملاً متعلّق قلمرو دين و ايمان باشد و از اين جهت برخي نويسندگان فلسفه كلاسيك و كهن را روانشناسي يا مطالعة نفسانيات اشخاص با ايمان و اعتقاد دانستهاند! و فلسفة پستمدرن فقط به زندگي و حيات بشر معطوف ميشود؛ در واقع فلسفه پست مدرن بيشتر فلسفه زندگي است.
امّا غايت نظري علم از نظر بسياري نويسندگان چونان يك فعاليت انساني و عبارت است از كامياب ساختن كنجكاوي انسان و رفع احتياج به نظمي كه از اوصاف بارز ذهن انسان است. بدينوجه علم جديد ما را به چگونگي امور آگاه ميرساند. البته اين چگونگي مطابق روشهاي اعمال شده بر پديدارهاست و به بسط قدرت بشر مدد ميرساند و اين وجه همان وجه پوزيتيو علم است كه نهايتاً به رفع حوايج مادي ميانجامد و همانطور كه فرانسيس بيكن گفته است «قدرت بشر بهقدر دانش و آگاهي او است» و يا اگوست كنت پيشبيني علمي را مسبب عملي ميداند كه منشأ دخل و تصرّف انساني در طبيعت است. از اينجا غايت علم جديد در حقيقت به منظور تسلط بر طبيعت و شناخت بيشتر آن و به وجود آوردن نظريه براي سيطره بيشتر و فزوني قدرت مادي بشر است.
يك فيزيكدان وظيفه دارد كه چگونگي فعل و انفعالات فيزيكي اشياء را مورد بررسي قرار دهد و وظيفهاي در خصوص به كاربردن اين خواص در راه تخريب يا ساختن و يا ايجاد توسعه و رفاه بيشتر براي بشر مانند صنايع توليدي و غيره ندارد، امّا تكنيسينها نهايتاً علم را عملاً اعمال، و محصولات تكنيكي را عرضه و اختراع ميكنند. ابزار تكنولوژيك از نظري محصول تفحصات علمي امروز جهان است و از نظري مانند علم زادة ماهيت تكنولوژي يعني نگرش گشتلي است كه به سخن مارتين هيدگر متفكر آلماني پس از رنسانس در جهان فلسفه و علم و هنر و سياست حاكم شده است. اين همان نظرية تقدّم تكنولوژي بر علم است كه هيدگر بدان قايل است. علم آزمايشگاهي experimental scienceو ابزار تكنولوژيك نيز براساس اين نگرش تكنيكي پيشرفت ميكنند.
فلسفه در اين عالم مقوّم ذات تكنيك است و از نظري ذات و ماهيت تكنيك به مثابه انكشاف منشأ تفكر فلسفي است. هر چند در نگاه برخي فيلسوفان و عالمان، فلسفه سعي ميكند حوايج معنوي اذهان و قلوب را رفع كند، در جهاني كه دين و اسطوره در آن از اعتبار افتاده است امّا حوايج روحي و معنوي انسان باقي ماندهاند. از اين نظر برخي نويسندگان متاخر اديان را فلسفة عامه دانستهاند. در نظر فيليسين شاله مطلب اساسي فلسفه هم مانند اديان راجع به سير و عود ارواح است!! برگسون فيلسوف فرانسوي فلسفه را فراتر از علمي كه موجب رفاه و لذت است ميداند. فلسفه در نظر او به انسان وجد و شعف ميبخشد.
14. در فلسفه علمي يا روش شناخت علوم و متدلوژي عالِم محقِّق ميكوشد وسايل و قواعدي مقرر دارد تا وصول به غايات و مطلوب علمي آسان شود. از اين نظر روشهاي تحقيق نحوي منطق نظري- عملياند كه بنابر مشهودات عصر مدرن مانع از خلط ميان حقيقت يا واقعيت با خطا ميشوند. همين روش علمي سطوح مختلف آگاهي را روشن ميكند. از سطحيترين مراتب علم آغاز ميشود و به عميقترين مراتب آن برسد.
معرفت سطحي پاية معرفت علمي است. آگاهي ابتدايي و آگاهي انسان فاقد نظم و ترتيب ذهني همان معرفت سطحي است. دانشمندان نيز، در زندگي روزانة معمولي خود، از همين شناسايي ذهني استفاده ميكنند چنانكه همه مردم، عوام و خواص آنها آب را مثلاً، بدون اينكه اوصاف آن را بهطور علمي تحقيق كرده باشند، ميشناسند و عالم تربيت يافته نيز مانند عامه مردم وقتي آب را مصرف ميكند كمتر به تركيب علمي آن توجه دارد. او احساسي بسيط از اشياء پيرامون دارد. عنصر اصلي شناسايي بسيط و سطحي عبارت از ادراك جزيي حسي و سليقه و خاطره است. ادراك جزيي يا همان احساس كه منجر به شكلگيري صور جزيي ميشود، فاقد كليّت است.
ادراك معطوف به كليات در سطح حواس همان ادراك به واسطه حواس باطني است، كه چند حس ظاهري با صُوَر جزيي را در يك نقطه گرد ميآورند. حافظه و خيال مشاعرياند كه موجب بازشناسي ميشوند اگر حافظه نباشد هيچ چيزي سابقه نخواهد داشت، حتي اگر هزار بار ادراك شود.
تا سطح ادراك جزيي اشيا، خواص و عوام در علم مشتركاند، حتي حيوانات در آن سهيماند. از اينجا شناسايي سطحيِ عالم خارج، تنها رويت و مشاهدة ظاهري نيست، بلكه تا اندازهاي با پيشبيني تؤام است.
معرفت سطحي و تجربي در زيست جهان و عالم زندگاني انسان بسيار مؤثر است. موجودات از بركت آن ها زندگي خويش را سامان ميدهند و از آن صيانت ميكنند. اين نكته مسلم است كه حيوان و كودك و حتي انسان بالغ عامي در تمام زمانها و مكانها، دنياي خارج را مخصوصاً براي عمل كردن در آن، ادراك ميكند، و تجارب گذشته را براي بهتر اداره كردنِ فعاليت خويش در دنياي آينده بهكار ميگيرد. جان كلام آن كه حيات نفساني متوجه عمل و غايت اين عمل، در ابتدا جلب نفع و فايده و دفع ضرر و احتراز از خطر است، زيرا كه افكار، تمايلات عالي و تخيّلات بديع و انديشههاي اخلاقي، وقتي ظهور و بروز ميكند كه انسان، از قيد مشكلات زندگاني تا اندازهاي رهايي يافته و رفع حوايج اوليه او شده باشد و از ادراكاتِ حافظه، آن چيزهايي را به ياد ميآوريم كه مفيد و براي زيستن سودمند باشد، و اگر زيستن ما تعلَّق به صِرف حيات دنيوي تحويل و تقليل يابد، فلسفه تحصّلي از آن حاصل ميآيد. امّا در سطح عقل معاش و بهرهمندي از حيات بسيط فطري و طبيعي چه روستايي و چه شهري از ادراك و معرفت سطحي بهرهمند ميشود، چنانكه يك روستايي با همين معرفت تجربي ميتواند هوا و تغييرات آن را پيشبيني كند و زندگي خويش را مناسب اوضاع تدارك ببيند.
بنابراين كار و عمل مهم شناسايي سطحي فايده و نفع عملي آن است و تا اندازهاي حس كنجكاوي بشر را نيز كامياب ميسازد. همانطوري كه ارسطو گفته بود: «همة انسانها، در سرشت خود، جوياي دانستناند. نشانة اين جويايي و طلب مهرورزي ما به ادراكهاي حسي است، زيرا اين ها و برتر از همه حس بينايي، گذشته از سودمنديهايشان، به خاطر خودشان دوست داشته ميشوند بيآنكه آهنگ كاري داشته باشيم.
به اعتقاد ارسطو چنانكه در فصل يكم كتاب آلفاي بزرگ متافيزيك مينويسد: «همه جانوران بالطبع با قوة احساس زاده ميشود و برخي در اين قوا كاملترند مانند قوة حافظه در كنار حس شنوايي و به نسبت براي آموختن شايستهترند.»
بنابراين در نظر ارسطو «ساير جانوران به استثناي انسان با تصورات يا تخيلات و خاطرهها ميزيند، امّا از تجربة Imperia اندكي بهرهمندند. امّا نژاد انسان همچنين از هنر يا فن و صناعت Techne و حسابگريها برخوردار است. نزد انسان از حافظه تجربه پديد ميآيد. زيرا يادآوريهاي بسيار از يك چيز به پيدايي نيروي تجربهاي يگانه ميانجامد، و چنين مينمايد كه تجربه تقريباً چيزي همانند شناخت يا علم Episteme و هنر Techne است. امّا شناخت و هنر براي انسانها، از راه تجربه دست ميدهند... اكنون هنر يا صنعت هنگامي پديد ميآيد كه از راه فهميدههاي بسيار ناشي از تجربه، يك ادراك كلّي دربارة امور همانند، پديد آيد. زيرا داشتن اين ادراك جزيي كه چون كالياس و نيز سقراط، و بسياري افراد ديگر مانند ايشان دچار بيماري بودند، اين يا آن چيز به حالشان سودمند است كه از نوعي معيناند، و دچار چنين و چنان بيماري هستند، موضوع هنر يا فن و صنعت است. »
به اعتقاد ارسطو كساني كه صاحب نظر اند و صاحب علم كلياند، از افرادِ باتجربة موفقترند. علت اين است كه «تجربه» شناخت جزييات است. اما «دانش و هنر» مربوط به امور كلي است. كسي كه در اين ميان موفقتر است كه بتواند از جزييات مندرج در كليات استنباطِ حكم كند. به هر طريق «دانستن و فهميدن» to epaein بيشتر متعلَّق به «هنر» است تا به تجربه؛ و هنرمندان را از مجربان فرزانهتر ميشماريم، به اين اعتقاد كه هرگونه فرزانگي و حكمت بيشتر حاصل دانايي و دانستن است، زيرا آنان(اصحاب تجربه. علت را نميشناسند، و چرايي را نيز نميدانند.اما هنرمند چرايي و علت، هر دو را ميشناسد.
اين گونه انديشيدن به نوع تفكر نظري يوناني باز مي گردد،در حالي كه در عصر مدرن گونه اي از تفكر به ظهور آمده است كه هم خصلت كلي دارد و هم خصلت تجربي. چنين تفكري قلمرو زيست جهان انسان را دگركون كرده است و قدرت دنيوي انسان را گسترش داده است.
در بارة مباني اين گونه تفكر دكارت فيلسوف بزرگ فرانسوي در قسمت ششم از رساله گفتار در روش درست راه بردن عقل اشاراتي دارد كه در ادوار بعدي تاريخ علم جديد بسط پيدا مي كند.دكارت از علمي كه در عمل به كار برده ميشود و براي حيات مفيد است ستايش كرده ميگويد: «به جاي فلسفه نظري كه در مدارس ميآموزند ميتوان يك فلسفة عملي قرار داد كه قوت و تأثيرات آتش و آب و هوا و ستارگان و افلاك و همة اجسام ديگر را كه بر ما احاطه دارند معلوم كند، به همان خوبي و روشني كه امروز فنون مختلف در باب حِرَف و صنايع بر ما معلوم است و بنابراين مي توانيم معلومات مزبور را براي فوايدي كه درخور آن باشد بهكار بريم و طبيعت را تمليك كنيم و فرمانبردار سازيم، و اين نه تنها براي اختراع صنايع و حيل بيشمار مطلوب است كه ما را از ثمراتِ زمين و تمام وسايل آسايش كه در آن موجود است بدون زحمت برخوردار ميسازد، بلكه بالخصوص براي حفظ تندرستي به كار است كه اولين نعمت و پايه ساير نعمتهاي دنيوي است.»
در اين مرتبت ثاني، معرفت علمي يا «علم كلي» حاصل ميآيد كه بدان صفت علم اطلاق ميشود. در حقيقت علم از ادراك و افكار كلي برميآيد. بهواسطة «فكر كلي» ذهن ميتواند عدة بيشماري از موجودات يا اشياء و يا اوصاف و يا روابط را بينديشد، چنانكه مثلاً مفهوم انسان، شامل تمام افراد انسان در گذشته و حال و آينده ميشود.
پس همانطور كه سقراط گفت وافلاطون و ارسطو آن را در تفكر متافيزيك يوناني محقق ساخت، علم حصولي فقط به كليات و تصورات كلي تعلق ميگيرد، يعني موضوع علم كاملاً بايد كلي باشد. مثلاً در رياضيات مقادير و اعداد و اشكال بهطور كلي مورد بحث قرار ميگيرند. همين نظر در باب زيستشناسي و روانشناسي و جامعهشناسي نيز صادق است و متعلَّق بحث آنها كليات است نه امور جزيي و خصوصي؛ بدين وجه در تعريف علم بايد گفت كه آن معرفتي است جمعي دربارة امور كلي.
اين معرفت در جامعه، افكار را در فضاي كلي واحدي جمع ميكند و اختلافات كلي را از ميان ميبرد، از اينجا اختلاف به مسايل جزيي مربوط ميشود، نه جهانبيني كلّيِ علمي كه از دكارت تا هوسرل، داراي وحدت رويه است و امروز نيز آرمانها و ايدهآلهاي علمي دكارت تعقيب ميشود و اكثريت نسبت به آن توافق فكر و وحدت نظرند دارند، هر چند در نظر متفكران پستمدرن شكافهايي بزرگ را نيز شاهد است. حتي اگر «مطابقت با واقع» در علم مدرن ناديده گرفته شود، باز مطابقت و توافق همة اذهان و وحدتنظر در احكام به «حقيقت بينالاذهاني» يا پارادايم و نهايتا گونه اي رضايت زيبايي شناسانه و اخلاقي در علم جديد تلقي ميشود.